چند کوتاه سروده برای پروین صدیقی
خالد بایزیدی

 
1-
هیج جای تعجب نیست
که من روزی
درین ازدحام
گم شوم...
من باچشمان خوددیده ام:
هزاران هزارنفر
درین ازدحام
دل ووچشمشان
جسم ووجانشان
روح وونفسشان
یک یک گم شده اند
بدون آن که کسی...
آن رادیده باشد؟؟!!
 
2-
قراربراین بود
باآرزوهایم زندگی کنم
اماافسوس
قاتلان آفتاب
هرگز!
نگذاشتند؟؟!!
 
3-
پنجاه سال!
از خزان عمرم می گذرد
امااکنون نیز...
نه زندگی بمن عادت کرده
نه من به او
هردوتایمان 
هروقت رووبروی هم می شویم
بیزار از یکدیگر
رویمان را از هم برمی گردانیم
 
4-
کبوتران!
دوست داشتن را
فراموش نکرده اند
این کاخ نشینان هستند
که دوست داشتن را
از خاطرانسانها
زدوده اند؟؟!!
 
5-
در زندگی!
هیچ وقت نزیسته ام
برای همین نیز...
من وزندگی
برای همدیگربیگانه ایم؟؟!!
 
6-
کاشکی!
ازبدو زایش
می دانستم:
که این زندگی
پیرهنی چرکین است
تاکه من برای همیشه ازتن خود
بیرون می آوردم؟؟!!
 
7-
کاشکی!
زندگی توپ فوتبالی می بود
که فقط
باآن بازی می کردم؟؟!!
 
8-
امروزهم
همانند فردا
برای بدست آوردن
لقمه ای نان
پشتم خمیده شد
ومن 
باعرق جبین ام نوشتم:
آی زندگی کجائید؟
«نان مراکشت»؟؟!!
 
9-
سالهای سال است
که من
سیه پوش آرزوهایم هستم
چون همه شان
قبل ازاینکه
پیرشوند
م...
ی..
م...
ی...
ر...
ن...
د...؟؟!!
 
10-
به پدرم گفتم:
پدرجان!
مواظب ام باش...
روزی فرامی رسد
که من
درکوچه پس خیابانهای سرزمین خویش
گم شوم...
اماتو!
قهقه...می خندیدی ومی گفتی:
مگرمی شود؟
کسی درمیان خواهران وبرادران خویش
گم شود؟؟!

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی