«حوا و من»
مینا اسدی


....."بر گرفته از کتاب سه نظر در باره ی یک مرگ" مجموعه ی داستان های کوتاه*
تابستان 1997 میلادی-1376 خورشیدی*
.............................
من :شروع کنیم ؟
حوا: چه چیز را .
من : مصاحبه را.
حوا: آهان ...چه باید بگوئیم و بشنویم ؟این مصاحبه در باره ی چیست ؟
من : در باره ی شما ؛زن ؛جنس دوم ؛نیمه دیگر ؛همسر؛مادر و...
حوا:بین خودمان می ماند؟جایی درز نمی کند؟
من : آ...بله مطمئن باشید .بین خودمان می ماند !
حوا : می توانم به شما اعتماد کنم ؟
من : اعتماد؟ بله ...اعتماد کنید .
حوا: باشد .شروع می کنیم . از کجا شروع کنیم ؟
من : از آغاز خلقت شما .
حوا : در باره ی خودم باید بگویم که من همان حوای فریب خورده ای هستم که قدر بهشت را ندانست و از آسمان منزلت به زمین ذلت رسید.
من : شوخی می کنید ؟ شما فریب خورده اید یا فریبکارید ؟ در تاریخ آمده است که حوا آدم را که فرشته ای پاک نهاد بود با سیبی سرخ فریفت و آدم به عشق او از بهشت رانده شد .
حوا : و شما هم این حرفها را باور می کنید ؟ این مزخرفات را تاریخ نویسان کاذب قلب کرده اند .
من : می خواهید بگویید که گناهکار نبود ه اید ؟
حوا : تکلیف مرا با خودتا ن معلوم کنید . درتعقیب مقصر هستید یا در جستجوی واقعیت ؟
من : معلومست در جستجوی واقعیت .اما راستش کمی گیج شده ام . درتاریخ ادیان آمده است که حوا با عشوه گری هایش آدم را فریب داد وسبب رانده شدن او از بهشت خدا شد .
حوا : شما دیگر چرا باید هر چه را که خوانده اید باور کنید . حوای بیچاره کی وقت وحال و حوصله ی عشوه گری داشت .
من : مگر حوا در بهشت چه می کرد که حال و حوصله ی این کارها را نداشت ؟
حوا : چه می کرد ؟ همه کار ؛جاروکشی ؛دوخت و دوز ؛ رفت وروب و قبول تمام فرمایشات بارگاه خداوند تبارک و تعالی .
من : چه کسی این همه کار را به حوا حواله کرده بود ؟
حوا : خداوند عز و و جل .
من : باور کردنی نیست . چرا خدا به آدم کاری نداشت ؟
حوا : خنده دار است که با وجود ادعاهایی که دارید اینهمه سوالات بی سر و ته مطرح می کنید . مگر نمی دانید که خدا مرد است و از همجنسان خودش حمایت می کند .
من : نه باور نمی کنم که خدا دست به چنین کاری بزند .
حوا : باور نکنید . ولی خدا این کار را کرده است .
من : چه کسی می گوید که خدا مرد است .
حوا : خیلی چیزها گفتنی نیست . لمس کردنی است . دیدنی است !
من : یعنی شما دیده اید و لمس کرده اید که خدا مرد است ؟
حوا : چه روزنامه نگار بی استعدادی هستید . مگر کارهای خدا را نمی بینید ؟
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . شما حرف هایتان را بزنید و به نظر من در این باره کاری نداشته باشید .
حوا : کجا بودیم ؟ آهان می گفتم من همان حوای فریب خورده ای هستم که از بهشت رانده شدم و به زمین خاکی پای نهادم و ...
من : افسوس می خورید ؟ مگر آنجا به شما خوش می گذشت ؟
حوا : ساده نباشید . افسوس چه جیز را می خورم .چگونه در بهشت ؛«آدم سالار » به من خوش می گذشت .
من : در بهشت ؛ آدم سالاری بود؟
حوا : پس چه خیال کرده اید .حوا سالاری بود ؟ اگر حوا ؛سالار بود که با آنکه بار گناه آدم توی شکمش لنگ و لگد می انداخت آنقدر تاریخ نویسان توی سرش نمی زدند و آنهمه کلفت بارش نمی کردند حوا از بار گناه آدم ؛ ورم کرده و درب و داغان یک گوشه افتاده بوده و آنوقت تاریخ نویسان که اتفاقا همه شان هم جنس آدم بودند با هزار دوز و کلک این دروغ را به خورد مردم دادند که آدم فرشته ای بیگناه بود و حوا لوند و فریبکار . من نه تنها از رانده شدنم از بهشت دلخور نبودم خوشحال هم بودم فکر می کردم پس از آنکه بار گناه آدم را زائیدم به خوشی و شادمانی سیر و سیاحت می کنم و کره ی زمین را قدم به قدم می گردم ؛ چه خیال باطلی .و اما از
بار گناه آقای آدم ؛بار گناه آنقدر به من مشت و لگد می زد که دل و پهلو برایم نمانده بود . حالم بقدری بد بود که آدم با جبریل تماس گرفت و چاره جویی کرد و ایشان فرمودند که این بار گناه بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه می رسد و می افتد و حوا دوباره به شکل اولش بر می گردد .
من : خوب بعد از نه ماه و نه هفته و نه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه چه اتفاقی افتاد ؟
خوا : معلوم است دیگر .درد شدید به سراغم آمد. آنقدر فریاد زدم و گریه کردم و نالیدم که آدم ترس برش داشته بود . اما به جای آنکه دلداری ام بدهد یا کمکی به من بکند مرتب می گفت : چشمت کور؛ دندت نرم ؛ می خواستی آنهمه قر و قمیش نیایی.
من : خوب راست می گفت .کسی که خربزه می خورد پای لرزش هم می نشیند .
حوا : شما دیگر چرا از آدم واعوان و انصارش دفاع می کنید ؟ چه چیز را راست می گفت . شماکه نمی دانید این حادثه چگونه اتفاق افتاد.
من : نه نمی دانم .لطفا تعریف کنید .
حوا: روز حادثه من خیلی کار کرده بودم تمام تنم درد می کرد . از بس سر لگن رخت نشسته و به رختهای چرک خدا و کس و کارش چنگ زده بودم نوک انگشتاتم می سوخت .زیر درختی نشسته بودم و از بخت بد خودم می نالیدم که سر و کله ی آدم پیدا شد .
من : ببخشید که حرفتان را قطع می کنم . اما ممکنست توضیح بدهید که چرا به یک عشقبازی همراه با تفاهم و توافق می گوئید حادثه ؟
حوا: چه کسی به شما گفته است که این یک عشقبازی با تفاهم و توافق بوده است . حتما باز هم تاریخ نویسان .
من : بله تاریخ نویسان .
حوا ( از جا بر می خیزد ) : مرا ببین که خودم را منتر چه کسی کرده ام . خوب اگر تاریخ نویسان همه چیز را تعریف کرده اند و شما هم در بست قبول کرده اید پس چرا دیگر مزاحم من می شوید ؟
من ( دستپاچه ) : خواهش می کنم بفرمائید بنشینید . قول می دهم که دیگر اسم دروغپر دازان تاریخ را نبرم . ادامه بدهید خواهش می کنم .
حوا: آدم شروع کرد به دلجویی وتسلای من .دستهایم را گرفت و گفت حیف این دستان زیبا نیست که اینگونه زمخت و متورم باشد ؟حیف جوانی تو نیست که اینگونه بی رحمانه فدا شود ؟ من دستانم را از دستان او بیرون کشیدم و گفتم : دستت را بکش عقب .چه خیال کردی ؟آدم سرخ شد و گفت منظور بدی ندارم باورکن دلم برایت می سوزد .وقتی می بینم خدا اینهمه از گرده ی تو کار می کشد ناراحت می شوم . آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
منهم ذره ذره نرم شدم . آدم که مرا ساکت و آرام دید به نرمی گفت : اینجا که ما نشسته ایم جای مناسبی نیست . هر روز عصر جبرئیل و میکائیل و عزرائیل قدم زنان از اینجا می گذرند و می دانی که این سه تن چشم و گوش خدا هستند و تمام اتفاقات را از ریز تا درشت به عرض خدا می رسانند .
پرسیدم می خواهی بگویی اینها جاسوسند ؟
آدم دستم را کشید و از جا بلندم کرد و به آهستگی گفت : هیس اگر بشنوند غوغایی بر پا می شود خلاصه آنکه مرا پشت درختان انبوه کشاند و مشغول کار خودش شد .یعنی همان کاری که تاریخ نویسان خجالتی به آن لقب سیب خوری می دهند . آخرهای کار بود که سرو صدا یی شنیدیم و تا سر بلند کردیم عزرائیل و جبرئیل و میکائیل را دیدیم که متحیر و غضب آلود به ما چشم دوخته اند .
من : بعد چه شد ؟
حوا: خبر به سرعت باد توسط سه جاسوس خدا ؛ به عرض باریتعالی رسید و من ادم مورد غضب ایشان قرار گرفتیم و از بهشت رانده شدیم .
من : به همین سادگی شما را از بهشت بیرون کردند ؟ هیچ توبیخی ؛ تنبیهی ؛ تشویقی ؟ آیا اولین بار بود که در بهشت دو نفر سیب میخوردند ؟
حوا : شرح ماجرا از حوصله ی شما خارج است .
من : اختیار دارید . من سراپا گوشم و در کمال صبر و حوصله به شما گوش می دهم .
حوا : خوب پس به شرح مفصل ماجرا گوش کنید . با سوت جبرئیل در یک چشم به هم زدن ماموران بهشت بر سرمان ریختند و ما را به جرم فحشا و ترویج فساد در بهشت ؛ به زندان انداختند و تا روز محاکمه من در زندان انفرادی بودم .
من : یعنی تا روز محاکمه آدم را ندیدید.
حوا : نه . من ملاقات ممنوع بودم تنها گاهگاهی نگهبانی می آمد و در حالیکه نیشش را تا بناگوش باز می کرد و حرفهای رکیک می زد تکه نانی می انداخت و می رفت .
من : از روز محاکمه تعریف کنید .
حوا : آن روز مرا زنجیر پیچ کردند و کشان کشان به سالن محکمه بردند اما به محض ورود تا چشم نماینده ی خدا به من افتاد فریاد زد برایم چشم بند بیاورید تا چشمم به این پتیاره ی نانجیب نیافتد . چند نفر دویدند و پارچه سیاهی آوردند و چشمهای نماینده ی خدا را بستند سپس محاکمه شروع شد و از آنجا که نمی شد در حضور افرادی چون جبرئیل و میکائیل وعزرائیل حرف بالا و پایین را زد به اینکار رئیس دادگاه این عمل « گازی به سیب» نامیده شد .
من : با آدم چه کردند ؟
حوا : تا آنجا که یادم می آید آدم را نه در زنجیر پیجیده بودند و نه مورد اهانت قرار داده بودند . حال و وضعش خوب بود و لبخندی اسرار آمیز بر لب داشت .
من : از تو چه پرسیدند ؟
حوا : رئیس محکمه از من خواست که شرح واقعه را بدهم ومن هم همه چیز را بدون کم و کاست تعریف کردم .
رئيس محکمه مرتب می پرسید : چگونه موفق به فریب حضرت آدم شدی و سیب پلاسیده ات را به خورد او دادی ؟ من با گریه و ناله و قسم و آیه می گفتم : من او را فریب ندادم او مرا فریب داد و سیب مرا خورد . اما کسی حرف مرا قبول نمی کرد . وکیل مدافع آدم می گفت : این یک دروغ غیر قابل بخشش است . با اینهمه میوه های ناب که در بهشت یافت می شد چگونه حضرت آدم به سیب دستمالی شده و پلاسیده ی تو تمایل پیدا کرد ؟
گریه ها و زاری های من فایده ای نکرد . مرا به جرم فریب آدم از بهشت اخراج کردند اما با تمام احترامی که برای آدم قائل بودند او نیز برای عبرت سایرین از بارگاه باریتعالی رانده شد . البته این فشرده ی قضایاست . شرح آن به تفضیل باعث رنج و غصه ی خودم خواهد شد .
می دانید بعد از این واقعه چه کسانی در خلوت به من پیشنهاد سیب خوری دادند ؟
من : نه چه کسانی ؟
حوا : از نگهبان زندان گرفته تا رئیس محکمه . جبرئیل و میکائیل عزرائیل خیلی علاقمند بودند که یکروز دسته جمعی این سیب پلاسیده را گاز بزنند اما وقتی تهدیدشان کردم که به عرض خداوند خواهم رساند دست از سرم برداشتند . بعد از اخراج ما از بهشت ؛ از چند تن از فرشتگان شنیدم که که سیب خوری در بهشت مد شده است و هیچ فرشته ای جرات نمی کند تنها در بهشت راه برود چون بلافاصله یکی پیدا می شود و می پرسد مایلید به سیب خوری برویم ؟
من : بر گردیم به تولد بار گناه . گفتید زمین گذاشتن این بار بسیار سخت بود .
حوا : بله . بسیار سخت بود بخصوص که بار گناه بجای آنکه با سر بیاید می خواست اول دستهایش را بیرون بفرستد هر چه با او حرف زدم و التماس کردم بی فایده بود و ایشان یکدندگی بخرج می دادند .
بالاخره پس از چند روز بیخوابی و درد آدم زاده با دستهایشان به جهان تشریف فرما شدند . می دانید غرض ایشان از اینکار و عذاب من بیچاره چه بود ؟
من : نه نمی دانم .
حوا : او می خواست قبل از تشریف فرمایی ؛ اول انگشت شستش را بیرون بدهد با علامتی که به زبان فارسی « بیلاخ » نام دارد و در بعضی از کشورها هم نشانه ی پیروزی است . من از این گستاخی « آدم زاده » در اولین لحظات زندگی اش بسیار ناراحت شدم اما آدم بسیار خوشحال و مغرور بود و این عمل او را به فال نیک گرفت و عقیده داشت که آدم زاده بدینوسیله اعلام می کند که برای فتح جهان آمده است و می خواهد زمین را روی انگشت شستش بچرخاند .
من : چرا آدم از به دنیا آمدن بار گناه که باعث رانده شدن او از بهشت خدا بود اینهمه خوشحال بود ؟
حوا : آدم در بهشت کاره ای نبود . همه ی کارها به رهبری خدا و زیر نظر کارگزاران او جبرئیل و میکائیل و عزرائیل اداره می شد . رانده شدن او از بهشت یک توفیق اجباری بود . آدم در زمین صاحب اختیار همه چیز بود و پایه های حکومتش با تولد بارگناه مستحکمتر می شد . شادی آدم وقتی به اوج رسید که آلت تناسلی بار گناه را باز بینی کرد و مطمئن شد که او آدم زاده است نه حوا زاده . فریاد شادما نه ای که از سینه بر کشید آنچنان گوشخراش بود که باعث بر هم زدن خواب خدا شد و خدا توسط عزرائیل پیغام داد که اگر آدم دوباره سر و صدای اضافی راه بیندازد به زندان بهشت تبعید خواهد شد .
من : بعد چه شد ؟
حوا : بعد از ان من ماندم وبارگناه که حالا نامش آدم زاده بود . آدم زاده صبحها خیلی زود از خواب بر می خاست و قبل از آنکه من فرصت سر خاراندن پیدا کنم پستانهای مرا درمی آورد و شروع به مک زدن می کرد و آنقدر می خورد که من از حال می رفتم . هنوزآدم زاده شش ماهه نشده بود که از طرف خدای تبارک و تعالی این آیه نازل شد .
آدم ؛ آنقدر روی زمین ول نگرد گاز دوبار ه ای به سیب بزن تا نسلت در زمین پایدار بماند .
آدم که پس از بدنیا آمدن بار گناه و شنیدن اولین جیغ های نیمه شب او در اتاق دیگری زندگی می کرد و کارش فقط خوردن و خوابیدن بود پس از مدتها بیکاری و بیعاری به سراغ من آمد و گاز دوباره ای به سیب زد دوباره روز از نو روزی از نو . بار دوم بار من بار گناه نامیده نمی شد .چون با دستور خدا و با فکر و حساب و کتاب درست شده بود . این بار هم بعد از نه ماه و نه هفته ونه روز و نه ساعت و نه دقیقه و نه ثانیه . بار دوم به زمین رسید . یعنی به دنیا آمد . البته اینبار بازدید از آلت تناسلی « بار دوم » نه تنها سیب شادی و سرور او نشد بلکه او را به سر حد مرگ خشمگین و سوگوار کرد . زیرا که بار دوم « حوازاده » بود و این برای آدم قابل قبول نبود و در حقیقت باعث ننگ و سر شکستگی او بود که « بار دوم » نام دیگری غیر از ادم زاده داشته باشد. پس از آنکه آدم شبهای متوالی در و دیوار را بهم زد و لنگ و لگد انداخت و عربده کشید و بدرگاه خدا استغاثه کرد از طرف باریتعالی آیه ای بدین مضمون بر او نازل شد که :
دل قوی دار که ما برای بقای نسل و تسلسل قدرت تو در زمین ؛ موجودی را از دنده ی چپ تو خلق کردیم و او را زن نامیدیم . بتو بشارت می دهیم که نام « بار دوم » حوازاده نخواهد شد . ما او را « دختر آدم » نامیدیم و نسل او تا جهان باقی است مطیع و فرمانبردار اوامر آدم خواهد بود و پس از آن بود که آدم آرام یافت .
من : بعد چه شد ؟
حوا : شما که تاریخ خوانده اید باید بهتر از من بدانید که بعد از آن من هر سال یک « بار » زائیدم . دخترانم با پسرانم به سیب خوری رفتند و از آنها نیز فرزندانی به دنیا آمد که تسلسل نسل آدم را سبب شد .
من : این حرفتان را قبول ندارم شاید از آغاز دختر آدم برای بقای نسل آدم زاده شد . اما آنها به این آیه و آیه های دیگر تن در ندادند . نگاهی به دور و برتان بیاندازید . اینهمه زن را نمی بینید که کارهای مهم کشوری و لشکری را بدست دارند و اینهمه آدم را که زیر دست انها کار می کنند و بر عکس آیه ی نازل شده آنها هستند که اوامر زن ها را اطاعت می کنند ؟
حوا : واقعا از شما بعید است . حرفهای بچه گانه می زنید و باعث تاسف و حتا خنده ی من می شوید . شما چرادیگر با هر چیز ظاهری فریفته می شوید و کلاه سرتان می رود. اینها همه حیله ی آدم است .
من : ببینید خانم حوا؛ شما زیادی بد بینید . به همین انگلستان نگاه کنید ملکه اش زن است ؛ نخست وزیرش زن است . وقتی من اینها را با چشمانم می بینم که دیگر نمی توانم لیاقت و شایستگی این زنان را نادیده بگیرم ؟
حوا : فعلا در باره تاجی که ارث پدر ملکه ی انگلستان بوده و بر سر نهادن آن هیچ شعور و لیاقتی را از جانب این خانم طلب نمی کرده بحثی نمی کنم . اما در مورد خانم تاچر ؛ یا یک عروسک بزک کرده است که « آدم » ها حرفهای گنده گنده توی دهنش گذاشته اند و یا زیر دامنش از آن چیزهایی دارد که « آدم » دارد!
من : دیگر شورش را در آورده اید . حالا « آدم » یک اشتباهی کرد شما که نباید همه را به یک چوب برانید ؟
حوا : همه سر و ته یک کرباسند . و من «حوا » بدینوسیله به شما و همه جهانیان اعلام می کنم که یک ضد «آدم » هستم و به خاطر تجربه های تاریخی ام گول شعارهای تو خالی و حرفهای دهان پر کن را نمی خورم .
این زخمها را روی بازویم می بینید ؟ دستتان را به من بدهید آها ؛ این بر آمدگی را روی سرم حس می کنید ؟
من : اوه بله . چه وحشتناک .
حوا : اینها را « آدم » کرده است با مشت ؛ با لگد ؛ با اطوی داغ با سیخ ؛ با میخ ؛ شکاف روی پیشانیم را می بینید ؟ آدم موهایم را دور دستش پیچیده و سرم را محکم به دیوار کوبیده است .
من : آخر چرا ؟ مگر شما چه کرده بودید ؟
حوا : چه عرض کنم . سوالات شما مثل سوالات خدا و جبرییل و عزراییل و میکاییل است . هر گاه از جور آدم به آنها نالیده ام آیه نازل شده است که :
ای حوا شکایت بس است . سزای زنی که نافرمانی کند کتک است . این را ما در کتابهای آسمانی در آیه های متعدد و به صراحت بیان کرد ه ایم .
این چراهای شما هم مثل آیه های خداست ؛ شما هم می خواهید بدانید که من چه کرده ام که کتک خورده ام و این سوال از طرف شما که یک زن مدعی هستید بسیار بی ربط است و معنی اش این است که اگر زنی کاری کرد که « آدم » دوست نداشت کتک حق اوست . شما دلیل خشم آدم را می پرسید و مادر بزرگهای من نیز همیشه همین را پرسیده اند و حتی مادر بزرگ مادر بزرگ مادرم یک شب به خوابم آمده و گفته است : ننه جان لباسهای آدم را به موقع اطو کن . غذایش را به موقع بده بالای حرفش حرف نزن که عصبانی نشود که بزند ترا اینجوری لت و پارکند.
من : یعنی شما بعد از آن جریان سیب خوری تاریخی و رانده شدن از بهشت تا امروز بیست قرن بعد از میلاد مسیح هیج تغییری در وضعیت زنان نمی بینید .
حوا : اوه چرا ؛ چرا خیلی تغییرات می بینم البته در جهت پسرفت . زنان دوره ی سنگ و دوره ی آهن به مراتب بهتر از شماها حقشان را گرفته اند . و برای خواسته هایشان با چنگ و دندان جنگیده اند .
من : شوخی می فرمایید ؟ یا عمدن چشمانتان را بروی موفقیت و پیشرفت زنان می بندید . نگاهی به تاریخ مبارزات زنان بیندازید . کولنتای ؛ ماری کوری ؛ ژاندارک ؛ سیمون دوبوار .... اینهمه دانشمند ؛ نویسنده ؛ شاعر و سیاستمدار زن را نمی بینید ؟
حوا : چرا می بینم اما حرف از هنر و دانش نیست ؛ حرف از عشق ؛ امنیت ؛ تساوی و آسایش است . می توانید حدس بزنید که ماری کوری تا به خانه می رسید ه چه می کرده ؟
من : نه نمی توانم .
حوا : مطمین باشید که او بلافاصله پس از آنهمه کار در آزمایشگاه های تنگ و تاریک و ور رفتن با لوله های « پی پت » و « بورت » با عجله به خانه بر می گشت تا برای شام شب مسیو کوری تدارک ببیند .
من : مسیو کوری بیچاره خودش هم تا دیر وقت در آزمایشگاه های بقول شما تنگ و تاریک کار می کرده پس شما توقع داشتید بیاید توی خانه بعد از آنهمه کار طاقت فرسا ؛ غذا بپزدو ظرف بشوید آخر انصاف هم خوب چیزی ست .
حوا : به به ... واقعا هزار و صد هزار مرحبا . دستتان درد نکند . خوبست که « آدم » ها در میان زنان ، مدافعانی بدین پر و پا قرصی دارند .آخر آدم حسابی مگر آنوقت که مسیو « کوری » بقول شما بیچاره توی آزمایشگاه کار می کرد مادام کوری رو به قبله دراز کشیده بود و آفتاب می گرفت ؟ یا توی تختش لم داره بود و مشغول عیش و عشرت بود ؟ و یا مثلا بند و زیر آبرو کرده بود و یا بعد از ساعتها نشستن دم آینه و مصرف صد من پودر و ماتیک و سرخاب از زور بیکاری رفته بود لقمه ای هم برای پیرمرد بیچاره آماده کند ؟
ماری کوری مادر مرده هم پس از آنهمه زحمت که بخاطر نجات جان فرزندان آدم می کشید . خسته و کوفته و درب و داغان به خانه می آمد و تازه باید به کار دیگری می پرداخت به یک کار بدون مزد و مواجب بدون حتی دستت درد نکند . آیا این وضع عادلانه است که مادام کوری هم توی آزمایشگاه کار کند و هم توی آشپزخانه ؟ هم بزاید هم بزرگ کند ؛ هم بخرد هم بپزد هم بپردازد ؛ هم مطیع و حرف شنو باشد ؟ و شما اسم اینرا می گذارید پیشرفت ؟ که زن هم در بیرون مثل اسب تازی کار کند و هم در خانه « آدم » را تر و خشک کند . باز صد رحمت به قدیمی ها که لااقل یکی از این دو کار را می کردند و گاهگاهی وقتی پیدا می کردند که نفسی تازه کنند.
من : راستش این حرفها هر گز به فکر من نرسیده بود . شما که روی این مسله فکر کرده اید چه راه حلی را پیش پای زنان می گذارید ؟
حوا : از خانه شروع کنند. مشت شان را در خانه گره کنند . تا وقتی قد زن ها از گاز آشپزخانه کوتاه تر است ول معطلند و دستشان به جایی بند نمی شود .
من : یعنی می خواهید بگویید که برای رسیدن به مساوات نباید منتظر یک انقلاب واقعی بود ؟
حوا : این حرفها یعنی کشک ؛ یعنی آب در هاون کوبیدن .
دیگر باید بروم . وقتتان تمام شد و ضمنا حوصله ی من از اینهمه کودنی شما به سر آمده . یعنی شما با اینهمه هارت و پورتی که می کنید هنوز نفهمید ه اید که دعوت به صبر و تحمل و حواله ی حقوق به بعد از انقلاب هم یکی از حیله های « آدم » است برای به عقب انداختن هر چه بیشتر حقوق «حوا» /
بروید خانم جان ؛ به جای این حرفها بروید قدتان را از گاز آشپزخانه – یک کمی – بلندتر کنید !
مینااسدی ......... بهار ۱۹۸۹ استکهلم

 

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

مینا اسدی

فهرست مطالب مینا اسدی در سایت پژواک ایران 

*به مار ماهی مانی، نه این تمام و نه آن
* من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم...
*زمان دگری نیست
* اولین نفر و این میکروفون صاحب مرده + پیش آغاز ما
**این* ِیا *آن*
*به دلم چنگ نزن
*و دره کوه شد
*باز یک تولد دگر
*رویاهایی در بیداری...«سیزده»
*پرسه در پرلاشز
*و باز هم این قصه ی پر غصه
*تراب حق شناس هم رفت
*چه زندگی پرتلا طمی
*«هما» و «صاحبان عزا»
*ساری
**تهمت*
*برای مریم حسین‌زاده
*سالگرد قتل های زنجیره ای
*خیابان های «فیلا دلفیا» ترا به یاد میاورند
*«حوا و من»
*الف... لام... میم
*ستاره‌ی روشن
*«دلواپس توام،اما بیمناک نیستم»
*شب تولد درياست...
*بمباران
*امشب دوستی می‌میرد
*"سکوتم را نکن باور"
*«ما خاموشان و نظم نوین جهانی»
*ترانه‌ها
*مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید
*تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است
*سر نویس
*پهلوان پنبه
*ف… مثل “فریدون” … ف … مثل “فوتبال
*من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم
*او امید رضا میر صیافی بود
*هفت سین «کارو»
*من به روایت من
*نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد
*جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را!
*ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف
*«روز آفتابی هشت مارس»
* دلتنگی برای ساری
*یاد یاران یاد باد
*زندگی
*حیف از عمو هوشنگ
*آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد
*شما چندتا «لایک دارید»؟
*یک پرسش و یک جواب
*هفت اندوه خاکستری
*این ، همه ی حرف دل من نیست
*پشت ...و...رو (قسمت سوم)
*پشت ...و...رو (قسمت دوم)
*«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...»
*منتشر شد: دفتر شعر «جاکش ها»
*دستم به دامنت ای توپ!
*شهلا تمام کرد
*ف مثل فریدون...ف...مثل فوتبال
*فصل از یاد بردن همه چیز
*همه با هم به سوی خدا برویم!
*پهلوان پنبه
*اوف
*به عادت دیرین
* *می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...*....از "انیشتن " تا "پنج تن" ...
*در خواب نمیرید
*یادش به خیر روز آشنایی
*آ...آ...آ ...بی شرمی بس
*به این گدا کمک کنید!
*و باقی بقایتان!
** مارکز*
*او امید رضا میر صیافی بود
*با شورت ...بی شورت
*عشق
*باز یک تولد دگر
*سرود «شش»
*«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو
*زخم می خوریم
*پیام دیکتاتور
* *دست بوس و پای بوس و کیف کش*
*غزل بهت
*زنی که سرخ می بافت
*تیزاب
*«آدم»
*آیندگان شما را نخواهند بخشید
*طرح
*به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو"
*در کنار من بمان
**در پیتی*
*کابوس خوب و کابوس بد
*ناموس و آبرو!
** بدون هیچ دلیلی *...
*آی ای شب زدگان...
*پرسه در* پرلاشز *
*بار دیگر من می نویسم
*... دگر ایشان دانند
**وقتی که قفلها خود گره ی کورند*
** ترس از سایه ی خودم *
**چاره ی کار*
*آی...آی...آی...آی *
**شعری برای سیروس وقوعی*
*کارگر جان*
**در انتظار معجزه‌ی خدا؟*
**بی‌فردا*
**خودکشی* پنج... مینا اسدی
*خودکشی*چهار*
*خودکشی*سه*
*خود کشی *دو*
*برای مریم حسین‌زاده
*خودکشی
*این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
*دلم برایت تنگ می شود
*رضا!؟
*از کابوس‌ها «دو»
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است
*زنده باد ایرانیان استکهلم
*به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ...
*دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟
*کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم
*... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است
*از «کابوس ها»
*"چهارشنبه سوری"
*آیینه دار فرعون
*جان جوون پرت شكستني نيست
*سراسر خاک را
*It will be possible Again, yes….
*شرح بي شرحي ست شرح حال ما...
*شعري براي تنهايي مردم جهان
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است
*دوباره ساده ترین حرف تیرباران شد
*به دشمن .......
*آهای جوون
*الف... لام... میم
*کارگر
*اولین نفر
*در سوگ آزادی، شعر و صدا مینا اسدی، موسیقی محمد شمس
*بمباران
*شب تولد درياست...
*... بماندیم و بدیدیم
*هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم
*همه زندگی آنست که خاموش نمیریم
*های های حیرانم
*عشق آغوش گشوده ی من نیست