خروج مأموران ساواک از کشور در دیماه ۵۷، سفر به اسرائیل و اخراج از این کشور(گفتگو با پرویز معتمد)
ایرج مصداقی

وضعیت کمیته مشترک  در روزهای بحرانی سال ۵۷ چگونه بود؟
 
پرویز معتمد:‌ کمیته مشترک بعد از برکناری عطارپور و حضور هیئت‌های صلیب سرخ و عفو بین‌الملل و بازدید آن‌ها از زندان‌ها عملاً تضعیف شد. وقتی که در خرداد ۱۳۵۷ سپهبد ناصر مقدم رئیس اداره دوم ارتش به ریاست سازمان اطلاعات و امنیت کشور تعیین شد، فاتحه ساواک و کمیته مشترک و کشور خوانده شد. مقدم در باند فردوست بود و به توصیه‌ی او به ریاست ساواک رسید. می‌دانید که او در سال ۱۳۴۹ رئیس اداره سوم یا امنیت داخلی ساواک بود که برکنار شد و آقای پرویز ثابتی جایگزین او شد. آن‌جا هم فردوست او را گذاشته بود. همان وقت هم که مقدم به جای نصیری انتخاب شد خیلی ها در ساواک مخالف بودند. او از قدیم با رؤسای جبهه ملی و نهضت‌آزادی ارتباط داشت بعداً در دوران انقلاب گندش درآمد که کار از کار گذشته بود.  
 
ایرج مصداقی:‌ بله شنیدم مخالفان زیادی در ساواک داشت. همان موقع سرلشکر علی معتضد که قائم مقام ساواک بود به عنوان اعتراض استعفا داد. یک چیز عجیب که ذهن من را اشغال کرده این است که مقدم در فروردین ۱۳۵۷ به آمریکا سفر کرده بود و بهشتی هم در همان دوران سفری به آمریکا داشت. و نکته‌ی عجیب‌تر این که در خردادماه ۱۳۵۷ مقدم رئیس ساواک شد.
من گفتگوی دایی‌ام سپهبد احمدعلی محققی با ولی نصر را گوش دادم. ولی نصر قبلاً دمخور سلطنت‌طلب‌های دو آتشه بود الان به میمنت نزدیکی پدرش سیدحسین نصر به رژیم، او هم به این سمت تمایل پیدا کرده و در نقش لابی رژیم و شرکت‌های نفتی ایفای وظیفه می‌کند. هر بحثی هم که مطرح می‌شود او یک جور موضوع را به رژیم ربط می‌دهد و این که بایستی منافع آن در منطقه را در نظر گرفت و در بازی‌ها شرکتش داد. سیدحسین نصر سابقاً ریاست دفتر فرح پهلوی را به عهده داشت، همدرس مطهری بود و حداد عادل وردست او بود؛ حالا سر پیری فیل‌اش یاد هندوستان کرده و با دوستان قدیمی‌اش نزدیک شده. ظاهراً اسلام‌پناهی‌اش کار خود را کرده است.
دایی‌ام در آن گفتگو از قره‌باغی و مقدم به عنوان خائن یاد می‌‌کند. الان یادم نیست فردوست را هم می‌گوید یا نه؟ البته دایی‌ام قبل از این که فرمانده ژاندارمری بشود، جانشین قره‌باغی بود. البته بایستی تأکید کنم من نگاه دایی‌ام سپهبد محققی و امثال او را قبول ندارم و معتقدم نگاه ایرانی همیشه دنبال بز بلا گردان می‌گردد. آن‌ها مقدم و قره‌باغی را به بی‌عرضگی هم متهم می‌کنند. اما اگر قرار باشد کسی را بی‌عرضه معرفی کنیم بایستی پذیرفت که بی‌عرضه واقعی خود شاه بود. وقتی شاه مملکت از صبح تا شب با سفرای انگلیس و آمریکا دیدار می‌کند و از آن‌ها رهنمود می‌خواهد که چه کند، و آن‌ها ترک کشور را به او دیکته می‌کنند، امثال قره‌باغی و مقدم نمی‌توانند شخصیت مستقلی از خود نشان دهند. آن‌ها هم توصیه‌های مقامات آمریکایی و انگلیسی را اجرا می‌کنند. وقتی ژنرال آمریکایی برای آرام کردن فرماندهان ارتش به ایران می‌آید، یعنی ارباب بزرگ تصمیم‌اش را گرفته است، قره‌باغی و مقدم چه می‌توانستند بکنند؟ البته به مقدم قول داده بودند که رئیس سازمان امنیت در دولت جدید خواهد شد. رفته بود حکم ریاست‌اش را بگیرد که او را دستگیر و اعدام کردند.  
 
بعد از انتخاب سپهبد مقدم چه شد؟
 
پرویز معتمد: مقدم از قبل با سران نهضت‌ آزادی و جبهه ملی رابطه داشت. دست ما هم بیشتر از قبل بسته شد. دستگیری و مجازات عاملان ناآرامی‌ها را قبول نمی‌کردند. در صورتی که کاری نداشت جمع کردن آن‌ها. اسامی همه آن‌ها تهیه شده بود. من در سال ۱۳۵۷خودم مدتی در خانه امن ساواک در آماده‌باش بودم. منتظر دستور بودیم. اگر یادت باشه چند تا خانه‌ امن‌ها را برایت توضیح دادم. وقتی در آبانماه ۱۳۵۷ آقای ثابتی برکنار شد و کشور را ترک کرد دیگر کمیته مشترک از هم پاشید. (۱)
 
چه اتفاقی افتاد که شما کشور را ترک کردید؟‌
پرویز معتمد:‌ اوضاع درهم برهمی بود. در خبرها بود که دستور ترور مرحوم غلامحسن صدیقی با موافقت آیت‌الله خمینی صادر شده است و چون گزارش خبر در بولتن شرفعرضی درج شده بود، پادشاه به ساواک دستور داده بودند با قدرت از آن مرحوم مراقبت شود و به مدت یک ماه تا رفع خطر مراقبت از آن مرحوم ادامه داشت.
 
دفتر من در طبقه سوم کمیته مشترک بود. در یکی از روزهای بحرانی کشور که شایعه نخست‌وزیری شاهپور بختیار پیش آمده بود یک افسر شریف شهربانی به نام ستوان صمدی که بیچاره هیچکاره بود و بعد از انقلاب اعدام شد گزارش شنود یک مکالمه را روی میز من گذاشت. او خیلی وقت نبود که به ساواک منتقل شده بود.
 
آیا شما بختیار را هم شنود می‌کردید؟
 
پرویز معتمد: فقط بختیار شنود نمی‌شد، دستور ریاست کمیته این بود که مکالمات افراد مورد تماس ارتشبد قره‌باغی و شاهپور بختیار همه روزه قبل از ۶ بعدازظهر به دفتر ریاست ساواک ارسال شود. از بخش فنی درخواست کردم ۵ نوار خط تلفن.... (مربوط به شاهپور بختیار، قره‌باغی، کریم سنجابی، مهندس مهدی بازرگان و احمد صدر حاج‌سیدجوادی) قبل از ۱ بعد اظهر تا اطلاع ثانوی به دفتر کمیته تحویل گردد. مرحوم شاهپور بختیار شدیداً تلاش می‌کرد از یاران گذشته وزرای خود را انتخاب کند متأسفانه از پاریس راه بسته بود. اطلاعاتی که کمیته از منابع خود در تهران در رابطه با مکالمات ابراهیم یزدی با همفکرانش کسب می‌کرد جالب و قابل درج در بولتن شرفعرضی هم بود.
 
ایرج مصداقی: احتمالاً تاریخ این شنود بایستی از ۷ دیماه به بعد باشد چون در همان روز گفته می‌شد که به صلاحدید سپهبد مقدم بختیار با شاه در کاخ نیاوران دیدار کرده و پیشنهاد نخست‌وزیری را پذیرفته و ۹ دیماه بختیار موافقت‌ خودش را اعلام کرد. 
 
پرویز معتمد: من حافظه‌ام یاری نمی‌‌کند اما باید همین روزها بوده باشه. دقیقه‌ای بعد گزارش را رؤیت کردم. مکالمه‌ای بود بین شاهپور بختیار و فردی که شناخته نشد. رفتم کنار میز ستوان صمدی از ایشان خواستم مکالمه را گوش کنم. ناشناسی بسیار مؤدبانه سوال می‌کند قربان ترتیب آن‌ها را می‌دهند. پاسخ بختیار، عجله نکن به مقدم گفتم، شما صبر داشته باش. ناشناس می‌گوید آخه هرکدام از این ها چندین پاسپورت دارند. اگر فرار کنند دستمان خالی است. زیر گزارش همکارم نوشتم «نظر دوست بختیار، دستگیری مأمورین کمیته مشترک است» گزارش را در اختیار رئیس گروه اطلاعات قرار دادم. این گزارش آغاز خروج ما از کشور شد. مورد را برخلاف مقررات اداری‌ام بطور خصوصی با همکارانم در میان گذاشتم.
مکالمه دوم چند ساعت بعد از صحبت‌های فرد ناشناس با مرحوم بختیار بود. سپهبد ناصر مقدم پس از تعارفات اولیه از مرحوم بختیار سؤال کردند، خبر تازه؟ مرحوم بختیار پاسخ دادند من ۶ وزیر در نظر گرفتم از دوستان خوب من هستند با دو نفرشان هم صحبت کردم موافق بودند. سپس اسامی ۶ نفر را به مقدم اطلاع دادند. مرحوم بختیار ادامه دادند چند روز قبل که خدمت شاه‌ بودم در مورد ساواک و پرسنل به عرض ایشان رساندم و نظر ایشان را جویا شدم.
ایشان فرمودند شما چند روز آینده مسئول مملکت هستید با مقدم این مشکلات را حل کنید. مقدم گفت اعلیحضرت در مورد تشکیلات ساواک به بنده هم فرمودند شاید بختیار نیاز داشته باشد ولی در مورد پرسنل حتماً به فکر آن‌ها باشید. به هر حال موضوع را با خود بختیار حل کنید. اگر انحلال ساواک هم کمکی به ایشان خواهد شد حتما این کار را انجام دهید. چون شما در مورد پرسنل کمیته گفته بودید من اکنون به اطلاع شما می‌رسانم من با نظر اعلیحضرت موافق هستم، ساواک در اختیار دولت هست تصمیم با شماست. مرحوم بختیار گفتند نظر من پرسنل کمیته هست. ساواک که باید منحل بشود. مقدم پاسخ داد اگر ساواک منحل بشود بنابر این بنده بر‌می‌گردم ارتش . بختیار دستپاچه شد و گفت نخیر بنده از شما خواهش می‌کنم به من کمک کنید. اجازه دهید شب در منزل بنده صحبت می‌کنیم. قطع مکالمه.
 
با توجه به این که بختیار جزو برنامه‌اش انحلال ساواک بود و در هیجدهم دیماه طی مصاحبه‌ای اعلام کرده بود این هفته تکلیف جنایتکاران را روشن می‌کنم، چه اتفاقی افتاد؟‌ تردیدی نیست که منظورش افراد کمیته مشترک بود.
 
پرویز معتمد: بله همین طور است. من که خودم در شنود به گفتگوها گوش داده بودم. به دلیل برنامه ای که مرحوم بختیار برای دستگیری ما داشت، مامورین اطلاعاتی کمیته مشترک به ساختمانD  اداره مرکزی احضار شدند. ملاقات‌های شخصیت‌ها و ... در این سالن انجام می‌شد. آن موقع رئیس کمیته سرهنگ هرمز آیرم بود.
رئیس سازمان معدوم ناصر مقدوم بعد از چند دقیقه‌ای آمد و بعد از حال و احوالپرسی کردن گفت پیامی که برای شما دارم این است که هرچه زودتر باید از کشور خارج شوید، در غیر این صورت دستگیر خواهید شد. تو را به خدا ببین، رئیس یک تشکیلات امنیتی مثل ساواک، چه کسی بوده است و با مأموران خودش چگونه برخورد می‌کرده؟
همه هاج و واج مانده بودند. بچه‌ها گفتند چطوری خارج شویم، ما که پول نداریم. امکان در خارج زندگی کردن نداریم. راست می‌گفتند. ما هیچ‌کدام پول نداشتیم. ما کارمند دولت بودیم با حقوقی مشخص. درآمد ملک و یا سرمایه خاص شخصی نداشتیم. اداره وام می‌داد خانه می‌خریدیم و ...
یکی از بچه‌ها یقه تیمسار را گرفت و ناسزا گفت. مقدم سرش بالا بود و اصلا به کسی اجازه‌ی صحبت نداد. خودش هم هیچ حرفی نزد. رئیس دفترش و یک گارد هم با او بودند. یک  مقدار هم می‌ترسید. می‌دانست که مخاطبانش می‌توانند به زندگی‌اش پایان دهند. کسی به به تیمسار ناسزا گفت بعد انقلاب دستگیر و اعدام شد.
مقدم نمی‌دانست من گفته‌های او را شنود کرده‌ام. همه ناراحت بودیم. من خیلی سرگردان بودم. چه کار کنم چه کار نکنم. امکانات نداشتم. پول نداشتیم ، چه کار می‌توانستم بکنم.
 
آیا دستگیری مأموران کمیته مشترک در راستای دستگیری بلندپایگان کشوری و لشکری مثل نصیری و هویدا و آزمون و داریوش همایون و نیک پی و ... بود که با هیاهوی بسیار انجام گرفت؟
 
پرویز معتمد: بله دقیقاً. بالاخره می‌خواستند سرو صدایی کنند لابد. برایتان توضیح دادم قبلاً که دستگیری ۸۷ نفر یا ۷۸ نفر (چیزی در این حدود) [بلندپایگان کشوری و لشکری] توسط کمیته مشترک صورت گرفت. ارتشبد ازهاری در هماهنگی با فرمانداری نظامی احتمالاً دوم آبانماه لیست کسانی را که بایستی دستگیر می‌شدند به کمیته مشترک ابلاغ کرد و بر اساس آن بازداشت‌ها شروع شد که در یک مورد به خودکشی سپهبد خادمی در آشپزخانه‌اش منجر شد که توضیح‌ اش را خدمت‌ات دادم. (بعداً بطور جداگانه شرح خواهم داد چرا که آقای سیروس علایی در مصاحبه با بیژن فرهودی دروغ گفته است) البته بعضی‌ها هم با تلفن و یا با روابطی که داشتند خودشان رجوع کردند. مثلاً مهندس روحانی وزیر آب و برق که با آقای ثابتی آشنا بود، با تلفن او، خودش را معرفی کرد. یا هویدا به گونه‌ای دیگر و ...
پشت این سیاست‌ها احتمالاً هوشنگ نهاوندی و رضا قطبی و ... بودند. پادشاه آن روزها بیمار بود و مستأصل و درمانده. علیا حضرت به دلیل بیماری پادشاه و عدم اطلاع از مسائل پشت پرده که در آن روزها در جریان بود باورشان این بود که اطرافیانشان رضا قطبی، هوشنگ نهاوندی، جمشید آموزگار، سناتور جفرودی و ... قادر خواهند بود اوضاع را تحت کنترل درآورند.
 
شما پس از شنیدن سخنان مقدم تصمیم به خروج گرفتید؟‌
پرویز معتمد: بله؛ من اطلاعات شنودی هم داشتم. می‌دانستم چه خبر است و چه سرنوشتی در آینده منتظرمان خواهد بود. سرخود که نمی‌توانستم پست‌ام را ترک کنم. اما پس از صحبت مقدم دلیلی برای ماندن نداشتم و بایستی هرچه زودتر کشور را ترک می‌کردم. خطر دستگیری را جدی می‌دیدم. به همین دلیل در اسرع وقت همراه با زن و بچه‌ام خارج شدم. غالب کسانی که خارج شدند بدون زن و بچه بودند.
 
چرا بسیاری از اعضای کمیته مشترک به ویژه بازجویان و مسئولانی همچون بهمن نادری ‌پور و آرش و کمالی و ... کشور را ترک نکردند؟ مگر مقدم به صراحت از طرح دستگیری شما صحبت نکرده بود؟ مگر خود شما موضوع شنود را با دیگران در میان نگذاشته بودید؟
 
پرویز معتمد:‌ مشکل اصلی همه، مالی بود. این که در خارج از کشور چگونه زندگی کنند. آن موقع مثل الان نبود که هرکسی بیاید پناهنده بشود و از حقوق پناهندگی برخوردار باشد. باید دست به جیب می‌شدی. کارمندان ساواک درآمد خاصی به جز حقوق دولتی نداشتند که آن هم کفاف زندگی در خارج را نمی‌داد. به خصوص که وقتی کشور را ترک می‌کردی دیگر به حقوق‌ ات هم دسترسی نداشتی. هرکس ماند به خاطر مشکلات مالی بود و جانش را هم رویش گذاشت.. ما که اهل دزدی و زد و بند نبودیم. با وجود سیستم نظارتی امکانش هم نبود. مثل حالا نبود.  
 
شما مشکل مالی را در شرایطی که بانک‌ها هم بسته بود چگونه حل کردید؟‌
 
پرویز معتمد: من هم مانده بودم چه کار کنم. از طرفی نمی‌خواستم به آشنایانم رو بیاندازم که یک موقع نه بگویند و بعد در خجالت‌شان بمانم. همینطور نمی‌خواستم کسی در جریان خروجم از کشور باشد. بانک‌ها بسته بود. بد وضعی بود خودت که بهتر می‌دانی.
گیج و ویج بودم. من سه ماه قبل تو خانه امن ساواک به سر می‌بردم. طرح‌مان این بود که به برنامه‌ها پایان بدهیم و خاطیان و عاملان اغتشاش را دستگیر کنیم. حالا در به در برای خروج از کشور بودم. خیلی حالم بد بود. با خودم فکر می‌کردم چرا اداره به من پول نمی دهد. من جز خدمت بی‌شائبه و محروم کردن خود و خانواده‌ام از بسیاری امکانات رفاهی چه خطایی مرتکب شده بودم که حالا باید زودتر از مملکت خارج می‌شدم.
به یاد یک زندانی سیاسی‌ افتادم، چند سال قبل یک صحنه برای مادر پیرش دم در اوین پیش آمد که من بهش کمک کردم و ترتیب ملاقات با پسرش را در اتاق ملاقات دادم. پیرزن در گرمای ۴۰ درجه از حال رفته بود. موضوع مربوط به سال ۱۳۵۲- ۱۳۵۳ بود. از بازجوی وی خواستم هر وقت پیرزن آمد به او ملاقات بدهد. پس از بررسی پرونده‌اش متوجه شدم که به او ظلم شده، در نتیجه ۱۵ ماه زودتر از زندان آزاد شد.
یاد اون پیرزن و پسرش افتادم. تلفن‌اش را پیدا کردم و بلافاصله زنگ زدم. خوشبختانه خودش گوشی را برداشت. خیلی خوشحال شدم. هیجانم بالا بود. گفتم نیاز به کمک دارم. می‌خوام ببینم‌ات. تصورش را بکن اداره به من پول نداده بود و حالا رو به این مرد زده بودم.
بلافاصله آمد سر قرار تو میدان فردوسی نبش فیشرآباد. من را بوسید. من حال و حوصله نداشتم. به او گفتم من یک درخواست دارم، پول به اندازه کافی ندارم، ۲ بچه کوچک دارم. می‌خواهم فردا همراه با همسرم و بچه‌هایم از کشور خارج شویم.
گفت چه کمکی می‌توانم بکنم؟ گفتم هرکاری می‌توانی بکن.
تو همه جای دنیا آدم‌های خوب هستند. فرقی نمی‌کنه کی باشی.
گفت چی می‌خواهی؟
گفتم فکرم کار نمی کنه. ببین چه کار می‌توانی بکنی.
یاد همایون کاویانی یکی از همکارانم افتادم. بازجو بود. یک وقت می‌خواستم بروم خارج از کشور، صحبت شد که برایم بلیط تهیه کند. میدان فردوسی به طرف میدان شهیاد، دست چپ یک راهرو مانند است، انتهای آن‌جا یک شرکت هواپیمایی است. یک دفعه یادم افتاد. گفتم برویم ببینم باز است؟ خوشبختانه باز بود. بلیط را آنجا با مشخصات واقعی‌ام تهیه کردیم. می‌دانستم حتی اگر قرار به دستگیری باشد مدتی طول می‌کشد تا موضوع را به اطلاع مرز برسانند. مقدم هم می‌دانست برای همین گفت سریع‌تر خارج شوید.
خودم پاسپورتم را مهر کرده و مقدمات خروج را فراهم کرده بودم. در کشوی میزم مهر و ... داشتم. برای کارهای خاص از آن استفاده می‌کردیم.
 
تا این‌جا خانواده شما اطلاعی نداشتند؟
 
پرویز معتمد: نه؛ هیچ اطلاعی نداشتند. غروب رفتم خانه. همسرم و بچه‌ها نمی‌دانستند که ما فردا صبح باید خارج شویم. عازم خانه برادرم شدیم. در راه به او گفتم که ما باید فردا صبح کشور را ترک کنیم. همسرم خیلی معصوم است. ضربه‌های زیادی خورده است. شوک‌های زیادی به او وارد شده است. به خاطر همین شوک‌ها الان خیلی بیمار است. تصورش را بکن یک دفعه می‌دید من ساعت ۳ بعد از نیمه شب با دو تا عصا آمدم خانه و پایم تیر خورده است.  
۶ و ربع صبح رسیدیم فرودگاه. ما دو پاسپورت داشتیم عکس‌ دو فرزندم تو پاسپورت ما بود.
بدون هیچ مشکلی خارج شدیم و رفتیم تو هواپیما. تا هواپیما از زمین بلند شد نگران بودم که دستگیر بشویم. اصلاً فکر نمی‌کردم این سفر تا این حد طولانی شود.
 
شما به تنهایی خارج شدید یا همکاران دیگرتان هم با شما خارج شدند؟‌
پرویز معتمد: نه تنها نبودم. وقتی آمدیم تو هواپیما، منوچهر وظیفه خواه را دیدم. خیلی خوشحال شدم که تنها نیستم. منوچهر تنها بود. بغل او نشستم. هواپیمای بزرگ ۷۴۷ بود. نشسته بودیم داریوش فروهر با یکی دیگر وارد شد.
آن‌ها نشستند جلوی ما. ما سرمان را انداختیم پایین. فروهر او را می‌شناخت. من داریوش فروهر را روی چشمم می‌گذاشتم. اگر به من بود که هیچ‌وقت نمی‌گذاشتم بازداشت شود. جریانات بالا دستور بازداشت‌اش را می‌دادند. بازداشت‌ها هم کوتاه بود. احترام زیادی برای او قائل بودم.
 
با او در هواپیما صحبت هم کردید؟‌
 
پرویز معتمد: بله. البته اون اول نه. نشستیم تا هواپیما بلند شد. از مرز که گذشتیم خیالمان راحت شد. کم کم گفتم یک برخوردی با وی بکنیم. گفتیم یک مسافر بالاخره میرود دستشویی، در آن زمان صحبت می کنیم. خوشبختانه شرایط خوبی پیش آمد. سلام و علیک کردیم. گفتیم ما داریم در می‌رویم. او هم گفت من هم میروم این ... را ببینم. درست یادم نیست تعبیر زشتی را به کار برد که باعث تعجب ما شد.
گفت دارم میرم ببینم چی میشه. موضوع شنود چندی قبل خانه‌ی دکتر صدیقی را به او گفتم.
گفت: حتما اطلاع دارید من هرگز نمی‌دانستم داخل پاکتی که تحویل دکتر صدیقی دادم چیست؟
من مطئمن بودم راست می‌گوید و نمی‌توانست مطلع باشد چون مکالمه‌ی خانمی که در منزل دکتر صدیقی بود با هوشنگ منتصری را شنود کرده بودم. داستانش را که برایت تعریف کردم.
وقتی از مقصد نهایی منوچهر مطلع شد به او گفت به انگلیس نرو. من هم به او گفتم. به او تأکید کردم وضع تو انگلیس خوب نیست به خصوص در ارتباط با تو. با توجه به پرونده‌هایی که تو از آخوندها در ذهن‌ات داری انگلیس جای امنی برایت نیست.
 
چرا او اصرار داشت به انگلیس برود؟
 
پرویز معتمد: منوچهر وظیفه‌خواه، بچه هایش انگلیس بودند. اتفاقاً من به او گفتم شاید یک امکانی فراهم شود و بچه هایت را هم بیاوری پاریس. در هر صورت نپذیرفت و به انگلیس رفت.
 
کجا از فروهر جدا شدید؟
 
پرویز معتمد: تو همان هواپیما جدا شدیم. باهم نبودیم. پاریس یک عده آمده بودند او را ببرند . ما هم یواشکی با زن و بچه رفتیم. چهل ساله بودم که کشور را با همسرم و دو فرزندم ترک کردیم. فکر می‌کردم به زودی برمی‌گردیم.
 
چه مدت پاریس بودید؟
 
پرویز معتمد: ۴ روز در یک هتلی در پاریس بودیم. پول به اندازه کافی نداشتم. نمی‌دونم ۵ هزار تومان یا ۷ هزار تومان داشتم. اولین کاری که کردم رفتیم بانک و پول‌مان را به فرانک تبدیل کردیم، آن موقع این امکان بود و ریال را مثل همه ارزهای معتبر دنیا تبدیل می‌کردند.
 
بعد از پاریس کجا رفتید؟
پرویز معتمد: ما یک فامیلی داشتیم در بروکسل که موضوع‌اش خیلی اهمیت دارد بدانید. تلفن‌اش را داشتم. دکتر علی لبانی مطلق، استاد دانشگاه بروکسل، شوهر مینا یکی از بستگان من بود. عمویش وکیل مجلس رژیم شد بعداً. از بازاری‌های معروف است.
 
ایرج مصداقی. بله منظورتان محسن لبانی مطلق است. نماینده خمینی در بازار بود و بعد از انقلاب هم مدتی ریاست شورای مرکزی اصناف را به عهده داشت. از اعضای مؤتلفه است. من او را خوب می‌شناسم. پسرش هم در دهه‌ی ۶۰ زندانی هوادار مجاهدین بود. در زندان بچه‌ی خوبی بود. آزاد که شد رفت جبهه یا بردندش به جبهه! و در همانجا کشته شد. شهرام (علی) پسر هادی منافی وزیر بهداری دولت موسوی را هم که نوجوان ۱۵ ساله‌‌ای بود و در ارتباط با اقلیت دستگیر شده بود بعد از آزادی به جبهه بردند و به کشتن دادند.  
 
پرویز معتمد:‌ محسن پسر بزرگ رفسنجانی را این علی لبانی بزرگ و تربیت کرده است. دلیل این که محسن هاشمی برای تحصیل به بروکسل آمد وجود این آدم بود. او زمین‌های زیادی در لواسان دارد و گفته می‌شود بخشی از اموال خانواده رفسنجانی هم به نام اوست. وضعیت مالی خیلی خوبی دارد. تو کار فرش هم هستند. یک موقع فرش‌های قیمتی و نفیس را به من هم می‌داد که برایش می‌فروختم.
ما رفتیم بروکسل منزل علی لبانی مطلق. تا وارد شدیم در نهایت بی ادبی از پای تلویزیون بلند نشد. به او گفتم علی می‌خواهیم اینجا زندگی کنیم. گفت من هم داشتم فکر همین را می‌کردم. دو ساعت در خانه او بودیم. نگذاشت در خانه‌اش بمانیم. در آگهی روزنامه یک جایی را نزدیکی‌های سفارت آمریکا پیدا کرد. ما هم برایمان فرقی نمی‌کرد می‌خواستیم جای گرمی داشته باشیم. آپارتمان دو پیس بود. یعنی یک اتاق و یک آشپزخانه. بچه‌ها را در مدرسه اسم‌ نویسی کردیم.
 
چگونه به سرعت توانستید بچه‌ها را در مدرسه اسم‌نویسی کنید؟‌
 
پرویز معتمد: از شانس ما در آن ساختمان یک خانم ایرانی زندگی می‌کرد که همسرش در سفارت آمریکا کار می‌کرد. او صدای بچه‌ها را که بازی می‌کردند شنیده بود و متوجه شده بود که ما ایرانی هستیم. او بچه‌ها را برد و نام‌شان را در مدرسه نوشت. روابط نزدیکی با آن‌ها پیدا کردیم. رفت و آمد می‌کردیم.
 
مشکل مالی‌تان را چگونه حل کردید؟
 
پرویز معتمد: دو نفر از بستگان ما که در جریان سیاهکل دستگیر شده بودند در بروکسل زندگی می‌کردند. جلال و جواد زاویه. وقتی آن‌ها را بردند قزل‌ قلعه من رفتم سراغ عطارپور و گفتم این‌ها را چرا دستگیر کردید؟ می‌دانی که عطارپور یک سمت‌اش کاشی است. ما و میرمطهری‌ها و کاتوزیان‌ها و ... هم همینطور.
من از علی سراغ جلال را گرفتم. علی گفت این جا فرش فروشی دارد. رفتم سراغش. خدا حفظ‌شان کند. رفتم وارد شدم. جلال ماچ و بوسه و ... فرش فروشی بزرگ داشت. من از او درخواست کردم اگر می‌توانی به من پول قرض بده. به تهران می گویم برایت حواله کنند.  
۲۰۰۰۰ هزار دلار که می‌شد ۱۶۹ هزار تومان شمرد و به من داد.  
آن روزها امکانات خیلی مهم بود. ما کارمند ساواک بودیم و همه جا سایه ما را با تیر می‌زدند. با پولی که داشتیم وضع‌مان خوب شد.
خانم ایرانی که همسرش در سفارت آمریکا کار می‌کرد گفت بیایید بروید آمریکا. من با همسرم صحبت کردم و موافقت او را جلب کردم. پاسپورت‌های ما را همسر آمریکایی آن خانم برد سفارت آمریکا. دو روز بعد با سر و وضع مرتبی رفتیم سفارت.
دختر بزرگم ۱۰ ساله بود و دختر کوچکم ۶ ساله. دختر بزرگم انگلیسی بلد بود. نقش مترجمی ما را او به عهده داشت. همان جا ویزای آمریکا را زدند. ما باور نمی‌کردیم. خیلی تشکر کردیم.
موضوع رفتن به آمریکا خیلی ذهنم را به خود مشغول کرده بود. با این که ویزا داشتیم اما کسی را در آن‌جا نمی‌شناختیم و فکر می‌کردم خیلی هم از ایران دور است. به جای آمریکا رفتیم انگلیس که یکی از بستگانم آن‌جا بود. حاج خداداد بروجردی مدیرکل اداره یکم ساواک یک برادری داشت به نام حاج سرابندی که پسر عمه من بود. در آن زمان سه تا هتل در آنجا داشت. خیلی پولدار بود. ما گفتیم می‌رویم پیش حاجی. رابطه نزدیکی با هم داشتیم و به من احترام می‌گذاشت. خانه ‌اش در تهران انتهای خواجه عبدالله انصاری بود. در رژیم هم نفوذ داشت. برادرش را او نجات داد. مدیرکل اداره یکم یعنی کارگزینی بود. درست است در ساواک کاره‌ای نبود اما بالاخره پست مدیرکلی به خاطر تیترش مهم بود.
عکس خمینی به دیوار خانه حاجی بود. بعد از چند روز فهمیدیم که بچه‌های حاجی می‌خواهند ما را با چاقو بزنند. دیدم اوضاع خراب است و نمی‌شود در هتل حاجی هم ماند.
 
چرا در لندن نماندید چه شد که عاقبت سر از فرانسه درآوردید؟‌
                                                            
پرویز معتمد: داستانش طولانی است. همان روزها در میدان پیکادلی لندن برخورد کردم به یکی از همکارانم. گفتم چه خبر؟ گفت من فرار کردم آمدم بیرون. گفتم من هم یک همچنین شرایطی داشتم. او گفت برو اسرائیل. من گفتم بروم اسرائیل چه کار کنم. گفت برو اسرائیل آن‌جا امنیت داری. مسئله‌‌ی امنیت برای ما خیلی مهم بود. این موضوع فکر مرا به خود مشغول کرده بود تا آمدم خانه موضوع را با همسرم مطرح کردم. خانمم‌ خیلی کمک کرد. هرچی بگه حق داره. خدا عمرش بده.
تصمیم گرفتیم به اسرائیل برویم. بالاخره دفتر هواپیمایی «ال عال» را پیدا کردم. رفتم تو. او مشکلات سفر به اسرائیل را بمن نگفت. بلیط را همان‌جا تهیه کردم. با بلیط رفتم خانه.
 
آیا به سفارت اسرائیل در لندن هم مراجعه کردید؟‌ تا آن‌جا که می‌دانم نه اسرائیل و نه هیچ‌یک از کشورهای اروپایی به جز اتریش و سوئیس آن موقع از پاسپورت ایرانی ویزا نمی‌خواستند.
 
پرویز معتمد: نه ما سفارت نرفتیم. با بلیط رفتیم فرودگاه لندن. مثل همه مسافران در صف ال‌عال قرار گرفتیم. یک چمدان خیلی بزرگ داشتیم.
طرف گفت چمدان را باز کنید. پاس‌ها را گرفت. نگاه کرد و گفت. ایرانی هستید؟ پاسخ دادم بله. سه ماه از انقلاب گذشته بود.  
پرسید برای چی می خواهید بروید اسرائیل؟ فامیل دارید؟ گفتم نه.
گفت در اسرائیل چه کار دارید؟ گفتم مگر رفتن اسرائیل ویزا می‌خواهد؟ گفت نه. گفتم آیا مشکلی هست؟
گفت به سوالات جواب بدید. دختر بزرگم که آن موقع ده ساله بود تا حدودی انگلیسی می‌دانست شکسته بسته ترجمه می‌کرد.
گفتم من در ایران به رادیو اسرائیل گوش می‌دادم. این رادیو تبلیغ می‌کرد برای درس خواندن بچه‌هایتان به اسرائیل بیایید و ...
ایران همه جا تعطیل است. من هم در بازار پارچه فروشی دارم. تجارت نیست. می‌خواهم بروم اسرائیل بچه‌هایم را بگذارم درس بخوانند. خودم هم بر می‌گردم.
رفت و با یکی دیگر آمد. او گفت متأسفانه شما نمی‌توانید به اسرائیل بروید. دختر بزرگم گریه‌اش گرفت. در حال جمع کردن وسایل چمدان بودم که یک زن و مرد به ما نزدیک شدند و پرسیدند کجا می خواهید تشریف ببرید؟ گفتم بچه‌هایم را می خواهم بگذارم اسرائیل تحصیل کنند. خودم هم پارچه فروش بازار هستم. مرد مرا شناخت. کارمند دفتر نمایندگی یک شرکت اسرائیلی در تهران بود. بعد از انفجار در دفتر این شرکت در تهران، من با دو اکیپ گشتی در محل حاضر شده و به آن‌ها کمک کرده بودم. اسرائیلی‌ها موسساتی پوششی متعددی در ایران داشتند که ساواک از آن‌ها اطلاع داشت. اتفاقاً سرگرد بختیاری که وحید افراخته را دستگیر کرد، هنگام خروج از یکی از همین مؤسسات، هدف گلوله قرار گرفت و زخمی شد.
کارمند مزبور بلافاصله ترتیب انتقال ما به هواپیما را داد. آن خانم همراه ما تا هواپیما آمد. رفتیم تو هواپیما نشستیم. هواپیما که بلند شد با خودم گفتم کجا داریم می‌رویم؟ اضطراب داشتم. اما خوشحال بودم جایی می‌رویم که امن است و پول لازم را هم داریم.
 
بنابر این سفرتان به اسرائیل برنامه‌ریزی شده نبود. آیا وقتی به تل‌آویو رسیدید منتظرتان بودند؟
 
پرویز معتمد: معلومه که نبود. شاید اگر همکارم را در پیکادلی ندیده بودم رفته بودیم آمریکا و سرنوشت دیگری پیدا می‌کردیم. هواپیما در تل‌آویو نشست. ما هم در صفی قرار گرفتیم که پاسپورت‌ها را چک می‌کردند. مسافر‌ها می‌آمدند می‌رفتند. دو نفر آن‌جا بودند به ما اشاره کردند. آمدیم بیرون. پاس‌‌هایمان را به آن‌ها دادیم و خودم را معرفی کردم و دلیل اصلی سفرم به اسرائیل را توضیح دادم.
سوار تاکسی شدیم و همراه با یک خانم به هتلی که در نزدیکی دریا بود رفتیم. کارهای اقامت ما را او انجام داد. فردا صبح به سراغمان آمدند. دو نفر بودند. یک اصفهانی که فارسی صحبت می‌کرد و مرد دیگری که او را همراهی می‌کرد. صبحانه را با هم خوردیم. او ضمن خوشآمد گویی به ما گفت تا هر زمان که مایل باشیم می‌توانیم در اسرائیل بمانیم. سه روز بعد به سراغ ما آمدند و ما را به ویلایی زیبا در محله ساویون بردند که باغ بزرگی پر از درختان پرتقال داشت. همکارم محمد حسن ناصری (عضدی) با همسر و چهار فرزندش آن‌جا بودند. آن‌ها سه ماه از ما جلوتر آمده بودند اسرائیل. ناصری ماشین هم خریده بود. بعداً‌ ناصر نوذری(رسولی) هم به ما در همان ویلا پیوست. او تنها بود. همسر و سه فرزندش ایران بودند و او بسیار نگران وضعیت‌‌شان بود. در نزدیکی ویلای ما باغ‌های بزرگی با انواع و اقسام میوه‌ها بود. ما گاه و بیگاه از میوه‌های باغ‌‌ها هم استفاده می‌کردیم.
شماره‌ تلفنی را هم در اختیار ما گذاشتند و تأکید کردند چنانچه با مشکلی روبرو شدیم با آن‌ شماره تماس بگیریم.
 
شما که با محمد حسن ناصری (عضدی) از ایران رابطه خوبی نداشتید، چطوری در  یک ویلا زندگی می‌کردید؟
 
پرویز معتمد: مجبور بودیم همدیگر را تحمل کنیم. چاره‌ای نداشتیم. او درس حقوق خوانده بود و رئیس گروه اطلاعات بود. ما همیشه با هم درگیر بودیم. من از شیوه‌ی کار او و  بخصوص نوع برخوردش با متهمان راضی نبودم. سال‌ها با هم کار کرده بودیم و همیشه هم با هم اختلاف داشتیم.
یک شب که دور هم جمع شده بودیم با ناصری حرفم شد. به او گفتم من یکی از پرکارترین کارمندان کمیته مشترک بودم و حتی مشکل بولتن را حل می‌کردم. امشب دلم می‌خواهد بگویی مشکل شما با من چه بود. با توجه به این که ده ها بار در حضور رؤسا از من دفاع کردی، چرا همیشه از من طلبکار بودی؟ حرفم را قطع کرد و گفت برای این که تو خودسر بودی. گفتم یک نمونه بگو. در مقابل سکوت او گفتم اما تو من را مجبور کردی که تلفن منزلت را تحت کنترل قرار دادم تا شاید بفهمم مشکل تو با من کجاست. فریاد کشید تو دروغ می گویی. آقای نوذری را صدا کردم و به اتفاق ناصری ۲۰ متری از مهمان‌ها فاصله گرفتیم و در مورد شنود نشانی دادم. مشت محکمی به بازوی من کوبید. خیلی ناراحت شد. گفتم بارها به تو گفته بودم آدم منطقی نیستی آن شب را پشت سر گذاشتم. تصمیم گرفتم با او قطع رابطه کنم. خانم و فرزندان ایشان را دوست داشتم. دو روز بعد دوباره آمد سراغم. رابطه‌‌هامان در آن‌جا نسبتاً خوب بود.
 
برای امرار معاش چه کار می‌کردید؟ آیا حقوقی از دولت اسرائیل دریافت می‌کردید؟
 
پرویز معتمد: چه حقوقی؟ ما کاری برای آن‌ها نکرده بودیم که حالا به ما حقوق بدهند. خرج‌مان پای خودمان بود. ابتدا من و عضدی و رسولی هر سه در یک رستوران کار گرفتیم از ظرفشویی تا ... هرکاری بود انجام می‌دادیم. سپس در یک کارخانه شیشه مشغول کار شدیم. روزی یک شیشه شکسته به پشت من خورد و باعث خونریزی شدیدی شد. دیگر در آن کارخانه کار نکردم.
یک روز رفتم تو یک مغازه بزرگ فروش فروشی که متعلق به دو برادر اصفهانی بود به نام سومخ. تا وارد شدم گفتم آقا حمال نمی‌خواهید؟ برادر بزرگه گفت ما دو تایی خودمان حمال هستیم. من گفتم حالا می شویم سه تا. من کار شما را هم انجام می دهم. حالا حسابش رو بکن کلیمی باشی و اصفهانی باشی ببین چی میشه.  فقط من را کم داشتند.
پرسیدند مسلمانی؟ گفتم بله. یک ایرانی به نام خسرو را که آن‌جا کار می‌کرد صدا زدند از طبقه‌ بالای مغازه آمد پایین. خسرو جوانی ۳۰ ساله بود که از دهسالگی تو کار رفوی فرش بود. پرسید اهل کجا هستی؟ گفتم تهران. خودم را مهاجری معرفی کردم. از همان اول با من که تازه وارد بودم خیلی گرم گرفت. از کودکی به خیاطی علاقه داشتم و کارم خوب بود. وقتی در ۱۵ سالگی در حزب پان‌ایرانیست بودم این پرچم‌ها را می‌دوختم که به بازو می‌بستند. خسرو دو ماهه به من تعمیر فرش را یاد داد و من در این کار وارد شدم. خسرو خیلی میانه خوبی با من داشت. آن‌جا مثل یک کارگر بودم. فرش کول می‌کردم و برای فروش می‌رفتم. چایی به مشتری می‌دادم و آن‌جا را نظافت می‌کردم.
 پس از مدتی باقیمانده پول‌هایم را هم گذاشتم پیش آقای سومخ گفتم با این پول‌ها کار کنید اگر چیزی هم سهم من شد بدهید.
عضدی در کارخانه کوکاکولا کار می‌کرد و نوذری در رستوران مشغول بود.
بچه‌ها را گذاشتیم تاریتا اسکول. سفیر و وکیل بچه‌هاشون را آن‌جا می گذاشتند. بچه‌ها انگلیسی‌شان تکمیل شد.
 
شما تنها در اسرائیل بودید یا کارمندان دیگر ساواک هم بودند؟
پرویز معتمد: ما از کمیته سه نفر بودیم، از اداره کل سوم بخش خارج از کشور ۳ نفر، از نمایندگی‌های خارج از کشور ۴ نفر. آن‌ها کارمندهای ساواک بودند که در نمایندگی‌ها کار می‌کردند و ما آن‌ها را نمی‌شناختیم. مسئله همه هم امنیت بود.
 
در اخبار رژیم به کرات آمده است که آقای ثابتی پس از ترک ایران به اسرائیل رفت. آیا این اخبار واقعی است؟ آیا او را در اسرائیل دیدید؟
پرویز معتمد: این هم یکی از آن دروغ‌ها است. آقای ثابتی پایش به اسرائیل نرسید. فقط ما سه نفر از کمیته مشترک آن‌جا بودیم که آن هم جداگانه و بدون ارتباط با هم و بدون این که کسی به ما بگوید یا طرح و برنامه‌ای باشد برای برخورداری از امنیت به اسرائیل رفتیم. حضور ما در آن‌جا هم ربطی به مسائل امنیتی و یا حتی فعالیت علیه رژیم نداشت. اسرائیل اصلا جای این حرف‌ها نبود. ما به اسرائیل رفتیم چون فکر می‌کردیم رژیم با هر دولتی رابطه‌اش خوب شود با اسرائیلی‌ها نخواهد شد و ما از امنیت بیشتری در آن‌جا برخوردار خواهیم بود.
 
آیا اسرائیل به شما پیشنهاد همکاری داد؟
 
پرویز معتمد: بله پیشنهاد همکاری دادند و مشکلات از همین‌جا آغاز شد.
 
شما چه پاسخی دادید؟ با چه مشکلاتی روبرو شدید؟
 
پرویز معتمد: معلومه من با همکاری مخالفت کردم. نمی‌توانستم با یک سرویس خارجی کار کنم. من سر سفره پدر و مادرم غذا خوردم. نمی‌توانستم با اجنبی کار کنم هرکس می‌خواهد باشد. به آن‌ها گفتم من سوگند خورده‌ام که به سرویس امنیتی کشورم خدمت کنم و به اعلیحضرت وفادار باشم. بنابر این نمی‌توانم با شما کار کنم و پیشنهاد آن‌ها را رد کردم. نتیجه آن شد که از ما خواستند ویلا را ترک کنیم و به همین خاطر با مشکلات زیادی روبرو شدیم.
 
آیا جایی که کار می‌کردید از شغل قبلی شما مطلع بودند؟‌
 
پرویز معتمد: نه اطلاعی نداشتند. حتی اسم‌ام را نمی‌دانستند. اما یک روز یک اتفاقی افتاد و به خاطر فشاری که به من وارد شد مجبور شدم خودم را معرفی کنم.
یک روز صبح زود وقتی مغازه را باز کردم یک مشتری کلیمی آمد به نام مهدی که دلال فرش بود. حالا چرا اسم‌اش مهدی بود نمی‌دانم. گفت آقا یک چایی به ما بده. مغازه را جمع و جور می‌کردم. حواسم نبود که سماور روشن نیست. تو فکر گرفتاری‌های خودم بودم. آب چایی که ریختم سرد بود. از بد حادثه چایی را گذاشتم پیش او. چایی را بالا کشید و چند تا لیچار بارم کرد. گفتم چی‌شده؟ گفت چی می خواستی بشود؟ دیدم چایی سرد سرد است. از زور ناراحتی آن‌جا نایستادم. آمدم بالا نزد خسرو، آن‌جا بود که بغضم ترکید. خسرو با نگرانی گفت چی شده آقای مهاجری؟  گریه کردم چرا من به این وضع دچار شدم. خسرو هاج و واج مانده بود. عاقبت خودم را به خسرو معرفی کردم و گفتم که پلیس بوده‌ام و موقعیت خوبی در ایران داشتم حالا به این وضع افتاده‌ ام. او رفت و آلبومی آورد و شروع کرد به ورق زدن آن، دیدم از آن «شاه‌اللهی» هاست. گفتم بابا جان من به این چیزها کار ندارم. رفوی فرش را به من یاد بده.
 
چند وقت بود در اسرائیل زندگی می‌کردید که مجبور به ترک ویلا شدید؟
 
پرویز معتمد: بعد از حدود ۶ ماه که در اسرائیل بودیم خانه‌مان را عوض کردیم. یک روز من با خسرو داشتم فرش تعمیر می‌کردم که متوجه شدم فردی که تا آن موقع او را ندیده بودم، وارد شد. خسرو بلند شد. بعداً متوجه شدم. حبیب میرآخور یک میلیاردر ایرانی بود که در ژنو هم دو تا فرش فروشی داشت. من اهمیتی به او ندادم. احتمالاً در مورد من شنیده بود. چون در حالی که سرم پایین بود و مشغول کار بودم گفت: قربان سلام عرض می‌کنم. بلند شدم و با او سلام و علیک کردم. از آن روز به بعد میرآخور هر روز پیش ما بود. دائم هم می‌گفت رفتم پیش اعلیحضرت این طوری شد، رفتم پیش علیاحضرت آنطوری شد. اعصاب من را خرد کرده بود.
یک روز گفت با بچه‌هایت بیا خانه ما. آقای سومخ را هم بیاور. خانه‌‌اش بغل خانه موشه دایان در سهلا منطقه اعیان نشین تل‌آویو بود. شمشادهای ۲۰ سانتی بسیار زیبایی خانه‌اش داشت. ما را برد و همه جای خانه‌اش را که مثل قصر بود به ما نشان داد. آنتیک‌های بسیاری زیبایی داشت. چقدر فرش‌های نفیس روی هم بود خدا می‌داند. پیش خودم گفتم حتماً هدفی دارد که این‌ها را نشان ما می‌دهد. گفت آقای مهاجری من به هیچ‌یک از این‌ها اعتماد ندارم. اما به شما اعتماد دارم. من می‌خواهم بروم ژنو. پسری ۸ ساله داشت به نام نیسان که در آن‌جا همراه مادرش مشغول تحصیل بود. او می‌خواست ما از مال و اموال وی محافظت کنیم. ما نمی‌توانستیم از ویلای او استفاده کنیم. یک اتاق کوچک داشتیم با یک توالت کوچک و یک جای کوچک که فقط یک اجاق گاز در آن‌جا بود و سینک ظرفشویی به عنوان آشپزخانه از آن استفاده می‌کردیم. شرایط سختی بود اما ترجیح می‌دادم شرایط سخت را تحمل کنم اما خودم را به کسی نفروشم.
چند ماهی در آن‌جا زندگی کردیم. مغازه ساعت ۶ تعطیل می‌شد. فرش‌های مشتری‌ها را می‌بردم خانه و تعمیر می‌کردم. پول نسبتاً خوبی در می‌آوردم. شرایط روحی‌‌ام خوب نبود. هر شب به رادیو گوش می‌دادم، اخبار اعدام‌ها را می‌شنیدم. بعضی‌ها که اعدام شدند واقعاً هیچ‌کاره بودند.
 
تا آخر که اسرائیل بودید در همین خانه زندگی کردید؟
پرویز معتمد: نه عاقبت با حبیب میرآخور حرفم شد و از آن خانه رفتیم. یک اتاق دیگه گرفتیم که آن‌جا هم خیلی کوچک بود، چند ماهی هم آن‌جا بودیم، زندگی سختی داشتیم.
 
رابطه‌تان با مردم اسرائیل چگونه بود؟
 
پرویز معتمد: خیلی مردمان خوبی بودند. خیلی مهربان بودند. محبت‌های زیادی کردند. شب‌ها که می‌رفتیم محله دیزینکف مردمی که ما را به عنوان غریبه می‌شناختند با اصرار ما را می‌بردند رستوران و مهمان می‌کردند. شاید بعضی‌هاشون مآمور بودند با خانواده می‌آمدند. از ما راجع وضعیت ایران می‌پرسیدند. میدان بزرگی بود آن‌جا و رستوران‌های زیادی در آن قرار داشت. یک شب هم یکی از خوانندگان به آن‌جا آمده بودیم رفتیم کنسرت او که خیلی خوش گذشت.
 
چه مدت در اسرائیل بودید؟
 
پرویز معتمد: نزدیک به ۱۴ ماه اسرائیل بودیم.
 
چرا اسرائیل را ترک کردید؟
 
پرویز معتمد: ما ترک نکردیم، محترمانه ما را اخراج کردند. یک روز صبح زود در خانه ما را زدند. بعد از اعدام حبیب القانیان (۲) و دستگیری یهودیان در ایران، اسرائیلی‌ها فکر می‌کردند با حضور ما در اسرائیل وضعیت برای یهودیان در ایران بدتر خواهد شد و فشار روی آن‌ها افزایش خواهد یافت. این‌جای کار را ما حساب نکرده بودیم. به ما گفته شد هرچه زودتر بایستی اسرائیل را ترک کنید. گفتم پاسپورت ما اعتبار ندارد، کجا برویم؟ خود آن‌ها پیشنهاد پناهندگی به کشورهای دیگر را دادند و گفتند کمک می‌کنیم. خروج ما از اسرائیل خیلی اضطراری بود. شاید خبر حضور ما در اسرائیل به گوش رژیم رسیده بود و اسرائیلی‌ها فکر می‌کردند ما جز درد سر برای آن‌ها چیزی نخواهیم داشت و می‌خواستند از شر ما خلاص شوند. ما استفاده‌ای برای آن‌ها نداشتیم، حاضر به همکاری هم که نشده بودیم.
 
ایرج مصداقی:‌ به نظر من این نوع برخورد طبیعی است و البته نه قابل پذیرش. آمریکا هم حاضر به پذیرش شاه نشد. با آن که وی یکی از نزدیک‌ترین متحدان آمریکا در منطقه بود. در واقع دولت کارتر به لحاظ اخلاقی در این رابطه کارنامه بدی از خود به جا گذاشت.
با همه‌ی شما این برخورد را کردند؟
 
پرویز معتمد: بله خانواده عضدی بلافاصله به یونان رفتند. ناصر نوذری هم اول رفت ترکیه و از آن‌جا به یونان رفت. آن‌ها زودتر از ما اسرائیل را ترک کردند.
 
شما چه کردید؟‌
 
پرویز معتمد: نگران وضعیتی که پیش آمده بود، بودم. تازه سر و سامان گرفته بودیم و فکر می‌کردیم مشکلات تمام شده است. می‌دانستم اسرائیلی‌ها کسی نیستند که آدم بدهند و آدم بگیرند اما از این که بایستی آن‌جا را ترک می‌کردیم ناراحت بودم. بعد به ما گفتند چند عکس بگیریم و به آن‌ها تحویل دهیم. بعد از چند روز دو پاسپورت اسرائیلی که عکس من و همسرم روی آن بود همراه با عکس بچه‌ها تحویل دادند.
 
از اسرائیل به کدام کشور رفتید؟
 
پرویز معتمد: تصمیم گرفتم به انگلیس برویم که آشنا داشتیم. در لندن که پیاده شدیم من خودم را در فرودگاه به مأمور پلیس معرفی کردم و گفتم که قصد پناهندگی داریم. ما را به ساختمان پلیس در فرودگاه راهنمایی کردند. آن‌جا سه هفته در یک اتاق بصورت بازداشت بودیم. درب اتاق بسته بود و ما نگران که چه خواهد شد. بعد از سه هفته دلهره که تأثیر ناگواری بخصوص روی بچه‌ها داشت ما را سوار هواپیما کردند و به اسرائیل بازگرداندند.
                                                                   
بعد از این که از انگلیس به اسرائیل بازگشتید چه کردید؟
 
پرویز معتمد: کمتر از یک ماه در اسرائیل بودیم. این بار تصمیم گرفتم به آلمان برویم. دوست خوبی در آن‌جا داشتم که می‌توانستم روی کمک او حساب کنم.
در آلمان که از هواپیما پیاده شدیم خودم را معرفی کردم و تقاضای پناهندگی کردم. ما را به گوشه‌ای در فرودگاه هدایت کرده، نشستیم. یک سگ بزرگ آمد ما را چک کند، مستقیم به طرف دختر کوچکم که ۶ ساله بود و از سگ می‌ترسید رفت. رنگ او شد مثل گچ دیوار، خودش را خیس کرد. اصلاً حرف نمی‌زد. مات مانده بود. بغض در گلویش گیر کرده بود. عاقبت یک مترجم آوردند. او تا مرا دید بدون آن که مرا بشناسد و یا از سابقه‌ام مطلع باشد به صرف این که فهمید مأمور ساواک هستم گفت:‌ با تمام وجود از تو و کاری که می‌کردی منتفرم اما به خاطر دو تا «توله سگ»‌ات دلم سوخت و پذیرفتم که مترجم تو باشم. در آن شرایط ترجیح دادم پاسخی ندهم. نمی‌دانم آیا اصلاً درست ترجمه کرد یا نه؟ چون بعد از گفتگو با مأموران که او مترجم بود برخورد آن‌ها با من خیلی بد شد.
 
[ایرج مصداقی: این قسمت را از دختر بزرگ آقای معتمد که شاهد ماجرا بوده، سؤال کردم و او ضمن تشریح آن‌چه که برای خواهر و پدرش اتفاق افتاده بود، پاسخ داد:
 
بابا را از جلوی چشمان ما بردند. مامانم حالش بد شده بود، در آن شرایط گریه می‌کرد و التماس می‌کرد تا او را برگردانند. فریاد می‌زد او را کجا می‌برید؟ اما کسی گوشش به این حر‌ف‌ها بدهکار نبود. من گریه می‌کردم و خواهر کوچکم هاج و واج مانده بود. هرچه ما فریاد زدیم بابا برنگشت ما را نگاه کند. فکر می‌کنم تو آن حالت نمی‌خواست ما چهره‌اش را ببینیم. آدم بسیار مغروری است. پدرم را به بازداشتگاه پلیس بردند. ما را سوار یک ون سفید کردند. رویش ننوشته بود پلیس. من دائم با خودم فکر می‌کردم اگر این‌ها پلیس هستند چرا روی ون‌شان ننوشته پلیس.
ما را به یک اتاق منتقل کردند. در را قفل کردند. سه روز آن‌جا بودیم. هر صبح که از خواب پا می‌شدیم، مامانم برای ما داستان می‌‌گفت و سعی می‌کرد کاری کند که ما پریشان نباشیم. مامانم اشک می‌ریخت که بابا میاد نگران نباشید. خواهر کوچکم دیگر نمی‌توانست حرف بزند. غذا هم نمی‌خورد. بعد از حمله سگ دچار شوک شدید شده بود. ترس بزرگی داشتیم. نمی‌دانستم کی از اتاق خارج می‌شویم.
روز چهارم صبح بود. هنوز آسمان سفید نشده بود. ون سفید دوباره آمد دنبال ما. سوار شدیم. وقتی در را باز کردند دیدیم در فرودگاه هستیم. مامانم گفت دیدید گفتم می‌رویم پیش بابا. چند ساعتی منتظر ماندیم تا بالاخره در باز شد و بابا آمد بیرون. ریش‌اش سفید شده بود. انگار تو این سه روز ۱۰ سال پیر شده بود. از قرار معلوم ما سه نفر را آورده بودند فرودگاه که به اسرائیل بازگردانند و بابا را می‌خواستند به ایران بازگردانند و تحویل رژیم دهند.
 
چی شد که پدرتان را تحویل رژیم ندادند و به شما پیوست؟
بابا را برده بودند توی باند فرودگاه که سوار هواپیما کنند. پیش از آن که به سمت هواپیما بروند پدرم از دستشان فرار کرده و شروع به دویدن روی باند فرودگاه می‌کند. او معروف بود که خیلی سریع می‌دود. پلیس‌ها مسافت کوتاهی او را دنبال می‌کنند و مبادرت به تیراندازی می‌کنند. بابا بعداً برای ما تعریف می‌کرد وقتی می‌دویدم آرزو می‌کردم مرا با گلوله بزنند اما به ایران برنگردانند. پدرم دوبار تجربه گلوله خوردن داشت. برایمان تعریف کرد وقتی گلوله می‌خوری اولش بدن‌ات داغ می‌شود. او می‌گفت وقتی می‌دویدم می‌دانستم هنوز گلوله نخورده‌ام. بعداً‌ فهمیدم که تیراندازی هوایی می‌کردند. عاقبت پلیس‌ها سوار جیپ می‌شوند و او را دستگیر می‌کنند و برمی‌گردانند. بابا از آن‌ها درخواست می‌کند که همانجا او را بکشند اما به ایران بازنگردانند. نمی‌دانم چه می‌شود، روز او بوده، فرشته‌ای ظاهر می‌شود، خلاصه هرچه که بود تصمیم‌شان عوض می‌شود. او را نزد ما آوردند و دوباره به اسرائیل بازگردانده شدیم.
 
این بار از اسرائیل به کجا پرواز کردید؟‌
ده بیست روزی اسرائیل بودیم تا بابا تصمیم گرفت به بروکسل پرواز کنیم. بروکسل یهودیان زیادی دارد، وقتی هواپیمای ال‌عال می‌نشست و مسافران پیاده می‌شدند مسافران را چک و بازرسی دقیق نمی‌کردند. در آن‌جا بابا خودش را معرفی نکرد. به ما گفته شده بود که بعد از پیاده شدن در بروکسل قطار ساعت ۶ بعد از ظهر به سمت پاریس را بگیریم و ...  ما شنیده بودیم به محض این که به خاک فرانسه برسیم دیگر تمام است. خوشبختانه بازرسی مرزی نبود و فقط برای کنترل بلیط آمدند. یادم هست وقتی وارد خاک فرانسه شدیم در همان قطار همه اعضای خانواده یکدیگر را در آغوش گرفتیم. به ما گفته شد که پاسپورت‌ها را تحویل سفارت اسرائیل در فرانسه دهیم. [وی در طول گفتگو با یادآوری خاطرات دوران کودکی چندین بار به سختی گریست.]
 
ایرج مصداقی ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
 
 
 
گفتگو‌های قبلی من با آقای معتمد را در آدرس‌های زیر می‌توانید ملاحظه کنید:‌
 
جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر 
 
 
بازداشت و دوران «حصر» خمینی تا تبعید در گفتگو با پرویز معتمد 
 
 
تلاش دستگاه اطلاعاتی رژیم برای تماس با پرویز ثابتی، ایجاد رابطه با آمریکا، شکایت از مجاهدین 
 
http://pezhvakeiran.com/maghaleh-79034.html
 
پانویس:‌
 
۱- «من در اواخر مهرماه ۱۳۵۷، یک هفته قبل از این که کنار گذاشته شوم، به وسیله هوشنگ نهاوندی که عازم ملاقات با شاه و شهبانو بود برای شاه پیغام فرستادم که مقدم با مخالفان رژیم، همدردی نشان می‌دهد و ارتباطات مشکوک و مضر به مصالح ملی، برقرار کرده و باید از ساواک کنار گذارده شود که شاه گفته بود که مرا احضار و حرف‌هایم را خواهد شنید ولی به جای احضار از کار برکنار شدم.»  دامگه حادثه خاطرات پرویز ثابتی، صفحه‌ی ۵۱۳
 
۲- حبیب ‌القانیان یکی از پایه‌گذاران صنایع ایران بود و نقش مهمی در پیشرفت کشور به عهده داشت. او همچنین رئیس جامعه کلیمیان ایران بود و از نفوذ زیادی در این جامعه برخوردار بود. او در اواخر دوران پهلوی مورد آزار و اذیت قرار گرفت. در سال ۱۳۵۴ پس از آن که از جمع آوری ۱۰۰ میلیون دلار برای پیشبرد طر‌ح‌های «اجتماعی و خیریه» اشرف پهلوی سرباز زد روزنامه‌های تهران خبر دستگیری او به جرم گرانفروشی را با آب و تاب انتشار دادند. وی پس از دو ماه و نیم از بازداشت و تبعید آزاد شد و به خارج از کشور رفت. پس از بازگشت دوباره در فرودگاه به جرم گرانفروشی دستگیر شد. او پس از آزادی سفری به آمریکا و اسرائیل کرد. در دوران انقلاب نیز وی در خارج از کشور به سر می‌برد و برخلاف توصیه دیگران در آبانماه ۱۳۵۷ به کشور بازگشت و پس از مدت کوتاهی دستگیر و در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۵۸ اعدام شد و کلیه اموالش نیز مصادره گردید.
 
 

منبع:پژواک ایران


ایرج مصداقی

*دادخواهی در ایران: هنوز در ابتدای راه [2017 Nov] 
*محسن آرمین شکنجه‌گر دهه‌ی ۶۰ همچنان در باتلاق دروغ دست و پا می‌زند [2017 Nov] 
*انتری که لوطی‌‌اش نمرده است ( مهدی فلاحتی و روح‌الله زم) [2017 Oct] 
* داستان فراموش شده یک حاکم شرع در دهه ۶۰ [2017 Sep] 
*علی قدوسی دادستان کل انقلاب و ویرانگر «عدالت‌خانه» [2017 Sep] 
*نقش یزدی در تحمیل خمینی به ایران بی‌بدیل است  [2017 Aug] 
*از الهاشمی النجفی تا هاشمی‌‌شاهرودی [2017 Aug] 
*سایت توانا:‌ روحانیت انقلابی، متهم اصلی آتش‌سوزی سینما رکس آبادان [2017 Aug] 
*نعمت احمدی و انکار نقش آوایی در کشتار ۶۷ با استفاده از «توریه» ‏ [2017 Aug] 
*خلخالی حکم اعدام خودش را صادر می‌کند  [2017 Aug] 
*تلاش سپاه و حاکم شرع خوزستان برای مخدوش نشان دادن روایت آیت‌الله منتظری از کشتار ۶۷‏ [2017 Aug] 
*تعویض صندلی میان مسئولان کشتار − چه کسی قرار است بر مسند وزارت دادگستری بنشیند؟  [2017 Aug] 
*قاتل قاسملو میزبان مراسم تحلیف روحانی و خیرمقدم گو به میهمانان خارجی [2017 Aug] 
*آیا میرحسین موسوی شرمنده‌ی «عفو بین‌الملل» و نهاد‌های بین‌المللی می‌شود؟‌‏  [2017 Aug] 
* محمد محمدی‌گیلانی جنایتکاری در لباس «معلم اخلاق»  [2017 Aug] 
*اسدالله لاجوردی چشم و چراغ خمینی و خامنه‌ای [2017 Jul] 
*‏«نومسلمانان دو آتشه» در عرصه‌ی هنر [2017 Jul] 
*علی فلاحیان جنایتکاری که از پرده بیرون می‌آید  [2017 Jul] 
*پوزش به خاطر اشتباهم در مورد تاریخ مصاحبه‌ی تلویزیونی احسان طبری  [2017 Jul] 
*برگی از تاریخ؛ «قرارداد ۱۹۱۹»، نایبیان کاشان، پدربزرگم حاج‌محقق‌الدوله [2017 Jul] 
*محسنی‌اژه‌ای چرا خاوری را فراری داد ‏ [2017 Jun] 
*دکتر مسعود شیری «جاودانه‌ای» که غریبانه رفت  [2017 Jun] 
*پاسخی به ادعاهای محسن آرمین بازجو و شکنجه‌گر سابق و «اصلاح‌طلب» کنونی [2017 May] 
*سو‌ءاستفاده از نام و یاد جاودانه‌ها ممنوع (به یاد حسن جهان آرا) [2017 May] 
*آنچه از رئیسی در «کشتار ۶۷» دیدم [2017 May] 
*سعید کریمیان چه کسی بود و چه سابقه‌ای داشت؟ [2017 May] 
*«گلزارخاوران» مشهد، پیش پای «آیت‌الله قتل‌عام» ذبح می‌شود [2017 Apr] 
*شیوه‌های جدید مأموران وزارت اطلاعات در فضای مجازی [2017 Mar] 
*تقدیر هم‌زمان دعایی از یک چهره‌ی ملی و یک «جنایتکار علیه بشریت» [2017 Mar] 
*نگاهی به زندگی برادران ذاکر، مسئولان اطلاعاتی رژیم خمینی و فرقه‌ی رجوی [2017 Mar] 
*خطرات «عشق‌بازی» خامنه‌ای با «امام زمان» برای ایران و منطقه ‏ [2017 Feb] 
*شیخ محمد یزدی رئیس قوه قضاییه که چماقدار بسیج می‌کرد [2017 Feb] 
*هادی غفاری شکنجه‌‌گری در لباس «اصلاح‌طلبی» [2017 Feb] 
*تحلیل CIA از تسخیر سفارت آمریکا در تضاد کامل با ادعا‌های مضحک فخرآور [2017 Feb] 
*حسین طائب یکی از خطرناک‌ترین چهره‌های امنیتی [2017 Feb] 
*دست‌پخت سایت «همبستگی ملی» و خانم دشتی [2017 Jan] 
*هاشمی رفسنجانی و خامنه‌ای در نگاه آیت‌الله گلزاده غفوری [2017 Jan] 
*گزارش محرمانه‌ی CIA در مورد هراس اتحاد شوروی از انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی [2017 Jan] 
*گزارش محرمانه‌ی CIA در مورد مسئولیت مجاهدین در انفجار حزب جمهوری اسلامی [2017 Jan] 
*رپرتاژ آگهی «صدای آمریکا» برای مطرح کردن «بچه‌پررو» و «رفیق‌آیت‌‌الله» [2017 Jan] 
*هاشمی معمار سرکوب دهه ۶۰ بود و مانع کشتار در پس از ۸۸ [2017 Jan] 
*محمدی‌ری‌شهری جنایتکاری که به چپاول مشغول است [2017 Jan] 
*محمدعلی سرلک تیرخلاص‌زن دهه‌ی ۶۰ که روزگار خوشی ندارد [2017 Jan] 
*اسدالله «خالصی» هم پر کشید و رفت [2017 Jan] 
*رؤسای زندان اوین در دهه‌ی ۶۰ [2016 Dec] 
*سعید حسین‌زاده، زندانی سیاسی معترض، محمد حسین‌زاده مدیر داخلی اوین در دهه‌ی ۶۰ [2016 Dec] 
*نصیر نصیری و اسماعیل شاهردوی و «بی‌معرفتی» [2016 Dec] 
*محسن نادریان، لات با معرفت قربانی «قتل‌های زنجیره‌ای» [2016 Dec] 
*سعید امامی «سرباز راستین اسلام» که بود و چه کرد؟ [2016 Nov] 
*موسوی اردبیلی یکی از مسئولان کشتار دهه ۶۰ [2016 Nov] 
*پسر وزیر بهداری، زندانی سیاسی ۱۳ ساله و شهید ۱۵ ساله‌ «جبهه حق علیه باطل» [2016 Nov] 
*تیرخلاص‌زن‌های اوین در دهه‌ی ۶۰ که کشته شدند [2016 Nov] 
*«ارتجاع غالب» و «ارتجاع مغلوب»، دو تیغه یک قیچی  [2016 Nov] 
*شبیه سازی صفحه‌ی فیس بوک من توسط دستگاه اطلاعاتی رژیم  [2016 Nov] 
*تجاوز به کودکان و «حافظه تاریخی» ما ایرانیان  [2016 Nov] 
*توطئه‌ وزارت اطلاعات و بخش سایبری آن تحت پوشش دفاع از «چپ»‌ [2016 Nov] 
*«تیرخلاص‌زنی» که در ویلای شخصی‌اش بیلیارد بازی می‌کند [2016 Nov] 
*با چهره‌‌ی «حاج آقا حسینی» و شبکه‌ی اطلاعاتی رژیم آشنا شویم [2016 Nov] 
*سوءاستفاده جنسی از کودکان و نوجوانان در زندان [2016 Oct] 
*کپی کردن صفحه‌ی فیس بوکم توسط «از ما بهتران» [2016 Oct] 
*نامه‌ی شریرانه‌ی نماینده‌ی مریم رجوی به «کانون دوستداران فرهنگ ایران» در واشنگتن [2016 Oct] 
*خامنه‌ای‌ و قاری قرآن فاسد، خمینی و روحانیت فاسد [2016 Oct] 
*مسابقه‌ی فوتبال در روز تاسوعا، بمبگذاری در «حرم امام رضا» در روز عاشورا  [2016 Oct] 
*بیایید تصور کنیم.... [2016 Oct] 
*با نحوه‌ی کارکرد دستگاه اطلاعاتی و امنیتی در فضای مجازی آشنا شویم  [2016 Oct] 
*فیروز محوی یا «دزد ناشی» کمیسیون خارجه‌ شورای ملی مقاومت!  [2016 Oct] 
*مشارکت «فرقه‌ی رجوی» در زمینه‌سازی قتل «فراز» و «رها»  [2016 Oct] 
*«فراز» و «رها» جدیدترین قربانیان «قتل‌های زنجیره‌ای» [2016 Sep] 
*محسنی اژه‌ای همچنان محرمانه حکم قتل صادر می‌کند [2016 Sep] 
*رازینی قاتلی که به جنایاتش «افتخار» می‌کند [2016 Sep] 
*پورمحمدی جنایتکاری که شب‌ها راحت می‌خوابد [2016 Sep] 
*آمار واقعی زندانیان قتل‌عام‌شده در تابستان ۶۷ و جعلیات پیرامون گور دسته‌جمعی [2016 Sep] 
*فیلم کامل گفتگوی ایرج مصداقی با معاون مصطفی پورمحمدی در ژاپن [2016 Sep] 
*«حاجی علوی و حاجی فلاحی» یا «حاجی رجوی و حاجی خزایی» [2016 Sep] 
*توضیحی چند در مورد گفتگوی مهدی خزعلی با صدای آمریکا  [2016 Sep] 
*گفتگو با آوایی بازرس ویژه روحانی و خلف‌رضایی قاضی دیوان عالی‌ کشور، عاملان کشتار دهه‌ی ۶۰ ‏‏(بخش دوم) ‏  [2016 Sep] 
*گفتگوی اختصاصی با علیرضا آوایی یکی از مسئولان کشتار ۶۷ (قسمت اول) [2016 Aug] 
*نگاهی گذرا به ریشه‌های قتل‌عام زندانیان در سال‌های ۶۰ و ۶۷  [2016 Aug] 
*دلایل واقعی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ [2016 Aug] 
*از زندان برای آیت الله منتظری گزارش فرستادم  [2016 Aug] 
*ادعای جدید فرقه «صاحب‌مرده» رجوی مبنی بر عضویت من در هیأت کشتار ۶۷! [2016 Aug] 
*گزارش کذب اعضای هیأت کشتار ۶۷ به آیت‌الله منتظری [2016 Aug] 
*خروج مأموران ساواک از کشور در دیماه ۵۷، سفر به اسرائیل و اخراج از این کشور(گفتگو با پرویز معتمد) [2016 Aug] 
*نگاهی دوباره به قاضی صلواتی و «برادر همسرش» [2016 Jul] 
*پاسخی به ادعاهای بهروز جلیلیان در مورد «نه زیستن نه مرگ» [2016 Jul] 
*بدون شرح!‌ آیا مسعود رجوی پاسخی برای این اسناد دارد؟ [2016 Jul] 
*آقای همنشین بهار! منظور وزیر کار امیر قاسم معینی است و نه هوشنگ انصاری [2016 Jun] 
*اگر بهشتی زنده می‌ماند چه می‌شد؟‌ [2016 Jun] 
*مهدی سامع سرباز «ولی فقیه» در غیبت و «ارتجاع مغلوب»  [2016 Jun] 
*گوشه‌هایی از زندگی سراسر فساد کامران دانشجو چشم‌وچراغ خامنه‌ای در دانشگاه‌ها  [2016 Jun] 
*آیا عقلانیتی در اشرف دهقانی هست؟ [2016 Jun] 
*تلاش دستگاه اطلاعاتی رژیم برای تماس با پرویز ثابتی، ایجاد رابطه با آمریکا، شکایت از مجاهدین در گفتگو با پرویز معتمد [2016 Jun] 
*نگاهی دوباره به نامه نگاری دبیر کنفدراسیون جهانی محصلین و مصطفی خمینی در دهه‌ی ۴۰ [2016 Jun] 
*مهدی سامع و «سه تفنگدار»ش [2016 May] 
*بازداشت و دوران «حصر» خمینی تا تبعید در گفتگو با پرویز معتمد  [2016 May] 
*حمید اسدیان «مدیحه سرای» دربار رجوی و «ارزش غایی کلمات» [2016 May] 
* جنگ و گریز ساواک با چریک «افسانه»‌ای حمید اشرف از نگاهی دیگر [2016 May] 
*نگاهی اجمالی به سناریوی رژیم در مورد «زن» دستگیر شده در آلبانی [2016 May] 
* مصطفی تاج زاده و «امام خمینی» و «دوران طلایی »  [2016 May] 
*دسته گل جدیدی که «تیرخلاص» زن اوین به آب داد [2016 May] 
*داستان «استاد ادبیات از خراسان سرفراز» و «دیپلمات اسکاندیناوی» [2016 May] 
*جنگ نیابتی شیعه و سنی و تعطیلی نهم ربیع‌الاول «آغاز امامت ولی عصر» و «عید‌الزهرا» [2016 May] 
*«پرچم سرخ» تکان دادن سعید سلطانپور در روایت مجاهدین [2016 May] 
*مروری بر «زخمی شدن قاسم سلیمانی» و «درب ضد انفجار اتمی» در تونل زیر زمینی سپاه در روایت مسعود رجوی [2016 Apr] 
*جاودانه‌های خانواده‌ی محمدرحیمی در شعر زنده یاد نصیر نصیری [2016 Apr] 
*شبکه‌ی نفوذی مجاهدین در رژیم، قربانی «خیانت» مسعود رجوی (بخشی از گزارش ۹۳) [2016 Apr] 
* فیروز الوندی و «لاله‌های سرنگونش» [2016 Apr] 
*«سرقت» شعرهای نصیر نصیری توسط مجاهدین و استفاده از آن در خاطرات محمود رویایی! [2016 Apr] 
*نصیر نصیری همچون «بادی سرگردان» در جستجوی آشیانه‌‌اش [2016 Apr] 
*آیا رژیم قصد آزادی رابرت لوینسون را دارد؟ [2016 Mar] 
*سید‌ابراهیم رئیسی جنایتکاری در مقام تولیت «آستان ضامن آهو» [2016 Mar] 
*نگاهی ایدئولوژیک به نامه‌‌‌های مسعود رجوی خطاب به خبرگان و خامنه‌ای [2016 Mar] 
*در رثای دکتر هادی اسماعیل‌زاده حقوقدان بزرگ میهن مان [2016 Mar] 
*بارز شدن دشمنی هیستریک فرقه رجوی با زندانیان سیاسی مقاوم و مبارز  [2016 Feb] 
*دزد ناشی به کاهدان می زند («جنون» مسعود رجوی) [2016 Feb] 
*«چه بی ثمر به در می‌کوبم» نگاهی به چند شعر نصیر نصیری [2016 Jan] 
*عباس رحیمی آن «جان شیفته» [2016 Jan] 
*کارزار غیرانسانی جماعت رجوی علیه بیماری عباس محمدرحیمی [2016 Jan] 
*نقش اخلاق در رفتارهای سیاسی [2016 Jan] 
*سرگیجه ی رجوی در برابر مظلومیت عباس محمدرحیمی [2016 Jan] 
*حمله کینه توزانه ی مسعود رجوی به عباس محمدرحیمی سمبل جوانمردی و راستی [2015 Dec] 
*مترجم نیروی دریایی آمریکا در زندان اوین؛ نماینده خمینی در نیروی دریایی، امام جماعت در آمریکا [2015 Nov] 
*پیش‌بینی خروج نیروهای آمریکایی از عراق و خطرات ناشی از آن [2015 Nov] 
*رجوی خواهان ادامه جنگ در لیبرتی، کمیساریای عالی پناهندگان خواهان انتقال فوری مجاهدین از عراق  [2015 Nov] 
*جنایت «لیبرتی» و مسئولیت مشترک خامنه‌ای و مسعود رجوی [2015 Oct] 
*محمدحسن راستگو «مبتکر شیوه خاصی از آموزش و تفریح برای کودکان» [2015 Oct] 
*پاسخ من به دستگاه اطلاعاتی و امنیتی رژیم برای مناظره در «دانشگاه هنر تهران» [2015 Oct] 
*متن کامل نامه آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری: «با آب دیگری وضو بسازید» [2015 Oct] 
*تلاش نافرجام فخرآور برای بدنام کردن اسماعیل خویی [2015 Sep] 
*گل ــ زاده، نخ «دانه‌های تسبیح» * (قسمت دوم)  [2015 Sep] 
*من و فرهاد و زندان و «یه شب مهتاب» * [2015 Sep] 
*«کشتار ۶۷» در شعر نصیر نصیری (شاعری که قربانی خمینی و رجوی شد) [2015 Sep] 
*گفتگوی گزارشگران با ایرج مصداقی بمناسبت یادبود کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 1367 [2015 Aug] 
* جنایتکاران دهه ۶۰ پست دولتی دارند [2015 Aug] 
*نصیر نصیری شاعری که قربانی خمینی و رجوی شد [2015 Aug] 
*بقیه داستان «جیمزباند» و «رفیق آیت‌الله»  [2015 Aug] 
*روایت ایرج مصداقی از سیاه‌ترین دهه عمر جمهوری اسلامی - بخش نخست [2015 Aug] 
*کوتاه و گویا؛ «انترناسیونال بچه‌پرروها»  [2015 Aug] 
*سکوت مسعود رجوی در قبال پذیرش پناهندگی یکی از متهمان قتل‌ کشیش‌های مسیحی در سوئد [2015 Aug] 
*توطئه‌ی جدید دستگاه اطلاعاتی رژیم و مجاهدین علیه «نه زیستن، نه مرگ» و من  [2015 Aug] 
*«هوشنگ عیسی بیگلو» و «همنشین بهار» در روایت عرفان قانعی فرد پادوی دستگاه امنیتی  [2015 Aug] 
*رضا مصطفوی طباطبایی «خیر» حامی پرسپولیس یا یکی از عوامل گم‌شدن دکل نفتی  [2015 Jul] 
*به یاد مادر انسیه بخارایی کاشی (سید‌احمدی) که «لبخندش باغ ستاره‌ها بود»  [2015 Jun] 
*از جعل امضاهای ناشیانه پای بیانیه دلواپسان تا جعل امضا تحت نام «بیش از ۱۵۰۰نفر از دوستداران جنبش فدائی» [2015 Jun] 
*اوین؛ از جوخه‌‌ی اعدام لاجوردی تا پارک قالیباف و لاریجانی [2015 May] 
*چهل سال پس از ترور شریف واقفی؛ شباهت‌های رفتاری مسعود رجوی و تقی‌ شهرام  [2015 May] 
*چرا در مورد بیژن جزنی و حمید اشرف می‌نویسم؟ [2015 Apr] 
*من یا محسن درزی «تواب»، کدام یک بایستی پوزش بخواهیم؟ [2015 Apr] 
*سناریوی جدید دستگاه اطلاعاتی رژیم؛ مجاهدین عامل اسیدپاشی روی زنان [2015 Apr] 
*فرخ نگهدار و تاریخی سراسر جعلی: چگونه جنبش فدایی، بیژن جزنی و حمید اشرف قربانی شده‌اند [2015 Apr] 
*سازمان چریک‌های فدایی خلق و پذیرش رهبری خمینی در دوران انقلاب ضد‌سلطنتی [2015 Apr] 
*«ایران اینترلینک» صدای دستگاه اطلاعاتی رژیم  [2015 Mar] 
*مسعود رجوی بیش از رژیم جمهوری اسلامی از نمایش جهانی فیلم «آن‌ها که گفتند نه» در هراس است [2015 Mar] 
*کشتار وحشیانه با استناد به آیات قرآن و سنت [2015 Mar] 
*پیش‌بینی هشت سال پیش نتایج تحریم اقتصادی رژیم و خروج نیروهای آمریکایی از عراق [2015 Feb] 
*قاضی حسن تردست قاتل ریحانه جباری مرتکب جنایت دیگری شد [2015 Feb] 
*دست‌خط‌های ارائه شده از سوی مجاهدین خلق به ایرج مصداقی [2014 Dec] 
*واکنش رهبری عقیدتی مجاهدین به مقاله‌ی «مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین» [2014 Dec] 
*تروریست سیدنی کیست و کتاب شعرش را چه کسی انتشار داد؟ [2014 Dec] 
*فراخوان «ستاد اجتماعی مجاهدین در داخل کشور» طنز یا فاجعه [2014 Dec] 
*مسعود رجوی سه دهه «فرار» از «جانبازی» و به خطر انداختن جان مجاهدین [2014 Dec] 
*پروژه‌ی «شهید‌سازی» از مرتضی سربندی مأمور اطلاعاتی و مسئول آموزش گارد پرواز سپاه پاسداران  [2014 Oct] 
*عملیات مروراید مجاهدین در بهار ۱۳۷۰ کردکشی یا دخالت سپاه‌پاسداران در عراق؟ [2014 Oct] 
*مجاهدین خلق، داعش، «انقلابیون عراقی»، «عشایر انقلابی»، بدون شرح  [2014 Oct] 
*تشابه احکام «داعش»‌گونه‌ی خمینی برای کشتار نظامیان و زندان سیاسی در مرداد ۶۷ [2014 Oct] 
*نگاهی دوباره به دیدگاه‌ه‌ای هفت سال پیش ایرج مصداقی پیرامون احتمال حمله‌‌نظامی، تحریم اقتصادی، بحران‌هسته‌ای و ... [2014 Sep] 
*به مناسبت درگذشت امام جمعه شمیرانات: حجت‌الاسلام محسن دعاگو، امام جمعه، بازجو، شکنجه‌گر و فرمانده کمیته [2014 Sep] 
*اعدام‌های ۶۷ از یک سال قبلش برنامه‌ریزی شده بود [2014 Sep] 
*آزادی متهمان ترور «متخصصان هسته‌‌ای» یک رسوایی دیگر برای خامنه‌ای [2014 Sep] 
*طرح یک پرسشنامه (مجاهدین در برابر پرسش‌های مردم) بخشی از «گزارش ۹۳» [2014 Aug] 
*دخالت مجاهدین در امور داخلی عراق و حمایت از نیروهای تحت هژمونی «داعش» (بخشی از گزارش ۹۳) [2014 Aug] 
*روحانیت انقلابی، متهم اصلی آتش‌سوزی سینما رکس آبادان [2014 Aug] 
*مظفر الوندی پاسدار زندان یا مسئول دفتر «حقوق بشر» و دبیر مرجع «حقوق کودک» [2014 Aug] 
* گورستان «خاوران» [2014 Aug] 
*اعدام، یک پارامتر مهم در حیات سیاسی نظام جمهوری اسلامی است [2014 Aug] 
*شبکه‌ی نفوذی مجاهدین در رژیم، قربانی «خیانت» مسعود رجوی (بخشی از گزارش ۹۳) [2014 Aug] 
*قاضی محمد مقیسه و سه دهه جنایت علیه بشریت [2014 Aug] 
*«فرد خوشنام» مجاهدین چه کسی است ؟ [2014 Jul] 
*سرنوشت مسعود دلیلی، یادآور سرنوشت سعید امامی (بخشی از گزارش ۹۳) [2014 Jul] 
*توضیحی مختصر در مورد فرار مسعود رجوی از عراق و ترک صحنه‌ی جنگ  [2014 Jul] 
*دریافت «جایزه یواشکی» توسط خانم رجوی [2014 Jul] 
*تصحیح یک اشتباه در ارتباط با گزارش ۹۳ و پوزش از آقای سعید جمالی  [2014 Jul] 
*گزارش 93 / واکاوی و بررسی فرهنگ و رفتار توتالیتاریستی مسعود رجوی [2014 Jul] 
*ای کاش نه تیم ملی فوتبال، که جامعه‌ی ایران «کارلوس کی‌روشی» می‌داشت  [2014 Jun] 
*تصحیح یک روایت در مورد زنده یاد غلامحسین (شاپور) قناعتی [2014 May] 
*«لعبتی هزار ماشالا»، نامه سرگشاده به عماد‌الدین باقی [2014 Apr] 
*نگاه متفاوت من، محمد مصطفایی و وحید پوراستاد به علیرضا آوایی [2014 Apr] 
*من و «حق» بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ [2014 Apr] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (بخش پایانی) نقش وابستگان فدراسیون فوتبال و تربیت‌بدنی در فساد  [2014 Apr] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۶) لومپنیسم در حاکمیت، لومپنیسم در فوتبال و ...  [2014 Apr] 
*«عشق» و نسل برآمده از انقلاب ضد سلطنتی [2014 Apr] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۵) روحانیت و دلالان در فوتبال [2014 Mar] 
*مسعود رجوی و «پرفسور راج بالدو» و جایزه «خدمات بشردوستانه بین‌المللی»  [2014 Mar] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۴) نقش رمالان، جادوگران و مداحان در فوتبال [2014 Mar] 
*نوروز در زندان‌های دهه‌ی ۶۰ [2014 Mar] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۳) غوغای اعتیاد و دوپینگ [2014 Mar] 
*انتخاب مریم رجوی به عنوان «پرافتخار زن سال ۲۰۱۳ » و پروفسور «راج بالدو» [2014 Mar] 
*نگذارید دست‌های خونین خمینی را پاک کنند  [2014 Mar] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۲) سرمایه‌داران نوکیسه در فوتبال [2014 Mar] 
*مرتضی فهیم کرمانی صادر کننده‌ی اولین حکم ترور، سنگسار و قطع دست  [2014 Mar] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱۱) سرمایه‌داران نوکیسه و فوتبال [2014 Feb] 
*سیدحسین موسوی تبریزی خشن‌ترین قاضی نظام، مدعی «اسلام رحمانی» [2014 Feb] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته، سرمایه‌داران نوکیسه و فوتبال (۱۰) [2014 Feb] 
*ادامه‌ی دشمنی دستگاه ولایت با زنده‌یاد فرخ‌رو پارسای [2014 Feb] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۹) (سرمایه‌داران نوکیسه در فوتبال) [2014 Feb] 
*علی یونسی و تکذیب محاکمه و اعدام نظامیان حزب توده [2014 Feb] 
*ناصر میناچی مشمول «فامیل الدنگ»‌ نشد [2014 Feb] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۸) هجوم سرمایه‌داران نوکیسه به بازار فوتبال [2014 Jan] 
*مقوله‌ی حجت‌الاسلام «جعفر نیری» و مستند‌سازی کشتار ۶۷ [2014 Jan] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (بخش ۷) تحولات باشگاه پرسپولیس، استقلال و ...  [2014 Jan] 
*حسینعلی نیری رئیس دادگاه انتظامی قضات «رژیم کشتار » [2014 Jan] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۶) دخالت سپاه پاسداران در فوتبال [2014 Jan] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۵) [2014 Jan] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۴) [2013 Dec] 
*نگاهی دوباره به دستگاه اطلاعاتی نظام و قربانیان «انجمن پادشاهی» [2013 Dec] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۳) [2013 Dec] 
*طه طاهری (مسعود صدر‌الاسلام) و وزارت اطلاعات مسئول ربودن رابرت لوینسون [2013 Dec] 
*سخنی با مریم رجوی؛ به یاد «گوهر» و «گوهر»ها [2013 Dec] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۲) [2013 Dec] 
*چند نفر در زندان قزلحصار اعتصاب غذا کرده‌اند؟ نگاهی به اطلاعیه دبیرخانه شورای ملی مقاومت [2013 Dec] 
*نگاهی به فوتبال ایران در ۳۵ سال گذشته (۱) [2013 Dec] 
*پاسخ مجاهدین به مقاله‌ی فریبا هادیخانلو «اشرف نشان» یا «تواب اتاق آزادی اوین»  [2013 Nov] 
*فریبا هادیخانلو «اشرف نشان» یا «تواب اتاق آزادی اوین» [2013 Oct] 
*خطر اعدام متهمان ترور‌های هسته‌ای و «جاسوسی» برای موساد  [2013 Oct] 
*نهاد نمایندگی خامنه‌ای و تائید قتل‌عام‌های ۶۰ و ۶۷ [2013 Oct] 
*انشعاب و ایجاد تشکل؛ پاسخ به نامه‌ی سرگشاده‌ی آقای ریحانی [2013 Oct] 
*حق تیر و شکنجه در قوانین جمهوری اسلامی  [2013 Sep] 
*رادیو بی بی سی و گزارش بیطرفانه‌اش از عراق [2013 Sep] 
*پس از قتل‌عام در اشرف، کشتار بزرگتری در چشم‌انداز است [2013 Sep] 
*علیرضا یعقوبی «اشرفی» امروز و همکار سعید امامی و فلاحیان دیروز [2013 Aug] 
*لزوم مبارزه با شخصیت‌سازی و شخصیت پرستی و پرهیز از مطلق‌کردن افراد  [2013 Aug] 
*قاضی صلواتی یکی از اضلاع مثلت «جنایت علیه بشریت» [2013 Aug] 
*نامه سرگشاده به شیرین عبادی، «اسلام رحمانی» چاره‌ی کار نیست [2013 Aug] 
*آیت‌الله گلزاده غفوری و پذیرش وکالت عباس امیرانتظام  [2013 Aug] 
*چه چیز خشم «‌اهل حق» در ایران را برانگیخت و خودسوزی‌ها چرا آغاز شد؟ [2013 Jul] 
*واکنش مشابه‌ مجلس شورای اسلامی و «شورای ملی مقاومت» به «استعفا» [2013 Jul] 
*نگاهی ایدئولوژیک به نامه‌‌‌های مسعود رجوی خطاب به خبرگان و خامنه‌ای [2013 Jul] 
*محمد‌علی امانی رئیس اوین و عضوی از خانواده‌ی جنایتکار و غارتگر امانی  [2013 Jul] 
*انفجار حرم عسگرین و اعتراف ژنرال جورج کیسی [2013 Jun] 
*بخش منتشر نشده‌ی گزارش ۹۲، نامه‌ی سرگشاده به مسعود رجوی  [2013 Jun] 
*مکاتبات من با ابوالقاسم رضایی یکی از مسئولان مجاهدین در دیماه ۱۳۸۸ [2013 May] 
*سنگ بنای نابسامانی‌های کشور را هاشمی گذاشته- [2013 May] 
* محمد مهرآیین، مظهر جنایت و فساد [2013 May] 
*گزارش ۹۲، نامه‌ی سرگشاده به مسعود رجوی [2013 May] 
*سیدحسین موسویان و شیخ حسن روحانی دو مدعی تحصیل در بریتانیا [2013 Apr] 
*نگاهی به پرونده‌ی کهریزک و سوابق جنایتکارانه «قاضی حداد» [2013 Apr] 
*حجت‌الاسلام محسن دعاگو، امام جمعه، بازجو، شکنجه‌گر و فرمانده کمیته [2013 Mar] 
*نگاهی به زندگی جلیل بنده یکی از تیرخلاص‌زن‌های اوین [2013 Mar] 
*سفر مصطفی محمد نجار به وین شلیک به لیست جدید اتحادیه‌‌ اروپا [2013 Mar] 
*نقش مجید قدوسی یکی از عوامل کشتار ۶۷ در فوتبال  [2013 Mar] 
*سیدعباس ابطحی یکی از جنایتکاران علیه بشریت [2013 Feb] 
*دستگیری یک شهروند اسلواکی اقدامی شکست‌خورده در راه تکمیل سناریوی ترورهای هسته‌ای [2013 Feb] 
*حمله‌ی موشکی به لیبرتی آخرین اقدام تروریستی رژیم نخواهد بود [2013 Feb] 
*«هوشنگ عیسی بیگلو» و «همنشین بهار» در روایت عرفان قانعی فرد پادوی دستگاه امنیتی [2013 Jan] 
*آقای واحدی، بشارتی نه «خدا ترس است و نه با شرف» [2013 Jan] 
*طه طاهری (مسعود صدر‌الاسلام) و وزارت اطلاعات مسئول ربودن رابرت لوینسون [2013 Jan] 
*تلاش برای نجات تروریست‌های‌ سپاه قدس در تایلند [2012 Dec] 
*نشریه‌ی پیکار، قاسم عابدینی و ترور آمریکایی‌ها [2012 Dec] 
*رو در رو با فائزه هاشمی و «عبرت روزگار» [2012 Dec] 
*آیا خامنه‌ای مخالف اعدام مارکسیست‌‌ها بود؟ [2012 Dec] 
* بدون شرح!  [2012 Dec] 
*«گفتگوهای زندان» و سندروم «دایی جان ناپلئون» [2012 Dec] 
*مازیار بهاری و «اعترافات اجباری» [2012 Nov] 
*حکم تاریخی دادگاه لاهه و واکنش ناگزیر «هیأت اجرایی راه کارگر» [2012 Nov] 
*تاکسی زرد رنگ پژو ۴۰۵ و ترور پاسدار فریدون عباسی [2012 Nov] 
*آیا مجاهدین و دشمنانشان فرهنگی مشابه دارند؟ [2012 Oct] 
*چه کسانی مستشاران آمریکایی در ایران را ترور کردند؟  [2012 Oct] 
*متهم کردن بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به مشارکت در ترور‌های هسته‌ای  [2012 Oct] 
*وزیر فتحی هوادار دکتر شریعتی چرا و چگونه «رفیق» شد؟ [2012 Oct] 
*«جهانبخش سرخوش» و «شرکا» همسو و همگام با رژیم [2012 Oct] 
*من و «حق» بیژن جزنی و کشتار ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ [2012 Oct] 
*آیا محمدی گیلانی حکم اعدام فرزندانش را داد؟ [2012 Sep] 
*نگاهی به جعلیات انتشار یافته از سوی ساموئیل کرماشانی در مورد مولود آفند و متهمان دستگیر شده در ایران  [2012 Sep] 
*ربودن مولود آفند، ارتباط آن با «ترورهای هسته‌ای»، اقلیم کردستان و موساد [2012 Sep] 
* نگاهی دوباره به سناریوی «سربازان گمنام امام زمان» و قربانیان آن [2012 Sep] 
*دلایل اتخاذ اقدامات امنیتی اجلاس «غیرمتعهدها» در تهران [2012 Aug] 
*به فریاد متهمان بیگناه ترور «متخصصان هسته‌ای» برسید [2012 Aug] 
*علیرضا آوایی، غلامرضا خلف رضایی زارع و چند جنایتکار علیه بشریت [2012 Aug] 
*«حاج رضا» و کتایون ‌آذرلی و یک پروژه‌ی امنیتی  [2012 Jul] 
*چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید؛ پرسش‌هایی از سوی مخالفین ایران تریبونال [2012 Jul] 
*دروغپردازی «حاج‌رضا» در مورد نحوه‌ی سفر به اروپا [2012 Jul] 
*پرده‌‌ی دیگری از «داستان‌های هزار و یک شب» صاحب‌منصب قضایی رژیم  [2012 Jul] 
*«دو پیمانه آب و یک چمچه دوغ»، نگاهی به روایت‌های جعلی صاحب‌منصب قضایی رژیم [2012 Jul] 
*پاسخ به چند سؤال در ارتباط با خاطرات و مصاحبه‌ی‌ تلویزیونی ثابتی و واکنش‌های پیرامون آن [2012 Jun] 
*حاج احمد قدیریان مسئول گروه ضربت و جوخه‌های اعدام اوین  [2012 Jun] 
*«فرقان» در آیینه‌ی تاریخ [2012 Apr] 
*مایک والاس و هاشمی رفسنجانی [2012 Apr] 
*حمید رضا نقاشیان تجسم عینی حاکمیت فاسد [2012 Mar] 
*چه کسی خامنه‌ای را در تیرماه ۶۰ ترور کرد؟ [2012 Mar] 
*تروریسم افسار گسیخته‌ی رژیم و مماشات بین‌المللی [2012 Feb] 
*فراز و نشیب حزب توده در دهه‌ی ۶۰ [2012 Feb] 
*«اپوزیسیون» کی و چگونه کوک می‌شود؟ [2012 Feb] 
*سانسور بخش مهیج خبر «ان بی سی» در مورد نقش مجاهدین در ترور‌های تهران [2012 Feb] 
*پرونده‌ی لیلا فتحی نمادی از ظلم و بی‌عدالتی دستگاه قضایی ولایت فقیه  [2012 Feb] 
*چه کسانی پشت بیانیه‌‌ی «کرکس‌ها متحد می‌شوند» هستند [2012 Jan] 
*نقش رژیم در «قتل‌های زنجیره‌ای متخصصان» ایرانی  [2012 Jan] 
*نامه سرگشاده به آقای محمد نوری زاد [2011 Dec] 
*نامه‌ی تیرماه ۱۳۶۶ آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری * [2011 Dec] 
*نامه آیت‌الله گلزاده غفوری به ‌آیت‌الله منتظری: «با آب دیگری وضو بسازید» [2011 Nov] 
*پاسخ به پرسش‌هایی چند در مورد بیانیه‌های ضد جنگ و تلاش‌های اکبر گنجی [2011 Nov] 
*پاسخ به سؤالاتی چند در مورد گزارش آژانس بین‌المللی اتمی و امکان حمله نظامی غرب به ایران [2011 Nov] 
*چند پرسش و پاسخ در مورد طرح ترور سفیر عربستان در آمریکا [2011 Oct] 
*جاسوسی وابسته‌ی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی در لندن علیه دانشجویان ایرانی [2011 Oct] 
*«باغ‌ها آنگاه که شکفته‌ترند کوله‌ی پاییز را پربار می‌کنند» [2011 Sep] 
*«از اوج و موج نگاهت عشق پیدا بود»  [2011 Sep] 
*به یاد شهلا و فریده و همه‌ی جاودانگان  [2011 Sep] 
*به یاد مادر جهان‌آرا و جاودانه‌اش «حسن» [2011 Sep] 
*رقص ققنوس‌ها و آواز خاکستر [2011 Sep] 
*به روز کردن لیست تروریستی و واکنش‌‌های رژیم [2011 Aug] 
*محمد سلیمی یکی از جنایت‌کاران علیه بشریت و دست‌اندرکاران قتل‌عام ۶۷ [2011 Aug] 
*راه بهبود حقوق بشر در ایران از رسیدگی به قتل های ۶٧ می گذرد [2011 Aug] 
*معامله‌ بر سر آزادی دو کوهنورد آمریکایی و باقی ماندن نام مجاهدین در لیست تروریستی [2011 Aug] 
*گفتگو در مورد گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر [2011 Aug] 
*نوری‌زاده و زنده‌یاد شاپور بختیار [2011 Aug] 
*مروری بر روایت هاشمی رفسنجانی از پایان قتل‌عام ۶۷ و اطلاعات ارائه شده از سوی دادستانی [2011 Aug] 
*با آب هفت دریا نیز ننگ کشتار ۶۷ را نمی‌توان شست [2011 Jul] 
*لیست تروریستی آمریکا و رابطه آن با نجات جان ساکنان اشرف  [2011 Jul] 
*مادر هنوز غصه‌ی عطیه را دارد [2011 Jul] 
*مادر امامی و آغوش پر از عشق‌اش  [2011 Jul] 
*آیا مجید انصاری راست می‌گوید؟ [2011 Jun] 
*محمدرضا صدر عاملی و رخت‌‌ دامادی‌اش [2011 Jun] 
*نحوه برخورد دولت موسوی با کشتار ۶۷ و موارد نقض حقوق بشر در مجامع بین‌المللی  [2011 Jun] 
*تصحیح اطلاعات ارائه شده نادرست در مورد گزارشگر ویژه و ... [2011 Jun] 
*انتخاب گزارشگر ویژه مردِ مسلمانِ غیرعرب و تصحیح چند اشتباه  [2011 Jun] 
*هوشنگ اسدی بدون هیچ پروایی همچنان دروغ می‌گوید [2011 Jun] 
*از بهناز شرقی نمین تا هاله سحابی [2011 Jun] 
*با چهره‌ی مجید قدوسی یکی از مسئولان کشتار ۶۷ آشنا شویم [2011 May] 
*توضیحی در ارتباط با نقد کتاب هوشنگ اسدی [2011 Apr] 
*نقدی بر «نامه‌هایی به شکنجه‌گرم»، چرا هوشنگ اسدی دروغ می‌گوید؟ [2011 Apr] 
*کدیور و روایت کشتار ۶۷  [2011 Apr] 
*کشتار در اشرف و منادیان «اسلام رحمانی»  [2011 Apr] 
*طه طاهری (مسعود صدر الاسلام) و مفقودشدن رابرت لوینسون [2011 Mar] 
*۱۹ بهمن شکوه یک مقاومت؛ غم و اندوه غریبانه‌ی زندانیان  [2011 Feb] 
*با چهره‌ی داوود روزبهانی فرمانده حمله به پایگاه موسی خیابانی آشنا شویم [2011 Feb] 
*برای مظلومیت و تنهایی محمدعلی حاج‌آقایی  [2011 Jan] 
*با چهره‌ی مرتضی اشراقی عضو هیئت کشتار ۶۷ آشنا شویم [2011 Jan] 
*«خبر کوتاه‌ بود اعدام‌ شان‌ کردند!»* [2011 Jan] 
*مهدی نادری‌فرد یکی از عوامل اصلی کشتار ۶۷ در زندان گوهردشت [2011 Jan] 
*یادی از آیت‌الله منتظری و نکاتی چند در ارتباط با میزگرد سیاسی ۳۰ آذر ۸۸ سیمای آزادی  [2010 Dec] 
*نامه سرگشاده به خانم زهرا رهنورد  [2010 Nov] 
*تاریخ گفت‌وگوهای درونی بخش مارکسیست لنینیست مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق  [2010 Nov] 
*فردا را چگونه باید ساخت؟ [2010 Nov] 
*برای آن‌هایی که خواهان حقیقت‌اند [2010 Nov] 
*از به کارگیری شیوه‌های غیراخلاقی بپرهیزیم حتی در رابطه با دشمنانمان  [2010 Nov] 
*ايرج مصداقي و «غزل اميد»  [2010 Sep] 
*انتشار اخبار جعلی از سوی «پیک نت» در ارتباط با مهاجمان به خانه کروبی  [2010 Sep] 
*گرچه ما می‌گذریم راه می‌‌ماند ( در رثای جاوادنه‌های رضایی‌ جهرمی) [2010 Aug] 
*معرفی عاملان و آمران و افراد مطلع از اعدام‌های مرداد ۶۷ [2010 Jul] 
*قتل‌عام ۶۷ در پاسخ‌های رسمی دولت جمهوری اسلامی  [2010 Jul] 
*ايرج مصداقي: غرب عاملان کشتار را مي‌شناسد [2010 Jul] 
*نامه سرگشاده به میرحسین موسوی  [2010 Jul] 
*مادر امامی و آغوش پر از عشق‌اش  [2010 Jun] 
*«محمد نبودی ببینی»، برادرت را کشتند! [2010 Jun] 
*گفت‌وگو با ايرج مصداقی درباره قاضی مقيسه: شريرترين چهره زندان‌های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ [2010 May] 
*«آیا زندگی باز به آن‌ها خواهد خندید»  [2010 May] 
*حق با شادی صدر است یا داریوش برادری [2010 May] 
*برای مظلومیت و تنهایی محمدعلی حاج‌آقایی  [2010 May] 
*شورای حقوق بشر سازمان ملل و همسر سعید امامی! [2010 Apr] 
*با چهره‌ی سید حسین مرتضوی یکی از جنایتکاران علیه بشریت آشنا شویم! [2010 Apr] 
*بهار با بچه‌ها، بهار بی‌بچه‌ها (یادی از دلاوران خانواده‌‌ی مدائن) [2010 Mar] 
*گفتگوی اشتراک با ایرج مصداقی در رابطه با کمپین دو میلیون امضا بر علیه مجازات اعدام  [2010 Mar] 
*داستان دستبوسی جنتی ! [2010 Mar] 
*«شرفیابی و درخواست عفو و انابه در حضور رهبری» [2010 Mar] 
*اعدام توابان، تراژدی مضاعف [2010 Feb] 
*سوءقصد به تواب نظام یا سناریوی جدید کودتاچیان [2010 Feb] 
*احسان نراقی همچنان در خدمت قدرت [2010 Feb] 
*نامه‌های علیرضا حاج صمدی به همسرش مریم گلزاده غفوری  [2010 Feb] 
*«کاظم» تبلور خشم و عصیان نسل برآمده از انقلاب ضد‌سلطنتی [2010 Feb] 
*صدای «صادق» نسلی که در سکوت پرپر شد [2010 Feb] 
*فرمانده حمله به پایگاه موسی خیابانی چه کسی بود؟  [2010 Feb] 
*کتاب «نگاهی به سازمان بین‌المللی کار، نقض حقوق بنیادین کار در ایران» - ایرج مصداقی [2010 Feb] 
*وصیت نامه مریم گلزاده غفوری  [2010 Feb] 
*«سلامم غریبانه در هر خانه را خواهد زد» [2010 Feb] 
*عبرت‌های روزگار  [2010 Feb] 
*گل- زادگان ( محمد کاظم)  [2010 Jan] 
*گل‌- زادگان ( محمدصادق)  [2010 Jan] 
*گل ــ زاده، نخ «دانه‌های تسبیح» * (قسمت دوم) [2010 Jan] 
*مسعود علی‌محمدی آخرین قربانی دستگاه امنیتی ولایت فقیه [2010 Jan] 
*دکتر گلزاده غفوری مدافع بزرگ حقوق مردم (قسمت اول) [2010 Jan] 
*فرخ نگهدار و درد «فروپاشی» نظام [2010 Jan] 
*شب لعنتی و فانوس (به یاد فاطمه کزازی) [2009 Dec] 
*در رثای کسی که به جای حکومت بر سرهای بالای دار، بر قلب‌های مردم حکومت کرد [2009 Dec] 
*پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و ... (بخش دوم)  [2009 Dec] 
*پرسش و پاسخ در مورد فعل‌انفعالات عراق و وضعیت مجاهدین و ... (قسمت اول) [2009 Dec] 
*آن کس که وابستگی‌های سیاسی و ایدئولوژیکش را نفی کند خود را نفی می‌کند  [2009 Nov] 
*امیر فرشاد ابراهیمی بازیچه‌ دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی [2009 Nov] 
*گزارش‌های نادرست به ما خدمت نمی‌کنند- بخش سوم  [2009 Nov] 
*نقد فرهنگ سیاسی - حذف و سانسور در خاطرات زندان!- بخش دوم  [2009 Nov] 
*نقدی بر «آفتابکاران» نوشته‌ی محمود رویایی – بخش نخست [2009 Nov] 
*به یاد آن که «عاشقانه زیست» [2009 Oct] 
*همکاری یکی از فعالان اصلی لابی رژیم در انگلستان با فرماندهان سپاه پاسداران [2009 Oct] 
*مسعود صدر‌الاسلام (طه طاهری)، همان صالح بازجوی معروف ۲۰۹ اوین نیست! [2009 Sep] 
*گفت گو با ايرج مصداقي، نويسنده چهار جلد خاطرات زندان  [2009 Sep] 
*مذهب در خدمت شکنجه و کشتار [2009 Sep] 
*احمد توکلی و قتل فجیع نرگس جباری  [2009 Sep] 
*آقای کروبی جنایات دیگر خامنه ای را هم افشا کنید  [2009 Aug] 
*کندوکاوی در وقایع پس از انتخابات 22 خرداد 1388 [2009 Aug] 
*همخوانی یک سیاست [2009 Aug] 
*سخنی در باب فرصت طلبی گردانندگان سایت «اخبار روز» [2009 Aug] 
*یگان ویژه پاسداران نیروی انتظامی و «نوپو» [2009 Aug] 
*بازوهای نظام برای سرکوب جنبش های اعتراضی [2009 Aug] 
*نامه سرگشاده به آقای مهدی کروبی  [2009 Aug] 
*فرهاد جعفری مدافع سینه چاک احمدی نژاد یا سهی سیفی وبگرد «روزآنلاین» [2009 Aug] 
*آشنایی با چند تن از عوامل کشتار و جنایت در دهه‌ی ۶۰ [2009 Aug] 
*محمدرضا شریفی نیا تواب دو آتشه اوین و حامی احمدی نژاد [2009 Aug] 
*نگاهی به سابقه‌ی چندتن از رهبران کودتای ۲۲ خرداد  [2009 Aug] 
*جعلیات جدید امیرفرشاد ابراهیمی در نامه سرگشاده به مجتبی خامنه ای  [2009 Aug] 
*پاسخ به سؤالات سایت گزارشگر در ارتباط با خیزش مردم ایران  [2009 Jul] 
*نگاهی به چهره‌ی چند جنایتکار  [2009 Jul] 
*مجید پورسیف کیست؟ [2009 Jul] 
*فاضل بازجوی بیرحم شعبه هفت اوین  [2009 Jul] 
*مجتبی حلوایی عسگر یکی از عاملان اصلی کشتار ۶۷ [2009 Jul] 
*تحلیلی بر نماز جمعه رفسنجانی  [2009 Jul] 
*فکور، بازجوی شعبه‌ی هفت اوین و تروریست بین‌المللی  [2009 Jul] 
*نقدی بر کتاب «آفتابکاران» نوشته محمود رویایی (مجموعه کامل) [2009 Jul] 
*«فرهنگ» ناهنجار یک عضو شورای هماهنگی اتحاد جمهوری‌خواهان  [2009 Jul] 
*سخنی با اعضا و هواداران اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان [2009 Jul] 
*حجاریان و شقاوت یک نظام ضدبشری [2009 Jul] 
*متن سخنرانی ایرج مصداقی در جلسه ایران، انتخاب دمکراتیک [2009 Jul] 
*از ۳۰ خرداد ۶۰ تا ۳۰‌خرداد ۸۸ [2009 Jun] 
*آن کس که باید برود خامنه ای است  [2009 Jun] 
*کودتای جدید در رژیم کودتا [2009 Jun] 
*با وزیر کشور کابینه‌ی احتمالی کروبی آشنا شویم [2009 Jun] 
*سید ابراهیم نبوی و پرده پوشی یک دهه جنایت و سرکوب [2009 Jun] 
*کندوکاوی در ارتباط با دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری  [2009 May] 
*میرحسین موسوی و «برکات سازنده اسلام»  [2009 May] 
*اظهارات مصطفی تاج‌زاده در توجیه کشتار ۶۷ [2009 May] 
*متجاوز را «انتخاب» نمی‌کنند! [2009 May] 
*مهدی کروبی و میرحسین موسوی و کشتار ۶۷ [2009 May] 
*نگاهی به تاریخچه‌‌ی شکایت علیه نقض حقوق سندیکایی و آزادی انجمن‌ها توسط دولت‌های ایران (بخش دوم) [2009 Apr] 
*نگاهی به تاریخچه‌‌ی شکایت علیه نقض حقوق سندیکایی و آزادی انجمن‌ها توسط دولت‌های ایران (بخش اول) [2009 Apr] 
*ناصر منصوری را روی برانکارد به قتل‌گاه بردند [2009 Apr] 
*نام واقعی مجید قدوسی چیست؟  [2009 Apr] 
*سرهنگ سید لطف‌الله اتابکی کیست؟ [2009 Apr] 
*گفتگوی پژواک ایران با ایرج مصداقی در ارتباط با نقش‌گروه‌های چپ و مجاهدین در استقرار جمهوری اسلامی، حمایت از خمینی و... [2009 Mar] 
*ادعاهای نادرست راجع به عکس‌های جنایتکاران [2009 Mar] 
*ماشین جعل و دروغپردازی راه توده و پیک نت  [2009 Mar] 
*سرگذشت من و سرگذشت یک ترانه [2009 Mar] 
*به یاد آن که «بهنام» بود  [2009 Feb] 
*تجربه‌اندوزی از تاریخ [2009 Feb] 
*در خلوت پرشکوه عاشقان آزادی جاری‌ست... [2009 Feb] 
*خاوران و مادران [2009 Jan] 
*نقدی بر گزارش دیده‌بان حقوق بشر در مورد آزادی بیان و تجمع در مناطق کردنشین  [2009 Jan] 
*اقتدار مادران  [2009 Jan] 
*حسین مهرپور و تعهدات بین‌المللی جمهوری اسلامی [2009 Jan] 
*میان ماه من تا ماه گردون! [2008 Dec] 
*انتقام‌جویی نظام «عدل اسلامی» از خانواده‌ها (بخش دوم)  [2008 Dec] 
*چند نکته در ارتباط با مهر و موم کردن کانون مدافعان حقوق بشر  [2008 Dec] 
*انتقام‌جویی نظام «عدل اسلامی» از خانواده‌ها (بخش اول) [2008 Dec] 
*برخورد گزینشی با حقوق زنان [2008 Dec] 
*آرامگاه مادر ! [2008 Dec] 
*پرویز زند شیرازی نیز به ابدیت پیوست [2008 Dec] 
*مادر، «افسانه است، اما دروغ نیست» [2008 Dec] 
*دادگاه یا سرپوشی بر جنایت باندهای رژیم در شیراز  [2008 Dec] 
*رفیق‌دوست و حکم مهدورالدم [2008 Nov] 
*مأموریت «یک اسکادران هموسکسوئل منحرف آمریکایی»! [2008 Nov] 
*به پاس مقاومت و ایستادگی علی صارمی  [2008 Nov] 
*هشدارهای امنیتی سایت تابناک را جدی تلقی کنیم [2008 Nov] 
*نوری زاده و دسته گل تازه به آب داده  [2008 Nov] 
*غلامرضا جلال و روایت‌های غیرواقعی زندان [2008 Nov] 
*به یاد آن که «عاشقانه زیست» [2008 Oct] 
*انتخاب اوباما شرایط را برای رژیم سخت‌تر می‌کند [2008 Oct] 
*همنامی جنایتکاران و معضل اپوزیسیون- بخش دوم  [2008 Oct] 
*هویت اصلی داوود لشگری یکی از مسئولان کشتار ۶۷  [2008 Oct] 
*اپوزیسیون و معضل همنامی جنایتکاران  [2008 Sep] 
*آیا سانسور شاخ و دم دارد؟  [2008 Sep] 
*هیئت کشتار زندانیان سیاسی در روایت گروه‌ها و فعالان سیاسی! [2008 Aug] 
*کشتار ۶۷، سعید شاهسوندی و پروژه‌ی جعل تاریخ [2008 Aug] 
*بیستمین سالگرد کشتار ۶۷ و انتشار خاطرات جعلی  [2008 Aug] 
*گفتگو با ایرج مصداقی در مورد در مورد جناح‌های رژیم، خطر جنگ، خطرات اتمی شدن رژیم، وضعیت اپوزیسیون، جنبش‌های مردمی و .... [2008 Jul] 
*سانسور زنان در انتخابات کانون نویسندگان ایران ! [2008 Jul] 
*«غنی سازی» دروغ و «توسعه» جعل در دستگاه رژیم  [2008 Jun] 
*پاسخ به «فراخوان» فریدون گیلانی و ذکر چند خاطره [2008 Jun] 
*روایت وارونه‌ی مسعود بهنود و محسن سازگارا از ۳۰ خرداد  [2008 Jun] 
*سازگاران با جنایتکاران، ناسازگارا با قربانیان [2008 Jun] 
*پاسخ به پرسش‌هایی چند در رابطه با کتاب «برساقه تابیده کنف»  [2008 Jun] 
*دست های خونین باندهای رژیم در انفجار شیراز  [2008 May] 
*داستان زنی که «هفت شوهر» دارد و حافظه‌ی تاریخی [2008 Apr] 
*علی‌محمد بشارتی یکی از بنیانگذاران دستگاه سرکوب و جنایت رژیم  [2008 Apr] 
*امیرفرشاد ابراهیمی درس آموخته‌ی مکتب ولایت [2008 Apr] 
*سید کاظم کاظمی، از بنیانگذاران سیستم اطلاعاتی، شکنجه‌گر و جلاد اصلی فعالین چپ ایران  [2008 Mar] 
*عید ۶۲ در زندان گوهردشت [2008 Mar] 
*نوری‌زاده، بانک مرکزی جعلیات و عصاره ژورنالیسم بی‌اعتبار  [2008 Mar] 
*بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم) [2008 Feb] 
*حاج احمد قدیریان مسئول گروه ضربت و جوخه‌های اعدام اوین [2008 Feb] 
*دلایل واقعی کشتار زندانیان سیاسی در سال ۶۷ [2008 Feb] 
*بهنود پدیده‌ای که از نو باید شناخت [2008 Feb] 
*محمد مهرآیین یکی از مهم‌ترین دژخیمان اوین [2008 Feb] 
*نقش های گوناگون هوشنگ اسدی تواب فعال زندان [2008 Feb] 
*کبوتر با کبوتر، باز با باز، کند همجنس با همجنس پرواز [2008 Feb] 
*برگشتگان ازدیار مردگان [2008 Feb] 
*ILO - پیشرفت دولت جمهوری اسلامی در سال های گذشته در سازمان ‌بین‌المللی کار (بخش هشتم - پاياني)  [2008 Feb] 
*ILO - نگاهی به کنفرانس بین‌المللی کار و سیاست های به کار گرفته شده از سوی رژیم در این کنفرانس‌(بخش هفتم)  [2008 Feb] 
*ILO - تشکل‌های کارگری رژیم از نگاه سازمان بین‌المللی کار (بخش ششم)  [2008 Feb] 
*ILO - خانه کارگر جمهوری اسلامی (بخش پنجم)  [2008 Feb] 
*ILO - تشکل‌های کارگری در جمهوری اسلامی و مغایرت آن ها با کنوانسیون‌های بین‌‌المللی (بخش چهارم [2008 Feb] 
*ILO - گزارش کمیته متخصصین در ارتباط با اجرای کنوانسیون ها و توصیه نامه ها به نود و سومین کنفرانس بین‌المللی کار و کمبودهای آن (بخش سوم)  [2008 Feb] 
*ILO - کنوانسیون های بین‌المللی که مورد تصویب دولت‌های ایران قرار گرفته‌‌‌اند (بخش دوم)  [2008 Feb] 
*ILO - کنوانسیون‌های بین‌المللی، ترفند‌های رژیم (بخش اول)  [2008 Feb] 
*برای مادرهایمان، «دل‌پاکان» و «دل‌سوختگان» روزگار [2008 Jan] 
*کشتار ۶۷ در شعر زندان  [2008 Jan] 
*نگاهی گذرا به نمایشنامه‌های زندان [2008 Jan] 
*اعلامیه جهانی حقوق‌بشر دستاورد بزرگ بشریت [2008 Jan] 
*یقه واقعیت را نمی‌توان گرفت؛ (در مورد کتاب نه زیستن نه مرگ) [2007 Dec] 
*آقای زرافشان به کجا می‌روید؟ [2007 Dec] 
*احکام خمینی و خامنه‌ای به حسینعلی نیری رئیس هیئت قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷  [2007 Dec] 
*نظرات «استاد» عبدالله شهبازی و چگونگی برخورد بقایای حزب توده با او [2007 Dec] 
*روزشمارقتل‌عام ۱۳۶۷ [2007 Oct] 
*مسئولان قتل‌عام زندانیان سیاسی [2007 Aug] 
*بخشی از نقشه‌‌های زندان‌های اوین، قزل‌حصار، گوهردشت و نیز محل‌های قتل‌عام تابستان۶۷ برگرفته شده از کتاب «نه‌زیستن، نه‌مرگ»(چاپ دوم) [2007 Jan]