روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران خاطرات زندان (٥)
مهناز قزلو

مقرراتي در سطح بند وجود داشت كه زنداني مكلف به رعايت آن بود. تخطي از هر يك از آنها عواقبي در پي داشت. نوع مجازات در مقايسه با عدم رعايت اين مقررات، به هيج روي تناسبي نداشت. تخلف از مقررات در داخل بند ماهيت پيچيده ي سياسي بخود مي گرفت كه با توجه به مواضع فرد زنداني تلقي و تعبير مي شد. همچنان كه بيرون از بند زندانبانان و بازجويان مجريان اين مجازات ها بودند، در درون بند توابين به نگاهبانان و حافظان مقررات ريز و درشت و گاه مضحك تبديل شده بودند. در واقع مقررات درون بند به كانون منازعه توابين و زندانيان مقاوم تبديل شده بود.

قبل از شام ساعت نماز بود. در اتاقي كه بودم، اتاق ۵ همه نماز مي خواندند. ابتدا گمان بردم لابد زندانيان در اين سلول همه طرفدار مجاهدين خلق باشند، اما اينطور نبود. فضاي به غايت وحشت باري كه دژخيمان و شكنجه گران در زندان بوجود آورده بودند در واقع همه را و تمامي جنبه هاي وجودي انسان را دچار بليه اي كرده بود كه راه گريزي جز وانمود كردن به برخي شعائر به منظور برخورداري از حداقل هاي حاشيه ي امنيتي متصور نبود.

زندان صحنه ي ويرانگري هويت و تخريب جان ها، اراده ها و انديشه ها بود. گونه اي ايده آل از فضايي كه لاجوردي و جنايتكاراني چون او به آن تجسم عيني بخشيده بودند. يك سيستم جهنمي كه تواب سازي در دانشگاه انسان! سازي ناميده مي شد. در نامه هاي زندان نيز اجبار بود تا آدرس را با عبارت آموزشگاه ... آغاز كنيم. در حاليكه آنجا زنداني مخوف بيش نبود كه به قلع و قمع و كشتار بي رويه ي انسانها اشتغال داشتند. اين سياست توسط بازجويان و عوامل زندان باخشونت و بيرحمي فراتر از فرايند هويت زدايي با تكيه بر شكنجه عمل مي كرد.

اما اين همه ي واقعيت نبود. زمان زيادي نياز نداشتي تا دريابي تقريبا همه زندانيان، خردمندانه زرهي بر آداب روزانه و انديشه هاي خود پوشانده اند تا فقط از شدت شكنجه، آزار، فشارهاي جسمي و روحي بكاهند كه بي وقفه در زندان توسط زندانبانان اعمال مي شد. قداست ساحت انساني شكسته و به حريم حرمتش آسيب رسيده بود. اعمال رفتارهاي غيرمتعارف و انواع شكنجه مرز و حدي نمي شناخت و خصوصي ترين وضعيت فرد را شامل مي شد. اينكه چه فكر كند و حتي چگونه فكر كند.

فشار در زندان به قدري بود كه هر كس به لطايف الحيلي سعي بر كم كردن آن ضمن حفظ مواضع خود داشت و اين البته تيزهوشي، تسلط و ترفندهاي هشيارانه اي را مي طلبيد. اين ميزان از كنترل، سركوب و فشار موجب شده بود كه تفكر و داشتن هر ايده اي بشكلي خاموش و در خفا جريان داشته باشد. شايد بتوان گفت غالب زندانيان دو گونه ي متفاوت از طرز زندگي، و يا به عبارت صحيح تر اعتقادات دروني و آداب بيروني در زندان داشتند. آنچه كه از يك سو در معبد انديشه بدان باور داشتند و آنچه از سوي ديگر بخاطر كم كردن آزار و اذيت و رفتارهاي غيرانساني به آن تظاهر مي شد. شكنجه گران از تمامي ابزارها، امكانات و قدرت مطلق خود براي شكستن زنداني بهره مي بردند. بنابر اين نمي توان يك زنداني را براي خواندن نماز تواب ناميد. تواب كسي است كه عليه زنداني با زندانبانان همكاري كند.

در زندانهاي جمهوري اسلامي تنها در دوران بازجويي نيست كه زنداني بخاطر پرو نده اش به زير بازجويي، شكنجه و تحمل اعمال وحشيانه مي رود. اين حكومت فقط به تخليه ي اطلاعاتي زنداني اكتفا نمي كرد. بلكه بر خلع هويت فردي او نيز همت گماشته بود. سيستم بدين گونه عمل مي كرد كه ثانيه اي از زير نگاه آنان رهايي و گريز ي نبود چه به واسطه ي زندانبانان و چه توسط عناصر تواب. زنداني پيوسته زير ذره بين و كنترل بود و از شر آزار و اذيت مداوم رهايي نداشت. حتي بعد از پروسه ي بازجويي، دادگاه و دريافت حكم همچنان تضييقات چند سويه ادامه داشت. از سوي زندان بانان، توابين و عوامل ديگر مانند مقررات غيرمعقول و آزارنده زندان در تمامي ابعاد و زواياي آن.

روزهاي اول در بند عمومي همه چيز ضمن اينكه برايم بسيار تازگي داشت اما گاه در عين حال تعجب آور هم مي نمود. اتاق يا سلولي كه در آن بودم شايد كم و بيش پنجاه نفر را در خود جاي داده بود. در حاليكه به هيچوجه داراي چنين ظرفيتي نبود و بنابراين مي توان بسادگي تصور كرد كه نحوه ي زيست زندانيان در آن با چه دشواري هايي همراه است. پتوهاي سربازي و وسايل خواب مانند كاناپه اي دو طرف اتاق قرار داده شده بود. يك تلويزيون نيز بر ديوار روي پايه ي مخصوص تعبيه شده بود. يك تخت سه طبقه در سمت چپ در ورودي اتاق قرار داشت كه محل نگهداري ظروفي مانند بشقاب، ليوان، قاشق و غيره و لوازم اضافي زندانيان بود.

به هنگام افطار سفره هايي به رنگ سفيد با عرض شايد نيم متر در سطح اتاق چيده شد. كارگري اتاق كه بين افراد به نوبت تقسيم مي شد عهده دار انجام كار هايي مانند جارو زدن، شستن ظروف، تقسيم غذا و چاي، چيدن سفره و غيره بودند.

هر فرد با خود قوطي هاي شامپو و مايع ظرفشويي بر سر سفره آورد كه بسيار باعث تعجبم شده بود. زندانيان براي نگهداري سركه يا آبليمو از اين ظروف پلاستيكي استفاده مي كردند. چرا كه داشتن ظروف شيشه اي در داخل بند ممنوع شده بود. علت ممنوعيت آن نيز اقداماتي چند براي خودكشي از سوي برخي زندانيان بود كه تاكنون به طور موفقيت آميز يا ناموفق صورت گرفته بود.

زندانهاي جمهوري اسلامي فضا و مكاني پر تلاطم از سختي، اضطراب، تهديد، وحشت، فشار و ضربه هاي روحي و جسمي، نگراني براي ياران، همبندان، خود و ديگران، دغدغه ي فرساينده ي برملا شدن اطلاعات داده نشده، نگراني براي كودكان، مادران سالخورده و يك دل نگراني و استرس بي وقفه و طاقت فرسا ست كه گاه توان از زنداني مي گيرد. زنداني در اين فراز و نشيب بغرنج، سخت و دهشتناك گاه تعادل روحي و رواني خود را از دست مي داد و يا به دلايل مختلف ديگر كه ارتباط مستقيم با زندان و سيستم ضد انساني آن داشت اقدام به خودكشي مي كرد.

خودكشي نيز به اشكال مختلف صورت مي گرفت. بريدن رگ با شيشه، حلق آويز، بلع داروي نظافت و يا قرص به تعداد زياد كه به مرور زمان جمع آوري شده بود. يك زنداني با عنوان مسئول بهداشت عهده دار توزيع دارو در نوبت هاي مختلف در شبانه روز بود و زنداني مجاز به داشتن دارو نزد خود نبود.

برسر سفره هم بدليل كمبود جا زندانيان بشكل مخصوصي مي نشستند كه كمترين جا را اشغال كرده تا ديگران نيز بتوانند همگي همزمان بر سر سفره باشند. يك زانو روي زمين قرار مي گرفت و زانوي ديگر در بغل. به تبع آنها وقتي خواستم بدين گونه بنشينم به علت مشكلي كه همچنان با پايم بدليل شكنجه ها و ضربات كابل داشتم قادر نبودم. علاوه بر اينكه ناخن انگشت پايم هم افتاده و هنوز ترميم نشده بود. هم اتاقي هايم متوجه شدند. به همين دليل از كار بند كه به دو دسته خشك و خيس تقسيم مي شد به مدت بيش از يكماه معاف شدم و نيز محل خواب من در زير پنجره تعيين شد جايي كه به مادران با فرزند، يا افراد بيمار و يا احتمالا امثال من اختصاص مي يافت تا هر چه كمتر در معرض آسيب باشند.

جالب آنكه هم اتاقي هايم بجز دوسه نفري كه خشم از دژخيمان را در نگاهشان در سكوت خواندم و از سر همدلي با من رد و بدل شد، بقيه چهره اي اندوهناك و غمزده از خبر ضربات كابل بخود نگرفتند بلكه بعكس، با در نظر گرفتن جنبه ي ديگر ماجرا يعني معاف شدنم از كار، به شوخي پرداختند و اين خود نشانه ي وجود روحيه ي خوب و بالاي آنها عليرغم آنهمه فشار و تبعاتش بود.

آنچه در لحظه لحظه هاي آن دقايق تلخ و وقايع هولناكي كه در پيرامون مان در جريان بود و به وضوح احساس مي شد حسي شگرف از شور و شادي آفريني و روحيه ي خوب زندانيان بود. بر سر سفره به دليل اينكه تازه وارد بودم خطاب گفتگوهاي دوستانه و طنزآميز و شوخي هاي صميمانه اي قرار گرفتم كه احساسي خوشايند پس از آنهمه تنهايي در انفرادي و شكنجه به من مي بخشيد و دغدغه ي بازجويي فردا را از ياد من مي برد. مثلا از من به طنز و شوخي مي پرسيدند راستي اتوبوس ها سه طبقه نشده اند! قطارهاي هوايي نصب شده اند! براي اوين هم ايستگاه داره! با اتوبوس هوايي آوردنت اوين يا قطار برقي!

آنچه در اين ميان مايل بودم بدانم آن بود كه (م.) پسرك دو ساله كه چشم شناخت خود را در زندان باز كرده و محيط پيراموني اش بدان محدود مي شد چه استنباطي از واژه هاي ايستگاه، قطار و اتوبوس هوايي و غيره دارد.

از بس حكم ها ارقام نجومي داشت يا بهتر بگويم تناسبي بين كيفرخواست و حكم صادره وجود نداشت، هم اتاقي هايم به فانتزي هاي طنزآلود در همين زمينه با يكديگر پرداختند كه موجب نشاط و خنده ي بسياري شد. يكي از بچه ها كه در پروسه ي بازجويي اش بسيار مقاومت كرده و بيست يا بيست و پنج سال (بدرستي بياد نمي آورم) فقط بخاطر يك هواداري ساده از يك گروه چپ حكم گرفته بود گفت وقتي ميخوام آزاد بشم مرا با اتوبوس هوايي يا قطار برقي مي فرستند خونه. ديگري مي گفت بعد اگه يادت رفت و دندون مصنوعي ات را جا گذاشتي از پشت بلندگو اعلام مي كنن اونوقت همه مون بايد بگرديم دندونهاي تو رو پيدا كنيم.

عليرغم اينكه شام يا البته در آن مقطع زماني افطار يك تكه ناچيز پنير و نان بود به همراه يك مايع آبكي با چند پره هويج شناور در آن كه ظاهرا مربا نام داشت، اما بخاطر آنكه در جمع هم اتاقي هايم بودم برايم به منزله ي خوشمزه ترين غذايي بود كه در زندان خورده ام.

قبل از خواب، پس از ورود به اتاق و خشك كردن دست و صورت، من آخرين نفر بودم كه به رختخوابم مي رفتم، از من خواسته شد كه چراغ را خاموش كنم. به طرف در بازگشته و به دنبال كليد برق گشتم. اما آن را نيافتم. فكر كردم شايد بخاطر اينكه زندان است نبايد كليد در جاي معمول تعبيه شده باشد. بيرون اتاق و جاهاي غيرمعمول را جستجو كردم كه ناگهان متوجه شدم بچه ها در حاليكه سر جاهايشان دراز كشيده اند هر يك لبخندي به لب دارند. آنها مرا متوجه كردند كه خاموش و روشن كردن لامپ ها از دفتر هر بند انجام مي شود و كليد برقي وجود ندارد.

عليرغم اينكه براي هر نفر فقط نيم متر فضاي عرضي خواب پيش بيني شده بود اما تعدادي از افراد اتاق مجبور بوديم به طور نوبتي در راهرو بخوابيم. خوابيدن در راهرو مشكلات خاص خودش را داشت. هميشه چراغ راهرو روشن بود و به علت وجود تعداد زياد زندانيان (شايد كم و بيش در حدود ۴۰۰ نفر) تا صبح با سر و صداي رفت و آمدها همراه بود. هر گاه كه نوبت من مي شد مي دانستم كه از خوابيدن خبري نيست زيرا نه در زير نور مي توانستم بخوابم نه در سر و صدا. بدتر از همه مجاز به خواندن كتاب هم در آن ساعت نبوديم بنابراين امر خوابيدن يا در واقع خود رابه خواب زدن هم مشمول قواعد ديگر مي شد كه بايد وانمود مي كردي كه آن را به اجرا در مي آوري. اما در داخل اتاق خوابيدن هم مزيتي نبود. هوا بخوبي تهويه نمي شد و بنابر اين هوا سنگين و غالبا تنفس با دشواري همراه بود.

اتاق به اصطلاح قفسه بندي هاي مجازي متعددي داشت كه در هر يك وسايل ۴ نفر قرار مي گرفت. در گروهي قرار گرفتم كه دو نفر از آنان طرفدار چريكهاي فدايي اقليت بودند. يكي از آنها، لادن زير اعدام و پاهايش از شدت ضربات كابل مورد جراحي قرار گرفته بود. او فوق العاده مهربان، شاد، پرتحرك و دوست داشتني بود. ديگري، شهره طرفدار مجاهدين بود. البته وي در آن زمان ديگر تواب بود و رفتار آزاردهنده اي داشت و در همان سال ۱۳۶۳ آزاد شد.

اتاق وضعيت آشفته اي داشت اما ناچار بوديم بدين بي نظمي به عنوان مقررات بند تن دهيم. هر يك از زندانيان كيسه اي به ابعاد و اشكال و اندازه و طرح و رنگهاي مختلف به در و ديوار آويزان كرده بود. چشم از ديدن آنها خسته مي شد و به طور كلي اثر منفي در روحيه ي آدمي مي گذاشت. آرزو طرفدار اقليت و در همان گروه چهارنفره ي ما دختري باهوش كه رشته رياضي خوانده بود، شعر مي سرود و به سبك نقطه چين نقاشي هاي زيبايي مي كشيد. او پيشنهاد داد كه در گروه مان چهار قفسه همشكل از قوطي هاي كاغذي شير بسازيم كه وقتي آنها را برمي گرداندي يكدست به رنگ آلومينيومي بود. لادن و من موافقت كرديم اما شهره كه تواب بود تمايل به تغيير نداشت و استدلال مي كرد اين شكل كمون پيدا مي كند و همه ي بدبختي هاي ما كه سر از زندان درآورده ايم از همينجاها ناشي مي شود و البته وقتي ديد ما سه نفر موافقيم اضافه كرد چون دارد آزاد مي شود خيلي برايش مهم نيست كه ما چه مي خواهيم بكنيم.

يكي از هم اتاقي هايم كه طرفدار يك گروه چپ بود و از علاقه ي خاص من به شعر باخبر شد، دفتر شعرش را در اختيار من گذاشت. ضمن آن رهنمود داد از آنجا كه داشتن دفتر شعر ممنوع است، مراقب باشم. از او پرسيدم پس چگونه است كه اين دفتر را دارد. او گفت هر صبح، تلويزيون مدار بسته برنامه ي آموزشي دارد كه اجباري است و فرد مي تواند براي يادداشت برداري يك دفتر داشته باشد. بنابراين مراقب باش تا تواب ها متوجه وجود شعر در اين دفتر نشوند.

تواب دوآتشه اي در اتاق ما بود كه شخصيت فردي اش دافعه ي بسياري داشت. به هنگام نماز خواندن براي كنترل ديگران دائم سر خود را به اين سو و آن سو مي چرخاند. يك آنتن واقعي بود. در حاليكه دهانش حركت مي كرد كه معناي آن لابد خواندن آياتي بود كه مي بايست در نماز خوانده مي شد، اگر لازم مي ديد سرك مي كشيد و يا حتي به پشت برگشته و همه چيز را زير نظر داشت و در عين حال نمازش متوقف نمي شد. او هوادار مجاهدين بود. خود و همسرش هر دو حكم اعدام داشتند.

وقتي مي خواستم آن دفتر شعر را بخوانم نگاهي به او انداختم كه در حال خواندن نماز بود بنابراين با خيال راحت روي يكي از همان كاناپه هايي كه كنار ديوار از پتوهاي سربازي و لوازم خواب تشكيل مي شد نشستم و اطمينان حاصل كردم كه وي متوجه محتوي دفتر نخواهد شد. هنوز ثانيه هايي از باز كردن آن دفتر نگذشته بود كه ناگهان او كه نمي دانم كي آمده و كنار من نشسته بود با خنده ي مشمئز كننده اي گفت: چي مي خوني؟ ترديد نداشتم كه نماز خود را شكسته و از سر فضولي كنار من آمده بود. خونسردي خود را كاملا حفظ كردم و گفتم چيز خاصي نيست و البته نمي توانستم انكار كنم كه شعر نيست چون دقيقا صفحه اي پيش روي ما باز بود كه اين شعر حافظ در آن نوشته شده بود .

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل/ كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

گفت دفتر كيه؟ گفتم مال خودم، چطور! گفت: خيلي زود دفتر شعر درست كردي. اما مي دوني، داشتن دفتر شعر ممنوعه . با خونسردي گفتم نمي دونستم ...اما... اين كه شعر حافظه! اضافه كرد اصلا هر نوع شعر حتي حافظ!

چون ساعت نماز بود و اتاق ساكت، تمام هم اتاقي هايم شاهد ماجرا بودند. از نگاههاي آنان بسادگي مي شد به عمق نفرت آنان از وي و اعمالش پي برد. در پايان همان روز بيرون اتاق يكي از هم اتاقي هايم كه طرفدار پيكار بود به من توصيه كرد: خيلي مواظبش باش تمام دور سرش چشم داره.

پس از آن (م. ت.) تواب هر وقت مرا تنها در راهرو مي ديد نزد من مي آمد و به اصطلاح خودش در جهت جبران جنايات گذشته اش به افشاگري عليه مجاهدين مي پرداخت. آنچه او بر آن اصرار داشت و از گذشته خود و خانه هاي تيمي و غيره مي گفت او را در نظر من به طرز چندش آوري حقير و رقت انگيز مي كرد. يكي دو بار فقط گوش كردم اما اين امر مرا بشدت عصبي كرده و درهم مي ريخت. نمي توانستم تصور كنم كه فرد تا اين حد بتواند از ارزشهاي انساني تهي شود. به او گفتم اين راهي كه هر يك از ما با باورهاي مختلف انتخاب كرديم نوعي از مبارزه بوده كه هيچ منافعي در آن نداشتيم. مي تواني بگويي راه يا روش غلط بوده. مشي غلط بوده. اما در شرافت و صداقت و انگيزه ي پاك هر يك از افرادي كه اينهمه سختي و ناملايمات را به جان خريده اند به هيچ وجه ترديد ندارم. تو بر موضوعات مستهجني اصرار داري كه از نظر من فقط وصله ي ناجوري است كه به هيچيك از عناصر و گروه هاي سياسي نمي خورد.

مي تواني بزغم خودت و به فرض محال در بدترين شرايط بگويي آنها به كشور يا انقلاب خيانت كردند بدليل مثلا جاسوسي اما نمي توانم بپذيرم كه تو با همسرت در يك خانه تيمي با آنهمه مسائل غير اخلاقي چگونه آنهمه مدت سر كرده بوديد. چه اجباري داشتيد. بعلاوه، آنچه كه تو بازگو مي كني و بسيار هم مصري كه من بپذيرم تهمت هاي ناروايي است كه در باره فعالين سياسي قبلا هم زده مي شد. هر كدام از ما حداقل يكسال از نزديك با يك گروه سياسي آشنا بوديم از كسي هرگز چنين مواردي نديده ام و علاقه اي هم به شنيدن چنين حرفهايي ندارم.

اما او عقب نشيني نكرد و همچنان بر اين كار خود پافشاري مي كرد. به يكي دو نفر از دوستانم سپرده بودم اگر او را در كنار من ديدند كه بي ترديد در حال طرح خزعبلات تهوع آور است مرا به بهانه اي صدا كنند. هر بار به طور مقطعي گريزي مي يافتم اما او دست بردار نبود. تا اينكه يك روز صريحا به او گفتم آيا اين جزو مقررات زندان است كه مرا ملزم به نشستن و گوش دادن به چنين حرفهايي مي كند؟ گفت نه جزو مقررات نيست. گفتم پس هرگز نمي خواهم بيايي و بامن از اين موارد حرفي بزني. خنده اي سبكسرانه كرد كه نشان از فقدان شان انساني او داشت. سخيف اما بي تفاوت از من دور شد و در حاليكه ظاهرا هميشه آستينش براي گرفتن وضو بالا بود گفت به هر حال من مي خواستم وظيفه ام را انجام داده باشم. هر كدام از ما بايد براي جبران جنايتهايي كه كرديم مراحل توبه را طي كنيم. چه بخواهيم! چه نخواهيم! و يكي از آنها اعتراف و استغفار از گذشته و گناهانمان است. او البته ديگر هرگز براي طي مراحل توبه اش مزاحم من نشد. اما در بازجويي، ناصريان با فرود آوردن ضرباتي چند از كابل آن بيت حافظ را با لحن مسخره اي قرائت مي كرد. بسادگي مي شد پي برد كه اين عكس العمل از كجا ناشي مي شود.

به هر حال هم اتاقي ام ناچار شد جلد دفترشعرش را عوض كند. اما دوستان و هم بنديهايم كه مي دانستند اشعاري را از بردارم از من خواستند اشعاري مانند "خانه دوست كجاست" و چندتايي ديگر را برايشان قرائت كرده و آنها در دفتر شعرهايشان بنويسند يا خود آن اشعار را در دفترهايشان البته با رعايت مسائل امنيتي بنويسم. اين خود يك نمود بارز و خوب ديگري بود كه زندانيان به بهانه ي برنامه اجباري آموزشي مداربسته از داشتن دفتر به نفع آنچه خود مي خواستند بهره مي جستند و البته قابل ذكر است اين كار با توجه به شرايط زندان در آن مقطع زماني شهامت خاصي مي طلبيد.

شايد فرداي آن روز بود كه من نيز به اجبار بايد به هنگام پخش برنامه ي آموزشي در اتاق حضور داشته و وانمود مي كردم كه به آن گوش فرا مي دهم. برنامه ي آموزشي از تلويزيون مداربسته زندان شروع و در قسمتي از آن سرودي پخش و به همراه آن تصاويري از بهشتي و افرادي ديگر نشان داده شد كه در حزب جمهوري اسلامي به هلاكت رسيده بودند. سرود حاوي شعري از مولانا بود ....

کجایید ای ز جان و جا رهیده/ کسی مر عقل را گوید کجایی/ کجایید ای در زندان شکسته/ بداده وامداران را رهایی/ کجایید ای در مخزن گشاده/ کجایید ای نوای بی نوایی/ در آن بحرید کاین عالم کف اوست/ زمانی بیش دارید آشنایی/ کف دریاست صورتهای عالم/ ز کف بگذر اگر اهل صفایی/ دلم کف کرد کاین نقش سخن شد/ بهل نقش و به دل رو گر ز مایی/ برآ ای شمس تبریزی ز مشرق/ که اصل اصل اصل هر ضیایی

فلسفه ي مولوي و توصيفات او در اين ابيات و مضامين آن كه اشاره به مسئوليت پذيري انسان در قبال خود، هستي و جامعه بشري است با نمايش آن تصاوير كه نمايندگان عناصري متحجر، ضد تكامل و هستي بودند، سازگاري و تطابقي نداشت كه هيچ بشدت در تناقض و تضاد بود. برايم كه الفتي با شعر داشتم آسان نبود. بغضم گرفته بود و بيصدا اشك از چشمهايم فروچكيد. بي اختيار به ياد اين بيت افتادم

ملا و شيخ و واعظ و مفتي و محتسب/ چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند

در سطح اتاق جايگاه افراد نيز بنابر مواضع سياسي آنها شكل گرفته بود طرفداران توده اي و اكثريت تقريبا در يك گروه و با هم مي گذراندند. گروه ها و گرايشات چپ مترقي تقريبا يك قسمت و مجاهدين در قسمت عمده ي اتاق چرا كه تعداد زيادي را شامل مي شدند. البته اشاره ام صرفا بر واقعيات است وگرنه تعداد در به حق يا ناحق بودن، درستي يا نادرستي تفكر و مشي يك گروه اساسا نمي تواند موثر باشد. بعلاوه تعداد زياد افراد از يك گرايش نمي تواند موجبات تزايد مطالبات آنان را فراهم سازد. چرا كه مبارزه، مطالبه نيست بلكه مسئوليت است.

چند تواب نيز در اتاق ما بودند. هر يك پراكنده. گويا در ميان توابين جناح هاي مختلفي وجود داشت كه هر يك آن ديگري را به عنوان تواب واقعي قبول نداشت. طيفي از توابين بودند كه گفته مي شد هسته ي اصلي اشان در اتاق يك آن بند بود و ديگر توابين را برسميت نشناخته و آنها را منافق و تواب تاكتيكي مي خواندند.

يك روز جمعه در حاليكه نوبت سوزن به من رسيده بود يكي از توابين اتاق به كنار من آمد و نشست و از من خواست همچنان كه از ديگران خواسته منبعد او را فاطمه صدا بزنم. او در واقع مي خواست با تغيير اسم خود هر چه بيشتر نشان دهد كه ماهيت تفكرش نيز تغيير كرده و نام جديد نمادي از باور جديد اوست. با توجه به اينكه زير اعدام بود قطعا شرايط او را درك نمي كردم بنابراين در سكوت فقط سرم را تكان دادم اما هيچگاه او را بدان اسم خطاب نكردم.

اما افراد قابل تحسين و مقاومي هم بودند مانند مهين حيدري از اعدام شدگان سال ۶۷ طرفدار مجاهدين خلق. عليرغم مشكلي كه در يكي از دستانش داشت بسيار فعال و شاد بود. هيچگاه يادم نمي رود اخبار شب هنگام كه از تلويزيون پخش مي شد اجباري بود و همه ي افراد بايد داخل اتاق بوده در سكوت به آن گوش مي دادند. مهين به همراه منيره عابديني و خواهرش، دو ديگر طرفدار مجاهدين كه آنها نيز در سال ۶۷ اعدام شدند به نوعي اعتراض خود را از اين اجبار با تكرار هر تپقي كه گوينده اخبار مي زد و طنزآلود كردن آن به لطايف الحيلي نشان مي دادند.

يك شب وقتي اخبار شروع شد ناگزير وارد اتاق شدم مهين و عابديني هاي خواهر تقريبا كنار هم وسط اتاق رو به تلويزيون نشسته بودند. كنار مهين نشستم و تعارفاتي معمول بين ما رد و بدل شد مهين با من به عمد بلند صحبت مي كرد. او در واقع سعي داشت از هر فرصتي اعتراض خود را از اجباري بودن اخبار نشان دهد. تواب اتاق تذكر داد. اما آنها آن شب نيز همچنان به طنز تپق زدن گوينده ادامه دادند.

نيز از ياد نمي برم يك روز سرد پاييزي را كه هنوز و همچنان به بازجويي مي رفتم و بسيار هم بيمار بودم. وقتي مرا براي بازجويي صدا زدند در حاليكه داشتم از بند خارج مي شدم مهين حيدري بسرعت خود را با ژاكتي گرم به من رساند و آن را با مهرباني و اصرار به من پوشاند چرا كه هنوز نه اجازه ملاقات داشتم و نه دريافت وسايل.

افراد با گرايشات چپ كه همچنان بر سرمواضع خود بودند هر چند كه ظاهرا نماز مي خواندند اما به نوعي به زعم توابين كافر محسوب مي شدند. اما نه مانند طرفداران گروه هاي چپ در اتاق چهار كه حاضر به خواندن نماز نيز نشده و مقاوم و استوار آشكارا بر سر مواضع خود بودند و علاوه بر كافر، به زعم تعابير جمهوري اسلامي نجس نيز محسوب مي شدند.

گروهي هم از گرايشات گذشته خود بريده و نه به جمهوري اسلامي به عنوان تواب رو كرده بودند و نه به هيچيك از گروههاي سياسي ديگر. اما همچنان شرافت انساني خود را بعنوان عناصري مستقل در همه ي زوايا و بطور اخص در روابط انساني في مابين درون بند حفظ كرده بودند. برخي نيز از گرايشات گذشته خود رويكردي به گرايشات جديد داشتند.

زندانيان در بند 4 به طور عمده شامل دستگيري هاي سال ۶۰ و اكثر آنها دچار سو تغذيه، بيماريهاي كليوي به دليل ضربات كابل زيرپا، بيماريهاي پوستي و عوارض روحي ناشي از دشواريهاي غيرقابل توصيف آن شرايط سخت بودند. يكي از هم اتاقي هايم تعادل روحي خود را از دست داده و گاه بشدت دچار تشنج مي شد و فرياد مي كشيد كه فقط با تزريق دارو آرام مي گرفت. او گرايش چپ داشت و همچنان بر سر مواضع خود بود. دختري ساكت، محجوب و دوست داشتني.

هم بنديهاي من از وقايع تلخ و دردآوري از ايام سال ۶۰ برايم تعريف مي كردند . از اعدام هاي شبانه. وقتي يك روز با يكي از هم بنديهايم كه طرفدار مجاهدين خلق بود به هواخوري مي رفتيم يك لحظه پشت در هواخوري ايستاد. چهره اي زيبا، نگاهي غمناك و روحي بزرگ داشت. او گفت چه شبها كه پشت اين در با صداي هر تير خلاص تعداد اعدام شدگان را شماره مي كرديم و تاصبح اشك مي ريختيم. بهترين دوستان و عزيزانمان را از كنارمان بردند و كشتند.

وقتي سراغ افرادي را مي گرفتم كه از سالهاي ۵۹ و ۶۰ آنها را مي شناختم اغلب با پاسخ "اعدام شد" مواجه مي شدم. اغلب كساني كه با آنها در آن سالها آشنا بودم، حداقل يك نفر تا چند نفر از يك خانواده اعدام شده بودند.

به خاطر وجود توابين كه آنتن هاي زندانبانان محسوب مي شدند و به علت تراكم جمعيت در اتاق، گفتگوهايي كه ضروري بود در خلوت و خفا صورت بگيرد در راهرو يا هواخوري رد و بدل مي گشت. هاله يكي از هم اتاقي هايم كه از سال ۶۰ دستگير شده و در اوين محكوميت خود را طي مي كرد اولين كسي بود كه بي پروا مرا در هواخوري صدا زد و از اخبار بيرون از زندان سوال كرد. از آخرين تحليل گروهها و ديگر وقايع مي پرسيد. در آن مقطع البته تحليل آن بود كه بزودي رژيم سقوط خواهد كرد. اين باور به حدي جدي گرفته شده بود كه برايم تعريف كردند به دفعات زندانيان با مانتو و روسري و كاملا آماده خوابيده بودند تا اگر براي نجات و رهايي آنها آمدند تاخيري صورت نگيرد.

اتاق ۴ شامل عناصر مبارز با گرايشات چپ مي شد كه نماز نمي خواندند و زنان سالمند پيرو مذهب بهائيت نيز در آن اتاق بسر مي بردند. بزعم زندانبانان؛ افراد اتاق ۴ براساس شرع اسلام كافر و نجس محسوب مي شدند. اينكه رژيم طرفداران گروههاي چپ را معاند و كافر و غيره بنامد و به بند كشد، چندان عجيب نبود اما پيروان مذهب بهائيت آنجا چه مي كردند.

انواع تبعيض هاي قومي و مذهبي و از جمله بهایی‌ستیزی سابقه‌ای به اندازه ي عمر حاكميت جمهوري اسلامي داشت. در احكام و فتواهاي صادره از سوي آخوندها يا به اصطلاح فقها اختلافات كم و بيشي بود، اما در زندان اعلام شده بود كه بهاييان فاقد طهارت ذاتي هستند و بنابر اين از تماس با دست و بدن مرطوب آنان بايد اهتراز كرد. توابين استناد به استفتائات خميني مي كردند كه بر مبناي آن غیر مسلمان از هر دین و مذهبی كه باشد، محكوم به نجاست است. (استفتائات خمینی جلد یک، ص۱۰۲، س۲۶۷).

در قانون اساسي نيز ذكري از مذهب يا آيين بهايي نشده و نظام آن را برسميت نمي شناسد. هر چند در حاكميت جهل و جنون جمهوري اسلامي هيچيك از مذاهب، قوميت ها، آيين ها و پيروان عقايد حتي مسلمانان نه تنها از حقوق اوليه انساني خود بي نصيب هستند، بلكه مورد تعدي و آزار قرار گرفته، دستگير و شكنجه و حتي اعدام مي شوند. در آن مقطع شايد بهاييان بيش از هر گروه مذهبي ديگر تحت سركوب قرار گرفتند كه بي گمان انگيزه هاي ايدئولوژيك هم داشته و دارد. چرا كه حاكميت، جنايات خود را به اعتبار ارتباط سردمداران با امام غايب و الهام و وحي از او توجيه مي نمايند.

شستن لباس در بند چهار بالا كه همچون بند پايين برخوردار از هواخوري بجز در صبح روز جمعه نبود مشكلات بغرنجي را بوجود مي آورد. گيرم كه مي توانستي لباس را بشويي. محلي براي خشك كردن آنها وجود نداشت. بنابراين بيماريهاي پوستي بسيار شايع بود. اما لباس هاي زير رابه نوبت روي طناب هايي كه پشت پنجره بسته بوديم خشك مي كرديم كه مشكلات خاص خود را داشت. بايد پا را روي ميله هاي محافظ شوفاژ گذاشته و از آن بالا مي رفتيم و پشت پنجره سوم آنها را روي طناب، جدا از لباسهاي افراد مبتلا به قارج قرار مي داديم. كمبود جا براي خشك كردن لباسهاي زير در پشت پنجره هميشه محسوس و ريسك ابتلا به قارج بسيار بالا بود.

حمام بند شامل چهار كابين دوش و يك ظرفشويي بود. يك روز كه براي شستن ظرف يا لباسي به حمام رفته بودم دو نفر از زنان سالمند بهايي بسختي تلاش داشتند يك پتو را آب بكشند. آنها بسيار رعايت ديگران را مي كردند كه قطرات آب به كسي پاشيده نشود. چرا كه اگر تواب بود آن را نجس تلقي كرده و مشكلاتي به همراه داشت. در كمك به آنها ترديد نداشتم اما كمي نگران بودم كه در حين كمك به آنها توابي داخل شود. به طرف يكي از آنها كه مسن تر بود رفتم و يك طرف پتو را گرفتم و به آنها گفتم دونفري طرف ديگر را نگهدارند كه بتوان بخوبي پتو را آب كشيد. ابتدا آنها با تعجب به من خيره شده بودند اما لحظه اي بعد به كمك يكديگر پتو را آب كشيده و آن را روي در يكي از كابين ها آويزان كرديم. هر دو تشكر كردند و من در حاليكه به عمد براي نشان دادن مخالفتم با اين فتواي غيرانساني دست خود را با لباسم خشك مي كردم از آنجا خارج شدم. اما بايد اعتراف كنم متاسفانه اگر توابي در آنجا بود چنين نمي كردم و از اينكه من نيز ناگزير به انتخاب دو گونه ي متفاوت از طرز زندگي در زندان شده بودم روزهاي اول با خود از نظر ذهني درگيري هاي زيادي داشتم.

مهناز قزلو

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

مهناز قزلو

*کاربرد نظریه میان برشی در جنبش کوئیر
*تجاوز به کودکان و ضرورت واکاوی زیرساخت ها
*به بهانه ی انتشار تصویر «محمد مقیسه‌ای» بازجوی جنایتکار من در اوین
*سهم زنان از قدرت در ایران ‏ ‏‎
*جایگاه جامعه ی انسانی کوییر در روز جهانی زن
*وضعیت زنان ایران در سال 2016‏
*روز جهانی کودکان دختر
*هیچکدام از ما نمی مانیم...
*مسعود رجوی، این نخل ناخلف تبر شده!
*چراغهای قرمز سرد
*زخم های جناس ناقص
*آتشفشان مچاله ي درد
*یک اتفاق خوب
*رنج تَرَك خورده
*هیاهوی زوال
*ماهیت معطوف
*تشویش تلخ
*شوکای ناآرام
*اي كاش
*مرباي آلبالو در اوين (خاطرات زندان)
*ایکس های تفکر انتقادی
*جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی
*لي لي
*عقربه هاي شكسته
*روايتي متفاوت!
*دامن مادربزرگ
*اهل زمين
*«سرِ راهِ خودت نایست»
*دلم آتش مي گيرد
*آتش فریاد
*در آغوش روياهايم
*سکوت شکسته
*گوگوش و ترانه ی بهشت - همجنسگرایی در هنر
*باران
*«انکار»
*عاشقانه
*«كانزرواتيو ديسكاشن» conservative discussion
*فرانرم گرايان - قوانين حكومتي و تابوهاي فرهنگي جامعه
*حوالی فردا
*در پاسخ به سخنان چندش آور ابراهیم نبوی
*زمزمه‌های ابر
*«نفرت» در هنرِ! تنزل يافته ي مجاهدين خلق
*کلاغ های قبرستان
*زر می اندوزی با نام یارانم
*بگذارید حرف بزند
*پفيوزها!
*پرسه های رویایی
*يك گزارش و يك استمداد بشردوستانه
*«یوگیاکارتا» و «فرانرم گرایی»
*هراس
*آقای رجوی! شما مسوول مرگ خاموش اعتصابيون در ليبرتي هستید
*مجال نگراني
*خشونت و قدرت – صحنه ی اعدام در کتاب های کودکان
*قانونگذاری مبتنی بر قوانین شریعت بر ضد کودکان در حکومت اسلامی ایران
*آبی گرمترین رنگ هاست (برنده جایزه ی نخل طلای فستیوال کن در سال ۲۰۱۳)
*آقای رجوی.... متوقف نشده اید، سقوط کرده اید!
*نامه به کودکانی که متولد شدند!
*تا جهان بیدار شود
*آقای رجوی، منصور قدرخواه «مزدور» است، نه من
*آقای رجوی شما با جهل خود بیعت کرده اید
*رهبر عقیدتی مجاهدین و مسئله ی غامض دموکراسی
*فیس بوک و فرهنگ
*منتقد، توهمِ توطئه و تئوریِ پرتاب
*رهبران و مقوله ی نقد
*"شريعت" و شكنجه در زندانهاي جمهوري اسلامي
*خاطرات زندان (قسمت ششم)
*صداي من نبودي... صداي من نيستي...
*ستیزه
*"انتخابات"!، مرده متحرك و اپوزيسيون
*حلقه هاي يك زنجير، قطره هاي يك دريا
*روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران خاطرات زندان (٥)
*شريعت و حقوق بشر
*زنان در گذرگاه مبارزه
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند - قسمت چهارم
*شب دلواپس نيلوفراني است كه تا ماه قد مي كشند
*نقض حقوق بشر و محاكمه جنايتكاران جمهوري اسلامي
*من يك زنم، يك انسان
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند