هُشدار درباره ی پیام های بی نام و نشان!‏
منوچهر تقوی بیات

 

ﻳﻚ ﻫﻤوطن ﻣﺘﻮﻟﺪ ۱۳۲۷ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﺪ :

ﻣﻦ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﭘﺎ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﺎ ﻓﺮﺩﺍ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻡ.
ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﺎ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﺑﻮﺩ! ﻣﻌﻠﻤﻢ
ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻮﺩ!
ﺑﻪ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺪﯾﺮ ﻣﺎ ﻋﻀﻮ ﻧﻬﻀﺖ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﻮﺩ! ﻧﺎﻇﻤﺶ ﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ
ﺩﺑﯿﺮ ﺍﺩﺑﯿﺎﺕ ﻣﺎ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﮐﻮﭼﮏ ﺧﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﯾﻦ ﺑﯽ ﭘﺪﺭﺍﻥ
ﮐﺸﺘﻨﺪ! ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ
ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ !!
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ
ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﻣﺼﺪﻗﯽ ﻭﺗﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﻭ ﭼﺮﯾﮏ
ﻭ ﻣﺠﺎﻫﺪ ﻭ ﻓﺪﺍﺋﯽ .....
ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﺴﺮﻭﮔﻠﺴﺮﺧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ!! ﭘﺴﺮ ﻫﺎﯼ
ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺮﯾﻌﺘﯽ!! ﺧﺮ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﻫﺎ!!
ﮐﺴﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﺩﺭﺳﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻧﺪ! ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺭﮐﺲ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﻋﻘﺎﯾﺪ ﺑﺮﺗﺮ
ﺍﺳﺘﺎﻟﯿﻦ!! ﯾﮑﯽ ﮐﺘﺎﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻼﻝ ﺁﻝ ﺍﺣﻤﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻫﻢ ﮐﺘﺎﺏ "ﻣﺎﺋﻮ
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﯿﺪ " ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺧﻼﻕ ﺩﺭ ﺍﺳﻼﻡ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺩﯾﺪ ﮔﺎﻩ
ﺷﻤﺎ ﺯﯾﻨﺐ ﻭﺍﺭ ﺷﻮﺩ!!
ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ
ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ!
ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯿﺪ؟ " ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﻧﮑﺮﺩ!
ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﻨﺪ ﺻﻔﺤﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺑﺎﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ
ﺷﺪﻩ؟" ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!! ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ ﺟﺎﻣﯽ ﭼﯿﺴﺖ؟" ﮐﺴﯽ
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺴﺖ!!!
ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﺭﺿﺎ ﺷﺎﻩ ﺩﺭ ﭼﻪ ﺳﺎﻟﯽ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺠﺎ ﺑﺪﻧﯿﺎ ﺁﻣﺪ؟"
ﭘﺮﺳﯿﺪ : " ﻧﺎﻡ ﺍﺻﻠﯽ ﺍﻣﯿﺮ ﮐﺒﯿﺮ ﭼﻪ ﺑﻮﺩ؟"
ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ : "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!!
ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺑﭙﺮﺳﻢ ﺍﺳﺎﻣﯽ ﺁﻥ ۵۳ ﻧﻔﺮ
ﻋﻀﻮ ﺣﺰﺏ ﺗﻮﺩﻩ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺑﺰﺭﮒ ﻋﻠﻮﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﺑﺒﺮﯾﺪ ﻫﻤﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﻡ ﮐﻮﭼﮏ، ﻧﺎﻡ
ﻓﺎﻣﯿﻞ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ، ﻭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺗﻮﻟﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﻫﺴﺘﯿﺪ!! ﺷﻤﺎ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ
ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ (!!) ﺷﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟! ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻠﺖ، ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻭ ﻫﻮﯾﺖ
ﺧﻮﺩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺣﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﺮﺩ. ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺁﻥ ﻣﻤﻠﮑﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎﻫﺎ
ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ"!!
ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺁﻥ ﻣﻠﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻫﻢ ﺷﺪ ﻭ ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﻣﺎ،
ﺻﺤﯿﺢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ....
ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛
ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ

این نوشته ی ضد سیاسی و درهم برهم، شاید بیش از سه سال است که از راه پیامک های تلفنی و تارنماهای های گوناگون پخش می شود. هرکسی که آن را دریافت می کند می پسندد یا نمی پسندد آن را برای دوستان و هم میهنان خود می فرستد. در برخی از تارنماها در زیر این نوشته در پاسخ به آن، چیزهای بی ارزش و گاهی زشت هم نوشته می شود، که میزان فرهنگ اجتماعی و سیاسی نویسنده را نشان می دهد.

چرا این نوشته ی سیاسی ضدسیاسی است؟ هرنوشته ای که به سیاست بتازد یا آن را زشت و ناپسند جلوه دهد و یا به ریشخند بگیرد، ضد سیاسی است، مانند همان حکم حاکمان انگلیسی در کودتای قزاق ها که بر بالای آن نوشتند: « حکم می کنم!». از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ که با امضاء رضا؛ یک قزاق بی سواد به در و دیوار شهر چسباندند تا به امروز که ولی فقیه جان و مال و دارایی های ملت ما را به تاراج می برد، برابر با ماده چهارم همان حکم حاکمان انگلیسی، سیاست و آزادی های سیاسی و " تمام روزنامه جات و اوراق مطبوعه تا موقع تشکیل دولت به کلی موقوف ...» است. همان کسانی که رضا خان را به فرماندهی دیویزیون قزاق ها گماردند برابر اسناد تاریخی جیره و مواجب "اعلیحضرت اقدس شهریاری" احمدشاه قاجار را هم می پرداختند، این امضاء غیرقانونی را زیر آن حکم گذاردند و نوشتند: " رئیس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا ـ رضا ". این حکم در دوران دیکتاتوری رضا خان و پسرش و پس از آن ها در دوران دیکتاتوری حکومت مطلقه ی ولایت فقیه همچنان برقرار بوده و هنوز هم با شدت هرچه تمامتر اجرا می شود. این حکم از آنجایی غیرقانونی نامیده می شود که بر خلاف اصل های شانزدهم و چهل و چهارم و چهل و پنجم قانون اساسی بوده و ناقض حقوق ملت ایران بوده است.  

اصل شانزدهم: کلیه قوانینی که برای تشیید( بر وزن تجدید، به معنای بلند کردن بنا، برافراشتن چیزی و مجازا به معنی محکم و استوار کردن است) مبانی دولت و سلطنت و انتظام امور مملکتی و اساس وزارتخانه‌ها لازم است باید به تصویب مجلس شورای ملی برسد.

اصل چهل و چهارم: شخص پادشاه از مسئولیت مبری است وزراء دولت در هرگونه امور مسئول مجلسین هستند.

اصل چهل و پنجم: کلیه قوانین و دستخط‌های پادشاه در امور مملکتی وقتی اجراء می‌شود که به امضای وزیر مسئول رسیده باشد و مسئول صحت مدلول آن فرمان و دستخط همان وزیر است.

البته رضا" رئیس دیویزیون قزاق اعلیحضرت اقدس شهریاری و فرمانده کل قوا " و اربابانش که وعده داده بودند:« ... به کلی موقوف و برحسب حکم و اجازه که بعد داده خواهد شد، باید منتشر شوند.» هرگز به وعده ی خود عمل نکردند و آزادی " کلیه روزنامه جات و اوراق مطبوعه" هرگز عملی نشد و هنوز هم نمی شود. اما دکتر مصدق قول نداد بلکه عمل کرد. او در هشتم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰ از طرف نمایندگان مردم به نخست وزیری برگزیده شد و شاه ناچار حکم او را امضاء کرد. دکتر مصدق در روز یازدهم اردیبهشت" تمام روزنامه جات و اوراق مطبوعه" را به طور قانونی آزاد کرد و برابر اختیارات یک نخست وزیر مشروطه در اولین بخشنامه خود به شهربانی کل کشور چنین دستور داد: « در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته میشود هرچه نوشته باشند و هرکس که نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد.» در این جا یاد آور می شوم کسانی که دستخط شاه را در عزل دکتر مصدق، در جریان کودتای انگلیسی ـ آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ، درست و بر طبق قانون می پندارند، اصل چهل و چهارم و چهل و پنجم قانون اساسی مشروطه را نخوانده اند و نمی دانند که شاه چنین حقی نداشته است.

برابر آن حکم حکومتی بیگانگان که با امضا رضا در تهران پخش شد و در دوران محمدرضا و پس از آن ها خمینی و خامنه ای در سراسر ایران به طور غیرقانونی و بدون رأی و اراده ملت؛ سیاست، روزنامه ها، رادیو و تلویزیون ،همه ی آزادی های سیاسی و اجتماعی، همچنان موقوف و ممنوع است. پس از نزدیک به صد سال دیکتاتوری غیر دینی و دینی، یک کسی که متولد ۱۳۲۷ است به ناچار و می باید جامعه ی خود را "خرتو خر" و خود را "حشم" (چهار پا) و روشنفکر بداند. بنیاد اندیشه در این نوشته از همان سرچشمه ای است که در آن حکم حاکمان بیگانه جاری بوده است. همانگونه که خودش می نویسد او محصول بیگانگان است و از فردوسی و نظامی و فرهنگ ایران بیگانه است. ممکن است چنین کسی وجود خارجی نداشته باشد و یک مأمور وزارت اطلاعات و یا ساواکی بازنشسته و یا بقول نویسنده ی روشنفکر این پیام؛ یک چهار پا آن را نوشته باشد. من در اینجا برداشت خودم را از این نوشته برای هم میهنانم بازگو می کنم. در کشوری که "روزنامه جات و اوراق مطبوعه موقوف" و ممنوع است یک مشت حشم همه کاره هستند و حکم می کنند هر حشمی یا محتشمی ممکن است چنین نوشته ی شرم آوری را به گردش درآورد!

او به گونه ای از آموزگاران، مدیران و ناظم های دوران کودکی اش نام می برد که گویا مصدقی بودن کاری ناشایست بوده و یا هوادار توده ای ها و یا نهضت آزادی بودن، ناپسند بوده است. گرچه مصدقی ها یا توده ای ها و یا هیچ شخصیت و حزب سیاسی در ایران هرگز به گونه ای رسمی آزاد نبوده است. دولت های حاکم پس از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی و کودتای انگلیسی ـ آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و نیز کودتای خمینی و خامنه ای بر ضد ملت ایران هرگز از آزادی های فردی و اجتماعی پشتیبانی نکرده اند بلکه بر عکس، همیشه هر جنبش و حرکت اجتماعی را به دستور بیگانگان خاموش کرده اند.

آن چهار پا یا حشم و یا حشم دار می نویسد:« ﺑﻘﯿﻪ ﺩﺑﯿﺮﺍﻥ ﻫﻢ ﯾﺎ ﭼﺮﯾﮏ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻓﺪﺍﺋﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﯾﺎ ﻣﯿﮕﻔﺘﻧﺪ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﻣﺼﺪﻕ ﺩﺭ ﺗﺒﻌﯿﺪ ﺍﺳﺖ!!». ممکن است دبیران از این که مصدق در تبعید بوده، حسرت می خوردند اما از بین صدها هزار آموزگار و دبیر به اندازه ی انگشتان دست هم چریک نبودند و اگر چریک بودن کسی رو می شد ساواک ادامه ی زندگی او را متوقف می کرد. در ادامه می نویسد: «... ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻢ .... ﺑﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﮐﺎﺭﺕ ﺩﺍﻧﺸﺤﻮﺋﯽ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮ ﺷﺪﻡ! ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺭ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺯ ﻫﺮﻧﻮﻉ ﺣﺸﻤﯽ ...» از این نوشته روشنفکر بودن و حشم بودن نویسنده بخوبی دیده می شود. برابر دانش این دانشمند هر کس کارت دانشجویی بگیرد روشنفکر نامیده می شود. این فراز اندیشمندانه ی او هم نیاز به روشنگری ندارد: « ﺧﺮ ﺗﻮ ﺧﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﻫﺎ!!». کتاب های غیردرسی خواندن "روشنفکرها" هم از نظر این نویسنده گمراهی و خریت است.

او از دکتر ابراهیم بنی احمد یاد می کند و می نویسد:« ﺧﻮﺏ ﯾﺎﺩﻡ ﺍﺴﺖ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﮐﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻨﯽ ﺍﺣﻤﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻣﺎ، ﺩﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﭘﺮﺳﯿﺪ: " ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ؟" ﻫﻤﻪ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺁﻗﺎ ﻣﺎ! او پس از چندین پرسش درباره ی فرهنگ ایران از قول دکتر بنی احمد می گوید: « ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﮔﻔﺖ : "ﺧﺎﮎ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﻠﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﺍﻧﺶ ﺑﺎﺷﯿﺪ!!!!» گویا دکتر بنی احمد هم مانند نویسنده ی این پیام هر کس که کارت دانشجویی داشته روشنفکر می دانسته است. این یک دروغ آشکار است. اگر دکتر بنی احمد با آن همه کتاب هایی که خوانده بود و نیز با پایان نامه دانشگاهی و کتاب های فراوانی که نوشته بود خود را روشنفکر بداند و یا از روی فروتنی خود را روشنفکر نداند چگونه می تواند به یک مشت "حشم" که تنها یک کارت دانشجویی در جیب دارند و از دانش هیچ بارشان نیست، بگوید روشنفکر؟

نویسنده ی این "پیام دانشمندانه !؟" پا به دنیا گذاشت و به دبستان و دبیرستان و دانشگاه رفت و روشنفکر شد تا فردا را بسازد اما فردا جز پشیمانی برای او و ملت ایران به ارمغان نیاورد. می دانید چرا؟ چون حکومت های دست نشانده ی بیگانگان، نه به او و نه به هم میهنان او در صد سال گذشته اجازه ی تصمیم گیری و رأی دادن را ندادند. کسی که استقلال وآزادی ندارد، کسی که حق انتخاب کردن و انتخاب شدن ندارد، آینده و یا فردای روشنی نیز ندارد. در پایان این نوشته راست ترین و درست ترین چیزی که درباره ی زندگانی مردمان ایران می توان نوشت آمده است: « ﺩﺷﺖ ﻣﺎﻥ ، ﮔﺮﮒ ﺍﮔﺮ ﺩﺍﺷﺖ ، ﻧﻤﯽ ﻧﺎﻟﯿﺪﻡ؛
ﻧﯿﻤﯽ ﺍﺯ ﮔﻠّﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺳﮓِ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺧﻮﺭﺩﻩ » است!

منوچهر تقوی بیات

استکهلم ـ یک شنبه یازدهم آذر ماه ۱۳۹۷ خورشیدی برابر با ۲ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی

 

منبع:پژواک ایران


منوچهر تقوی بیات

فهرست مطالب منوچهر تقوی بیات در سایت پژواک ایران 

*هُشدار درباره ی پیام های بی نام و نشان!‏ [2018 Dec] 
*ملی مذهبی ها و راه مصدق [2018 Nov] 
*کوروش و حماسه‌ی کوراوغلو [2018 Oct] 
*لائیسیته یا آزادی از دین [2018 Sep] 
* استبداد دینی ی امروز، نتیجه ی استبداد سلطنتی است  [2018 Sep] 
*نقش دین و مذهب در تاریخ [2018 Aug] 
*رضا خان اجرا کننده ی قرارداد ۱۹۱۹ [2018 Jun] 
* حزب چپ ایران یا اتحاد فدایی ها؟ [2018 Apr] 
*دوازدهم فروردین روز فریب ملت ایران [2018 Apr] 
*فدرالیسم؛ کلاهی که برای سر ما ایرانیان گشاد است!  [2018 Mar] 
*جبهه ملی یک مفهوم فلسفی است!  [2018 Mar] 
*انقلاب راهی برای دستیابی به حقوق شهروندی و حق حاکمیت ملی [2018 Feb] 
*درباره ی سخنرانی و گفتگو در کلن آلمان، پیرامون جنبش سراسری در ایران  [2018 Feb] 
*تفاوتی هست یا نیست؟ [2018 Jan] 
*در باره ی «کارزار حاکمیت ملی و مردمی در ایران» [2017 Nov] 
*چرا ما و مردمانِ میهن ما به چنین روزِ سیاهی دچار شده‌ایم؟ چاره‌ی رهاییِ میهنِ ما از چنین بن‌بستی چیست؟  [2017 Sep] 
*علی گدا در «مأموریت آزار مردم»  [2017 Aug] 
*کدام ملت بدون تغییر حکومت مشکل خود را حل کرده است؟ [2017 Jun] 
*نامه ی سرگشاده به آقای محمد رضا عالی پیام؛ آقای هالو  [2017 Apr] 
*پهلو‌ی‌ها هم مانند جمهوری‌اسلامی ننگ تاریخ ایرانند [2017 Mar] 
*فال در دیوان حافظ [2017 Feb] 
*سیاسی شدن یا خرد ورزیدن؟ [2017 Jan] 
*کودتای ترکیه هدیه ی الهی بود! [2016 Jul] 
*یادداشتی بر یادداشت خسرو سیف [2016 May] 
*«حکومت اسلامی»، نیکلا هِنَن، خبرنگار فرانسوی اسیر شده را آزاد کرد! [2015 Dec] 
*ملی می تواند ناسیونالیست نباشد! [2015 Jun] 
*غزل ۹۴ ؛ عشق بیکران حافظ به مردم  [2015 Apr] 
*آقای محمد امینی! ما فاتحان شهرهای رفته بربادیم.  [2014 Dec] 
*میهن دوستی دکتر محمد مصدق [2014 Dec] 
*فیلم بزرگداشت دکتر مصدق در احمدآباد؛ ۱۴ اسفند ۱۳۵۷ [2014 Dec] 
*خودی ها و خودمانی ها، نگاهی به «جامعه شناسی خودمانی» [2013 Nov] 
*کودتاهای ویرانگر؛ شکستی سه گانه [2013 Aug] 
*آیا جبهه ملی آرزویی دست نیافتنی است؟ [2013 Aug] 
*آش ملاعلی یا انتخابات؟ [2013 Jun] 
*کالای خارجی دشمن اصلی ما ایرانیان است [2012 Sep] 
*میعادگاه عاشقان ایران !  [2011 Sep] 
*آیا آزادی و استقلال ما با شیوه ی اندیشیدن و زندگی ما کار دارد؟ [2011 Apr] 
*جنبش سبز و کیستی ملی و ایرانی ما  [2011 Jan] 
*حافظ رند ازلی [2010 Nov] 
*چرا با خرد جمعی خود برای نگهبانی جان و آزادی خود، هم پیمان نمی‌شویم؟  [2010 Oct] 
*آزادی که نباشد نه استقلال هست و نه عدالت ! [2010 Oct] 
*حافظ رند و شیخ پشمینه پوش (غزل ۴۳۸ ) [2010 Jun] 
*توطئه ی رد «تئوری توطئه» [2010 Apr] 
*جنگ برای مردم ما نکبت و برای دشمنان ملت ایران نعمت است !  [2010 Feb] 
*دکتر مصدق ملی بود و به ملت ایران باور داشت، نه به ولایت فقیه !  [2009 Dec] 
*۲۸ مرداد ۳۲ نخسین سنگ بنای انقلاب سبز  [2009 Aug] 
*دو دزد رأی مردم را دزدیدند! [2009 Jul] 
*اندیشیدن به سرنوشت مردم ایران [2009 Jun] 
*خیمه شب بازی تکراری و محمد ملکی گلادیتوری گرفتار در قفس درندگان وحشی [2009 May] 
*محمود دولت آبادی زنده بودن خود را اعلام کرد ! [2009 May] 
*حافظ صاحب نظر؛ رند نظر باز! [2009 Mar] 
*مسئله ی حزب و حکومت های دست نشانده در ایران [2008 Apr] 
*دانشجویان چپ ، دانشجویان راست  [2007 Dec]