آیا اکرم حبیب خانی زنده است؟ ۱
اسماعیل وفا یغمایی


چند روز قبل روز بیست و هفتم ماه می دو هزار و سیزده پسر متن  امیر در خیابان با دو تن از هواداران مجاهدین که مشغول کار مالی اجتماعی هستند بر خورد میکند. آنها پس از شناختن او درگذشت مادرش را به او تسلیت میگویند! این دومین بار است که این خبر را ظرف چهار ماه میشنویم  امیر قضیه را جدی نمیگیرد و من با صحبتی تلفنی از مساله با خبر میشوم.

***
 ...هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد
 کاشفان فروتن شوکران.احمد شاملو
**
پیش از متن و سه نکته
 
یک: دوستان هوادار سازمان مجاهدین  که برخی از شما هنوز گوشه چشم محبتی به من دارید و با ایمیلها و پیامهاتان کوششی رفیقانه میکنید تا مرا به صراط مستقیم باز آرید، متاسفم که بناچار و به جبر این مطلب را مینویسم. نمیخواهم کسی ر ا بیازارم ولی از بیان حقیقت و جستجوی واقعیت گریزی نیست و همیشه نمیشود خاموش ماند.
دو: جوان گرامی. فرزند برومند امیر. در رابطه با مادر تو وسرنوشتش، من نویسنده و شاعرم و چیزی جز قلمم و انبوهی رنج ندارم در جستجوی سرنوشت مادر ارجمندت تنها کاری که میتوانم انجام دهم این است که بنویسم و اندکی از بسیار را نوشتم باشد که مفید افتد.
سه: پیش از بلند شدن و افریادا و اینکه وزارت اطلاعات و... سود میبرد باید عرض کنم حتی اگر روح خمینی هم ظهور کند و دستور دهد بر سنگ مزارش نوشته مرا حک کنند و شخص خامنه ای پلید برای من تشویقنامه بفرستد برای مطلقا من اهمیتی ندارد. تنظیم رابطه من با ملت و میهن من (و نه با این گروه یا آن گروه سیاسی و این یا آن شخصیت سیاسی و غیره) مواضع واقعی مرا نشان میدهد و لاغیر. فریاد وااطلاعاتا و پوزه بند از کار افتاده «دشمن استفاده میکند» دیگر تهوع آور شده است.
***
دوستان، هموطنان، آشنایان
حدود چهارماه قبل، اینجا و آنجا، در زمزمه شایعاتی که در گوشه و کنار شنیده میشد با خبر شدم که: خانم اکرم حبیب خانی (همسر سابق من و مادر پسرم امیر یغمائی) در کمپ لیبرتی در عراق به نحوی مشکوک در گذشته است.
کوشش کردم که از اینجا و آنجا جویای راستی یا ناراستی خبر شوم. کوششهایم بجائی نرسید. به خانم زهره ساعتچی از دوستان قدیمی و عضو شورای ملی مقاومت تلفن زدم که  با تلخی قابل فهم گفت: 
- خبری ندارد و اتفاقی نیفتاده.
از اینجا و آنجا پرس و جو کردم و بجائی نرسیدم. صحبت منطقی برخی دوستان و توضیح این که:
 
یک - مجاهدین دراطلاع رسانی در مورد کشتگان یا در گذشتگانشان به دلیل منافع سیاسی و اجتماعی و افشای حکومت ملایان کوتاهی نمیکنند.
 
دو- کمپ لیبرتی تا حدودی زیر نظر «یو ان» میباشد و اخبار حوادث لیبرتی به خارج درز میکند و نمیتوان اخبار را پنهان کرد.
 
سه: افرادی که از لیبرتی خارج شده اند و تعدادی شان پس از بریدن به خدمت رژیم در آمده اند و از همه چیز و همه جا مینویسند در این مورد چیزی ننوشته اند پس موضوع واقعیت ندارد.
 دست ازکنکاش برداشتم.
 
 برای روشنائی انداختن بر ماجرا و علت نوشتن این «درخواست کمک» و نیز روشن شدن برخی قضایا در زندگی مشترک ما توضیح میدهم که:
من و خانم اکرم حبیب خانی در  اواخرسال هزار سیصد و پنجاه وشش در دانشگاه مشهد باهم آشنا شدیم. در آن هنگام او دانشجوی سال سوم زیست شناسی و من دانشجوی سال آخر الهیات و حقوق اسلامی بودم و چند ماهی بود که از زندان سیاسی شاه در وکیل آباد مشهد رها شده بودم.
 مدت زمانی بعد در هفتم تیرماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت با یکدیگر ازدواج کردیم. ازدواج ما بر مبنای علاقه مشترک به یکدیگر و شرط تفاهم سیاسی و اجتماعی و خارج از  محدوده دستورات سازمان مجاهدین که در آن هنگام تقریبا وجود تشکیلاتی خارجی نداشت و بخاطر جریانات سال هزار سیصد و پنجاه چهار (بحران تغییر ایدئولوژی، تصفیه و کشتار درون سازمانی، ضربات ساواک و...) تقریبا در خارج زندانها از بین رفته بود، انجام گرفت. برای یاد آوری بجاست اشاره کنم که تمامی حاضران در مراسم ازدواج بجز من و همسر سابق! و خانواده اش و یک تن از حاضران و محضر داری بنام اقای نوری، بقیه در سالهای شصت و شصت ویک یا در در گیریهای خیابانی کشته شدند و یا به جوخه اعدام سپرده شدند یا بر تخت شکنجه جان باختند. شهناز وایقانی(گم شد)، بهجت صدوقی (بر دار کشیده شد)، ثریا شکرانه(زیر شکنجه کشته شد)، قاسم مهریزی زاده، بتول اسدی، اسلام قلعه سری(تیرباران شدند). جواد هاشمی(کشته شد)، اصغر فقیهی(بر دار کشیده شد)، طه میر صادقی( در درگیری کشته شد) و..از این زمره اند. یادشان غرق زندگی باد.
**
چراباید پنهان کرد و از نیکیها و شادیهای بودن با زنی یا مردی که دوستش میداریم یا میداشته‌ایم سخنی نگفت و یاد نکرد. عشق و محبت والاترین گوهر زندگی است. و انسانها ازدواج نمی کنند تا بقول بزرگان! (چون یک «نرینه وحشی » خوکی کف بر لب آنهم پس از سالها مبارزه سیاسی! مسائل جنسی شان را حل کنند)، ازدواج میکنند تا تنهائی خود را بشکنند،جادوی محبت را تجربه کنند و در تن و جان یکدیگر شریک شوند، از امکانات انسانی و لذت بخش تفویض تن خود به یکدیگر در گرمای احساسی عاشقانه بهره ور شوند و بقول کافکا تمام زنان را در یک زن و تمام مردان را در یک مرد باز یابند و حاصل در آمیختگی خود را در پیکری مشترک یعنی کودکی که هر دو را در خود دارد باز یابند...
 
من حدود پانزده سال  خوشبختی همراهی با این زن شجاع، صمیمی، مهربان و مبارز و پاکیزه خصال را داشتم. پنهان نمیکنم که او در طول این سالها  الهام دهنده و روح زنده و عاطفی تمام غزلهای من و نیز بدون اینکه خودش بداند یاری کننده زایش بسا سرودهای من بود. شاید بیش از چهار صد غزل را مستقیم در رابطه با او سروده‌ام.
در سرود سیاسی بهار بزرگ آنجا که نوشته‌ام:
زخنده ی گل، زخنده ی تو زگریه ی من
که از سر مهر، به چهره ی تو، به هدیه چکید
زبرگ گلی، که بر سر باد، زکوچه گذشت
وزآنکه دمی، به شاخه نشست، سرود و پرید
این خنده ی آن زن شجاع و ارزشمند بود.
واین یکی از چند صد غزلی است که سالها قبل در عهد جوانی برای او سروده ام
 
دو غزال مست داري كه سياهكارگانند
دو غزل! شراب شبگون! كه بر اين ره و نشانند
همه تاك‌هاي عالم به نگاه توست پنهان
كه در آفتاب رويت به نگاه من عيانند
نمكند و شهد و شكر، دو چكاوك و كبوتر
كه به بامهاي مستي همه بال و پر زنانند
شب و عطر و مشك و عودند، دو ترنم و سرودند
كه به پشت پرده هاي شب بي نشان روانند
دو فسانه شبانه دو يگانه دوگانه
دو افق دو لجه و موج، كه عميق و بيكرانند
همه شب توان ورق زد به نگاه تو جهان را
كه به چشم من دو چشمت ابديت جهانند
***
آقای مسعود رجوی در جشن خجسته! ازدواجش با خانم مریم عضدانلو و در جلسات درونی انقلاب ایدئولوژیک در همان آغاز کار تاکید نمود این اولین و آخرین طلاق در میان مجاهدین است. این حرف یک رهبر عقیدتی بود! ولی فقط چهار سال و اندی طول کشید تا توفان طلاق جمعی بنیاد تمام پیوندها را بگسلد. این چندان چیز شگفتی در کارکردهای یک رهبر تاریخی نیست و در همان آغاز انقلاب ایدئولوزیک تاکید شد که قانونمندیهای حاکم بر رهبری خاص است و بر این اساس میتوان فهمید که مرحوم ملک حسین پادشاه فقید اردن که در دادگاه شاه توسط چریک بیست سه ساله آقای رجوی، عامل کشتار فلسطینیان و سگ زنجیری امپریالیسم نامیده شد چرا دهسال بعد در زمره دوستان ایشان قرار گرفت و از این نمونه ها کم نیست.
در سال هزار سیصد وشصت هشت با شروع طلاقهای ایدئولوژیک اجباری جمعی، به دلیل موقعیت تشکیلاتی و سابقه، من وهمسرم در زمره اولین زوجهای مجاهدی بودیم که بناچار از هم جدا شدیم. در کشاکشی که از سال هزار و سیصد وشصت و هشت تا سال هزار و سیصد و هفتاد و دو به طول انجامید ما دو بار به تقاضای من به زندگی مشترک باز گشتیم که خود حکایتی مفصل است. سرانجام به نظرم در خرداد سال هزار وسیصد و هفتاد و دو از آنجا که احساس کردم که این زندگی جز رنجی مضاعف بر دوش زنی که دوست میداشتم نیست، ونیز دیری نخواهد پائید و در فضای شگفت و سورئالیستی و نظامی کمپ اشرف سرانجام متلاشی خواهد شد، پس از آخرین روز با هم بودن و آخرین صبحانه مشترک، در ستاد تبلیغات سازمان مجاهدین طلاقنامه  سه طلاقه خود و او را به خانم سهیلا صادق ارائه نمودم وتاکید کردم که:
 
دقیقا بخاطر عشق به این زن و نه نفرت از او و اینکه او حائل میان من و رهبری است! از او جدا میشوم تا برود و آنچنان که میخواهد زندگی کند. بعید میدانم که او فهمیده باشد که علاقه و عشق می‌تواند تا آنجا پیش برود که آدمی کسی ر ا بخاطر خودش دوست داشته باشد و جدائی از او را به همین خاطر بپذیرد. در مکتبی که بر تابلوی ورودی اش  نوشته شده است: زن گرفته اید تا مسئله جنسی تان را حل کنید فهم این بسیار دشوار است.
تاکید میکنم که در آن هنگام من با رده تشکیلاتی هوادار و او با رده عضو و در سطحی که من بی خبر بودم فعالیت میکردیم. من از اواسط سال هزار و سیصد وشصت و پنج به دلیل انتقاد به برخی عملکردهای سازمان بخصوص خلع رده شدن بسیاری ازاعضای مرکزیت کامل و مرکزیت اجرائی، و انتقاد ازمسئول ستاد تبلیغات و عضو دفتر سیاسی آقای محمد علی جابرزاده، و سرتافتن از نقد و نپذیرفتن واپس گرفتن انتقادات خود! در رده هوادار مجاهدین، [بجز چند ماهی که در پاریس بودم] همان فعالیت قبلی خود را داشتم. جرقه اعتراض به دلیل مساله ای ساده زده شد. در راهروی طبقه اول مجموعه بزرگی که محل فعالیت ما در مرکز بغداد بود متوجه شدم یکی از اعضای قدیمی سازمان، علی دزیانی، برادر شهید مجاهد محمد دزیانی(جانباخته در زیر شکنجه در دوران شاه) در حال حمل یخچال بزرگی به داخل آسانسور است. میدانستم او دیسک کمر دارد. برای کمک به او رفتم. او به من گفت: لازم نیست.
وقتی اصرار مرا دید گفت:
 نباید به من کمک کنی چون من تحت برخورد تشکیلاتی هستم.
حیرت کردم. او توضیح داد که عجالتا خلع رده شده است. رده او معاون مرکزیت بود. به حرفش گوش نکردم و با او یخچال را به داخل آسانسور بردم.  غروب وقتی به خانه رفتم مسئله دیگری بیشتر مرا آزرد. با ورود به خانه متوجه شدم که همسرم به شدت غمگین است  وقتی از او علت را پرسیدم گفت:
 به دلیل برخورد تشکیلاتی مرا از دیدن امیر فرزند کوچکمان که آنموقع دو سال و چند ماه داشت تا اطلاع ثانوی محروم کرده‌اند. عجالتا خلع رده تشکیلاتی هستم. ( رده تشکیلاتی او معاون مرکزیت بود)
گفتم :چه کسی این را گفته است؟
گفت: ابراهیم آل اسحاق  مسئول مستقیم من به دستور برادر قاسم(جابر زاده)، مسئول ستاد.
در آنموقع به دلیل موشکباران کودکان فقط هفته ای یکبار مادر و پدر خود را میدیدند. به شدت عصبانی شدم و گفتم:
 
- هر کس گفته بیجا کرده است برو و همین الان امیر را به خانه بیاور یک بچه دوسال و نیمه که نمی تواند بازیچه برخوردهای تشکیلاتی شود.
شب را مدتها بیدار بودم. احساس میکردم رده بندی تشکیلاتی ناشی از صلاحیتهای واقعی ما نیست بلکه نشان و مدالی است که خداوندان تشکیلات بر سینه ما آویخته‌اند و هر وقت بخواهند بر میدارند. بیاد حرف نیما یوشیج در کتاب «حرفهای همسایه» افتاده بودم. حرف نیما در سال اول دانشگاه، سخت به دلم نشسته بود و درسی به من داده بود که فراموشی ناپذیر بود. نیما در جواب به کسانی که از او میزان صلاحیتش را در شعر نوین به سخره گرفته و پرسیده بودند:
 - صلاحیتت را از که آموخته ای؟
 نوشته بود.
- من صلاحیتم را از«میرکا» گاو همسایه آموخته‌ام. در تمام «یوش» هیچ گاوی نمیتواند ضربات شاخ «میرکا» را تحمل کند. او صلاحیتش را در عمل اثبات میکند . من هم اثبات خواهم کرد( نقل به مضمون).
**
روزبعد مسئله را با مسئول ستاد آقای جابرزاده مطرح کردم و وقتی او گفت که حرف علی دزیانی درست بوده آن را نپذیرفتم. او از من خواست در این مورد گزارشی بنویسم و من رفتم و دفتری برداشتم و گزارشی مفصل ازتمام چیزهائی که آزارم میداد و منجمله برخوردهای خود او نوشتم. جابرزاده در تشکیلات درظاهر گاه رفتارهائی بسیار آمرانه و خشن داشت ولی در عمق انسان مهربانی بود ولی این را نشان نمیداد، با این همه من گزارش خود را با انتقاد به خود او و بسیار تند آغاز کردم. می خواستم چیزی را تست کنم و ببینم آیا در رابطه با خود من نیز این عضویت پوشالی است یا مبنائی واقعی  دارد. در این گزارش حدود پنجاه صفحه‌ای بسا چیزها را به عریان‌ترین شکل نوشتم.
**
 در آنروزها این تناقض آزارم میداد که اعلام رشد ششصد درصدی اعضای سازمان و ورود دهها تن به مدار مرکزیت در سر فصل ازدواج تاریخساز، و یکی دوسال بعد از آن، خلع رده شدن تعداد زیادی از اعضای مرکزیت، محملی جز برای به جلو راندن کاروان انقلاب ایدئولوژیک و افزایش سیاهی لشکر در مقطع ازدواج نبوده است! این تناقض دردناک، و مجادله انتقادی با آقای جابرزاده و نیز تناقضات من در رابطه با خط «تهاجم حد اکثر» و جانباختن دائمی چریکهای مجاهد روانه شده به ایران در سر مرز، مرا از کرسی مرکزیت مجاهدین به زیر کشید. در آن هنگام من مدتی در کنار محمود عطائی از اعضای دفتر سیاسی مسئول تنظیم گزارشات «خط تهاجم حداکثر» برای رادیو و نشریه مجاهد بودم.
 خط تهاجم حداکثر با دومین پرواز تاریخساز! آقای رجوی از پاریس به عراق شروع شد. در خط تهاجم حداکثر که برای بر افروختن آتش انقلاب در شهرهای ایران و بمیدان کشیدن مردم بود، اکثر اعضای روانه شده در همان گامهای اول در سر مرز یا شهرهای مرزی در تور پاسداران  و زیر رگبار مسلسهای عواملرژیم دلاورانه میجنگیدند وجان می باختند. از این سو من بعنوان مسئول تنظیم گزارشات میبایست هر روز پس از نشست با مسئولان پیشبرد خط تهاجم حد اکثر، از تهاجمات قهرمانانه و پیروزی داد سخن بدهم و این بسیار آزار دهنده و دردناک بود. 
 
 
بسیاری از چریکها را من به تبع کارم و مصاحبه با آنان میشناختم. جوانانی مجاهد و به زیبائی سرو و سرشاری زندگی و به دلاوری شیر و شیفته آزادی مردم خود، چریکهائی کمیاب و بیمانند که ترس و بیم از آنان فراری بود، جان روشن شجاعت بودند و با جنگیدن چنان مانوس که با نفس کشیدن،  کسانی که پرورده یک نسل خاص و شرایط تاریخی مشخص بودند و دیگر تکرار نخواهند شد. گروه گروه بمیدان رزم تهاجم حداکثر  میرفتند و در تورهای پاسداران رژیم آماج گلوله میشدند واجسادشان در گورهای بی نشان و گمنام به خاک سپرده میشد و من باید در خلوت اتاقکم گزارشات پیروزی را برای ارائه تنظیم کنم و با سری آشفته از انبوه واقعیات آن را به مسئولین پخش بدهم و این نمیتوانست ادامه داشته باشد. براستی گاهی از بودن و زنده بودن خود بیزار میشدم. گاهی این تصویر هولناک در ذهن من خود را نشان میداد که سازمان و تشکیلات در هیئت غولی انسانی در مبارزه خود علیه خمینی در تنگنائی بناچار و به اجبار، دست و پای ما را گرفته و بر سر و مغز هیولائی سنگی که خمینی است میکوبد و چون ما متلاشی میشویم چند تن دیگر را بر میگیرد و به نبرد خود ادامه میدهد و زیر لب زمزمه میکردم آیا ان است معنای مبارزه مسلحانه؟
**
 
در نیمه های مرداد سال هزار و سیصد و شصت و پنج، در شبی گرم با آقای جابرزاده روانه مقر رهبران شدیم. بیست و هفت سال گذشته است ولی گوئی دیروز بود. از راهروئی که که نگهبانان مسلح کشیک میدادند گذشتیم و پس از عبور از آخرین نگهبان مسلسل به دست، خانمی با نام بدری که از دانشجویان فرانسه بود، به پناهگاه رهبران رسیدیم. در آن هنگام هر روز موشکی از سوی ایران بر بغداد و از بغداد به سوی ایران فرود می آمد و گاه در اطراف محل سکونت ما منفجر میشد. بسیاری از شبها ما در زیر زمین‌ها و رهبران در پناهگاه ضد موشک به سر میبردند.
 پس از احوالپرسیهای اولیه و اندکی شوخی دوستانه که شیوه مسعود رجوی در برخورد هایش بود، و پس از صحبتی کوتاه در مورد دفترچه انتقادات من، در برابر مسعود و مریم رجوی در نیمه شبی، اعلام کردم:
- انتقادات خود را پس نمیگیرم و از این پس بدون رده و در سمت «قنبر غلام علی» بدون رده تشکیلاتی در خدمت مردم و میهن و مجاهدین خواهم بود.
 آقای مسعود رجوی در آن شب در حضور آقای جابرزاده به من گفت: میان عضو سازمان و مرکزیت سازمان تفاوت کیفی و ایدئولوژیک وجود ندارد. تو یا میروی و خط به خط انتقادات خود را نقد میکنی! و در همان رده قبلی فعالیت میکنی و یا در رده هوادار ادامه خواهی داد .
و من رده هوادار را انتخاب کردم.
**
این ماجرا ادامه یافت
**
 
فکر میکردم که میتوان بدون رده ادامه داد. ولی فردا صبح وقتی وارد بخش شدم احساس کردم گوئی شخصی طاعون زده وارد بخش شده است. یکی دو ماهی تحمل کردم ولی نهایتا دیدم قابل تحمل نیست و روانه پاریس شدم. این اولین بریدن من بود. وقتی پیشنهاد کردند همسرت با تو خواهد آمد قبول نکردم. گفتم بماند تا مشکلش حل شود. رده نداشتم ولی در عمق مجاهد بودم و نمیخواستم او به تبع همسر من بودن به دنبال من کشیده شود. روانه پاریس شدم. در طول سه چهار ماه هر ماه یکبار مرا میخواستند و به بغداد می رفتم تا برخی کارها مثل دکلمه شعرها و ... را انجام بدهم. فروردین سال 1366 همسرم با امیر به پاریس آمدند. همسرم گفت به دستور خواهر مریم آمدیم.
رفت و آمدهای من به بغداد ادامه داشت. بعد از آمدن همسرم، من با رضا آزرش و مرضیه عهد نو و فرزندانشان سعید و محسن  و آذر یوسفی و همسرش جواد دو دانشجوی هوادار مجاهدین در فرانسه، در «مری سور اواز» در خانه ای که بنام پایگاه صفی یاری نامیده  می شد همخانه شدیم . خانواده آزرش ترک تبار و بسیار مهربان و دوست داشتنی بودند و برای همیشه این هموطنان آذربایجانی جای روشنی در ذهن من به خود اختصاص دادند و این همسایگی باعث شد که چند سال بعد پس از حمله آمریکا، امیر از هفت سالگی تا سیزده سالگی، به دور از من و مادرش که در پادگانهای ارتش آزادی بخش در عراق بودیم، در خانه آنها و بعنوان فرزند سوم تحت سرپرستی آنها باشد. آذر یوسفی با همسرش جواد فقط چند ماه زندگی کرد. هر دو به منطقه مرزی رفتند. جواد در عملیات فروغ جاویدان جانباخت و آذر تا سال 1372 در عراق ماند و بعد مجاهدین را ترک کرد.
**
 
 
در پاریس زندگی راحتی نداشتم و احساس میکردم که مبارزه را ترک کرده ام. با اعلام تشکیل ارتش آزادی بخش در سی خرداد سال شصت و شش، بخش عظیمی از تناقضات من حل شد. در پاریس پس از سرودن سرودی برای ارتش آزادی بخش و تنظیم سناریو برای یک نمایشنامه در همین رابطه بنام «چه باید کرد» که در حضور بیش از هزار تن اجرا شد به عراق برگشتم. لازم به یاد آوری است که نخستین سرود ارتش آزادی  را کمال رفعت صفائی( درگذشت 1373 پاریس) سرود. کمال در این هنگام در عراق مشغول مبارزه بود. نمایش چه باید کرد از جمله با بازیگری رضا آزرش و تعدادی دیگر که شماری از بازیگران و دست اندر کارانش از جمله بانوی فرانسوی « آنی ازبر» در عملیات فروغ جاویدان جانباختند چنان قوی و تکان دهنده اجرا شد که در یکی از صحنه ها که ماجرای شکنجه و کشتار درزندانهای خمینی را نشان میداد حال چند تن از تماشاچیان بد شد. این نمایش با یک نمایش کوچکتر موزیکال با شعری از من و نیز با سرودی کوبنده در ستایش مسعود رجوی با شعری از من و آهنگ موسیقیدان محمد شمس، با مطلع « نام رجوی پرچم خلق ایران» و در میان استقبال مهیج تماشاچیان در تئاتر بزرگ پاریس در حوالی ایستگاه مرکزی قطار «سن لازار» پایان یافت و از چند روز بعد مهاجرت هوادارن مجاهدین برای پیوستن به ارتش آزادی بخش شروع شد. جای من نیز دیگر پاریس نبود. افق باز شده بود. ویتنام، کوبا، چین و... در برابرم بود ما نیز همان استراتژی را داریم و اینک ارتشی داریم.
**
 
در بازگشت به سراغ جابرزاده رفتم و گفتم:
- نمی خواهم به پاریس برگردم. ولی نمی خواهم دیگر عضو باشم. یک نیمه بنگال و یک تختخواب و یک میز و صندلی به من بدهید. در نشستهای تحریریه و سیاسی وایدئولوزیک شرکت میکنم ولی در نشستهای تشکیلاتی نه. برای جنبش کار میکنم و اینطوری راحت ترم.
روز بعد جوابم را داد. قبول کردند و من ماندم و این دوران دورانی بسیار خوب در زندگی من بود. احساس تعادلی واقعی میکردم. رده نداشتم ولی همه چیز سر جایش بود. از کار خود لذت میبردم. با طبیعت و محیط پیرامونم احساس برادری داشتم. 
من زاده دشت کویر و سرزمین آفتاب و نخلها بودم. افقهای عراق، آن آفتاب وحشی، نخلها، مردم فقیر،برای من قابل قبولتر از اروپا بود. دو باره سلامت کامل روحی و جسمی خود را داشتم. غروبها در انتهای پایگاه در زمینی بسیار وسیع می دویدم . هوای بیرون می جوشید. نگاهبانان مسلسل به دست در هوای جوشان در برجکهایشان عرق میریختند. وقتی خسته میشدم زیر لب نام چند کهکشان را تکرار میکردم، «دورا دوس»، «آندرومدا»، و گاه نام خدای وحشی مغولان را «مونگکا تانگری» و نیرویم باز میگشت. سالها قبل در شبی زمستانی موقعی که تازه با هواداران مجاهدین اشنا شده بودم و مسلمانی به قواره شده و نماز خواندن و روزه گرفتن وعمل کردن به واجبات را شروع کرده بودم و بدون آنکه خودم بدانم در زمره اعضای شاخه ای از گروه «والعصر»  در آمده بودم به سراغ و خانه شیخی شوریده حال و صوفی مسلک و بسیار گسترده ذهن، حبیب الله آشوری رفتم. شیخ نهج البلاغه تفسیر میکرد و پای منبر و درسش حتی بچه های مارکسیست هم گاه سر و کله شان پیدا میشد. شبی شیخ در تفسیر نماز گفت:
عبادت یعنی پیوستن به خدا. کسی که نماز میخواند با نماز خواندن در حیطه اقتدار بی پایان او قرار میگیرد و در قدرت او سهیم میشود. نماز نیاز خدا نیست. نخواندنش باعث عذاب نیست. اینها مزخرفات است. بل نخواندنش غبن است و از دست دادن سهیم شدن و رفاقت و قربت با آن نیروی بی پایان، یعنی سهیم شدن در جاودانگی.
 از خانه شیخ که بیرون آمدم در کوچه های نیمه تاریک و قدیمی مشهد برف میبارید. من مست کلام شیخ بودم. دلم میخواست از شادی درک این کلام بگریم! خدا بی نیاز از نماز و عذاب است. بل میخواهد با او شریک شویم. چه خدائی! خدائی که با خدای دوران نوجوانی من در تضاد نبود و پس از آن کلمه خدا برای من تمام انرژی خدا را در خود داشت.
سی وهشت سال بعد از ان شب چندی پیش بیاد شیخ افتادم. و این رباعی را در انعکاس کلام و یاد او سرودم:
یک روز خدای هستی از سرمستی
تقسیم نمود خویش را در هستی
آنگاه نهان شد و جهان گشت خدا
از خرد و کلان در اوج یا در پستی
شیخ در دوران شاه هوادار مجاهدین و فدائیان بود و کلام معروفش این بود:
 
- آخوند یعنی جوهر تقطیر شده خریت که اگر یک قطره اش را به کوه دماوند بزنی روی دو پا ایستاده و عرعر خواهد کرد.
از شیخ سئوال کرده بودند
-  این که شدنی نیست
جواب داده بود :
- نمونه دارم. این کوه سربلند مردم را که به نماز جمعه آخوندها در دانشگاه میروند ببینید. میروند و قبل از نماز شعار میدهند مرگ بر آمریکا، و پیشنماز یک قطره از عصاره خریت را به آنها تزریق میکند و بیرون می آیند و در خیابانها شعار میدهند مرگ بر مجاهد مرگ بر فدائی!
 شیخ را در همان اوایل سال شصت در مجلس شورا دستگیر کردند و بردند و به رگبار مسلسل بستند و شیخ با عمامه خونین بر موهای پریشان و جای تیر خلاص بر شقیقه به سوی خدایش رفت . ولی کلام بلند او هنوز با من است اگر چه دیگر نماز نمی خوانم.
**
شاید با خواندن اینها تصور شود که من کمی دیوانه ام! ولی من شاعرم، پنهان نمیکنم که کلمات برای من خاصیتی جادوئی دارند، برای من هر کلمه حاوی انرژی چیزی است که مربوط به آنست. با کلمات تن و جان من تحریک میشود. دوست مشترک من و همسرم دختری جوان بنام بتول اسدی  دانشجوی رشته زمینشناسی دانشگاه مشهد بود که زیبائی درخشانش با موهای بلند قهوه ای تند و چشمانی به رنگ دو تکه زمرد با معصومیت کودکانه اش تکمیل میشد. او به من میگفت بابا و به همسرم میگفت مامان. من با خانواده اش و پدرش حاج آقا اسدی و مادرش افسانه و کسانش دوست بودم. سال پنجاه و هشت او با اسلام قلعه سری ازدواج کرد. نیمه های سال شصت او و همسرش دستگیر و در سن بیست و چهار و بیست و شش سالگی تیر باران شدند. بنا بر وصیت او و اسلام، اجساد آنها را به جنگلی بردند و در زیر درختی دفن کردند. کلمه بتول تا پیش از آشنائی با او برای من نامی کهنه و عربی و نازیبا بود و لی با او تبدیل به کلمه ای سرشار زیبائی شد. هر وقت کلمه بتول را میشنوم او را در این کلمه در ظهور میبینم می خواهم با این توضیح بگویم وقتی نام کهکشانها را تکرار میکردم احساس میکردم در نیروی آنها شریک میشوم و فریادی بر می آوردم و می دویدم. کف کرده و داغ، در پایگاه ارتش آزادی ، برای جنگیدن با جلادان، برای مردن، در کنار دلاورانی که دوستشان میداشتم، در صد متری من سکونتگاه مسعود و مریم رجوی قرار داشت، کسانی که دوستشان داشتم و می سرودمشان، با ایمان و اعتقاد و افتخار، آنان برای من نماد انسانی مردم و ایران بودند. راستی چه بهشتی در آن دوزخ پیرامون خود احساس میکردم.
**
 
وقتی که گفتم می خواهم در عراق بمانم به من گفتند همسرت به دلیل مسئولیتش در پاریس خواهد ماند. قبول کردم و او ماند. مدتی بعد در جریان حمله پلیس فرانسه به تعدادی از پایگاههای مجاهدین و تبعید تعدادی از اعضای مجاهدین به گابن  اعتصاب غذای سنگینی در پاریس شروع شد و او در زمره اعتصاب غذا کنندگان بود. اعتصاب به دراز کشید سی روز، چهل روز... به من گفتند برای دیدار او، شاید آخرین دیدار به پاریس برو. احتمال ادامه اعتصاب و مرگ وجود داشت. راه افتادم از بغداد به آلمان و از آنجا به پاریس. خوشبختانه اندکی بعد از ورود من به پاریس، دولت فرانسه قبول کرد تا اعضای مجاهدین را از گابن به پاریس برگرداند و اعتصاب تمام شد. شب او بازگشت. این زن ریز نقش و چالاک و سر زنده که در شرایط طبیعی بیش از پنجاه کیلو وزن نداشت پوستی بر استخوانی شده بود، ولی با همان شادابی همیشه و همان لبخند زوال ناپذیر. دستش را که گرفتم داغ داغ بود و تب داشت . امیر چهار ساله نمی دانست چه خبر است فکر میکرد یک نوع بازی است که مادرش و تعدادی دیگر شروع کرده اند. به عراق باز گشتم و آنها در پاریس ماندند. چند ماه بعد سرانجام آمدند و اندک زمانی بعد از ان عملیات فروغ جاویدان شروع شد. او خداحافظی کرد و بمیدان شتافت. من و تنی معدود ماندیم تا اخبار نبرد را بگوش مردم برسانیم. در آخرین روز پس از خداحافظی با علی زرکش و منصور بازرگان که هر دو مشتاقانه روانه میدان شدند، به سراغ محمد علی توحیدی مسئول بخش رفتم و گفتم:
 - من هم میخواهم بروم.
قبول نکرد و گفت :
در مرکز رادیو بغداد ما باید بمانیم و کار کنیم.
ماندیم و به مرکز اصلی رادیو رفتیم و کار کردیم . من درجا مینوشتم و می سرودم و به استودیو میرفتم و می خواندم:
ای شیر دلان چو رودی از خشم به پیش...
و صدای من و دیگران از رادیوهای رزمندگان در میدانهای خونین نبرد پخش میشد. روزدوم، عملیات به بن بست رسید. به پایگاه باز گشتیم. گفتند به گورستانی به حوالی کربلا برویم که ماشینهای حاوی اجساد می‌آیند و کسی برای تدفین نیست. رفتیم و کامیونها آمدند. آفتاب و ردیف اجساد خونین و تکه پاره و گورکنها که دسته جمعی زمین را حفر میکردند و فضائی غریب ایجاد کرده بودند. در زندگی خود بسا چیزها دیده بودم:
 جنازه و زندان و جسد، کشتار و زندان،
کشتار هفده شهریور و بخاک افتادن تیر خوردگان در کنار من و مجاهد شهید قاسم مهریزی‌زاده
 کشتار جمعه سیاه مشهد و متلاشی شدن مغز کسی بنام عنبرانی درست در یک قدمی من و ترشح خونش و تراشه های مغزش بر روی اور کت من در میدان مجسمه مشهد
دیدن تانکهائی که چرخیدند و دو سه تن از زنان تظاهر کننده را روبروی استانداری مشهد له کردند و چند لحظه بعد آتش زدن تانک وکشته شدن راننده  توسط یکی از روستائیان با داس
بر دار کشیدن دو تن از عناصر ساواک ز پا بر ستون مجسمه به زیر کشیده شاه در مشهد. عریان کردن و آتش زدن آنها
 
لینچ شدن سروان  جاودان یا جاوید قهرمان کاراته که در بیمارستان شاهرضای مشهد حاضر نشد مرگ بر شاه بگوید وبه نحو بیرحمانه و وحشیانه ای زیر ضربات لگد و مشت جمعیت کشته و لینچ شد و بعد هم جسد بیجانش را بر درختی بر دار آویختند.
زلزله طبس و سه روز بیرون کشیدن اجساد از زیر آوارها در سال 57 و بسیاری چیزهای دیگر ولی هیچکدام سنگینی انچه را که می دیدم نداشت.
برخی اجساد متلاشی شده بود. و آفتاب هول مرداد... در کنار جسدها راه میرفتم خجالت میکشیدم به دنبال همسرم بگردم و اندکی از این همه را در منظومه «بر اقیانوس سرد باد» نوشته‌ام. چند روز بعد مهدی تقوائی خبر داد که همسرم زنده است. بازگشت با بدنی پر ازترکش و همان لبخند.
**
 پس از سلسله نشستهائی که بعد از عملیات «فروغ جاویدان» بعنوان «عبور از تنگه» شهرت یافت و در آن نشستها علت شکست فروغ جاویدان نه شرایط سیاسی و نظامی بل ضعف اعضائی که چون شیر در نبردی نابرابر جنگیده بودند، بر آورد شد، یکبار برای مدت کوتاهی دوباره به عضویت مجاهدین در آمدم و با شروع طلاقهای جمعی و نوسانات من، دوباره تا مقطع خرداد 1372بعنوان هوادار مشغول فعالیت بودم.
**
درجریان جلسات طلاقهای جمعی که پس ازنشستهای «عبور از تنگه» و نشستهائی بنام نشستهای «امام زمان» و«صلیب» برگزار شد، در کشاکش دهها جلسه که گاه تا صبح ادامه می‌یافت تلاش این بود که با اهرمهای عشق  و اعتماد نیرومند ما به مسعود رجوی، و نفرتمان از ملایان حاکم، بجای عشق به همسر این عشق متوجه رهبران وبا باز یافتن عشق به مریم رجوی [و کار سترگ او در ظاهر کردن رهبر عقیدتی برما] بشود. میبایست کوشش کنیم تا از همسر خود نفرت پیدا کنیم و بقول رهبران یکدیگر را مانند استفراغ خشکیده ببینیم تا کاروان انقلاب از تنگه بگذرد. چرا این چنین بود. سالها طول کشید تا پرده ها بر افتد و من بفهمم ولی بسیار دیر شده بود.
من این را واقعی نمیدانستم. دلایلش را هم داشتم. عشق به انقلاب در تضاد با عشق به زنی یا مردی که دوست میداریم نیست و اکثریت ما این را در طول سالها نشان داده بودیم ولی مشکل مشکل رهبران بود و رهبران بدون این کنش و واکنش نمی توانستند به ما اعتماد کنند و کوشش این بود که با هر وسیله و محملی و با اتکا به اعتماد ما نیروی عشق به همسر را تبدیل به نیروی عشق به ر هبرنموده و با این تضمین که: کسی که از عواطف خود به سود رهبر بگذرد به رهبر پشت نخواهد کرد خیال خود را در شرایطی بسیار خطیر از متلاشی شدن تشکیلات آسوده کنند. امروز احساس من این است که رهبر خود به خویشتن اعتماد نداشت و به همین دلیل نمی‌توانست بدون قید و بندی این چنین به ما اعتماد کند. او اگر به خود اعتماد داشت میتوانست به ما نیز اعتماد کند و بداند که ما علیرغم هر مشکلی اگر صادقانه برخورد شود تا پایان خواهیم ایستاد. الگوی همیشگی رهبر حسین ابن علی است ولی اعتماد حسین به خود و لاجرم همراهانش چنان بود که بریدگان را با عزت روانه کرد و چنانکه میگویند علی اکبر را به حجله فرستاد. من دیگر مذهبی نیستم ولی زیبائی اینها را می فهمم.
چه میتوانستیم بکنیم. روبروی ما رژیم نفرت انگیز خمینی قرار داشت. پشت سر ما هفت رود خون و جسد کسانمان. دراین راستا در شب پنجشنبه بیست و یکم و ما ه دی سال هزار وسیصد وشصت و هشت پس از دو سه هفته نشست و کشاکش من و همسرم از جا برخاستیم یعنی به مدد سیاست و عشق و اعتماد برخیزانده شدیم و در جمعی سیصد نفره در حضور راهبران،  همسرم با واژه نهاده شده بر زبانش مرا «ملعون» و من با واژه نهاده شده بر زبانم او را «عفریته» خطاب کردم و انقلاب من و همسرم با لجن پاشیدن بر یک عشق ساده مهر تائید خورد و ما مطلقه شدیم. فردا صبح که به خانه رفتم تا وسایلم را جمع کنم دیدم تمام عکسهای مشترک ما یا پاره شده و یا از وسط قیچی شده است تا تمام خاطرات گذشته به نفع انقلاب نابود شود  اما این واقعی نبود.
**
 
ماهها بعد، چند روز پس از شهادت دکتر کاظم رجوی در سویس بدست تروریستهای خمینی من نامه ای به مسعود رجوی نوشتم
 و یاد آوری کردم که اگر پیش از این فقط این زن ده درصد ذهن مرا اشغال کرده بود اینک نود درصد ذهن مرا باخود دارد واین جدائی واقعی نیست و من فقط به مدد داروهای آرام بخش ایام را میگذرانم.
یاد آوری میکنم نه در جدائی سال شصت و دوری و بی خبری یکساله من از زنده بودن یا مردن همسرم در خانه های تیمی تهران، و چه در عملیات فروغ که او هم به میدان رفت و من یقین داشتم کشته شده است چنین وضعیتی را نداشتم. شرایط یاد شده منطق نیرومند و قابل قبول مبارزاتی خود را با خود داشتند، جنگیدن در خانه های تیمی تهران، یا جنگیدن در عملیات فروغ برای یک مجاهد غیر طبیعی نبود، ولی هضم این طلاق عجیب  و غریب از خوردن مشتی سنگ، در منطق و ذهن دشوار تر بود.
**
یادم نمیرود شبی و در جلسه ای که خانم رجوی درمقابل صدها رزمنده در حال تهاجم به مقوله عشق زن و مرد و حایل شدن این عشق میان عشق به ر هبر عقیدتی بود. و بارها این فراز مهوع تکرار شد که:
«زن گرفته‌اید تا مسئله جنیستان را حل کنید و آمده‌اید آن را سد راه وصل شدن به رهبری کرده اید».
 یاداشتی برای او نوشتم که:
مریم عزیز متوجه باشید شما دارید نه با جنسیت بلکه با فرهنگ عاشقانه ایران با حافظ و سعدی و خیام و مقوله عشق رو در رو میشوید و این خطرناک است. آخر با چنین منطقی تفاوت یک ازدواج عاشقانه که بنیاد جامعه بر آن استوار میشود با یک ماجراجوئی جنسی در خیابان و یا بدتر از آن با تهاجم یک جانور وحشی و شهوت زده به یک زن و تجاوز به او و تشفی جنسی خود، چیست؟ فرق اینان با این نمونه و این معشوق در شعر سعدی که میسراید
آنکه هلاک من همی خواهد  و من سلامتش
چیست
[ تاکید میکنم در آن هنگام من واقعا مریم را دوست داشتم. در مرداد سال 1361 از ترکیه تا وین دراتریش با او و خانواده مجاهد خلق مهدی تقوائی و همسرش ناهید تقوائی و دخترانش آمنه ، عاطفه و سوده همسفر بودم(قبل از این در سال شصت من مدتی با مهدی که استخوان رانش دو تکه شده بود و امکان مداوا نبود و بناچار درد میکشید در خانه ای تیمی در خانه شادروان مهندس اشراقی در شمال تهران همخانه و هر شب روز در انتظار آوار پاسداران بودیم) دختر دیگر مهدی تقوائی سمیه در این دوران در تهران در خانه های تیمی دستگیر شده و در چنگ سپاه بود. (توضیح: مهدی تقوائی از مجاهدین اولیه وازهمرزمان رضا رضائی بود و رضا در خانه او مورد تهاجم ساواک قرار گرفت و به شهادت رسید و مهدی دستگیر و تا انقلاب 57 در زندان بود. او و خانواده اش در سال 70 از مجاهدین جدا شدند. بعدها سمیه آزاد شد و سالها بعد در لندن به دلیل بیماری سرطان در گذشت. بانوی ارجمند ناهید تقوائی که مدتی نیز در جریان حمله دوم آمریکا در منطقه  و دره نوژول در بخش ترابری مسئولیت مرا بر عهده داشت در سال 2012 در لندن پس از دهسال جدال بابیماری درگذشت و کوچکترین دختر مهدی تقوائی که سی سال از عمر سی و هفت ساله اش را در میان مجاهدین گذرانده بود سر انجام در سال 2012 مجاهدین را ترک کرد)
 
 
 
در چند ماهی که در اتریش با تقوائی و خانواده اش بودم مریم مسئولیت رسیدگی به مجروحان را داشت و در این کار کوشش فراوان میکرد. من او را نه فقط به خاطر رفتار دوستانه و تلاشش در رسیدگی به بیماران بلکه بخاطر اینکه همسر مهدی ابریشمچی بالاترین مسئول مجاهد در زندان مشهد و به طور عاطفی سالها مراد من بود دوست داشتم. در دوران زندان احترام به ابریشمچی موجب شد تا من پیشنهاد بدون قید و شرط خروج از زندان را که به کوشش عموی متنفذ من شادروان منصور یغمائی به من داده شد رد کنم و در زندان بمانم. یکی از عموهایم آذر یغمائی از سرپرستان بازرسان شاهنشاهی و عموی کوچکتر من منصور،از معاونان برجسته وزارت دارائی بودند و هر دو تن به دلیل درستکاری درخشان و فساد ناپذیریشان سخت مورد احترام بوده و بسیاری از صاحب منصبان دوران شاه دوستشان داشتند و به دلیل همین نفوذ عموی کوچکتر توانست دستور آزادی مرا از نخست وزیر وقت امیر عباس هویدا بگیرد. من قبول نکردم. نماینده  شیخان رئیس ساواک مشهد و سرهنگ فرزین رئیس کل زندان با کمال تعجب میگفتند:
- ما هیچ تعهدی از تو نمی‌خواهیم. در زندان باز است بیا و برو . اصلا ما اشتباهی ترا دستگیر کرده‌ایم!
و من رد کردم و پنهان نمی‌کنم که یکی از اصلی‌ترین انگیزه‌های من دوست داشتن و سمپاتی نیرومندم به رفتار و شخصیت ابریشمچی بود و نه خواست شخصی، تا باعث شرمندگی مجاهدین و بخصوص ابریشمچی نشوم که این کار یعنی این نوع آزاد شدن بیسابقه بود و نیز توضیحی نداشت و باعث سرشکستگی مجاهدین نزد سایر گروههای سیاسی موجود در زندان می شد. پنهان نمیکنم و اشکارا میگویم اگر می‌دانستم که چند دهه بعد از آن و در این سالها چنین شرایطی را نظاره گر میشوم که در مقابل تمام آرمانهای جوانی من قد کشیده حتما و بلادرنگ از زندان شاه بیرون می‌آمدم و هرگز پشت سرم را نگاه نمیکردم. در فرصتی از زندان شاه خواهم نوشت.
**                            
مریم گاه به خانه محل اقامت ما، خانه(مادام گراف در خیابان وولف شانزن گاسه) در حوالی رودخانه دانوب می آمد. این خانه را علی و مهران از دانشجویان هوادار مجاهدین در وین برای ما اجاره کرده بودند. هر دو جوانانی بسیار با فرهنگ و خوشچهره بودند. مهران بعدها در کادر حفاظت مسعود رجوی انجام وظیفه مکرد و در عملیات فروغ جاویدان جان باخت و علی بعدها مجاهدین را ترک کرد.
در خانه مادام گراف مریم گاهی از من میخواست تا شعرهای تازه‌ام را برایش بخوانم. شعر «نماد نسل توفان» را که در ترکیه و در شهر استامبول برای مسعود رجوی سروده بودم بسیار دوست داشت و وقتی یکبار این شعر بلند را برایش خواندم از من خواست تا آن را دو بار آن را برایش بخوانم. در آن هنگام تحت تاثیر شروع مبارزه مسلحانه این شعر حماسی را سروده بودم ولی اگر همانروزها به اطرافم توجه کرده بودم می‌فهمیدم سازمان مجاهدین از چهار سوی ایران و پس از ضربات نوزده بهمن و دوازده اردیبهشت، منجمله از راه استامبول در حال عقب نشینی و مهاجرت است و در پی آمد شروع مبارزه مسلحانه زودرس او تمام سازمانهای سیاسی ایران در حال مهاجرت و خروج از ایرانند و برگی بسیار پیچیده  و منفی از تاریخ ایران به نفع خمینی مرتجع در حال ورق خوردن است که ما پس از سی و سه سال عوارض آن را میبینیم. به نظر من انگشت گذاشتن روی این مساله انگشت گذاشتن روی یکی از نقاط دردناک سیاسی حساس کارنامه آقای رجوی و دلیل بسیاری کنش و واکنشهای سیاسی و ایدئولوزیک و تشکیلاتی و منجمله پرواز تاریخساز و انقلاب ایدئولوژیک و ازدواج تاریخساز تا همین امروز و ماجرای ماندن در اشرف و حکایت لیبرتی است. بگذرم که این خود مقوله‌ای است که باید مستقلا به آن پرداخت تا دلیل بسیاری کنش واکنشها در سازمان مجاهدین روشن شود.

 پایان قسمت اول

منبع:دریچه‌زرد


اسماعیل وفا یغمایی

فهرست مطالب اسماعیل وفا یغمایی در سایت پژواک ایران 

*روزگار و سايه روشن هاي زندگي وشعرمهدي اخوان ثالث  [2017 Sep] 
*«پانته آ»،«صفیه»،«محمد»و«کورش» [2017 Aug] 
*‏ حماسه آریو برزن سردار دلاور و میهن پرست ایرانی  [2017 Aug] 
*جهنم در قرآن‎ [2017 Aug] 
*درود بر آزاده نامداری  [2017 Jul] 
* شاملـو شـاعـري جهـانـي [2017 Jul] 
*.تو پایدار بمان ای تمامت ایران  [2017 Jul] 
*تمامیت ارضی !  [2017 Jul] 
*بهشت و جهنم برترین پاسداران مدارهای جاذبه و اعتقاد [2017 Jul] 
* در سالگرد انقلاب کبیر فرانسه ترجمه تازه ای ازسرود مارسیز. [2017 Jul] 
*سند شماره یک‌ : قتل هولناک فاطمه بنت ربیعه در صدر اسلام  [2017 Jul] 
*عاشقانه های بی تاریخ. شماره های بیست و یکم تا سی ام [2017 Jun] 
* بپاس پیدا شدن چند خمره شراب از عهد ساسانی [2017 Jun] 
*ساقي نامه  [2017 Jun] 
*خلقی ست به تجربت کمر بر بسته ... پس از انتخابات  [2017 May] 
*غزل. مفهوم مردم. از دفترغزلها.  [2017 May] 
* غزلهای بی تاریخ  [2017 Apr] 
*نوعی استراتژی! شکلی از زندگی [2017 Apr] 
*خدا فروشان [2017 Apr] 
*تجربه [2017 Mar] 
*درخت باران گسار! سلام! آمد بهار!  [2017 Mar] 
*آمده نو بهار ومن باز گل بهاره ام. شعرهای بهاری [2017 Mar] 
*سروچون قامت تو قامت رعنا ننمود*  [2017 Mar] 
*ای تازه فقیه سخت دیر آمده ای [2017 Mar] 
*به پیشواز نوروز برویم غزل بهاری [2017 Mar] 
*نعلیات. چند رباعی [2017 Jan] 
*ترانه من بازخواهم گشت(آواز شیپورها)  [2017 Jan] 
*قصیده سفر [2016 Dec] 
*سمبل رحمت [2016 Dec] 
*نوئل و پایان سال میلادی خوش.عاشقانه زمستانی [2016 Dec] 
*پولاد و فرهنگ [2016 Dec] 
*زنده باد ما! [2016 Dec] 
*دعا [2016 Dec] 
*سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني [2016 Dec] 
*از رباعی‌ها [2016 Nov] 
*سه عاشقانه [2016 Nov] 
*به بهانه تولد هفتمین امام شیعیان موسی ابن جعفر [2016 Nov] 
* آنان که تنها نگران خود بودند [2016 Nov] 
*درود بر مردم!زنده باد کورش [2016 Nov] 
*روضه خوانهای قدیم و جدید و بشارت زنده بودن شیر!  [2016 Oct] 
*السلام علیک ومع السلامه یا ابا عبدالله  [2016 Oct] 
*کسی جان خود را نمی بوید [2016 Sep] 
*بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد  [2016 Sep] 
*با همگان.....(مانیفست) [2016 Aug] 
*کتیبه ای بر دیوار تاریکترین شب [2016 Aug] 
*سلسله امویان و سیمای واقعی معاویه و یزید بخش دوم  [2016 Aug] 
*آیا متناقض نمیشوید؟ [2016 Aug] 
*هیچ ایم ما شاعران!  [2016 Aug] 
*سلسله امویان و سیمای واقعی یزید و معاویه  [2016 Aug] 
*تمامیت ارضی ! [2016 Aug] 
*به خاطره شاپور بختیار  [2016 Aug] 
*کلمه بی معنای انسانیت  [2016 Jul] 
*جهنم همین جاست باور کنیم [2016 Jul] 
*خمینی مرد ! خمینی زنده است [2016 Jun] 
*معنای واقعی دیوث را ازمردم بپرسید [2016 May] 
*عاشقانه در ماهور. برای ایران. برای تمام مردم ایران. [2016 May] 
*سر ميزند دوباره خورشيد مهرباني [2016 May] 
*قـصـیده شـهرها [2016 May] 
*یادداشتی برای یک هموطن آذری  [2016 May] 
*از مادر خویشتن الی مادر خاک [2016 May] 
*تغییر قبله خواهم داد! [2016 May] 
*در ستایش حجاب  [2016 May] 
*گرامی باد روز کارگر.پتک اهنکوب محرومان شود عمامه کوب [2016 Apr] 
* خطابه متناقض و مغموم اول ماه مه  [2016 Apr] 
*در باره سفر یا دزدیدن صبری حسن پور در ترکیه و دو گزارش [2016 Apr] 
*شهیدانیم ما [2016 Apr] 
*شهادت اعضای مرکزیت مجاهدین ، چند نکته و یک سئوال [2016 Apr] 
*مرگ تبعیدی [2016 Apr] 
*پیش از آزادی [2016 Apr] 
*جهان آفرین، شیطان و خدا [2016 Apr] 
*رباعی‌های نوروزی [2016 Mar] 
*بهارانه خزانی [2016 Mar] 
*نوروزی دیگر [2016 Mar] 
*جشن چهارشنبه سوری خجسته باد. سرود آتش مقدس باستانی [2016 Mar] 
*شكوه يك خاطره در ستايش دكتر محمد مصدق [2016 Mar] 
*تمثيل حكيم اصفهانى ماجراى مرد بقال و حكايت انتخابات ملايان [2016 Feb] 
*امامزاده [2016 Feb] 
*در ستایش ارتداد  [2016 Feb] 
*به به از آفتاب عالمتاب [2016 Feb] 
*شاه شاه و خمینی خمینی است  [2016 Feb] 
*درود بر گلنسا! سلام بر داش ابرام! [2016 Jan] 
*مرگ. بخش چهارم رساله تائودا [2016 Jan] 
*ای مقصد حقیقت. در بدرقه عباس محمدرحیمی [2016 Jan] 
*در سفر عباس رحیمی. جانی بی جسد و نه جسدی بی جان  [2016 Jan] 
*سقوط و یادداشتی برای علی خراشادی [2016 Jan] 
*نوشته سقوط و تعدادی سئوال از نویسنده [2016 Jan] 
*میزند سر از البرز، آفتاب آزادي  [2016 Jan] 
*مسیح وهمه چیز فقط روی کاغذ. [2015 Dec] 
*نوئل و پایان سال میلادی خوش.عاشقانه زمستانی [2015 Dec] 
*به هیچ وجه تعجب نکنید [2015 Dec] 
*آخر سال و کمی مغز تکانی! که غم انگیزید ! [2015 Dec] 
*غزل های یلدا [2015 Dec] 
*سر بالین فقیهی بیدار [2015 Dec] 
*غزل.یکشب اگر... [2015 Dec] 
* شعری به یاد و برای یاران دلاوردانشگاه [2015 Dec] 
* قصیده کوچه باغی [2015 Dec] 
*حرفهای درست و دوربینی ستایش انگیز رئیس جمهور مقاومت ! [2015 Nov] 
*ظهور دوباره ضعفر جنی [2015 Nov] 
* زمزمه ای بر گور ساعدی. ترانه های مرگ [2015 Nov] 
* چكامه برای کشتگان راه آزادی شهیدان قتلهای زنجیره ای [2015 Nov] 
*خدافروشان [2015 Nov] 
* کلاه از سر بر میگیرم [2015 Nov] 
*آزادی ئی میخواهم که بنوشمش  [2015 Nov] 
*آش کشک خاله مریم وپاسخی کوتاه به بیست و چند مقاله! بخش اول [2015 Nov] 
* با ناخدا [2015 Nov] 
* ملت! ملت! همیشه سردار [2015 Nov] 
* تمام ماجرا. یک مقاله، یک سند و چند لینک [2015 Nov] 
*در ضرورت دشنام دادن و یک شعر؛ بیشرفم بیشرفم بیشرف [2015 Nov] 
*عاشقانه در ماهور. برای ایران. برای تمام مردم ایران [2015 Nov] 
*باز هم کشتار و نقش آفرینی تیغه های قیچی جنایت [2015 Oct] 
*موقعیت امام حسین از مبارزه اش با یزید سرچشمه نمیگیرد بلکه در پایه ناشی ازامامت اوست [2015 Oct] 
* منظومه کاروان.در سوگ شهیدان اشرف [2015 Oct] 
*یاداشتی کوتاه بر یک مقاله؛  [2015 Oct] 
* العشق اکبر [2015 Oct] 
* دو غزل پائیزی [2015 Oct] 
*موسیقی و آواز در دیدگاه اسلام. پیامبر وامامان شیعه  [2015 Oct] 
*زمزمه‌ای با «مرضیه»، در پنجمین سالگرد سفر آن عزیز [2015 Oct] 
* سرود مهرگانى [2015 Oct] 
*کعبه منو حاجی [2015 Sep] 
*سفر تلخ بی بازگشت کعبه [2015 Sep] 
*خزانی  [2015 Sep] 
*هنوز هجوم ادامه دارد  [2015 Sep] 
*سرود مهرگانى [2015 Sep] 
*و خویشتن را بنگر..... [2015 Sep] 
*خدا و انسان(غزل) ا [2015 Sep] 
*از زمزمه‌های ولگردی پیر که ترانه هم می‌سرود [2015 Sep] 
*شاعر رسمی شعرهایش را میخواند [2015 Sep] 
* چه بر جای مانده است؟ [2015 Sep] 
*هیچ ایم ما شاعران! [2015 Sep] 
* چهار رباعی [2015 Aug] 
*العشق اکبر. غزل [2015 Aug] 
*آخرين ترانه‌ي دو زناكار [2015 Aug] 
*غزل.در کوخ تنفروشان [2015 Aug] 
*در جواب یک رفیق سابق لر [2015 Aug] 
* امامزاده [2015 Aug] 
*قصیده تلخ معرفت [2015 Aug] 
*آخوندها! آخوندها [2015 Jul] 
*کتیبه ای بر دیوار تاریکترین شب [2015 Jul] 
*آدمی بسیارست [2015 Jul] 
*حجر الاحمر(سنگ سرخ) [2015 Jul] 
*شاملو شاعری جهانی - گفتگوی با اسماعیل وفا یغمائی  [2015 Jul] 
*دو مرثیه [2015 Jul] 
* کرد را میکشند اما کرد زنده است  [2015 Jul] 
*تبريك حافظ به مناسبت فرا رسيدن عيد فطر و سخنى چند از هنوز هم تنهائى حافظ  [2015 Jul] 
*پایان ماه رمضان بر روزه داران و روزه خواران مبارک باد  [2015 Jul] 
*اسلام دموکراتیک مطلقا وجود ندارد [2015 Jul] 
*عریضه شماره دوم ب. فراهانی و چند نکته [2015 Jul] 
*نگاهی به زندگی و روزگار ابوالحسن يغما جندقی  [2015 Jul] 
*غزلی از گذشته ها در سال 1349و ماه رمضانی در هفده سالگی [2015 Jul] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره19. در باره «تیمور نبی» پیغمبر اخیر الظهور در تاجیکستان و رعایت انصاف  [2015 Jul] 
* بیزارتر از داعشیان.... [2015 Jul] 
*دو ملودی [2015 Jul] 
* کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من [2015 Jul] 
*در رد ارتباط تاریخساز«حاجیه فاطمه اره» باوزیر مقتول قائم مقام فراهانی [2015 Jun] 
* غزل رمضان [2015 Jun] 
* فقط دوازده خط و نیم .شماره18. «پدودینی» ممنوع است! [2015 Jun] 
*با تمام رهبران [2015 Jun] 
* کتیبه ای بر دیوار تاریکترین شب [2015 Jun] 
* من هم استحقاق دعوت به ویلپنت را داشتم  [2015 Jun] 
*اگر پرچم آزادى... [2015 Jun] 
*نعلیات [2015 Jun] 
*جنبش! پانزده خرداد و بلاهت ما [2015 Jun] 
* غزل. خدای عاشقان [2015 Jun] 
*خدا و انسان(غزل) [2015 Jun] 
* فقط دوازده خط و نیم .شمارها 15 چرا خدا را باور داریم؟ [2015 May] 
* در ستایش تاختن [2015 May] 
*ساقي نامه [2015 May] 
*سه عاشقانه [2015 May] 
*اگر عشق گناه است [2015 May] 
*دو سر قافان [2015 May] 
*تقطیر و تغلیظ یک گنداب در یک قطره [2015 Apr] 
*آینه‌ها (۲) [2015 Apr] 
*آینه [2015 Apr] 
* غزل فراچکیدن [2015 Apr] 
* نگاهی به هستی شناسی مولاناجلال الدین محمد بلخی [2015 Apr] 
* زیباترین جنگاور جهان [2015 Apr] 
* ابوسعید ابی الخیر عارف انساندوست [2015 Apr] 
* قـصـیده شـهرها از مجموعه چهار فصل در طبیعت سوم [2015 Apr] 
*غزل [2015 Apr] 
* عاشقانه در ماهور [2015 Apr] 
*شش عاشقانه  [2015 Apr] 
*فقط دوازده خط و نیم و گاهی بیشترک. شماره 14. لطفا از الله و پیامبر بزرگوارش بپرسیم [2015 Mar] 
*عاشقانه. چو گسیو میگشائی [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره ۱۳ اسلام دموکراتیک مطلقا وجود ندارد [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره12تئوری آیه الله وحید و زیر سئوال رفتن قران [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره11 بزرگترین شاهکار آخوندها [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره 10.و جناب آقای مقلب القلوب والابصار [2015 Mar] 
*نوروزی دیگر [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره 9نوروز پیروز شکست ناپذیر [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .شماره 8 مهیب تر از مبارزه مسلحانه نبرد فلسفی است [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم. شماره ۶ و ۷ ؛ سرگذشت الله بخش‌های یک و دو  [2015 Mar] 
*غزل جهانخدائی [2015 Mar] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس .کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت چهاردهم)  [2015 Mar] 
*در باره رابطه حضرت حدث اصغر با جناب شقیقه [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم .اگر شیطان خدا بود؟. شماره 5  [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم در باره اعتقاد شماره 4 [2015 Mar] 
*تماشا کنید!با داعش تاریخ تکرار میشود و ما می توانیم بدانیم  [2015 Mar] 
*فقط دوازده خط و نیم (1)روز جهانی زن ربطی به رقیه و سکینه و فاطمه و... ندارد [2015 Mar] 
*هشت مارس وسه غزل در ستایش زنان ایران [2015 Mar] 
*هشت مارس .ماجرای سرودن ،سرود کاوه میهن، سرود زن و یادی از مرضیه [2015 Mar] 
*ترا دوست دارم ای محبوب [2015 Mar] 
*تو زیبائی ای میهن من [2015 Feb] 
*آغاز و پایان جهان [2015 Feb] 
* خدائی تازه خواهد زد هستی [2015 Feb] 
*میزند سر از البرز آفتاب آزادی [2015 Feb] 
*به به از آفتاب عالمتاب [2015 Feb] 
*لبان تلخ تو  [2015 Feb] 
*کمی هم لبخند و ارامش و یک ترانه. حاجی خیلی پیدا میشه تو دنیا [2015 Feb] 
*مثنوی گربه نامه. [2015 Feb] 
*آقایان! چند مترش باقی مانده. دقت کنید.  [2015 Jan] 
*ماجرای پیرمردی 120 ساله که قبل از پدرش متولد شده است  [2015 Jan] 
*چی بودیم؟ چی شدیم!! چی میشیم؟عکسی از مرحوم ملک عبدالله در دانشگاه نور  [2015 Jan] 
* یاداشت اسماعیل وفا یغمائی و اطلاعیه جدید کمیسیون شورای ملی مقاومت در مورد فرا خواندن به اقامه دعوا [2015 Jan] 
*یادداشتی برای دوستان [2015 Jan] 
*با من بیائین. از مجموعه شعرها و نوشته های خانه خانم مکنزی شماره 3  [2015 Jan] 
*دیباچه و در باره بلیندا مکنزی  [2015 Jan] 
*می توانیم فرض کنیم کمپ لیبرتی جابجا شده است !  [2015 Jan] 
*بعدا بیشتر توضیح خواهم داد شماره 2  [2015 Jan] 
*دایناسورها [2015 Jan] 
*سفر تلخ بی بازگشت کعبه [2015 Jan] 
*ضریح  [2015 Jan] 
*مرگ بر مصداقی اما زنده باد مصداقی [2015 Jan] 
*عاشقانه زمستانی [2015 Jan] 
*بیاد هوشنگ عیسی بیگلو . در نیستی شناورم و کیف میکنم  [2015 Jan] 
*چه مقتدرند مردگان از مجموعه منتشر نشده آتشکده)  [2015 Jan] 
* مسیح را تعریف کنید انشاءسال 2013 میلادی [2014 Dec] 
* غزل های یلدا  [2014 Dec] 
*منظومه نيايش نوئل  [2014 Dec] 
*امامت ملت و نه هیچ امام دیگر [2014 Dec] 
*غزل در ستایش ترکان ودرذم تجزیه طلبی! [2014 Dec] 
* بهانه زیستن.غزلیات بی تاریخ [2014 Dec] 
*شعری به یاد و برای یاران دلاوردانشگاه  [2014 Dec] 
*قصیده یائیه در سرنوشت فقیه و ولایتش [2014 Dec] 
*پیش از آزادی [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس .کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت چهاردهم)  [2014 Nov] 
* ز بهر ما زخدا دشنه ای بر آوردند [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت سیزدهم)  [2014 Nov] 
*بعد از این شبانه ها [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام (قسمت دوازدهم) [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت یازدهم) [2014 Nov] 
*عاشقانه [2014 Nov] 
*در برکشیدن شمشیر مینائی علیه همنشین بهار [2014 Nov] 
*لبان تلخ تو [2014 Nov] 
*عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازها  [2014 Nov] 
*درستايش رسالت [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا ( قسمت دهم )  [2014 Nov] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت نهم ) [2014 Oct] 
*شهر من باز به گل بشکفی و روح بهار [2014 Oct] 
*الا یا ایها الساقی [2014 Oct] 
* قصیده چاووشیه نونیه جمهوریه اسلامیه [2014 Oct] 
*مزموزما جهانست با آیه های روشن [2014 Oct] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا(قسمت هشتم) [2014 Oct] 
*غزل تازه. هوای تازه کجاست [2014 Oct] 
*مرگ تبعیدی [2014 Oct] 
*درکارگاه صبح [2014 Oct] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت هفتم) [2014 Oct] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت ششم )  [2014 Oct] 
*در این هوا که منم [2014 Oct] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت پنجم) [2014 Oct] 
*اى آزادى  [2014 Oct] 
*در ژرفا! بیاد محسن امیر اصلانی [2014 Sep] 
*سرود مهرگانى  [2014 Sep] 
*خــزانی [2014 Sep] 
*قـصـیده شـهرها - از مجموعه چهار فصل در طبیعت سوم [2014 Sep] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت چهارم) [2014 Sep] 
*لبان تلخ تو  [2014 Sep] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت سوم) [2014 Sep] 
*كي مهر خرد از دل شبگير برآيد [2014 Sep] 
*با داعشیان [2014 Sep] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا (قسمت دوم) [2014 Sep] 
*چاووشی قصیده چاووشیه نونیه جمهوریه اسلامیه [2014 Sep] 
*نیایش [2014 Sep] 
*«خارجه نشین!» [2014 Aug] 
*سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس. اسماعیل وفا یغمائی(قسمت اول) [2014 Aug] 
*مرثیه [2014 Aug] 
*بیزار تر از داعشیان....  [2014 Aug] 
*تائودا، پرنده کوچک و ببر مهربان.قسمت های اول تا چهارم [2014 Aug] 
*آینه [2014 Aug] 
*الا یا ایها الساقی [2014 Aug] 
*چند سفارش به نویسندگان فرامایه  [2014 Aug] 
*ملت! ملت! همیشه سردار [2014 Aug] 
*عاشقانه [2014 Aug] 
*غثیان (استفراغ) [2014 Aug] 
*واق واق سگان به زیر مهتاب جلیل [2014 Aug] 
* تبريك حافظ به مناسبت فرا رسيدن عيدفطر و سخنى چند از هنوز هم تنهائى حافظ  [2014 Jul] 
*هانا آرنت هم اطلاعاتی بوده است [2014 Jul] 
*سؤال [2014 Jul] 
*با ناخدا [2014 Jul] 
*اندر گسسته شدن بند دهان و بند تنبان [2014 Jul] 
*دعا [2014 Jul] 
*در ارتباط «زنده یادگودرزی» با «شادروان شقایقی» [2014 Jul] 
*شاید آینه ای لازم باشد [2014 Jul] 
*در ستایش ارتداد [2014 Jul] 
*تاملاتى آزاد، ناكافى،ساده وپراكنده در باره مذهب و لامذهبى [2014 Jul] 
*میخ محکم اسلام عزیز و واگذاری آن به مردم [2014 Jul] 
*سبیل هم سبیل مقاومت! [2014 Jun] 
*زنده باد شکاف! [2014 Jun] 
*با مشکل پیامبران چه باید کرد [2014 Jun] 
*کاردها می‌گریند [2014 Jun] 
*.شباهتها. عاطفه اقبال. مسیح علینژاد  [2014 Jun] 
*کی بود کی بود من نبودم  [2014 Jun] 
*یک شب اگر [2014 Jun] 
*با مشکل پیامبران چه باید کرد  [2014 Jun] 
*جنبش!پانزده خرداد و بلاهت ما [2014 Jun] 
*در قلب مردم [2014 Jun] 
*بخوان كه ابر سيه پاره پاره خواهد شد [2014 Jun] 
*چرا حیرت میکنیم! باور کنیم!  [2014 Jun] 
*خوشاسپیده دم سرخ [2014 May] 
*بازنویسی و خوانشی تازه از ترانه قدیمی یکی یه پوله خروس. زنده یاد جواد بدیع زاده [2014 May] 
*با گوش‌های کر [2014 May] 
*«بوي جوي موليانم آرزوست» [2014 May] 
*غزل یک شب اگر... [2014 May] 
*ساقی نامه [2014 May] 
*برای شما متاسف و غمگینم [2014 May] 
*عشق [2014 May] 
*خطابه متناقض ومغموم ومه آلود اول ماه مه [2014 May] 
*سرود انترناسیونال سرودی که همیشه پاکیزه است [2014 May] 
*باز هم لیبرتی و باز هم جان ساکنان لیبرتی [2014 Apr] 
*طعم روشنائی [2014 Apr] 
*تجربه [2014 Apr] 
*یادنامه بیستمین سالگرد سفرکمال رفعت صفائی(ک. صبحگاهان). شماره 1 [2014 Apr] 
*هوای تازه کجاست [2014 Apr] 
*وقتی همه چیز فراموش میشود [2014 Apr] 
*گوی مقدس [2014 Apr] 
*قصیده سنگشار [2014 Apr] 
*چه انتظار ؟بهاري نميرسد از راه [2014 Apr] 
*نوروز من توئی [2014 Mar] 
*بسوی بهار [2014 Mar] 
*خوابم به گل نشست و بهار آمدم به خواب [2014 Mar] 
*هوا شكفت و به جان جهان شراب چكيد [2014 Mar] 
*بهار عبا پوش [2014 Mar] 
*نوروزتان خوش باد [2014 Mar] 
*سرود نوروزی آتش مقدس باستانی  [2014 Mar] 
*به پیشواز بهار؛ غزل‌های بهاری شماره شش تا ده [2014 Mar] 
*آنکه عالم همه مست است ز رنگ وی و بویش [2014 Mar] 
*در خلوت زاهدان اثنی عشری [2014 Mar] 
*عاشقانه عریان بهاری [2014 Mar] 
*غزل بهاری شماره یک  [2014 Mar] 
*ترس سیاسی [2014 Mar] 
*آواز کولی‌ها [2014 Feb] 
*بازخوانی پنج نوشته به مناسبت سرکوب مجدد درویشان ایران توسط ارتجاع حاکم [2014 Feb] 
*مکاشفه [2014 Feb] 
*پنج غزل عاشقانه. پیشکش به اهل دل و عشق [2014 Feb] 
*خدائی تازه خواهد زاد، هستی [2014 Feb] 
*درباره مقوله امام وامامت وامامواره ها درتشيع! [2014 Feb] 
*اگر روزی واقعا انقلاب شد [2014 Feb] 
*عاشقانه در ماهور. برای ایران. برای تمام مردم ایران [2014 Jan] 
*آلترناتیوی که از دفاع درست و توضیح عاجز است [2014 Jan] 
*هوای تازه کجاست  [2014 Jan] 
*کتیبه ای بر دیوار تاریک ترین شب [2014 Jan] 
*میتوانیم فرض کنیم کمپ لیبرتی جابجا شده است ! [2014 Jan] 
*اجلاس دو روزه شورا ی ملی مقاومت و دو کلمه از مادرعروس [2014 Jan] 
* در بدرقه رضا مرزبان [2014 Jan] 
*زیرا باد می‌وزد [2014 Jan] 
*نگران مباش! [2014 Jan] 
*اگر مرگ نبود  [2014 Jan] 
*پنج مکاشفه [2014 Jan] 
*برای مزید اطلاع و شناخت؛ شاهکار هنری جدید گروه «فنان ابو محمد» [2014 Jan] 
*عاقبت نيم شبي مست زره مي‌آئي.از دفتر غزلها [2013 Dec] 
*مسیح را تعریف کنید انشاءسال 2013 میلادی [2013 Dec] 
*تسلیتی تکراری و بیفایده! و یا تبریک [2013 Dec] 
*در دفاع از قهرمانان در زنجیر ویکی دو نکته در مورد ایرج مصداقی  [2013 Dec] 
*سه سروده .طعم روشنائی [2013 Dec] 
*نيايش نوئل  [2013 Dec] 
*مژده! سر زد از البرز، آفتاب آزادي [2013 Dec] 
*غزل های یلدا [2013 Dec] 
*آواز شیپورها( من باز خواهم گشت) [2013 Dec] 
*و حدیث پیرامونیان هفت حصار [2013 Dec] 
*پایان اعتصاب غذا. تبریک عام، و تبریک خاص! به آقایان قصیم و روحانی ! [2013 Dec] 
*نگاهی به هستی شناسی مولاناجلال الدین محمد بلخی [2013 Dec] 
*ابراز نگرانی [2013 Dec] 
*غزل. [2013 Dec] 
*معجزه! و شرمنده از بی ایمانی خود [2013 Dec] 
*دعا  [2013 Dec] 
*هنوز سرودتان را مى خوانم  [2013 Dec] 
*سه گفتگو در باره شانزده آذر اسماعیل وفا یغمائی. م. ساقی  [2013 Dec] 
*در ستایش تاختن [2013 Dec] 
*هفت حصار [2013 Dec] 
*یک درخواست و یک جواب و نظر شادروان استاد معین [2013 Nov] 
*درخواست از دوستان [2013 Nov] 
*واژگونانیم برچنگک به قصابان بگو  [2013 Nov] 
*اعتصاب غذا خبر جدید [2013 Nov] 
*دیریست، دریغا [2013 Nov] 
*بیماران عقیدتی [2013 Nov] 
*محبت نیست جز در ده نشینان!  [2013 Nov] 
*اما باران خواهد بارید [2013 Nov] 
*لطفا در باره امام حسین دهانتان را ببندید [2013 Nov] 
*غزل.در کوخ تنفروشان [2013 Nov] 
*ای تازه فقیه سخت دیر آمده ای [2013 Nov] 
*آخرین دیدار و گفتگو با مرضیه [2013 Nov] 
*چند شعر در زندگی و مرگ ابراهیم آل اسحاق [2013 Nov] 
*ساختار ، واشاره ای به ماجرای سعید جمالی  [2013 Oct] 
*و دیریست، دریغا؛ درنظاره چهلمین روز اعتصاب غذا [2013 Oct] 
*اگر مرگ نبود [2013 Oct] 
*سخنرانی در مقابل کشتزاری که گاوها در آن میچرند [2013 Oct] 
*سر بالین فقیهی بیدار؛ نگاهی گذرا به برخی سایه روشن های زندگی آیه الله منتظری [2013 Sep] 
*در خیل خائنان [2013 Sep] 
*آتش تاریک [2013 Sep] 
*یاداشتی در باره درد نامه استاد حمید رضا طاهر زاده! [2013 Sep] 
*اگر پرچم آزادی... [2013 Sep] 
*پیش از آنکه کشتار ششم انجام گیرد [2013 Sep] 
*نگذاریم یعنی نگذارید بچه های اشرف کشته شوند [2013 Sep] 
*منظومه کاروان- در سوگ شهیدان اشرف [2013 Sep] 
*من این سوگ بزرگ را هرگز نمی‌توانم هضم کنم [2013 Sep] 
*از زورخانه خواجه خضر تا زورخانه سیاست وچرخ قجری یاداشتی بر یاداشت آقای جلال گنجه ای  [2013 Aug] 
*عق ام گرفته است (برای ایرج مصداقی) [2013 Aug] 
*باز هم تهدید [2013 Aug] 
*در معنا و مفهوم بند از بند جدا کردن [2013 Aug] 
*الا یا ایها الساقی [2013 Aug] 
*باور کنید اعضا و هواداران مجاهدین گوسفند نیستند  [2013 Aug] 
*نگذاریم یعنی نگذارید بچه های اشرف کشته شوند [2013 Aug] 
*اى آزادى… [2013 Jul] 
*دوستان سابق! بخود آئید [2013 Jul] 
*با اسلام عزیز چه باید کرد و چه نباید کرد [2013 Jul] 
*مراد علی و مرید علی تاملی در پدیده مراد علیگری ومرید علیگری در سیاست [2013 Jul] 
*به یاد شهید راه آزادی علی امیر کبیر یغمایی  [2013 Jun] 
*من باب اطلاع..برهای تازه باغ! [2013 Jun] 
*پاسخ به دو سئوال و وقتی ته قضیه بالا می‌آید [2013 Jun] 
*تداعی ها طرحی از سیمای یک مجاهد و یادی از مهدی افتخاری [2013 Jun] 
*باز خوانی یک نامه(پاسخ نامه اول خانم اکرم حبیب خانی) و درنگی بر برخی نکات [2013 Jun] 
*اطلاعیه. ممنوعیت پخش آثار من از رسانه های مجاهدین و شورا ورسانه های وابسته [2013 Jun] 
*نامه خانم اكرم حبيب‌خاني به كميسر عالي حقوق بشر [2013 Jun] 
*توضیحی بر یک یاداشت دیگر  [2013 Jun] 
*پنج نامه [2013 Jun] 
*یک نامه و مشتی خاطره. اسماعیل وفا یغمائی [2013 Jun] 
*یا اکرم حبیب خانی زنده است؟ ۲ [2013 May] 
*آیا اکرم حبیب خانی زنده است؟ ۱ [2013 May] 
*چاووشی [2013 May] 
*دردناک، مضحک، خطرناک  [2013 Apr] 
*تو پایدار بمان ای تمامت ایران [2013 Mar] 
*معنای کلام هستی [2013 Mar] 
*واقعیت تاریخ ایران و دیدگاههای آقای بنی طرف [2013 Mar] 
*آیا می شود حرف زد؟ [2013 Feb] 
*  [2013 Feb] 
*مسیح را تعریف کنید [2012 Dec] 
*به پایان میرسد ای دوست هستی [2012 Dec] 
*شانزده آذر: چهار گفتگو در باره جنبش دانشجوئی [2012 Dec] 
*عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازها [2012 Nov] 
*بن بست تن شکست و فراخای جان رسید [2012 Nov] 
*در درگذشت احمد قابل [2012 Oct] 
*از زمزمه های ولگردی پیر که ترانه هم میسرود [2012 Oct] 
*رباعیات؛ ای تازه فقیه سخت دیر آمده ای [2012 Jul] 
*اگر مرگ نبود [2012 Jul] 
*جماع الوداع ووداع الجماع [2012 Jul] 
*پیش از آنکه ساکنان اشرف کشتار شوند به یاریشان برخیزیم [2011 Nov] 
*نگذاریم یعنی نگذارید بچه های اشرف کشته شوند [2011 Nov] 
*حقیقت ساده [2011 Oct] 
*تخم اشتباه [2011 Aug] 
*سخنرانی در مقابل کشتزاری که گاوها در آن میچرند [2011 Jul] 
* در رازهای پیروزی و دوام مقام معظم بی زوال ولایت [2011 Jul] 
*باور، تناقض و یک مسئله هندسی [2011 Jun] 
*با تمام رهبران [2011 Jun] 
*فرمانده فتح الله.در بدرقه مجاهد قهرمان فرمانده و چریک ارتجاع سوز مجاهد مهدی افتخاری [2011 Jun] 
*چهار خرداد [2011 May] 
*توجه به چند نکته ساده [2011 May] 
*منظومه کاروان [2011 Apr] 
*به بهانه سخنان دکتر هزار خانی و سخنی با خانم رجوی [2011 Apr] 
*ننگ و نفرت بر قاتلان فرزندان مجاهد و مبارز مردم ایران [2011 Apr] 
*تاملاتی ساده و پراکنده در باره مذهب و لامذهبی  [2011 Jan] 
*گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی( قسمت چهارم) [2010 Dec] 
*شانزده آذر: گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی(3) [2010 Dec] 
*شانزده آذر، گفتگوی م. ساقی با اسماعیل وفا یغمائی(2)  [2010 Dec] 
*شانزده آذر، گفتگوی م. ساقی، با اسماعیل وفا یغمائی [2010 Dec] 
*یادداشتی بر یادداشت همنشین بهار [2010 Nov] 
*من باب اطلاع [2010 Nov] 
*مرگ می آید که ما را نو کند [2010 Nov] 
*مگر راهی جز مردن؟ [2010 Nov] 
*آی ابراهیم.... [2010 Nov] 
*ابراهیم آل اسحاق به معبود پیوست  [2010 Nov] 
*فرهاد هم به خواب شیرین رفت [2010 Nov] 
*خاتون (به یاد مرضیه) [2010 Oct] 
*غزل در خاکسپاری مرضیه بی مرگ [2010 Oct] 
*در بدرقه بانوی بزرگ تبعیدیان و پناهندگان سیاسی، مادر کوشالی [2010 Sep] 
*خداینامک (بخش نخست) تاملاتی پراکنده در باره مفهوم خدا [2010 Sep] 
* سفرت خوش ستار! [2010 Sep] 
*تجربه [2010 Sep] 
*موجودات فضائی و نظرات پرفسور هاوکینگ بنده! [2010 May] 
*ماجرای نقاب و برقع و صدور کثافات مکتبی [2010 Apr] 
*در شانزدهمین سالگرد سفر کمال رفعت صفایی [2010 Apr] 
*«درس شناخت» ، «همبستگی ملی» و اهالی «آواتار»! [2010 Mar] 
*چند خاطره ومن بلوچها را دوست دارم [2010 Feb] 
*بکوشیم! واگر نه بفکر «تعدادی رهبر» باشیم [2010 Feb] 
*مقداری توضیح واضحات... [2010 Feb] 
*یا زلزلت الزلزال!، یا اخرجت الاثقال! [2010 Jan] 
*سر بالین فقیهی بیدار [2010 Jan] 
*یاداشت و توضیحی کوتاه [2009 Dec] 
*ملایان بر لب باغچه نعنا! [2009 Nov] 
*دواسلام متضاد! یا مسلمانان متضاد؟ [2009 Oct] 
*هفت شعر تازه [2009 Oct] 
*در رهائی از میان فک تمساح وپس از آن [2009 Oct] 
*پایان ماه رمضان بر روزه داران و روزه خواران مبارک باشد [2009 Sep] 
*در زیر قناره های قصابان [2009 Sep] 
*در چگونگی انواع ایستادن و نشستن و خوابیدن [2009 Sep] 
*کودتای پاسداران و ایرانی تحت حاکمیت نظامیان؟! [2009 Sep] 
*کجا ایستاده ایم؟ [2009 Aug] 
*قبل و بعد از اعتصاب غذا و برخی نکات [2009 Aug] 
*عاشورای ایرانی و نگاهی به برخی چشم اندازها [2009 Aug] 
*از سه شنبه تا شنبه و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف (بخش دوم)  [2009 Aug] 
*از سه شنبه تا شنبه و نگاهی به حدیث خونین شهر اشرف [2009 Aug] 
*دو شعر برای شهیدان اشرف  [2009 Jul] 
*قصیده میر حسینیه موسویه [2009 Jul] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر-گفتگوهای سری دوم - قسمت دهم  [2009 Jul] 
*رهبران کجایید  [2009 Jul] 
*این یه انقلابه [2009 Jun] 
*نه ! «ندا» نمرده است [2009 Jun] 
*بپاس حرمت و شرف ملت ایران [2009 Jun] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر [2009 Jun] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر- قسمت ششم (ادامه زنان)  [2009 Apr] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر- قسمت پنجم زنان [2009 Mar] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر- قسمت چهارم  [2009 Mar] 
*اگر روزي واقعا انقلاب شد [2009 Feb] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر (۳)  [2009 Feb] 
*گفتگو با اسماعیل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر (۲) [2009 Feb] 
*گفتگو با اسماییل وفایغمایی، شاعر ، نویسنده و پژوهشگر (۱) [2009 Feb] 
*در مقدارکی تامل کردن در عمق قضایا و توجه به سر کلفت قضیه! [2008 Dec] 
*ماجرای سخنرانی خاتمی و داستان کربلائی اسلام و آغوش باز ایران [2008 Dec] 
*در باره آخوندها آخوندی قضاوت نکنیم [2008 Oct] 
*گفتگو با اسماعیل وفا یغمایی در موضوع مذهب، حکومت مذهبی، قدیسان و....  [2008 Mar] 
*شاه ، شاه! و خمینی، خمینی است! [2008 Feb] 
*آی آدمها [2008 Feb]