رضاشاه و تولد ایران نوین
چرا همه جریانهای ایدئولوژیک با معمار دولت-ملت ایرانی به ستیز برخاستند؟
هوشنگ رشدیه
دیباچه
در تاریخ هر ملت، گاه انسانهایی ظهور میکنند که نمیتوان آنان را تنها با معیارهای زمانه خود سنجید. آنان صرفاً یک دولت را اداره نمیکنند یا چند قانون را تغییر نمیدهند؛ بلکه مسیر تاریخ را دگرگون میسازند. درباره چنین شخصیتهایی، داوریها معمولاً دوگانه است؛ گروهی آنان را تا مرز اسطوره بالا میبرند و گروهی دیگر چنان در نفی آنان میکوشند که گویی هر آنچه ساختهاند، باید از حافظه تاریخ پاک شود.
رضاشاه پهلوی بیتردید یکی از همین شخصیتهاست.
کمتر چهرهای در تاریخ معاصر ایران را میتوان یافت که پس از گذشت نزدیک به یک قرن، همچنان چنین در مرکز مناقشههای سیاسی و تاریخی قرار داشته باشد. برای برخی، او بنیانگذار ایران نوین است؛ مردی که کشوری ازهمگسیخته، فقیر و گرفتار آشوب را به سوی دولت مدرن، امنیت، آموزش نوین، صنعت، ارتش ملی و هویت ایرانی سوق داد. برای برخی دیگر، او نماد اقتدارگرایی و تمرکز قدرت است. اما آنچه شگفتآور است، تنها اختلاف نظر درباره رضاشاه نیست؛ بلکه این واقعیت است که تقریباً همه جریانهای ایدئولوژیک قرن بیستم ایران، با وجود همه اختلافهای عمیقشان، در مخالفت با او به نقطهای مشترک رسیدند.
روحانیت سنتی، مارکسیستها، حزب توده، نیروهای چپ انقلابی، ملیگرایان رادیکال و بعدها سازمان مجاهدین خلق، هر یک از منظری متفاوت به مخالفت با رضاشاه برخاستند. دشمنانی که در بسیاری از عرصهها حاضر بودند یکدیگر را نابود کنند، در نفی او زبان مشترکی یافتند.
آیا این همسویی، صرفاً یک تصادف تاریخی بود؟
یا آنکه رضاشاه پروژهای را آغاز کرده بود که با بنیانهای فکری همه این جریانها ناسازگار بود؟
این مقاله، تلاشی است برای پاسخ دادن به همین پرسش.
اما پیش از هر داوری، باید از یک خطای رایج فاصله گرفت؛ خطایی که تاریخ را به میدان ستایش یا نفرت تبدیل میکند. تاریخ، دادگاه احساسات نیست. نه میتوان با ستایش، خطاهای یک شخصیت تاریخی را نادیده گرفت و نه با نفرت، دستاوردهای او را انکار کرد. ملتهایی که تاریخ خود را با شعار میخوانند، دیر یا زود، همان اشتباهات را تکرار میکنند.
رضاشاه را نیز باید در متن زمانه خود دید، نه با معیارهای امروز و نه با روایتهای تبلیغاتی مخالفان و موافقانش.
باید به یاد آورد که او ایرانِ سال 1357 را تحویل نگرفت؛ کشوری با دانشگاهها، بزرگراهها، ارتش منظم، نظام اداری، ثبت احوال، دادگستری، مرزهای تثبیتشده و مفهوم شهروندی. او وارث سرزمینی بود که هنوز بسیاری از ویژگیهای یک دولت مدرن را نداشت؛ کشوری که در آن، اقتدار حکومت مرکزی از بسیاری از خوانین محلی کمتر بود، قدرتهای خارجی در تصمیمهای کلانش دخالت میکردند، بیسوادی فراگیر بود، بیماری و قحطی جان مردم را میگرفت و مفهوم «ملت ایران» هنوز زیر سایه هویتهای ایلی، قبیلهای، محلی و مذهبی، استواری امروز را نیافته بود.
پرسش اساسی این نیست که آیا رضاشاه بیخطا بود یا نه؛ زیرا هیچ شخصیت تاریخی از خطا مصون نبوده است. پرسش این است که آیا بدون پروژهای که او آغاز کرد، ایران میتوانست به کشوری با دولت مرکزی نیرومند، نهادهای مدرن، ارتش ملی، آموزش عمومی، زیرساختهای سراسری و هویت ملی مشترک تبدیل شود؟
و پرسش مهمتر آن است که چرا هر نیرویی که موجودیت خود را در ایدئولوژی، مذهب، طبقه یا وفاداریهای فراملی تعریف میکرد، با این پروژه سر سازگاری نداشت؟
در این نوشتار، کوشش بر آن است که پاسخ این پرسشها نه از خلال شعارهای سیاسی، بلکه با رجوع به زمینههای تاریخی، تجربه دیگر کشورها و بررسی اندیشههای رقیب داده شود. خواهیم دید که مناقشه بر سر رضاشاه، در حقیقت مناقشه بر سر یک شخص نیست؛ بلکه جدالی است میان دو برداشت متفاوت از ایران.
یک برداشت، ایران را «ملت» میدانست؛ سرزمینی که باید قانون واحد، ارتش واحد، آموزش واحد، هویت ملی مشترک و دولت مرکزی مقتدر داشته باشد. برداشت دیگر، جامعه را بیش از آنکه ملت بداند، بر پایه طبقه، امت، ایدئولوژی یا وفاداریهای محلی تعریف میکرد. از همین نقطه بود که یکی از مهمترین رویاروییهای فکری تاریخ معاصر ایران آغاز شد؛ رویاروییای که پژواک آن را هنوز، پس از گذشت دههها، در سیاست ایران میتوان شنید.
این مقاله، نه در پی ساختن اسطورهای بیعیب از رضاشاه است و نه در پی صدور حکمی قطعی درباره او. هدف آن، فهم یکی از مهمترین لحظههای تاریخ ایران است؛ لحظهای که کشوری کهن، پس از قرنها آشفتگی، در آستانه تولد دوباره به عنوان یک دولت-ملت مدرن قرار گرفت؛ تولدی که ستایشها و دشمنیهایش، هر دو، تا امروز ادامه یافته است.
منبع:پژواک ایران