این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
مینا اسدی

 * این مطلب را مینا درسال ۲۰۰۱ نوشته، اما اگر تاریخ زیر مطلب وبرخی اشاره های خود مطلب را ندیده فرض کنیم، انگار دارد وضعیت امروز را بازگو می کند. رهبر عظیم الشان همچنان بر قدرت تکیه زده و اصلاح طلبان حذف شده ودر راس آنهاخاتمی شارلاتان در اندیشه بدست آوردن دو باره دل رهبر ودریافت سهمی ناچیز از نظامند وآنان که بار دیگر گول ماسک سبز سبزالهی ها را خوردند، فریب خورده ،سرگردان ومایوس نظاره گر بساط خیمه شب بازی های نظام مقدس زیر عنوان انتخاباتند ، مقاله تامل بر انگیز مینا اسدی را با هم بخوانیم ، آیا مردم به خصوص نسل جوان بازهم به اصلاح این نظام نا انسان وآدمخور امید خواهند بست؟
***
*از همان روز، که خورشید حضور حجت الاسلام والمسلمین جناب دکتر محمد خاتمی از چاک گریبان سران رژیم، طلوع کرد و ایشان، جامعه ی مدنی را کشف کردند و یکه تاز میدان دمکراسی و آزادی شدند و کلمه ی مردم سالاری ورد زبانشان شد و نام مردم، فکر و ذکرشان را به خود مشغول کرد، من، زن ناقص عقل، که به روایت کتب آسمانی، از دنده ی چپ همین آقایان دانشمند و همه چیز دان ساخته شده ام، پای پُر آبله ام را در یک کفش آهنین کردم و نوشتم که ایشان،یعنی همین جناب خاتمی،چه دکتر باشد چه نباشد،چه همه ی زبان های زنده ی دنیا را مثل بلبل حرف بزند یا کمی لهجه داشته باشد، چه عمامه اش سیاه باشد یا سفید، چه لبخند بزند یا اخم کند، چه لیموزین سوار شود یا در تاکسی کنار دست کاسب محل بنشیند، فرقی در اصل قضیه نمی کند.
نوشتم که این امام زاده ی نوظهور، در آب نمک خوابانده شدند تا در روز به لب رسیدن جان مردم و قیام شان، ازآستین مارگیران نظام به درآیند و بر مسند، نشینند.
نوشتم که: ایشان طبق ادعای خودشان در کتاب "بیم موج" شاگرد بر حق آیت الله خمینی و دست پرورده ی آیت الله مطهری هستند و هیچ روشنفکر بی دینی را نه می پذیرند و نه قبول دارند و نه تاب می آورند.
نوشتم که: جنابشان، پیش از نشستن بر تخت سلطنت، برای قلع و قمع روشنفکران بی دین، به جلادان، چراغ سبز نشان داده اند و نوشتم که: ایشان در کتاب شان نوشتند که روشنفکر بی دین معنائی ندارد.
چونکه اغلب روشنفکران مخالف رژیم در حال مبارزه با یکدیگر بودند و فرصت کافی پیدا نکردند که این کتاب را به خوانند و از نظرات اقای خاتمی پیش از روی کار آمدنشان آگاه شوند منتظر ماندند تا ایشان بر مسند، جلوس کنند و عملا تئوری هایشان را پیاده فرمایند.
آنروزها بسیار دشنام و ناسزا شنیدم. نفریننم کردند که انشااله به غضب الهی گرفتار شوم! توسط بزرگان علم و دانش نصیحت شدم و حتا شنیدم که بعضی از جانبازان راه خاتمی و اصلاحات، با دعوت کنندگان از من در کشورهای دیگر تماس گرفتند که چرا این آدم را برای سخنرانی دعوت می کنید که بیاید به کوشندگان و مبارزان راه آزادی توهین کند.
تعدادی از این دوستان شرافتمند، یک پالان هم برایم دوختند و آنرا کج گذاشتند و گفتند: « فلانی پالانش کج است»!
شرکت کنندگان در مسابقات سمینار و کنفرانس و میز گرد و میز دراز نیز، به جای پرداختن به خانه ی از پای بست ویران، نقش ایوان را در نظر گرفتند و هر جا که رفتند و نشستند و ایستادند فریاد حق طلبی سر دادند که: معدودی دهن دریده ی کم سواد و ناآگاه از علم فلسفه و سیاست، دهان گشادشان را باز می کنند و از دمکراسی موجود در خارج از کشور سوء استفاده کرده و هرچه دلشان می خواهد، در باره ی مسئولان دولتی – بخش اپوزیسیون!- می گویند وهیچ قانونی هم برای تعقیب اینها وجود ندارد!
و نیز این دانشمندان اصلاح طلب، به دوستان من اعتراض کردند و فرمودند که: این چه کاره است که اینقدر به او " رو" می دهید؟
و اما از آنجا که من خودم به اندازه ی کافی رو دارم و نیازی نیست که به من زیر و روی اضافی بدهند دهان مبارک را باز کرده و قلم ناقابل را به گردش درآورده و گفتم و نوشتم که : ای طوطیان شکر شکن خوش سخن! چوب لای چرخ مبارزات مردم نگذارید. لطفا برای یکبارهم که شده اجازه بدهید مردم بدون حضور رهبر و ولی و آقا بالا سر کار خودشان را بکنند. اما گویا این موج سواران، فقط زبان سخنوری داشتند و گوش شنوا نه.
با کوشش بر حق شمار بی شماری از این طالبان جاه و مقام، در داخل و خارج کشور، آقای خاتمی جهت حفظ نظام اسلامی وارد معرکه شد.
بسیاری از مخالفان رژیم، بعضی از سر خوش باوری و ساده دلی و بعضی به قصد خوش خدمتی، معرکه گردان این بازی خان و مان برانداز شدند.
آقای خاتمی با رهبر و اعوان و انصارش سر مویی اختلاف نداشت. حضور مهربان و خندان او برای خواباندن سرو صدای مردمی بود که از دست یک رژیم آدمکُش دیوانه به تنگ آمده و دست از جان شسته، به میدان آمده بودند.
طبق ساخت و پاخت میان خودشان، قرار شد که خاتمی بخش مهربان جمهوری اسلامی را به نمایش بگذارد و چهره ی دیگرو بهتری از اسلام به جهانیان نشان دهد. پس از همان اولین روزهای رسیدن به قدرت، برای اثبات گفته هایش، همان کرد که پیشینیان خلف ایشان کردند.
در ماه های اول جشن و سرور جدا شدن رژیم از خودش، به دو بخش جناح محافظه کار و جناح اصلاح طلب، کارگزاران مصلح، برای دست گرمی، دست چند آفتاب دزد را، نه از آرنج، بل که از مچ، قطع کردند تا بدین وسیله نشان دهند که با محافظه کاران- از آرنج تا مچ – فرق اساسی دارند. در حکومت مردمی آقای خاتمی اگر چه زنان کماکان سنگسار شدند اما اگر منصفانه نگاه کنید سنگهایی که بعداز ریاست جمهوری ایشان به طرف زنان پرتاب میشود یک هوا- بفهمی، نفهمی- از سنگهای محافظه کاران کوچکتر است.
اگر باور نمی کنید ترازو ببرید و سنگها را وزن کنید ). اندازه سنگها از زمین تا آسمان با هم فرق دارند!
جناح محافظه کار، به هنگام سنگسار زنان، آنان را تا کمر در چاله فرو می کردند، اما حالا، جناح اصلاح طلب به یُمن آزاد شدن زنان در حکومت آقای خاتمی، آنان را با احترام کامل در چاله میگذارند و تازه طوری میگذارند که زنان سر پا باشند و ایستاده بمیرند!
محافظه کاران، چشم سنگسار شدگان را می بستند اما اینان به نام آزادی میگذارند که زنان، سنگ اندازان را ببینند و با چشم باز ناظر جان کندن خود باشند.
*****
« دو »
طی چهار سال حکومت آقای خاتمی، طرفداران اصلاح ریش و سبیل، قتل های سیاسی دگراندیشان و روشنفکران و نویسندگان و شاعران و مترجمان و نیز کشتار زندانیان سیاسی و سنگسار زنان و قطع سر وپا و دست و زبان … همه و همه را به محافظه کاران دیو سیرت نسبت دادندو ضمن حمایت از سکوت رئیس جمهور، خاطر نشان کردند که همه ی این اقدامات توطئه ای است برای درهم شکستن نجات دهنده ی بزرگ بشریت آقای خاتمی. آقای خاتمی یک فرد مظلوم و بیگناه بود که در هیچکدام از این جنایات دخالتی نداشت و اصولا وظیفه ی ایشان دخالت در این امور نبود! چنین بنظر می رسید که مردم، ایشان را انتحاب نکرده اند که از حقوق آنان دفاع کنند، بل که چون در آن کشور امام و امامزاده کم بود و مردم بیچاره که همه چیز داشتند و از شدت خوشی نمی دانستند چه بکنند به ایشان رأی دادند تا در روی زمین نیز یک امام زنده داشته باشند و در مواقع لزوم به ایشان دخیل ببندند!
آقای خاتمی هر گز به دوستدارانش دروغ نگفت. هرچه در سخنرانی هایش به مناسبت کشتار دانشجویان گفت حاکی از سرسپردگی اش به رهبر عظیم الشأن بود و تأئید دستگیری ها و ترورها، اما مرغ طرفداران ایشان فقط "یک پا" داشت آنهم به چه کلفتی!
اندیشمندان و سیاستمداران، در توجیه تحلیل غلط خود از شرایط و اضاع میهن، بر آن شدند که برای نجات ایشان از ورطه ی سقوط و نیز برای نجات علم و دانش خودشان ماله بردارند و فرمایشات ایشان را بنایی کنند:
بیچاره ریاست جمهوری دست تنهاست!
میخواهد اقداماتی بکند محافظه کاران نمیگذارند!
سنگ جلوی پابش میگذارند!
سد راهش میشوند!
اگر حرف های مسالمت آمیز نزند خون راه می افتد!
اگر سکوت نکند ایران کُن فیکون میشود!
چه بکند در مقابل آن همه آدم زبان نفهم!
خودتان را جای او بگذارید، فرصت نمی دهند که تکان بخورد!
دیدید؟ بغض در گلو و اشک در چشم داشت اما مجبور بود به خاطر منافع مردم سکوت کند!
برای بغض نداشته و اشک نریخته ، دستمال های ابریشمی زیادی در اختیار ایشان قرار گرفت. در برابر چشمان رئیس جمهور منتخب مردم ، بستند و زدند و بردند و کشتند اما ایشان ککشان هم نگزید. مدافعان، دیگر، به مردم و میهن و حق و حقوق خودشان فکر نمی کردند. اگرچه غرض از انتخاب آقای خاتمی توسط توده ی بیست و دو میلیونی این بود که ایشان دردی از مردم دوا کند و باری از دوش ملت بردارد اما کم کم نقشها عوض شد و مردم شدند مرید و ایشان شدند مراد. و حالا تلاش دوستداران آقای خاتمی این است که آب در دل ایشان تکان نخورد، کسی بالاتر از گُل به ایشان نگوید. به چه کسی مربوط است که کشتند و بردند و خوردند، رئیس جمهور منتخب سلامت و خندان باشد باقی حرفها زیادی است!
******
« سه»
نگوئید که نگفتید. از اول نوشتیم و گفتیم … نوشتم و گفتم…. که نه آن خوب است نه ایشان و اینکه هردو دسته اسلامشان یک بیضه دارد و هدف هر دو گروه حفظ بیضه اسلام است و بس.
در تمام آن سالها و چهار سال عُمر ریاست جمهوری آقای خاتمی، همه چیز مثل هم بود.
جنگ… فقر… شکنجه… زندان… سنگسار و کشتار دستآورد انقلابی بود که مردم به آن امید بسته بودند. در تمام این سالها زندانها پُراز دگراندیشان زن و مرد بود…. در تمام این سالها جیب بالایی ها پُر می شد و مردم و جوانان و کودکان از کمترین امکانات رفاهی محروم بودند.
در تمام این سالها و چهار سال آقای خاتمی بیمارستان نبود… مدرسه نبود…. ورزشگاه نبود و اما در عوض در هر شهر ده ها مسجد ساخته بودند…. در تمام این سالها تفریح دانش آموزان ، رفتن بر سر قبر امام اُمت و یا گردش علمی در بهشت زهرا بود و جالب ترین تفریح شان، غبار روبی از مقبره های مقدس و یا شرکت در جشن تکلیف.
در تمام این سالها کارگران بدنبال دستمزد عقب افتاده خود از این اداره به آن اداره دویدند و اعتراض شان با گلوله پاسخ داده شد. در تمام این سالها هر حرکت دانشجویان برای بهبود وضع اسفبارشان، توسط عُمال رژیم سرکوب شد و صدایی از رئیس جمهور منتخب بر نخاست. سهل است که ایشان معترضان را به تساهل و تسامح و سکوت دعوت کردند. و در این میان وضعیت اپوزیسیون مُردد و متوهم تماشایی بود. همه مات و مبهوت این بُت جدید، در حال برداشتن زیر ابروی بزرگان دین و دولت بودند. روشنفکران به اصطلاح مخالف رژیم و حالا مهربان شده با یک بخش از رژیم ، با یک دوربین قوی زیج نشسته بودند که واکنش آقای رفسنجانی را هنگام ملاقات با آقای خاتمی ببینند… می خواستند بدانند که اول آقای رفسنجانی به آقای خاتمی سلام میکند یا آقای خاتمی به رفسنجانی. در بی اعتنایی کامل به اوضاع مردم، بحث فقط در باره ی بالایی ها بود و همه ی این بحث ها و گفتگو ها یک دلمشغولی بود برای آنکه بگویند: « ما هم هستیم و داریم کارهای مهم سیاسی می کنیم
و اما فرو دستان در فقر، نداری، بی نانی، بی دوایی و بیکسی فرو رفتند و فرو تر رفتند و
بی کفش و کلاه در حسرت همین کفش ها و کلاههایی که ما در کنج انبار خانه هایمان داریم و سال به سال هم نمی پوشیم و در حسرت یک لقمه نان… یک سرپناه گرم… یک وعده غذا ی گرم… یک پوشاک گرم، مرگ تدریجی را زندگی نامیدند. خردمندان، اما بی خیال این حرف ها، نشستندو بر سر تئوری ها و نوشته های بزرگان سیاست و فلسفه چانه زدند و محفوظاتشان را به رُخ یکدیگر کشیدند و مردم ، در فقر وتنگدستی دست و پا زدند و از یک بیماری ساده مردند.
امید به مجلس ششم هم دردی از این متوهمان دوا نکرد. بر باور غلطی پای فشردندکه جز بدبختی و سیه روزی و مرگ، برای مردم ثمری نداد. همه ی آینده نگری، نظریه پردازی و رهنمودهایشان همچون روزهای بعداز انقلاب، غلط از آب در آمد.
هنوز هم همان اشتباهات را تکرار می کنند… هنوز هم در حال توجیه "من" خودشان هستند… هنوز هم از بالا، آیه هایی صادر می کنند که نه تنها مردم نمی فهمند خودشان هم نمی فهمند. هنوز هم از نقد خود و نقد نظرشان سر باز می زنند. کاش یکبار هم که شده بگویند :
« ببخشید! غلط گفتیم… غلط رفتیم… غلط کردیم…»
*******
«چهار »
انتخابات، وقتی که مردم گرسنه و تشنه و بیکار و پا برهنه اند و جز بر گزیدن قاتلان خود چاره ای ندارند حرف مفت است.
انتخابات در وضعیتی که مردم فقط حق رأی دارند و ناچارند که به یکی از گرگ های درنده رژیم رأی بدهند کشک است، دوغ و دروغ است.
وقتی نظام، نام یک توطئه و ترفند را انتخابات می گذارد بحث و گفتگو در باره ی شرکت یا عدم شرکت، صحه گذاشتن به بازی های رژیم اسلامی است. به جای صرف وقت و نیرو در این بیراهه ی بُن بست، از جنبش های اعتراضی و بر حق مردم علیه یک حکومت واپس گرا، جنایتکار و فرهنگ کُش و زن ستیز حمایت کنید. فرادستان را به حال خود بگذارید تا در چاهی که پیش پای مردم کنده اند خود سرنگون شوند. فرو دستان را دریابید.
از این امام زاده ها امید معجزه ای نیست . اینها رفتنی هستند . باور کنید که عوعوی سگان این جنایتکاران نیز بگذرد
.
شنبه بیست و ششم ماه مه ۲۰۰۱ استکهلم – مینا اسدی
 

منبع:پژواک ایران


مینا اسدی

فهرست مطالب مینا اسدی در سایت پژواک ایران 

*«ترانه ی خاوران» [2017 Jul] 
*ستاره روشن  [2017 Jul] 
*حرفهای کودک درونم  [2017 Jul] 
*توده ی میلیونی رای می دهد.شما از کنار گود خفه شو!  [2017 May] 
*حالا من [2017 Apr] 
*به مار ماهی مانی، نه این تمام و نه آن [2017 Mar] 
* من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم... [2017 Mar] 
*زمان دگری نیست [2016 Dec] 
* اولین نفر و این میکروفون صاحب مرده + پیش آغاز ما  [2016 Dec] 
**این* ِیا *آن* [2016 Nov] 
*به دلم چنگ نزن [2016 Apr] 
*و دره کوه شد [2016 Mar] 
*باز یک تولد دگر  [2016 Mar] 
*رویاهایی در بیداری...«سیزده» [2016 Mar] 
*پرسه در پرلاشز [2016 Feb] 
*و باز هم این قصه ی پر غصه  [2016 Feb] 
*تراب حق شناس هم رفت  [2016 Jan] 
*چه زندگی پرتلا طمی [2016 Jan] 
*«هما» و «صاحبان عزا» [2016 Jan] 
*ساری [2015 Dec] 
**تهمت* [2015 Dec] 
*برای مریم حسین‌زاده [2015 Dec] 
*سالگرد قتل های زنجیره ای  [2015 Dec] 
*خیابان های «فیلا دلفیا» ترا به یاد میاورند [2015 Dec] 
*«حوا و من»  [2015 Nov] 
*الف... لام... میم [2015 Oct] 
*ستاره‌ی روشن [2015 Sep] 
*«دلواپس توام،اما بیمناک نیستم» [2015 Sep] 
*شب تولد درياست... [2015 Sep] 
*بمباران [2015 Sep] 
*امشب دوستی می‌میرد [2015 Aug] 
*"سکوتم را نکن باور" [2015 Aug] 
*«ما خاموشان و نظم نوین جهانی» [2015 Jul] 
*ترانه‌ها [2015 May] 
*مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید [2015 Apr] 
*تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است [2015 Apr] 
*سر نویس [2015 Apr] 
*پهلوان پنبه [2015 Mar] 
*ف… مثل “فریدون” … ف … مثل “فوتبال  [2015 Mar] 
*من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم [2015 Mar] 
*او امید رضا میر صیافی بود [2015 Mar] 
*هفت سین «کارو» [2015 Mar] 
*من به روایت من [2015 Mar] 
*نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد [2015 Mar] 
*جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! [2015 Mar] 
*ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف [2015 Mar] 
*«روز آفتابی هشت مارس» [2015 Mar] 
* دلتنگی برای ساری [2015 Mar] 
*یاد یاران یاد باد [2015 Feb] 
*زندگی [2015 Jan] 
*حیف از عمو هوشنگ [2015 Jan] 
*آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد [2014 Dec] 
*شما چندتا «لایک دارید»؟  [2014 Nov] 
*یک پرسش و یک جواب [2014 Nov] 
*هفت اندوه خاکستری [2014 Nov] 
*این ، همه ی حرف دل من نیست [2014 Nov] 
*پشت ...و...رو (قسمت سوم) [2014 Oct] 
*پشت ...و...رو (قسمت دوم) [2014 Oct] 
*«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...» [2014 Oct] 
*منتشر شد: دفتر شعر «جاکش ها» [2014 Oct] 
*دستم به دامنت ای توپ! [2014 Jun] 
*شهلا تمام کرد [2014 Jun] 
*ف مثل فریدون...ف...مثل فوتبال [2014 Jun] 
*فصل از یاد بردن همه چیز [2014 Jun] 
*همه با هم به سوی خدا برویم! [2014 Jun] 
*پهلوان پنبه [2014 Jun] 
*اوف [2014 Jun] 
*به عادت دیرین [2014 May] 
* *می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...*....از "انیشتن " تا "پنج تن" ... [2014 May] 
*در خواب نمیرید [2014 May] 
*یادش به خیر روز آشنایی [2014 May] 
*آ...آ...آ ...بی شرمی بس [2014 May] 
*به این گدا کمک کنید!  [2014 Apr] 
*و باقی بقایتان! [2014 Apr] 
** مارکز* [2014 Apr] 
*او امید رضا میر صیافی بود [2014 Mar] 
*با شورت ...بی شورت [2014 Mar] 
*عشق  [2014 Mar] 
*باز یک تولد دگر [2014 Mar] 
*سرود «شش» [2014 Mar] 
*«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو [2014 Feb] 
*زخم می خوریم  [2014 Feb] 
*پیام دیکتاتور [2014 Jan] 
* *دست بوس و پای بوس و کیف کش* [2014 Jan] 
*غزل بهت [2013 Dec] 
*زنی که سرخ می بافت [2013 Dec] 
*تیزاب [2013 Dec] 
*«آدم» [2013 Dec] 
*آیندگان شما را نخواهند بخشید [2013 Dec] 
*طرح [2013 Dec] 
*به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو" [2013 Dec] 
*در کنار من بمان  [2013 Nov] 
**در پیتی* [2013 Nov] 
*کابوس خوب و کابوس بد [2013 Sep] 
*ناموس و آبرو! [2013 Jul] 
** بدون هیچ دلیلی *...  [2013 Jun] 
*آی ای شب زدگان... [2013 Jun] 
*پرسه در* پرلاشز *  [2013 Jun] 
*بار دیگر من می نویسم [2013 Jun] 
*... دگر ایشان دانند [2013 Jun] 
**وقتی که قفلها خود گره ی کورند*  [2013 May] 
** ترس از سایه ی خودم *  [2013 May] 
**چاره ی کار*  [2013 May] 
*آی...آی...آی...آی * [2013 May] 
**شعری برای سیروس وقوعی* [2013 May] 
*کارگر جان*  [2013 May] 
**در انتظار معجزه‌ی خدا؟* [2013 Jan] 
**بی‌فردا* [2012 Dec] 
**خودکشی* پنج... مینا اسدی  [2012 Dec] 
*خودکشی*چهار* [2012 Dec] 
*خودکشی*سه*  [2012 Nov] 
*خود کشی *دو*  [2012 Nov] 
*برای مریم حسین‌زاده [2012 Nov] 
*خودکشی [2012 Nov] 
*این عوعوی سگان شما نیز بگذرد [2012 Aug] 
*دلم برایت تنگ می شود [2012 May] 
*رضا!؟ [2012 May] 
*از کابوس‌ها «دو» [2011 Nov] 
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است [2011 Nov] 
*زنده باد ایرانیان استکهلم  [2011 Nov] 
*به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ... [2011 Sep] 
*دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  [2011 Aug] 
*کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم [2011 Jul] 
*... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است [2011 May] 
*از «کابوس ها» [2010 Aug] 
*"چهارشنبه سوری"  [2010 Mar] 
*آیینه دار فرعون  [2010 Jan] 
*جان جوون پرت شكستني نيست [2009 Dec] 
*سراسر خاک را [2009 Oct] 
*It will be possible Again, yes…. [2009 Sep] 
*شرح بي شرحي ست شرح حال ما... [2009 Jul] 
*شعري براي تنهايي مردم جهان [2009 Jul] 
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  [2009 Jun] 
*دوباره ساده ترین حرف تیرباران شد [2009 Jun] 
*به دشمن .......  [2009 Jun] 
*آهای جوون [2009 Jun] 
*الف... لام... میم [2009 Jun] 
*کارگر [2009 Apr] 
*اولین نفر [2009 Mar] 
*در سوگ آزادی، شعر و صدا مینا اسدی، موسیقی محمد شمس [2009 Feb] 
*بمباران  [2009 Jan] 
*شب تولد درياست... [2008 Aug] 
*... بماندیم و بدیدیم  [2008 Jul] 
*هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم [2008 Jan] 
*همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  [2008 Jan] 
*های های حیرانم [2008 Jan] 
*عشق آغوش گشوده ی من نیست [2007 Dec]