پنج شعرکوتاه
خالد بایزیدی


بارش آفتاب
ازتنهائی
جام غریبی ام را
پر می کنم
وسیگاری را
روشن!...

.............................................
پشت پنجره صدای ابرها
صدای پای باران را می شنوم
از صدای رعد و بر ق آسمان
بخود می آیم و می بینم:
بر سر مزار مادرم 
چه زیبا !
آفتاب می بارد
............................................................
مادر
مادرم می گوید:
تو بزرگ شدی
اما غم های من اینک
یک سر و گردن از تو
بلند تراند؟!
.................................................
طرح
آب دریا
که شورمی شود
در می یابیم
که مادری
درین حوالی
گریسته است
......................................................
طرح
دریا را
ازآن روی دوست می دارم
که چون چشم مادرم
مدام خیس است

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی