چند سروده کوتاه
خالد بایزیدی

چندسروده ی تازه از:خالدبایزیدی(دلیر)
1-
خوشه گندمی!
رویای گرسنه ای رامی دید
صبح که بیدارشد
کارگران سیلورادید
که به سیلومی برنداش؟!؟!
2-
عاشقی شوریده حال
خودرا
به پاهای «باد»بست
تاکه اورا
به پیش دلداده اش ببرد؟!؟!
3-
پیرمردی!
روی نیمکت پارک
موهای سپیداش را
به«باد»می سپرد
ودست درکمرمرگ
تانگومی رقصید؟!؟!
4-
کبوتری پروازش را
به تعویق انداخت
گاه که دید:
آسمان بارعدوبرقی
عطسه زد؟!؟!
5-
عطردرکیف اش
نفس می کشد
گل دریقه ی پیرهن اش
شکوفه می زند
«باد»درزلفهایش درازمی کشد
من نیزدرحسرت عطروگل وباد
به خواب می روم
تاکه شاید...
تورابخواب ببینم؟!؟!
6-
گاه که خنده برلبانت می شکفد
گل درگلدانی تنها
قهه قهه به بهارمی پیوندد؟!؟!
7-
رودخانه ای گل آلود
درزلالی نگاهش
دوش گرفت
وسپس به دریاپیوست
وآنگاه
دریا...
دریا...
ماهی درنگاهش
شنامی کرد؟!؟!
8-
درجبهه ای گریلایی
کفش های ماه رامی پوشید
تاکه تاریکی راه را
فتح کند؟!؟!
9-
شاهینی مرد
کوه بغض کرد
بهارتصمیم گرفت
درسوگ اش
تابهاری دیگرریش اش را
اصلاح نکند؟!؟!
10-
اناری به زردی گرائید
گاه که دید:
مرگ چاقویش را
تیزمی کند
تاکه سرخی دانه دانه هایش را
به زردی افق بسپارد؟!؟!
11-
دیکتاتوری!
آنقدرزیست تاکه
صندلی اش بوگرفت
تاکه نفرت وننگ
تابوت اش شد؟!؟!
12-
صندلی ای!
خودرابه آتش کشید
گاه که دید:
دکتاتوری می خواهد
رویش بنشیند
آنگاه جنگل همه درختهایش را
به نام اش کرد؟!؟!

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی