سرکی به هفت حصار
م-ت اخلاقی

سرکی به هفت حصار

 

 

  • ·        قسمت‌های کلفت‌نویسی شده ،بخشهائی از نوشته ۷ حصار آقای یغمائی است.

 

تاریخ واقعی(ونه تحلیل) نقل شده از ادیب وشاعر ارجمند آقای یغمائی تحت عنوان"۷حصار" را۲بار وبا دقّت خواندم،یکبار برای خودم، ویکبار برای یک دانشجوی سال آخر روانشناسی که از سالها قبل به من می گفت :

 فلانی تو با اینکه سالهاست از آنها جدا شده ای، امّا هنوز در سازمان و در "مسعود" اسیری، اگر چه جنبش سبز تو و دیگر همقطاران تو را کمی به خود آورده است .

وقتی برای خودم میخواندم ،انگار داشتم زندگی نامه ام از زمان شاه تا الآن را می نوشتم، و وقتی که برای او میخواندم، انگار که در دنیائی دیگر برپیکر شکنجه شده و تیرباران شده دوستان و اقوام وزندانها وسلولهائی که سالهای ۲۰ تا ۲۰ وچندسالگیم را در آنها گذرانده بودم نظاره می کردم. دیگر اینکه رفقایم که در جنگ خانمانسوز "خمینی علیه صدّام" در جبهه های باطل علیه باطل(ونه به قول خمینی فریبکار حقّ علیه باطل) ،وسرانجام بر پیکر شکنجه شده وگلوله خورده خویش می نگرم،و در ورای همه اینها به جسد بی جان مادرم(نه به عنوان مادر خودم،بلکه مادر یک زندانی سیاسی چشم به راه فرزند).

این بار بغض گلویم را گرفت،امّا سرانجام ترکیدم . هق هق گریستم،که:

 این چه تجربه تلخی بود؟!

من نه نویسنده ام ونه شاعر،امّا بخشی از این داستان واقعیی هستم که دوست درد کشیده وارجمندمان اسماعیل آنرا بر روی کاغذ به عینیت کشیده و فرموله ونامگذاری کرده است.میخواهم با این نوشته با تجربیات واقعی به بخشی هائی از این ۷ حصار پیچ درپیچ وتاریک، تا آنجائی که دیدم اجازه میدهد سرکی ،فقط سرکی بکشم وشما خواننده این چند سطر را با خود به برخی از دالانهای آن بکشانم.از یک درب مشخّص هم وارد حصارها نمی شوم،جبرا از دربهائی وارد می شوم که آنها را پشت سرهم لمس کرده ام وزندگی شخصیم بوده اند(اگر بتوان آنها را شخصی دانست)،اگر چه ترتیب همان حصارها رعایت شده،ولی من از یاران" یعنی نسل سیاسی  پرورده شده در فاصله سالهای چهل و هشت تا پنجاه و هفت،" نیستم،بلکه از آن نسلی هستم که آقای یغمائی می گوید : و نسلی که به این نسل در فاصله سالهای بعد پیوست.

 نوشته آقای یغمائی یعنی ۷ حصار را در دست می گیرم وهمچون نقشه قلعه ای در آن وارد می شوم و هر جا که خاطره ای عینی دارم ،نمونه ای بازگو می کنم.

امیدوارم آنهائی که خوششان از این نوشته نمی آید،کمی راجع به واقعیتهای گفته شده بیندیشند وسپس فوش ومارک نثارم کنند .

امّا بجاست که همه فوشها را به خمینی وبازماندگانش که عامل اینهمه داستان ودرد هستند نثار کنیم.

 

در بخشی از هفت حصار آمده است :

حصار اول:   ایدئولوژی 

ما یک ایدئولوژی را برگزیدیم یا در مسیر یک ایدئولوژی قرار گرفتیم و توسط این ایدئولوژی جذب شدیم. برای رزمیدن باید الگوئی داشت.باید نوعی آگاهی تراش خورده و روشن از روابط هستی خود با هستیهای پیرامون خود داشت.
باید مجموعه ای پذیرفته شده از احکام ارزشی داشت تا بما هویت بدهد، بما همبستگی بدهد،فرا دستی ما را بر دیگران تامین کند تا بتوانیم جلو برویم،باید بتواند عملکردهای ما را با دستگاه ارزشی خود توجیه کند،مثلا ترک خانواده و همسر و فرزند و شغل،تحمل رنجها، پذیرفتن مرگ در راه آزادی و از پای در آوردن دشمن و قاطع و تیز حرکت کردن و....
 نمیخواهم و امکان ندارد در اینجا از چند و چون و شکل و محتوای ایدئولوژی بگویم. و بگویم این آگاهی و رابطه ما با هستیها و مسائل چقدر مبتنی بر حقیقت بود و چه اندازه مبتنی بر تصور، تخیل یا توهم ،فقط اشاره میکنم ما خود خواسته به درون حصار مقدس شده یک ایدئولوژی که دیوارهای قدیمی اش از صدر اسلام، و دیوارها و برج های تازه اش از دوران جدید و توسط بنیادگذارن مجاهدین بنا شده بود پا گذاشتیم تا محافظت شویم و در زمره محافظان ملت و میهن خود در آئیم و از آن پس تنظیم رابطه ما با خود، جامعه، انسان و ملت و میهن و حتی روابط شخصی مان را این ایدئولوژی تعیین میکرد.

با این ایدئولوژی در بالاترین سقف فلسفی خود،همانطور که یک عابد مومن خود را با عبادت به خدا متصل میکند و همزمان میپندارد تحت حمایت اوست و در قدرت او شریک شده است،ما فکر میکردیم تحت حمایت و در ارتباط با روح جهان یعنی خدا قرار داریم و شکست ناپذیر و جاودانه ایم. ما آمده بودیم تا همه چیز خود را بدهیم ولی در این جهان بی پایان فقط و فقط معنائی داشته باشیم. من خود بعنوان تنی از این نسل و کسی که میتوانست به عنوان یک انسان معمولی زندگی موفق و خوبی داشته باشد به دنبال این آرزو و آرمان زندگی معمولی را ترک کردم.در این امتداد، ما خود کما بیش در این ایدئولوژی استحاله شده و تبدیل به دیوارها و برجکها شدیم. خروج از این حصار یعنی ارتداد، یعنی گسستن ازخدا و انقلاب و مردم، یعنی بی معنا شدن و عادی شدن و تبدیل به جسم خالص شدن و یعنی خسران و نابودی. در این زمینه یک کتاب حرف هست . به همین اکتفا میکنم و همین قدر اشاره میکنم اگر چه من دیگر از آن ایدئولوژی گسسته ام و دیگر اعتقاد ندارم مسائل مختلف زندگی امروزه را باید با تفکر انسانی هرچند پیامبر،در هزار و چهارصد سال قبل محک زد اما پنهان نمیکنم در جستجوی معنائی برای هستی بودن و تنظیم رابطه با آن برایمن وجود دارد و این بار بی آنکه در پی جاودانگی باشم میخواهم انسانی باشم که در چنبره ابتذال و روزمرگی معمول اسیر نیست.یعنی هنوز سودای ایدئولوژی وجود دارد .

 

خاطره :

درست یکی دو ماه بعد از ورود نامبارک خمینی به ایران وواگیر شدن جامعه ایران به این "ایدزسیاسی"،در همان ماهای اوّل به اصطلاح انقلاب با آنها در گیر شده واز کمیته محل خارج شدم. بعد از آنهمه دربدری وفعالیت در زمان شاه وامید به یک جامعه آزاد وآباد، خود را در بیابان بی هویتی "سیاسی،ایدئولوژیکی" می دیدم. سازمان را می شناختم،فقط از فداکاری اعضائی همچون مهدی رضائی و......

در دانشگاه با انجمن دانشجویان به فعالیت پرداختم وحس کردم  دوباره زنده شده ام.یادش بخیر محمّد رضا(علی) اسلامیان همیشه می گفت :

اگر مجاهدین نبودند ،ما(به عنوان افراد مسلمان) در برابر کمونیستها چه داشتیم ؟ خمینی که گند زد .سرمست وشاد به عضویت انجمن دانشجویان مسلمان دانشگاه در آمدم.

 

آری :

با این ایدئولوژی در بالاترین سقف فلسفی خود،همانطور که یک عابد مومن خود را با عبادت به خدا متصل میکند و همزمان میپندارد تحت حمایت اوست و در قدرت او شریک شده است،ما فکر میکردیم تحت حمایت و در ارتباط با روح جهان یعنی خدا قرار داریم و شکست ناپذیر و جاودانه ایم. ما آمده بودیم تا همه چیز خود را بدهیم ولی در این جهان بی پایان فقط و فقط معنائی داشته باشیم.

پایان خاطره

 

 

حصار سوم:   رژیم خمینی 
مبارزه مسلحانه پیشرس و نادرست که بفرمان رهبرو در رابطه با ملائی مرتجع که در میان بخشهای عظیمی از مردم هنوز مشروعیت سیاسی ومذهبی داشت شروع شد دریائی از خون فرو ریخت.در سال شصت اعلام میشد که روزی صد و بیست عملیات مسلحانه انجام میگیرد و از سوی دیگر تا روزی دویست اعدام.شکنجه گاهها رونق گرفت وهر روز دهها گور پیکرهای جوان را در سراسر ایران بلعید. ایدئولوژی و تشکیلات فرمان دادند و ما اجرا کردیم و درآنسوی رودخانه خونهای فرو ریخته حصار سوم سر بر آورد.حصار رژیم خمینی.این حصار قبل از این بصورت سیاسی و ایدئولوژیک از همان دوران شاه تا حدودی برای ما وجود داشت ولی حالا تبدیل به حصاری نظامی شده بود.ماباید میجنگیدیم اگر ضعف نشان میدادیم به خیانت کشیده میشدیم.رودخانه خون که بر راه افتاد این حصار سر بفلک سود و بر کنگره های آن هزاران جمجمه خونین از پدران و مادران و برادران و فرزندان ما ظاهر شد .......................

خاطره:

 من در تیرماه سال ۱۳۶۰ در حالی که هیچ رابطه تشکیلاتی با سازمان مجاهدین نداشتم(همه چیز بهم ریخته بود) در محلی که جهت گذراندن وقت، کنار رودخانه ای نشسته بودم ،توّسط ۶ لباس شخصی محاصره شده ودستگیر شدم(در اصل ربوده شدم).به مرکز سپاه پاسداران برده شدم،در آنجا با چشمان بسته گله ای از پاسداران دورم حلقه زدند وآواز خوانان(۳ یا ۴ نفر آنها بشکن میزدند) فریاد می زدند :

کیا بودند می گفتند جنگ مسلّحانه ؟

کیا بودند می گفتند جنگ مسلّحانه ؟

لا مسبا چرا اینقد دیر شروع کردید ؟

ما مدّتها بی تاب منتظر شلیکتان بودیم.

کارمون راحت شد،چقدر هی تحمّلتون کنیم ؟

چرا اینقدر دیر شروع کردید ؟

یعنی ماه ها بود که رژیمیان آرزویشان شروع جنگ مسلّحانه از طرف سازمان بود وبرای آن لحظه شماری می کردند.

من هاج وواج با چشمان بسته در حلقه محاصره آنها مانده بودم که چی بگم؟آخر ما در شهرستان بودیم واصلا خبر نداشتیم که در تهران چی شده است .

 

پایان خاطره

 

 

حصار دوم: تشکیلات

دیر یا زود، درخارج از زندان یا در زندانها ما به تشکیلات وصل شدیم. تشکیلات را پذیرفتیم.تشکیلاتی شدیم.
تشکیلات جسم آهنین و پولادین ایدئولوژی ما و نمادمادی و اجتماعی آن بود. تشکیلات یک هویت بود. یک نیروی مهیب و ناپیدای مقدس.فراتر از همه ما بود. ما در یک سازمان چریکی تشکیلاتی شده بودیم .

دستورمیشنیدیم :

تشکیلات گفته: بیائید، بروید، ازدواج کنید، طلاق بدهید، با خانواده قطع ارتباط کنید،

امکانتتان را بدهید، امکانات را بگیرید و... بعدها بکشید، کشته شوید،وما می

پذیرفتیم.

و میگفتیم و دستور میدادیم:

تشکیلات گفته: بیائید، بروید، ازدواج کنید، طلاق بدهید، با خانواده قطع ارتباط کنید، امکانتتان را بدهید، امکانات را بگیرید و... بعدها بکشید، کشته شوید،و میپذیرفتند.

تشکیلات نیروی مقدس جمعی ما بود و ما در درون آن می زیستیم. او یک غول یک هویت،  و چنانکه در فیلم ترمیناتور،یک ترمیناتور بی مرگ و فوق العاده نیرومند بود که بمدد آن جلو میرفتیم میجنگیدیم وفکر میکردیم.ما با تمام وجود از تشکیلات و سلامت او دفاع میکردیم و در مقابل توسط او محافظت میشدیم.

تشکیلات حصار دوم و لازم بودو این تشکیلات که از زمان محمد حنیف ایجاد شده بود  سرانجام از سال 1364  و انقلاب ایدئولوژیک  همراه با ایدئولوزی یکسره به تصرف ودر اختیار رهبران قرار گرفت وبه باور امروز من از آن روز که در سال 1364 رهبر اعلام کرد جای حلقه های ازدواج ما در وسط آرم سازمان باید باشد(نقل به مفهوم) ربوده شد

خاطره :

بعد از ۴ واندی سال از زندان آزاد شدم،با کلّی سئوال وابهام،امّا با ایمان بدون قیدو شرط دشمنی با رژیم خمینی.وبا ایمان به اینکه تنها راه سازمان است. پیکی از طرف تشکیلات سازمان از عراق به دنبالم فرستاده شد،

با یکی دیگر از زندانیان بدون "نه گفتن" به پیک سازمان،در عرض کمتر از تقریبا ۳ روز مغازه ای را که راه انداخته بودم،و هر چه که دار و ندارم بود را فروختم وبه پول نقد تبدیل کردم+ پولی را که مادرم برایم جمع آوری کرده بود(او خطاب به خواهران وبرادرانم گفته بود: شما همه ازدواج کرده ودارای زندگی هستید،ولی او هیچی ندارد،این پولها را برای او نگه دارید).به جز پول هزینه راه،مابقی را به سازمان دادم. با پشت سر گذاشتن چندین مانع امنیتی به سمت عراق حرکت کردیم.در پاکستان بخاطر وجود "رساله های عملیه" در پایگاه های سازمان،من ونفر همراهم با مسئول پایگاه در گیر شدیم ومدّتی در کراچی آواره.

 

امّا با وجود تمام سئوالات ،دوباره به پایگاه برگشتیم وسپس من قبل از دوست همراهم، به عراق واشرف اعزام شدم.

 

"تشکیلات نیروی مقدس جمعی ما بود و ما در درون آن می زیستیم. او یک غول یک هویت،  و چنانکه در فیلم ترمیناتور،یک ترمیناتور بی مرگ و فوق العاده نیرومند بود که بمدد آن جلو میرفتیم میجنگیدیم وفکر میکردیم.ما با تمام وجود از تشکیلات و سلامت او دفاع میکردیم و در مقابل توسط او محافظت میشدیم."

 

 

تشکیلات گفته: بیائید، بروید، ازدواج کنید، طلاق بدهید، با خانواده قطع ارتباط کنید، امکانتتان را بدهید، امکانات را بگیرید و... بعدها بکشید، کشته شوید،و میپذیرفتند

من از سال ۱۳۵۸ که دانشجو و دبیر ریاضی بودم ،دیوانه وار دل در گرو یکی داشتم که او نیز به زندان افتاد،هیچ نیروئی نمی توانست مرا از او جدا کند،از زندان که آزاد شدم وآزاد شد،قصد ازدواج با او را گرفتم،همه می گفتند اگر با او اردواج کنی،حتما هردو دوباره دستگیر خواهید شد.خانواده ام گفتند ما ترکت می کنیم،دیگر نمی توانیم بیائیم پشت درهای زندان،به خدا خسته شدیم،خسته شدیم.بس است دربدری،بس است !

گفتم مهم نیست.

یعنی نه زندان،نه ترک خانواده،خلاصه هیچ چیزی نمی توانست مانع ول کردن من از این "یار" شود.

پیک سازمان که آمد،گفت سازمان گفته ا ست بیا !

درست در روز حرکت، آن "دلداده ام" را در جائی دیدم،با او خدا حافظی کردم وبا اینگه صدای گریه اش را می شنیدم ،بر نگشتم وبه پشت سرم نگاهی هم نکردم.

آری طلاق دادم،نه در سال ۱۳۶۴ودر تشکیلات،بلکه پیش از آن وبا ایمان به سازمان ،واز همه چیزم گذشتم،خانواده ام بماند ،در تهران سرگردان بودم وبرای آخرین بار به خواهرم زنگ زذم که گفتم کمی کار دارم،چند روز دیگر بر می گردم،ولی انگار او حس کرده بودکه دیگر خبری از برگشت نیست، و در آنطرف تلفن گریه می کرد ومی گفت تو را بخدا برگرد،من تازه شوهرم را در تصادف از دست داده ام ،باچند  بچّه کوچک اقلّا تو کنارم باش.من با او خدا حافظی کرده وگوشی را گذاشتم.

 

پایان خاطره

 

 

 

حصار پنجم: جغرافیای عراق

پس از سفر مسعود و مریم رجوی به عراق و اقامت در عراق بدنه اصلی تشکیلات و اعضایش روانه عراق شدند.ما به سرزمینی پا نهادیم که با ایران در حال جنگ بود. آری ایران در دست رژیم ملایان بود و ملایان مرتجع و خونریز بودند ولی ساده دلی است اگر فکر کنیم کسانی که میجنگیدند و در دفاع از میهن خود کشته میشدند همه سودای محبت خمینی را در سر داشتند.در سال 1937 هنگامی که ژاپن به چین حمله کرد مائو سالها بود که با چیانکایچک میجنگید با شروع جنگ زاپن مائو و چیانکایچک هردو علیه ژاپن جنگیدند و پس از جنگ مائو دوباره با چیانکایچک روبرو شد و او را شکست داد. تفاوت مائو اما با ما این بود که او در میان مردم خود بود و جنگ را به درستی شروع کرده بود و مادر پی جنگی زودرس آواره جهان بودیم و پایمان بر خاک میهنمان سفت نبود،با این همه ایدئولوژی و تشکیلات که این بار فرمانش مطلقا در دست رهبر بودفرمان داد و ما شادمان از اینکه به جوار میهن خود میآئیم تا بجنگیم به عراق آمدیم .
در عراق حصار نیرومند پنجم در پس دیوارهای غربت سر بر آورد.اگر درکشورهای خارج میشد در خیابان قدم زد یا دچار تضاد شد و تشکیلات را ترک کرد در عراق به هیچوجه نمی شد.زندگی ما محصور در چند ساختمان و پایگاه  در شهرهای مختلف یا پایگاههای چریکی در بیابانهای مرزی بود و همه چیز کنترل شده و حساب شده. خطر در همه جا وجود داشت. باید مسلح و جمعی حرکت میکردیم. باید برگه عبور داشته باشیم. لحظه به لحظه روز و شبمان روی چک لیست مشخص بود. اگر کسی فرار میکرد به دست نیروهای عراقی میافتاد. البته در آن ایام بمدد شور انقلابی دائما تحریک شده و سیلاب خون چریکهای مجاهدی که روانه ایران میشدند و اکثرا جان میباختند خیلی کم دچار تضاد میشدیم و همه سودای مبارزه داشتیم. اما حصار پنجم با دیوارهای خارا و نفوذ ناپذیرش واقعی بود.  

خاطره :

وقتی از زندان آزاد شدم،منطقه ای که در آن سکنی بودم، بارها مورد هجوم هواپیماهای میگ و توپولوف صدّام حسین قرار گرفت.در آن خانه "تنهای تنها" بودم،دختر عموئی داشتم حزب اللهی که شوهر جوانش در جبهه کشته شده بود.(شوهرش دانشجوی رشته شیمی ورفیقم بود). گفت فلانی تو را به خدا شبها اینجا نمان،بیا خانه خودم،آخر من کتاب خواندنم وایمانم و سیاسی شدنم را مدیون تو هستم(لعنت بر من که به او در زمان شاه کتابهای سیاسی وکتابهائی از علی شریعتی را دادم،اگرچه داشت کم کم مجاهد می شد،امّا من دستگیر شدم ).

گفتم مدّتی دیگر می روم تهران.

به یکی از بستگانم گفتم که من می روم تهران .گفت حواست باشد ،نروی عراق سراغ مجاهدین،اگر جنگ تمام شود،همه بدبخت و در تله می افتید،هیچ راه برگشت وفراری هم نداری.

ودر ادامه گفت:  اگر روزی به هر دلیلی نخواهی با سازمان باشی چه ؟

گفت: ببین همه اینهائی که کشته می شوند پاسدار وبسیجی نیستند،خیلیهاشان سربازند وگروه خونشان به این حکومت اصلا نمی خورد وبه حکومت وصدّام همزمان فوش میدهند.خیلی از پدر مادرهای آنها مخالف این رژیم وجنگند.

گفتم ،اوّلا من چنین قصدی ندارم،ثانیا این رژیم اهل پایان دادن به جنگ نیست.

گفت :به هرجهت حواست باشد نروی عراق ها! اگر جنگ تمام شود،همه آنجا اسیر می شوید یا مورد معامله قرار می گیرید.

 

پایان خاطره

 

 

حصار ششم: حصار اشرف

در درون عراق حصار ششم از سال 1366 سر بر آورد.اشرف. قرارگاه و دژی وسیع و تا دندان مسلح و نظامی، که همه در آن میزیستیم در آن میساختیم ، میجنگیدیم، عشق میورزیدیم،میمردیم و در گورستان آن مدفون میشدیم
اشرف برای ما مقدس بود. ما در آن رنجها را با صبوری و حوصله و ایمان میپذیرفتیم. هیچگاه فکر نمیکردیم که این حصار زندان ماست و زندان ما نبود و اندک اندک شد.

خاطره :

اگر درست بخاطرم مانده باشد،در تیپ یا لشکر صمد(محسن سیاه کلاه) بودم،این زمانی بود که در آشپزخانه سرتیم آشپزی بودم.قراری یا نشست کوتاهی با او در دفترش داشتم،بعد از اتمام بحث وحرفهای تشکیلاتی،صمد برگشت وبه من گفت :

 فلانی الآن چه مدّت است که تو در تیپ یا لشکر(فکرکنم لشکریا تیپ۶۱ بود) هستی وکار می کنی ؟

پاسخ دادم :برادر صمد باور کنید نمیدانم،ولی اگر اشتباه نکنم شاید حدود ۲ سال یا بیشتر یا کمترباشد.

صمد گفت : خسته نشده ای همه اش توی این چند صدمتر بسته هی رفت وآمد می کنی ؟

تازه بیشترش  هم که در آشپزخانه هستی !

پاسخ دادم :باور کنید اصلا من به این چیزها فکر نمی کنم وحساب نکرده ام که چه مدّت است که در کجا ایستاده ام .من خوشحال هستم که برای آزادی خلقی می جنگم که در دست "دیو ی به اسم خمینی" اسیر است .

صمد گفت:راستی در ایران چه کاره بودی ؟

پاسخ دادم : برادر صمد،دانشجوی مهندسی آبیاری بودم وهمزمان معلم زبان وریاضی .

 

پایان خاطره

 

 

حصارچهارم: غربت و خارج کشور

در پایان سال 1360 و پس از فاجعه کشتاربیرحمانه  مجاهد خلق موسی خیابانی، ستون اصلی در داخل کشور و.................

ماآواره غربت و خارجه نشین شدیم.دیوارهای غربت و غرب، حصار چهارم بود و مادر هراس از این حصارو برای در هم شکستن غربت و بیگانگی با سرزمینهائی که هرگز قصد آمدن به آنها را نداشتیم بیشتر به حصارهای اول و دوم پناه بردیم.

خاطره :

بعد از چند سالی ماندن در اشرف،واز نزدیک همه چیز را دیدن ولمس کردن،دیدم علی آبادی که گفته بودند،نه آن علی آباد است ونه کدخدا آن کدخدائی که من می پنداشتم.از روز اوّلی که مستقیم وارد اشرف شدم،هر چیزی که برایم زیر سئوال می رفت را مطرح می کردم.به قول آنها روشنفکر بودم، این خصلت دانشجوست که می پرسد وسئوال می کند، چه کار می توانستم بکنم ؟

ناراضی بودم ،ولی همیشه "شک وتردید را به سمت خودم" می چرخاندم،عاطفا وروحا به تشکیلات وابسته بودم،ترک تشکیلات برایم مرگ بود،امّا نمی توانستم هم سئوال نکنم.

یکی از فرماندهان بالای سازمان که زیاد با برادرش محفل می زدم ،می گفت :شوروی یک ناراضی دارد،اشرف هم یک ناراضی، وآن "ناراضی اشرف" همین است(خطاب به من).

یک روز صدایم زدند وگفتند عضویت همه ما لغو است می روی یک سری نشست،از جمله نشستهای" امام زمان".(من اصلا به اینکه عضو هستم یا نیستم فکر نمی کردم،خوشحال بودم که در تشکیلاتی ضدّ رژیم می جنگم).

وارد سالنی شدم (محلّی غیر از سالن اجتماعات اشرف)،نوارهائی از مسعود پخش می شد،به بحث "امام زمان" که رسید،مسعود گفت: با اشکال،با کمبود ویک سری از این کلمات،آیا قبول دارید ؟

یعنی کلّ حرفش این بود که او را به عنوان نایب "امام زمان" قبول داریم ؟

در وسط نشست(نوار ویدئوئی)،من مسئول خود را که "م-ف" بود صدا زدم وگفتم حالم دارد بهم میخورد،

گفت :میخواهی ببرمت امداد ؟

گفتم حالم از این بحث ها بهم می خورد .هیچ چیز تازه ای درشان نمی بینم .

در ادامه این بحثها در سالن اجتماعات اشرف،پشت میکروفن رفتم ورودر روی مسعود عین جمله زیر را خطاب به او گفتم :

من رگ گردنم را زیر تیغ یکی دیگر(منظور خود امام زمان) می بینم،شما برای من وسیله ای هستید برای رسیدن به آرمان او،به اعتبار اوست که به شما پیوسته ام.سالن کمی شلوغ شد،که خود مسعود بحث را به دست گرفت وفضا را آرام کرد.تقریبا در ۳شب متوالی از آن نشستها، مرّتب نفرات یا خود مسعود روی این موضوع انگشت می گذاشتند ونامی ازمن برده می شد،در یکی از شبها یک خواهری بود که گویا هلندی بود بلند شد وگفت :این برادر....

که مسعود با خنده به او گفت :با با ولش کنید دیگه،اون یه چیزی گفت،بجثش تمام شد(جمله ای با این مضمون).

 این نشست ها همه ضبط می شدند.

از آن روز به بعد تحت نظر قرار گرفته ومرتّب از بخشی به بخش دیگر،وسرانجام به تاسیسات که در گوشه ای پرت افتاده بود،فرستاده شدم.

 بالاخره در اسفند ۱۳۷۰(ماه مارس ۱۹۹۲)تحت عنوان ماموریت که خود داستان بالابلندی دارد به اروپا پرتاب شدم .

من در زندگی هیچوقت به فکر این نبودم که حتّی شهرم را ترک کنم،چه برسد به کشورم، چرا که دیوانه وار وابسته وعاشق به آب وهوای آن ومردم ساده وپاکش بودم،واضافه بر آن ، دل در گرو" یاری "در ان شهر داشتم. از هوای گرم وفضای زیبای عراق که تشابه زیادی به زادگاهم در جنوب داشت،غریب وتنها به جهنّم سرمای اروپا آواره شدم.در آنجا نه کسی را می شناختم،نه عشق وعلاقه ای به غرب داشتم،نه دوستی ،نه فامیلی ونه پناهگاهی ونه حتّی زبان آنها را می فهمیدم، وبه راستی :


ماآواره غربت و خارجه نشین شدیم.دیوارهای غربت و غرب، حصار چهارم بود و مادر هراس از این حصارو برای در هم شکستن غربت و بیگانگی با سرزمینهائی که هرگز قصد آمدن به آنها را نداشتیم بیشتر به حصارهای اول و دوم پناه بردیم.

بعد از چند روز زندانی در فرودگاه یکی از شهرهای  کشورمربوطه،نماینده صلیب سرخ به سراغم آمد (سازمان از بیرون آنها را باخبر کرده بود) وسوار بر خودروئی کرده به یک کمپ پناهندگی برد،هیچکس را نمی شناختم،هرچی می گفتند نمی فهمیدم،جهنّم بود،از آن فضای گرم جمعی قرارگاه که همه چیزمان جمعی بود،حتّی مرگمان،در فضائی قرار گرفتم که بوی مرگ می داد.ودر دل کوههای آلپ بین فرانسه وسویس حکم یک صندوق یخی بزرگ را دااشت .بعد از حدود یک ماه مسئول  انجمن(یکی از اعضای سازمان) همراه با یک خانم غیر ایرانی به سراغم آمد،انگار که دنیا را به من داده بودند،بخصوص که آن مسئول هم اهل جنوب بود،یکی دوساعتی بودند وبعدش رفتند.آرزویم برگشت به اشرف بود ویا حدّاقل برگشت به یک جمع سازمانی با همه تلخیهایش که از آنها رنج می بردم.

بالاخره بعد از چند روز دق مرگ شدن در تنهائی ،به یکی از پایگاهای سازمان رفتم ،بعد از مدّتی ماندن در آن پایگاه وکار مالی کردن وکارگری دادن، به مسئول پایگاه گفتم که من میخواهم برگردم اشرف،خواهر سارا (نمیدانم اسم واقعیش چه بود).در اشرف به من گفته که برای یک ماموریت می روی خارج ،بعدش بر می گردی .

آن مسئول انجمن گفت : خواهر سارا بیخود کرد،برو گم شو تو خیابون یا همینجا میمونی سرتو میندازی پائین ،به کسی هم نمیگی که از منطقه اومدی ها!

هیچی نگفتم وبه کارهائی که بهم سپرده می شد،تمام وکمال رسیدگی می کردم ،ولی بعد از بالاخره چند سال وبه کمک یک هموطن جانسوز وانسان، گفتم جهنّم هرچی شد،دیگر نمی شود با اینها کار کرد،از پایگاه زدم بیرون وبه کمپی رفتم.(بماند بعدش که باز به سراغشان رفتم،بویژه

 بخاطر اجساد برادران و خواهران و دوستان ما که تیر باران شده بودند بر شانه های ما سنگینی میکرد،

وبطور کلّی می توانم بگویم که معتاد سازمان وبویژه تشکیلات شده بودم .

 

پایان خاطره

 

 

 

حصار هفتم: اعتماد و ایمان

اقرار میکنم که پیرامون و در درون تک تک ما تا سالها وسالها دیوار اعتماد و ایمان و اعتقاد و وفاداری به مسعود رجوی بعنوان سمبل نیروی جمعی ما، وروح زنده ایدئولوژیک ما ، کشیده شده بود و ما در پناه دیوارهای این زیباترین حصار! هرگز احساس نمیکردیم در درون حصارهای متعدد محبوسیم، و مدتهاست آنچه که هست، آنچه که میپنداشتیم نمی باشد.

 

نکته:

من از زمانی که سیاسی شدم وبویژه پس از سال ۱۳۵۸ که هوادار تشکیلاتی حرفه ای سازمان شدم ،بنا بر اندیشه همیشگی خود که در دنیای سیاست به آن اعتقاد داشتم و بالاخص پس از تجربه تلخ"خمینی فریبکار" ،به رهبر ویا رهبران ایمان واعتقاد نداشتم ،بلکه به راه آنان ایمان می آوردم.

با توّجه به پرانتز بالا، گفته آقای اسماعیل وفا را با جابجائی سازمان به جای مسعود،باور وایمان داشتم:

 

اقرار میکنم که پیرامون و در درون من  تا سالها وسالها دیوار اعتماد و ایمان و اعتقاد و وفاداری"سازمان مجاهدین" بعنوان سمبل نیروی جمعی ما، وروح زنده ایدئولوژیک ما ، کشیده شده بود و ما در پناه دیوارهای این زیباترین حصار! هرگز احساس نمیکردیم در درون حصارهای متعدد محبوسیم، و مدتهاست آنچه که هست، آنچه که میپنداشتیم نمی باشد.

 

وباید در رابطه با بخشی از حصار هفتم که گفته شده :

 

اجساد برادران و خواهران و دوستان ما که تیر باران شده بودند بر شانه های ما سنگینی میکرد، سنگینی رنجهای پدران و مادرانی را که دور از ما مردند و ما بخاطر مبارزه زندگی آنها را تلخ کردیم با ما بود*. ما این همه را بمدد این حصار یعنی اعتقاد و ایمان و اعتماد به" سازمان" تحمل میکردم و مطلقا نمی توانستم باور کنم که فاجعه ای مهیب در حال شکل گیری است و بسا مشکلات و اشتباهات از آغاز وجود داشته است.

* (خط زیر جمله از نگارنده است) 

 

خاطره :

 

در جلو چشمانم دارم می بینم ودر گوشهایم می شنوم ،روزی را که مادرپیر داغان شده ام با کمری خمیده از جنوب به مدّت ۲۲ ساعت با اتوبوس تا کرج وپشت درب زندان قزلحصار آمده بود ودر مدّت ۱۰ دقیقه ملاقات تلفنی از پشت شیشه با چشمانی پر از اشک به زبان محلی گفت  :

 

دا، رودم، تو سیاسی،په مو چه گناهی کرد مه که وا ایهمه درد کشم ؟

یعنی عزیزم ،مادر، تو سیاسی هستی من چه گناهی کرده ام که اینقدر باید درد بکشم ؟

 

وزمانی نه چندان دور بعد از یکی دو ملاقات دیگر با چشمانی منتظر جان داد.خانواده هر تلاشی کردند وسند وضامن آوردند،جانیان خمینی حاضر نشدند حّتی یک ساعت مرا با دست وپای زنجیر شده بر جسم بی جان مادر ببرند.تنها به یک شرط حاضر به چنین کاری بودند :

 

"باید توبه کند وسازمان مجاهدین را محکوم کند".

 

سرانجام مادر را با چشمان باز پس ازیک یا دو روز انتظار به خاک سپردند،وناله ای بر ناله ها در آسمان ایران به هوا رفت.

در آخر باید خاطره ای رابگویم ،وآن اینست که روزی یکی از هواداران خارج کشوری که میدانست من از منطقه آمده ام ازمن پرسید نظرت راجع به مجاهدین پیست ؟

در جواب به او گفتم:

"مجاهدین "مقوله ای است که باید از نزدیک آنرا تجربه کرد،هر چه من بگویم به عنوان کسی که حتّی یک ماه بطور ۲۴ ساعته وحرفه ای در تشکیلات آنها نبوده ای باور نمی کنی،اگر بد بگویم ،باور نمی کنی،اگر هم خوب بگویم باور نمی کنی .باید تجربه شان کرد.ویا شرایطی پیش بیاید که تشکیلات روابطش علنی شود،آنوقت هرکس بنا به ماهیت وخواستش با آنها تعیین تکلیف خواهد شد .وضمنا سازمان راباید در قوّت وضعفش تجربه کرد.من هر دوی آنها را تجربه کرده ام.

 

در آخریک آرزو دارم ،وآن اینست که :

امیدوارم مسعود رجوی وهمه ماها طول عمری داشته باشیم وسرنگونی رژیم خمینی وبعد از آنرا ببینیم .

با آرزوی پایان یافتن هرچه سریعتر اعتصاب غذا ،بویژه در "گروگانگاه" لیبرتی.

 

م-ت اخلاقی

يكشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۲ 

 ۱ دسامبر ۲۰۱۳

 

 

 

منبع:پژواک ایران


م-ت اخلاقی

فهرست مطالب م-ت اخلاقی در سایت پژواک ایران 

*عرض خود را می برید زحمت به ملّت می دهید [2017 Nov] 
*جاده سازان ولی برای کدام کسان؟و کدام مقصد ؟ [2017 Aug] 
*سلام ای سرزمین شیروخورشید [2017 Aug] 
*نامه ای بی پاسخ،امّا پاسخ زمان (بخش چهارم،بخش پایانی) [2017 Aug] 
*نامه ای بی پاسخ،امّا پاسخ زمان ‏(بخش چهارم)‏ [2017 Jul] 
*نامه ای بی پاسخ،امّا پاسخ زمان ‏(بخش سوّم)‏ [2017 Jul] 
*نامه ای بی پاسخ، امّا پاسخ زمان ‏(بخش دوّم)‏ [2017 Jul] 
*نامه ای بی پاسخ اما پاسخ زمان [2017 Jul] 
*آقا وخانم تنها مقاومت [2017 May] 
*نه به ارتجاع  [2017 May] 
*انتخابات فرانسه [2017 Apr] 
*سیلی مردم بر بنا گوش اسلام [2016 Oct] 
*یا تب،یا مرگ [2016 Feb] 
*عبّاس از «ملّی کشی» راحت شد [2016 Jan] 
*پوست خربزه ! ­؟ [2016 Jan] 
*اشرف یا خیابان لاله زار ؟  [2015 Dec] 
*اسلام [2015 Dec] 
*اشرف سابق، لیبرتی حاضر، کارتهای«تضمین» [2015 Dec] 
*پاریس شهر بوسه وعشق [2015 Nov] 
*الله اکبر [2015 Nov] 
*دزدی به سبک امام رذالت پیشگان [2015 Nov] 
*زمینه سازان کشتار [2015 Nov] 
*امنیت یا انتقال ؟ [2015 Oct] 
*مخنث و لوطی؛ ایران انترلینک وخامنه ای [2015 Oct] 
*جل الخالق، جُویی شرم و شهامت ! [2015 Oct] 
*انصاف داشته باشیم ! [2015 Sep] 
*دروغ نمی گویم،خالی هم نمی بندم... [2015 Sep] 
*زیر سئوال بردن رهبری [2015 Aug] 
*؟! ؟!... [2015 Aug] 
* از ناله های این زن مظلوم شرم نمی کنید ؟! [2015 Feb] 
*تا زنده ایم  [2015 Jan] 
*حاصل دو بردار،صفر ملّت به پیش ! [2014 Nov] 
*نه این شوری شور، نه به آن بی نمکی [2014 Nov] 
*اپورتونیزم، خیر؛ بلندگو، آری [2014 Oct] 
*یک زمانی [2014 Oct] 
*نمره انشاء وروضه خوانی ٢٠ [2014 Sep] 
*جمهوری اسلامی آری یا خیر ؟ مهرتابان آری یا خیر ؟ [2014 Aug] 
*نظر دادن- نقد کردن  [2014 Jun] 
*بهم ریخته‌ام  [2014 Jun] 
*تنها ره رهائی جنگ مسلّحانه !؟ [2014 Apr] 
*مادر ج...؟ْ! [2014 Apr] 
*ملّت،موسسان چهارم!؟ [2014 Mar] 
*به ریش هرچه آخوند است................. [2014 Feb] 
*دوست یا دشمن ؟ یا روبه مکار؟ [2014 Feb] 
*سمبلهای مریم یا سمبلهای مقاومت [2014 Jan] 
*سقوط پرشتاب  [2014 Jan] 
*دادگاه اسپانیا،پیروزی !؟ [2013 Dec] 
* خطّ قرمز کجاست ؟  [2013 Dec] 
*بدون شرح ! ؟ [2013 Dec] 
*سرکی به هفت حصار [2013 Dec] 
*اعتصاب غذای نامحدود اما نوبتی  [2013 Nov] 
*از اشرف به لیبرتی- از سازمان ملل به پارک آریانا [2013 Nov] 
*ژنو – اعتصاب غذا [2013 Nov] 
*بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم [2013 Nov] 
*تروریا عمل مسلّحانه انقلابی ؟ سانسور چرا ؟ [2013 Oct] 
*مروارید وقطعه 19 فروردین [2013 Sep] 
*مسعود رجوی کجاست ؟! [2013 Sep] 
*آقای رجوی، اشرف یا اشرفی ؟ [2013 Sep] 
*٢ اعتراض و١ عذرخواهی [2013 May] 
*جلیقه وکلاه خود [2013 Mar] 
*«عجب آشفته بازاری است ای دل» [2011 Apr] 
*هل من ناصرأ ینصرنی ؟ [2011 Apr] 
*یک خواهش  [2011 Apr] 
*اشرف-آمریکا- ایران وایرانی [2011 Apr] 
*آقای کدیور وحیا [2011 Mar] 
*شاد باش به خامنه ای [2011 Mar] 
*نوروز ویک نناقض تاریخی !؟ [2011 Mar] 
*خواست یک شهروند ایرانی  [2011 Mar] 
*به افتخار و احترام ٨ مارس روز جهانی زن [2011 Mar] 
*خامنه ای در آینه  [2011 Mar] 
*آقای سروش! [2011 Feb] 
*کانال سوئز، مانورقدرت یا مانور ذلّت ؟ [2011 Feb] 
*١٩ بهمن در زندان [2011 Feb] 
*چرا سانسور ؟! [2011 Feb] 
*خانمها و آقایان مجاهد ما هیچکدا م برجسته ترین نیستیم [2011 Jan] 
*اگر  [2011 Jan] 
*همبستگی یعنی چه ؟ [2011 Jan] 
*برای علی صارمی [2011 Jan] 
*فراخوان به تحصّ، بیان واقعیتها [2010 Dec] 
*بیماران اشرف، وظیفه‌ی انسانی  [2010 Nov] 
*برای ابراهیم آل اسحاق، برای فرهاد اسلامی [2010 Nov] 
*آیا در فردای ایران ؟ [2010 Oct] 
*نامه ای به خدا [2010 Sep] 
*آقای میرحسین موسوی آقای مهدی کرّوبی من این روز دستگیرشدم [2010 Jul] 
*سئوال  [2010 Jul] 
*گر رسم شود که مست گیرند  [2010 Jun] 
*اپورتونیست [2010 Jun] 
*دخت ایران و کرّۀ خمینی [2010 May] 
*خانواده «ماکس» غرق در عزا شد !؟ [2010 May] 
*تز و آنتی تز [2010 May] 
*حیات سخیف انگلی [2010 Apr] 
*فرد پرستی = بت پرستی = دیکتاتوری [2010 Mar] 
*برگردانی از برشت [2010 Mar] 
*رسد آدمی بجائی [2010 Mar] 
*هشدار- ضرورت  [2010 Feb] 
*اگرچه سبز،لیک رنگین کمان [2010 Feb] 
*تف در آش ملت [2010 Feb] 
*آقای منتظری یا آیت الله منتظری ؟ [2009 Dec] 
*خامنه ای قاتله... [2009 Dec] 
*ما سه تا ...... [2009 Dec] 
*بنیانگذاران شورش سبز ؟ رهبریا رهبران جنبش سبز ؟ [2009 Nov] 
*کوتاه سخن [2009 Oct] 
*من  [2009 Sep] 
*کلامی کوتاه، خطاببه «دیدبان» بدنام وزارت اطلاعات [2009 Aug] 
*اشرف یا اشرفی ؟  [2009 Aug] 
*فراخوان برای اشرفیا ن(۵۵۵ امضاء)  [2009 Aug] 
*پندار نیک، گفتار نیک ،کردار نیک [2009 Aug] 
*قطعه مروارید  [2009 Aug] 
*هشدار [2009 Aug] 
*بشرهای بی حقوق  [2009 Jul] 
*من ترانه ام [2009 Jul] 
*عکس: بدون شرح [2009 Jul] 
*سلام ای سرزمین شیروخورشید [2009 Jul] 
*اصحاب کهف  [2009 Jun]