فیس بوک و فرهنگ
مهناز قزلو

این روزها، اینترنت و فیس بوک به عنوان یکی از ابزارهای فراگیر خبررسانی و به نوعی صحنه ای برای مبارزه تبدیل شده است. شبکه ای که انسان ها را به هم پیوند می دهد تا "درد مشترک شان را فریاد" کنند. چرا که نه ...! شبکه ی پیوند و ارتباط هر کدام از تبعیدشدگان و رانده شدگان از ایران... هر یک در گوشه ای از دنیا...هر کدام در یک کشور...و سخت تر از همه، دور از سرزمین خود و مردم خود.....همین چند وقت پیش یک سخنرانی را که در کشوری دیگر برگزار می شد به طور زنده از اسکایپ دنبال می کردم...... شاید اگر در دهه ی شصت، اینترنت و موبایل با امکانات عکسبرداری و فیلمبرداری و دیگر قابلیت ها بود، امکان چت در مسنجرهای مختلف و یا امکان ارسال فیلم روی مثلن یوتیوب و ... بود به احتمال قوی، جمهوری اسلامی قادربه کتمان و پنهان کردن آنهمه جنایات نبود و شاید هرگز جناح های رنگارنگ نظام، فرصت نمی یافتند تا بیشرمانه بر قتل عام سال شصت و هفت، فریبکارانه مهر سکوت بزنند و نه تنها مسوولیتی در برابر آن به عهده نگیرند که گاه اصل این جنایت ضد بشری را انکار کنند.

اما خود هر پدیده، به ویژه تکنولوژی، ابزار و وسایل، فاقد خصیصه ی جوهری و ذاتی هستند و این انسان است که بنا به کاربردش از آن ابزار، در واقع به آن مفهوم ارزش یا ضد ارزش می بخشد. علیرغم جنبه های بسیار مثبت اینترنت و به خصوص فیس بوک، گاه به دلیل کاربرد غلط و غیراخلاقی از آن، ناظر و مواجه با نوعی از خشونت های کلامی و رفتارهای پرخاشگرانه، تهمت، ناسزاگویی و عصبیت های گوناگون هستیم که بی شک ناشی از علل مختلف می باشد که جهل، تعصب، بی منطقی، بی استدلالی، خودکامگی، خودمحوری، انتقام و تخلیه ی روانی به شیوه های غلط و غیرانسانی از جمله ی آنهاست که هیچگونه توازنی با ارزش های انسان متمدن، اندیشمند و بالغ ندارد. و اینهمه وقتی مصیبت بار و تاسف انگیز است که توسط افرادی با هویت های جعلی و بدون نام و تصویر واقعی صورت می گیرند که خود گواه نادرست بودن آنهاست. به عبارت دیگر داشتن هویت تقلبی و مجعول، ارتکاب تخلفات اخلاقی و بعضن حقوقی را تسهیل می کند و بدان معناست که اغلب، نگارنده هیچ مسوولیتی در برابر آنچه می گوید و ادعا دارد به عنوان یک هویت حقیقی نمی خواهد بپذیرد و حاضر به پاسخ گویی نیست چرا که هویتی علنی، حقیقی و آشکار ندارد بنابراین نمی توان برمبنای هیچ استدلال، گواه و منطقی برادعا/های مطرح شده صحه گذاشت.

نوعی از این خشونت های کلامی به نظر می رسد مربوط به انتقام جویی های شخصی باشد که اغلب افراد و عناصر جاهل و نادان برآمده از نازل ترین لایه های جامعه را شامل می شوند. برای مثال از آن دست افرادی که به فرض اگر از دختری خواستگاری می کنند اما هنگامی که جواب رد می شنوند به آزاررسانی و یا در بدترین شیوه اش به اسیدپاشی اقدام می کنند که موضوع من در این نوشته نیست. فقط جالب است که اشاره کنم سال ها پیش در ایران خبری را در روزنامه ها خواندم مبنی بر اینکه پسری خود را بر تیرچراغ برق کوچه ای حلق آویز  کرد که دختر  مورد  علاقه اش  در آن  منزل  داشت  و به درخواست او "نه" گفته بود. به هر حال به نظر می رسد وقتی قائل به این نبوده که آن دختر به عنوان یک انسان حق انتخاب دارد از میان گزینه های موجود یعنی (یک) آزار دادن و آسیب زدن به دختر، (دو) احترام به حق انتخاب برای خود و دیگری و (سه) خودآزاری، دست به خودکشی زده است که باز جای ستایش دارد. حقیقت این است .... فردی که فاقد توانایی برقراری ارتباط معقول و انسانی با اجتماع پیرامون خود است دائمن در صدد آسیب رساندن به دیگران خواهد بود چرا که زندگی فراز و نشیب بسیار دارد و از آنجا که پارامترهای دیگری غیر از "خود" در محیط پیرامون ما وجود دارد، قرار نیست همه چیز به میل ما بگذرد، پس همان به که دست به کاری نکو زده است. هر چند راه حل عاقلانه، شرافتمندانه و سومی هم داشت و آن اینکه حق زندگی و انتخاب را هم برای خود و هم برای دیگری محترم شمارد. هر گاه کسی در این شرایط اقدام به دشنام، ناسزاگویی و سعی در بدنام کردن کسی یا کسانی نمود با توجه به اینکه بی شک ریشه در ناهنجاری های خلقی – شخصیتی فرد دارد باید تحت درمان قرار بگیرد تا از آسیب به خود و دیگران و اجتماع اجتناب گردد.

اما در محیط فیس بوک گاه پست ها (نظرات نوشتاری) و تبادل نظرات، مرا به یاد شیوه های غیرانسانی و نازل جمهوری اسلامی می اندازد. جمهوری اسلامی حضور مخالفان و منتقدان را از همان آغاز برنمی تابید و تحمل نمی کرد و از آنان همواره با نام های "دشمن" و "توطئه گر" نام برده و به این شکل در جهت سرکوب هر چه بیشتر، رذیلانه سود جسته و همچنان می جوید. از یک سو طرز برخورد حزب اللهی ها در تظاهرات و میتینگ ها و میزکتاب ها و از سوی دیگر برخورد زندانبانان و بازجوها حین دستگیری و بازجویی از مخالفان و مبارزین. ﻧﺎﺳﺰاﮔﻮﻳﻲ، توهین و کاربرد اﻟﻔﺎﻇ رکیک در ﻣﻴﺎن ﺷﻜﻨﺠﻪ ﮔﺮان و چماق داران و لباس شخصی ها و دیگر عوامل سرکوب حکومتی، اﻣﺮي ﺑﺴﻴﺎر متداول و ﻣﻌﻤﻮل ﺑﻮده و هست که در واقع سعی در ﺗﺤﻘﻴﺮ و خرد کردن ﺷﺨﺼﻴﺖ افراد دارد. این شیوه در مورد همه ی مخالفان به اشکال مختلف به کار رفته و می رود. به خوبی به یاد دارم که حسین رجوی و راضیه جلالیان پدر و مادر مسعود رجوی را هم در دهه ی شصت به اجبار وادار کرده بودند در تلویزیون مصاحبه کنند و از "بچه"!! اشان بخواهند که سربراه شود!

واﻗﻌﻴﺖ ﺗﻠﺦ اﻳﻦ اﺳﺖ که در ﺗﻤﺎم ﻃﻮل بیش از ﺳﻪ دهه ﺣﺎکمیت ﺟﻤﻬﻮري اﺳﻼﻣﻲ، توهین و ناسزاگویی ﺑﻪ ﻋﻨﻮان اﺑﺰار و روش آزار، تحقیر و ﺷﻜﻨﺠﻪ ﺑﺮاي ﺷﻜﺴﺘﻦ روحیه و منزوی کردن ﻣﺨﺎﻟﻔﻴﻦ ﺑﻪ ﻃﻮر ﺳﻴﺴﺘﻤﺎﺗﻴﻚ ﺑﻜﺎر رﻓﺘﻪ و ﻣﻲ رود. ﺗﻌﺮض به ساحت انسانی فرد و سابقه ی کاربرد هدفمند چنین شیوه های رذیلانه به طور قانونمند به بدو حاکمیت جمهوری اسلامی برمی گردد. ﺑﻪ هنگام ﺣﻀﻮر در ﺻﺤﻨﻪ هاي ﺳﻴﺎﺳﻲ و اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ، فعالین مبارز ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ در ﻣﻌﺮض ﺗﻌﺮﺿﺎت ﮔﻮﻧﺎﮔﻮن ﺑﻮدﻧﺪ و پیوسته در ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ های ﺧﻮد در ﺻﺤﻨﻪ ي اﺟﺘﻤﺎع، ﻣﻴﺰ کتاب، ﻣﻴﺘﻴﻨﮓ ها ﻳﺎ ﺗﺠﻤﻌﺎت، همیشه ﺑﺎ ﺑﺮﺧﻮردهاي هیستریک ﻃﺮﻓﺪاران متعصب و ﺳﺮﺳﺨﺖ ﺣﻜﻮﻣﺖ روﺑﺮو ﺑﻮدﻧﺪ. بد و بیراه ها و دشنام های اینترنتی عینیت غیرحضوری همان شیوه های نظام جمهوری اسلامی است که هیچ حق انسانی را محترم نمی شمارد و به دموکراسی، آزادی و حق انتخاب انسان ها تحت هیچ شرایطی قائل نیست.  اما میان ناسزاگویی ها که اینروزها به طور گسترده متداول و باب شده و تمامی منتقدان را کم و بیش بی نصیب نگذاشته، علاوه بر بد و بیراه و ناسزاگویی و غیره بدون عکس و نام واقعی (به طور مثال Aftabkaran azadi) سوالاتی کنایه آمیز مطرح شده که برآنم پاسخ بدهم.

و کامنت گذاشته شده زیر مطلب:

اینکه مشابه این توصیه ها! و سوالات با آی دی های مجعول و مختلف از کجا سرچشمه می گیرد اصلن برایم مهم نیست. گویا مدعیان در باب متحول شدن من دچار سوال شده اند.

قبل از هر چیز باید بگویم من مانند هر انسانی دیگر آزاد هستم و حق دارم نوع زندگی، باور، اندیشه و هر نوع گرایش خود را آزادانه انتخاب کنم و به عنوان یک زندانی سیاسی (نه به عنوان یک امتیاز) که رنج سه بار دستگیری و زندان ها و انفرادی های مختلف رژیم جمهوری اسلامی را تحمل کرده ام این ابتدایی ترین حق انسانی را هم برای خود و هم برای فردفرد انسان ها قائل هستم. اگر نگاهی به خاطرات زندانم انداخته شود... نه ... پیشتر از آن ... همان دوران زندان هم که بسیاری از هم بندان ام تصور می کردند من از هواداران گروه های چپ هستم و این نبود جز به خاطر نوع روابطم با دوستان هم بندم. طرز زندگی و نوع برقراری ارتباطم با دیگران هیچ گاه نه براساس عقیده و باورشان بوده، نه شان و مقام شان، نه شهرت و گمنامی شان، نه ظاهرشان، نه گرایش آنان (جنسی) و نه جنسیت و نه هیچ معیار دیگر از جمله رنگ و زبان و ملیت و .... خوشبختانه از بسیاری از ملیت ها هم دوستان بسیار صمیمی و ارزشمند دارم و به همین دلیل ناگزیر از داشتن دو فیس بوک هستم که یکی را اختصاص به غیرایرانی ها داده ام چرا که متاسفانه از پست های فارسی من سر در نمی آورند. پیشتر هم که برگردیم همان ایام بعد از انقلاب سال های پنجاه و هشت و پنجاه و نه هم دوستان من از تمامی گرایشات مختلف سیاسی بودند بجز انجمن اسلامی. تمام پول توجیبی مدرسه ام نیز صرف خرید انواع و اقسام نشریات مختلف می شد حتا روزنامه ی جمهوری اسلامی! (که هرگز یادم نمی رود شعری در صفحه ی اول یکی از شماره های آن چاپ شده بود که اگر حروف اول هر بیت را کنار هم می گذاشتی می شد مرگ بر خمینی).

در سوئد محل زندگی ام هم در تظاهرات و میتینگ ها و جمع های مختلف شرکت کرده و با انسانها با باورهای مختلف، دوستی بسیار صمیمانه و نزدیک دارم و تفاوت دیدگاه امان هیچگاه مانع برقراری یک رابطه ی انسانی، محترمانه و برابر نشده است. هر بار هم که مقاله ای نوشته ام و اگر آن را برای چاپ به تمام سایت ها فرستاده ام با اطمینان می توانم بگویم بیش از سی سایت با دیدگاههای کاملن گوناگون آن را منتشر کرده اند. به حقوق بشر معتقدم و خاستگاه من آزادی انسان هاست برای همه با هر باور، عقیده و گرایش: از همجنس گرایان و ترانس سکسوئل ها گرفته تا ناتورالیست ها....از بی خدایان گرفته تا چندخدا باوران و ....چرا که معقتدم انسان آزاد است و جریان سیال اندیشه را هیچکس جز خود فرد نمی تواند کنترل، متوقف یا سمت و سو دهد. هیچگاه نیز در برابر آزادی انسان ها با هیچ احدی تعارف نداشته ام. مشکل اساسی این است که شکاف عمیقی است بین آنچه ادعا می کنید و آنچه را که در عمل نمایانده اید. از یاد نمی برم که یک ماجرا در ماه مارس دوهزار و نه، انگیزه ای شد تا مقاله ای تحت عنوان "چرا عمر جمهوری اسلامی طولانی شده است" را بنویسم.

ماجرا از این قرار بود که در آن سال در یکی از پانل های سمیناری به مناسبت روز جهانی زن در هشت مارس سخنرانی داشتم. بنابر عادت مالوف علیه جمهوری اسلامی براین باور بوده و هستم که با تمامی نیروهای سرنگونی طلب همکاری کنم چرا که اصل بنیادین برای من دموکراسی و آزادیخواهی است و نه هیچ چیز و هیچ کس و هیچ سازمان و دسته و گروه بدون این اصل! چنانکه در مراسمی در همان ایام، علیه اعدام که توسط مجاهدین  برقرار  شده  بود  هم  شرکت  کرده و همچنین در تجمعاتی از گروه ها و دسته جات دیگر به مناسبت های گوناگون علیه تمامیت جمهوری جنایتکار اسلامی.

از طرف کسانی از آن سمینار روزی به من تلفن زده شد و دعوت به نوشیدن قهوه و گپی دوستانه شدم. ساعتی نگذشته بود که یکی از دوستان همان جمع به من تلفن زد و خبر داد که می خواهند تو را به پرسش و پاسخ (بخوانید بازجویی) بکشانند و در نهایت از تو بخواهند مواضع  و عملکردهای مجاهدین را محکوم کنی!

جای سپاس از شاعر سرخ پوشی دارد که همیشه کیفی با عکس چه گوارا برآن با خود دارد و اولین کتاب به زبان فارسی در کتابخانه ای در کشور سوئد مجموعه مقالات او بود که خواندم. به هر حال زندگی در استکهلم در آن روزها فرصت و سعادت همراهی با این زن بی نظیر، سرسخت و آشتی ناپذیر را نصیبم کرد. او با فراست و بصیرتی خاص به مسائل نگاه می کند. اتاقش پر از کتاب است و مقاله های دست نویس اش. از ستایش مثل همه خوشش می آید و از تملق بیزار است. خودش عینیت اشعار و نوشته هایش است. "زنی بیدار که یک تار موی اش به صدها مرد نشسته می ارزد". خشم اصیلی در چهره و آهنگ صدایش دارد و ملاحظه ی هیچ احدی را در برابر بی عدالتی نمی کند. بدین ترتیب نیاز نشد من به آن دوستان زنگ بزنم و دعوتشان را محترمانه! رد کنم گویا این شاعر سرخ پوش کاری را که درست می دانست خود کرده بود. در اینجا فرصت را مغتنم می دانم که اعتراف کنم از او بسیار آموختم به ویژه عشق بی مانندش به انسان ها را....

این یک طرف ماجرا بود. اما هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من. در همان زمان هواداران مجاهدین که خبردار شده بودند من در چنین سمیناری قرار است سخنرانی داشته باشم که در واقع از نیروهای کمونیستی بودند یکباره از من روی برتافتند و انگ "جاسوس" و "وزات اطلاعاتی" و "مزدور رژیم" بود که از آسمان و زمین باریدن گرفت. ترتیب یک جلسه ی محاکمه را هم به بهانه ی دعوت به ناهار در دفتر مجاهدین چیده بودند.

ماوقع را با یکی از مجاهدین مستقر در دفتر استکهلم درمیان گذاشتم. راستش آنقدر عصبانی بودم که بی هیچ مقدمه رفتم سر اصل مطلب در حالیکه بسیار برافروخته بودم. (هواداران مورد نظر هم از دور و نزدیک حضور داشتند). مجاهد دیگری هم بعد از لحظاتی بر سر میز غذا به ما پیوست و سمت راست من نشست. البته آن دو با صبوری و احترام به حرف هایم گوش دادند و یکی از آنها که هر از گاه سعی می کرد آرامم کند در پایان گفت: "هر کس چنین قصدی داشته غلط کرده....!" از او پرسیدم: "اما (....) می گوید خود شما در باره ی من گزارش خواسته اید...!" سکوت کرد... و فقط گفت: "(.....) خودش به تو  این را گفته...!!؟ ".....

 ... و به این ترتیب بود که مقاله ی زیر با عنوان "چرا عمر جمهوری اسلامی طولانی شده است" را در ماه مارس سال دوهزار و نه نوشتم. پس در من استحاله صورت نگرفته بلکه براساس آنچه بدان معتقدم به هر فرد و هر تشکیلات که به مناسبات دموکراتیک معتقد است نزدیک و از هر انکه و هر آنچه فاقد آن است به همان میزان فاصله می گیرم و در این وصل و فصل خود را کاملن ذیحق دانسته و نیازی به اجازه و جواز کسی نمی بینم.

 

  • Ø      مقاله ی "چرا عمر جمهوری اسلامی طولانی شده است"

                 نوشته شده در مارس دو هزار و نه

 

 آزادي در كشور ما يك اتفاق است و نه يك پروسه. هيچگاه آزادي فرصت نيافته تا در روند خود تكامل يافته و در ساختار فرهنگي جامعه جايگاهي درخور بيابد. تصور مي رود سركوب است كه ره به تطويل نظام هاي استبدادي مي برد. چنين نيز هست اما اين تنها يك بعد از ابعاد وجودي پروسه ي ديكتاتوري بوده و در واقع مي توان آن را معلول علت اصلي وجود چنين سيستمي قلمداد كرد.

علل ظهور و افول بي وقفه و حاكميت پياپي نظام هاي استبدادي در ايران را بايد در يك قاعده و نابهنجاري عميق جستجو كرد. عرف و سلوكي كه ريشه در لايه لايه ي بافت هاي سنتي داشته و در ساختار جامعه به عنوان يك باور و يا به اصطلاح فرهنگ، به سختي رسوخ كرده و نهادينه شده است. بسط و تعميم آن را نيز در تمام زمينه ها اعم از فردي، اجتماعي، اقتصادي، نظامي و لاجرم سياسي به عينه مي توان نظاره كرد. مظهر بارز و نمادين اين نابهنجاري فرهنگي در حاكميت با مشخصه ي ديكتاتوري ماهيت يافته است.

لايه هايي كه جزو لاينفك زندگي روزمره، تفكر، نگرش، ايده و عملكرد ما گشته اند. آنچنان با آن درآميخته ايم كه به سختي آن را باز مي شناسيم. قطعن نيازمند معياري هستيم كه بتوانيم آن را بكاويم، از آن پرده برداريم و تصوير فرهنگي خود و جامعه امان را بازنگري كنيم. آنچه كه در تمامي ابعاد وجودي با آن خو گرفته ايم و شيوه ي نگاه، انديشه، احساس، گفتار و حتا قضاوت و مناسبات ما را تشكيل مي دهد و بي ترديد آن چيزي نيست جز بافت فرهنگ استبدادي كه در مناسبات ما در تمام جوانب تبلور مي يابد.

افراد، نهادها و سازمانهاي سياسي نيز از اين امر مستثنا نيستند. عناصري كه خود به نوعي از همين قواعد تاثير گرفته و خواسته و ناخواسته از آن پيروي مي كنند و در عملكردهاي خود يا بطور فردي و يا متاثر از نهاد سياسي وابسته بدان كنش و واكنش نشان مي دهند.

اين ناهنجاري و ضد ارزش در سطح عناصر، نهادها و سازمانهاي سياسي رنگ و بوي قواعد مسلكي مي گيرند. اگر كسي قاعده بازي را رعايت نكند ملامت گرانه طرد مي شود. در حاليكه اين نهادها خود نماينده ي مبارزه با نماد اصلي اين قانونمندي يعني حاكميت ديكتاتوري هستند. پيداست اينها تناقضاتي است كه يك نهاد سياسي را در روند مبارزه دچار معضل، سرگرداني و بعضن بن بست مي نمايد كه گاه ره به انشعاب و گاه به انحلال برده و گاه نيز بندرت منتهي به شكل گيري تشكلي با يك سيستم بسته و يكسونگر مي شود. مشكلات پيچيده اي كه تنها راه حل آن قائل بودن به اصل روشن دموكراسي و رعايت انسان به مفهوم پراكتيك آن است.

تداوم عمر نظام هاي استبدادي در غياب تحولات دموكراتيك در نهادهاي سياسي رخ مي دهد. تحولاتي كه با بازنگري و در پي آن لزومن دگرگوني در ساختار ضرورت مي يابد كه به منزله ي پيش درآمدي براي انقلابي دموكراتيك و آزاديخواهانه است.

اينكه نيروهاي اپوزيسيون قادر به اقدامي موثر در راستاي سرنگوني نيستند نه ناشي از قدرت حاكميت فرسوده ی جمهوري اسلامي در تماميت خود با جناح هاي راست و به ظاهر چپش، بلكه ناشي از فقدان دموكراسي در مناسبات نهادهاي سياسي در مقام اپوزيسيون است كه عنصر ديناميزم را در آنان خنثي كرده و به نوعي مشي آنان را يا به گسستگي و يا به بن بست مي كشاند. براي رفع اين دشواري ناگزير از بازانديشي در مفهوم آزاديخواهي است. مگر نه آنكه لازمه ي تكامل و خودآگاهي دموكراسي است.

خصيصه ي ديكتاتوري خودمحوري و نفي دگرانديش است. طنز تلخ اينجاست كه حاكميت جمهوري اسلامي دقيقا با انكار خرد جمعي و متكي بر مكانيسم نفي نظريه مخالف و حذف دگرانديش با مشخصه فنتيك و جمود در نوع خود كه فاقد عنصر تحول و پذيرش است همچنان ادامه مي يابد و در هر مقطع نيز بنا به مصالحي در راستاي بقاي خود آلترناتيو نيز به بازار مكاره ي سياست عرضه مي دارد، گاه خاتمي و اينك موسوي.

جمهوري اسلامي با تمام خصايل يك حكومت فسيلي و ماقبل تاريخي، واپس نگر و ضدبشري بدين واقف است كه هر از گاه اقدام به رفرم هر چند روبنايي يك ضرورت است اما در مورد عناصر اپوزيسيون با اتكا بر اصل شرف و اصالت مبارزه، جوهره ي آزاديخواهي و عدالت اجتماعي در همچنان بر روي يك پاشنه مي چرخد. بنابر اين شايد پاسخ به اين پرسش چندان ساده نباشد كه با تكيه بر آفت چرخه ي توليد و بازتوليد مناسبات غيردموكراتيك چگونه گمان تفوق بر سيستم استبدادي حاكم خواهد رفت.

 

 

مهناز قزلٌو

دوازدهم ماه جولای دو هزار و سیزده - انگلیس

Mahnaz_ghezelloo@hotmail.com

منبع:پژواک ایران


مهناز قزلو

فهرست مطالب مهناز قزلو در سایت پژواک ایران 

*هولوکاست دهه شصت [2017 Aug] 
*کاربرد نظریه میان برشی در جنبش کوئیر [2017 Jul] 
*تجاوز به کودکان و ضرورت واکاوی زیرساخت ها [2017 Jul] 
*به بهانه ی انتشار تصویر «محمد مقیسه‌ای» بازجوی جنایتکار من در اوین [2017 Jul] 
*سهم زنان از قدرت در ایران ‏ ‏‎  [2017 Apr] 
*جایگاه جامعه ی انسانی کوییر در روز جهانی زن [2017 Mar] 
*وضعیت زنان ایران در سال 2016‏  [2017 Jan] 
*روز جهانی کودکان دختر  [2016 Oct] 
*هیچکدام از ما نمی مانیم... [2016 Jan] 
*مسعود رجوی، این نخل ناخلف تبر شده! [2016 Jan] 
*چراغهای قرمز سرد [2015 Nov] 
*زخم های جناس ناقص [2015 Oct] 
*آتشفشان مچاله ي درد [2015 Oct] 
*یک اتفاق خوب [2015 Oct] 
*رنج تَرَك خورده [2015 Oct] 
*هیاهوی زوال [2015 Oct] 
*ماهیت معطوف [2015 Oct] 
*تشویش تلخ [2015 Oct] 
*شوکای ناآرام [2015 Oct] 
*اي كاش [2015 Aug] 
*مرباي آلبالو در اوين (خاطرات زندان) [2015 Aug] 
*ایکس های تفکر انتقادی [2015 Jul] 
*جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی [2015 May] 
*لي لي [2014 Jun] 
*عقربه هاي شكسته [2014 Jun] 
*روايتي متفاوت! [2014 Apr] 
*دامن مادربزرگ [2014 Apr] 
*اهل زمين [2014 Apr] 
*«سرِ راهِ خودت نایست» [2014 Apr] 
*دلم آتش مي گيرد [2014 Mar] 
*آتش فریاد [2014 Mar] 
*در آغوش روياهايم [2014 Mar] 
*سکوت شکسته [2014 Feb] 
*گوگوش و ترانه ی بهشت - همجنسگرایی در هنر [2014 Feb] 
*باران [2014 Feb] 
*«انکار» [2014 Feb] 
*عاشقانه [2014 Feb] 
*«كانزرواتيو ديسكاشن» conservative discussion [2014 Jan] 
*فرانرم گرايان - قوانين حكومتي و تابوهاي فرهنگي جامعه [2014 Jan] 
*حوالی فردا [2014 Jan] 
*در پاسخ به سخنان چندش آور ابراهیم نبوی [2014 Jan] 
*زمزمه‌های ابر [2014 Jan] 
*«نفرت» در هنرِ! تنزل يافته ي مجاهدين خلق [2014 Jan] 
*کلاغ های قبرستان [2014 Jan] 
*زر می اندوزی با نام یارانم [2013 Dec] 
*بگذارید حرف بزند [2013 Dec] 
*پفيوزها! [2013 Dec] 
*پرسه های رویایی [2013 Dec] 
*يك گزارش و يك استمداد بشردوستانه  [2013 Dec] 
*«یوگیاکارتا» و «فرانرم گرایی» [2013 Dec] 
*هراس [2013 Nov] 
*آقای رجوی! شما مسوول مرگ خاموش اعتصابيون در ليبرتي هستید [2013 Oct] 
*مجال نگراني [2013 Oct] 
*خشونت و قدرت – صحنه ی اعدام در کتاب های کودکان [2013 Oct] 
*قانونگذاری مبتنی بر قوانین شریعت بر ضد کودکان در حکومت اسلامی ایران [2013 Sep] 
*آبی گرمترین رنگ هاست (برنده جایزه ی نخل طلای فستیوال کن در سال ۲۰۱۳)  [2013 Sep] 
*آقای رجوی.... متوقف نشده اید، سقوط کرده اید! [2013 Aug] 
*نامه به کودکانی که متولد شدند! [2013 Aug] 
*تا جهان بیدار شود [2013 Aug] 
*آقای رجوی، منصور قدرخواه «مزدور» است، نه من [2013 Aug] 
*آقای رجوی شما با جهل خود بیعت کرده اید [2013 Jul] 
*رهبر عقیدتی مجاهدین و مسئله ی غامض دموکراسی [2013 Jul] 
*فیس بوک و فرهنگ  [2013 Jul] 
*منتقد، توهمِ توطئه و تئوریِ پرتاب [2013 Jul] 
*رهبران و مقوله ی نقد [2013 May] 
*"شريعت" و شكنجه در زندانهاي جمهوري اسلامي  [2009 Dec] 
*خاطرات زندان (قسمت ششم) [2009 Nov] 
*صداي من نبودي... صداي من نيستي... [2009 Sep] 
*ستیزه [2009 Aug] 
*"انتخابات"!، مرده متحرك و اپوزيسيون  [2009 Jun] 
*حلقه هاي يك زنجير، قطره هاي يك دريا [2009 May] 
*روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران خاطرات زندان (٥) [2009 May] 
*شريعت و حقوق بشر  [2009 Mar] 
*زنان در گذرگاه مبارزه [2009 Mar] 
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند - قسمت چهارم [2009 Mar] 
*شب دلواپس نيلوفراني است كه تا ماه قد مي كشند [2009 Feb] 
*نقض حقوق بشر و محاكمه جنايتكاران جمهوري اسلامي  [2008 Dec] 
*من يك زنم، يك انسان [2008 Nov] 
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند [2008 Nov]