چند شعر و طرح
خالد بایزیدی

 
1-
کاش!
ماهی ای می بودم 
درچشمان آبی دریایی ات
2-
ماهی که به خشکی رسید
دریا!...
یاغی وسرکش
هی موج موج می زد
تاکه اورا
ازساحل به چشمان آبی اش
بازگرداند
3-
من وشب!
همدم دیرینه همیم
هردو
سرشارازشبهای سیاه
درنگاه چشمان زیبای ماه
تاکه به سپیده بگوئیم:
سیاهی نشان ازسپیدی دارد
4-
درغربت!
سیگارم راباخورشید
روشن می کنم
وباابرومه نیزخاموش
5-
پروانه هاکه میمیرند
روح شان شاعرانی می شوند
درکره زمین
6-
به توکه می اندیشم
زنبورعسلی
روی شانه هایم می نشیند
ومن غرق درکندوی نگاهت
7-
دیشب !
آسمان دنبالم می کرد
چون ستاره ای را
ازآسمان اش
ربوده بودم
8-
خداوند!
زیبایی گل را
به زن تزریق کرده
ازاین روست...
که همیشه گل را
به زن هدیه می دارند
9-
گاهی من وزندگی
اینقدرمست می شویم
که درکوچه پس کوچه هایش
به همدیگرتنه می زنیم
10-
من نمی دانم:
ازچه غمگینم
گاه که می بینم
روزی شادروانم
11-
کسی که می خواست:
خودکشی کند
عزرائیل برایش
کف می زذ
12-
به مادرم گفته بودم:
مرابه نام صدانکند
تاکه عزرائیل
به نامم نخواند
13-
زنبورعسلی
روی گلهای پیرهن ات نشست
ومن نیز...
غرق درشیله ی لبان عسلی ات
14-
عرق سردی!
روی جبین عزرائیل نشست
گاه که می خواست:
جان مادری رابگیرد
15-
ازتوکه جداشدم
برگ زردی
روی شانه هایم نشست
16-
پروانه آهسته وآرام
گام برمی داشت
که مبادا!
صدای پاهایش
خواب پدرم رابیاشوبد
17-
پیراهن هایش
اینقدرگلداربودند
که زنبورعسل
اتاق خواب اش را
لانه خودکرده بودند
18-
خوش به حال پروانه ها
که پیش ازاینکه
پیرشوندمی میرند
وهیچ وقت فرصت پیدانمی کنند
که به پیری به اندیشند
19-
شب زن زیبایی است
باچادری مشکی 
وپیراهنی ازستارگان
وصورتی ازماه
20-
زمستان!
بادانه دانه های برف اش
صلح را
بتصویرمی کشد
21-
زمستان !
چه پشیمان بود
که دانه دانه های برف اش را
برشهری فرونشاند
که پیرهن سپیداش را
درخون نشاندند
22-
توکه رفتی
چون ابربهاران
درکاسه آسمان
کرورکرورگریستم
وتاآمدن ات
درنگاه بارانی ام بانتظارت نشستم
23-
وقتی که رفتی
صدای پایت
نوای مرغ سحررا
درگوشم نواخت
24-
درکوچه پس کوچه های غربت
به دنبال سرزمین
گم شده ام می گردم
25-
مدیون آئینه ام
که هروقت می روی
تصویرات را
درتنهایی ام نشانم می دهد
26-
مرگ اجازه نداد
موهای سپید پدرم در«باد»
کشیده شود
27-
تنهایی ام را
دربرکه ای بخاک می سپارم
وبرکه رانیز...درتنهایی ام
28-
سالهاست که رفته ای
اماهنوزم!
نخستین نگاهت 
بامن است
نه توپیرشده ای
ونه من
29-
وقتی که چشمانت رامی بندی
جهان درتاریکی
فرومی روذ
وقتی که چشمانت رامی گشایی
افتاب چه زیبامی تابد
30-
فقط باران می تواند:
گریه هایم را
درقطره قطره هایش
به امانت نگهدارد
31-
پرنده که میمیرد
آسمان قفس آبی اش را
به استقبال مهمان اش
باستارگان
نزئین می کند
32-
گاه که به زندگی می اندیشم
چراغ قرمزمرگ
مدام چشمک می زند
به مرگ که نیزفکرمی کنم
زندگی بامرگ
دست به یقه می شود؟!؟!                   

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی