«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...»
مینا اسدی

درآمد

*پشت ....  و ... رو*
...
آنچه که در زیر می خوانید نوشته ی من است با تاریخ "یکشنبه سوم یونی سال دوهزارو یک میلادی، جمعه هجدهم خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد".
از سالها پیش از این ... و هنوز هم ... درباره ی طلاق  کار می کنم.بیش از هزار گفتگو دارم با زنان و مردان طلاق گرفته  در سوئد. صدا که سر دادم حرفها و قصه ها شروع شد و اول از همه یکی دونفری  که تازه توی سرشان به فکر این سوژه ی نان و آبدار افتاده بودند صدایشان درآمد که شما حق ندارید که ... و البته من شتابی در چاپ  این گفتگو ها نداشتم و و تازه چون روزنامه نگاری خوانده بودم این را یاد گرفته بودم  که شرح کوتاهی از کتاب در چند صفحه بنویسم و به پستخانه بسپارم و به آدرس خودم پست کنم و نامه را تا روزی که ادّعایی شد باز نکنم تا در روز قیامت، این پاکت سر به مُهر، شاهد باشد که من از دوره ی شاه شهید "ناصرالدین شاه" به این کار اشتغال داشته ام! در این راه که با مردم بوده ام همه جور حرف و سخن شنیده ام
از جمله (جاسوس ... مامور ... ضد تشکیلات و قرارداد ... و  طراح اینگونه بحث ها برای سرگرم کردن خلق  قهرمان و عقب انداختن خواسته ها و مطالبات مردم تحت ستم). این ها که به من نسبت می دادند نبودم. روزنامه نگار بدون روزنامه بودم ... کِرمِ روزنامه نگاری داشتم ... سوژه داشتم ... خبر خودش می آمد و محکم می خورد توی گوشم ... و بیدارم می کرد... بی خواب و بیمار می شدم ... کِرم بود و در سرم می لولید، بیرون هم نمی آمد که سر یک قلاب ماهیگیری بچسبانمش و برای یک ماهی بیچاره دام بگسترانم. آنها که این کرم در تنشان است می دانند که من چه می گویم .... سخن دراز کردم که بگویم این کار، کارِ دل است، نه کارِ گل، که: «با شیر اندرون شده، با جان به در شود». حالا من با مصاحبه ها چه می کنم و چه سودی از این کارهای مردم آزارِ دشمن تراش برده ام بماند که حرف آینده است. اما نوشته ی زیر، که بر چهره اش  گرد پیری نشسته ، هنوز به روز است ... هنوز و هر روز تکرار می شود ...هنوز و هر روز دختران و زنانِ ناچار، با دیکتاتورهای کوچک بدون آب و خاک و بی تاج و تخت و مسند و قدرت زندگی می کنند، له می شوند و از ترس باز پس فرستاده شدن به میهنی که با توپ وتانک و اسید در انتظارشان است به سازِ مردانی می رقصند که بقول قدیمی ها انگار مادر و خواهری نداشته اند. برای آنکه بمانند ... نفس بکشند ... سنگسار نشوند ... آزاد باشند ... یک نفسِ راحت بکشند ... عاشق باشند وعشق بورزند با کسانی که دوستشان دارند ... آن ها همسن و سال دختران شما هستند ... چگونه با دختران هم سن و سالِ نوه هایتان به بستر می روید و آنها را بخاطر یک برگه ی اقامت به بردگی می برید؟ کاری که شما می کنید از قانون قصاص جمهوری اسلامی چیزی کم ندارد. آقایان از زیر پای محکوم به اعدام چارپایه را نکشید!

مینا اسدی
بیست و سوم اکتبر سال دوهزار و چهارده – استکهلم
Mina.assadi@yahoo.com

«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...»

آقایان! شما خوبید، گل اید، ماهید، آقائید، برای همین است که می خواهم چیزهایی را که دیده ام و شنیده ام برایتان تعریف کنم.
من نه دادستانم، نه وکیل مدافع، نه محکمه دارم و نه قانون گزارم. فقط شاهدم ... شاهد این اتفاقاتی که می نویسم و نمی خواهم که مثلا بگویم که: اینها ناشی از فرهنگ مردسالاری است، یا سنت است، یا مال جامعه ی میزبان یا عقب افتادگی مردان. و نه، اصلا نمی خواهم وارد معقولات بشوم.
شاهد، یعنی کسی که از چیزهایی که دیده و شنیده گزارش می دهد. حوادثی را که جلوی چشمانش اتفاق افتاده تعریف می کند، همان چیزهایی را که دیده است و شنیده است بدون شاخ و برگ و بدون کم و کاست. نه کمتر و نه بیشتر و من شاهد زندگی غم انگیز و اندوهبار این زن بوده ام و گواهی می دهم که هروقت این اتفاقات را در ذهنم مرور می کنم حالم بهم می خورد ... عق می زنم، عین یک زن حامله، و «زردآب» بالا می آورم.
آقایان! شما خوبید ... ماهید ... گُلید ...
آقائید، ببخشید که مزاحم اوقات شریفتان می شوم. اما توی این بزن، بکش ها ... سر به نیست کردن ها ... گم شدن ها ... طناب ها، دارها، اعدام ها . سربریدن ها ... چقدر باید به آدم فشار آمده باشد که یک کاره همه ی مصیبت های مردم را فراموش کند و بخواهد آنچه را که دیده است برای شما تعریف کند ...
آقایان! شما ماهید ... آقائید و کور شوم اگر کلمه ای ... کلامی به شما دروغ بگویم و لال شوم اگر که چیزی را از خودم درآورده باشم و تحویل شما داده باشم! این قصه های سیاه همه راست است. این کابوس شب های من، برای خیلی ها اتفاق افتاده است ...
زندگی شان است، زندگی روزان و شبان شان ... درد مادران و پدران شان است ... درد هر کسی است که می بیند و می شنود. درد این دختران جوان، این همسران جوانِ نامه ای ... پستی و سفارشی دوقبضه است ... آقایان! می دانم که شما نبودید ... شما نیستید ...
نه ... به قیافه تان نمی آید. هر کس که خودش خواهر و مادر داشته باشد، اینکار را نمی کند! اگر خواهر و مادر هم نداشته باشد، نباید اینکاره باشد. آدم اگر آدم باشد، دوتا پا داشته باشد، و دو دست و دو چشم و دو گوش و مغز و هوش و از همه مهمتر قلب تپنده داشته باشد و اگر درس خوانده باشد و شعر بنی آدم اعضای یک پیکرند را هم در کتاب سوم ابتدایی از بر کرده باشد ... نه نمی کند ... این کار را نمی کند ... دختر جوان مردم را نمی آورد توی یک شهر سرد و تاریک که پس از گذشتن شش ماه از ابر و باد و ماه و خورشید و فلک کمک بگیرد که از همین لانه موشِ سرد و تاریک، اخراجش کند و با پست سفارشی پس اش بفرستد. بفرستد تا در آن کشور گل و بلبل، انگشت نما شود، تحقیر شود، جنس دست دوم نامیده شود، کنج خانه بماند و بپوسد، تا دندان هایش بریزد و موهایش سفید سفید شود یا اگر خواست دست از پا خطا کند، جوانی کند .. عشق بورزد و عشقبازی کند، به بند کشیده شود، سنگسار شود و با خواری و خفت بمیرد.
***
آقایان، شما ماهید، آقائید و اگر اسائه ی ادب نباشد، نمونه ای از زندگی رقت بار و دردناک یکی از این آوارگان پیوندی – نه جنگی – را برایتان بازگو می کنم.
«ف» نوزده ساله است. هفده ساله بود که شوهرش دادند به یک عکس شش در چهار، به مردی که در این عکس شش در چهار لبخند مهربانی بر لب داشت. شوهرش داده بودند به برادر خانم همسایه، که بسیار شنیده بودند از آقایی ... متانت ... مهربانی و تحصیلات عالیه اش، و این مرد با همه ی این محاسن، فقط یک عیب کوچک داشت. بیست سال از او بزرگتر بود و البته هنوز جوان بود و سی و هفت سال بیشتر نداشت!
در فرودگاه، بجای مردی که در عکسِ شش در چهار موی پرپشتی داشت و لبخندی مهربان، مردی عبوس، طاس و نسبتن چاق آمده بود که او را به خانه ی بخت ببرد. رفتند و رفتند و رفتند تا به محله ای نیمه تاریک رسیدند، به آپارتمانی با یک اتاق و یک هال و یک آشپزخانه ی نسبتن بزرگ. شام خوردند و خوابیدند. صبح زود، مرد به سر کار رفت و دختر که برخاست، خوشحال نبود اما پذیرفته بود که راه بازگشت وجود ندارد. شنیده بود که صورت زیبای ظاهر هیچ نیست و با گذشت زمان قیافه ها عادی می شود و این که «ای برادر سیرت زیبا بیار» را برای استفاده در همین روزها سروده اند و به سرنوشت سرنهاد.
ظریف ... کوچک اندام ... با رنگی مهتابی و گیسوان صاف و خرمایی، به سیزده ساله ها می مانست.
اولین شنبه به تماشای شهر رفتند. نهار خوردند. خوابیدند. و روزهای دیگر نیز بدین گونه گذشت. تا لحظه های سخت و کشدار بگذرد و نامه ای از کلاس زبان برسد و دختر به این بهانه از زندان خانه رها شود. نامه رسید. دختر به مدرسه رفت و از همان اولین روزها بهانه های مرد آغاز شد.
اولین سفارش: با ایرانی های کلاس قاطی نشو
دومین سفارش: با پسرهای کلاس حرف نزن
سومین سفارش: نان و پنیری با خودت ببر تا مجبور نشوی در رستوران نهار بخوری.
چهارمین سفارش: بلافاصله بعد از پایان کلاس به خانه برو.
و پنجمین سفارش: این تلفن دستی را داشته باش تا بدانم روزها چه می کنی.
و کنترل از راه دور:
ساعت اول: آلان کجا هستی؟ - توی کلاس
ساعت دوم: حالا چه؟ - توی کلاس
ساعت سوم: و حالا:؟ - تو...ی...کلاس...س
و ساعت چهارم: توی قطاری؟ - بله
و ساعت پنجم: نزدیک خانه ای؟ - ب...له
و ساعت ششم: کجایی؟ - سر قبر پدرم!
و ساعتی بعد، صدای چرخیدن کلید در سوراخ در ... صدای قدم های مرد و فریادها.

- از فردا، کلاس بی کلاس
- ...غلط کردم ... خواهش می کنم بگذار بروم کلاس ... این دفعه را ببخش ... دیگر همجوابی نمی کنم ... غلط کردم ... گه خوردم.
مرد او را می بخشد!

  ***
ترم دوم آموزش زبان ...
ساعت اول: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت دوم: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت سوم: الو ... الو «تلفن قطع است»
ساعت چهارم: در کلاس باز می شود. مرد به درون می آید و بی اعتناء به معلم و شاگردان دیگر، به فارسی می گوید:
- کدام گوری هستی ... ده بار زنگ زدم.
معلم – چه می خواهی. – سوئدی حرف بزن ... اینجا کلاس درس است.
مرد به طرف زن هجوم می برد ... دستش را می کشد ... معلم دخالت می کند: برو بیرون. تو حق نداری که ...
مرد به زبان فارسی خطاب به زنش: تازه شش ماه از اقامتت گذشته که این قدر بی چشم و رو هستی، وای به روزی که دو سال بگذرد و کارت درست شود.
زن گریان: نمی گذارند تقصیر من نیست، مجبوریم سر کلاس تلفن ها را ببندیم.
مرد: چطور تا دیروز می گذاشتند.
زن: حالا نمی گذارند، تو که سوئدی بلدی از معلم بپرس.
مرد به سوئدی خراب به معلم: ما باید برویم به یک ... باید زنم را به بیمارستان ببرم.

یک خانم ایرانی شاگرد کلاس: آقا جان! همسن و سال دخترتان است، ولش کنید.
مرد: ولش کنم؟ چی چی را ولش کنم ... به اندازه ی هیکل شما خرجش کردم
معلم سوئدی: برو بیرون
مرد: می روم، ولی زنم را هم می برم.
خانم ایرانی خطاب به معلم: نگذارید ببردش.
کتکش می زند.
مرد: خانم خجالت بکش. شما مرا می شناسی که این جوری قضاوت می کنی؟
خانم ایرانی: بگذار درسش را بخواند. چرا باید وسط درس، به خانه بیاید؟
مرد: به شما چه؟ زن من است. می خواهم ببرمش به خانه. اصلن دلم نمی خواهد سوئدی بخواند.
خانم ایرانی: اینجا سوئد است آقا ایران نیست، که شما تصمیم بگیرید.
مرد: بنشین سر جایت! من بیست سال است که توی این مملکتم شما که تازه وارید لطفن به من درس ندهید.
خانم: راست راستی بیست سال توی این کشورید؟ انگار همین دیروز از ایران آمده اید.
مرد خطاب به معلم: ببخشید ... این، وقت دکتر دارد ما باید برویم.
معلم متحیر: بروید؟ و خطاب به زن:
- می خواهید بروید بیمارستان.
زن: بله ... بله، باید برویم بیمارستان ... و می روند
در راه خانه: ببین. این آخرین روزی است که به کلاس می روی
زن: نه. خواهش می کنم بگذار به کلاس بروم
مرد: اگر می خواهی زن من باشی و اینجا اقامت بگیری اجازه نداری به کلاس بروی ... خودم هر جا که لازم باشد با تو می آیم و ترجمه می کنم!

***

شش ماه بعد تلفن از ایران ...
زن: مامان ... مامان
و می گرید.
مرد گوشی را از زن می گیرد:
خانم این بی خودی گریه می کند. نگران نباشید، دلش تنگ می شود ...
بله؟ ... برای ویزای شما؟ تا دخترتان اقامت نگیرد نمی شود. پرسیدید، گفتند می شود؟ ... نه گمان نمی کنم ... تحقیق می کنم ...
هشت ماه بعد زن: ببین من که امتحان نجابتم را دادم، حالا بگذار به کلاس بروم
مرد: کلاس می خواهی چکار ... کمی دیگر که امتحان بدهی بچه دار می شویم!
زن: من هنوز نوزده سالم نشده. زود است.
مرد: در عوض من سی و نه ساله ام و دیر است
زن: راستی چرا تو هیچ دوست و آشنا نداری؟ اینهمه سال یک دوست هم برای خودت دست و پا نکردی؟
مرد: . وفور دوست و آشنا ... اما آدمی که زن جوان دارد باید دور دوست و آشنا را خط بکشد.
زن: پس من همین جور باید پشت این پنجره ها بنشینم و برف تماشا کنم؟
مرد: قول می دهم بچه دار که شدیم آنقدر کار روی سرت بریزد که وقت سرخاراندن نداشته باشی!

***

یکسال بعد تلفن از ایران: نه مادر، خواهرش هر چه گفت دروغ بود ... شرکت ندارد. توی بیمارستان کار می کند. صبرم تمام شد ... می خواهم برگردم.
از آنطرف سیم: ای خاک عالم بر سرم ... این حرف را تکرار نکن ... ما خودمان هزار بدبختی داریم.
زن: برمی گردم ... برمی گردم.
مادر: یکسال دیگر بمان ... کارت را درست کن ... اینجا فقط غم و بدبختی است.
زن: برمی گردم، نمی خواهم اقامت بگیرم.
کلید توی در می چرخد. صدای مرد: با کی حرف می زنی؟ به کجا برمی گردی؟
گوشی را از دست زن می گیرد.
- شمائید خانم ... اول بفرمائید کی زنگ زد.
مادر: من زنگ زدم.
مرد: زنگ زدید که زنم را از راه بدر کنید؟ می خواهید برگردد؟ ... همین فردا می فرستمش.
مادر: چی را می فرستید ... مگر شهر هرت است.
مرد: بله که شهر هرت است. فعلا که اجازه ی ایشان دست من است، حداقل تا یکسال دیگر که اقامتش را بگیرد ... همین فردا تقاضای طلاق می کنم.
مادر با التماس: شما را به روح مادرتان این کار را نکنید ... کنیز شماست ... بگذارید بماند ... ما پیش فامیل و در و همسایه آبرو داریم.
مرد: پس بگذارید ما زندگی مان را بکنیم ... اینقدر به دخترتان زنگ نزدید. و گوشی را می گذارد.
ساعتی بعد: صبح می رویم دادگاه برای طلاق.
زن: طلاق نمی گیرم ... می مانم ... هر چه بگویی گوش می کنم.
مرد: نه نمی شود. باید طلاقت بدهم.
زن: خواهش می کنم.
مرد: راست بگو ... کی به تو گفت که باید دو سال صبر کنی و بعد طلاق بگیری؟
زن: من که کسی را نمی بینم. خودت گفتی که اگر مطیع نباشم از اینجا بیرونم می کنی.
مرد: راست بگو ... کی زنگ زد ... تو، یا مادرت؟
زن با گریه: به خدا مادرم
مرد: خاک بر سرشان ... مثلا تحصیلکرده هم هستند ... آخر به چه اعتمادی به یک غریبه دختر دادند ... چه مرگت بود که بستندت به ریش من ... وضعشان که خوب بود. چه دردی داشتند؟ آبرویشان را توی محله برده بودی؟ می رفتی جنده گی؟
زن: نه بخدا.
مرد: روزها که می روم سر کار، کی اینجا می آید.
زن: هیچکس.
مرد: خودم کشیک دادم ... دیدم.   زن همسایه ی روبرو نمی آید؟
زن: نه ... فقط یکبار آمد و گفت اگر یک وقت حوصله ات سر رفت بیا پیش ما.
مرد: چند دفعه رفتی؟
زن: هیچوقت ...
مرد: بهشان گفتی که کلاس نمی روی؟
زن: بله
مرد: کجا؟ کی؟
زن: دمِ در
مرد: روزها دم در می ایستی؟
زن: نه به خدا.
مرد: زود ... زود ... معطل نکن ... برو بیرون ...
زن: کجا بروم؟ من که کسی را نمی شناسم.
مرد: برو پیش زن همسایه که این چیزها را یادت داده.
(مرد زن را از خانه بیرون می اندازد. در را محکم می بندد و در کمال خونسردی به تماشای تلویزیون مشغول می شود. یک مرد ایرانی که از سر کار به خانه اش برمی گردد، زن را در راهرو می بیند)
مرد: ببخشید ... ایرانی هستید؟
زن: بله
مرد: به کمک احتیاج دارید؟
زن: نه ... کلید ندارم ...
مرد: برویم به خانه ی ما ... اینجا سرد است ... مریض می شوید.
زن: نه ... نه ... نمی شود.
مرد: چرا نمی شود ... می ترسید؟
زن:  ... بله ... می ترسم
مرد: از کی
زن: از شوهرم
مرد: در خانه است؟
زن: بله
مرد: بیرونتان کرده است؟
زن: بله

مرد زنگ در خانه را به صدا درمی آورد. شوهر، مشغول تماشای تلویزیون است و جواب نمی دهد. مرد با مشت به در می کوبد. شوهر جواب نمی دهد و مرد فریاد می زند: در را باز کن.
شوهر کنجکاو می شود ... به طرف در می دود و آن را باز می کند. و با سینه ی سپر در برابر مرد همسایه می ایستد.
شوهر: جنابعالی کی باشین؟
مرد: از سن و سالت خجالت نمی کشی که یک زن جوان را توی این هوای سرد از خانه بیرون می کنی؟
شوهر: زنگ می زنم، پلیس، بیاید و شما را به جرم مزاحمت دستگیر کند.
مرد: نامردی اگر زنگ نزنی.
و تلفن دستی اش را درمی آورد و خطاب به شوهر می گوید: خودم به پلیس زنگ می زنم. و زنگ می زند، پلیس زن جوان را به اورژانس زنان قربانی خشونت، می برد و من، زن را در آنجا ملاقات می کنم.
- چرا می خواهی بمانی؟
- شما نمی دانید آنجا چه خبر است؟ برادرم سرباز فراری است. شوهر خواهرم حکم اعدام دارد. پدر و مادرم هم پیش در و همسایه آبرو دارند! اگر تکه تکه ام کنند برنمی گردم. حالا دیگر یک دختر دبیرستانی نیستم که در خانه ی پدرم با احترام و آبرو زندگی کنم. یک زن طلاق گرفته و پس فرستاده شده و دست دومم، نه ... نمی روم. همین جا می مانم.
- بهر قیمتی
- بهرقیمتی
- با همین مرد؟
- اگر مجبور باشم با همین مرد!

***

آقایان! شما خوبید ... ماهید ... گُلید ... آقائید ...
ببخشید که مزاحم اوقات شریفتان می شوم. اما توی این بزن بکش ها ... سر به نیست کردن ها ... گم شدن ها، شکنجه ها، ترورها، طناب ها، دارها، اعدام ها و سربریدن ها، چقدر باید به آدم فشار آمده باشد که یک کاره، همه ی مصیبت های مردم را فراموش کند و به این مقوله بپردازد!
آقایان! می دانم که شما نبودید، شما نیستید. به قیافه تان نمی آید. هر کس که خودش خواهر و مادر داشته باشد این کار را نمی کند! یک دختر جوان و آرزومند را که در آرزوی آزادی و امنیت از همه ی دلبستگی هایش دل بریده و به این سر دنیا آمده است نمی آورد در یک کشور سرد و یخبندان زندانی کند، شکنجه کند و زندانبان او باشد.
نه! شما نیستید ... آقایان! شما ماهید ... گُلید ... آقائید!

مینا اسدی
یکشنبه سوم ماه یونی سال دوهزار و یک – استکهلم

منبع:پژواک ایران


مینا اسدی

فهرست مطالب مینا اسدی در سایت پژواک ایران 

*«ترانه ی خاوران» [2017 Jul] 
*ستاره روشن  [2017 Jul] 
*حرفهای کودک درونم  [2017 Jul] 
*توده ی میلیونی رای می دهد.شما از کنار گود خفه شو!  [2017 May] 
*حالا من [2017 Apr] 
*به مار ماهی مانی، نه این تمام و نه آن [2017 Mar] 
* من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم... [2017 Mar] 
*زمان دگری نیست [2016 Dec] 
* اولین نفر و این میکروفون صاحب مرده + پیش آغاز ما  [2016 Dec] 
**این* ِیا *آن* [2016 Nov] 
*به دلم چنگ نزن [2016 Apr] 
*و دره کوه شد [2016 Mar] 
*باز یک تولد دگر  [2016 Mar] 
*رویاهایی در بیداری...«سیزده» [2016 Mar] 
*پرسه در پرلاشز [2016 Feb] 
*و باز هم این قصه ی پر غصه  [2016 Feb] 
*تراب حق شناس هم رفت  [2016 Jan] 
*چه زندگی پرتلا طمی [2016 Jan] 
*«هما» و «صاحبان عزا» [2016 Jan] 
*ساری [2015 Dec] 
**تهمت* [2015 Dec] 
*برای مریم حسین‌زاده [2015 Dec] 
*سالگرد قتل های زنجیره ای  [2015 Dec] 
*خیابان های «فیلا دلفیا» ترا به یاد میاورند [2015 Dec] 
*«حوا و من»  [2015 Nov] 
*الف... لام... میم [2015 Oct] 
*ستاره‌ی روشن [2015 Sep] 
*«دلواپس توام،اما بیمناک نیستم» [2015 Sep] 
*شب تولد درياست... [2015 Sep] 
*بمباران [2015 Sep] 
*امشب دوستی می‌میرد [2015 Aug] 
*"سکوتم را نکن باور" [2015 Aug] 
*«ما خاموشان و نظم نوین جهانی» [2015 Jul] 
*ترانه‌ها [2015 May] 
*مغز ها را باید شست....جور دیگر باید اندیشید [2015 Apr] 
*تجاوز به زن بی حجاب حق مرد است [2015 Apr] 
*سر نویس [2015 Apr] 
*پهلوان پنبه [2015 Mar] 
*ف… مثل “فریدون” … ف … مثل “فوتبال  [2015 Mar] 
*من نام پرشکوه ترا مشق می‌کنم [2015 Mar] 
*او امید رضا میر صیافی بود [2015 Mar] 
*هفت سین «کارو» [2015 Mar] 
*من به روایت من [2015 Mar] 
*نمیرد این جنگل انبوه، که آب از خون عزیزان خورد [2015 Mar] 
*جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را! [2015 Mar] 
*ترس...توبه...تواب...و تاریخ مصرف [2015 Mar] 
*«روز آفتابی هشت مارس» [2015 Mar] 
* دلتنگی برای ساری [2015 Mar] 
*یاد یاران یاد باد [2015 Feb] 
*زندگی [2015 Jan] 
*حیف از عمو هوشنگ [2015 Jan] 
*آن گل سرخی که دادی.........درسکوت خانه پژمرد [2014 Dec] 
*شما چندتا «لایک دارید»؟  [2014 Nov] 
*یک پرسش و یک جواب [2014 Nov] 
*هفت اندوه خاکستری [2014 Nov] 
*این ، همه ی حرف دل من نیست [2014 Nov] 
*پشت ...و...رو (قسمت سوم) [2014 Oct] 
*پشت ...و...رو (قسمت دوم) [2014 Oct] 
*«آقایان! شما خوبید ... ماهید ... آقائید ... امّا ...» [2014 Oct] 
*منتشر شد: دفتر شعر «جاکش ها» [2014 Oct] 
*دستم به دامنت ای توپ! [2014 Jun] 
*شهلا تمام کرد [2014 Jun] 
*ف مثل فریدون...ف...مثل فوتبال [2014 Jun] 
*فصل از یاد بردن همه چیز [2014 Jun] 
*همه با هم به سوی خدا برویم! [2014 Jun] 
*پهلوان پنبه [2014 Jun] 
*اوف [2014 Jun] 
*به عادت دیرین [2014 May] 
* *می گویم...می نویسم...فریاد می زنم و تنها می شوم...*....از "انیشتن " تا "پنج تن" ... [2014 May] 
*در خواب نمیرید [2014 May] 
*یادش به خیر روز آشنایی [2014 May] 
*آ...آ...آ ...بی شرمی بس [2014 May] 
*به این گدا کمک کنید!  [2014 Apr] 
*و باقی بقایتان! [2014 Apr] 
** مارکز* [2014 Apr] 
*او امید رضا میر صیافی بود [2014 Mar] 
*با شورت ...بی شورت [2014 Mar] 
*عشق  [2014 Mar] 
*باز یک تولد دگر [2014 Mar] 
*سرود «شش» [2014 Mar] 
*«صدای گریه میاد» به یاد ویلیام خنو [2014 Feb] 
*زخم می خوریم  [2014 Feb] 
*پیام دیکتاتور [2014 Jan] 
* *دست بوس و پای بوس و کیف کش* [2014 Jan] 
*غزل بهت [2013 Dec] 
*زنی که سرخ می بافت [2013 Dec] 
*تیزاب [2013 Dec] 
*«آدم» [2013 Dec] 
*آیندگان شما را نخواهند بخشید [2013 Dec] 
*طرح [2013 Dec] 
*به یاد نلسون ماندلا- تبصره "دو" [2013 Dec] 
*در کنار من بمان  [2013 Nov] 
**در پیتی* [2013 Nov] 
*کابوس خوب و کابوس بد [2013 Sep] 
*ناموس و آبرو! [2013 Jul] 
** بدون هیچ دلیلی *...  [2013 Jun] 
*آی ای شب زدگان... [2013 Jun] 
*پرسه در* پرلاشز *  [2013 Jun] 
*بار دیگر من می نویسم [2013 Jun] 
*... دگر ایشان دانند [2013 Jun] 
**وقتی که قفلها خود گره ی کورند*  [2013 May] 
** ترس از سایه ی خودم *  [2013 May] 
**چاره ی کار*  [2013 May] 
*آی...آی...آی...آی * [2013 May] 
**شعری برای سیروس وقوعی* [2013 May] 
*کارگر جان*  [2013 May] 
**در انتظار معجزه‌ی خدا؟* [2013 Jan] 
**بی‌فردا* [2012 Dec] 
**خودکشی* پنج... مینا اسدی  [2012 Dec] 
*خودکشی*چهار* [2012 Dec] 
*خودکشی*سه*  [2012 Nov] 
*خود کشی *دو*  [2012 Nov] 
*برای مریم حسین‌زاده [2012 Nov] 
*خودکشی [2012 Nov] 
*این عوعوی سگان شما نیز بگذرد [2012 Aug] 
*دلم برایت تنگ می شود [2012 May] 
*رضا!؟ [2012 May] 
*از کابوس‌ها «دو» [2011 Nov] 
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است [2011 Nov] 
*زنده باد ایرانیان استکهلم  [2011 Nov] 
*به جای نان، به تساوی گلوله قسمت شد...، از مجموعه‌ی نوشته‌های پراکنده کتاب درنگی نه، ... [2011 Sep] 
*دلتان می‌خواهد بچه‌های مردم را بازهم سلاخی کنند؟  [2011 Aug] 
*کاش این حقارت را به چشم نمی‌دیدم [2011 Jul] 
*... و مرگ پشت چپرهای خفته بیدار است [2011 May] 
*از «کابوس ها» [2010 Aug] 
*"چهارشنبه سوری"  [2010 Mar] 
*آیینه دار فرعون  [2010 Jan] 
*جان جوون پرت شكستني نيست [2009 Dec] 
*سراسر خاک را [2009 Oct] 
*It will be possible Again, yes…. [2009 Sep] 
*شرح بي شرحي ست شرح حال ما... [2009 Jul] 
*شعري براي تنهايي مردم جهان [2009 Jul] 
*ز هر طرف که شود کشته، سود اینان است  [2009 Jun] 
*دوباره ساده ترین حرف تیرباران شد [2009 Jun] 
*به دشمن .......  [2009 Jun] 
*آهای جوون [2009 Jun] 
*الف... لام... میم [2009 Jun] 
*کارگر [2009 Apr] 
*اولین نفر [2009 Mar] 
*در سوگ آزادی، شعر و صدا مینا اسدی، موسیقی محمد شمس [2009 Feb] 
*بمباران  [2009 Jan] 
*شب تولد درياست... [2008 Aug] 
*... بماندیم و بدیدیم  [2008 Jul] 
*هرگز نمی بخشیم ... و ... هر گز از یاد نمی بریم [2008 Jan] 
*همه زندگی آنست که خاموش نمیریم  [2008 Jan] 
*های های حیرانم [2008 Jan] 
*عشق آغوش گشوده ی من نیست [2007 Dec]