صورتِ استنطاق میرزا رضا کرمانی؛ ضارب ناصرالدین شاه
همنشین بهار

 


خانم‌ها و آقایان محترم؛ دوستان دانشور و فرهنگ‌ورز، از راه دور و با قلبی نزدیک به شما سلام می‌کنم. این بحث بعد از اشاره به فراز و فرود «میرزا رضای شاه شکار»، به صورتِ استنطاق آن انسان دردمند می‌پردازد. متن کامل بازجویی از وی را که در آن، میرزا ابوتراب خان نظم‌الدوله (به همراه حاج حسینعلی‌خان) رئیس قراولان عمارت مبارکه همایونی، شرکت و نظارت داشتند، آورده‌ام. ضرورت طرح اینگونه مباحث، آشنایی با درد و رنج کسانی است که در مبارزه با ستم و تاریکی از هست و نیست خود گذشتند. در گذشته نباید زیست آری، امّا به گذشته باید نگریست. به قول ویلیام شکسپیر، در نمایشنامه توفان: گذشته پیش درآمد اکنون است. پس باید بر لب جوی تاریخ بنشینیم و از آن بیاموزیم. بخصوص که مرتجعین کهنه و نو از ناآشنایی ما با وقایع تاریخی، سوءاستفاده می‌کنند و سوءاستفاده کرده‌اند. به جای برجسته‌کردن خصلت انقلابی در امثال میرزا رضا کرمانی، آنان را آبشخور سرخوردگی و سرکشی تصویر می‌کنند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
میرزا رضا، سر سازش با ستمگران ندارد
۱۵ آبان ۱۳۵۴، بخشی از بازجویی میرزا رضای کرمانی، در مجموعه تلویزیونی سلطان صاحبقران (ساخته علی حاتمی) از شبکه دوم تلویزیون ملی ایران به نمایش درآمد. من همان ایام در زندان قصر بودم و آن استنطاق را با دیگر زندانیان پی می‌گرفتم.
در زندان، کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» که نویسنده آن ناظم الاسلام کرمانی، از نزدیک میرزا رضا را دیده بود، دست‌به‌دست می‌گشت بخصوص که پرسش و پاسخ‌های بازجو (میرزا ابوتراب خان نظم‌الدوله) و ضارب شاه را واژه به واژه ثبت کرده بود.
...
شخصیت و روحیه میرزا رضا کرمانی، از نامه‌هایی پیداست که دوازده سال پیش از کشتن شاه، از وکیل‌آباد کرمان به حاجی محمدحسن امین‌الضرب نگاشت. نامه‌های هوشیارانه و جسورانه میرزا رضا نشان می‌دهد او سر سازش با ستمگران ندارد.
...
میرزا رضا کرمانی، ۱۲۲۶ خورشیدی در رفسنجان کرمان، روستای شمس‌آباد نوق، یه دنیا آمد و ۲۲ مرداد ۱۲۷۵ در تهران (در رابطه با قتل ناصرالدین شاه) به دار کشیده شد. او جلوتر، مدتها پیش از تیراندازی به شاه، برای شکایت از حاکم کرمان به تهران آمد، اما مورد آزار نایب‌السلطنه کامران میرزا قرار گرفت و مدت‌ها در زندان بود. بنا به کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان»، وقتی میرزا رضا از حبس خلاص شد به تهران رفت تا تظلم‌خواهی کند، اما کسی به داد او نرسید. نه تنها شکایتش رسیدگی نشد بلکه باز هم به زندان افتاد. «مدت بیست و دو ماه» به زندان قزوین و چندی هم به «انبار شاهی» فرستاده شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
میرزا رضا از مریدان سید جمال‌الدین اسدآبادی بود
میرزا رضا از مریدان سید جمال‌الدین اسدآبادی بود و به او تعلق خاطر داشت.
تجربه مستقیم او از حاکمان و تأثیر حرف‌های سید جمال باعث شد که مسیر زندگیش به سمتی برود که یکی از حوادث بزرگ تاریخ ایران به دست او رقم خورد.
میرزا رضا پس از دیدار با سید جمال‌الدین اسدآبادی (۲۲ دی ماه ۱۲۷۴) از استانبول حرکت کرد و از راه طرابوزان به تفلیس بعد بادکوبه و از آنجا به مشهدسر (بابلسر فعلی) آمد و با تهیهٔ تپانچه روسی در بارفروش (بابل فعلی) به شهر ری وارد شد تا کار شاه که «فرومایگان را عزیز می‌خواست و برومندان را ذلیل» تمام کند.
در شهر ری مخفیانه به دیدار شیخ هادی نجم‌آبادی (از مجتهدان مشهور تهران) که مخالف دولت بود می‌رود، این ایام مقارن با پنجاهمین سال سلطنت ناصرالدین شاه بود. پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۲۷۵ (۳۰ آوریل ۱۸۹۶)، ناصرالدین شاه برای زیارت به شاه‌عبدالعظیم می‌رود، هنگام ورود شاه به امامزاده حمزه، میرزا رضا به بهانهٔ تقدیم‌ نامه به او نزدیک شده و از زیر عریضه، با تپانچه به او شلیک می‌کند. 
ناظم‌الاسلام کرمانی نویسنده «تاریخ بیداری ایرانیان» که پیش از قتل شاه، یکبار میرزا رضا را دیده بود، روز حادثه، برحسب اتفاق، در حرم عبدالعظیم بود. می‌گوید در راه برگشت به تهران «کالسکه شاهی» و به فاصله پانصد قدم، میرزا را در درشکه دیدم که به تهران می‌بردند.
«میرزا رضا با نهایت قوت قلب و یک اطمینانی که از جبهه بی‌گناهان مشهود می‌شد، به اطراف خود می‌نگریست و نظاره مردم را می‌کرد.»
این قوّت قلب مورد اشاره ناظم‌الاسلام در سراسر بازجویی میرزا رضا کرمانی که کمی بعد به آن می‌رسیم، مشهود است.
اگرچه او با میرزا آقاخان کرمانی، احمد روحی و میرزا حسن‌خان خبیرالملک (که بعداً در تبریز به طرز فجیعی سر بریده شدند) آشنا بود و در بعضی منابع نیز آمده که یکی از هم‌روستاییان میرزا، وی را همراهی می‌کرده، اما او در موقع بازجویی کسی را به‌عنوان همدست یا مطلع معرفی نکرد. ضمناً در بازجویی از میرزا رضای کرمانی، به نکاتی در رابطه با یهودیان برمی‌خوریم که نشان‌گر توجه وی به اقشار آسیب‌پذیر به ویژه اقلیت‌های دینی است.
«من قبلاً وسیلهٔ بهتری داشتم که ناصرالدین شاه را بکشم بدون آن‌که گرفتار شوم، بدین ترتیب که اطلاع یافتم که شاه به باغ یکی از اعیان برای گردش می‌رود پس خود را به باغ رسانده مخفی شدم، شاه آمد و کشتن او بسیار آسان و راه فرار برای من باز بود اما او را نکشتم، زیرا عده‌ای یهودی آنجا بودند و اگر شاه کشته می‌شد و من فرار می‌کردم، خون را به گردن یهودیانی که در باغ حضور داشتند می‌انداختند به این دلیل من از انجام آن امر منصرف شدم.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فدایی همه ایران رضای شاه ‌شکارم
مسؤول بازجویی از میرزا رضا، ابوتراب خان نظم‌الدوله بود. وی از زمان صدارت میرزا آقاخان نوری رئیس نظمیه تهران بود و به سبب طول مدت ریاست بر نظمیه از طرف ناصرالدین‌شاه، لقب نظم‌الدوله گرفت. بعد از مشروطیت، خزانه‌داری نظام و ریاست مهمات و ذخیره قشون به او سپرده شد. پس از چند سال به معاونت ایالت آذربایجان رسید و مدتی حاکم زنجان بود، تا آنکه پس از کودتای ۱۲۹۹ معاون وزیر جنگ شد. نظم‌الدوله گذشته از مشاغل و مقامات اداری، مترجم هم بود و چند کتاب (از زبان فرانسه) به فارسی ترجمه کرده‌است.
...
میرزا رضا در سحرگاه روز چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۲۷۵ در میدان مشق تهران به‌دار آویخته شد. وقتی او را حلق‌آویز کردند، سربازان به شدت طبل می‌زدند و طبل‌نوازی در تمام مدت اجرای مراسم اعدام ادامه داشت. جسد تمام روز چهارشنبه و تا پنجشنبه موقع تاریک‌شدن هوا همچنان آویخته بود.
حکومتیان به مخالفان خود تهمت‌هایی از قبیل بابی‌بودن می‌زدند. میرزا رضا کرمانی را هم بابی خواندند که واقعی نبود.
مردم از «قول» او ترانه و شعر سرودند:
غلام ساقی کوثر مُحّب هشت و چهارم
فدایی همه ایران رضای شاه ‌شکارم
نشان مردی و آزادگی است کشتن دشمن
من این معامله کردم که کام دوست برآرم
(دوست اشاره به سید جمال‌الدین اسدآبادی است)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
هنگام دستگیری میرزا رضا، هنوز امتیازات تنباکو اعلان نشده بود
صورت استنطاق و دست‌نوشته میرزا رضا را ناظم‌الاسلام کرمانی در کتاب «تاریخ بیداری ایرانیان» آورده‌است. روزنامه صوراسرافیل هم (۲۴ اسفندماه ۱۲۷۶) متن کامل آن را از روی دفترچه ابوتراب خان نظم‌الدوله (که مسئول مستقیم بازجویی از میرزا رضا بود) درج نمود.
یک نسخه خطی نیز به قلم محمدباقر گلپایگانی و مُهر نظم‌الدوله، اردیبهشت ۱۳۲۱ منتشر شد. نسخه خطّی بازجویی‌ها، به شماره «۱۴۳۹۶» در کتابخانه آیت‌الله مرعشی نجفی، همچنین در کتابخانه ملی نگهداری می‌شود و هما ناطق در کتاب «کارنامه و زمانه میرزا رضا کرمانی» آورده‌است. در نشریه «میراث شهاب» هم (شماره ۵۸) متن بازجویی از میرزا رضا کرمانی و پسر و همسرش و… موجود است.
...
قبل از قرائت صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی، اشاره کنم که وی با هوشمندی در برابر بازجو که در ظاهر با وی محترمانه برخورد می‌کند تا از او حرف بکِشد، با بیان اطلاعات غیرواقعی از سیدجمال الدین اسدآبادی، می‌کوشد پی را کور کند. ضمناً بار نخست که میرزا رضا در بهجت‌آباد دستگیر شد (۴ اردیبهشت ۱۲۷۰/ ۲۴ آوریل ۱۸۹۱) هنوز امتیازات تنباکو اعلان نشده و برخی امتیازاتی که او نام می‌برَد، واگذار نشده بود. البته نامه‌های سید جمال به علمای ایران و عتبات به امتیازات احتمالی اشاره داشت و حرفش میان مردم بود و در دیوارنویسی‌ها هم اشاره می‌شد.
...
آخرای این استنطاق از قول سلطان عثمانی اشاره شده که گویا به سیدجمال‌ الدین اسدآبادی گفته دربارهٔ شخص ناصرالدین شاه باید یک فکری کرد، و تو در حقّ او هر چه بتوانی بکن و از هیچ چیز اندیشه مدار! این بخش کمی غریب است بویژه که سیدجمال الدین در آن ایام زندانی سلطان عثمانی بود و حکومت قاجار تلاش زیادی می‌کرد وی را به ایران تحویل دهند.

متن کامل
صورت‌جلسه بازجویی از میرزا رضا کرمانی
 
صورت استنطاق میرزا رضا کرمانی پسر شیخ حسین اقدائی (عقدائی) که عجالتاً بدون صدمه و اذیت با زبان خوش، اینقدر تقریرات کرده‌است. مسلم است بعد از صدمات لازمه ممکن است که مکنون ضمیر خود را بروز بدهد:
 
چهار سال و چهار ماه در زیر کُند و زنجیر بودم
س- شما از اسلامبول چه وقت حرکت کردید؟
ج- روز بیست و ششم ماه رجب ۱۳۱۳ [۲۲ دی ۱۲۷۴] حرکت کردم.
س- به حضرت عبدالعظیم کی وارد شدید؟
ج- روز دویم شوّال.[۲۷ اسفند ۱۲۷۴]
س- در راه کجاها توقّف کردید؟
ج- در بارفروش (بابل فعلی) در کاروانسرای حاجی سیّد حسین، چهل و یک روز به واسطه بند بودن راه، توقّف کردم.
س- از اسلامبول چند نفر بودید که حرکت کردید؟
ج- من بودم و ابوالقاسم.
س- این ابوالقاسم کیست؟
ج- برادر شیخ احمد روحی، اهل کرمان به سنّ هیجده سال، شغلش خیّاطی است.
س- او به چه خیال با شما حرکت کرد؟
ج- برای اینکه برود به کرمان. بعد از آنکه برادرش را با دو نفر دیگر که میرزا آقاخان و حاجی حسن‌خان هستند، در اسلامبول گرفتند که به ایران بیاورند، در طرابزون توقّف دادند و نمی‌دانم حالا آنجا هستند یا نه.
س- بعد از گرفتاری برادرش او وحشت کرد آمد؟
ج- نه‌خیر! برادرش را که گرفتند، به خیال برادر دیگرش که وطنش آنجا است، به سمت وطنش حرکت کرد؛ برادرش شیخ مهدی، پسر آخوند ملّا محمّدجعفر تهِ باغ لله است.
س- این سه نفر را، شما در اسلامبول بودید، به چه جرم و به چه نسبت گرفتند؟
ج- علاءالملک سفیر [ایران در عثمانی]، از قراری که معلوم شد، غرضی با این سه نفر داشت، به جهت اینکه به او اعتنا نمی‌کردند. چون این‌ها دو نفرشان مدرّس هستند، چهار زبان می‌دانند، در خانه مسلمان و ارامنه و فرنگی، برای معلّمی، مراوده می‌کنند؛ هر کس بخواهد تحصیل کند، این‌ها خانه او می‌روند.
[گفتند اینها] خبرچینی می‌کنند [در ایران] مفسد بودند، به این جهات این‌ها را متّهم کردند و گرفتند. این تقصیر این دو نفر بود. ولی حاج میرزا حسن‌خان به واسطه کاغذهایی که گفتند به ملّاهای نجف و کاظمین نوشته‌است، همچو گفتند که این کاغذها به دست صدرالسلطنه آمده بود که آن‌ها را به مقام خلافت جلب نموده بود، به توسّط آقا سیّد جمال‌الدّین و دستورالعمل ایشان، غرض [علاءالملک سفیر ایران در عثمانی] این بوده‌است که سبب شد گرفتاری آنها را.
س- اینجا بعضی اطلاعات رسید که شما در موقع حرکت، غیر از ابوالقاسم، همسفر دیگر هم داشتید و بعضی دستورالعمل‌ها هم از طرف آقا سیّد جمال‌الدّین به شما داده شده بود. تفصیل این چه چیز است؟
ج- غیر از ابوالقاسم، کسی با من نبوده‌است. شاهد بر این مطلب غلامرضا، آدم کاشف‌السلطنه است، در قهوه‌خانه حاجی محمّدرضا که در باطوم است و جمعی ایرانی‌ها آنجا هستند. غلامرضا قبل از آمدن ما تقریباً بیست الی بیست و پنج روز، کمتر یا بیشتر، از اسلامبول حرکت کرد. چون [از] باطوم به بادکوبه، چند پل خراب شده بود، در قهوه‌خانه توقّف کرده، مشغول خیّاطی بود که ما رسیدیم و در بین راه، از تفلیس به این طرف، جوانی ارومیه‌ای برادری [داشت] صاحب منصب بود و اسم خودش امیرخان است [و] می‌گفت: برادرم درب خانه علاءالدّوله منزل دارد. در راه‌آهن به ما برخورد. بودیم تا بادکوبه. ابوالقاسم با کشتی پشت‌وائی از سمت اوزون اوده رفت که به عشق‌آباد می‌رود و از خراسان به کرمان. من با غلامرضا و آن دو نفر ایرانی دیگر، که امیرخان و برادرش باشند، از بادکوبه به مشهدسر [بابل] و از آنجا به بارفروش وارد شدیم. بعد از رسیدن توی کاروانسرا و گرفتن بار، غلامرضا منزل انتظام‌الدوله رفت و مراجعت کرده، اسبابش را هم برداشت و رفت به باغ شاه، منزل انتظام‌الدوله. سه روز یا چهار روز بعد آمد، در حالتی که لباس سفرش را پوشیده، با من مصافحه کرده، روانه تهران شد و من در کاروانسرای حاجی سیّد حسین منزل کردم و امیرخان هم به فاصله یک شب در بارفروش ماند و روانه طهران شد. والسلام.
س- دستورالعملی که می‌گویند از آنجا داشتید، نگفتید.
ج- دستورالعمل مخصوص نداشتم، الّا اینکه حالِ سیّد واضح است که از چه قبیل گفتگو می‌کند. پروایی ندارد [و] می‌گوید: ظالم هستند، عادل نیستند. این قبیل حرف‌ها می‌زند.
س- پس شما از کجا به خیال قتل شاه افتادید؟
ج- از کجا نمی‌خواهد. از کُندها و بندهایی که به ناحق کشیدم. چوب‌ها که خوردم، شکم خودم را پاره کردم، مصیبت‌هایی که از خانه نایب‌السلطنه در امیریّه و در قزوین و در انبار و باز در انبار به سرم آمد. چهار سال و چهار ماه در زیر کُند و زنجیر بودم و حال آنکه به خیال خودم، خیر دولت را خواستم؛ خدمت کردم. قبل از وقوع شورش تنباکو، نه اینکه فضولی کرده باشم، اطلاعات خودم را دادم بعد از آنکه احضارم کردند.
س- کسی که با شما غرض و عداوت شخصی نداشت. در صورتی که این‌طوری که می‌گویید خدمت کرده باشید، و از شما در آن وقت علامت فتنه‌جویی و فسادی دیده نشده باشد، جهتی نداشت که در ازای خدمت، به شما این‌طور صدمات زده باشند. پس معلوم می‌شود، همان وقت هم در شما بعضی آثار فتنه و فساد دیده بودند.
ج- الحال هم حاضرم بعد از این مدّت که طرف مقابل حاضر شده، آدم بی‌غرضی تحقیق نماید که من عرایض صادقانه خودم را محض حبّ وطن و ملّت و دولت به عرض رساندم، و ارباب غرض، محض حسن خدمت و تحصیل مناصب و درجات و مواجب و نشان و حمایل و غیره و غیره و غیره، به عکس به عرض رساندند. الحال هم حاضرم برای تحقیق.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ماهی از سر گَنده گردد نی ز دُم. اگر ظلمی می‌شد، از بالا می‌شد
س- این ارباب غرض کی‌ها بودند؟
ج- شخص پست‌فطرت نانجیب بی اصلِ رذلِ غیرلایق، که قابل هیچ‌یک از این مراتب نبود، خود آقای وکیل‌الدوله و کثرت محبّت حضرت والا نایب‌السلطنه به او.
س- وکیل‌الدوله که می‌گوید، همان وقت با اسناد و کاغذجات مفسدانه که بر همه کس معلوم شد، تو را گرفته‌است! و اگر آن وقت شما را نگرفته بود، به موجب استنطاقی که همان وقت به عمل آورده‌اند، این خیال را همان وقت شما داشتید، و شاید همان وقت این کار را کرده بودید!
ج- پس در حضور وکیل‌الدوله معلوم خواهد شد.
س- در صورتی که شما اقرار می‌کنید، که تمام این صدمات را وکیل‌الدوله برای تحصیل شئونات و نایب‌السلطنه برای حبّ به او، به شما وارد آورده‌اند، شاه شهید چه تقصیر داشت؟ شما بایستی این تلافی و انتقام را از آنها بکنید که سبب ابتلای شما شده بودند، و یک مملکتی را یتیم نمی‌کردید.
ج- پادشاهی که پنجاه سال سلطنت کرده باشد، و هنوز امور را به اشتباه‌کاری به عرض او برسانند، و تحقیق نفرمایند و بعد از چندین سال سلطنت، ثمر این درخت، وکیل‌الدوله، آقای عزیزالسطان، آقای امین‌الخاقان و این اراذل و اوباش و بی‌پدر و مادرهایی که ثمر این شجره شده‌اند و بلای جان عموم مسلمین شده‌اند، باشند، باید چنین شجر را قطع کرد که دیگر این نوع ثمر ندهد. ماهی از سر گنده گردد نی ز دم. اگر ظلمی می‌شد، از بالا می‌شد.
س- در صورتی که به قول شما این‌طور هم باشد، در ماده شخص شما، وکیل‌الدوله و نایب‌السلطنه تقصیرشان بیشتر بود. شاه شهید که معصوم نبود، و از مغیبات خبر نداشت. یک آدمی مثل نایب‌السلطنه که هم پسرش و هم [خودش] نوکر بزرگ دولت [بود]، مطلبی را به عرض می‌رساند، خاصّه با اسنادی که از شما به دست آورده و به نظر مبارک شاه شهید رسانده بود، برای شاه شهید تردیدی باقی نمی‌ماند. آنها که اسباب بودند، بایستی طرف انتقام شما واقع شوند. این دلیل صحیحی نبود که ذکر کردید. شما فرد منطقی حکیم مشربی هستید؛ جواب را با برهان باید ادا کنید.
ج- اسناد از من به دست نیامد، الّا اینکه در خانه وکیل‌الدوله با سه‌پایه و داغی در حضور دو نفر دیگر که یکی والی بود و یکی هم سیّدی که یک‌وقتی محض تعرّض به صدراعظم، عمامه خود را برداشته بود و آن شب آنجا افطار میهمان بود، شاهد واقعه آن شب است که سند را به قهر و جبر، قلمدان آوردند، از من گرفتند. شب قبل هم مرا پیش نایب‌السلطنه بردند.
س- شما که آدم عاقلی هستید، می‌دانستید نباید همچو سندی داد، به چه عنوان از شما سند گرفتند و چه گفتند؟
ج- عنوان سند این بود که بعد از آنکه من به آنها اطلاع دادم که در میان تمام طبقات مردم حرف و همهمه است، بلوا و شورش خواهند کرد برای مسئله تنباکو. قبل از وقت علاجی بکنید!
و به نایب‌السلطنه هم گفتم: تو دلسوز پادشاهی! تو پسر پادشاهی! تو وارث سلطنتی! کشتی به سنگ خواهد خورد! این سقف بر تو پایین خواهد آمد! دور نیست خطری به سلطنت چندین ساله ایران وارد شود! یک دفعه این امّت اسلامیّه از میان خواهد رفت! آن وقت قسم خورد که من غرضی ندارم؛ مقصودم اصلاح است. تو یک کاغذی به این مضمون بنویس: ای مؤمنین! ای مسلمین! امتیاز تنباکو داده شد، بانک ایجاد شد، تراموا در مقابل مسلمین راه افتاد، امتیاز راه اهواز داده شد، معادن داده شد، قندسازی و کبریت‌سازی داده شد، ما مسلمان‌ها به دست اجنبی خواهیم افتاد، رفته - رفته دین از میان خواهد رفت، حالا که شاه ما به فکر ما نیست، خودتان غیرت کنید! همّت کنید! اتّفاق و اتّحاد نمائید! درصدد مدافعه برآیید! تقریباً، مضمون کاغذ همین است. چنین کاغذی به من دستورالعمل داد و گفت: همین مطالب را بنویس! ما به شاه نشان خواهیم داد و می‌گوییم در مسجد شاه افتاده بود، پیدا کردیم تا [در] صدد اصلاح برآییم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از این محبس به آن محبس، در زیر زنجیر، مبتلا بودم
نایب‌السلطنه قسم خورد که از نوشتن این کاغذ برای تو خطری نخواهد بود و بلکه قرض دولت است که در حقّ تو مواجب برقرار کند و التفات کند. آن وقت از حضور نایب‌السلطنه که رفتیم به خانه وکیل‌الدوله، آنجا نوشته را باز به قهر و جبر و تهدید نوشتم. وقتی که نوشته را از من گرفتند، مثل این بود که دنیا را خدا به ایشان داده‌است. قلمدان را جمع کردند، اسباب داغ و شکنجه به میان آوردند. سه‌پایه سربازی حاضر کردند که مرا لخت‌کنند، به سه‌پایه ببندند که رفقایت را بگو، مجلستان کجا است؟ و رفقایت کی هستند! هر چه گفتم چه مجلسی، چه رفیقی، من با همه مردم راه دارم؛ از همه افواه شنیدم؛ حالا کدام مسلمان را گیر بدهم؛ مجبورم کردند. من دیدم حالا دیگر وقت جانبازی و موقع آن است که جانم را فدای عرض و ناموس و جان مسلمانان بکنم. چاقو و مقراض که از شدّت خوشی و سرور فراموش کرده بودند که توی قلمدان بگذارند، در میان اتاق افتاده بود. نگاه به چاقو کردم، رجبعلی‌خان ملتفت شد. چاقو را برداشت. مقراض پای بخاری افتاده بود. والی که رو به قبله نشسته بود، دعا می‌خواند، گفتم: شما را به حقّ این قبله و به حقّ همین دعایی که می‌خوانید، غرض‌تان چه چیز است؟ در این بین کاغذی هم از نایب‌السلطنه به آنها رسیده بود؛ کاغذ را خواندند و پشت و رو گذاشتند. والی گفت: در این کاغذ نوشته‌است که حکم شاه است که مجلس و رفقای خود را حکماً بگویی و الّا این اسباب داغ و درفش حاضر است و تازیانه! من چون مقراض را پای بخاری دیدم، به قصد اینکه خودم را به مقراض برسانم، گفتم: بفرمایید بالای مقطّع تا تفصیل را به شما عرض کنم؛ داغ و درفش لازم نیست. و دست والی را گرفتم کشیدم به طرف بخاری. خودم را به مقراض رساندم و شکم خودم را پاره کردم؛ خون سرازیر شد؛ در بین جریان خون، بنای فحّاشی را گذاشتم. پس از آن، حضرات مضطرب شده، بنای معالجه مرا گذاردند، زخم را بخیه زدند. دنباله همان مجلس است که چهار سال و نیم، منِ بیچاره بی‌گناه که به خیال خودم خدمت به دولت کرده‌ام، از این محبس به آن محبس، از تهران به قزوین، از قزوین به انبار، در زیر زنجیر مبتلا بودم. در چهار سال و نیم، دو - سه مرتبه، مرخّص شدم، ولی در همه جهت در ظرف این مدّت، بیشتر از چهل روز آزاد نبودم. هر وقت که نایب‌السلطنه یک امتیاز نگرفته داشت، مرا می‌گرفت! هر وقت وکیل‌الدوله اضافه مواجب و منصب می‌خواست، مرا می‌گرفت! عیالم طلاق گرفت. پسر هشت - نُه ساله‌ام به خانه شاگردی رفت. بچّه شیرخواره‌ام به سر راه افتاد. دفعه اوّل بعد از تقریباً دو سال حبس که از قزوین ما را مراجعت دادند، ده نفر ما را مرخّص کردند؛ دو نفر از آن میان که بابی بودند، یکی حاجی ملّا علی‌اکبر [شهمیرزادی] و یکی حاجی امین بود. قرار شد به انبار بروند [ولی] چون یکی از آن بابی‌ها مایه‌دار بود، پولی خدمت حضرت والا تقدیم کرد، او را مرخّص کردند و مرا به جای آن بابی، باز به انبار فرستادند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مگر سیّد جمال‌الدّین، غیر از حرف حق چه می‌گفت....
واضح است انسان از جان سیر می‌شود و بعد از گذشتن از جان، هر چه می‌خواهد، می‌کند. وقتی که به اسلامبول رفتم و در مجمع انسان‌های عالم(؟)، در حضور مردمان بزرگ، شرح حال خودم را گفتم، به من ملامت کردند که با وجود این همه ظلم و بی‌عدالتی، چرا باید من دست از جان نشُسته و دنیا را از دست این ظالمین خلاص نکرده باشم.
س- تمام این تفصیلات که شما می‌گویید، به سؤال اوّل من قوّت می‌دهد. از خود شما انصاف می‌خواهم! اگر شما به جای شاهِ شهید می‌شدید، نایب‌السلطنه و وکیل‌الدوله یک نوشته، به آن ترتیب، پیش شما می‌آوردند و آن تفصیلات را به شما می‌گفتند، شما جز اینکه مقاومت کنید، چاره داشتید یا خیر؟ پس در این صورت، مقصّر این دو نفر بودند و به قتل، اولویّت داشتند. چه شد که به خیال قتل آنها نیفتادید و دست به این کار بزرگ زدید؟
ج- تکلیف بی‌غرضی شاه این بود که یک محقّق ثالث بی‌غرضی بفرستند میان من و آنها [تا] حقیقت مسأله را کشف کند. چون نکرد، او مقصّر بود و سال‌ها است که به این منوال، سیلاب ظلم بر عامّه رعیّت جاری است. مگر این سیّد جمال‌الدّین، این ذرّیه رسول - صلی‌اللَّه علیه و آله - این مرد بزرگ، چه کرده بود که به آن افتضاح، او را از حرم حضرت عبدالعظیم کشیدند، زیر جامه‌اش را پاره کردند، آن همه افتضاحات به سرش آوردند؟ او غیر از حرف حق چه می‌گفت؟ این آخوند چلاق شیرازی که از جانب آقا سیّد علی‌اکبر فال اسیری، [حاکم وقت شیراز] قوام [الملک] فلان فلان شده را تکفیر کرد، چه قابل بود که بیایند توی انبار، اوّل خفه‌اش کنند، بعد سرش را ببرند؟ من خودم آن وقت در انبار بودم؛ دیدم با او چه کردند. آیا این‌ها را خدا برمی‌دارد؟ این‌ها ظلم نیست؟ این‌ها تعدّی نیست؟ اگر دیده بصیرت باشد، ملتفت می‌شود که در همان نقطه که سیّد را کشیدند، در همان نقطه، گلوله به شاه خورد. مگر این مردم بیچاره و این یک مشت رعیّت ایران، ودایع خداوند نیستند؟ قدری پایتان را از خاک ایران بیرون بگذارید، در عراق عرب و بلاد قفقاز و در عشق‌آباد و اوایل خاک روسیه، هزار - هزار رعایای بیچاره ایران را می‌بینید که از وطن عزیز خود، از دست ظلم و تعدّی فرار کرده، کثیف‌ترین کسب و شغل‌ها را از ناچاری پیش گرفته‌اند. هر چه حمّال و کنّاس و الاغ‌چی و مزدور در آن نقاط می‌بینید، ایرانی هستند. آخر این گلّه‌های گوسفند شما، مرتع لازم دارد که چرا کنند، شیرشان زیاد شود، هم به بچّه‌های خود بدهند و هم شما بدوشید؛ نه اینکه متّصل تا شیر دارند، بدوشید و شیر که ندارند، گوشت بدنش را بکلاشید و بتراشید. گوسفندهای شما همه رفته و متفرّق شدند. نتیجه ظلم همین است که می‌بینید! ظلم و تعدّی بی‌حدّ و حساب چیست و کدام است؟ و از این بالاتر چه می‌شود که گوشت بدن رعیت را می‌کَنند، به خورد چند جُرّه باز [jorrebāz] شکاری خود می‌دهند؟
قباله ملکیّت جان و مال و عرض و ناموس یک شهر یا مملکتی را به او می‌دهند. رعیّت فقیر و اسیر و بیچاره را در زیر بار تعدّیات مجبور می‌کنند که یک زن منحصر بفرد خود را از اضطرار طلاق می‌دهد و خودشان صد تا صد تا زن می‌گیرند و سالی یک کرور پولی که به این خون‌خواری و بی‌رحمی از مردم می‌گیرند، خرج عزیزالسلطان [ملیجک] می‌کنند که نه برای دولت مصرف دارد و نه برای ملّت و نه برای حظ نفس شخصی، [خرج عزیزالسلطان می‌کنند] می‌کنند و غیره و غیره و غیره. آن چیزهایی که همه اهل این شهر می‌دانند و جرأت نمی‌کنند بلند بگویند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هم‌عقیده من در این شهر و مملکت بسیار هستند...
حالا که این اتفاق بزرگ به حکم قضا و قدر به دست من جاری شد، یک بار سنگینی از تمام قلوب برداشته شد، مردم سبک شدند. دل‌ها همه منتظرند که پادشاه حالیه، حضرت ولیعهد چه خواهند کرد؛ به عدالت و رأفت و درستی، جبر قلوب شکسته را خواهند کرد یا خیر؟ اگر ایشان چنانچه مردم منتظرند، یک آسایش و گشایشی به مردم عنایت بفرمایند، اسباب رفاه رعیّت می‌شود. بنای سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند، البتّه تمام خلق، فدوی ایشان می‌شوند و سلطنت‌شان قوام خواهد گرفت و نام نیک‌شان در صفحه روزگار باقی خواهد بود و اسباب طول عمر و صحّت مزاج خواهد شد. امّا اگر ایشان همان مسلک و شیوه را پیش بگیرند، این بار کج است و به منزل نخواهد رسید. حالا وقتی است که به محض تشریف‌آوردن بفرمایند و اعلان کنند که: ای مردم! حقیقتاً در این مدّت به شماها بد گذشته‌است، کار بر شما سخت بوده؛ آن اوضاع برچیده شد، حالا بساط عدل گسترده‌است و بنای ما بر معدلت است.
رعیّتِ متفرّق شده را جمع کنند، امیدواری بدهند، قرار صحیحی برای وصول مالیات به اطّلاع ریش‌سفیدان رعایا بدهند که رعیّت تکلیف خود را بداند، در موعد مخصوص، خودش مالیات خودش را بیاورد، بدهد؛ هی محصل پی محصّل نرود که یک تومان اصل را ده تومان فرع بگیرند و غیره و غیره.
س- در صورتی که واقعاً خیال شما خیر عامّه بود و برای رفع ظلم از تمام ملّت، این کار را کردید، پس باید تصدیق بکنید به اینکه اگر این مقاصد بدون خونریزی به عمل بیاید و این مقصود حاصل شود، البته بهتر است. حالا ما می‌خواهیم بعد از این، درصدد اصلاح این مفاسد برآییم، باید خیال ما از بعضی جهات آسوده باشد که از روی اطمینان مشغول ترتیبات تازه شویم. در این صورت، باید بدانیم که اشخاصی که با شما متّفق هستند، کی هستند و خیالشان چیست و این را هم شما بدانید که غیر از شخص شما که مرتکب جنایت هستید یا کشته می‌شوید، یا شاید چون خیالت خیر عامّه بوده‌است نجات بیابید، امروز دولت متعرّض احدی نخواهد شد، برای اینکه صلاح دولت نیست. فقط می‌خواهیم بشناسیم اشخاصی را که با شما هم‌عقیده هستند که در اصلاح امورات شاید یک‌وقتی به مشاوره آنها محتاج شویم.
ج- صحیح نکته می‌فرمایید. من چنانچه به شما قول داده‌ام و قسم خورده‌ام، به شرافت و ناموس انسانیّت خودم قسم می‌خورم که به شما دروغ نخواهم گفت. هم‌عقیده من در این شهر و مملکت بسیار هستند؛ در میان علما بسیار، در میان وزرا بسیار، در میان امراء بسیار، در میان تجّار و کسبه بسیار؛ در جمیع طبقات هستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من [زیر بازجویی] با آن همه گرفتاری، اسم احدی را نگفتم
شما می‌دانید وقتی که سیّد جمال‌الدّین به این شهر آمد، تمام مردم از هر دسته و طبقه، چه در طهران و چه در حضرت عبدالعظیم، به زیارت و ملاقات او رفتند. مقالات او را شنیدند و چون هر چه می‌گفت للَّه و محض خیر عامّه مردم بود، همه کس مستفید و شیفته مقالات او شدند. تخم این خیالات بلند را در مزارع قلوب پاشید. مردم بیدار بودند، هشیار شدند و حالا همه کس با من هم‌عقیده است. ولی به خدای قادر متعال که خالق سید جمال‌الدّین و من و همه مردم است، قَسَم، از این خیال من و نیّت کشتن شاه، احدی غیر از خودم و سیّد اطلاع نداشت. سیّد هم که در اسلامبول است؛ هر کاری که می‌توانید و از دستتان بر می‌آید بکنید. دلیلش هم واضح است که اگر همچو خیال بزرگی را من به احدی می‌گفتم، مسلّماً نشر می‌کرد و مقصود باطل می‌شد. وانگهی تجربه کرده بودم که این مردم، چه قدر سست عنصرند و حبّ جاه و حیات دارند. در آن اوقاتی که گفتگوی تنباکو و غیره در میان بود که مقصود فقط اصلاح اوضاع بود و ابداً خیال کشتن شاه و کسی در میان نبود، چه قدر از این ملک‌ها و دوله‌ها و سلطنه‌ها که با قلم و قدم و درم، هم‌عهد شده بودند و می‌گفتند تا همه جا حاضریم، همین که دیدند برای ما گرفتاری پیدا شد، همه خود را کنار کشیدند. من هم با آن همه گرفتاری، اسم احدی را نگفتم. چنانچه به جهت همین کتمان سرّ، اگر بعد از خلاصی یک دور می‌زدم، مبالغی می‌توانستم از آنها پول بگیرم؛ ولی چون دیدم نامرد هستند، گرسنگی خوردم، ذلّت کشیدم، دست پیش احدی دراز نکردم.
س- در میان اشخاصی که دفعه اوّل به اسم هم‌خیالی و هم‌دستی شما گرفتار شدند، گویا حاجی سیّاح از همه پرماده‌تر باشد.
ج- خیر! حاجی سیّاح مردیکّه مذبذب خودپرستی است! ابداً به مقصود ما کمک و خدمتی نمی‌کرد؛ او ضمناً آب گل می‌کرد که برای ظلّ‌السلطان ماهی بگیرد. خیالش این بود که بلکه [پسر ناصرالدین شاه، مسعود میرزا] ظل‌السلطان شاه بشود و [میرزا علی] امین‌الدوله، صدراعظم و خودش، مکنتی پیدا کند؛ چنانچه حالا قریب شانزده هزار تومان، در محلّات ملک دارد. همان اوقات، سه هزار تومان از ظلّ‌السلطان به اسم سیّد جمال‌الدّین گرفت، نهصد تومان به سیّد داد، باقی را خودش خورد.
س- شما قبل از اینکه اقدام به این کار بکنید، ممکن بود بعد از خلاصی که دسترس داشتید که خودتان را به یک ثالثی ببندید، مثلاً مثل صدارت اعظمی، چنانچه معمول اهل ایران ماست [که] در وقت تعدّی به بست می‌روند، متحصّن می‌شوند و حرف حساب خود را عاقبت می‌گویند و رفع تعدّی از خود می‌کنند. شما هم می‌خواستید این کار را بکنید. اگر از این اقدامات شما نتیجه حاصل نمی‌شد، آن وقت دست به این کار می‌زدید. کشتن یک پادشاه بزرگ که کار شوخی نیست.
ج- بلی انصاف نیست از برای گوینده این کلام به توهّم اینکه در دفعه ثانی من رفته بودم عرض حال خود را به صدارت عظمی بکنم، باز نایب‌السلطنه مرا گرفت و گفت چرا به منزل صدراعظم رفتی. وانگهی، شما همه می‌دانید همین که در یک مسأله پای نایب‌السلطنه به میان می‌آمد، صدراعظم و دیگران ملاحظه می‌کردند، جرأت نمی‌کردند حرف بزنند. اگر هم حرف می‌زدند، شاه اعتنا نمی‌کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قبل از ورود شاه به حَرَم، طپانچه را آتش دادم
س- این طپانچه، شش لول بود که داشتی؟
ج- پنج لول روسی بود.
س- از کجا تحصیل کردید؟
ج- در بارفروش، از شخص میوه‌خری که برای بادکوبه میوه حمل می‌کرد، سه تومان و دو هزار به انضمام بیست و پنج فشنگ خریدم.
س- آن وقتی که خریدید، به همین نیّت خریدید؟
ج- خیر! برای مدافعه خریدم و در خیال نایب‌السلطنه هم بودم.
س- در اسلامبول آن وقتی که در خدمت سیّد شرح حال خود را می‌گفتید، ایشان چه جواب می‌فرمودند؟
ج- جواب فرمودند: با این ظلم‌ها که تو نقل می‌کنی به تو وارد شده‌است، خوب بود نایب‌السلطنه را کشته باشی! چه جان‌سختی بودی و حُبّ حیات داشتی! به این درجه ظالمی که ظلم کند کشتنی است.
س- با وجود این امر مصرّح سیّد، پس شما چرا او را نکشتید و شاه را شهید کردید؟
ج- همچو خیال کردم که اگر او را بکشم، ناصرالدّین‌شاه با این قدرت، هزاران نفر را خواهد کشت؛ پس باید قطع اصل شجر ظلم را کرد، نه شاخ و برگ را. این است که به تصوّرم آمد و اقدام کردم.
س- من شنیدم که گفته بودی که در شب چراغانی شهر که هنگام جشن شاه شهید خواهد بود و شاه شهید به گردش می‌آمده‌است، این کار را می‌خواستی بکنی؟
ج- خیر! من همچو اراده نداشتم و این حرف حرف من نیست و نمی‌دانستم که شاه به گردش شهر خواهد آمد و این قوّه را هم در خودم نمی‌دیدم. روز پنجشنبه شنیدم که شاه به حضرت عبدالعظیم می‌آید. در خیال دادن عریضه به صدارت عظمی بودم که امنیّت بخواهم، عریضه را هم نوشته، حاضر در بغل داشتم و رفتم توی بازار، منتظر صدراعظم بودم. خیالم از دادن عریضه منصرف شد و یک‌مرتبه به این خیال افتادم. رفتم منزل، طپانچه را برداشته، آمدم از درب امامزاده حمزه، رفتم توی حرم قبل از آمدن شاه، تا اینکه شاه وارد شد، آمد توی حرم زیارتنامه مختصری خوانده، به طرف امامزاده حمزه خواست بیاید. دم در یک قدم مانده بود که داخل حرم امامزاده حمزه شود، طپانچه را آتش دادم.
س- شاه شهید به طرف شما مستقبل می‌آمد؟ شما را می‌دید یا خیر؟
ج- بلی. مرا دید و تکانی خورد و طپانچه خالی شد. دیگر من نفهمیدم.
س- حقیقتاً اطلاع ندارید که طپانچه چه شد؟ می‌گویند در آن میان شما زنی بود، طپانچه را ربود و برد؟
ج- خیر، زنی در میان نبود و اینها مزخرفات است. پس ایران ما یکباره نهلیست شده‌اند که این‌طور زنان شیردل میان آنها پیدا می‌شود!
س- من شنیدم و شهرتی دارد که همان وقتی که سیّد شما را مأمور به این کار کرد، زیارتنامه‌ای برای شما انشا کرد و به شما گفت: شما شهید خواهید شد و مزار و مرقد شما زیارتگاه رندان جهان خواهد بود.
ج- سیّد اصلاً پرستش مصنوعات را کفر می‌داند و می‌گوید باید صانع را پرستید و سجده به صانع نمود، نه به مصنوعات طلا و نقره. به مزار و مرقد معتقد نیست و جان آدم را برای کار خیر، حقیقتاً چیزی نمی‌داند و وقعی نمی‌گذارد. با اینکه همه این بلیّات و صدمات را برای او کشیدم، صدای چوب‌ها را که به من می‌زدند، می‌شنید. هر وقت که من حرف زدم و ذکر مصائب خود را می‌کردم، می‌گفت: خفه شو! روضه‌خوانی مکن! مگر پدرت روضه‌خوان بوده؟ چرا عبوسی می‌کنی؟ با کمال بشاشت و شرافت حکایت کن، چنانچه فرنگی‌ها بلیّاتی که برای راه خیر می‌کشند، همین‌طور باکمال بشاشت ذکر می‌کنند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مردم انسان شده‌اند؛ چشم و گوششان باز شده‌است
س- در حضرت عبدالعظیم که بودید، شیخ محمّد اندرمانی، مثل آن سفر سابق، پیش شما می‌آمد، شما را می‌دید، حرفی می‌زد یا خیر؟
ج- نه واللَّه. بلکه حضراتی که آنجا بودند او را مذمّت می‌کردند که نه به من سلام کرد و نه آشنایی داد؛ و همچنین سایر اهالی حضرت عبدالعظیم، نه اظهار آشنایی با من کردند و نه حرفی زدند.
س- شیخ حسین، پسر دایی شیخ محمّد، خودش می‌گفت، دو مجلس در صحن با شما صحبت کرده بود؟
ج- بلی، راست است!
س- ملّا حسین، پسر میرزا محمّدعلی، برای شما چه قِسم خدمات می‌کرد؟ چون خودش می‌گفت، مدّتی برای او خدمت کرده، چیزی به من نداد.
ج- چه خدمتی؟! سه عریضه و دو اعلان که برای جرّاحی خودم نوشته بودم، برای من نوشت؛ دوایی که علاج سالک و کچلی را می‌کند می‌دانستم، اعلان کردم.
س- آن روزی که همین شیخ با شما به تفرّج آمده بود، کاهو و سرکه‌شیره خورده بودید. در ضمن صحبت، شما چه گفته بودید که او این شعر را خوانده بود: «دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی»؟
ج- خیلی عجب است! من به یک همچو آدم ضعیف‌العقلی بعضی صحبت‌ها بکنم که او به مناسبت، یک شعری خوانده باشد.
س- همان روز که بعد از خوردن کاهو و سرکه‌شیره، مراجعت کردید او می‌گفت: سه نفر به شما رسیدند؛ یک سیّد، یک آخوند، یک مکلّا با شما کنار کشیدند، به قدر سه ربع ساعت، نجوایی با هم کردید، بعد آنها رفتند و شما به منزلتان آمدید. حاجی سیّد جعفر [خادم حضرت عبدالعظیم] هم می‌گفت: من درب خانه نشسته بودم، دیدم که آنها می‌آیند، برخاستم رفتم تو. آن سه نفر کی‌ها بودند؟
ج- حاجی میرزا احمد کرمانی با یک سیّد که هیچ نمی‌شناختم. با صد دینار که توی عمامه‌اش گذاشته بود، سفر کردند و رفتند.
س- کجا رفتند؟ شما اطلاع دارید؟ می‌گویند به سوی همدان رفتند.
ج- خیر واللَّه! هیچ نمی‌دانم که به کدام سمت رفتند. همین قدر می‌دانم، در سر دو راه، استخاره کردند که به کدام طرف بروند، استخاره‌شان به طرف بالای کهریزک حرکت کردن راه داد و رفتند.
س- از این حرکتِ متوکلاً علی‌اللَّه آنها، همچو معلوم می‌شود که از قصد شما چیز دانسته‌اند و برای آنکه به آشنایی شما مسبوق بوده‌اند، و از ترس اینکه مبادا شما حرکتی بکنید و آنها گرفتار بشوند، رفته‌اند؟
ج- شبهه نباشد که حاجی میرزا احمد را من آدم سفیهی می‌دانم؛ مثل من آدمی که یک همچو حرکت بزرگی را می‌خواهد بکند، به مثل حاجی میرزا احمد آدمی، نیّت خودش را بروز نمی‌دهد.
س- شنیدم شما مکرّر به بعضی از دوستان خود گفته بودید که من صدراعظم را خواهم کشت. با صدراعظم چه عداوت داشتید؟
ج- خیر! این مقالات دروغ است؛ بلی در اوائل امر که سیّد را اذیّت و نفی کردند، خدشه‌ای برایش حاصل شده بود که حضرت صدارت سبب ابتلا و افتضاح و نفی او شدند؛ ولی بعد در اسلامبول، متواتراً برای او ثابت شد که صدراعظم دخیل این کار نبود، و نایب‌السلطنه سبب شده بود. من هم به خیال کشتن ایشان نبودم.
س- در این مدّت که شما از اسلامبول آمده در حضرت عبدالعظیم منزل کردید، هیچ به شهر نیامدید؟
ج- چرا! یک مرتبه آمدم! مستقیماً به منزل حاجی شیخ هادی[نجم‌آبادی] رفتم. دو شب هم مهمان ایشان بودم، از من پذیرایی کردند. یک تومان خرجی از ایشان گرفته، مجدداً همین‌طوری که مخفی به شهر آمدم، به حضرت عبدالعظیم مراجعت کردم.
س- دیگر به شهر نیامدید و با کسی ملاقات نکردید؟
ج- خیر! ابداً به شهر نیامدم.
س- پس پسرت را کجا ملاقات کردید؟
ج- پیغام فرستادم، پسرم را آوردند حضرت عبدالعظیم. چند شب او را نگه داشتم.
س- همراه پسرت کی آمد به حضرت عبدالعظیم؟
ج- مادرش که مدّتی است مطلّقه است. پسرم را آورد و مراجعت کرد. بعد از چند روزی باز آمد، پسرم را برگردانید.
س- شما از کجا در تمام این شهر، آقا شیخ هادی را انتخاب کردید و به منزل او آمدید؟ مگر سابقه آشنایی و اختصاصی با او داشتید؟
ج- اگر سابقه اختصاصی نداشتم که از من مهمانداری نمی‌کرد. آقا شیخ هادی به احدی اعتنا ندارد؛ تمام مردم را در کوچه روی خاک پذیرایی می‌کند.
س- مگر آقا شیخ هادی با شما هم‌عقیده و هم‌خیال است؟
ج- اگر هم‌خیال و هم‌عقیده نبود که منزلش نمی‌رفتم.
س- پس یقین است از نیّت خودت، در شهادت شاه شهید، به ایشان هم اظهار کردی؟
ج- خیر! لازم نبود به ایشان اظهاری بکنم.
س- از طرف سیّد جمال‌الدّین برای ایشان پیغام و مکتوبی داشتید؟
ج- مگر پستخانه و وسائل دیگر قحط است، که به توسّط من که همه جا متّهم و معروف هستم، مکتوب برای کسی برسد؟! وانگهی شما پی چه می‌گردید؟ مگر آقا شیخ هادی تنها است که با من هم‌خیال باشد؟ عرض کردم اغلب مردم با من هم‌خیال هستند؛ مردم انسان شده‌اند؛ چشم و گوششان باز شده‌است.
 
 
س- اگر مردم همه با شما هم‌خیال هستند، پس چرا آحاد و افراد مردم از بزرگ و کوچک، زن و مرد، در این واقعه مثل آدم فرزند مرده گریه و زاری می‌کنند؟ در خانه‌ای نیست که عزا برپا نباشد.
ج- این ترتیبات عزاداری ناچار مؤثر است؛ اسباب رقّت می‌شود. امّا بروید در بیرون‌ها، حالت فلاکت رعیّت را تماشا کنید! حالا واقعاً به من بگویید ببینم، بعد از این واقعه، بی‌نظمی در مملکت پیدا نشده‌است؟ طرق و شوارع مغشوش نیست؟ به جهت اینکه این فقره خیلی اسباب غصّه و اندوه من است که در انظار فرنگی‌ها و خارجه، به وحشی‌گری و بی‌تربیتی معروف نشویم، و نگویند هنوز ایرانی‌ها وحشی هستند!
س- شما که آن‌قدر غصّه مملکت را می‌خورید، و در خیال حفظ آبروی مملکت هستید، اوّل چرا این خیال را نکردید؟ مگر نمی‌دانستید کار به این بزرگی، البتّه اسباب بی‌نظمی و اغتشاش می‌شود؟ اگر حالا نشده باشد، خواست خدا و اقبال پادشاه است.
ج- بلی راست است! امّا به تواریخ فرنگ نگاه کنید! برای اجرای مقاصد بزرگ، تا خونریزی‌ها نشده‌است، مقصود به عمل نیامده است!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[سید جمال الدین] صاحب‌الزمانِ عصر خودش است
س- آن روزی که امام جمعه، به حضرت عبدالعظیم آمده بود، تو رفتی دستش را بوسیدی! به او چه گفتی، و او به تو چه گفت؟
ج- امام جمعه با پسرهایش و معتمدالشریعه آمدند. من توی صحن رفتم، دستش را بوسیدم، به من اظهار لطف و مهربانی فرمودند و گفتند: کی آمدی؟ آمدی چه کنی؟ گفتم: آمدم بلکه یک طوری امنیّت پیدا کنم بروم شهر. و مخصوصاً از ایشان خواهش کردم، خدمت صدراعظم توسّط کنند، کار مرا اصلاح نمایند که من از شرّ نایب‌السلطنه و وکیل‌الدوله آسوده بشوم. ولی پسرهای امام به من گفتند: شهر آمدن ندارد! این روزها در شهر به واسطه نان و گوشت و پول سیاه برهم خواهد خورد، و بلوایی می‌شود. خود امام هم به من امیدواری و اطمینان داد.
س- با معتمدالشریعه چه می‌گفتی و چه نجوا می‌کردی؟
ج- همین را می‌گفتم که خدمت آقای امام، شرح حال مرا بگوید؛ آقا را وادارد که از من توسّط کند. [میانجی شود]
س- ملّا صادق کوسج محرّر آقا سیّد علی‌اکبر [فال اسیری] با تو چه کار داشت؟ شنیدم چند مرتبه در حضرت عبدالعظیم به منزل تو آمده بود.
ج- خود آقا سیّد علی‌اکبر هم آمده بود حضرت عبدالعظیم؛ من به قدر نیم ساعت با او حرف زدم، التماس کردم که یک طوری برای من تحصیل امنیّت کند، که از شرّ حضرات در امان باشم بیایم شهر. آقا سیّد علی‌اکبر گفت: من کاری به این کارها ندارم! ملّا صادق محرّرش هم، یکی دو مرتبه آمد از این مقوله صحبت می‌کردیم. از آقا شیخ هادی هم، آن دو شبی که آمدم منزلش، همین خواهش را کردم. او گفت: این مردم قابل این نیستند که من از آنها خواهش کنم! ابداً از آنها خواهش نمی‌کنم!
س- چه طور شد، که تو با این همه وحشت که از آمدن به شهر داشتی، و هیچ جا هم غیر از منزل آقا شیخ هادی نرفتی؟ واقعاً راست بگو، شاید کاغذ و پیغامی برای او داشتی؟
ج- خیر! کاغذ و پیغامی نداشتم؛ مگر اینکه آقا شیخ هادی را از سایر مردم انسان‌تر می‌دانم. با او می‌شود دو کلام صحبت کرد.
س- مثلاً از چه قبیل صحبت کردی؟
ج- واللَّه، مشرب آقا شیخ هادی معلوم است که چه قسم صحبت می‌کند! او روزها که در کنار خیابان روی خاک‌ها نشسته‌است، متصل، مشغول آدم‌سازی است، و تا به حال اقلاً بیست هزار نفر آدم درست کرده‌است، که پرده از پیش چشمشان برداشته، و همه بیدار شده، مطلب فهمیده‌اند.
س- با سیّد جمال‌الدّین هم خصوصیّت و ارسال و مرسولی دارد؟
ج- چه عرض کنم؟! درست نمی‌دانم که ارسال و مرسول دارد، امّا از معتقدین سیّد است، و او را مرد بزرگی می‌داند. هر کس که اندک بصیرتی داشته باشد، می‌داند که سیّد دخلی به مردم روزگار ندارد. حقایق اشیا جمیعاً پیش سیّد مکشوف است. تمام فیلسوف‌ها و حکمای بزرگ فرنگ و همه روی زمین، در خدمت سیّد، گردنشان کج است، و هیچ‌کس از دانشمندان روزگار، قابل نوکری و شاگردی سیّد نیست. واضح است آقا شیخ هادی هم شعور دارد و مثل بعضی از آخوندهای بی‌شعور نیست که به آثار و علامات جعلی و ممتنع‌القبول که برای صاحب‌الزمان درست کرده‌اند، بی‌جهت انتظار ظهور بکشد، هر کس به این آثار و علامات پیدا شد، صاحب‌الزمان عصر خودش است. دولت ایران قدر سیّد را نشناخت و نتوانست از وجود محترم او فواید و منافع ببرد. به آن خفّت و افتضاح او را نفی کردند. بروید حالا ببینید سلطان عثمانی، چه‌طور قدر او را می‌داند!
وقتی که سیّد از ایران رفت به لندن، سلطان چندین تلگراف به او کرد، که حیف از وجود مبارک تو است که دور از حوزه اسلامیّت به سر ببری و مسلمین از وجود تو منتفع نشوند! بیا در مجمع اسلام، اذان مسلمان به گوشت بخورد با هم زندگی کنیم! ابتدا سیّد قبول نمی‌کرد، آخر ملکم‌خان و بعضی‌ها به او گفتند: همچو پادشاهی آن قدر به تو اصرار می‌کند، البته صلاح در رفتن است!
سیّد آمد به اسلامبول. سلطان فوراً خانه عالی به او داد. ماهی دویست لیره مخارج برایش معین کرد. شام و ناهار از مطبخ خاصّه سلطانی برایش می‌رسید. اسب و کالسکه سلطانی، متصل، در حکم و اراده‌اش هست. در آن روزی که سلطان او را در ییلدیز دعوت کرد، و در کشتی بخار که توی دریاچه باغش کار می‌کند، نشسته، صورت سیّد را بوسید و در آنجا بعضی صحبت‌ها کردند، سیّد تعهّد کرد عن قریب، تمام دول اسلامیّه را متّحد کند، و همه را به طرف خلافت جلب نماید و سلطان را امیرالمؤمنین کل مسلمین قرار بدهد. این بود که به تمام علمای شیعه کربلا و نجف و تمام بلاد ایران، باب مکاتبه را باز کرد، به وعده و نوید و استدلالات عقلیّه، بر آنها مُدَلّل کرد که ملل اسلامیّه، اگر متّحد بشوند، تمام دول روی زمین نمی‌توانند به آنها دست بیابند.
اختلاف لفظ علی و عمر را باید کنار گذاشت، به طرف خلافت نظر افکند! چنین کرد و چنان کرد. در همان اوقات، فتنه سامره و نزاع بستگان مرحوم میرزای شیرازی با اهل سامره و سنّی‌ها برپا شد. سلطان عثمانی تصوّر کرد که این فتنه را مخصوصاً پادشاه ایران محرّک شده‌است، که بلاد عثمانی را مغشوش کند. با سیّد در این خصوص مذاکرات و مشورت‌ها کرد و گفته بود، ناصرالدّین‌شاه به واسطه طول مدّت سلطنت و شیخوخیّت، یک اقتدار و رعبی پیدا کرده‌است که فقط به واسطه صلابت او، علمای شیعه و اهل ایران حرکت نمی‌کنند، [تا] با خیال ما همراهی کنند و مقاصد ما به عمل نخواهد آمد. دربارهٔ شخص او باید یک فکری کرد، و به سیّد گفت: تو در حقّ او هر چه بتوانی بکن و از هیچ چیز اندیشه مدار!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آخوندها و ملاهای لاشخور را مگر نمی‌شناسید...؟
س- تو که در مجلس صحبت سلطان و سیّد حاضر نبودی، از کجا این تفصیلات را می‌دانی؟!
ج- سیّد از من محرم‌تری نداشت. چیزی را از من پنهان نمی‌کرد. من در اسلامبول که بودم، از بس که سیّد به من احترام می‌کرد، در انظار تمام مردم تالی خود سیّد به قلم رفته بودم. بعد از سیّد، هیچ‌کس به احترام من نبود. تمام این‌ها را خود سیّد برای من نقل کرد. خیلی صحبت‌ها از این قبیل، سیّد برای من نقل کرد، ولی خاطرم نیست. سیّد وقتی که به نطق می‌افتاد، مثل ساعتی که فنرش دررفته باشد، مسلسل می‌گرفت! مگر می‌شد همه را حفظ کرد؟
س- خوب، در صورتی که شما در اسلامبول به آن احترام بودید، دیگر به ایران آمدی چه کنی که آن‌قدر به این و به آن التماس کنی، برای تو امنیّت حاصل کنند؟
ج- مقدّر این‌طور بود که بیایم، و این کار به دست من جاری شود. تحصیل امنیّت را هم برای اجرای خیال خود می‌خواستم بکنم.
س- خوب! از مطلب دور افتادیم! بعد چه شد؟ سیّد به علمای شیعه و ایران کاغذهایی که نوشته بود، اثری هم کرد؟ یعنی تمام، جواب نوشته و اظهار عبودیّت کردند؟
ج- این آخوندها و ملاهای لاشخور را مگر نمی‌شناسید. وعده پول و امتیازات بشنوند دیگر آرام نمی‌گیرند. خلاصه، بعد از آنکه تدبیرات سیّد، گل کرد و بنای نتیجه‌بخشیدن گذاشت، چند نفر از نزدیکان سلطان و مذبذبین منافق که دور و بر او بودند، مثل ابوالهدی [شیخ الاسلام اسلامبول] و غیره، به میان افتاده، خواستند خدمات سیّد را به اسم خودشان جلوه بدهند، سلطان را در حق سیّد، بدگمان کردند و به واسطه ملاقاتی که سید از خدیو مصر کرده بود، ذهنی سلطان کردند که سید از تو مأیوس شده‌است می‌خواهد خدیو را خلیفه بکند. سلطان هم که مالیخولیا و جنون دارد، متصل، خیال می‌کند که الآن زن‌هاش می‌آیند و می‌کشندش، به سوءظن افتاد. پلیس‌های مخفیّه به سیّد گماشت. اسب و کالسکه هم که به اختیار سیّد بود، از او منع کرد. سیّد هم رنجش حاصل کرد، اصرار کرد که می‌خواهم بروم لندن. این بود که دوباره اصلاح کردند، پلیس‌های مخفیّه را از دور او برداشتند، دوباره اسب و کالسکه‌اش را دادند. بعد از اصلاح، سیّد می‌گفت: حیف که این مرد دیوانه است، و مالیخولیا دارد، و الّا تمام ملل اسلامیّه را بر او مسلِم می‌کردم! ولی باز هم چون اسم او در اذهان بزرگ است، باید به اسم او این کار کرد. هر کس سیّد را دیده‌است، می‌داند که او چه شوری در سر دارد. ابداً در خیال خودش نیست! نه طالب پول است، نه طالب شئونات است، نه طالب امتیاز، زاهدترین مردم است. فقط می‌خواهد اسلام را بزرگ بکند. حالا هم اعلیحضرت مظفّرالدّین‌شاه به این نکته ملهم بشود، سیّد را بخواهد استمالت کند، این کار را به نام نامی ایشان خواهد کرد.
س- یعنی سیّد بعد از این تفصیلات که ذکر کردید، مطمئن می‌شود که به ایران بیاید؟
ج- بلی! من سیّد را می‌شناسم. همین قدر که یکی از دولت‌های خارجه را ضامن بدهند که جان او در امان باشد، او دیگر در بند هیچ چیز نیست، خواهد آمد. شاید بتواند خدمتی به اسلامیّت بکند. وانگهی او یقین می‌داند که خون او، کار آسانی نیست و تا قیامت خشک نخواهد شد.
 

ميرزا ابوتراب خان نظم الدوله 
[یاداشت زیر را]در آخر استنطاق نوشته و مُهر كرده است:
هو العلیم
این کتابچه سؤال و جواب و استنطاقی است که در مجالس عدیده، در حضور این غلام خانه‌زاد ابوتراب و جناب حاج حسینعلی‌خان رئیس قراولان عمارت مبارکه همایونی عجالتاً به‌طور ملایمت و زبان خوش از میرزا رضای حرامزاده معلون به عمل آمده. لکن مسلّم است، در زیر شکنجه و صدمات لازمه استنطاق، بهتر از این مطالب و مکتومات بروز خواهد داد، اما عجالتاً از این چند مجلس سؤال و جوابی که این غلام خانه‌زاد با این معلون حرامزده کرده‌است، چیزی که بر غلام، معلوم و یقین شود، این است که او به طوری که خودش در همه جا می‌گوید، ابداً در خیال صلاح مردم و خیر عامّه نبود، و تمام این مهملات و مزخرفات را از سیّد جمال‌الدّین ملعون شنیده، فقط از شدّت فسق و نادانی، شیفته و فدایی آن سیّد شده و محض تلافی صدماتی که به سیّد وارد آمد، به دستورالعمل سیّد آمده، این کار را کرده‌است. حالا اگر سیّد خیالاتش به جای دیگر مربوط بوده باشد، مسأله علی‌حَدّه است. و در خصوص آن مهملاتی که مبنی بر خیرخواهی عامّه اظهار می‌کند، دور نیست در میان مردم، بعضی‌ها هم‌عقیده داشته باشد؛ امّا در این خیال شومی که داشت، گویا هم‌دستی نداشته‌است. اگر قبل از وقت از خیال خود کسی را مطلع کرده باشد، این فقره در زیر شکنجه و صدمات دیگر معلوم خواهد شد.
نظم‌الدوله، غلام‌ جان‌نثار ابوتراب، ذی‌حجّه ۱۳۱۳
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستان عزیز، از میرزا رضا کرمانی یک سری پرسشهای دیگر هم شده که پاسخ داده‌است. اشاره من به صورت تقریرات اوست که عصر روز سه‌شنبه غره ربیع‌الاول هزار و سیصد و چهارده [۲۱ مرداد ۱۲۷۵] در باغ گلستان با حضور فرمانفرما و مخبرالدوله (وزیر علوم) و مشیرالدوله (وزیر عدلیه و تجارت) و سردار کل و نظم‌الدوله و امین همایون و حاجی حسینعلی‌خان امیر تومان بیان کرده‌است. ضمناً بازجو (ابوتراب خان نظم‌الدوله) در رابطه با قتل ناصرالدین شاه، از هشت نفر دیگر، بازجویی کرده که در ادامه آورده‌ام. تقی پسر میرزا رضا - عیال مطلقه میرزا رضا و نیز سه چهار نفر از شاغلین در عبدالعظیم و...که به نوعی با میرزا در ارتباط بوده‌اند.
 
 
صورت تقریرات میرزا رضا در باغ گلستان
 
پدر من ملاحسین عقدائی است و معروف به ملاحسین پدر. خود من در اوایل کار از تعدیات محمد اسمعیل‌خان وکیل‌الملک که ملک مرا گرفت و به ملا ابوجعفر داد، از کرمان به یزد رفته، مدتی طلبه بودم و تحصیل می‌کردم. بعد به طهران آمدم، پس از چندی به شغل دستفروشی مشغول شدم. پنج شش سال قبل از آن گرفتاری اول قریب هزار و صد تومان شال و خز نایب‌السلطنه از من خرید. مدت‌ها از برای پولش دویدم، آخر رفتم بنای فضاحی گذاردم، تا قریب سیصد تومان از پولم کم کردم. بعد از کتک و پشت گردنی زیاد که خوردم، پولم را گرفتم. دیگر پیش نایب‌السلطنه نرفتم تا پنج شش سال پیش که همهمه رژی در میان مردم افتاد، وکیل‌الدوله فرستاد عقب من گفت بیا حضرت والا می‌خواهد تو را ملاقات کند. رفتم اول از من پرسید: من شاه می‌شوم؟ گفتم اگر جذب قلوب بکنی، شاه می‌شوی. گفت وزرای خارجه اینجا هستند، قبول نمی‌کنند. گفتم وقتی که ملت کاری را کرد، خارجه چه می‌توانند بگویند؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
گفتند: این نوشته را بنویس، ما می‌دهیم به شاه
سؤال شد: پس شنیدیم تو به آقا وعده سلطنت داده بودی و گفته بودی اگر تو جلو بیفتی، من هفتاد هزار نفر دور تو جمع می‌کنم، شاه می‌شوی.
جواب داد: آخر وکیل‌الدوله به من گفت: آقا این تالار بزرگ صف سلام را ساخته‌است، خیال سلطنت دارد. از این حرف‌ها بزن، خوشش می‌آید. من هم گفتم. بعد آقا گفت شنیدم تو بعضی اطلاعات داری، خدمت به دولت است و ملت. من گفتم بلی، در میان طبقات مردم از وزرا، ملاها، تجار، غیره این گفتگو هست. باید فکری کرد، جلوگیری کرد. بعد از وعده و قسم‌های زیاد که حضرت والا مرا مطمئن کردند، مرا بردند خانه وکیل‌الدوله، عبدالله‌خان والی آنجا بود. با آن سیدی که یک‌وقتی به صدراعظم تعرض کرده بود، عمامه‌اش را برداشته بود. به من گفتند: تو یک کاغذی بنویس به این مضمون که: ای مؤمنین، ای مسلمین، امتیاز تنباکو رفت، رود کارون رفت، قندسازی رفت، راه اهواز رفت، بانک آمد، راه طرموی آمد، مملکت به دست اجنبی افتاد. حالا که شاه در فکر نیست، خودمان چاره کنیم.
در اینجا سؤال شد: اینها همه که اسباب ترقی بود، شماها اگر طالب ترقی ملت هستید، چه جای شکایت بود؟
جواب گفت: بلی، اگر به دست خودمان می‌شد، اسباب ترقی بود، نه به دست خارجه. خلاصه گفتند: این نوشته را بنویس، ما می‌دهیم به شاه، می‌گوییم در مسجدشاه افتاده بود، پیدا کردیم. آن وقت اصلاحی خواهند کرد. من نمی‌نوشتم، اصرار کردند، من هم نوشتم. تمام هم نکرده بودم که از دست من گرفته، مثل اینکه گنج پیدا کردند، قلمدان را زود جمع کردند، از شدت خوشحالی چاقو و مقراض را فراموش کردند. بعد بنای تهدیدات را گذاردند که رفقایت را بگو! داغی آوردند هر چه گفتم رفقای من کسی نیستند، میان همه مردم این حرف‌ها هست. من حالا که را گیر بدهم؟ هر بیچاره‌ای که یک روزی به من سلام علیک کرده‌است حالا گیر بدهم، نشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مقراض را برداشته، شکم خود را پاره کردم
من دیدم حالا وقت جان فدا کردن است، به چاقو نظر انداختم، رجبعلی‌خان ملتفت شد، چاقو را برداشت. نگاه کردم مقراض را پای بخاری دیدم، به عبدالله‌خان گفتم تو را به این قبله‌ای که به طرف آن نشسته‌ای مقصود چیست؟ گفت مقصود این است رفقایت را بگویی. گفتم تشریف بیاورید تا به شما بگویم. او را کشیدم به طرف بخاری، آن وقت مقراض را برداشته، شکم خود را پاره کردم. خون سرازیر شد که آمدند جراح آوردند، بخیه کردند.
من ابداً در مجمع آن اشخاص که کاغذنویسی و کاغذپرانی می‌کردند، نبودم، آقا سید جمال‌الدین که اینجا آمده بود، بعضی‌ها تقریرات او را می‌شنیدند، مثل میرزا عبدالله طبیب، میرزا نصرالله‌خان و میرزا فرج‌الله‌خان گرم می‌شدند، می‌رفتند.
بعضی کاغذها می‌نوشتند، به ولایات می‌فرستادند که از خارج به تمبر پست می‌خورد، برمی‌گشت مجمع. آنها را میرزا حسن‌خان (نواده صاحب دیوان) گرم نگاه می‌داشت به جهت اینکه سید را دیده، کلماتش را شنیده بود. بعضی از رفقاشان هم مشغول کلاه‌درست‌کردن بودند، مثل حاجی سیاح که می‌خواست ظل‌السلطان را شاه کند و یکی دیگر را صدراعظم. خلاصه بعد که اینها را گرفتند، یک روز آمدند، گفتند شما بیایید امیریه، آقا شما را می‌خواهد ببیند. ما را گذاردند توی کالسکه بردند امیریه، توی آن تالار بزرگ همه را جمع کردند. یکمرتبه دیدیم سربازهای گارد وارد شدند به یک حالتی که ماها همه متوحش شدیم. میرزا نصرالله‌خان، میرزا فرج‌الله‌خان بنا کردند همدیگر را وداع کردن. یک اوضاعی برپا شد. بعد ما را نشاندند توی کالسکه با سوار و دستگاه بردند قزوین، در نه ساعت به قزوین رساندند. آنجا سعدالسلطنه اگر چه خیلی سخت بود، ولی ترتیب زندگی ما فراهم بود. در آن مدتی که ما آنجا بودیم، شورش رژی برپا شد. بعداز شانزده ماه آمدند، مژده دادند که مرخص شدید. خیاط آمد به اندازه ما هر یک لباسی دوختند، ما را فرستادند طهران. یکراست رفتیم امیریه.
در آنجا بعضی که پول داشتند، برای آقا چیزی از آنها گرفتند، دو نفر هم بابی میان ما بود، یکی از آنها هم پول داشت، داد و مرخص شد، سایرین هم مرخص شدند. باز من بدبخت را با یک نفر بابی دیگر بردند انبار. چهارده ماه در انبار بودم. یک روز توی انبار بنای دادوفریاد را گذاردم که اگر کشتنی هستم، بکشند، اگر بخشیدنی هستم، ببخشند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک دسته میرغضب آمدند، عوض استمالت، ما را بستند به چوب
این چه مسلمانی است؟ حاجب‌الدوله با یک دسته میرغضب آمدند، عوض استمالت، ما را بستند به چوب. یک چوب کاملی به من زدند تا آنکه از انبار خلاص شدم. هرچه فکر کردم، عقلم به اینجا رسید که بروم خود را به امام جمعه ببندم، او هم رئیس ملت است، هم اجزای دولت است. در همان‌جا در منزل آقای امام، خدمت صدراعظم رسیدم، عریضه دادم.
بعد از چند روز دیدم نایب محمود فرستاد پیش فراشباشی به امام جمعه گفت میرزا محمدرضا را بگویید بیاید. آقا می‌خواهد پولش بدهد. من تحاشی کردم از رفتن، امام گفت برو، ضرری ندارد. آمدم خدمت آقا، اول به من گفت تو به منزل صدراعظم چرا رفتی؟ گفتم نرفتم. بعد نایب محمود گفت بیا دم صندوقخانه پول بگیر. رفتم آنجا، دیدم حسین‌خان صندوق‌دار یک چیزی به گوش نایب محمودخان گفت، او هم گفت بیا برویم کاروانسرای وزیرنظام حواله کنم از تاجر بگیر. ما رفتیم، دیدم باز مرا بردند انبار، خلاصه چهارسال و نیم بی‌جهت و تقصیر گاهی در انبار، گاهی در قزوین زیر کند و زنجیر بودم. چه صدمات کشیدم، دیگر زندگی را انسان برای چه می‌خواهد؟ این دفعه آخر بعد از مرخصی، ده تومان آقا دادند، پانزده تومان هم وکیل‌الدوله، رفتم به طرف اسلامبول.
آنجا که سید شرح حالت مرا شنید؛ گفت چقدر جان‌سخت بودی! چرا نکشتی؟ در مراجعت آمدم بارفروش، در کاروانسرای حاجی سیدحسین از یک میوه‌فروش یک طپانچه پنج لول روسی با پنج فشنگ خریدم سه تومان و دوهزار و به خیال نایب‌السلطنه بودم. تا دو روز قبل از تحویل به حضرت عبدالعظیم (ع) آمدم در این مدت هم غیر از دو شب که شهر آمده، منزل حاجی شیخ هادی ماندم و از ایشان سفارش‌نامه خواستم و گفتم شنیده‌ام امین همایون مرد است، از من نگاهداری خواهد کرد، سفارش به او بنویسید. حاجی شیخ هادی گفت من اطمینان ندارم و نمی‌نویسم. دوباره مراجعت کردم، دیگر ابداً به جایی نرفتم. رفتن به سرخه حصار و زرگنده دم باغ نصرالسلطنه همه دروغ است. در حضرت عبدالعظیم هم بودم به همه آقایان و علما ملتجی شدم، به آقای امام، به آقا سید علی‌اکبر و دیگران ملتجی شدم که برای من تحصیل امنیت کنید. هیچ‌کدام اعتنایی به حرف من نکردند. یک روز هم صدراعظم آمدند، به صفائیه، عریضه عرض کرده بودم که بد بدهم، به حضرت عبدالعظیم نیامدند.
در اینجا سؤال شد: راست است که این کلفت‌های اندرون با تو متحد بودند و به تو خبر می‌دادند؟
جواب گفت: اینها چه حرفی است؟ آنها چه قابل هستند که به من خبری بدهند؟ روز پنجشنبه در حضرت عبدالعظیم شهرت کرد که فردا شاه به زیارت خواهد آمد. آب و جاروب می‌کردند، من هم صبح شنیدم صدراعظم قبل از شاه تشریف می‌آورند، عریضه‌ای نوشته بودم، آمدم توی بازار که عریضه بدهم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتم طپانچه را برداشتم، واقع شد آنچه واقع شد
نمی‌دانم چطور شد آنجا به این خیال افتادم، گفتم: میرزا محمدرضا برگرد، شاید امروز اصل مقصود حاصل شود. رفتم طپانچه را برداشتم، از درب امامزاده حمزه رفتم توی حرم ایستادم تا شاه وارد شد، وقع ماوقع. واقع شد آنچه واقع شد. من قدری هستم و مؤمن به قدر و معتقدم که بی‌حکم قَدر برگ از درخت نمی‌افتد. حالا هم به خیال خودم یک خدمتی به تمام خلایق و ملت و دولت کرده‌ام و این تخم را من آبیاری کرده‌ام و سبز شد. همه خواب بودند و بیدار شدند. یک درخت خشک بی‌ثمری را که زیرش همه قسم حیوانات موذی درنده جمع شده بودند، از بیخ انداختم و آن جانورها را متفرق کردم. حالا از پهلوی آن درخت یک جوانه بالا زده‌است، مثل مظفرالدین‌شاه سبز و خرم و شاداب. امید همه قسم ثمر به او می‌رود! حالا شما هم فکر رعیتشان باشید.
همه رفتند، همه تمام شدند. من قدری از خارجه را دیده‌ام. ببینید دیگران چه کردند، شما هم بکنید. لازم هم نیست حالا قانون بنویسید.
قانون‌نویسی حالا در ایران مثل این است که یک لقمه نان و کباب به حلق طفل تازه متولد شده بطپانند. البته خفه می‌شود، ولی با رعیت مشورت کنید. مثلاً به فلان کدخدای فلان ده بگویید به چه قسم از تو مالیات گرفته شود و با تو رفتار کنند، راضی خواهی بود؟ هر طور که او بگوید، با او رفتار کنید، هم کارتان منظم می‌شود و هم ظلم از میان می‌رود.
در اینجا سؤال شد تو که «قدری» هستی، باید بدانی حکم قدر نیست که هنوز این کارها در اینجا واقع شود!
جواب گفت: همچو نیست، پس شماها خانه خود را جاروب نکنید که حکم قدر نشده‌است!
سؤال شد: در این مدت هیچ به خیال کشتن صدراعظم هم بودید؟
جواب گفت: در این خیال نبودم، حالا که من این کار را کرده‌ام، امید حیات هم ندارم، به جهت اینکه یک بزرگی لازم است مثل بزرگی خدا یک پرده پایین‌تر که مرا عفو کند.
در خصوص دستورالعمل سید جمال‌الدین و صحبت‌های سلطان با سید جمال سئوال شد.
جواب گفت: وقتی که فتنه سامره برپا شده و میان شیعه‌های اتباع مرحوم میرزای شیرازی و اهل سامره گفتگو و جنگ به میان آمده بود، سلطان همه را از تحریکات شاه می‌دانست، به سید گفته بود در حق ناصرالدین‌شاه هر چه از دستت می‌آید، بکن و خاطر جمع باش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شجر ظلم را از بیخ باید انداخت، شاخ و برگ بالطبع خشک می‌شوند
وقتی که من شرح مصیبت‌ها و صدمات و حبس‌ها و عذاب‌های خود را برای سید می‌گفتم، به من گفت که تو چقدر بی‌غیرت بودی و حب حیات داشتی. ظالم را بایست کشت. چرا نکشتی؟ و ظالم در این میان غیر از شاه و نایب‌السلطنه کسی نبود. اگرچه در خیال نایب‌السلطنه هم بودم، دیگر آن روز خیالم در حق شاه مصمم شد. گفتم شجر ظلم را از بیخ باید انداخت، شاخ و برگ بالطبع خشک می‌شوند.
سؤال شد: روز سیزده عید اعتمادالسلطنه را در حضرت عبدالعظیم ملاقات کردی یا خیر؟
جواب گفت: بلی، با شمس‌العلما او را دیدم، ولی حرف نزدم. او آدم مزوری بود، به سید خیلی اظهار ارادت می‌کرد، ولی سید می‌گفت آدم بدذاتی است، از او نباید ایمن بود.
سؤال شد: کس و کار چه داری؟
جواب گفت: یک زن دارم که همشیره خواهر میرزاست(؟)، با دو طفل و یک خواهر پیری در کرمان دارم که پسر او را که مشهدی علی نام دارد، پیش حاجی سید خلف گذارده‌ام.
سؤال شد: جهت مناسبت و آشنایی تو با سید جمال‌الدین چه بوده؟
جواب گفت: من پیش حاجی محمدحسن بودم؛ وقتی که سید آمد به طهران و در منزل حاجی منزل کرد، من میهمان‌دار او بودم و از آنجا آشنا شدم.
سؤال شد: مشهور است که تو یک خواهرت را در کرمان کشتی!
جواب داد: خدا کشت، اما مرا متهم کردند و گفتند تو کشتی. (انتهی)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صورت استنطاق با میرزا تقی پسر میرزا محمّدرضای ملعون
س- چند وقت است پدرت از اسلامبول برگشته؟
ج- واللَّه می‌گفت پیش از عید آمده!
س- تو کی رفتی پیش او؟
ج- بعد از سیزده عید.
س- به کی پیغام داد که بیا؟
ج- شخصی آمده بود پشت درب حیاط به مادرم گفت. من نمی‌دانم کی بود.
س- تو با کی رفتی پیش او؟
ج- با مادرم.
س- مادرت هم آنجا ماند؟
ج- خیر! آن روز تنها آمده بود، شب آنجا نماند، مرا آنجا گذاشت و خودش برگشت.
س- تو چند شب پیش پدرت ماندی؟
ج- یک هفته ماندم.
س- در آن مدّتی که تو آنجا بودی، کی آمدورفت می‌کرد؟
ج- دو برادر بودند: یک پیرمرد و یکی جاهل؛ آن جوان که به او نایب غلامحسین می‌گفتند، او بیشتر می‌آمد.
س- چه صحبت می‌کردند؟
ج- واللَّه صحبت خیلی می‌کردند، امّا بعضی اوقات که می‌خواستند گفتگویی بکنند، به من می‌گفتند: برخیز آب قلیان را بریز!
س- ذکر سفر خودش را که به طرف اسلامبول رفته بود، نمی‌کرد؟
ج- من آنچه شنیدم این بود که می‌گفت: اهل اسلامبول مثل مردم اینجا بی‌غیرت نیستند! من آنجا که رسیدم، فلج شده بودم؛ برای من طبیب آوردند، تا من معالجه شدم.
س- از سیّد جمال‌الدّین، آنها صحبت نمی‌کردند؟
ج- گاهی که صحبت او به میان می‌آمد، من که عرض کردم، می‌گفت: برخیز آب قلیان را بریز!
س- پدر تو هم‌خانه نایب غلامحسین می‌رفت؟
ج- یک روز نایب آمد آنجا، گفت: من می‌خواهم شما ناهار تشریف بیاورید اینجا! وقت ظهر من و او رفتیم خانه نایب. یک دوری شبت پلو و یک دوری چلو با خورش قرمه سبزی و مخلّفات دیگر حاضر کرده بود. تا عصر آنجا بودیم. یک قدری هم شیرینی پیش از ناهار آوردند. چایی هم خوردیم آمدیم.
س- در آنجا صحبت می‌کردند؟
ج- همان صحبت فلج شدنش را می‌کرد. بعد از ناهار به من گفت: برخیز برو در صحن برای خودت گردش کن! من هم آمدم بیرون، قدری گردش کردم، وقت چای باز به آنجا رفتم. یک شب هم من از او پرسیدم: رفتی اسلامبول آقا را دیدی؟ شب اوّلی از من بدش آمد. شب بعد اصرار کردم، گفت: بلی! آقا را دیدم. پرسیدم: چیزی هم به شما داد؟ گفت: بلی! به من خیلی محبّت کرد.
س- تو با کی مراجعت به شهر کردی؟
ج- با والده‌ام.
س- والده‌ات آنجا بود؟
ج- خیر! آنجا نمانده بود. یک روز پیش، آمد عقب من؛ شب آنجا ماند، صبح با هم برگشتیم.
س- آنجا که بودی، به تو گفت من که آمدم به شهر، به خانه کی ماندم؟
ج- خیر! به من حرفی نزد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
صورت سؤال و جواب با عیال میرزا رضا
س- شما کی شنیدید که شوهرتان از اسلامبول آمده‌است؟
ج- من تا آن روزی که فرستاد که تقی بیاید، من او را ببینم، نفهمیده بودم. بعد من خودم تقی را بردم. چون آن روزها را تنها بودم و مرا هم طلاق داده بود، پیش از رفتن خودش، شب را نماندم، برگشتم؛ ولی وقتی که رفتم تقی را بیاورم، با مادرم رفتم، شب را هم ماندم، صبح آمدم شهر و تقی را هم آوردم.
س- در کجای حضرت عبدالعظیم ماندی؟ با تو چه صحبت کرد؟
ج- صحبت که صحبت باشد، به میان نیامد. همین قدر حرفی که با من زد، می‌گفت: در این مدّت چه خوردید و چه کردید؟ از این قبیل صحبت‌ها بود. مخصوصاً کار و اسرار خودش را از ما پنهان می‌کرد. مکرّر بعضی کاغذجات خودش را قبل از گرفتاری، چه بعد از گرفتاری و رفتنش، چون من کمی سواد دارم، از من پنهان می‌کرد. من نمی‌دانم شما در عقب چه هستید؛ هر چه به این مرد کرد، سیّد کرد و به دوستی او کرد. من نمی‌دانم این عاشق سیّد بود، چه بود که از همان وقتی هم که سیّد را بردند، شب و روز گریه می‌کرد و مثل دیوانه‌ها شده بود! تحقیق کنید، ببینید هرگاه غیر از این است، یا اگر بیش از این اطلاع داشته باشم، باید سر مرا برید!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صورت استنطاق با ملّا حسین پسر میرزا محمّدعلی، متولّی مقبره سرورالسلطنه
س- اوّل که میرزا محمّدرضا وارد شد، کجا مسکن کرد؟
ج- در گوشواره بالاخانه، به سمت غربی صحن منزل کرد و در این مدّت، یک دفعه من با او گردش رفتم. در باغی که در این نزدیکی است، و مشهور به باغ طوطی است، رفتیم کاهو خوردیم و یکی دو مرتبه یکی از تجّار مهمّ تهران نزد او آمده، با هم چای می‌خوردند، و من از مقبره مقابل، آنها را دیدم، ولی نزد آنها نرفتم. و یک روز هم از همان باغی که با هم رفته بودیم، برمی‌گشتیم، در بین راه شخص لبّاده پوشیده‌ای، به او برخورد، به من گفت که تو برو! من رفتم و او ایستاد به صحبت کردن. چند ساعتی با هم حرف زدند. روزی که من به بالاخانه‌اش رفتم که عریضه بنویسم که به حضرت صدارت بدهد، نوشتم و یک عریضه هم به شاه نوشت؛ خرجی خواست که به عتبات برود. یک روز هم در ضمن صحبت، یعنی همان روز تفرّج، من شعر سعدی را خواندم که «دنیا نیرزد آنکه پریشان کنی دلی.»
من که این شعر را خواندم، گفت که تو غلط کردی این شعر را خواندی! هیچ می‌دانی که من چه در دل و ضمیر دارم؟ خلاصه، پدر من مرا ملامت می‌کرد که چرا تو با او راه می‌روی؟ یک روز هم کتاب روضه‌الصفا می‌خواندم، دید و گفت: بارک‌اللَّه! تاریخ هم که می‌خوانی! امشب کتاب را بیاور منزل من، با هم بخوانیم! پدر من اذن نداد، گفت: کتاب به شخص ناشناس مده! چون سابقاً که سیّد جمال را اخراج کردند، این شخص در آن روز داد و فریاد می‌زد و وا محمّدا و وا شریعتا می‌گفت، من دیدم. در این دفعه، از او پرسیدم که شما همان شخص نیستید؟ گفت: بلی. با شیخ هم جز در حرم ملاقات نکرد؛ اگر کرده، من ندیدم. خودم هم بیش از یک دفعه با او به گردش نرفتم، و آن روز هم اتفاقاً سرکه‌شیره که برای کاهو آورده بودیم، ظرفش نفتی بود و بعد از آن روز، پیش بچه خدّام‌ها نشسته بود، گفت: ملّا حسین به ما یک کاهویی داد که سرکه‌شیره‌اش نفتی بود!
س- باغ طوطی که جنب صحن حضرت است، و تو سمت مغرب آبادی را نشان می‌دهی! در صورتی که تو اهل اینجا هستی؟
ج- نمی‌دانم. این باغ همین جاست که می‌گویند باغ طوطی. به آقا ملّا حبیب که تعریف کردم که در نزدیکی پل، جنب مقبره مرحوم آقا سیّد صادق، یک نفر به میرزا محمّدرضا برخورد و با هم به این شکل و تفصیل صحبت کردند، گفت: این از رفقای سیّد جمال است مثلاً، باید این فضول‌العرفا باشد؟ کلاه بر سر داشت و ریش کمی داشت. یک روز هم گفت: من نمک اهل حضرت عبدالعظیم را نچشیده‌ام، مگر یک شب، که خانه مشهدی غلامحسین، برادر مشهدی ابوالقاسم با پسرم به سبزی پلو میهمان بودیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صورت استنطاق با شیخ محمّد در منزل ناظم‌التولیه
س- این دفعه میرزا محمّدرضا کی آمد به حضرت عبدالعظیم و به کی وارد شد؟
ج- باللَّه، این دفعه هیچ اطلاع از آمدن او ندارم!
س- در سابق بر این، چه نوع بود خصوصیّت شما با او؟
ج- چه وقت را می‌فرمایید؟ واللَّه باللَّه من خصوصیّت با او ندارم.
س- شما آن قدر قسم نخورید و مطلبی را که سؤال می‌شود بگویید! دروغ چه فایده دارد؟ می‌خواهی از رقّت و اندوهی که در وقت وداع با او داشتی، نشان بدهم که چطور گریه می‌کردید؟!
ج- از وقتی که از پیش مختارخان، که آمد آنجا، قدری اسباب داشت منزل شیخ حسین، برداشت و مسافرت نمود.
س- در وقت حرکت میرزا محمّدرضا چه اشخاصی پیش او حاضر بودند؟
ج- من و شیخ حسین حاضر بودیم.
س- وقتی که سیّد جمال را بنا شد نفی بلد کنند، چه اشخاص پیش او مراوده می‌کردند؟
ج- سیّد عبدالرحیم، اجزای حاجی محمّدحسن، خصوصیّت داشت. و کلیتاً با سیّد جمال‌الدّین کسی جز میرزا محمّدرضا رفیق و انیس نبود. همیشه شب‌ها و روزها با هم بودند، و قبل از آنکه بنای اخراج او شود، از ایران همه کس، از اهالی حضرت عبدالعظیم و تهران مراوده می‌کردند.
س- شما چه اوقاتی با او بودید؟
ج- گاهی که حاجی محمّدحسن کمپانی می‌آمد منزل سیّد در حضرت عبدالعظیم، ماها هم بودیم.
س- در این دفعه که میرزا محمّدرضا آمد، شما چه‌طور فهمیدید؟
ج- مردم می‌گفتند، فهمیدم.
س- ورود میرزا محمّدرضا را که در اذان فریاد نمی‌زدند، کی اوّل به شما گفت؟
ج- شیخ حسین که پسری است و با من در امامزاده اندرمان بود آمد و گفت.
س- چند روز قبل از این سانحه، شیخ حسین ورود او را به شما گفت؟
ج- دو - سه روز؛ دو - سه روز قبل از این حادثه، شیخ حسین آمد به من گفت که این مرد آمده؛ در اندرمان بودم که گفت.
س- شیخ حسین خودش دیده بود، یا آمدنش را شنیده بود؟
ج- چه عرض کنم؟ نمی‌دانم دیده یا شنیده بود. من در بالاخانه صحن که او منزل داشت، هیچ وقت قدم نگذاشته‌ام و ندیده‌ام که این بالاخانه چه قسم است و با او خصوصیّت نداشتم.
س- شما صریح می‌گویید که در این دفعه با او مراوده نکردید؟
ج- بلی؛ هیچ مراوده نکردم و اظهار آشنایی نکردم. کلیّتاً من کمتر به صحن می‌آمدم؛ مگر شب‌ها که گاهی از دور او را ملاقات می‌کردم و به واسطه اینکه متّهم بود، میل به صحبت و خصوصیّت او نمی‌کردم.
س- چند روز قبل از واقعه، شیخ حسین به شما گفت که او آمد؟
ج- چه عرض کنم؛ گویا پنج - شش روز قبل.
س- با چه لباسی او آمد و سبب تحاشی شما چه بود؟
ج- به واسطه مسئله سابق که او را قزوین، به تقصیرات و تفصیلات ناشایسته از او، برده بودند، تحاشی داشتم و این دفعه با لبّاده و کلاه آمده بود، بر خلاف سابق که معمّم بود.
س- شما که می‌گویید به سابقه اعمال میرزا محمّدرضا مسبوق بودم، و از او تحاشی نمودم، و با او آشنایی ندارم! مع‌هذا، او را با لباس تبدیل دیدید، چرا به ناظم‌التولیه نگفتید؟
ج- این گفتگوها را مربوط به خودم نشمردم و می‌گفتم که او را همه می‌شناسند که چه کاره است و معروف است؛ در این صورت گفتم که به من چه ربطی دارد.
س- سابقاً که میرزا محمّدرضا در حضرت عبدالعظیم بود، عیال و اطفالش هم بودند؟
ج- خیر در شهر بودند و او می‌رفت، دو شب و سه شب شهر می‌ماند، و برمی‌گشت.
س- میرزا محمّدرضا آیا به شما عداوتی دارد؟
ج- شاید داشته باشد، به جهت اینکه هیچ قسم عالمی در میان نبوده که دوستی یا دشمنی با من داشته باشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
استنطاق با شیخ حسین پسر دایی شیخ محمّد
س- چه نسبتی با شیخ محمّد داری؟
ج- پسر عمّه شیخ محمّد هستم و منزلم در حضرت عبدالعظیم است. روزها را درس می‌خوانم بعد می‌روم به امامزاده اندرمان که تولیتش با پسر عمّه است، و از جانب ایشان من آنجا هستم. در اوایل ورود میرزا محمّدرضا من او را دیدم؛ یعنی هم‌سنّ و سال‌های من صحبت می‌کردند و احوالات او را نقل می‌کردند. ملّا حسین پسر میرزا محمّدعلی از حال میرزا محمّدرضا تعریف می‌کرد و می‌گفت با او آشنا هستم و از او صحبت می‌کرد. خود میرزا محمّدرضا هم از بالاخانه صحن بیرون نمی‌آید. شیخ محمّد هم از این بدش می‌آید و من وقتی که گفتم آن میرزا محمّدرضا آمده، اظهار کراهت کرد. و کلیتاً حرف‌هایی که از او شنیده شده بود، از این قبیل بود که یک روز خودش آمد، در صحن ما نشسته بودیم، پهلوی من نشست و مخصوصاً از بعضی وضع‌ها بد می‌گفت؛ مثل اینکه مذمّت می‌کرد که مردم بی‌غیرت هستند؛ آنهایی که غیرتی دارند، تریاک استعمال می‌کنند، و از هر قبیل صحبت می‌کرد که سابقاً چگونه به ظلم و زحمت محبوسش کرده بودند. اغلب رفقا هم که می‌آمدند، او را می‌دیدند، پهلوی من می‌نشستند، حرف‌های او را می‌شنیدند. یک روز در بین عبور و مرور به امامزاده اندرمان، این میرزا محمّدرضا را دیدم، او سلام کرد و شیخ محمّد جواب گفت. دیگر هیچ جواب و سؤالی در میانشان نشد. وقتی که میرزا محمّدرضا در صحن گردش می‌کرد و می‌خواست با کسی صحبت کند، غالباً با من صحبت می‌کرد یا با این حسین پسر میرزا محمّدعلی؛ و حرف او از این قبیل بود که سیّد می‌خواست بعضی کارها را بکند، نگذاشتند و من بر سر این مقدمه، یک مرتبه شکم خودم را پاره کردم، و همه را زحمت کشیدیم که خیر به مردم برسانیم و صدراعظم او را بیرون کرد؛ در صورتی که سیّد می‌خواست پدری دربارهٔ مردم بکند، و مردم مغایرت کردند. من گفتم که شما هم مثل سایر مردم هستید؛ چرا پس این حرف‌ها را می‌زنند. مع‌هذا، مذمّت می‌کرد از صدراعظم و نایب‌السلطنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقریرات فراش‌باشی حضرت عبدالعظیم
س- این مردیکه را، که در صحن حضرت عبدالعظیم مسکن داد؟
ج- به واسطه این حادثه از هر کس از فراش‌های حضرت تحقیق کردم که کی این… را اینجا جا داده‌است، همه از ترس منکر شدند. من هم به واسطه ناخوشی و کسالت، بیشتر اوقات منزل بودم. درب بالاخانه هم که این… منزل داشت، روی پشت‌بام است و درب پشت‌بام در دالان. از آن صحن مدرسه هم اگر آیند و روند کنند، من مطلع نمی‌شوم. در میان فرّاش‌ها هم کسی که برش دارد، مشهدی ابوالقاسم است که اختیار چهار نفر فرّاش دیگر در دست او است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقریرات ملّا حبیب خادم آستانه حضرتی
س- فضول‌العرفا کیست؟
ج- میرزا حیدرعلی پسر میرزا یحیی زردوز است که در گرفتاری میرزا محمّدرضا… با او همدست بود و گرفتار شد. و این لقب را مرحوم آقا سیّد اسماعیل ازقندی به او داده بود با حاجی میرزا احمد کرمانی و یک سیّدی که نشناختم، به طرف امامزاده ابوالحسن می‌رفتند، در بین راه، این میرزا محمّدرضا را دیدم، با آن میرزا حیدرعلی کنار کشید و قریب سه ربع ساعت حرف زدند. حاجی سیّد جعفر خادم می‌گوید: من درب خانه نشسته بودم، این‌ها آمدند. من رفتم توی دالان، از پشت در گوش به صحبت آنها می‌داد؛ همین قدر شنیدم که آنها می‌گفتند یک ده، در دو فرسخی باید پیدا کرد و آنجا رفت. دیگر چیزی نشنیدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تقریر مشهدی غلامحسین، فرّاش آستانه
روز اوّل که این میرزا محمّدرضا وارد شد، در کاروانسرای حاجی ملّا علی مسکن کرد. چند روز بعد در صحن به بنده گفت که جایی در این صحن، من لازم دارم. گفتم: در این حجرات مقابر ممکن است مسکن کنی؟ بنده به فرّاش‌باشی اطلاع دادم که یک بستی آمده و منزل می‌خواهد. او هم گفت: چه؟ عیبی ندارد! در بالاخانه منزلش بدهید! عریضه‌اش را هم بدهد، من می‌دهم فرّاش ببرد شهر، خدمت صدراعظم. کارش را صورت می‌دهم. کسانی که او را ملاقات کردند، از جمله امام جمعه بود، وقتی که به دیدن آقا سیّد هبهاللَّه بروجردی آمده بود. معتمدالشریعه در صحن به آقا عرض کرد که میرزا محمّدرضا است. او هم دست آقا را بوسید. آقا هم خیلی اظهار التفات و محبّت کرد. قبل از وقت هم به معتمدالشریعه در صحن صحبت می‌کرد، که واسطه بشوید آقا اسباب امنیّت و کاسبی مرا فراهم کند! شاید بتوانم بیایم به تهران که به سر کاسبی خود بروم. و همچنین ملّا محمّد صادق کوسج، محرّر آقا سیّد علی‌اکبر، به صحن آمده بود، میرزا محمّدرضا با او صحبت می‌کرد. یک مرتبه هم ملّا محمّد صادق به بالاخانه منزل او آمد، و یک روز هم چون میرزا محمّدرضا اعلان کرده بود، کچلی و سالک چاق می‌کند و دختر بنده هم سالک داشت، بنده او را در خانه خود دعوت کردم. پسرش هم همراه بود. ناهار هم سبزی پلوی شب مانده داشتیم. دو مرتبه هم بنده وقت چای به حجره او رفتم، چای خوردم. اشتغالی که داشت، این بود که تنها نشسته بود، متصل سیگار می‌کشید. گاهی هم اوّل چراغ، در صحن نزد اعتمادالتولیه با آقا شیخ جواد و بعضی دیگر می‌نشستند، صحبت می‌کردند. بعضی از اوقات هم می‌دیدم شب‌ها چراغ منزلش روشن نیست؛ مثل اینکه در منزل نباشد. دیگر نمی‌دانم آخر شب می‌آمد یا خیر؟ بعد از آنکه امام جمعه آمد و مردم دیدند که با او خیلی اظهار التفات کرد، همه از او خاطر جمع شدند. آن روز هم که حضرت صدارت به صفائیه تشریف آورده بودند، مکرّر به او گفتم: اگر واقعاً عریضه می‌خواهی به صدراعظم بدهی، امروز موقع است و تا صفائیه هم‌راهی نیست! عریضه‌ات را ببر بده! گفت: خیر؛ حالا موقع نیست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس
بازجوی میرزا رضا (ابوتراب خان نظم‌الدوله) در اواخر عمر در باغ ییلاقی خویش در سوهانک می‌زیست و عادت به گردش در اطراف با الاغ داشت. در سال ۱۳۰۶ خورشیدی، روی الاغ سکته کرد و در کنار جاده‌ای افتاد.

 

منابع
• صورت استنطاق میرزا رضای کرمانی و دیگران – کتابخانه ملی
• محاکمه میرزا رضا کرمانی (نمایش نامه‌ها و یادداشت‌ها)، غلامحسین ساعدی
• بازجویی از میرزا رضا کرمانی قاتل شاه شهید، نوشته فریدون مجلسی
• میرزا رضا کرمانی، پرویز خطیبی
• تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم‌الاسلام کرمانی
• استنطاقات میرزا رضای کرمانی، روزنامه صوراسرافیل ۱۳۲۵ هجری، شماره‌های ۹ - ۱۰ - ۱۱ 
• فصلنامه وکیل مدافع – ارگان داخلی کانون وکلای دادگستری خراسان، شماره دوم، پائیز ۱۳۹۰
• روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه
• نظم و نظمیه در دوره قاجار، مرتضی سیفی فمی تفرشی
• کارنامه و زمانه میرزا رضا کرمانی
• حیات یحیی، یحیی دولت‌آبادی
• تاریخ مشروطه ایران، احمد کسروی
• جستارهایی از تاریخ اجتماعی ایران در عصر قاجار، ویلم فلور، ترجمه ابوالقاسم سری
• یادداشت‌های از زندگی خصوصی ناصرالدین شاه قاجار، دوستعلی‌خان معیرالممالک
• شاه شکار بازجویی‌های میرزا رضا کرمانی و سایرین، حسن مرسلوند
• میرزا رضای شاه ‌شکار در صورتخانه‌ی تاریخ، ناصر رحیم‌خانی
• «تفنگ میرزا رضا بر دیوار است و در پرده سوم شلیک می‌کند»، محمد طلوعی
• ایران در دوره سلطنت قاجاریه، علی‌اصغر شمیم
• اسناد و خاطرات ظهیرالدوله،ایرج افشار
• میرزای شاه شکار: گذری بر احوال و روزگار میرزا رضا کرمانی، علی جمیل
• میرزا رضاکرمانی، تروریست ناصرالدین شاه، به روایت همسر و فرزند، فاطمه قاضیها
• تروعا، یهودیان ایرانی در تاریخ معاصر، هما سرشار
• انقلاب مشروطیت ايران، ادوارد براون، فصل سوم(زنداني شدن میرزا و صورت استنطاق و سؤال و جوابھایی كه از وي به عمل آمده)
• سالنامه دنیا، ۱۳۴۹
• روایت خصوصی از ترور ناصرالدین شاه، دوستعلی خان معیرالممالک، داماد ناصرالدین شاه
• خاطرات تاج‌السلطنه، منصور اتحادیه، سیروس سعدوندیان
• خاطرات شاهدان قتل ناصرالدین شاه؛ تیر رضا و تدبیر اتابک
• خاطرات سیاسی امین‌الدوله، به کوشش حافظ فرمانفرمائیان
 
 

░▒▓ همه نوشته‌ها و ویدئوها در آدرس زیر است: 
...
همنشین بهار 

 

منبع:پژواک ایران


همنشین بهار

فهرست مطالب همنشین بهار در سایت پژواک ایران 

* استخبارات صدام و بمباران مَحَلّه گیشا [2021 Dec] 
*جبهه دموکراتیک ملی [2021 Nov] 
* کاروانسرا سنگی و لباس شخصی‌های حکومتی [2021 Nov] 
*جنگ جهانی اول؛ یکی از برجسته‌ترین رخدادهای تاریخ بشر [2021 Nov] 
*صفرخان، آن سرو بلند که ایستادگی برازنده‌اش بود [2021 Nov] 
*...کورشِ تاریخی با توهّماتِ ما، از بُنیاد متفاوت است [2021 Oct] 
*شجریان، شمایلِ فرهنگیِ موسیقیِ ایران  [2021 Oct] 
*پرونده احمد کسروی ننگ دادگستری ایران بود... [2021 Oct] 
*غبارزدایی از آینه‌ها ژاله خون شد؛ هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2021 Sep] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان - جمعه ۳۱ تیر سال ۶۷ [2021 Jul] 
*نامه دکتر احمد دانش اولین جراح پیوند کلیه در ایران به آیت‌الله منتظری [2021 Jul] 
*شاهنامه فردوسی تأملی عظیم است [2021 Jun] 
*خطابهِ آلبر کامو برنده نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۷ [2021 May] 
*صورتِ استنطاق میرزا رضا کرمانی؛ ضارب ناصرالدین شاه  [2021 May] 
* ترور رزم‌آرا سیاسی‌ترین سپهبد تاریخ نوین ایران  [2021 Apr] 
*دادگاه استکهلم / دادگاه نورنبرگ  [2021 Apr] 
*چین و ماچین و راه ابريشمیِ ديپلماسی [2021 Apr] 
*غبارزدایی از آینه‌ها نشست تعیین‌کننده سران ارتش شاه صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ [2021 Feb] 
*لو رفتن خانه زعفرانیه ۱۹ بهمن سال ۶۰ ناگهان موسی زنده شد و اسلحه کشید  [2021 Feb] 
*فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است تلگراف ویلیام سالیوان به وزارت امور خارجه  [2021 Feb] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۲۰)  [2021 Jan] 
*دکتر سیروس سهامی و رنج‌هایش +نامه دکتر علی شریعتی به ایشان  [2021 Jan] 
*تفنگ‌کِشی و برادرکُشی در روستای گاپیلون ۴ بهمن سال ۱۳۶۴  [2021 Jan] 
*ترور حسنعلی منصور مبارزه با فراموشی یک وظیفه تاریخی است  [2021 Jan] 
*شاه و پدرش؛ قدمهای بزرگی به نفع ایران برداشتند، اما... [2021 Jan] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۹) [2021 Jan] 
*شهسواران میدان علم (۱) نیوتن، ارسطوی دوران مدرن [2021 Jan] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۸)  [2020 Dec] 
*ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟  [2020 Dec] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۷)  [2020 Dec] 
*دفاعيات پرشور شکرالله پاک‌نژاد در دادگاه نظامی [2020 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی  [2020 Dec] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۶)  [2020 Dec] 
*اعلامیهٔ جهانی حقوق بشر [2020 Dec] 
*۱۶ آذر سال ۳۲، ربطی به ورود نیکسون به ایران نداشت [2020 Dec] 
* زنانی که شکست را شکست دادند (۱۵)  [2020 Dec] 
* زنانی که شکست را شکست دادند (۱۴)  [2020 Dec] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۳) [2020 Nov] 
*شجریان، شمایلِ فرهنگیِ موسیقیِ ایران [2020 Nov] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۱)  [2020 Nov] 
*کورشِ تاریخی با توهّماتِ ما، از بُنیاد متفاوت است  [2020 Nov] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱۰)  [2020 Nov] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۹)  [2020 Nov] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۸)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۷)  [2020 Oct] 
*یادی از دکتر محمد مصدق رِندِ شریفِ هوشمند  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۶)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۵) [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۴)  [2020 Oct] 
* زنانی که شکست را شکست دادند (۳)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۲)  [2020 Oct] 
*زنانی که شکست را شکست دادند (۱)  [2020 Sep] 
*طولانی‌ترین جنگ متعارف کلاسیک در قرن بیستم [2020 Sep] 
* نامه تاریخی دکتر مصطفی رحیمی به آیت‌الله خمینی [2020 Sep] 
*فایل صوتی جعفر شریف امامی؛ شب قبل از ۱۷ شهریور ۵۷  [2020 Sep] 
*۱۲ نکته در مورد حکیم زَکَریای رازی  [2020 Sep] 
* رئیس‌علی دلواری؛ در هنگامهِ خطر، غیبش نمی‌زد [2020 Aug] 
*سوم شهریور ۱۳۲۰- هجوم متفقین به ایران [2020 Aug] 
* کودتای ۲۸ مرداد به روایت دکتر غلامحسین صدیقی  [2020 Aug] 
*نشست‌های دکتر شاپور بختیار با شورای امنیت ملی در سال ۵۷  [2020 Aug] 
*دکتر شاپور بختیار و روزِ « ر+ ۱»  [2020 Aug] 
*«بختیارِ» با اختیار، و نامه‌هایش به خمینی  [2020 Aug] 
*جنبش مشروطه یکی از برجسته ترین رویدادهای تاریخ ایران  [2020 Aug] 
* بگير و ببند و کُشتار، در آغاز انقلاب  [2020 Jul] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان - جمعه ۳۱ تیر سال ۶۷ [2020 Jul] 
* آزمایش‌ میلگرم و زندان استانفورد  [2020 Jul] 
*صورت مذاکرات شورای انقلاب در مورد مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق در احمدآباد ۱۴ اسفند سال ۵۷ [2020 Jul] 
*گفتگوی مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام  [2020 Jun] 
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟  [2020 Apr] 
*پرونده احمد کسروی، ننگ دادگستری ایران بود.. [2020 Mar] 
*مردی از تئاتر گفت‌و‌شنود با ناصر رحمانی‌نژاد  [2020 Mar] 
*عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2020 Mar] 
*داستان یهودیان بَنی‌قُریْظه غبارآلود است [2020 Feb] 
*نشست تعیین‌کننده سران ارتش شاه صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷  [2020 Feb] 
* کنفرانس یالتا Yalta Conference تقسیم جهان به مناطق نفوذ [2020 Feb] 
*تاریخ، بایگانی اسناد مرده نیست یاد کنفدراسیون بخیر  [2020 Feb] 
*لو رفتن خانه زعفرانیه ۱۹ بهمن سال ۶۰ ناگهان موسی زنده شد و اسلحه کشید  [2020 Feb] 
*نشست‌های دکتر شاپور بختیار با شورای امنیت ملی در سال ۵۷ [2020 Feb] 
*دکتر شاپور بختیار و روزِ « ر+ ۱»  [2020 Jan] 
*معامله قرن و بازتعریف معنای بحران  [2020 Jan] 
* کارلوس در وین گروگانگیری در اجلاس اوپک [2020 Jan] 
*فکر کردن به آنچه فکر نکردنی است تلگراف ویلیام سالیوان به وزارت امور خارجه آمریکا  [2020 Jan] 
*جامعه ایران با بحرانی عمیق روبروست بیانیه ۵۸ نفر از فرهنگ‌ورزان ایران(۱۱ آبان ۱۳۵۶) [2020 Jan] 
*شاه، اسناد دفتر راکفلر و خالی‌بندی ژنرال هایزر [2020 Jan] 
*دفاعيات پرشور شکرالله پاک‌نژاد در دادگاه نظامی [2019 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی [2019 Dec] 
* تیرباران نیکلای چائوشسکو و همسرش انسان گرگ انسان است  [2019 Dec] 
* عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2019 Dec] 
*غبارزدایی از آینه‌ها محاکمه و اعدام شیخ فضل‌الله نوری  [2019 Dec] 
*عاقبت از ما غبار مانَد و بس [2019 Nov] 
*گفت‌و‌شنود با خانم هایده ترابی - استوانه گِلی کورش واقعیت دارای حقیقت‌های گوناگونی [2019 Oct] 
*دایره‌المعارف‌ها، شناسنامه‌های حقیقی یک ملت‌اند یادی از دکتر غلامحسین مصاحب [2019 Oct] 
*گفت و شنود با باقر مومنی، میلیتانت سیاسی (1) مسأله تاریخ، تاریخ مسأله‌هاست  [2019 Oct] 
*دونالد ترامپ و جهت‌گیری‌های سیاست خارجی آمریکا  [2019 Sep] 
*یکبار دیگر، یازده سپتامبر [2019 Sep] 
* داستان عاشورا، آلوده به خرافه و افسانه است [2019 Sep] 
* بازجویی دکتر علی شریعتی در ساواک (۱) مکتوب چهل صفحه‌ای  [2019 Aug] 
* نشستِ آیت‌الله منتظری با قاتلین زندانیان سیاسی دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۶۷  [2019 Aug] 
*جنبش مشروطه یکی از برجسته ترین رویدادهای تاریخ ایران [2019 Aug] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان - جمعه ۳۱ تیر سال ۶۷  [2019 Jul] 
*چهل سؤال پیرامون قتل‌عام سال ۶۷  [2019 Jul] 
* در پسِ تابلویِ جیغ  [2019 Jul] 
* گرگها فرمانروایى مى‌کنند ــ دکتر جِکیل و آقای هاید  [2019 Jul] 
* معامله قرن و بازتعریف معنای بحران Deal of the Century [2019 Jul] 
*سازمان ملل و معاهدهٔ منع شکنجه UNCAT  [2019 Jun] 
*داستان پَهپاد آمریکایی حقیقت نباید در بند این پرسش باشد که به نفع کیست  [2019 Jun] 
*تئوری ریسمان String Theory تارهای رقصندهٔ انرژی Dancing Filament of Energy [2019 Jun] 
*خطابه دکتر مصدق در دیوان بین‌المللی دادگستری(دادگاه لاهه) [2019 Jun] 
*نگاهی دوباره به یک استعفا [2019 Jun] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۵) محمدعلی فروغی (ذُکاءالمُلک) سیاست‌ورز چندساحَتی [2019 Jun] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۴) نصرت‌الله فیروز، و داستانِ حذف و قتل وی در سمنان [2019 May] 
*دولتمردان عصر رضاشاه (۳) تیمورتاش، تواناترین چهره سیاسی دوران مدرن  [2019 May] 
* دولتمردان عصر رضاشاه (۲) علی‌اکبر داور نماد مدرنیته اداری در ایران  [2019 Apr] 
* عدالتخانه و ویرانگرانش گفت‌وشنود با ایرج مصداقی  [2019 Apr] 
*سیدحسن تقی‌زاده یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل  [2019 Mar] 
*عَلَمِ دولت نوروز به صحرا برخاست بهار می‌آید هر چند زمستانیان نخواهند  [2019 Mar] 
*پرونده احمد کسروی، ننگ دادگستری ایران بود  [2019 Mar] 
*تنظیم رابطه نظامهای استبدادی شاه و شیخ با وکلای مستقل [2019 Feb] 
*عشق، شب‌چراغ زندگی‌ست «وَلـِنـْتـایـْنْ دِی» Valentine's Day  [2019 Feb] 
*«بختیارِ» با اختیار، و نامه‌هایش به خمینی  [2019 Feb] 
* نشست تعیین‌کننده سران ارتش شاه صبح ۲۲ بهمن ۱۳۵۷  [2019 Feb] 
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷  [2019 Feb] 
* عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۲) قرارداد ۱۹۱۹  [2019 Feb] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۱) قرارداد سن پترزبورگ(۱۹۰۷)  [2019 Jan] 
*گفت‌وشنود با مرجان براتی دختری با گوشواره مروارید  [2019 Jan] 
*«آمور میو» Amor mio کجاست عشق که سرود زندگی سر کند؟  [2019 Jan] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱۰) پیمان آخال(آخال تِّکه) (1881) Treaty of Akhal [2018 Dec] 
* سیروس نهاوندی، اسب تراوای ساواک  [2018 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی [2018 Dec] 
* نامه تهرانی(بازجوی ساواک) به آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله لاهوتی  [2018 Dec] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۹) Goldsmid Arbitration قرارداد(حَکَمیّتِ) گلدسمید [2018 Dec] 
* ۶۰۰ ویدئو و مقاله... لحظه‌هایِ بودن Moments of Being [2018 Dec] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (8) Treaty of Paris 1857 معاهده پاریس [2018 Dec] 
*پای سخن «آذر بی‌بی»(آذر قشقایی) - به یاد بهمن  [2018 Nov] 
*لو رفتن خانه زعفرانیه ۱۹ بهمن سال ۶۰  [2018 Nov] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۷) Treaties of Erzurum قرارداد ارزنه‌الروم [2018 Nov] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (66) جنگ جهانی اول یکی از برجسته‌ترین رخدادهای تاریخ بشر [2018 Nov] 
* عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۶) قراردادِ نوامبر ۱۸۱۴ (عهدنامهٔ تهران)  [2018 Nov] 
*گفت‌و‌شنود با هدایت‌ متین ‌دفتری(۱) اگر حقوق رعایت نشود زندگی هم باطل است [2018 Oct] 
*گفت‌و‌شنود با خانم هایده ترابی - استوانه گِلی کورش واقعیت دارای حقیقت‌های گوناگونی است  [2018 Oct] 
* مدیحهِ کورش، یا لعنت‌‌نامه برای نَبونَئیدوس  [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۵) معاهده صلح ترکمانچای [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۴) عهدنامهٔ گلستان Гюлистанский договор [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۳) Anglo-Persian Treaty of 1812 عهدنامهٔ مُفَصّل  [2018 Oct] 
*دکتر علی شریعتی و مکتب فرانکفورت  [2018 Oct] 
*تاجگذاری «شاهنشاهِ اسلام‌پناه» [2018 Oct] 
*گفت‌و‌شنود با هدایت‌ متین ‌دفتری(1) اگر حقوق رعایت نشود زندگی هم باطل است [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۲) Preliminary Anglo-Iranian Treaty قرارداد مُجمَل (عهدنامهٔ مقدماتی) [2018 Sep] 
*داستان عاشورا، آلوده به خرافه و افسانه است  [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱) Treaty of Finckenstein پیمان فینکنشتاین  [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها فایل صوتی جعفر شریف امامی؛ شب قبل از ۱۷ شهریور ۵۷ [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها - عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2018 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2018 Sep] 
*بیژن هیرمن‌پور و تاریخچه فدائیان  [2018 Sep] 
*عهدنامه مودّت بین ایران و ایالات متحده  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۳) داستانِ «پایان قرن» Fin de Siècle  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۲) قرنِ نوزدهم، یکی از پربارترینِ اعصار تاریخِ بشری  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2018 Aug] 
*غبارزدایی از آینه‌ها / چهل سؤال پیرامون قتل‌عام سال ۶۷  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 54 دنیای واقعی تابلوی نقاشی نیست که هرجور بخواهیم رنگ‌آمیزی کنیم  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 53 پیش‌زمینه تحولات ۱۸۳۰ اروپا؛ انقلاب کبیر فرانسه است [2016 May] 
*اینترپل؛ و اخبار مهندسی‌شده  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 52 فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است [2016 May] 
*زد و بند «سایکس ـ پیکو» Sykes–Picot Agreement [2016 May] 
* تاریخ؛ بایگانی اسناد مرده نیست. یاد کنفدراسیون بخیر [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 51 شرط خارجی؛ به اعتبار مبنا، وارد عمل می‌شود [2016 May] 
* غبارزدایی از آینه ها / «تُراب» مثل اسمش، خاکی بود [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک(50) انقلاب کبیر فرانسه چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (49) با انقلاب آمریکا بردگی زیر سوال نرفت [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 48 باخ؛ «نه یک جویبار، بلکه یک دریا» [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 47 مرتجعین؛ «دانیل دِفو» را به غُل و زنجیر، کشیدند [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 46 هیچ‌کس حق ندارد با «اسپینوزا» حرف بزند  [2016 Apr] 
*گذشته پیش‌درآمد اکنون است What’s past is prologue  [2016 Apr] 
* گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی - قسمت آخر چهار تندیس یک دفتر  [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 45 «اولیور کرامول» را از قبر درآوردند و گردن زدند  [2016 Apr] 
*داستان مرد حصیری The Wicker Man [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 44 کلیساى مسیحی تجارت برده را نکوهش نمی‌کرد  [2016 Mar] 
* دکتر هاشم بنی‌طُرُفی به میهمانی خاک رفت [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 43 بودن یا نبودن؛ آیا مسئله به واقع این است؟  [2016 Mar] 
*اعتدال بهاری و؛ حس غریب نوروز  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 42 جان ویکلیف را نبش قبر کردند و استخوان‌هایش را سوزاندند [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 41 با خدا و خرافات هر جنایتی توجیه می‌شود  [2016 Mar] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 40 رویارویی با ستمگران به قشریگری و جمود مشروعیت نمی‌دهد  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 39 جنگهای صدساله؛ اروپا را به خاک و خون کشید  [2016 Mar] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 22  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 38 حق و عدالت را در برابر هیچ اراده‌ای نمی‌فروشیم [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 37 تاریخ یک علم است؛ و کرونولوژی، بخشی از آن [2016 Feb] 
*اعتصاب فوریه ۱۹۴۱ در هلند February strike [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 36 جنگ‌های صلیبی؛ یکی از تأثیرگذارترین نبردهای تاریخ  [2016 Feb] 
*إذا الشّعْبُ يَوْمَاً أرَادَ الْحَيَاةَ ، روزی که مردم زندگی را برگزیدند [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 35 پاپ‌ و پادشاه باهم کنار می‌آیند  [2016 Feb] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 21 کی خادم است کی خائن؟  [2016 Feb] 
*آشکار شدن امواج جاذبه؛ لحظه‌ای مهّم در تاریخ علم  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (34) وایکینگ‌ها با ترس و رحم بیگانه بودند  [2016 Feb] 
*یکی بود یکی نبود میلیون میلیون گل رُز [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 33 نشیبی دراز است پیش فراز  [2016 Feb] 
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷ [2016 Feb] 
*شنگول و منگول؛ و گرگ‌های پنجه فرو کرده در آرد  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 32  [2016 Feb] 
*تائو ته جینگ - کتاب طریقت [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک31 تاریخ؛ تحقّق زمان در زندگی اجتماعی است  [2016 Jan] 
*آسیاب‌های بادی ذهنِ تو The Windmills of Your Mind  [2016 Jan] 
*عباس رحیمی و قاعدهِ طلایی گفت‌وشنود با مختار شلالوند [2016 Jan] 
*نماز مِیّت، برای «زنده»ای چون عباس که اکنون بیش از همیشه حضور دارد [2016 Jan] 
* نامۀ چارلی چاپلین به دخترش؛ ساختگی و مَن‌ درآوردی است [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 20 هفت حصار و حصار هشتم [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک(30) تاریخ بایگانی اسناد مرده نیست [2016 Jan] 
*آواز در باران تا همیشه زنده می‏ماند Singin' in the Rain  [2016 Jan] 
*آلبر کامو و رُمان سقوط La Chute  [2016 Jan] 
*پیر بولز Pierre Boulez غزل خدا حافظی را خواند ما بر زمان می‌گذریم نه زمان بر ما  [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی19 یک اشتباه؛ هزاران جسَد را بر زمین می‌ریزد  [2016 Jan] 
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی / آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟  [2015 Dec] 
*ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟  [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 29 بُردنِ ارزشهای یک عصر به عصر دیگر؛ مغالطه‌ای راهزن است [2015 Dec] 
*ادیت پیاف Edith Piaf گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی  [2015 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی  [2015 Dec] 
*فرانک سیناترا؛ ماوراء صدا و خود صدا بود  [2015 Dec] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2015 Dec] 
*عباس رحیمی و رنج‌هایش [2015 Dec] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی18 ؛ هر گونه تلاشی برای اجرای شریعت به خشونت می‌انجامد  [2015 Dec] 
*هانا آرنت، سبزینه پوش عاشق و بُرنا [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 28 پنج سال یا صد سال همچون پرکشیدن پرنده‌ای می‌گذرد [2015 Dec] 
*چند قصهِ گلپایگانی - آخاله اُوغُور بخیر  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک27انسان با ابداع خط گام بزرگی در راه تمدن برداشت [2015 Nov] 
*داعشِ سیاه و داعشِ سفیدBlack Daesh, white Daesh  [2015 Nov] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی17 هر لحظه به شکلی بُتِ عیّار بر آمد  [2015 Nov] 
*اصلِ عدمِ قطعیّت؛ خاصیت بنیادین و گریزناپذیرِ جهان Uncertainty Principle [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک26جنونِ قدرت آدمی را خُل و چِل می‌کند [2015 Nov] 
*کُنسِرتو آرانخوئز Concierto de Aranjuez  [2015 Nov] 
*پوری سلطانی‌(همسر مرتضی کیوان) به میهمانی خاک رفت  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک25 فراز و نشیب امپراتوری روم  [2015 Nov] 
*گفت‌‌ وشنود با اسماعیل وفا یغمائی 16-واقعیّاتِ دردناک را نمی‌توان با خونریزیِ رژیم پوشاند  [2015 Nov] 
*آبشخور واقعه لیبرتی در دارالخلافه است [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک24 ؛ وجود اسپارتاکوس به تعداد یارانش تکثیر شده بود  [2015 Oct] 
*بمباران محله گیشا و استخبارات عراق  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک ۲۳ ؛ جاده ابریشم؛ بزرگ‌ترین شبکهٔ بازرگانی دنیا  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک22 ؛ارشمیدس و داستان «اروکا»؛ یافتم یافتم  [2015 Oct] 
* آیا مسعود رجوی در فرانسه است؟ مگر مسعود رجوی زخمی شده‌‌ بود؟ [2015 Oct] 
*بخش دیگری از گفتگوی مسعود رجوی با حبوش «من در ابتدای انقلاب در شورای انقلاب بودم» [2015 Oct] 
*سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش  [2015 Oct] 
*مرضیه با خودش تعریف می‌شود گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی 15  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک21 / قارقارِ غازها؛ کاپیتول را نجات داد  [2015 Oct] 
*توافق هسته‌ای؛ سکنجبین بود یا جام زهر؟  [2015 Oct] 
*آب در سیاره بهرام (مریخ) [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک20/ سِلت‌ها (کِلت‌ها) The Celts  [2015 Sep] 
*کاوالریا روستیکانا Cavalleria rusticana  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۴)  [2015 Sep] 
*نامه مسعود رجوی به میخائیل سرگئیویچ گورباچُف  [2015 Sep] 
*وقتی که من بچه بودم؛ غم بود، اما کم بود  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 19 قوم و خویش ما؛ هومو نالِدی Homo naledi  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 18  [2015 Sep] 
*ژاله خون شد؛ هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2015 Sep] 
*چه خَبر و چه اَتَر؟ کتابِ «دیک چینی» و دخترش «لیز»Exceptional  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 17  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۳)  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (16) جباّران سی گانه و انحطاط آتن Thirty Tyrants  [2015 Sep] 
*نشستِ عبرت‌ انگیزِ صدام حسین [2015 Aug] 
*گردشِ ایام-برای هر چیز زمانی وجود دارد  [2015 Aug] 
*پاییز خودش نوعی بهار است ؛ به رهی دیدم برگ خزان... [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 15 فهم قانون به معنی درست بودن قانون نیست  [2015 Aug] 
*چَک و چونه مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام حسین  [2015 Aug] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۱۲- اشغال کویت و شورش کردهای عراق در سال ۱۹۹۰ [2015 Aug] 
*اوسا عَلَم این چه رنگ بود توک عَلَم ؟ خامنه‌ای در دانشگاه پاتریس لومومبا !  [2015 Aug] 
*آبجو؛ نه، ولی آب شلغم اوکی [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک14از بنیان‌گذاری رُم تا تمدن چاوین [2015 Aug] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۱) دکان امام زمان  [2015 Aug] 
*یکبار دیگر قتلعام سال ۶۷ ؛ هرچه را که از آن چشم بپوشیم حمایت کرده‌ایم  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک ۱۳ توت‌آنخ‌آمون Tutankhamun و عصر طلایی فرعون  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 12 تمد‌ن‌ها می‌آیند و می‌روند؛ اما باورها می‌مانند  [2015 Jul] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان (جمعه ۳۱/۴/۱۳۶۷) [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۰)تنها «بُزِ اَخفَش» فردیّت ندارد [2015 Jul] 
*در جنگ ایران و عراق هر کسی کشک خود را می‌سابید [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (11)  [2015 Jul] 
*نگذارید کسی به خواب رود !Nessun dorma  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (10)  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (9)  [2015 Jul] 
*هاريس الکسيو و تانگوی نِفلی  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (8)  [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۹)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (7)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۶)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۵) [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۴) -دوران نوسنگی Neolithic [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۳)  [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک ۲ World history from mammoth to Facebook [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۱)  [2015 Jun] 
*صبحانه در تیفانی و رفیق و مونس من «ماه‌رود»  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۸ هان، ای شرم، سرخی‌ات پیدا نیست [2015 Jun] 
*منشور بزرگ آزادی‌ (مگنا کارتا) - Magna Carta [2015 Jun] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) گراکوس بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2015 Jun] 
*چه بر سر گل ها آمده‌است؟  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۷ [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۶ انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*زنوبیا Zenobia و پالمیرا Palmyra [2015 May] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۵) انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*تاریخ ایران و مقاله نیویورک تایمز  [2015 May] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2015 May] 
*یادی از بیژن جزنی، فرزانه سخت‌ رو؛ مارکسیسمِ اسلامی یا اسلامِ مارکسیستی  [2015 May] 
*امید راه رسیدن به حقیقت را هموار می‌کند یادی از مبارز دلاور هوشنگ ترگل [2015 May] 
*بوریس آلکساندرویچ آلکساندروف  [2015 May] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی انقلاب ایدئولوژیک . قسمت چهارم  [2015 Apr] 
*نامه‌ی آلبرت آینشتاین به اریک گوتکیند  [2015 Apr] 
*«زمین، این «نقطهٔ آبی کمرنگ Pale Blue Dot [2015 Apr] 
*رقص با دیکتاتورها Dancing with Dictators  [2015 Apr] 
*عزت إبراهیم الدوری و ویتو کورلئونه [2015 Apr] 
*چغندر کلو ته توبره (چغندر بزرگ در ته توبره است)  [2015 Apr] 
*گونتر گراس و «آنچه باید گفته شود» Was gesagt werden muss  [2015 Apr] 
*تام کاتن و کیسینجر و جُرج شولتس، عزا گرفته‌اند  [2015 Apr] 
*فناوریِ هسته‌ای تنها عرصه تولید انرژیِ هسته‌ای نیست  [2015 Apr] 
*پرونده هسته‌ای و پروتکل الحاقی Protocol Additional  [2015 Apr] 
*چکیده سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران  [2015 Apr] 
*واشنگتن‌پست و مذاکرات اتمی  [2015 Apr] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفایغمایی ؛ انقلاب ایدئولوژیک بخش سوم [2015 Apr] 
*باراک اوباما:‌ داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم  [2015 Mar] 
*جان بولتون و بمباران ایران To Stop Iran’s Bomb, Bomb Iran  [2015 Mar] 
*پُلاریزاسیونِ سیاسی و نشستن بینِ دو صندلی Fall between two stools  [2015 Mar] 
*سایه ماه بر آفتاب Solar Eclipse [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۲ انقلاب ایدئولوژیک [2015 Mar] 
*ابوحامد محمد غزالی و حس غریب نوروز [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی / انقلاب ایدئولوژیک  [2015 Mar] 
*گوگل کروم و مشکل یوتیوب  [2015 Mar] 
*داستان بوته سوخته  [2015 Mar] 
*لحظه‌هایِ بودن ویرجینیا وولف  [2015 Mar] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است / داستانِ «پایان قرن» (۱۳)  [2015 Mar] 
*دروغ‌ها و دورنگی‌ها، روح مرا می‌سائید - گفت‌وشنود با رضا مولائی‌نژاد  [2015 Mar] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۱۲  [2015 Feb] 
*ثابت‌های فیزیک آدمی را به مکث وامی‌دارد [2015 Feb] 
*همنشین بهار.وکیلِ مُستقل، دادبانِ آزادی‌ است گفت‌ و شنود با محمد رضا روحانی در باره کانون وکلا [2015 Feb] 
*به هنگامِ فریبِ عالمگیر، گفتنِ حقیقت، کنُشی انقلابی است مناقشه اتمی و حرص و جوش نتانیاهو  [2015 Feb] 
*بهمن ۵۷ و افتادن ژنرال گاست در هَچَل [2015 Feb] 
*الله قلی جهانگیری و واقعه کوه حاجی‌لو [2015 Feb] 
*گفت ‌و ‌شنود با خانم میهنِ جزنی در مورد عشق  [2015 Feb] 
*درد و بلایِ «مَک کین» بخوره تو جونِ ابوبکر بغدادی  [2015 Jan] 
*بهمن قشقایی و قرآنِ مُهرکردهِ اسدالله عَلم [2015 Jan] 
*عهدنامه «صلح» ترکمانچای [2015 Jan] 
*بیانِ تنّفرآمیز Hate speech  [2015 Jan] 
*گاست و هایزر و گوادلوپ، عاقبت از ما غُبار مانَد  [2015 Jan] 
*«شارلی»، شیخ حارث النظاری و استبدادِ زیر پرده دین [2015 Jan] 
*یادی از م. ا. به آذین، آن «دُنِ آرام» + وصیتنامه و صدای او  [2015 Jan] 
*دنباله‌ دارِ لاوجوی Comet Lovejoy [2015 Jan] 
*ترور نمادین از زبان برمی‌خیزد / Charlie Hebdo attack  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو و مدعّیانِ صاحب‌اختیاریِ «مقاومت» [2015 Jan] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2015 Jan] 
*نشان‌دادنِ ضعف با خیانت یکی نیست داستان منافِ فلکی تبریزی  [2014 Dec] 
*تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۱۰) ایده‌آلیسم آلمانی Deutscher Idealismus  [2014 Dec] 
*شب یلدا و انقلاب زمستانی Winter solstice  [2014 Dec] 
*دروغ «آیت‌الله العظمی» که خناق نیست  [2014 Dec] 
*سازمان سیا CIA و شکنجه با آب Waterboarding  [2014 Dec] 
* تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۹) رمانتیسم قیامی علیه هنجارهای عصر روشنگری [2014 Dec] 
*اتاق بی سقفِ «فارل ویلیامز» Room without a roof [2014 Dec] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۸ شورشِ فلاخَن La Fronde  [2014 Dec] 
*ایده جوچه 주체사상  [2014 Dec] 
*آندره ریو سلطان والتز André Rieu King Of The Waltz  [2014 Dec] 
*رساله یهودا Epistle of Jude [2014 Dec] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۷) انقلاب فرانسه Révolution française  [2014 Dec] 
*گفت و ‌شنود همنشین بهار با ایرج مصداقی در مورد «ابلاغیه چراغ خاموش» مسعود رجوی  [2014 Nov] 
*مجاهدین و رابینسون کروزوئه خراسانی [2014 Nov] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۶)انقلاب آمریکا American Revolution  [2014 Nov] 
*مسعود رجوی و «پرچم»اش / از «جیم» تا «عین جیم» [2014 Nov] 
*بارگشت دوباره ویلیام باتلر ییتس  [2014 Nov] 
*الله‌ قلی برای من دوست خوبی بود = گفتگو با ساسان سترگ دره شوری و حیدر جهانگیری [2014 Nov] 
*تاریخِ جهان دادگاهِ جهان است (۵) [2014 Nov] 
*زیگونروایزن (آوای کولی) [2014 Oct] 
*سخنرانی تروتسکی در مکزیک در مورد محاکمات مسکو  [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است ۴ عصر روشنگری The Age of Enlightenment  [2014 Oct] 
*گفتگو با شادی Разговор со счастьем [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۳) رنسانس Renaissance دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید  [2014 Oct] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2014 Oct] 
*گفت‌ و ‌شنود با دکتر کریم قصیم ۱ آزادیِ نظر را به بهایِ «احترامِ شخصی» نباید فروخت  [2014 Sep] 
*پاییز خودش نوعی بهار است  [2014 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۲) قرون وسطی فاصله میان دوران باستان و رنسانس [2014 Sep] 
*رساله سه شیاد  [2014 Sep] 
*همنشین بهار.تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است دوران کلاسیک باستان Classical antiquity [2014 Sep] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند [2014 Sep] 
*در دلِ هر «نفرین»ی «آفرین»ی‌‌ است  [2014 Sep] 
*ما برای چی زاده شدیم؟ همنشین بهار  [2014 Sep] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2014 Aug] 
*کتاب الشفاء مشعلی فروزان در قرون وسطی [2014 Aug] 
*تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد» «نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت  [2014 Aug] 
*فراز و فرود علی زرکش در گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی  [2014 Aug] 
*یوهانس کپلر Johannes Kepler طرحی نو در آسمان نجوم  [2013 Dec] 
*تیرباران چائوشسکو و همسرش  [2013 Dec] 
*اسپانیا و «قطعیتِ حکم دادگاه»اش  [2013 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (۳۲) ای چنگ ناله برکش و ای َدف خروش کن [2013 Dec] 
*یکبار دیگر ماندلا [2013 Dec] 
*سرنوشتم را با دست خویش می‌نویسم. یادی از نلسون ماندلا  [2013 Dec] 
*ایتوس، پاتوس، لوگوس/ Ethos , Pathos , Logos [2013 Dec] 
*تاریخ همچون تانکی از روی سرِ ما می‌گذرد / خاطرات خانه زندگان (۳۱)  [2013 Dec] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی از سعید محسن [2013 Nov] 
*Exit Strategy استراتژی خروج [2013 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان(۳۰) هر چیز و هر امری در «شدن» خود است که «حقیقت» می‌‌‌‌‌یابد.  [2013 Nov] 
*بچه‌ها دارند می‌میرند؛ ای که دستت می‌رسد کاری بکن  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها. دفاعيات پرشور شکرالله پاک نژاد [2013 Nov] 
*کلاه آبی‌ها Blue Beret United Nations peacekeeping  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها ترور محمد مسعود و بازجویی خسرو روزبه  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی محمد حنیف‌نژاد  [2013 Nov] 
*ای روشنی صبح به مشرق برگرد / ای ظلمتِ شب، با من بیچاره بساز- خاطرات خانه‌ زندگان ۲۹  [2013 Nov] 
*آسیمیلاسیون Assimilation  [2013 Nov] 
*اینجا «جلجتا» ست، جائی که مسیح را به صلیب کشیدند (خاطرات خانه زندگان ۲۸) [2013 Oct] 
*سیاست‌زدگی واگیر دارد [2013 Oct] 
*عهدنامه گلستان و کارچاق‌کن آن گور اوزلی [2013 Oct] 
*جان رالز و «پسِ پردهِ بی‌خبری» The veil of ignorance [2013 Oct] 
*هستم آنکه هستم / اِهیِه اَشِر اِهیِه / אהיה אשר אהיה [2013 Oct] 
*بادها می‌وزند و برگها فرو می‌ریزند. خاطرات خانه زندگان (۲۷)  [2013 Oct] 
*Ad Hominem ماه منطق در مُحاق سفسطه [2013 Oct] 
*به من بگو ستارگان و ‏آفتاب دروغند ولی نگو که عشق وجود ندارد.  [2013 Oct] 
*یادی از ژنرال جیاپ و نبرد دین‌بین‌فو Điện Biên Phủ [2013 Oct] 
*Loaded language آب و تاب دادن به زبانِ زبان بسته [2013 Oct] 
*اسطوره اشرف (متن پیام مسعود رجوی، ۲۷ شهریور ۱۳۹۲) [2013 Sep] 
*گفت‌و‌شنود با آقای ناصر‌رحمانی‌نژاد/ واقعیت تا چه اندازه واقعی‌ست؟ [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۵)  [2013 Sep] 
*به رهی دیدم برگ خزان...
پاییز خودش نوعی بهار است [2013 Sep] 

*لئون فوکو و «آونگ»ش Foucault pendulum [2013 Sep] 
*کمون پاریس طلایه دار انقلاب اجتماعی درقرن نوزدهم [2013 Sep] 
*شبیخون به مجاهدین و «مقراضِ تیزِ تناقض»  [2013 Sep] 
*ژاله خون شد. هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2013 Sep] 
* R2P (اصل حمایت و حفاظت) [2013 Sep] 
*در انتهای غم همیشه پنجره ای باز است. پنجره ای روشن [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۴) نامش بر برف نوشته بود. خورشید ذوبش کرد و آب آن را با خود برد. [2013 Aug] 
*دکتر منوچهر هزارخانی و آقای ۹۹ درصد [2013 Aug] 
*قطعنامه ۵۹۸، پذیرش آتش بس و عملیات فروغ جاویدان [2013 Aug] 
*گذری به اسپانیا [2013 Aug] 
*رؤيا خود نوعی زندگی است.  [2013 Jul] 
*تجربهِ رؤیاوَش وحی  [2013 Jul] 
* فرقه، و سینه زدن زیر عَلمِ ارتجاع [2013 Jul] 
*کُفرِ یک دوران، دینِ دورانِ بعد است. [2013 Jul] 
*دود از کُنده بلند می‌شود.- هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2013 Jul] 
*با چنین فرهنگی چگونه می‌شود ایران را آزاد کرد؟ [2013 Jul] 
*وقتی چیز غریبی می‌شنویم، نباید پیشاپیش آن را رّد کنیم. [2013 Jul] 
*انسان موجودی خاطره گرا است  [2013 Jun] 
*«شریعت» ، آخوندی و غیرآخوندی ندارد. [2013 Jun] 
*طوطی جون می خوام برات قصه بگم - عباس رحیمی با غم ها و طوطی اش  [2013 Jun] 
*مسعود رجوی، «معّلم»ی که «مُبلّغ» شد [2013 Jun] 
*جلیل شهناز، شهنواز تار ایران، به میهمانی خاک رفت. [2013 Jun] 
*آیا «حسن روحانی» تغییر کرده است؟ [2013 Jun] 
*وحدتِ ظرف و مظروف، بی تضاد نیست [2013 Jun] 
*کارمینا بورانا Carmina Burana - اسماعیل وفا یغمایی و سرود ای آزادی  [2013 Jun] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۳) [2013 May] 
*مادر معینی، چاووش شادی و امید [2013 May] 
*ما پروردگان سفره استبدادیم  [2013 May] 
*ما همه «خر ژان بوریدان» یم.  [2013 May] 
*تب و تاب انتخابات، مسعود رجوی را هم گرفت. [2013 May] 
*شب پره ها می آیند و می‌روند، آفتاب می‌ماند [2013 May] 
*در باره نامه سرگشاده
صفحه روزگار، حرف حق را ضبط می‌کند [2013 May] 

*میراث باستانی ایران در جای جای جهان [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۲)  [2013 Apr] 
*داستان زندگی «جیرولامو ساوو نارولا»  [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۱)  [2013 Apr] 
*سیک‌رِدنی داک‌لاد خوروشووا- گزارش محرمانه خروشچف [2013 Mar] 
*امام محمد غزالی و حس غریب نوروز [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان و گزارش Хрущевخروشچف [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت بیستم)  [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ۱۹)- تاریخ ایران با افسانه و شایعه همراه است.  [2013 Mar] 
*یک مُشت دَری وَری On Bullshit [2013 Feb] 
*ما همه از دَم، «پریود» یم. [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (۱۸) [2013 Feb] 
*هر کسی در زندگیش «او»یی دارد [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت شانزدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پانزدهم) [2013 Jan] 
*کلام بی صدای برف Silent Snow [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهاردهم)
مشکل جامعه ایران با گرفتن قدرت سیاسی حل نخواهد شد [2013 Jan] 

*شاه و سمپوزیوم لیزر Laser Symposium [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت سیزدهم)
«مراد برقی» و «سرکار استوار» در زندان قصر [2013 Jan] 

*قتلعام کاتین The Katyn massacre [2013 Jan] 
*خاطراتِ‌ خانه‌‌ زندگان (قسمت دوازدهم) [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت یازدهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت نهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هشتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ششم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پنجم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهارم) درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.  [2012 Nov] 
*‌خاطرات خانه زندگان (قسمت سوّم) [2012 Nov] 
*سخنرانی تاریخی یاسر عرفات در سازمان ملل (۱۳ نوامبر ۱۹۷۴) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دوّم) [2012 Nov] 
*زندان=‌زنده دان، خاطراتِ خانه زندگان (۱) [2012 Nov] 
*احمد قابل، ظریف جلالی و «گروه والعصر» [2012 Oct] 
*کورش و سنگ‌نگاره مرد بالدار پاسارگاد [2012 Oct] 
*استوانهٔ کورش Cyrus Cylinder «مانترا»ی خیال‌انگیز (+ویدیو) [2012 Oct] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند(+ویدیو) [2012 Oct] 
*اریک هابسبام و سنّت های ساختگی [2012 Oct] 
*پراودا ПРАВДАدم از پراودا می‌زند. (+ویدیو) [2012 Oct] 
*پیاز، وجودی است بی تناقض. به یاد «ویسلاوا شیمبورسکا» [2012 Sep] 
*حُکمِ قتل زندانیان سیاسی، «قیر»ی که بر سر نظام ریخت [2012 Sep] 
*کشتار سال ۶۷ و سخنان هَشَلهَف [2012 Sep] 
*وقتی می‌میریم چه چیزی با ما خواهد مرد؟ [2012 Sep] 
*من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست.  [2012 Aug] 
*Standard Model of Particle Physics مُدِل استاندارد [2012 Jul] 
*هر ادعّایی باید مُستند به مَدرک اثباتی باشد. (در مورد مقاله خانم عفت ماهباز) [2012 Jul] 
*دکتر علی شریعتی و «آوف هه بونگ» Aufhebung + ویدئو [2012 Jun] 
*حقِ‌‌ آزادی و «هی‌بی‌اِس‌کورپس» Habeas Corpus [2012 Jun] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (+ویدیو) [2012 Jun] 
*Gracias a la vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان) [2012 Jun] 
*ویولتاپارّرا، مرسدس سوسا، گراسیاس آلاویدا (+ویدیو) [2012 Jun] 
*دولت ویشی، گشتاپو و دارزدن رودلف هیلفردینگ (ویدیو) [2012 Jun] 
*پرویز شهریاری و طناب دور زمین (ویدیو) [2012 Jun] 
*پوراژِن چستوا، شکست پذیری و شکست باوری (ویدیو) [2012 May] 
*صَلِّ عَلَی مُحَمَّد ، «سیمون هرش» خوش آمد ! تقویم تاریخ، اردیبهشت ماه [2012 May] 
* اَرِه و اوره و شمسی کوره (ویدیو) [2012 May] 
*شاهین نجفی و «حقِ تمَسخر» The Right to Ridicule (+ ویدیو) [2012 May] 
*ماه به دیدار زمین می‌آید. Supermoon (+ویدیو) [2012 May] 
*«سرزمینِ گوجه‌ هایِ سبز» و اعدام چائوشسکو (+ویدیو) [2012 Apr] 
*تقویم تاریخ و نیمه پنهان ماه (+ویدیو) [2012 Apr] 
*پرویز ثابتی و «ابراز تاسف» در گیومه [2012 Apr] 
*سیروس نهاوندی، اسبِ تراوایِ ساواک (+ویدیو) [2012 Apr] 
*زندان قصر، دادگاه ژیان پناه و داستان تجاوز به زندانیان سیاسی [2012 Apr] 
*با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت [2012 Mar] 
*سفره ۷ سین Haft-Seen در هتل اموات ( ویدیو ) [2012 Mar] 
*Bertolt Brecht برتولت برشت و اپرای صَنار سه شاهی (ویدیو) [2012 Mar] 
*خدا و قوری کیهانی Bertrand Russell Interview [2012 Mar] 
*برتراند راسل و «قوری»اش Russell's teapot [2012 Mar] 
*آیا نوترینو، به گَردِ نور می‌رسد؟ [2012 Feb] 
*پرویز ثابتی Parviz Sabeti نمونه کامل یک پلیس سیاسی (+ویدیو) [2012 Feb] 
*از چه چیز واهمه داری؟ من شو خایف ؟ (+ویدیو ) [2012 Feb] 
*والنتین، پوشکین، یوگنی‌ آنه ‌گین Evgeny Onegin [2012 Feb] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه بهمن (+ویدیو) [2012 Jan] 
*جنگ‌افروزان، مُرتجعین را قِلقِلک می‌دهند. (وبالعکس) [2012 Jan] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه دی (+ویدیو) [2012 Jan] 
*سخنرانی استالین ۱۱ دسامبر ۱۹۳۷ Речь Сталина [2011 Dec] 
*شورشِ نان در تهران [2011 Dec] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه آذر (+ویدیو) [2011 Dec] 
*Rafiq Tağı «رافق‌تقی» ‌و‌ قصّهِ‌ هولناکِ‌ ارتداد (+ویدیو) [2011 Dec] 
*آنتی‌تزِ اشرف، در خودِ اشرف است. [2011 Nov] 
*آوایِ کولی، زیگونروایزن و قتل‌عامِ سال ۶۷ [2011 Nov] 
*تقویم تاریخ: رویدادهای ماه آبان (+ویدیو) [2011 Nov] 
*R2P و آخرین سخنرانیِ معمر قذافی (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نگاهی به ۳۰۰ سنگ قبر. نیستی، آبستن هستی است.(+ویدیو) [2011 Oct] 
*امیرکبیر و «جِّنِ» جُدَری [2011 Oct] 
*دستخط امیرکبیر، به یادِ استاد ایرج افشار آن مردِ آهسته (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نامه هایِ جَعلی یزدگرد ساسانی و عُمَربن خطّاب (+ویدیو) [2011 Sep] 
*دکتر محمود حسابی و جعلیات اینترنتی (+ویدیو) [2011 Sep] 
*عباس شهریاری جاسوس ۱۰۰۰ چهره ساواک (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*۱۱ سپتامبر و بن لادنِ پنتاگون (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*سرلشگر قرنی از کودتا تا ترور (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*رّد پای علمای اعلام بر سنگ قبر ستارخان [2011 Aug] 
*ترور سپهبد رزم آرا در مسجد سلطانی [2011 Aug] 
*آخوند مُحقّق کَرکی، عَلمدار تشّیع صفوی [2011 Jul] 
*عملیات پنجه عقاب Operation Eagle Claw [2011 Jul] 
*کلکم راع و کلکم مسئول؛ اسیرکُشی سال ۶۷ و سخنان آقای اردشیر امیرارجمند [2011 Jun] 
*مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست [2011 Jun] 
*کمون پاریس ، تنها به پاریس مربوط نمی‌شود [2011 Jun] 
*خوزه مارتی پیامبر استقلال و مبشر انقلاب در آمریکای لاتین (ویدئو) [2011 May] 
*از Srebrenica سربرنیتسا تا بغداد [2011 May] 
*منوچهر سخایی و آن «پرستو» که دشنه آجین شد. [2011 Apr] 
*آوریل سیاه اشرف و نقش اشغالگران عراق [2011 Apr] 
*ریزوم ، خاک و ُخل دارد [2011 Apr] 
*امام محمد غزالی عزیز است اما نوروز از او عزیزتر [2011 Mar] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌  [2011 Mar] 
*کتاب سبز قذافی، تو زرد از آب درآمد  [2011 Feb] 
*وقت آن است که چشم فتنه کور شود ! (گرد و خاک در مجلس ایران) [2011 Feb] 
*روز والنتین ، پالی‌آمِری polyamory و ، «عشق» ضربدری [2011 Feb] 
*کويکی با یک تیر چند نشان می‌زند [2011 Feb] 
*پرویز ثابتی، مقام امنیتی ابرو کمانی [2011 Jan] 
*ستمگران از ما عبور نخواهند کرد. [2011 Jan] 
*خودکشی دردی را دوا نمی‌کند. ( علیرضا پهلوی از کاخ سعدآباد تا بوستون) [2011 Jan] 
*یک بار دیگر تقی شهرام [2010 Dec] 
*« دین‌خو » بود اما، پرسش ‌‌ستیز و ستم ‌پذیر نبود. [2010 Nov] 
*مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که «هابرماس» بگوید [2010 Oct] 
*«مُدل استانداردِ» فیزیک ذرّات ، قصه‌ای ناتمام [2010 Oct] 
*گلهای صحرائی را همیشه رایحه ای دل انگیز است، یادی از روشنک (گوینده برنامه گلها) [2010 Sep] 
*من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت... [2010 Sep] 
*«طرح عظیمِ» استیفن هاوکینگ - خدا، وِل مُعطل است ! [2010 Sep] 
*مرگ، دوست انسان است و هرگاه رسید قدمش مبارک باد. [2010 Sep] 
*سلام بر دکتر علی جوان
ليزر گازی، مي‌توانست سال ۱۹۳۰ اختراع شده باشد [2010 Jul] 

*سال ۶۷ در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)، ۳۰۱ زندانی سیاسی به خاک افتادند [2010 Jul] 
*آشکار‌سازی با پنهان‌سازی همراه است. (خطانامه تاج زاده و، اسیر کُشیِ سال ۶۷)  [2010 Jun] 
*«اشترن» و «ایرگون» در «دیر یاسین» [2010 Jun] 
*نمی توان بر پرسش و نقد، دهنه زد. (آقای کروبی و قتلعام سال ۶۷) [2010 May] 
*سرود زیبای «ای رقیب»
که‌س نه‌ڵێ کورد مردوه‌، کورد زیندوه‌ [2010 May] 

*انتشار اسناد قتلعام کاتین
چراغ حقيقت در طوفان کشمکش‌ ها نخواهد مُرد [2010 May] 

*قرقیزستان و، پدیده «خستگی پنهان» [2010 Apr] 
*شب، هاوانا می‌رقصد...
« کامیلو سینفوئگوس » یکی از معماران انقلاب کوبا [2010 Apr] 

*دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا Wikipedia و حق مقدّس ویرایش  [2010 Mar] 
*گويای حکايتی‌ ست آن شمع خموش / خودکشی «منصور خاکسار» [2010 Mar] 
*شعر «مارتین نیمولر»
وقتی مرا گرفتند، صدای احدی در نیآمد. [2010 Mar] 

*دکتر جلال صمیمی، کاشف سرچشمه های پرتو گاما در هاله ی کهکشان [2010 Mar] 
*در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...  [2010 Mar] 
* آیا « عبدالمالک ریگی »، جا پای « دادشاه » می‌گذارد؟ [2010 Feb] 
*طفلِ جان و شیرِ شیطان به یاد «دکتر محمد رضا عاملی تهرانی» [2010 Feb] 
*روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...) [2010 Feb] 
*این یک پیپ نیست، تصویری از یک پیپ است (یادی از زندان شاه و یدالله خسروشاهی ...) [2010 Feb] 
*مهندس بازرگان و کتاب «سیر تحول قرآن» (با خدا و خرافات هر جنایت و فریبی ممکن است) [2010 Feb] 
*از دار دنیا یک زن حلال داشتیم، آن را هم آقای خمینی حرام کرد! [2010 Jan] 
*برف نو ، برف نو ، سلام، سلام [2010 Jan] 
*«عالیجناب خاکستری» تاقچه بالا می‌گذارد!  [2010 Jan] 
*در برابر زره‌پوش‌ها چگونه از خود دفاع کنیم ؟ [2010 Jan] 
*درگذشتِ آیت‌الله منتظری و گوشه کنایه‌های مقام معظم رهبری [2009 Dec] 
*راستی کمان در کژی است. آیت‌الله منتظری، خون دو فروهر و «قاعده درأ» [2009 Dec] 
*«تبَر به دستان در عراق» سر برخود تصمیم نمی‌گیرند. [2009 Jul] 
*مسئلهِ مجاهدین به «غیرمجاهدین» هم مربوط است.  [2009 Mar] 
*صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستی، پیام نوروزیِ «شیمعون پرس»  [2009 Mar] 
*همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
آیا خدا نیز، با «نرینه غاصب» کنار آمده است؟ [2009 Mar] 

*هرچه در ديگ است به چمچه مي آيد. کنفرانسِ «دوربانِ ۲» و، آقای اوباما [2009 Mar] 
*آیت الله منتظری بی شیله پیله است، امّا... [2009 Feb] 
*مسیح ِ باز مصلوب - یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته [2009 Feb] 
*عاقبت، از ما غُبار مانَد، «گاست» و «هایزر» و «گوادلوپ»، آن «آلاچیقِ کنارِ دریا» [2009 Feb] 
*«حاج محمد شانه‌چی» بخشی از تاریخ معاصر ایران بود. [2009 Jan] 
*«مِه‌بانگ» BIG BANG و بزرگ‌ترین آزمایشِ علمیِ تاریخِ بشرّیت [2008 Sep] 
* ما قربانيانی هستيم که جامه جلّاد پوشيده ايم. به یاد « محمود درویش » [2008 Aug] 
*گاهی بايد کلمات در خدمتِ پوشاندن واقعّيات باشد. (داستانسرایی در مورد قتل‌عام سال ۶۷) [2008 Aug] 
*سفره هفت‌سین در هتل اموات [2008 Mar] 
*سرود «خمینی ای امام» به مجاهدین ربطی نداشت [2008 Feb] 
*ادیت پیاف Edith Piaf ، گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی [2008 Feb] 
*دادگاه‌ پوئک و «نشست ژوئن ۲۰۰۱ در اشرف» [2008 Feb] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌
خدا نکند که خدا مرده باشد... [2007 Dec] 

*ابوذر...چی شده مادر؟ ...چرا می لنگی؟ [2007 Dec] 
*مسیح ِ باز مصلوب - [یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته] [2007 Dec] 
*در کوچه باغ های عشق ، َبلا می باَرد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش دوم) [2007 Dec] 
*ای عشق چهره آبی ات پيدا نيست. یادی از شکرالله پاک نژاد ، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش نخست) [2007 Dec] 
*سیاست پدر و مادر ندارد  [2007 Nov] 
*تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
یادی از احمد غفارمنش [2005 Mar] 

*شب ُسرودش را خواند، نوبت پنجره هاست / گفت و شنود با نويسنده کتاب « نه زیستن نه مرگ » [2005 Mar]