یک مادر؛ بر گرفته از کتاب «پسران در تابوت های فلزی« (۱)
کورش گلنام

نوشته بانو "سوِتلانا آلکسیِویچ"(2)،

برگردان به سوئدی: "هانس بیورکِگرند"(3)

بر گردان به فارسی: کوروش گلنام

 

اندکی در باره نویسنده کتاب

بانو سوِتلانا آلکسیِویچ، متولد 31 مای 1948 در اوکرایین است. او در سال 2015 برنده جایزه نوبل ادبیات شده است. کتاب های او از آن میان همین کتاب، در راه شناسایی تاریخ نه چندان دوری است که بنا به گفته خود او" گذشته ای است که همچنان در برابر ما قرار دارد." از او تا کنون سه کتاب دیگر منتشر شده که همه شهرت جهانی یافته است. در باره کتاب"نیایش برای چرنوبیلِ" او منتشره در سال 2013، به ویژه سخن فراوان رفته است. بانو آلکسیِویچ از سال 1985 تا 2015، بیش از بیست و دو یا بیست و سه جایزه در کشورهای گوناگون جهان دریافت کرده است از آن میان در فرانسه(چندین بار)، ایتالیا، لهستان، آلمان(چندین بار)، هلند، سوئد، آمریکا، روسیه،(چندین بار) و... او بارها و بارها در نشسته ها و کنفرانس های گوناگون شرکت داشته و یا با رسانه های جهانی گفت و گو کرده است. یک جایزه او در سال 1996 از سوی انجمن قلم سوئد(پن)بوده است. فیلم ها و نمایشنامه های گوناگونی در زمینه کتاب های او در کشورهای گوناگون، تهیه و اجرا شده است. ایشان هم اکنون درشهر کلن آلمان زندگی می کنند.

اندکی در باره هدف و شیوه کار نویسنده در تهیه این کتاب:

 کتاب "پسران در تابوت های فلزی" گوشه ای از حقیقت تلخ و دردناک جنگی بیهوده و خانمان سوز و زندگیِ دردناکِ پس از آن است. نویسنده با پشتکاری فراوان در درازای دو سال با سفر به شهرهای گوناگون، پای دردِ دل ها و ناگفته هایی از زبان بیش از سد سرباز و افسر شوروی پیشین شرکت کننده در جنگ افغانستان و بستگان کشته شدگان جنگ به ویژه مادرانی دردمند نشسته است و چهره ای تکان دهنده نه تنها از خود این جنگ بیهوده سراسر دروغ و نیرنگ از سوی رهبران شوروی پیشین، که رد پاهایِ ویران گرِ آن بر شرکت کنندگان و بازماندگان این جنگ، نشان می دهد. بازآمدگان از جنگ، یا آسیب های جسمی و فیزیکی دهشتناکی خورده و برای همیشه نقص عضو یافته اند و یا اگر در نما پیکری سالم دارند ولی از روحی ویران، سرگردان، نامتعادل و حتا دچار جنون برخور دارند. یاد آن روزهای وحشتناگ جنگ در سرزمینی ناشناخته با گرماییِ سوزان در دلِ کوه و دشت، با کمبودِ غذا، امکان های رفاهی/بهداشتی ناچیز و بدتر از همه  ترسی دایمی و شبانه روز از کشته شدن با دیدن هر روزه خون و جسدهایی تکه، تکه شده، سوخته و...روزگار امروزِ آنان را نیز تلخ کرده است. آنان هر روز درگیر آن گذشته دردناک هستند و جنگ هنوز نیز همچنان با آن ها همراه است. جنایت رهبران  شوروی پیشین جنایتی دو سویه بوده است، یکی علیه مردم بی گناه افغانستان و دیگری علیه مردمان خود به ویژه جوانانی که بیشتر 18 تا 22 ساله بوده اند. گفته های یک مادر که به فارسی بر گردانده شده است، تنها نمونه ای از گفته های مادرانی است که هم چنان در سوگ جوان از دست رفته خود، می گریند و زندگی اشان در یک واژه، ویران شده است. گفت های این مادر از رویه 153 تا 160 کتاب آمده است.

****  

من هرگز نیایش نکرده ام ولی اکنون این کار را می کنم و برای عبادت به کلیسا می روم... 

من در برابر تابوت نشسته و می پرسیدم: "چه کسی این جا خوابیده؟ پسرم، این تو هستی؟" و پی در پی تکرار می کردم: "چه کسی این جا خوابیده؟ پسرم پاسخ بده. تو پیش من بزرگ شدی و حسابی قد کشیده بودی، ولی این تابوت که خیلی کوچک است...."

زمانی چند گذشت. من می خواستم بدانم پسرم چگونه کشته شده. رفتم پیش کمیساریای جنگ:

ـ بگو پسرم چگونه و کجا کشته شد؟ من باور نمی کنم که او کشته شده باشد. فکر می کنم که من یک تابوت فلزی خالی را به خاک سپرده ام و پسرم جایی هنوز زنده است.

کمیساریای جنگ عصبانی شد و یکباره نعره کشید:

ـ این خبر به هیچ وجه نباید در بیرون پخش شود. شما راه افتاده ای و این جا و آن جا به همه گفته ای که پسرت کشته شده. این یک فرمان است: این خبر را پخش نکن!

... زایمان بسیار سختی داشتم که یک شبانه روز به درازا کشید. ولی هنگامی که گفتند یک پسر است، درد و رنجم از میان رفت و به خود گفتم: بی جهت این همه رنج نکشیدم. از همآن روز نخست، دل نگرانش بودم. او همه آنچه بود که داشتم. ما در یک کلبه چوبی زندگی می کردیم: در اطاق، تخت من بود و کالسکه بچه و چند صندلی. من به عنوان سوزن بان در راه آهن کار می کردم و حقوقم ماهی 60 روبل بود. تا از بیمارستان به خانه رسیدم، می بایست سر کار می رفتم چون شیفت شب بودم. بچه را در کالسکه با خود به سرِ کار بردم. شیر بچه را بر روی اجاق برقی ای که با خود برده بودم، گرم کرده، بچه را سیر کرده و هنگامی که خوابید، به کارم پرداختم .

اندکی بزرگتر که شد، او را در کلبه تنها می گذاشتم. پایش را به پایه تخت می بستم و می رفتم. او رشد کرد، بزرگ شد و پسر خوبی هم شد.

 درسش را در  آموزشگاه[شبانه روزی] مهندسی ساختمان در "پتروزاودسک"(4) پی گرفت. یکبار که آنجا به دیدنش رفتم، مرا بوسید ولی به تندی دوید و جایی رفت. خیلی دل آزرده شدم ولی او دوباره داخل اطاق شد و با لبخندی گفت:

ـ بزودی دخترها می آیند.

ـ کدام دخترها؟

فهمیدم که او دویده بود پیش دخترها و فخر فروشی کرده بود که مادرم این جاست که آنها بیایند و مادرش را ببینند.

چه کسی به من هدیه ای می داد؟ هیچکس. قرار بود هشت مارس، روز مادر به خانه بیاید. در ایستگاه[راه آهن] به اوگفتم:

ـ  می توانم کمکت کنم، پسرم.

ـ ساک خیلی سنگین است مامان، این استوانه را بگیر ولی مراقب باش چون درونش نقشه است.

استوانه را گرفتم و او حواسش به من بود که چگونه آن را با خود می برم. چه  شکل نقشه ای بود؟ در همآن هنگام که او لباس هایش را به جا رختی می آویخت، من به آشپزخانه دویدم تا ببینم نان شیرینی ها در چه وضعی هستند. هنگامی که سرم را بلند کردم او در آستانه در ایستاده بود با سه گل لاله سرخ در دستش. چگونه او در این ناحیه بالای شمالی چنین گل هایی را تهیه کرده بود؟ آن هم در "کارِ لِن"؟(5)[از شهرهای مرزی روسیه و فنلاند]. او پارچه ای به دور آن ها بسته و آن را در آن استوانه قرار داده بود تا یخ نزنند و منی که هرگز کسی به من گلی هدیه نداده بود!

تابستان که رسید درجایی که ساختمان می ساختند، به کار پرداخت. برایِ روزِ تولدم به هنگام، رسید:

ـ مامان، ببخش که تولدت را تبریک نگفتم ولی  برایت چیزی آورده ام...

و سپس یک حوالهِ پُستی را در دستش تکان، تکان داد. من حواله را گرفته و خواندم:

ـ  دوازده روبل و پنجاه کوپک.

ـ نه مامان، تو صفرها را فراموش کردی. یک هزار و دویست و پنجاه روبل..

ـ این میزان پول دیوانه کننده را من نه تنها تا کنون در دست نگرفته ام که حتا نمی دانم چگونه آن را می نویسند!

 خیلی شادمان و راضی بود:

ـ اکنون تو می توانی استراحت کنی و من کار کنم زیرا پول زیادی خواهم داشت. یادت می آید هنگامی که کوچک بودم قول دادم که وقتی بزرگ شدم ترا در آغوش گرفته، بلندکنم و ببرم؟

درسته، این را گفته بود. او حسابی رشد کرده و قدش یک مترو نود شش سانتیمتر شده بود؛ همچون دخترک کوچکی مرا در آغوش گرفته و بلند می کرد و با خود می برد. شاید انگیزه این که ما به یکدیگر عشق می ورزیدیم این بود که کس دیگری را نداشتیم. نمی توانستم درک کنم که چگونه می توانم او را بدستِ زنی دیگر بسپارم! نه، هرگز نمی توانستم از پسِ این کار برآیم.

تا آن روزی که به خدمت فراخوانده شد. خودش دوست داشت که در نیروی ویژه چترباز باشد.

ـ مامان، به افرادی برای نیروهای ویژه چترباز نیاز دارند ولی می گویند ترا نمی توانیم بپذیریم چون هیکلت بزرگ و سنگین است و بندهای چتر پاره می شوند. چتر بازها ی ویژه، کلاه های قشنگی دارند...

به هر رو در لشکر چتربازان ویژه در شهر "ویتِبسک"(6) به خدمت گرفته شد. به هنگام ادایِ سوگندِ سربازی، به دیدارش رفتم.  نمی توانستم حتا او را بشناسم. خشک و راست ایستاده بود و دیگر از بلندی قدش ناراحت نبود. پرسید:

ـ مامان، چرا تو این اندازه کوچکی؟

ـ و من به شوخی گفتم: رشدم متوقف شد چون دلتنگ تو بودم.

ـ مامان، می خواهند ما را به افغانستان بفرستند ولی این بار مرا نمی فرستند چون تنها فرزند تو هستم. چرا یک دختر هم نزاییدی؟

پدر، مادرهایِ زیادی برای آیین سوگند فرزندانشان آمده بودند. ناگهان شنیدم:

آیا مادر ژوراولیوف (7)این جاست؟ اگر هست می تواند بیاید و برای فرزندش آرزوی خوشبختی کند.

من جلو رفتم تا ببوسمش و به او شادباش بگویم ولی چون او یک متر و نود و شش سانتیمتر بود، قدم نمی رسید.

فرمانده لشکر گفت: سرباز ژوراولیوف، دولا شو تا مادرت بتواند ترا ببوسد.

او دولا شد و مرا بوسید و درست در همین آن کسی جلو آمد و عکسی گرفت. این تنها عکسی است که از او در لباس نظامی دارم.

پس از پایان آیین سوگند، او چند ساعتی مجال داشت و با هم به پارکی رفتیم و روی چمن ها نشستیم. هنگامی که پوتین هایش را در آورد، دیدم که پاهایش زخم های خونینی داشت. آنها پنج مایل مارش تند رفته بودند ولی چون پوتین به اندازه پای او، شماره 46، نداشته بودند، یک جفت پوتین شماره 44 به او داده بودند. او ولی شکایتی نداشت:

ـ ما با کوله باری پر از شن و ماسه می دویدیم. فکرمی کنی وضعم چگونه شد؟

ـ با این پوتین ها حتمن آخِر شدی.

ـ نه مامان، من پیش از همه رسیدم. کفشهایم را در آوردم و دویدم و مثل دیگران شن و ماسه ها را هم خالی نکردم.

اکنون می خواستم کار ویژه ای برایش بکنم:

ـ پسرم چطوره برویم به یک رستوران. ما هرگز با هم رستوران نرفته ایم.

ـ نه مامان، به جایش یک کیلو کارامل برایم بخر. این هدیه خوبی خواهد بود.

درست پیش از شیپور خاموشی از هم جدا شدیم و او با دستی که کیسه کارامل را در آن داشت، برایم دست تکان داد.

ما، پدر و مادرها می باید روی فرش های که کفِ سالنِ ژیمناستیک پادگان انداخته بودند،می خوابیدیم ولی همهِ شب را دور و برِ پادگان ها که فرزندانمان در آن جا خوابیده بودند،چرخیدیم و نزدیک های صبح خوابیدیم. آوای شیپور بیدار باش که بلند شد، فورن بلند شدم. آنها اکنون می باید برای ورزش صبحگاهی می رفتند و من شانس آن را داشتم که حتا اگر از دور هم باشد، یک بار دیگر او را ببینم. درحال دویدن بیرون آمدند همه با بلوزهای راه راه یک شکل و من نتوانستم در بین آنان او را تمیز بدهم. پس از آن، آن ها به شکل گروهی به سوی توالت، سالن تمرین و  غذا خوری رفتند. آنان اجازه نداشتند تنهایی جایی بروند زیرا هنگامی که شنیده شده بود که می خواهند آن ها را به افغانستان بفرستند، یکی از آن ها خود را در توالت حلق آویز کرده و دو تن دیگر رگِ دستشان را زده بودند. به همین انگیزه همه آن ها زیر کنترل بودند.

هنگامی که ما در اتوبوس ها نشستیم، در میان همه پدر و مادرها، من تنها کسی بودم که می گریستم. مثل این بود که کسی به من می گفت که این آخِرین باری است که او را می دیدم.  بزودی برایم نوشت:

"مامان، اتوبوس شما را دیدم و با همه نیرو دویدم که شاید بتوانم یک بار دیگر ترا ببینم. زمانی که در پارک بودیم، در رادیو این ترانه خوانده می شد:  "هنگامی که مادر عزیزم گفت خدا حافظ" و من هم اکنون نیز این ترانه را می شنوم" ...(به سختی از ریزش اشک خود داری می کند)

دومین نامه اش چنین آغاز می شد:" با درودی از کابل.." من خواندم و چنان شیونی سر دادم که همسایگان با شتاب آمدند. من در همآن حال که سرم را به روی میز می کوبیدم، فریاد می زدم" آیا دیگر قانونی وجود ندارد؟ دیگر پشتیبانی و نگاهداری از ما وجود ندارد؟" او تنها کسی است که من دارم. حتا در دوران تزار هم تنها نان آور خانواده ای را به خدمت نمی بردند و اکنون آن ها او را به جنگ فرستاده اند. برای نخستین بار پس از تولد ساشا[مادر او را چنین می نامیده]، از این که ازدواج نکرده وکسی را نداشتم که از من پشتیبانی کند، احساس پشیمانی کردم. گاه ساشا سر بسرم می گذاشت و می گفت:

ـ مامان، چرا ازدواج نکردی؟

ـ به خاطر اینکه تو حسادت نکنی.

و او می خندید و  دیگر چیزی نمی گفت. ما در این اندیشه بودیم که زمان درازی با هم زندگی کنیم.

پس از آن چند نامه آمد و دیگر خبری نشد. نا آگاهی از او چندان شد که من به فرمانده او رو آوردم. ساشا فورن برایم نوشت:" مامان، دیگر به فرمانده نامه ننویس، نمی توانی حدس بزنی چگونه سرزنش شدم. من نتوانستم برایت بنویسم زیرا دستم را زنبور نیش زده بود و نمی خواستم که کس دیگری به جای من برایت نامه بنویسد که تو با دیدن خطی ناشناس وحشتزده نشوی." او در حقیقت می خواست مرا آرام کند و با این انگیزه، هر داستانی سر هم می کرد ـ گویا من هر روز به تلویزیون نگاه نمی کردم ـ فورن شستم خیر دار شد که او آسیب دیده است. پس از این، اگر هر روز نامه ای از او نمی رسید، پاهایم از بردن پیکرم سر باز می زد. او ولی چنین توجیه می کرد که: " چگونه می شود هر روز نامه ای بدست تو برسد در حالی که ما اینجا هر ده روز یک بار آب داریم؟" یک نامه اش شادمانه بود: " هورا، هورا، ما امروز ستون خودروهایی را برای برگشت اسکورت کردیم. ما تا مرز هم پیش آمدیم ولی پیش از آن اجازه پیشرفت نداشتیم. به هر رو ما توانستیم سرزمین مادری را از دور ببینیم، سرزمینی که بهتر از آن وجود ندارد." و در آخرین نامه: " مامان اگر زنده بمانم، تابستان به خانه برخواهم گشت."

روز 29 آگوست، چون پایان تابستان بود تصمیم گرفتم و رفتم یک دست کت و شلوار و یک جفت کفش برایش خریدم. این ها هنوز هم چنان در کُمد هستند...

روز 30 آگوست...پیش از آن که سر کارم بروم گوشواره ها و انگستری را از دستم در آوردم. نمی دانم چرا آن روز نمی توانستم آن ها را همچنان بر گوش ها و دستم داشته باشم.

او در همین روز کشته شده بود.

من برای زنده ماندن پس از مرگِ پسرم، باید سپاسگزار برادرم باشم.     یک هفته تمام هم چون سگ نگهبانی وفادار شبها در کنارم قرار داشت. او از من مراقبت می کرد زیرا تنها اندیشه ای که من در سر داشتم این بود که به بالکن دویده و خود را از طبقه هفتم پایین بیاندازم... هنگامی که تابوت را به داخل آوردند، بیاد دارم که چگونه خود را به روی تابوت انداخته و یک بند آنرا اندازه گرفتم و باز هم اندازه گرفتم. یک متر، دو متر... پسرم نزدیک به دو متر قد داشت... من با دستهایم اندازه می گرفتم و تابوت در حقیقت به اندازه نیز بود... همآنند دیوانه ها با تابوت سخن می گفتم: " کی آن تو خوابیده؟ پسرم، آیا تویی؟ آنان با تابوتی سربسته آمده بودند: " این پسرت است مادر... اکنون او را بتو باز می گردانیم..." من برای آخرین بار هم نتوانستم او را ببوسم و نوازش کنم.  حتا نتوانستم ببینم چه لباسی بر او را پوشانده بودند. من گفته بودم که خودم می خواهم محل به خاک سپردنش را انتخاب کنم. دو آمپول[آرام بخش] به من زدند ومن همراه با برادرم به آن جا رفتیم. در خیابانِ در دو سو درختکاری شده ای، گورهایی برای "افغانستانی ها"[آن ها که در جنگ کشته شده بودند] از پیش آماده بودند.

ـ جایی را نشان دادم و گفتم می توانید پسرم را این جا به خاک بسپارید. برای او آسایش بیشتری دارد که در کنار رفقایش باشد. بیاد ندارم که چه مقام نظامی همراهم  بود، هرکه بود، سرش را تکان داد و گفت:

ـ آن ها نباید همه در کنار هم به خاک سپرده شوند و می باید در همهِ گورستان پراکنده باشند.

اوه، چه خشمی مرا در بر گرفت و چگونه بر آشفته شدم....  برادرم به التماس افتاد: " آرام باش سونیا، خواهش می کنم، باید آرام باشی."   گفتم: آخر چکار می خواهند بکنند؟

از آن پس هنگامی که در تلویزیون افغانستانی ها را در کابل نشان می دادند، با خود می گفتم کاش می توانستم همه آن ها را به مسلسل ببندم. و چنین بود که دیگر روبروی تلویزیون می نشستم و با دست هایم به سوی آن ها در تلویزیون تیراندازی می کردم زیرا آنان بودند که ساشای مرا کشته بودند. تا یکبار برنامه ای نشان دادند از یک پیرزن، مادری که احتمالن افغانستانی بود. او در تلویزیون راست در چشمان من نگریست... من با خود اندیشیدم: " پسر او هم آن جا بوده و شاید او هم کشته شده است!" پس از دیدن این زن، به تیراندازی به سوی تلویزیون پایان دادم.

من دیوانه نیستم، ولی من چشم براه پسرم هستم... شنیدم از موردی گفت و گو می کردند که تابوت فرزندی را برای مادرش آورده بودند که به خاکش هم سپرده بود ولی یک سال پس از آن پسرش به خانه بازگشته بود... بنا بر این من هم چشم براهم. من دیوانه نیستم.          

 

زیرنویس:

 Zinkpojkar -1

نام کتاب به انگلیسی:

"Boy in Zink"

"زینک" فلز روی است و حکایت تابوت های فلزی سربسته کشته شدگان شوروی پیشین در جنگ ده ساله افغانستان (1989ـ 1979) است. درِ تابوت ها، گشوده شدنی نبوده و پدر، مادرها نه تنها نمی توانستند برای آخِرین بار چهرهِ فرزند خود را ببینند که حتا گاه شک داشتند که پیکری در تابوت باشد. این سیاست، حتا گاه راهی برای شماری از نیروهای فاسد نظامی در قدرت، فراهم می نموده است تا به قاچاق مواد روان گردان و .. از افغانستان به داخل شوروی بپردازند. در کتاب به این مورد اشاره رفته است. برای سربسته بودن تابوت ها دو انگیزه روشن وجود داشته است: یکی این که گاه پیکرها به کلی تکه پاره و ازبین رفته بوده است و چیزی برای دیدن وجود نداشته و تابوت گاه کاملن خالی از پیکر کشته شده بوده است(در کتاب  به این موضوع نیز اشاره شده)؛ و دیگر این که اگر هم پیکر کشته شده درتابوت بوده، نشان دادن آن و انتشار آنچه در تابوت دیده شده، در جامعه به سودِ "سوسیالیسمِ موجود و کشورِ شوراها" و پروپاگاندهای سراسر دروغ و ریا کارانه آن نبوده است(درست هم چون وضعیت امروز ایران زیر فرمانروایی آخوندها). تیتر کتاب برای ساکنان آن زمان شوروی که در زمانی ده ساله، شاهد آمدن پیوسته تابوت های فلزی بودند و انتقال چگونگی آن به نسل پس از خود، آشناست ولی نه برای ما. بنا بر این در بر گردان به فارسی، نام"پسران در تابوت های فلزی" را مناسب تر دیدم.

 Svetlana ALEKSIJEVITJ - 2

Hans Björkegren - 3

کتاب در سال 2014 و در 396 رویه به سوئدی منتشر شده است.

Petrozavodsk - 4

Karelen - 5

Vitebsk - 6

شهری در شمال شرقی روسیه، در کناره رودخانه دِوینا.

Zjuravljov - 7

 

  

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب کورش گلنام در سایت پژواک ایران 

*قهرمانان مَسخ شده [2017 Dec] 
*این دیگر دو رویی و نیرنگ نیست بلکه جنگی است علیه ‏بی گناهان [2017 Nov] 
*باندِی بنامِ «بلِکینگِ گادِ» کتابی در باره یک گروه مائوئیستی دانمارکی (بخش سوم) [2017 Nov] 
*باندِی بنامِ «بلِکینگِ گادِ» [2017 Nov] 
*باندِی بنامِ «بلِکینگِ گادِ»(1) درباره کتابی در باره یک گروه مائوئیستی دانمارکی [2017 Oct] 
*رضاشاه، مردی که چهره‌ایران را دگرگون ساخت (۴)  [2017 Sep] 
*رضاشاه، مردی که چهره‌ایران را دگرگون ساخت (۳)  [2017 Sep] 
*رضاشاه، مردی که چهره‌ی ‌ایران را دگرگون ساخت (۲)  [2017 Sep] 
*رضاشاه، مردی که چهره‌ایران را دگرگون ساخت (۱)  [2017 Sep] 
*یک مادر؛ بر گرفته از کتاب «پسران در تابوت های فلزی« (۱) [2017 Aug] 
*دگرگونی در چهره اجتماعی/سیاسی سوئد بخش سوم و پایانی، حزب دِمُکرات های سوئد [2017 Jul] 
*دگرگونی در چهره اجتماعی/سیاسی سوئد بخش دوم [2017 Jul] 
*دگرگونی در چهره اجتماعی/سیاسی سوئد [2017 Jul] 
*خامنه ای و «ترقه بازی»!  [2017 Jun] 
*ما ایرانیان و «حافظه تاریخی» [2017 May] 
*گزینش ریاست جمهوری در حکومت اسلامی، یک نمایش ‏خسته کننده!‏  [2017 May] 
*نگارش فارسی و دردسرها (بخش دوم و پایانی)  [2017 Apr] 
*نگارش فارسی و دردسرها [2017 Apr] 
*بازار شام گزینش ریاست جمهوری در ایران [2017 Apr] 
*تابویی بنام فلسطین (بخش ششم) [2017 Apr] 
*تابویی بنام فلسطین بخش پنجم [2017 Mar] 
*تابویی بنام فلسطین بخش چهارم [2017 Mar] 
*تابویی بنام فلسطین! بخش دوم [2017 Feb] 
*تابویی بنام فلسطین!‏ بخش نخست  [2017 Jan] 
*نکته هایی در باره بر خورد با مرگ رفسنجانی  [2017 Jan] 
*خرید اسلحه از اسراییل تنها به ماجرای مک فارلین ‏خلاصه نمی شود [2017 Jan] 
*پرسش هایی در باره "گفتگو با یک مامور امنیتی پیشین"‏  [2016 Dec] 
*در پشتیبانی از کار تاریخی احمد منتظری  [2016 Dec] 
*گردهمآیی در پاسارگاد و برخورد جناب محمد رضا ‏شالگونی [2016 Nov] 
*سرگدشت شگفت انگیز یک نویسنده سوئد [2016 Oct] 
*حزب چپ سوئد، حزبی که جدی گرفته نمی شود  [2016 Oct] 
*پیک نت و دنباله روی از سیاست های روسیه [2013 Jan] 
*اسراییل و سیاستی نادرست [2012 Nov] 
*حکومت اسلامی، پشت پرده در گیری های تازه بین اسراییل و حماس [2012 Nov] 
*محکومیت حکومت اسلامی به جنایت علیه بشریت در دادگاه مردمی  [2012 Oct] 
*توطئه تازه علی خامنه ای وهاشمی رفسنجانی برای فریب مردم [2012 Oct] 
*منشور ملی و پایه های درست آن [2012 Oct] 
*اعتماد به خاتمی، گم راهی است [2012 Oct] 
*اکنون نوبت آرژانتین است! [2012 Sep] 
*چرایی اعتراف فریدون عباسی دوانی به دروغ گویی [2012 Sep] 
*کانادا و واکسن ضد حکومت اسلامی  [2012 Sep] 
*نشست سران جنبش عدم تعهد و شکستی دیگر [2012 Sep] 
*اگر زلزله در جنوب لبنان بود.... [2012 Aug] 
*نزدیک شدن سرنگونی بشار اسد و هراس بیشتر خامنه ای [2012 Aug] 
*برای یک ایران آزاد - بخش سوم [2012 Jul] 
*برای یک ایران آزاد - بخش دوم [2012 Jul] 
*برای یک ایران آزاد- بخش نخست [2012 Jul] 
*این هم یک نمونه تلخ دیگر! [2012 Jun] 
*رفتار حکومت اسلامی با افغانستانی ها شرم آور است [2012 May] 
*افشاگری های هولناک یک مقام پیشین حکومت و پرسش ها [2012 May] 
*اعتماد به حکومت اسلامی، بسیار خطرناک است! [2012 Apr] 
*حلقه گم شده! [2012 Mar] 
*نماز آدینه دو هفته پیش و علامت خامنه ای به بمب گذاران!  [2012 Feb] 
*زندگی در گذشته، نقدی بر نوشته علی کشتگر [2012 Jan] 
* نمابش انتخابات و به منبر رفتن خامنه ای [2012 Jan] 
*نمایش انتخابات و کوشش برای حرکتی ملی [2012 Jan] 
*پشتیبانی از درخواست محاکمه علی خامنه ای [2011 Dec] 
*به بهانه نامه نویسی‌ها به خامنه‌ای! [2011 Dec] 
*آن که باید "اقرار به اشتباه" و بد تر از آن اقرار به خیانت کند علی خامنه ای است نه دیگری! [2011 Dec] 
*جنون جنگ [2011 Nov] 
*همه پرسی آزاد، هم چنان بهترین گزینه [2011 Nov] 
*جناب گنجی، شما چرا! [2011 Nov] 
*اداره یک سرزمین شایستگی می خواهد! [2011 Oct] 
*به رهبر خود خوانده: تو برو خود را باش! [2011 Oct] 
*زشتی های روزگار! [2011 Sep] 
*جنبش سبز، هم چنان سبز است! [2011 Sep] 
*سیاست تازه ترکیه، سیاست باخت! [2011 Sep] 
*دشنه در قلب دریاچه ارومیه! [2011 Sep] 
*سوریه وحکومت اسلامی [2011 Aug] 
*آب که از سر گذشت.... [2011 Aug] 
*"اصلاح طلبان حکومتی" هم چنان در کج راه! [2011 Jul] 
*مجلس بی اختیار! [2011 Jul] 
*مراکش نیز دچار دگرگونی شد ولی ایران.... [2011 Jun] 
*کودتاگران، دو سال پس از کودتا [2011 Jun] 
*حماس و صلح جویی! [2011 May] 
*ما و انقلاب در جهان عرب [2011 Apr] 
*کودتا چیان و نیرنگ تازه آنان برای فریب ساده دلان! [2011 Apr] 
*نیروهای نظامی، زمان از دست می رود، به مردم بپیوندید! [2011 Mar] 
*آیا قذافی تا پیش از این دیکتاتور نبوده است؟ [2011 Mar] 
*نمی توان انقلاب مصری ها و تونسی ها را هم دزدید! [2011 Feb] 
*اعدام، جنایت است! [2011 Jan] 
*در باره افشاگری های ویکی لیکس [2010 Dec] 
*دانشجویان درخشیدند! [2010 Dec] 
* آمریکا این چنین می خواهد جلو آسیب های ناشی ازافشاگری های ویکی لیکس را بگیرد  [2010 Dec] 
*نیرنگ ها رنگ باخته است! [2010 Nov] 
*با نخبگان خود چنین نکنیم! ما وآرامش دوستدار [2010 Nov] 
*راه مرگ و ویرانی! [2010 Nov] 
*طبرزدی ودیگر مبارزان دربند را دریابیم! [2010 Oct] 
*نوری زاد و نوشتن نامه به «رهبر گرامی»! [2010 Oct] 
*دست آورد زیاده گویی ها! [2010 Oct] 
*محکوميت طبرزدی نشان توانايی نيست که درماندگی است!  [2010 Oct] 
*دیپلمات های جدا شده و چشم داشت ها [2010 Sep] 
*چرا [2010 Sep] 
*سرانجام به اینجا رسیدند: مکتب ایرانی! [2010 Aug] 
*بنیاد برومند و کاری با «بنیادی» درست! [2010 Aug] 
*نمایشنامه ای به نام «شهرام امیری»! [2010 Jul] 
*جنبش سبز، هر روز یک گام به پیش [2010 Jul] 
*چهره بی پوشش دین اسلام [2010 Jul] 
*جناب شیخ، دروغ نگو [2010 Jul] 
*تصویب یک «کاغذ پاره» دیگر [2010 Jun] 
*مرداب «خودکامگی وترس از جنبش مردمی»! [2010 Jun] 
*گروگان گیری، سیاست شناخته شده حکومت اسلامی [2010 May] 
*خون جوشان پنج قربانی دیگر [2010 May] 
*سالروز 22 خرداد و هراس کودتاگران [2010 May] 
*هدف مند کردن یارانه ها با چه انگیزه هایی؟ [2010 Apr] 
*نارسایی در رهبری، نقطه سستی اپوزیسیون - ناتالی بسر [2010 Apr] 
*شفاف گویی رمز پیروزی است [2010 Apr] 
*نخستین نشانه های اثر بخش بودن مبارزه منفی با حکومت اسلامی [2010 Apr] 
*به سوی جبهه سوم [2009 Mar] 
*دختر دانشجو نپذیرفت که به او تجاوز کنیم، بازداشتش کردیم! [2008 Jul] 
*بر ما چه رفته است؟ - ۴  [2008 Jun] 
*بر ما چه رفته است؟ (۳)  [2008 Jun] 
*بر ما چه رفته است؟(۲)  [2008 Jun] 
*چه خبر خوبی! [2008 Jun] 
*بر ما چه رفته است ؟ [2008 Jun] 
*نماینده پیشین مجلس: "نظام مشروعیت ندارد" [2008 Apr] 
*اپوزیسیون زیر نورافکن انتخابات قلابی!  [2008 Mar] 
*مردم "نقشه های" همه شما را "به هم می ریزند"! [2008 Mar] 
*انتخابات یا مردم فریبی؟! [2008 Feb] 
*لابی های حکومت اسلامی ونقش آنها [2008 Feb] 
*"جمله تاریکیست این محنت سرای" [2007 Dec]