خاطرات خانه زندگان (قسمت چهارم) درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.
همنشین بهار

 
خاطرات خانه زندگان قصّه نیست، نردبان است.
نردبان آسمان. آسمانِ نهانِ درون که در ژرفا و پهناوری کم از آسمان برون نیست.
 
***
 
در بخش پیش با اشاره به دستگیری‌ام در اردیبهشت سال ۵۳ شرح دادم که ساواک اهواز پس از بازجویی‌های اوّلیه، پرونده‌ را به تهران فرستاد و دو مأمور شهربانی مرا با قطار به تهران و کمیته مشترک ضد خرابکاری بردند...
در بدو ورود به کمیته مشترک (چه بسا بر اثر اشتباه خودم که لبخند می‌زدم)، با لگدهای پیاپی بر نقاط حسّاس بدنم نقش بر زمین شدم و درحالیکه از شّدت درد ناله می‌کردم، نگهبان مرا به طبقه هم کف بند یک کشید و به سلّول تنگ و تاریکی انداخت.
........................................
آواز حزین زن زندانی...
سرم سیاهی می‌رفت و تا به سلّول رسیدم افتادم زمین. درد و کوفتگی آزارم می‌داد. هرکاری کردم دراز بکشم نشد. درد نمی‌گذاشت. مثل سجده نماز، سرم را بر زمین گذاشتم و با دست‌هایم شکمم را محکم گرفتم تا به خیال خودم درد کاهش یابد.
دقایقی بعد با ترس و لرز بلند شدم در زدم امّا جوابی نشنیدم. انگار همه جا سوت و کور بود. آواز حزین یک زن از سلّولهای دیگر به گوش می‌رسید. خیلی حزین.
نمی‌دانم چه مدّت گذشت که در باز شد و شخص سیاه چهره و آبله رویی گفت کاسه‌ات را بیار تا بهت سوپ بدم. لیوانت را هم بده. گفتم خیلی خیلی درد دارم. گفت می‌ری می‌شاشی خوب می‌شه. کاسه و لیوانت را بیار. گفتم کاسه و لیوان ندارم. گفت داری. گفتم اینجا از بس تاریکه چیزی دیده نمیشه.
نگاهی به توری فلزی بالای در انداخت و گفت لامپ این سلّول‌ انگار سوخته. بعد چراغ قوّه‌اش را انداخت و گفت اوناهاش. کنار پتو. بردار بیار.
گفتم ساعت چنده؟ گفت وقت شامه بگیر بخور تا ببرمت دستشویی. بعد با اشاره به یک سرپیچ آب که در سلّول قرار داشت و بسته شده بود، گفت اینجا، همین سلّول که تو هستی قبلاً توالت بود.
چای تیره و شیرین را سرکشیدم اما یکی دوقاشق سوپ بیشتر نتوانستم بخورم.
کمی بعد آمد و گفت بیا برو دستشویی. تا ۲۰ می‌شمارم باید بیرون باشی. چشمانم را نبست.
توالت تقریباً چسبیده به سلّولم بود.
او می‌شمرد یک، دو، سه....
صدا زدم سرکار می‌شه لطفاً بیشتر بنشینم؟
گفت تا ۲۵. جَل باش. جَل باش.
تا گفت «جّل باش» فکر کردم حتماً مثل خودم دهاتی است که به جای عجله کن یا زود باش می‌گه «جَل باش»
یه جورایی به او احساس نزدیکی کردم.
تندتند می‌شمرد ولی من هرکاری می‌کردم نمی‌توانستم ادرار کنم.
اومدم بیرون. گفت دیدی گفتم درست می‌شه. گفتم درست نشد. اصلاً نتونستم... جای لگد‌ها درد می‌کنه.
پرسید کجا لگد خورده؟ گفتم زانو، شکم و زیرشکمم. گفت خوب بود خربزه نخوری که پای لرزش ننشینی. برگشتیم به طرف سلّول.
گفتم کی دوباره می‌تونم دستشویی برم؟ گفت با خدا است. کاسه که داری. اگه ناچار شدی ازش استفاده کن. گفتم همین کاسه غذا؟ گفت بعله.
........................................
ماهی سیاه کوچولو، سرخ می‌شود.
کمی با خودم دعوا کردم که مگه چی شده؟ خب هفت هشت تا لگد که بیشتر نخوردی...
تو که لحاف عافیت و بستر رفاه و راحت می‌خواستی غلط کردی به این وادی پا گذاشتی. باید می‌دونستی چشیدن جرعه رنج و درد اوّلین مرحله آن است.
فردا صبح یک نگهبان دیگه در را باز کرد و گفت می‌ریم بهداری.
...
در کمیته مشترک بند‌ها توسط یک هشتی به فلکه‌ای متصّل می‌شد که دور تا دور آن اتاق‌های مختلف قرار داشت با حیاطی مدّور و حوضی گرد.
کنار یک راهرو که بعداً فهمیدم به حمّام راه دارد، بهداری قرار داشت.
در اتاق بهداری یک پیرمرد که به او دکتر می‌گفتند با یک پماد زردرنگ جلو آمد و پرسید پانسمانیه؟
نگهبان گفت نه.
گفت پس برای چی آوردی؟ جواب داد دیروز «شاش بند» شده بود. شایدم «قور» شده و زد زیر خنده... (قور= فتق = Hernia)
جای لگد‌ها را نشون دادم و گفتم خیلی درد دارم. پیرمرد گفت منکه دکتر نیستم امّا شاید مثانه‌ات پر بوده و پاره شده، ادرار وارد قسمت‌های شکم شده و به همین خاطر درد داری ممکنه عفونی هم ‌بشه. به آقای دکتر بگو. شاید قبول کنه بری بیمارستان. بعدا فهمیدم منظورش از آقای دکتر، بازجو است (بازجو‌ها بهمدیگر دکتر می‌گفتند.)
پیرمرد که گویا تزریقاتچی بود چند قرص نوالژین و آسپرین داد به نگهبان و گفت اگه درد شدید داشت چند ساعت یکبار یکیشا بهش بده.
برگشتیم سلّول، لامپ ضعیف در توری فلزی بالای سلّول روشن شد. خیلی خوشحال شدم. برایم حکم خورشید را داشت. روی دیوار سلّول با خط بدی «والعصر» نوشته شده بود. والعصر ان الانسان لفی خسر.
همچنین «این نیز بگذرد»، و «شب سمور گذشت و لب تنور گذشت»
کنار در هم نوشته شده بود ماهی سیاه کوچولو، سرخ می‌شود. ماهی سیاه کوچولو سرخ است.
........................................
داعیه انقلابیگری و روشنگری نداشتم.
بهار بود امّا سلّول بسیار سرد. در زدم و گفتم می‌شه یه پتوی دیگه به من بدین. نگهبان غر زد مگه اینجا خونه خاله است؟ نخیر نمی‌شه. امّا کمی بعد یک پتوی چرکی انداخت توی سلّول. آنروز گذشت.
از صدای حزین آن زن دیگر خبری نبود. در عوض داد و قال و فریادهای مبهمی از دور به گوش می‌رسید.
...
فردا یکی آمد و با عجله چشمانم را بست و دوان دوان برد در‌‌‌‌ همان حیاط. امّا انگار بهداری نرفت و یه جای دیگه پیچید. سر پیچ، ناگهان با یک پس گردنی مواجه شدم. پرسیدم اینجا بهداری است؟ یک نفر گفت اینجا بهداری نیست شازده.
ناگهان منو خواباندند روی یک تخت و دست و پایم را بستند و شروع کردند به شلّاق زدن. بدون اینکه یک کلمه حرف بزنند.
وقتی کابل می‌زدند می‌مردم و زنده می‌شدم. اصلاً نمی‌گفتند داستان چیست. وحشت کرده بودم. خیلی می‌ترسیدم. نمی‌دانستم برای چی می‌زنند. یه چیزی شبیه متکّا جلوی دهنم بود. تا برداشتند داد زدم برا چی منو می‌زنین؟ برا چی منو می‌زنین؟ یکی می‌گفت خودت می‌دونی و دوباره می‌زد. واقعاً نمی‌دونستم چه چیز مشخّصی از من می‌خواهند. برای اینکه من جزو هیچ گروه و سازمان و تشکیلاتی نبودم، داعیه مجاهدت و انقلابیگری، یا روشنفکری و روشنگری هم نداشتم، حالا هم ندارم و در هیچ تظاهرات و اعتصابی هم دستگیر نشده بودم.
بعد از کابل زدن منو دور حوض فلکه دواندند و به ماهیچه‌های پا‌هایم تند تند شلّاق زدند...
به ناله افتادم و آخر کار زمین خوردم.
نگهبان رفت یک فرقون آورد. منو داخل اون گذاشت و به سلّول برد و گفت اگه ترا دور حیاط نمی‌دواندند بیچاره می‌شدی. اون برات خوب بود. در سلّول اگه تونستی راه برو. حتما راه برو.
ترا وادار می‌کردند روی پا‌ها بدودی تا جریان خون متوقّف نشه و فشار کمتری به کلیه‌ات بیاید.
وسطای شب به دستشویی نیاز داشتم. هرچه درزدم کسی باز نکرد. ساعتی تحمّل کردم امّا در ناحیه مثانه درد شدیدی آزارم می‌داد. مجبور شدم از کاسه غذا استفاده کنم.
........................................
چقدر بوی بدی می‌دی. برو اون وَر‌تر وایسا
فردا صبح یک نگهبان بدعُنقی در را باز کرد و گفت دستشویی.
کاسه را برداشتم تا آنجا خالی کنم و بشویم. وسط راهرو از من گرفت و ناگهان پاشید روی سرم و کّر و کّر خندید. بغض گلویم را گرفته بود. گفتم من نماز می‌خونم. آخه این چه کاریه؟ اشک در چشمانم جمع شده بود.
ساعتی بعد آمد که بریم بهداری به پاهات پماد بزنند. آن پیرمرد تا جلوی من آمد بینی‌اش را گرفت و گفت اَح اَح چقدر بوی بدی می‌دی. برو اون ور‌تر وایسا... برو اون ور‌تر.
وقتی برگشتیم. نگهبان گفت بچه کجایی؟ گفتم گلپایگان. گفت عطر و گلابی را که بهت پاشیدم به دل نگیر و بعد با خنده گفت اینجا شهر شهر فرنگه از همه رنگه. گفتم نه، اینجا شهر فرنگ نیست. هر کی به هر کیه. گفت حالا می‌ری حمّام و ‌تر و تمیز می‌شی.
او آنروز با من کمی کنار آمد. چون وقتی در سلّول شعری را زمزمه می‌کردم در را باز کرد و به جای اینکه دعوا کند گفت تو باید آوازه خون می‌شدی و می‌رفتی وردست اکبر گلپا. نه اینکه خرابکار بشی و شاش رو سرت بریزند. پرسید چی بود می‌خوندی؟ سرود مورود که نبود؟ گفتم نه قصیده یکی از شاعران قدیم به اسم منوچهری. گفت بخون ببینم. گفتم باشه دفعه دیگه. می‌ترسیدم بهانه کنه کشیده بشم زیر هشت. گفت ناز نکن. بخون. من هم کمی بلند‌تر خواندم:
الا یا خیمگی خیمه فروهل
که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل
تبیره زن بزد طبل نخستین
شتربانان فروبندند محمل
نماز شام نزدیک است و امشب
مه و خورشید را بینم مقابل
من و تو غافلیم و ماه و خورشید
بر این گردون گردان نیست غافل
نگارین منا برگرد و مگری
که کار عاشقان را نیست حاصل
........................................
یالله بگو ببینم پروخورف کیست؟
بعد از ظهر‌‌ همان روز متاسفانه همون فردی که چند روز پیش با عجله چشمانم را بست و دوان دوان برد، در را باز کرد و دوباره مرا با خودش برد. انگار به قتلگاه می‌رفتم. ترس (ترس از مجهول که نمی‌دانی برای چی و به کجا ترا می‌برند) احاطه‌ام کرده بود.،
دم اتاق به اصطلاح تمشیت ‌رسیدیم. یکی ‌گفت بخواب مادر قحبه. روزی ۳۰ تا شلاق، جیره داری. لام تا کام حرف نمی‌زدند. فقط فحش می‌دادند و می‌زدند.
پا‌هایم چرک کرده بود و می‌ترسیدم بهداری برم. چون اتاق شکنجه هم همانجا‌ها بود.
از آن به بعد دچار هماتوری شدم و ادرارم با کمی خون همراه بود.
چند روز گذشت و کسی سراغم نیامد تا اینکه یک شب در باز شد و یک نفر که قیافه مغولی داشت در را باز کرد و گفت اسمت چیه؟
گفتم محمّد.
- محمّد چی؟
محمّد جعفری
- چرا دروغ می‌گی؟ ترا با اسمی دیگه صدا می‌زنند.
خب آقا یاسر حالا آدم شدی؟ صداش آشنا بود. شاید در اتاق تمشیت (شکنجه) شنیده بودم.
با ترس و لرز گفتم من واقعاً نمی‌دونم شما از من چی می‌خواین. فقط می‌زننین.
گفت خوب کاری می‌کنیم می‌زنیم. تا نباشد چوب‌تر، فرمان نبرد کُرّه خر
یالله بگو ببینم پروخورف کیست و چند بار او را دیدی و به چه منظور؟ و عکسش در اتاق تو برای چی بود؟
خیلی خوشحال شدم و پیش خودم گفتم حالا توضیح می‌دم و قال قضیه کنده می‌شه و راحت می‌شم.
گفتم فقط عکس او نیست، عکس «چارلز تونز» و «دکتر علی جوان» و خیلی‌های دیگه را هم داشتم. گفت فعلاً به اون یک سؤال جواب بده. پروخورف کیست و چند بار او را دیدی و به چه منظور؟
گفتم اهل شوروی است.
یقه‌ام را گرفت و محکم زد توی گوشم و داد زد...، منم می‌دونم مال شوروی است بی‌پدر و مادر، تو چه رابطه‌ای با روس‌ها داری؟ اصلا او کیست؟ چه کاره است؟
گفتم الکساندر پورخورف برنده جایزه نوبل فیزیک است...
سرم داد کشید که خر خودتی مادر سگ. درست جواب بده.
گفتم خب برید بپرسید اینکه کاری نداره.
- کجا اونا دیدی؟
یکی دوبار به طور تصادفی در سمپوزیوم لیزر که در دانشگاه اصفهان برگزار شد.
گفت آره ارواح بابات. «اراداویرنامه» چیه که در اتاقت در مشهد پیدا شده...؟
جواب دادم آرداویرافنامه از نوشته‌های پهلوی دوران ساسانی است که از پیش از اسلام بجا مانده‌، داستان‌ یک قدیّس است به نام «ارداویراف»
پرسید ارداویرافنامه را کی نوشته؟
گفتم اطلاع ندارم. فقط می‌دونم استاد رشید یاسمی در باره آن تحقیق کرده...
پرسید بسیار خوب بگو ببینم تو آنرا به چه کسانی دادی؟
پاسخ دادم من آنرا به کسی نداده‌ام.
گفت مادر قحبه. پوروخورف علی شریعتی است و تو او را در مشهد دیدی. آرادویراف نامه هم اسم رمز نامه‌ای است که او برای احسان (پسرش) نوشته و تو آنرا همه جا تکثیر کردی. بیچاره‌ات می‌کنم. در را بست و رفت.
........................................
هروقت خواستی اعتراف کنی انگشتت را بیار بالا
فردا صبح دوباره مرا به‌‌‌‌ همان اتاق بردند و شروع به زدن کردند. گفتند هروقت خواستی اعتراف کنی انگشتت را بیار بالا. چون روی زخم قبلی می‌زدند. احساس می‌کردم پاهام آتیش گرفته، سرسام گرفتم. یه جایی طاقتم طاق شد. بلند گریستم و انگشتم را بالا آوردم.
گفتم بله بله پورخوروف اسم رمز دکتر علی شریعتی است و آرداویرنامه هم اسم رمز نامه احسان.
گفت حالا شدی بچّه آدم. دوباره دور حیاط دواندند و بعد بردند توی سلّول. درد مثانه و لگدهای روز اوّل را از یاد بردم! احساس بی‌پناهی می‌کردم. واقعش پورخروف و آرادویراف نامه اسم رمز کسی نبود و من درست به او گفته بودم. گفتم خدایا چه گیری افتادم. اینجا کجاست؟ کاش هیچوقت آرداویراف نامه را دست نویس نکرده بودم.
چند روز بعد دوباره سر و کلّه آن شخص که چهره مغولی داشت پیدا شد. من از او واقعاً می‌ترسیدم.
مهربون شده بود. گفت ما با تو اصلاً مسئله‌ای نداریم.
شخصی علیه تو گزارش کرده و درواقع او به تو لگد و کابل زده نه ما. این زخم پات و هردردی که داری و خواهی داشت زیر سر اون بابا است. اون فرد همین جا در کمیته زندانی است. می‌برندت دم در سلّولش (اسم ایشان را برد) بلند بلند باید بگی فلانی، فلانی تو باعث دستگیری من شدی... ولی باید بلند بگی. در این صورت ممکنه آزاد بشی.
بهم خیلی برخورد. گفتم این کارا دور از مروّته و من نمی‌کنم. به آرامی گفت خیلی خری.
گفتم من منظورم عناد نیست. گفت عناده، تعصّبه حیوون. بدبخت بیچاره کدوّم مروّت؟ من می‌خواستم کمکت کنم آزاد بشی. پس بمون تا موهات مثل دندونات سفید بشه. در را بست و رفت.
........................................
محکم به دیوار تکیه می‌دادم و می‌لرزیدم.
در کمیته مشترک فریاد کسانیکه شکنجه می‌شدند، صداهای وحشتناک (براستی وحشتناک) سکوت بند را درهم می‌شکست و من اینگونه مواقع خودم را محکم به دیوار تکیه می‌دادم و می‌لرزیدم. دعا می‌کردم زندانی زیر شکنجه جان بدهد، جان بدهد و راحت شود. هیچکس (هیچکس) جز آنکه مستمع آن فریادهای هولناک بوده باشد، نمی‌فهمد من چه می‌گویم حتی اگر خدای فهم باشد.
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
یک بار دیگر بانگ زن تا بر پرم بر هل اتی
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا می​خوانیم گفتا برون از جان و جا
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
فریاد زندانیان زیر شکنجه های هولناک، بار‌ها و بار‌ها در کمیته مشترک شنیده می‌شد، بخصوص بعد از نیمه شب.
...
یک روز داشتم برای خودم سوره بروج را زمزمه می‌کردم که در باز شد و یک ییرمردی را آوردند سلّول من. خیلی خوشحال شدم. گفت مرا از زابل با هواپیما به اینجا آوردند. روحانی هستم و اسمم محمد تقی حسینی طباطبایی است.
وقتی پاهای مرا دید بلند گریه کرد. پشت سرهم می‌گفت خدا لعنتشون بکنه. قوم الظالمین... قوم الظالمین...
شرح داد که شخصی به اسم «دکتر میرهادی» زیر شکنجه اسمش را گفته ولی از او دلخور نبود. می‌گفت او زیر فشار این پدر سوخته‌ها چاره‌ای نداشته. اشکال ندارد. آن روحانی زابلی انسان بسیار نیکی بود.
فردا او را هم بردند و کابل زدند. وقتی برگشت می‌لنگید و می‌نالید... (وی بعد از انقلاب در انفجار ۷ تیر در دفتر حزب جمهوری اسلامی تکّه پاره شد. هروقت بیادش می‌افتم بی‌اختیار درخود می‌روم)
بگذریم...
........................................
اگه یادش بود می‌نوشت گلپایگان
یک روز مرا صدا زدند. امّا به جای طبقه همکف بردند طبقه سوّم. چشمبندم را که نگهبان باز کرد یک مرد قوی هیکل و بلندقدی گفت بشین روی اون صندلی. از اون صندلی‌ها بود که جلوش دسته داشت و می‌شد روش نوشت. اسم آن شخص آقای متقّی بود. (پرویز متقّی)
تا نشستم آمد بالای سرم و گفت چه خبر، چه اتر؟ می‌خواستم از عطر و گلابی که نگهبان بر سرم پاشید تعریف کنم امّا خودم را کنترل کردم و پیش خودم فکر کردم شاید اون نگهبان سربرخود انجام داده، دلم نمی‌آمد برایش بزنم.
دوباره پرسید چه خبر، چه اتر؟
گفتم من شوق و ذوقی جز تحصیل علم نداشتم امّا اینجا با برخوردهای عجیبی روبرو می‌شوم و به پا‌هایم اشاره کردم.
حرفم را قطع کرد و به آرامی گفت: هرچه این چند روز دیدی و شنیدی فراموش فراموش کن. بشین تمام و کمال نامه دکتر شریعتی به احسان را که خود پسرش به تو داده توضیح بده و بگو با اون نامه چکار کردی و به چه کسانی دادی. ببین ما سیر تا پیاز این مسئله را می‌دونیم و حتی می‌دونیم که.... (مطالبی را گفت که جز یک نفر هیچکس دیگر از من نشنیده بود)...
***
انصافاً برخورد آن بازجو مؤدّب و محترم بود. شاید خیلی‌های دیگر را زده بود و سخت هم زده بود. امّا با من برخورد بدی نکرد. حتّی احساس کردم به نحوی می‌خواهد کمکم می‌کند. پیش از آنکه بنویسم به نکات ریزی اشاره کرد و گفت بیبین ما همه این‌ها را می‌دانیم. هیچکدام را از قلم نیانداز. بنویس و بدون در باره تو کسی گزارش کرده و او حتّی به اشتباه تو را اهل بهبهان معرفی نموده، حالیته؟ باور کن اگه یادش بود می‌نوشت گلپایگان...، انکار و تعصب بی‌فایده است. بنویس.
........................................
حسینی گلپایگانی است و نام اصلی‌اش شعبانی
باری از غم روی دلم بود با اینحال همان‌ها را که گفت با شاخ و برگ نوشتم. خواند و گفت تا اینجا که درست نوشتی. ولی بیشتر بنویس.
در پاسخ به این پرسش که نامه را به چه کسانی داده‌ام. تمام هوش و حواس خودم را جمع کردم تا رّد کسی را ندهم و هیچکس با من دستگیر نشود. (که نشد)
نوشتم با فروش کیف و قلمم به یکی از زائرین امّام رضا (در صحن اسماعیل طلا) ۳۰ تومان دستم را گرفت و با آن از نامه دکتر به احسان ۶ کپی گرفتم (که واقعیّت داشت) و نوشتم بعد کپی نامه را به ۶ نفر داده‌ام. به یک دانش آموز، یک دانشجو، یک طلبه و...
متاسفانه متاسفانه نامشان را نمی‌دانم ولی چهره آن‌ها را دقیقاً دقیقاً به خاطر دارم. گفت چرا اسمشان را نمی‌دانی؟ گفتم نمی‌پرسیدم. گفت چرا اسمشون را نمی‌دونی؟ گفتم من نمی‌پرسیدم. صلاح نمی‌دونستم بپرسم.
گفت: آهان پس تو کار مخفی می‌کردی چرا نمی‌پرسیدی؟ حتماً پس حالیت بود. خودت می‌دونستی حین عمل چکار می‌کنی که اسم طرف را نمی‌پرسیدی که مثلاً اطلاعات کمتری داشته باشی؟ هان؟...
گفتم ولی قیافه اشان را کاملاً بیاد دارم. اگه بخواین دقیق می‌نویسم. گفت بسیار خوب بنویس و شکل ظاهری آن‌ها را یکی یکی شرح بده.
در ذهن خودم قیافه ۶ نفر از کسانی را که می‌شناختم و اصلاً اهل فعالیت سیاسی نبودند و دوتاشون مرده بودند و سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند مجّسم کردم و دقیق چهره‌ها را توضیح می‌دادم. هفته‌های بعد چندین بار این پرسش تکرار شد و من‌‌‌‌ همان پاسخ را بی‌کم و کاست نوشتم.
نمی‌دونم. شاید موضوع برای بازجو اهمیّتی نداشت اگرنه ول کن نبود. خلاصه پاپیچ من نشد و به خیرگذشت. از پورخوروف و آرداریف نامه هم دیگه هیچکس، هیچ حرفی به میان نیاورد.
گفت می‌دونی نامه احسان بیشتز از همه آثار دیگر دکتر شریعتی تکثیر شده است؟
...
در اتاق وی تهرانی، منوچهری، هوشنگ و حسینی سرک می‌کشیدند. (نه برای کار من، با بازجو کار داشتند. می‌آمدند و می‌رفتند.)
یادم می‌آید که منوچهری می‌لنگید و همه شون به جز حسینی و هوشنگ چهره آرامی داشتند و انگار نه انگار که زندانیان زیادی زیر دست و پایشان له شده است. بخصوص تهرانی و منوچهری خیلی آرام بودند.
برایم عجیب بود که همدیگر را با فحش خار مادر (خواهر و مادر) صدا می‌زدند. شاید این فحش‌ها بین خودشان رمز بود، نمی‌دانم. فحشهای خیلی بدبد می‌دادند. بدتر از هرزه.
یکبار درحالیکه می‌لرزیدم به حسینی که کنار صندلی‌ام نشسته بود و سیگار می‌کشید، گفتم آقای حسینی لطفاً منو دیگه نزنین.
گفت من کی تو را زدم؟ کس دیگه‌ای زده. اصلاً ترا تا حالا نزدم مگر اینکه اگر آقای دکتر بگه و اشاره به بازجو کرد. او هم واکنشی نشان نداد. من آنوقت نمی‌دونستم که حسینی گلپایگانی است و نام اصلی‌اش شعبانی.
........................................
شوک الکتریکی با آپولو
بازجو در بازگشتم به سلّول گفت گمان نمی‌کنم آزاد بشی. تا اونجا که من شنیدم راه پیش پات گذاشته شد امّا خودت نخواستی... خودت نمی‌خوای. می‌دونستم منظورش چی بود. امّا من اهل بی‌مروتی نبودم. به زور هم منو می‌بردند دم آن سلّول، محال بود حرف دلخواه آن‌ها را بزنم. شاید آیه‌ای از قرآن می‌خواندم، شاید یک شعر می‌خواندم. نمی‌دونم ولی مطمئنم آن کار را نمی‌کردم.
آنروز منو به سلّول خودم برنگرداندند و بعد از تراشیدن سرم به شکل چهار راه، بردند بند ۵ در یک اتاق بزرگ. آنجا دانشجوی کردی بود از دانشکده کشاورزی کرج به اسم «طیّب سیادتی»
پا‌هایش مثل من زخمی بود ولی تا سرم را دید خندید و گفت اینا این بازی‌ها را برای چی در می‌آرند؟ سرت خیلی خنده دار شده...(و بلند بلند خندید.)
تازه سلام و علیک کرده بودیم که صدایش زدند. رفت. دیرکرد دیرکرد، دیرکرد و وقتی آمد رنگ از رخسارش پریده بود. مدام می‌لرزید. با دستگاه موسوّم به آپولو شوک الکتریکی شده بود...
........................................
حوض کمیته مشترک، شکنجه‌گاه یدکی و سرپائی
کمیته مشترک که بعد از قصر از قدیمی‌ترین زندانهای ایران است با سه طبقه و شش بند مجزّا و اتاق‌ها و سلّولهای گوناگون، در اطراف دایره‌ای به شعاع هشت متر بنا شده است،
در داخل همین دایره حوض بزرگی ساخته‌اند که از قدیم و ندیم حکم شکنجه‌گاه یدکی و سرپائی داشت و هرگاه شکنجه گران عشقشان می‌کشید برخی از زندانیان زیر بازجوئی را حتی در سرمای زمستان داخل آن انداخته پوتین باران می‌کردند تا به قول خودشان مثل موش آب کشیده حالشان جا بیاید.
این حوض داستان‌ها دارد، ‌گاه گردن زندانیان را روی پاشوره آن می‌گذاشتند و با پوتین فشار می‌دادند، زندانی را وادار می‌کردند دور حوض بدود و بازجویان با شلاق به دنبالش می‌افتادند،
یک زندانی به نام «سیروس نجفی» از هم‌پرونده‌های «ابوذر ورداسبی» مجبور می‌شد دور حیاط با پاهای زخمی بدود و صدای خروس در بیآورد. زندانیان دیگری مجبور می‌شدند عوعو کنند یا صدای الاغ درآورند و عَرعَر سربدهند و بازجو شلاق می‌زد و کیف می‌کرد.
........................................
پیشینه زندان فلکه به سال۱۳۱۱برمی گردد.
پیشینه زندان فلکه که بعد‌ها زندان زنان، کمیته مشترک ضد خرابکاری، بند سه هزار، و بالاخره توحید لقب گرفت، به سال ۱۳۱۱ هجری شمسی برمی گردد. در آن سال به دستور رضا شاه بنای ساختمانی به منظور نگهداری زندانیان عادی با نام توقیفخانه با طراحی و نظارت آلمان‌ها آغاز شد که در سال ۱۳۱۶ به اتمام رسید.
سبک معماری این شکنجه‌گاه مخوف، درهای آهنی یقور که هنگام باز و بسته شدن غیژ و غیژ می‌کند، دیوارک‌های بیست سانتی جلوی در‌ها، سلّولهای انفرادی سرد و مرموز، اتاق شکنجه‌ای که عمداً سقف آنرا برداشته‌اند تا فریاد زندانیان در تمامی بند‌ها بپیچد وایجاد رعب کند و نیز میله ‌های آهنی که به شکل S «اس ـ اس» در سرتاسر جلوی بالکن‌ها تا سقف نصب شده و... همه و همه جای پای فاشیست‌ها را نشان می‌دهد.
........................................
شهربانی و ساواک هووی همدیگر بودند.
تا پیش از دهه پنجاه، ساواک، اداره ضداطلاعات ارتش، شهربانی، و سایر مراکز اطلاعاتی رژیم شاه همه سربرخود بودند و به تنهائی اهداف اطلاعاتی و امنیّتی خود را دنبال می‌کردند. به ویژه شهربانی و ساواک هووی همدیگر بودند و پشت سر هم صفحه می‌گذاشتند.
ناهماهنگی و چندگانگی سازمانهای اطلاعاتی به اصطکاک سازمانهای عمل کننده دامن می‌زد و گیر و پیچ‌های زیادی را باعث می‌شد.
در آذر ۱۳۴۹ شورای امنیت کشور تصمیم گرفت برای اجتناب از برخورد میان تیمهای عملیاتی با ایجاد یک تشکّل واحد، زمینه هماهنگی و وحدت روّیه را میان سازمانهای اطلاعاتی و امنیّتی کشور بوجود آورد. این تصمیم در بهمن ۱۳۵۰ عملی شد و ظهور تشکیلاتی به نام «کمیته مشترک ضد خرابکاری» در چهارم این ماه حاصل همین تلاش بود.
با انحلال دو کمیته ساواک که در اوین مستقر بود (اوّلی مسئول شناسایی عاملین تظاهرات دانشجویی سال ۴۹ و گروه‌های کمونیستی بود و دوّمی مسئول شناسایی و دستگیری اعضای آشکار و مخفی سازمان مذهبی مجاهدین و گروه‌های وابسته به آن)
(با انحلال دو کمیته مزبور)، مقّرر شد با تشکیل کمیته مشترک ضد خرابکاری، تمام سرنخ‌های عملیاتی در اختیار این کمیته قرار گیرد و همه مامورین دو کمیته قبلی ساواک مامور به خدمت در کمیته جدیدالتاسیس شوند.
کمیته مشترک ضد خرابکاری درآغاز فعالیت خود را در اداره اطلاعات شهربانی کشور مستقر در ساختمان زندان موقت شهربانی در مجاورت شهربانی کل کشور واقع در مرکز شهر (باغ ملّی) شروع کرد،
زندان کمیته مشترک ابتدا در زیرزمین ساختمان شهربانی، نزدیک میدان توپخانه بود، محلّی قدیمی با طاق‌های ضربی و فضایی تاریک و نمور که ۲۲ سلّول و یک توالت و یک شیر آب و یک چاله برای شستشوی سر و صورت و ظرف غذا داشت.
مدّتی هم زندانیان در‌ محّل «زندان زنان»، نگهداری می‌شدند.
از اواخر سال ۵۰ زندانیان به ساختمان دایره مانند واقع در میدان مشق (شمال غرب میدان توپخانه) منتقل شدند. به‌‌ همان توقیفخانه که سال ۱۳۱۶ آلمانی‌ها کار ساختمانی آنرا به پایان بردند.
برگردیم به کمیته مشترک. کمیته مشترکاز واحدهای اطلاعاتی و امنیّتی شهربانی، ارتش، ژاندارمری و اداره کل سوّم ساواک (اداره تأمین امنیت داخلی) تشکیل شده بود و ۳۷۵پست سازمانی دائم و۱۸۸پست موقّت داشت.
........................................
ساواک در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نمی‌شود.
هیچکس تمامیّت ساواک را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است. برای مثال در یک جامعه آزاد (و نه دیکتاتورزده که همه دستگاه‌ها کُر واحدی را تشکیل داده و یک آهنگ را می‌نوازند)، عملکرد تعریف شده اداره هشتم و پائیدن مرز‌ها ردخور ندارد و هیچ مملکتی بدون در و پیکر در امان نمی‌ماند.
اشاره من به ساواک، اساساً «اداره کل سوّم موسوّم به امنّیت داخلی» (همزاد آقای پرویز ثابتی) است که پا را از گلیم خود فرا‌تر نهاد و گره‌های کور آفرید.
اداره کل سوّم، جدا از دفتر و بخش مستقل بازجویی و کمیته مشترک ضدخرابکاری، هفت اداره مجّزای دیگر را نیز در برمی‌گرفت و هرکدام بخشهای عریض و طویل داشت.
یادآوری کنم که کمیته مشترک خودش در ردیف یکی از ادارات کل سوّم بود و واحد اطلاعاتی، اجرایی و پشتیبانی‌اش هر کدام از دوایر گوناگون تشکیل می‌شد و با یک اداره ساواک برابری می‌کرد. برای مثال اداره یکم از زیرمجموعه اداره کل سوّم (عملیات و بررسی) که وظایفش تجسّس، مراقبت و تعقیب فعالیّتهای براندازی بود، از شش بخش مستقل تشکیل می‌شد. اداره کل سوّم اساسی‌ترین وظایف ساواک را انجام می‌داد.
........................................
کمالی شکنجه گر، شلاقش را انداخت آنطرف
یکبار نگهبان مرا به اتاق کمالی (منوچهر کمالی که کاش اعدام نمی‌شد) برد. وی که شلاّقی در دست داشت تا مرا دید اسمم را پرسید و گفت شما شمالی و گیلانی هستی؟ گفتم نه. اهل گلپایگان هستم.
به نفر کناری‌اش گفت نه، ایشون چهره‌اش اصلاً به آخوندا نمی‌خوره. بعد گفت شما را اشتباه آورده‌اند پیش من. فرد دیگری با اسم و فامیل شما متهّم من است که گیلانی و آخوند است. بعد شلاقش را انداخت آنطرف و یک چای به من داد و گفت ببخشید. پمادی هم داد تا روی پا‌هایم بزنم.
کمالی و کمالی‌ها به اقتضای کارشان به ظلم و جنایت کشیده شدند و او هم، شلاق کم نزده است. امّا سیاهی محض و جانی بالفطره نبودند. بسیاری از آنان واقعاً وطنشان را دوست داشتند و نیّتشان خدمت به ایران بود و جنایت و خیانت نبود.
برخی از آنان از بگیر و ببند خوششان نمی‌آمد و می‌فهمیدند هر شلاّقی که بر سر و روی زندانی فرود می‌آید به مثابه کلنگی است که گور استبداد را حفر می‌کند.
........................................
از یک زاویه، ساواک خدماتی هم کرد...
ساواک ۹ و به عبارتی ۱۰ اداره کّل داشت.
اگرچه مولود خشونت بود و با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و رخدادهای پس از آن میانه داشت. اگرچه از جنگ سرد بین دو بلوک شرق و غرب و گرایش دستگاه قدرت به استبداد و... متأثر بود اما، هیچکس تمامیّت آن را در شکنجه و بگیر و ببند خلاصه نکرده‌است.
از یک زاویه ساواک خدماتی هم کرد، بعلاوه همه مأمورین (حتی در کمیته مشترک) از آزار و شکنجه زندانی کیف نمی‌کردند و کسانیکه در ساواک با انگیزه های میهن دوستانه خدمت می‌کردند، کم نبودند.
متاسفانه اکثر مأمورین کمیته مشترک که از افراد با سابقه ساواک هم بودند، نام نیکویی از خود به جا نگذاشتند.
رضا عطارپور مجّرد (دکتر حسین‌زاده)، پرویز فرنژاد (دکتر جوان)، محمد حسن ناصری (دکتر عضدی)، ناصر نوذری (رسولی)، مصطفی هیراد (مصطفوی)، منوچهر وظیفه خواه (منوچهری)، هوشنگ ازغندی (او هم به منوچهری شهره داشت)، سیف الله شهاب، جلیل اسعدی اصفهانی (بابک)، بهمن نادری‌پور (تهرانی)، فریدون توانگری (آرش)، همایون کاویانی دهکردی (کاوه)، محّمد تفضّلی (محمد خوشگله)، احمد بیگدلی (احمدی)، پرویز متقّی (بهار)، زمانی (زمردی)، احسان الله شهبازی، ویجویه، مرتضی اکبر، یدالله غرایی (استاد شطرنج)، سرهنگ معماری، سرهنگ آگه دل... و سرگرد وزیری، محمد علی شعبانی (حسینی)، منوچهر کمالی و تعدادی دیگر که الان در خاطر ندارم.
........................................
زندانیان کمیته مشترک و حس شریف تنهائی
کمیته مشترک ضد خرابکاری، کمیته فحش‌های رکیک، کمیته آپولو و شوکهای الکتریکی، زندان فریادهای طاقت سوز و زندان پاهای زخمی و آش و لاش، که حالا موزه عبرت شده، داستان‌ها دارد.
***
عکس قاب شده اعلیحضرت بر بالای در ورودی اتاق تمشّیت، قابلمه بزرگ چای که برخی از بازجویان‌ ‌گاه ته سیگارشان را در آن ریخته و با دم پائی هم می‌زدند و به بند‌ها می‌آوردند، حمّام بی‌در و پیکر کمیته مشترک که می‌بایست زندانی با چند شماره بیرون بیاید وگرنه یا آب قطع می‌شد و یا با شلنگ‌های آب سرد پذیرائی، بخاری پولارید بند‌ها که لوله نداشت و دود و دمش همه جا را گرفته بود، صدای تودماغی آقای نوذری (رسولی) که نیمه‌های شب مست می‌کرد و داد می‌زد: «امّت رسولی برپا»... همه در خاطره زندانیان حّک شده است.
زندانیان کمیته مشترک از شکنجه شدگانی که به عمد آن‌ها را دم در بند‌ها می‌گذاشتند و هرکس و ناکسی لگدبارانشان می‌کرد، از زنان و مردانی که آنهمه آزار دیدند، از حس شریف تنهائی که ستمگران با آن بیگانه‌اند و برکت زندان انفرادی است و بدون احساس آن آدمی خودش هم عریان نمی‌شود و ازغم‌های عزیزی که قدمش مبارک باد، یک سینه سخن دارند.
..........................................................
بهتر است یادمانها را بشنویم. خواندن کفایت نمی‌کند.
***
همنشین بهار

 

منبع:پژواک ایران


همنشین بهار

فهرست مطالب همنشین بهار در سایت پژواک ایران 

*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۴) عهدنامهٔ گلستان Гюлистанский договор [2018 Oct] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۳) Anglo-Persian Treaty of 1812 عهدنامهٔ مُفَصّل  [2018 Oct] 
*دکتر علی شریعتی و مکتب فرانکفورت  [2018 Oct] 
*تاجگذاری «شاهنشاهِ اسلام‌پناه» [2018 Oct] 
*گفت‌و‌شنود با هدایت‌ متین ‌دفتری(1) اگر حقوق رعایت نشود زندگی هم باطل است [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۲) Preliminary Anglo-Iranian Treaty قرارداد مُجمَل (عهدنامهٔ مقدماتی) [2018 Sep] 
*داستان عاشورا، آلوده به خرافه و افسانه است  [2018 Sep] 
*عهدنامه‌های ایران در عصر قاجار (۱) Treaty of Finckenstein پیمان فینکنشتاین  [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها فایل صوتی جعفر شریف امامی؛ شب قبل از ۱۷ شهریور ۵۷ [2018 Sep] 
*غبارزدایی از آینه‌ها - عهدنامه ۱۹۷۵ الجزایر Algiers Agreement + متن کامل قرارداد  [2018 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2018 Sep] 
*بیژن هیرمن‌پور و تاریخچه فدائیان  [2018 Sep] 
*عهدنامه مودّت بین ایران و ایالات متحده  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۳) داستانِ «پایان قرن» Fin de Siècle  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۲) قرنِ نوزدهم، یکی از پربارترینِ اعصار تاریخِ بشری  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2018 Aug] 
*غبارزدایی از آینه‌ها / چهل سؤال پیرامون قتل‌عام سال ۶۷  [2018 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 54 دنیای واقعی تابلوی نقاشی نیست که هرجور بخواهیم رنگ‌آمیزی کنیم  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 53 پیش‌زمینه تحولات ۱۸۳۰ اروپا؛ انقلاب کبیر فرانسه است [2016 May] 
*اینترپل؛ و اخبار مهندسی‌شده  [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 52 فلسفه کانت؛ نظریه آلمانی انقلاب فرانسه است [2016 May] 
*زد و بند «سایکس ـ پیکو» Sykes–Picot Agreement [2016 May] 
* تاریخ؛ بایگانی اسناد مرده نیست. یاد کنفدراسیون بخیر [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 51 شرط خارجی؛ به اعتبار مبنا، وارد عمل می‌شود [2016 May] 
* غبارزدایی از آینه ها / «تُراب» مثل اسمش، خاکی بود [2016 May] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک(50) انقلاب کبیر فرانسه چارچوب سیاسى رژیم کهن را درهم شکست [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (49) با انقلاب آمریکا بردگی زیر سوال نرفت [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 48 باخ؛ «نه یک جویبار، بلکه یک دریا» [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 47 مرتجعین؛ «دانیل دِفو» را به غُل و زنجیر، کشیدند [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 46 هیچ‌کس حق ندارد با «اسپینوزا» حرف بزند  [2016 Apr] 
*گذشته پیش‌درآمد اکنون است What’s past is prologue  [2016 Apr] 
* گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی - قسمت آخر چهار تندیس یک دفتر  [2016 Apr] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 45 «اولیور کرامول» را از قبر درآوردند و گردن زدند  [2016 Apr] 
*داستان مرد حصیری The Wicker Man [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 44 کلیساى مسیحی تجارت برده را نکوهش نمی‌کرد  [2016 Mar] 
* دکتر هاشم بنی‌طُرُفی به میهمانی خاک رفت [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 43 بودن یا نبودن؛ آیا مسئله به واقع این است؟  [2016 Mar] 
*اعتدال بهاری و؛ حس غریب نوروز  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 42 جان ویکلیف را نبش قبر کردند و استخوان‌هایش را سوزاندند [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 41 با خدا و خرافات هر جنایتی توجیه می‌شود  [2016 Mar] 
* تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 40 رویارویی با ستمگران به قشریگری و جمود مشروعیت نمی‌دهد  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 39 جنگهای صدساله؛ اروپا را به خاک و خون کشید  [2016 Mar] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 22  [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 38 حق و عدالت را در برابر هیچ اراده‌ای نمی‌فروشیم [2016 Mar] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 37 تاریخ یک علم است؛ و کرونولوژی، بخشی از آن [2016 Feb] 
*اعتصاب فوریه ۱۹۴۱ در هلند February strike [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 36 جنگ‌های صلیبی؛ یکی از تأثیرگذارترین نبردهای تاریخ  [2016 Feb] 
*إذا الشّعْبُ يَوْمَاً أرَادَ الْحَيَاةَ ، روزی که مردم زندگی را برگزیدند [2016 Feb] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 35 پاپ‌ و پادشاه باهم کنار می‌آیند  [2016 Feb] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 21 کی خادم است کی خائن؟  [2016 Feb] 
*آشکار شدن امواج جاذبه؛ لحظه‌ای مهّم در تاریخ علم  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (34) وایکینگ‌ها با ترس و رحم بیگانه بودند  [2016 Feb] 
*یکی بود یکی نبود میلیون میلیون گل رُز [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 33 نشیبی دراز است پیش فراز  [2016 Feb] 
*کنفرانس گوادلوپ؛ ژنرال هایزر، انقلاب ۵۷ [2016 Feb] 
*شنگول و منگول؛ و گرگ‌های پنجه فرو کرده در آرد  [2016 Feb] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 32  [2016 Feb] 
*تائو ته جینگ - کتاب طریقت [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک31 تاریخ؛ تحقّق زمان در زندگی اجتماعی است  [2016 Jan] 
*آسیاب‌های بادی ذهنِ تو The Windmills of Your Mind  [2016 Jan] 
*عباس رحیمی و قاعدهِ طلایی گفت‌وشنود با مختار شلالوند [2016 Jan] 
*نماز مِیّت، برای «زنده»ای چون عباس که اکنون بیش از همیشه حضور دارد [2016 Jan] 
* نامۀ چارلی چاپلین به دخترش؛ ساختگی و مَن‌ درآوردی است [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی 20 هفت حصار و حصار هشتم [2016 Jan] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک(30) تاریخ بایگانی اسناد مرده نیست [2016 Jan] 
*آواز در باران تا همیشه زنده می‏ماند Singin' in the Rain  [2016 Jan] 
*آلبر کامو و رُمان سقوط La Chute  [2016 Jan] 
*پیر بولز Pierre Boulez غزل خدا حافظی را خواند ما بر زمان می‌گذریم نه زمان بر ما  [2016 Jan] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی19 یک اشتباه؛ هزاران جسَد را بر زمین می‌ریزد  [2016 Jan] 
*اخلاق ماکیاولی و سیاست مروانی / آیا تزویر و نادرستی، کوتاه‌ترین راه نیل به پیروزی است؟  [2015 Dec] 
*ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی؟  [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 29 بُردنِ ارزشهای یک عصر به عصر دیگر؛ مغالطه‌ای راهزن است [2015 Dec] 
*ادیت پیاف Edith Piaf گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی  [2015 Dec] 
*شبِ یَلدا و انقلابِ زمستانی  [2015 Dec] 
*فرانک سیناترا؛ ماوراء صدا و خود صدا بود  [2015 Dec] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2015 Dec] 
*عباس رحیمی و رنج‌هایش [2015 Dec] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی18 ؛ هر گونه تلاشی برای اجرای شریعت به خشونت می‌انجامد  [2015 Dec] 
*هانا آرنت، سبزینه پوش عاشق و بُرنا [2015 Dec] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 28 پنج سال یا صد سال همچون پرکشیدن پرنده‌ای می‌گذرد [2015 Dec] 
*چند قصهِ گلپایگانی - آخاله اُوغُور بخیر  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک27انسان با ابداع خط گام بزرگی در راه تمدن برداشت [2015 Nov] 
*داعشِ سیاه و داعشِ سفیدBlack Daesh, white Daesh  [2015 Nov] 
*گفت‌‌‌وشنود با اسماعیل یغمائی17 هر لحظه به شکلی بُتِ عیّار بر آمد  [2015 Nov] 
*اصلِ عدمِ قطعیّت؛ خاصیت بنیادین و گریزناپذیرِ جهان Uncertainty Principle [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک26جنونِ قدرت آدمی را خُل و چِل می‌کند [2015 Nov] 
*کُنسِرتو آرانخوئز Concierto de Aranjuez  [2015 Nov] 
*پوری سلطانی‌(همسر مرتضی کیوان) به میهمانی خاک رفت  [2015 Nov] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک25 فراز و نشیب امپراتوری روم  [2015 Nov] 
*گفت‌‌ وشنود با اسماعیل وفا یغمائی 16-واقعیّاتِ دردناک را نمی‌توان با خونریزیِ رژیم پوشاند  [2015 Nov] 
*آبشخور واقعه لیبرتی در دارالخلافه است [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک24 ؛ وجود اسپارتاکوس به تعداد یارانش تکثیر شده بود  [2015 Oct] 
*بمباران محله گیشا و استخبارات عراق  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک ۲۳ ؛ جاده ابریشم؛ بزرگ‌ترین شبکهٔ بازرگانی دنیا  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک22 ؛ارشمیدس و داستان «اروکا»؛ یافتم یافتم  [2015 Oct] 
* آیا مسعود رجوی در فرانسه است؟ مگر مسعود رجوی زخمی شده‌‌ بود؟ [2015 Oct] 
*بخش دیگری از گفتگوی مسعود رجوی با حبوش «من در ابتدای انقلاب در شورای انقلاب بودم» [2015 Oct] 
*سباستین کاستلیو؛ و سوختنِ «سِروِه‌تُس» در آتش  [2015 Oct] 
*مرضیه با خودش تعریف می‌شود گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی 15  [2015 Oct] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک21 / قارقارِ غازها؛ کاپیتول را نجات داد  [2015 Oct] 
*توافق هسته‌ای؛ سکنجبین بود یا جام زهر؟  [2015 Oct] 
*آب در سیاره بهرام (مریخ) [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک20/ سِلت‌ها (کِلت‌ها) The Celts  [2015 Sep] 
*کاوالریا روستیکانا Cavalleria rusticana  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۴)  [2015 Sep] 
*نامه مسعود رجوی به میخائیل سرگئیویچ گورباچُف  [2015 Sep] 
*وقتی که من بچه بودم؛ غم بود، اما کم بود  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 19 قوم و خویش ما؛ هومو نالِدی Homo naledi  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 18  [2015 Sep] 
*ژاله خون شد؛ هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2015 Sep] 
*چه خَبر و چه اَتَر؟ کتابِ «دیک چینی» و دخترش «لیز»Exceptional  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 17  [2015 Sep] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۳)  [2015 Sep] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (16) جباّران سی گانه و انحطاط آتن Thirty Tyrants  [2015 Sep] 
*نشستِ عبرت‌ انگیزِ صدام حسین [2015 Aug] 
*گردشِ ایام-برای هر چیز زمانی وجود دارد  [2015 Aug] 
*پاییز خودش نوعی بهار است ؛ به رهی دیدم برگ خزان... [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک 15 فهم قانون به معنی درست بودن قانون نیست  [2015 Aug] 
*چَک و چونه مسعود رجوی با دستگاه اطلاعاتی صدام حسین  [2015 Aug] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۱۲- اشغال کویت و شورش کردهای عراق در سال ۱۹۹۰ [2015 Aug] 
*اوسا عَلَم این چه رنگ بود توک عَلَم ؟ خامنه‌ای در دانشگاه پاتریس لومومبا !  [2015 Aug] 
*آبجو؛ نه، ولی آب شلغم اوکی [2015 Aug] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک14از بنیان‌گذاری رُم تا تمدن چاوین [2015 Aug] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۱) دکان امام زمان  [2015 Aug] 
*یکبار دیگر قتلعام سال ۶۷ ؛ هرچه را که از آن چشم بپوشیم حمایت کرده‌ایم  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک ۱۳ توت‌آنخ‌آمون Tutankhamun و عصر طلایی فرعون  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک 12 تمد‌ن‌ها می‌آیند و می‌روند؛ اما باورها می‌مانند  [2015 Jul] 
*نشست توجیهی عملیات فروغ جاویدان (جمعه ۳۱/۴/۱۳۶۷) [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۱۰)تنها «بُزِ اَخفَش» فردیّت ندارد [2015 Jul] 
*در جنگ ایران و عراق هر کسی کشک خود را می‌سابید [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت تا فیسبوک (11)  [2015 Jul] 
*نگذارید کسی به خواب رود !Nessun dorma  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (10)  [2015 Jul] 
*تاریخِ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (9)  [2015 Jul] 
*هاريس الکسيو و تانگوی نِفلی  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت تا فیسبوک (8)  [2015 Jul] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی (۹)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (7)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۶)  [2015 Jul] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۵) [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۴) -دوران نوسنگی Neolithic [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۳)  [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک ۲ World history from mammoth to Facebook [2015 Jun] 
*تاریخ جهان از ماموت‌ تا فیسبوک (۱)  [2015 Jun] 
*صبحانه در تیفانی و رفیق و مونس من «ماه‌رود»  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۸ هان، ای شرم، سرخی‌ات پیدا نیست [2015 Jun] 
*منشور بزرگ آزادی‌ (مگنا کارتا) - Magna Carta [2015 Jun] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۱۴) گراکوس بابوف و جنبش بابوفیسم Babeufism  [2015 Jun] 
*چه بر سر گل ها آمده‌است؟  [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۷ [2015 Jun] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۶ انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*زنوبیا Zenobia و پالمیرا Palmyra [2015 May] 
*گفت‌و‌شنود با اسماعیل وفا یغمائی(۵) انقلاب ایدئولوژیک  [2015 May] 
*تاریخ ایران و مقاله نیویورک تایمز  [2015 May] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2015 May] 
*یادی از بیژن جزنی، فرزانه سخت‌ رو؛ مارکسیسمِ اسلامی یا اسلامِ مارکسیستی  [2015 May] 
*امید راه رسیدن به حقیقت را هموار می‌کند یادی از مبارز دلاور هوشنگ ترگل [2015 May] 
*بوریس آلکساندرویچ آلکساندروف  [2015 May] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی انقلاب ایدئولوژیک . قسمت چهارم  [2015 Apr] 
*نامه‌ی آلبرت آینشتاین به اریک گوتکیند  [2015 Apr] 
*«زمین، این «نقطهٔ آبی کمرنگ Pale Blue Dot [2015 Apr] 
*رقص با دیکتاتورها Dancing with Dictators  [2015 Apr] 
*عزت إبراهیم الدوری و ویتو کورلئونه [2015 Apr] 
*چغندر کلو ته توبره (چغندر بزرگ در ته توبره است)  [2015 Apr] 
*گونتر گراس و «آنچه باید گفته شود» Was gesagt werden muss  [2015 Apr] 
*تام کاتن و کیسینجر و جُرج شولتس، عزا گرفته‌اند  [2015 Apr] 
*فناوریِ هسته‌ای تنها عرصه تولید انرژیِ هسته‌ای نیست  [2015 Apr] 
*پرونده هسته‌ای و پروتکل الحاقی Protocol Additional  [2015 Apr] 
*چکیده سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران  [2015 Apr] 
*واشنگتن‌پست و مذاکرات اتمی  [2015 Apr] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفایغمایی ؛ انقلاب ایدئولوژیک بخش سوم [2015 Apr] 
*باراک اوباما:‌ داشتنِ چکش دلیل نمی‌شود که به هر مشکلی به دید میخ نگاه کنیم  [2015 Mar] 
*جان بولتون و بمباران ایران To Stop Iran’s Bomb, Bomb Iran  [2015 Mar] 
*پُلاریزاسیونِ سیاسی و نشستن بینِ دو صندلی Fall between two stools  [2015 Mar] 
*سایه ماه بر آفتاب Solar Eclipse [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی ۲ انقلاب ایدئولوژیک [2015 Mar] 
*ابوحامد محمد غزالی و حس غریب نوروز [2015 Mar] 
*گفت و شنود با اسماعیل وفا یغمائی / انقلاب ایدئولوژیک  [2015 Mar] 
*گوگل کروم و مشکل یوتیوب  [2015 Mar] 
*داستان بوته سوخته  [2015 Mar] 
*لحظه‌هایِ بودن ویرجینیا وولف  [2015 Mar] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است / داستانِ «پایان قرن» (۱۳)  [2015 Mar] 
*دروغ‌ها و دورنگی‌ها، روح مرا می‌سائید - گفت‌وشنود با رضا مولائی‌نژاد  [2015 Mar] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۱۲  [2015 Feb] 
*ثابت‌های فیزیک آدمی را به مکث وامی‌دارد [2015 Feb] 
*همنشین بهار.وکیلِ مُستقل، دادبانِ آزادی‌ است گفت‌ و شنود با محمد رضا روحانی در باره کانون وکلا [2015 Feb] 
*به هنگامِ فریبِ عالمگیر، گفتنِ حقیقت، کنُشی انقلابی است مناقشه اتمی و حرص و جوش نتانیاهو  [2015 Feb] 
*بهمن ۵۷ و افتادن ژنرال گاست در هَچَل [2015 Feb] 
*الله قلی جهانگیری و واقعه کوه حاجی‌لو [2015 Feb] 
*گفت ‌و ‌شنود با خانم میهنِ جزنی در مورد عشق  [2015 Feb] 
*درد و بلایِ «مَک کین» بخوره تو جونِ ابوبکر بغدادی  [2015 Jan] 
*بهمن قشقایی و قرآنِ مُهرکردهِ اسدالله عَلم [2015 Jan] 
*عهدنامه «صلح» ترکمانچای [2015 Jan] 
*بیانِ تنّفرآمیز Hate speech  [2015 Jan] 
*گاست و هایزر و گوادلوپ، عاقبت از ما غُبار مانَد  [2015 Jan] 
*«شارلی»، شیخ حارث النظاری و استبدادِ زیر پرده دین [2015 Jan] 
*یادی از م. ا. به آذین، آن «دُنِ آرام» + وصیتنامه و صدای او  [2015 Jan] 
*دنباله‌ دارِ لاوجوی Comet Lovejoy [2015 Jan] 
*ترور نمادین از زبان برمی‌خیزد / Charlie Hebdo attack  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو و مدعّیانِ صاحب‌اختیاریِ «مقاومت» [2015 Jan] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۱۱) «سن ژوست» و «روبسپیر» را آئینه عبرت دان  [2015 Jan] 
*هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2015 Jan] 
*نشان‌دادنِ ضعف با خیانت یکی نیست داستان منافِ فلکی تبریزی  [2014 Dec] 
*تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۱۰) ایده‌آلیسم آلمانی Deutscher Idealismus  [2014 Dec] 
*شب یلدا و انقلاب زمستانی Winter solstice  [2014 Dec] 
*دروغ «آیت‌الله العظمی» که خناق نیست  [2014 Dec] 
*سازمان سیا CIA و شکنجه با آب Waterboarding  [2014 Dec] 
* تاریخ جهان، دادگاه جهان است (۹) رمانتیسم قیامی علیه هنجارهای عصر روشنگری [2014 Dec] 
*اتاق بی سقفِ «فارل ویلیامز» Room without a roof [2014 Dec] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است ۸ شورشِ فلاخَن La Fronde  [2014 Dec] 
*ایده جوچه 주체사상  [2014 Dec] 
*آندره ریو سلطان والتز André Rieu King Of The Waltz  [2014 Dec] 
*رساله یهودا Epistle of Jude [2014 Dec] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۷) انقلاب فرانسه Révolution française  [2014 Dec] 
*گفت و ‌شنود همنشین بهار با ایرج مصداقی در مورد «ابلاغیه چراغ خاموش» مسعود رجوی  [2014 Nov] 
*مجاهدین و رابینسون کروزوئه خراسانی [2014 Nov] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۶)انقلاب آمریکا American Revolution  [2014 Nov] 
*مسعود رجوی و «پرچم»اش / از «جیم» تا «عین جیم» [2014 Nov] 
*بارگشت دوباره ویلیام باتلر ییتس  [2014 Nov] 
*الله‌ قلی برای من دوست خوبی بود = گفتگو با ساسان سترگ دره شوری و حیدر جهانگیری [2014 Nov] 
*تاریخِ جهان دادگاهِ جهان است (۵) [2014 Nov] 
*زیگونروایزن (آوای کولی) [2014 Oct] 
*سخنرانی تروتسکی در مکزیک در مورد محاکمات مسکو  [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است ۴ عصر روشنگری The Age of Enlightenment  [2014 Oct] 
*گفتگو با شادی Разговор со счастьем [2014 Oct] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (۳) رنسانس Renaissance دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید  [2014 Oct] 
*داستان یهودیان بنی‌قُریْظه غبارآلود است  [2014 Oct] 
*گفت‌ و ‌شنود با دکتر کریم قصیم ۱ آزادیِ نظر را به بهایِ «احترامِ شخصی» نباید فروخت  [2014 Sep] 
*پاییز خودش نوعی بهار است  [2014 Sep] 
*تاریخ جهان دادگاه جهان است (۲) قرون وسطی فاصله میان دوران باستان و رنسانس [2014 Sep] 
*رساله سه شیاد  [2014 Sep] 
*همنشین بهار.تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است دوران کلاسیک باستان Classical antiquity [2014 Sep] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند [2014 Sep] 
*در دلِ هر «نفرین»ی «آفرین»ی‌‌ است  [2014 Sep] 
*ما برای چی زاده شدیم؟ همنشین بهار  [2014 Sep] 
*پیمان مولوتف ـ ریبن‌تروپ Molotov–Ribbentrop Pact [2014 Aug] 
*کتاب الشفاء مشعلی فروزان در قرون وسطی [2014 Aug] 
*تنها صداست که می ماند «من ماندگار نخواهم شد» «نیمای غزل» به میهمانی خاک رفت  [2014 Aug] 
*فراز و فرود علی زرکش در گفتگو با اسماعیل وفا یغمائی  [2014 Aug] 
*یوهانس کپلر Johannes Kepler طرحی نو در آسمان نجوم  [2013 Dec] 
*تیرباران چائوشسکو و همسرش  [2013 Dec] 
*اسپانیا و «قطعیتِ حکم دادگاه»اش  [2013 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (۳۲) ای چنگ ناله برکش و ای َدف خروش کن [2013 Dec] 
*یکبار دیگر ماندلا [2013 Dec] 
*سرنوشتم را با دست خویش می‌نویسم. یادی از نلسون ماندلا  [2013 Dec] 
*ایتوس، پاتوس، لوگوس/ Ethos , Pathos , Logos [2013 Dec] 
*تاریخ همچون تانکی از روی سرِ ما می‌گذرد / خاطرات خانه زندگان (۳۱)  [2013 Dec] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی از سعید محسن [2013 Nov] 
*Exit Strategy استراتژی خروج [2013 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان(۳۰) هر چیز و هر امری در «شدن» خود است که «حقیقت» می‌‌‌‌‌یابد.  [2013 Nov] 
*بچه‌ها دارند می‌میرند؛ ای که دستت می‌رسد کاری بکن  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها. دفاعيات پرشور شکرالله پاک نژاد [2013 Nov] 
*کلاه آبی‌ها Blue Beret United Nations peacekeeping  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه‌ها ترور محمد مسعود و بازجویی خسرو روزبه  [2013 Nov] 
*غبارزدایی از آینه ها / بازجویی محمد حنیف‌نژاد  [2013 Nov] 
*ای روشنی صبح به مشرق برگرد / ای ظلمتِ شب، با من بیچاره بساز- خاطرات خانه‌ زندگان ۲۹  [2013 Nov] 
*آسیمیلاسیون Assimilation  [2013 Nov] 
*اینجا «جلجتا» ست، جائی که مسیح را به صلیب کشیدند (خاطرات خانه زندگان ۲۸) [2013 Oct] 
*سیاست‌زدگی واگیر دارد [2013 Oct] 
*عهدنامه گلستان و کارچاق‌کن آن گور اوزلی [2013 Oct] 
*جان رالز و «پسِ پردهِ بی‌خبری» The veil of ignorance [2013 Oct] 
*هستم آنکه هستم / اِهیِه اَشِر اِهیِه / אהיה אשר אהיה [2013 Oct] 
*بادها می‌وزند و برگها فرو می‌ریزند. خاطرات خانه زندگان (۲۷)  [2013 Oct] 
*Ad Hominem ماه منطق در مُحاق سفسطه [2013 Oct] 
*به من بگو ستارگان و ‏آفتاب دروغند ولی نگو که عشق وجود ندارد.  [2013 Oct] 
*یادی از ژنرال جیاپ و نبرد دین‌بین‌فو Điện Biên Phủ [2013 Oct] 
*Loaded language آب و تاب دادن به زبانِ زبان بسته [2013 Oct] 
*اسطوره اشرف (متن پیام مسعود رجوی، ۲۷ شهریور ۱۳۹۲) [2013 Sep] 
*گفت‌و‌شنود با آقای ناصر‌رحمانی‌نژاد/ واقعیت تا چه اندازه واقعی‌ست؟ [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۵)  [2013 Sep] 
*به رهی دیدم برگ خزان...
پاییز خودش نوعی بهار است [2013 Sep] 

*لئون فوکو و «آونگ»ش Foucault pendulum [2013 Sep] 
*کمون پاریس طلایه دار انقلاب اجتماعی درقرن نوزدهم [2013 Sep] 
*شبیخون به مجاهدین و «مقراضِ تیزِ تناقض»  [2013 Sep] 
*ژاله خون شد. هفده شهریور، آغازِ پایانِ رژیم شاه [2013 Sep] 
* R2P (اصل حمایت و حفاظت) [2013 Sep] 
*در انتهای غم همیشه پنجره ای باز است. پنجره ای روشن [2013 Sep] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۴) نامش بر برف نوشته بود. خورشید ذوبش کرد و آب آن را با خود برد. [2013 Aug] 
*دکتر منوچهر هزارخانی و آقای ۹۹ درصد [2013 Aug] 
*قطعنامه ۵۹۸، پذیرش آتش بس و عملیات فروغ جاویدان [2013 Aug] 
*گذری به اسپانیا [2013 Aug] 
*رؤيا خود نوعی زندگی است.  [2013 Jul] 
*تجربهِ رؤیاوَش وحی  [2013 Jul] 
* فرقه، و سینه زدن زیر عَلمِ ارتجاع [2013 Jul] 
*کُفرِ یک دوران، دینِ دورانِ بعد است. [2013 Jul] 
*دود از کُنده بلند می‌شود.- هوشنگ عیسی بیگلو، آن «مرد آهسته»‌  [2013 Jul] 
*با چنین فرهنگی چگونه می‌شود ایران را آزاد کرد؟ [2013 Jul] 
*وقتی چیز غریبی می‌شنویم، نباید پیشاپیش آن را رّد کنیم. [2013 Jul] 
*انسان موجودی خاطره گرا است  [2013 Jun] 
*«شریعت» ، آخوندی و غیرآخوندی ندارد. [2013 Jun] 
*طوطی جون می خوام برات قصه بگم - عباس رحیمی با غم ها و طوطی اش  [2013 Jun] 
*مسعود رجوی، «معّلم»ی که «مُبلّغ» شد [2013 Jun] 
*جلیل شهناز، شهنواز تار ایران، به میهمانی خاک رفت. [2013 Jun] 
*آیا «حسن روحانی» تغییر کرده است؟ [2013 Jun] 
*وحدتِ ظرف و مظروف، بی تضاد نیست [2013 Jun] 
*کارمینا بورانا Carmina Burana - اسماعیل وفا یغمایی و سرود ای آزادی  [2013 Jun] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۳) [2013 May] 
*مادر معینی، چاووش شادی و امید [2013 May] 
*ما پروردگان سفره استبدادیم  [2013 May] 
*ما همه «خر ژان بوریدان» یم.  [2013 May] 
*تب و تاب انتخابات، مسعود رجوی را هم گرفت. [2013 May] 
*شب پره ها می آیند و می‌روند، آفتاب می‌ماند [2013 May] 
*در باره نامه سرگشاده
صفحه روزگار، حرف حق را ضبط می‌کند [2013 May] 

*میراث باستانی ایران در جای جای جهان [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۲)  [2013 Apr] 
*داستان زندگی «جیرولامو ساوو نارولا»  [2013 Apr] 
*خاطرات خانه زندگان (۲۱)  [2013 Apr] 
*سیک‌رِدنی داک‌لاد خوروشووا- گزارش محرمانه خروشچف [2013 Mar] 
*امام محمد غزالی و حس غریب نوروز [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان و گزارش Хрущевخروشچف [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت بیستم)  [2013 Mar] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ۱۹)- تاریخ ایران با افسانه و شایعه همراه است.  [2013 Mar] 
*یک مُشت دَری وَری On Bullshit [2013 Feb] 
*ما همه از دَم، «پریود» یم. [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (۱۸) [2013 Feb] 
*هر کسی در زندگیش «او»یی دارد [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت شانزدهم) [2013 Feb] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پانزدهم) [2013 Jan] 
*کلام بی صدای برف Silent Snow [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهاردهم)
مشکل جامعه ایران با گرفتن قدرت سیاسی حل نخواهد شد [2013 Jan] 

*شاه و سمپوزیوم لیزر Laser Symposium [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت سیزدهم)
«مراد برقی» و «سرکار استوار» در زندان قصر [2013 Jan] 

*قتلعام کاتین The Katyn massacre [2013 Jan] 
*خاطراتِ‌ خانه‌‌ زندگان (قسمت دوازدهم) [2013 Jan] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت یازدهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت نهم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هشتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت هفتم) [2012 Dec] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت ششم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت پنجم) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت چهارم) درخت آلو را نمی‌شه به شمشاد پیوند زد.  [2012 Nov] 
*‌خاطرات خانه زندگان (قسمت سوّم) [2012 Nov] 
*سخنرانی تاریخی یاسر عرفات در سازمان ملل (۱۳ نوامبر ۱۹۷۴) [2012 Nov] 
*خاطرات خانه زندگان (قسمت دوّم) [2012 Nov] 
*زندان=‌زنده دان، خاطراتِ خانه زندگان (۱) [2012 Nov] 
*احمد قابل، ظریف جلالی و «گروه والعصر» [2012 Oct] 
*کورش و سنگ‌نگاره مرد بالدار پاسارگاد [2012 Oct] 
*استوانهٔ کورش Cyrus Cylinder «مانترا»ی خیال‌انگیز (+ویدیو) [2012 Oct] 
*گروندریسه Grundrisse کشف حجاب می‌کند(+ویدیو) [2012 Oct] 
*اریک هابسبام و سنّت های ساختگی [2012 Oct] 
*پراودا ПРАВДАدم از پراودا می‌زند. (+ویدیو) [2012 Oct] 
*پیاز، وجودی است بی تناقض. به یاد «ویسلاوا شیمبورسکا» [2012 Sep] 
*حُکمِ قتل زندانیان سیاسی، «قیر»ی که بر سر نظام ریخت [2012 Sep] 
*کشتار سال ۶۷ و سخنان هَشَلهَف [2012 Sep] 
*وقتی می‌میریم چه چیزی با ما خواهد مرد؟ [2012 Sep] 
*من اینجا ایستاده ام و جز این کاری از من ساخته نیست.  [2012 Aug] 
*Standard Model of Particle Physics مُدِل استاندارد [2012 Jul] 
*هر ادعّایی باید مُستند به مَدرک اثباتی باشد. (در مورد مقاله خانم عفت ماهباز) [2012 Jul] 
*دکتر علی شریعتی و «آوف هه بونگ» Aufhebung + ویدئو [2012 Jun] 
*حقِ‌‌ آزادی و «هی‌بی‌اِس‌کورپس» Habeas Corpus [2012 Jun] 
*تاریخِ جهان، دادگاهِ جهان است (+ویدیو) [2012 Jun] 
*Gracias a la vida گراسیاس آلا ویدا (+ترجمه ترانه به ۱۲ زبان) [2012 Jun] 
*ویولتاپارّرا، مرسدس سوسا، گراسیاس آلاویدا (+ویدیو) [2012 Jun] 
*دولت ویشی، گشتاپو و دارزدن رودلف هیلفردینگ (ویدیو) [2012 Jun] 
*پرویز شهریاری و طناب دور زمین (ویدیو) [2012 Jun] 
*پوراژِن چستوا، شکست پذیری و شکست باوری (ویدیو) [2012 May] 
*صَلِّ عَلَی مُحَمَّد ، «سیمون هرش» خوش آمد ! تقویم تاریخ، اردیبهشت ماه [2012 May] 
* اَرِه و اوره و شمسی کوره (ویدیو) [2012 May] 
*شاهین نجفی و «حقِ تمَسخر» The Right to Ridicule (+ ویدیو) [2012 May] 
*ماه به دیدار زمین می‌آید. Supermoon (+ویدیو) [2012 May] 
*«سرزمینِ گوجه‌ هایِ سبز» و اعدام چائوشسکو (+ویدیو) [2012 Apr] 
*تقویم تاریخ و نیمه پنهان ماه (+ویدیو) [2012 Apr] 
*پرویز ثابتی و «ابراز تاسف» در گیومه [2012 Apr] 
*سیروس نهاوندی، اسبِ تراوایِ ساواک (+ویدیو) [2012 Apr] 
*زندان قصر، دادگاه ژیان پناه و داستان تجاوز به زندانیان سیاسی [2012 Apr] 
*با تاریکی نمیشه سراغ تاریکی رفت [2012 Mar] 
*سفره ۷ سین Haft-Seen در هتل اموات ( ویدیو ) [2012 Mar] 
*Bertolt Brecht برتولت برشت و اپرای صَنار سه شاهی (ویدیو) [2012 Mar] 
*خدا و قوری کیهانی Bertrand Russell Interview [2012 Mar] 
*برتراند راسل و «قوری»اش Russell's teapot [2012 Mar] 
*آیا نوترینو، به گَردِ نور می‌رسد؟ [2012 Feb] 
*پرویز ثابتی Parviz Sabeti نمونه کامل یک پلیس سیاسی (+ویدیو) [2012 Feb] 
*از چه چیز واهمه داری؟ من شو خایف ؟ (+ویدیو ) [2012 Feb] 
*والنتین، پوشکین، یوگنی‌ آنه ‌گین Evgeny Onegin [2012 Feb] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه بهمن (+ویدیو) [2012 Jan] 
*جنگ‌افروزان، مُرتجعین را قِلقِلک می‌دهند. (وبالعکس) [2012 Jan] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه دی (+ویدیو) [2012 Jan] 
*سخنرانی استالین ۱۱ دسامبر ۱۹۳۷ Речь Сталина [2011 Dec] 
*شورشِ نان در تهران [2011 Dec] 
*تقویم تاریخ، رویدادهای ماه آذر (+ویدیو) [2011 Dec] 
*Rafiq Tağı «رافق‌تقی» ‌و‌ قصّهِ‌ هولناکِ‌ ارتداد (+ویدیو) [2011 Dec] 
*آنتی‌تزِ اشرف، در خودِ اشرف است. [2011 Nov] 
*آوایِ کولی، زیگونروایزن و قتل‌عامِ سال ۶۷ [2011 Nov] 
*تقویم تاریخ: رویدادهای ماه آبان (+ویدیو) [2011 Nov] 
*R2P و آخرین سخنرانیِ معمر قذافی (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نگاهی به ۳۰۰ سنگ قبر. نیستی، آبستن هستی است.(+ویدیو) [2011 Oct] 
*امیرکبیر و «جِّنِ» جُدَری [2011 Oct] 
*دستخط امیرکبیر، به یادِ استاد ایرج افشار آن مردِ آهسته (+ویدیو) [2011 Oct] 
*نامه هایِ جَعلی یزدگرد ساسانی و عُمَربن خطّاب (+ویدیو) [2011 Sep] 
*دکتر محمود حسابی و جعلیات اینترنتی (+ویدیو) [2011 Sep] 
*عباس شهریاری جاسوس ۱۰۰۰ چهره ساواک (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*۱۱ سپتامبر و بن لادنِ پنتاگون (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*سرلشگر قرنی از کودتا تا ترور (+ ویدیو) [2011 Sep] 
*رّد پای علمای اعلام بر سنگ قبر ستارخان [2011 Aug] 
*ترور سپهبد رزم آرا در مسجد سلطانی [2011 Aug] 
*آخوند مُحقّق کَرکی، عَلمدار تشّیع صفوی [2011 Jul] 
*عملیات پنجه عقاب Operation Eagle Claw [2011 Jul] 
*کلکم راع و کلکم مسئول؛ اسیرکُشی سال ۶۷ و سخنان آقای اردشیر امیرارجمند [2011 Jun] 
*مقام صدیقی تنها راستگویی در قول و عمل نیست [2011 Jun] 
*کمون پاریس ، تنها به پاریس مربوط نمی‌شود [2011 Jun] 
*خوزه مارتی پیامبر استقلال و مبشر انقلاب در آمریکای لاتین (ویدئو) [2011 May] 
*از Srebrenica سربرنیتسا تا بغداد [2011 May] 
*منوچهر سخایی و آن «پرستو» که دشنه آجین شد. [2011 Apr] 
*آوریل سیاه اشرف و نقش اشغالگران عراق [2011 Apr] 
*ریزوم ، خاک و ُخل دارد [2011 Apr] 
*امام محمد غزالی عزیز است اما نوروز از او عزیزتر [2011 Mar] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌  [2011 Mar] 
*کتاب سبز قذافی، تو زرد از آب درآمد  [2011 Feb] 
*وقت آن است که چشم فتنه کور شود ! (گرد و خاک در مجلس ایران) [2011 Feb] 
*روز والنتین ، پالی‌آمِری polyamory و ، «عشق» ضربدری [2011 Feb] 
*کويکی با یک تیر چند نشان می‌زند [2011 Feb] 
*پرویز ثابتی، مقام امنیتی ابرو کمانی [2011 Jan] 
*ستمگران از ما عبور نخواهند کرد. [2011 Jan] 
*خودکشی دردی را دوا نمی‌کند. ( علیرضا پهلوی از کاخ سعدآباد تا بوستون) [2011 Jan] 
*یک بار دیگر تقی شهرام [2010 Dec] 
*« دین‌خو » بود اما، پرسش ‌‌ستیز و ستم ‌پذیر نبود. [2010 Nov] 
*مُشک آن است که خود ببوید، نه آن‌که «هابرماس» بگوید [2010 Oct] 
*«مُدل استانداردِ» فیزیک ذرّات ، قصه‌ای ناتمام [2010 Oct] 
*گلهای صحرائی را همیشه رایحه ای دل انگیز است، یادی از روشنک (گوینده برنامه گلها) [2010 Sep] 
*من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت... [2010 Sep] 
*«طرح عظیمِ» استیفن هاوکینگ - خدا، وِل مُعطل است ! [2010 Sep] 
*مرگ، دوست انسان است و هرگاه رسید قدمش مبارک باد. [2010 Sep] 
*سلام بر دکتر علی جوان
ليزر گازی، مي‌توانست سال ۱۹۳۰ اختراع شده باشد [2010 Jul] 

*سال ۶۷ در عملیات فروغ جاویدان (مرصاد)، ۳۰۱ زندانی سیاسی به خاک افتادند [2010 Jul] 
*آشکار‌سازی با پنهان‌سازی همراه است. (خطانامه تاج زاده و، اسیر کُشیِ سال ۶۷)  [2010 Jun] 
*«اشترن» و «ایرگون» در «دیر یاسین» [2010 Jun] 
*نمی توان بر پرسش و نقد، دهنه زد. (آقای کروبی و قتلعام سال ۶۷) [2010 May] 
*سرود زیبای «ای رقیب»
که‌س نه‌ڵێ کورد مردوه‌، کورد زیندوه‌ [2010 May] 

*انتشار اسناد قتلعام کاتین
چراغ حقيقت در طوفان کشمکش‌ ها نخواهد مُرد [2010 May] 

*قرقیزستان و، پدیده «خستگی پنهان» [2010 Apr] 
*شب، هاوانا می‌رقصد...
« کامیلو سینفوئگوس » یکی از معماران انقلاب کوبا [2010 Apr] 

*دانشنامهٔ آزاد ویکی‌پدیا Wikipedia و حق مقدّس ویرایش  [2010 Mar] 
*گويای حکايتی‌ ست آن شمع خموش / خودکشی «منصور خاکسار» [2010 Mar] 
*شعر «مارتین نیمولر»
وقتی مرا گرفتند، صدای احدی در نیآمد. [2010 Mar] 

*دکتر جلال صمیمی، کاشف سرچشمه های پرتو گاما در هاله ی کهکشان [2010 Mar] 
*در بلوچستان بلوچی بود نامش دادشاه...  [2010 Mar] 
* آیا « عبدالمالک ریگی »، جا پای « دادشاه » می‌گذارد؟ [2010 Feb] 
*طفلِ جان و شیرِ شیطان به یاد «دکتر محمد رضا عاملی تهرانی» [2010 Feb] 
*روز عشاق و، «عشق خرمگس» ! (ای عشق همه بهانه از توست...) [2010 Feb] 
*این یک پیپ نیست، تصویری از یک پیپ است (یادی از زندان شاه و یدالله خسروشاهی ...) [2010 Feb] 
*مهندس بازرگان و کتاب «سیر تحول قرآن» (با خدا و خرافات هر جنایت و فریبی ممکن است) [2010 Feb] 
*از دار دنیا یک زن حلال داشتیم، آن را هم آقای خمینی حرام کرد! [2010 Jan] 
*برف نو ، برف نو ، سلام، سلام [2010 Jan] 
*«عالیجناب خاکستری» تاقچه بالا می‌گذارد!  [2010 Jan] 
*در برابر زره‌پوش‌ها چگونه از خود دفاع کنیم ؟ [2010 Jan] 
*درگذشتِ آیت‌الله منتظری و گوشه کنایه‌های مقام معظم رهبری [2009 Dec] 
*راستی کمان در کژی است. آیت‌الله منتظری، خون دو فروهر و «قاعده درأ» [2009 Dec] 
*«تبَر به دستان در عراق» سر برخود تصمیم نمی‌گیرند. [2009 Jul] 
*مسئلهِ مجاهدین به «غیرمجاهدین» هم مربوط است.  [2009 Mar] 
*صورتي‌ در زير دارد آنچه‌ در بالاستی، پیام نوروزیِ «شیمعون پرس»  [2009 Mar] 
*همه عمربرندارم سر از این خمار مستی
آیا خدا نیز، با «نرینه غاصب» کنار آمده است؟ [2009 Mar] 

*هرچه در ديگ است به چمچه مي آيد. کنفرانسِ «دوربانِ ۲» و، آقای اوباما [2009 Mar] 
*آیت الله منتظری بی شیله پیله است، امّا... [2009 Feb] 
*مسیح ِ باز مصلوب - یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته [2009 Feb] 
*عاقبت، از ما غُبار مانَد، «گاست» و «هایزر» و «گوادلوپ»، آن «آلاچیقِ کنارِ دریا» [2009 Feb] 
*«حاج محمد شانه‌چی» بخشی از تاریخ معاصر ایران بود. [2009 Jan] 
*«مِه‌بانگ» BIG BANG و بزرگ‌ترین آزمایشِ علمیِ تاریخِ بشرّیت [2008 Sep] 
* ما قربانيانی هستيم که جامه جلّاد پوشيده ايم. به یاد « محمود درویش » [2008 Aug] 
*گاهی بايد کلمات در خدمتِ پوشاندن واقعّيات باشد. (داستانسرایی در مورد قتل‌عام سال ۶۷) [2008 Aug] 
*سفره هفت‌سین در هتل اموات [2008 Mar] 
*سرود «خمینی ای امام» به مجاهدین ربطی نداشت [2008 Feb] 
*ادیت پیاف Edith Piaf ، گُنجِشَکَکِ اَشی مَشی [2008 Feb] 
*دادگاه‌ پوئک و «نشست ژوئن ۲۰۰۱ در اشرف» [2008 Feb] 
*سفره هفت سین در هتل اموات‌
خدا نکند که خدا مرده باشد... [2007 Dec] 

*ابوذر...چی شده مادر؟ ...چرا می لنگی؟ [2007 Dec] 
*مسیح ِ باز مصلوب - [یادی از الله قلی جهانگیری ، آن جان شیفته] [2007 Dec] 
*در کوچه باغ های عشق ، َبلا می باَرد. یادی از شکرالله پاک نژاد، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش دوم) [2007 Dec] 
*ای عشق چهره آبی ات پيدا نيست. یادی از شکرالله پاک نژاد ، شعور سياسي اجتماعي جنبش آزاديخواهي مردم ايران (بخش نخست) [2007 Dec] 
*سیاست پدر و مادر ندارد  [2007 Nov] 
*تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
یادی از احمد غفارمنش [2005 Mar] 

*شب ُسرودش را خواند، نوبت پنجره هاست / گفت و شنود با نويسنده کتاب « نه زیستن نه مرگ » [2005 Mar]