مرباي آلبالو در اوين (خاطرات زندان)
مهناز قزلو

خورشيد بر شانه هاي فرسوده ي اوين خم مي شد و با اشتياقي بي شتاب مي تابيد و هيچ كم نمي گذاشت. پنجره ها از سايه هاي فصلي سرد فاصله مي گرفتند و با عصيانِ روشني گره مي خوردند. انگار خودِ آفتاب بود كه در سطح سلول غلت مي زد، كش مي آمد و در رخوتي لذتبخش، تا غروب، خميازه مي كشيد و ظرفيت عبوس و شوخ زندگي را در تناقض چندوجهي اش نگاه مي داشت. نگاه ميله ها تباهي جهان بود در آن ناسازه ي تنيده شده با چشمان من!

 
روزي زني آمد، آوَردَندَش... زني مثل ملكه ي زنبورها كه هر تصوير در حباب واره ي صدايش خاموش و تلخ، فرياد كشيده مي شد. زني آمد، آوَردَندَش ... به كمك دو تن كه ياري اش مي رساندند تا در جزيره ي شوربختي هاي متلاطمي ديگر خود را در فضايي ناهمسان پيدا كند. پاهايش، آن دو فرشته ي مغموم، روال راه رفتن را در ذهنيتِ نوستالژيك شان بياد نمي آوردند. دستهايش را كه رها كردند، آرا....م فرو نشست همچون قايقي با ظرفيتي متكثر كه حاصل جمع خرده هاي خود از جهان رنج ها باشد. موهايش نرم بود و لَخت همچون نقاشي هاي كلود مونه كه روي شقيقه هاي رازآميز و مهربانش موج مي زد و مي رقصيد. موهاي سياه من با موهاي طلايي اش همخواني نداشت اما چشمان منجوق دوزي ي غمگينش بر نگاتيوهاي سوخته ي نگاهم تدوين مي شد.
 
پس از هجده ماه در تنهايي ي شتك زده بر ديوارهاي انفرادي در گوهردشت، آن منعِ خاموشِ آسمان كه پايش به زمين رسيده بود، آن رنجوري ي مشوشِ بوسه هاي بي لب در زير نبض-ضربه هاي عقربه هاي مرگ، زني آمد كه هنوز دستانش پستان هاي متورم ابرهاي طاقت را در مشت مي فشرد.
 
هر بار كه تلاش مي كرد تصويري از آنچه بر او گذشته بدهد، صدايش چون زمزمه اي گُنگ و پردغدغه، از حلقوم زخمي اش كه در عميق ترين تاريكي ها پنهان شده بود.... مي گريخت يا به سختي شنيده مي شد و من هر بار دست هايم را براي درآغوش كشيدنش گم مي كردم. 
 
از روزهاي بلند و نفس گير سلول انفرادي اش مي گفت، از بس هيچ انساني را نديده و نشنيده بود، از بس حقِ حرف زدن و سرفه كردن حتا نداشت صدايش را تا مدتها از دست داده بود. بايد بسيار به او نزديك مي شدي تا بشنوي آنچه هر بار به سختي تلاش در گفتنش داشت. ديوارهاي دوزخي ي غمبارِ سلول، استخوان هايش را لحظه به لحظه جويده بودند. روي پلك هايش هنوز خاطره ي پرنده اي بود كه بر بلنداي دريچه ي كوچك سلول، لحظه اي به ناگهان نشسته بود و زمان از بس تهي بود، حركت بالهاي پرنده را مي شنيد كه خيال ماندن ندارند و آوازي كه روياهايش را به آتش كشيده بود. يكي از فرزندانش را اعدام كرده بودند و محل اختفاي ديگري را مي خواستند. آنقدر بر آن پيكر نحيف تازيانه زده بودند كه شكسته و تلخ در خود فرو رفته بود و آنقدر بر كف پاهايش ضربات شلاق فرود آمده بود كه ناگزير از جراحي ترميمي شده بودند. اما او لب از لب هرگز نگشوده بود.... جرمش اين بود.
 
چند ماهي از آمدنش سپري شده بود... مادر اعظم يك روز وقتي طبق معمول بر سر سفره در كنارش نشسته بودم دستهاي مهربانش را دور من با عشقي سرشار از عطوفت حلقه زد، لبخندش كه زيبا و يگانه بود بر صورتش پاشيد و گفت: "مهناز! حدس بزن امروز براي صبحونه چي داريم.". تمام محبتم را به او تبديل به نگاهي عميق و طولاني برروي لبخند و چشمان ژرف و دوست داشتني اش كردم و پاسخ دادم: "احتمالن يا حليم بوقلمون داريم يا كله پاچه، مگه عكسش ثابت شه!"
همه خنديدند، مي دانستند تنها يك شوخي خيال انگيز است. صبحانه هميشه يك تكه ي بي مقدار پنير بي كيفيت دانماركي بود و ناني كه هيچ طعم مطبوعي نداشت با يك ليوان پلاستيكي كهنه چايي پُر از گافور!
گفت: "پاشو و از روي كانال كولر يك قوطي هست... برش دار بيار!"
بالا رفتن از پنجره ي عمودي ي سلول كه لازم بود براي دست يافتن به سومين و بالاترين قسمت آن، از لبه هاي دو پنجره ي كوچك پايين تر صعود كني، كار مادر اعظم نبود. بنابر اين با گذاشتن پا برروي ميله هاي شوفاژي بسيار قديمي و سپس دو دريچه ي پايين تر، به پنجره ي سوم دست يافتم و قوطي ي مايع ظرفشويي ي ريكا را كه براي نگهداري خوراكي استفاده مي شد از روي كانال كولر برداشته و دوباره به كنار سفره كه بر روي زمين پهن بود برگشتم و آن را پيش روي مادر اعظم گذاشتم. اما او خواست كه من در آن را باز كنم. باور كردنش مشكل بود؛ مرباي آلبالوي جاافتاده!
در آن زمان هر شش ماه يك بار ليست بسيار محدودي از مواد غذايي! و بهداشتي! به مسوولان هر سلول داده مي شد تا پس از انتخاب و در قبال پرداخت مبلغي خريداري شود. اقلام سفارش داده شده پس از چند ماه با كُلّي كم و كاستي تحويل داده مي شد كه اغلب بدون كيفيت و از اجناس درجه چندم بود. به طور مثال ميوه هاي خشك مانند انجير و آلبالو. انجيرها خود داستاني داشت. در مورد انجير بلافاصله كه خبر رسيدن آن مي رسيد به يكباره بروبچه ها دست به ساخت يك كاردستي مخصوص مي زدند كه نامش را "گيوتين" گذاشته بودند. تصور مي توان كرد سلول هايي كه در آن بين پنجاه تا شصت تن و يا حتا بيشتر به صورت فشرده و تنگاتنگ ناگزير از زندگي در كنار هم باشند به هنگام ساخت "گيوتين" با ورق هاي كاغذ، شاهد چه منظره اي مي توانستي باشي. من كه اولين بار بود چنين جنبش كاغذمداري را مي ديدم ضرورت ساخت آن را به هيچوجه حس نمي كردم. دوستان گفتند اين انجيرها هميشه بقدري كهنه هستند كه درون آنها پُر از كرم خواهد بود و اگر اين كرم ميوه ها با "گيوتين" از بين نروند در تمام سطح، ديوارها و سقف سلول راه پيدا مي كنند كه پس از مدت كوتاهي تبديل به يكنوع حشره مي شوند و درون و لابلاي اشيا نفوذ مي كنند و يا به ديوارها و سقف معلق مي مانند و منظره ي ناخوشايندي بوجود مي آورند.
و اما در مورد آلبالوهاي خشك گويا سالها در انبار مانده باشند! آنجا نه ظروف معمول وجود داشت و نه اجاقي كه در شعله اش بتوان مربايي را آنچنان بعمل آورد. مادر اعظم بيش از بيست روز در تدارك آن بود. ابتدا آلبالوها را خيسانده بود كه قدري تازه به نظرآيند و سپس هر روز از سهميه ي اندك قندي كه داشت در آن حل مي كرد و آن را در زير آفتاب برروي كانال كولر مي گذاشت كه بيرون از پنجره بر ديوارهاي بندهاي چهارگانه ٢٤٠ نصب شده بود. پس از بيست روز مرباي آلبالو آماده شده بود. طعم آن با مهرباني ي غمناك او همچنان در گوشه اي از ذهنم شيرين مي شود. 
 
 
مهناز قزلو
هفتم آگوست دوهزاروپانزده - استكهلم

منبع:پژواک ایران


مهناز قزلو

فهرست مطالب مهناز قزلو در سایت پژواک ایران 

*هولوکاست دهه شصت [2017 Aug] 
*کاربرد نظریه میان برشی در جنبش کوئیر [2017 Jul] 
*تجاوز به کودکان و ضرورت واکاوی زیرساخت ها [2017 Jul] 
*به بهانه ی انتشار تصویر «محمد مقیسه‌ای» بازجوی جنایتکار من در اوین [2017 Jul] 
*سهم زنان از قدرت در ایران ‏ ‏‎  [2017 Apr] 
*جایگاه جامعه ی انسانی کوییر در روز جهانی زن [2017 Mar] 
*وضعیت زنان ایران در سال 2016‏  [2017 Jan] 
*روز جهانی کودکان دختر  [2016 Oct] 
*هیچکدام از ما نمی مانیم... [2016 Jan] 
*مسعود رجوی، این نخل ناخلف تبر شده! [2016 Jan] 
*چراغهای قرمز سرد [2015 Nov] 
*زخم های جناس ناقص [2015 Oct] 
*آتشفشان مچاله ي درد [2015 Oct] 
*یک اتفاق خوب [2015 Oct] 
*رنج تَرَك خورده [2015 Oct] 
*هیاهوی زوال [2015 Oct] 
*ماهیت معطوف [2015 Oct] 
*تشویش تلخ [2015 Oct] 
*شوکای ناآرام [2015 Oct] 
*اي كاش [2015 Aug] 
*مرباي آلبالو در اوين (خاطرات زندان) [2015 Aug] 
*ایکس های تفکر انتقادی [2015 Jul] 
*جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی [2015 May] 
*لي لي [2014 Jun] 
*عقربه هاي شكسته [2014 Jun] 
*روايتي متفاوت! [2014 Apr] 
*دامن مادربزرگ [2014 Apr] 
*اهل زمين [2014 Apr] 
*«سرِ راهِ خودت نایست» [2014 Apr] 
*دلم آتش مي گيرد [2014 Mar] 
*آتش فریاد [2014 Mar] 
*در آغوش روياهايم [2014 Mar] 
*سکوت شکسته [2014 Feb] 
*گوگوش و ترانه ی بهشت - همجنسگرایی در هنر [2014 Feb] 
*باران [2014 Feb] 
*«انکار» [2014 Feb] 
*عاشقانه [2014 Feb] 
*«كانزرواتيو ديسكاشن» conservative discussion [2014 Jan] 
*فرانرم گرايان - قوانين حكومتي و تابوهاي فرهنگي جامعه [2014 Jan] 
*حوالی فردا [2014 Jan] 
*در پاسخ به سخنان چندش آور ابراهیم نبوی [2014 Jan] 
*زمزمه‌های ابر [2014 Jan] 
*«نفرت» در هنرِ! تنزل يافته ي مجاهدين خلق [2014 Jan] 
*کلاغ های قبرستان [2014 Jan] 
*زر می اندوزی با نام یارانم [2013 Dec] 
*بگذارید حرف بزند [2013 Dec] 
*پفيوزها! [2013 Dec] 
*پرسه های رویایی [2013 Dec] 
*يك گزارش و يك استمداد بشردوستانه  [2013 Dec] 
*«یوگیاکارتا» و «فرانرم گرایی» [2013 Dec] 
*هراس [2013 Nov] 
*آقای رجوی! شما مسوول مرگ خاموش اعتصابيون در ليبرتي هستید [2013 Oct] 
*مجال نگراني [2013 Oct] 
*خشونت و قدرت – صحنه ی اعدام در کتاب های کودکان [2013 Oct] 
*قانونگذاری مبتنی بر قوانین شریعت بر ضد کودکان در حکومت اسلامی ایران [2013 Sep] 
*آبی گرمترین رنگ هاست (برنده جایزه ی نخل طلای فستیوال کن در سال ۲۰۱۳)  [2013 Sep] 
*آقای رجوی.... متوقف نشده اید، سقوط کرده اید! [2013 Aug] 
*نامه به کودکانی که متولد شدند! [2013 Aug] 
*تا جهان بیدار شود [2013 Aug] 
*آقای رجوی، منصور قدرخواه «مزدور» است، نه من [2013 Aug] 
*آقای رجوی شما با جهل خود بیعت کرده اید [2013 Jul] 
*رهبر عقیدتی مجاهدین و مسئله ی غامض دموکراسی [2013 Jul] 
*فیس بوک و فرهنگ  [2013 Jul] 
*منتقد، توهمِ توطئه و تئوریِ پرتاب [2013 Jul] 
*رهبران و مقوله ی نقد [2013 May] 
*"شريعت" و شكنجه در زندانهاي جمهوري اسلامي  [2009 Dec] 
*خاطرات زندان (قسمت ششم) [2009 Nov] 
*صداي من نبودي... صداي من نيستي... [2009 Sep] 
*ستیزه [2009 Aug] 
*"انتخابات"!، مرده متحرك و اپوزيسيون  [2009 Jun] 
*حلقه هاي يك زنجير، قطره هاي يك دريا [2009 May] 
*روايتي از زندانهاي جمهوري اسلامي ايران خاطرات زندان (٥) [2009 May] 
*شريعت و حقوق بشر  [2009 Mar] 
*زنان در گذرگاه مبارزه [2009 Mar] 
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند - قسمت چهارم [2009 Mar] 
*شب دلواپس نيلوفراني است كه تا ماه قد مي كشند [2009 Feb] 
*نقض حقوق بشر و محاكمه جنايتكاران جمهوري اسلامي  [2008 Dec] 
*من يك زنم، يك انسان [2008 Nov] 
*ني لبك هايي كه انسان را سرودند [2008 Nov]