در جستجوی ایرانی که میتوانست باشد
محمدرضا شاه، انقلاب ۵۷ و روایتی از فرصتهای از دسترفته
هوشنگ رشدیه
گاهی تاریخ یک ملت را نه در کتابهای درسی، بلکه در یک پرسش ساده میتوان خلاصه کرد:
چگونه کشوری که در آغاز دهه ۱۳۵۰ یکی از سریعترین رشدهای اقتصادی جهان را تجربه میکرد، تنها چند سال بعد به انقلابی رسید که مسیر تاریخ آن را بهکلی تغییر داد؟
برای پاسخ به این پرسش باید به شهریور ۱۳۲۰ بازگردیم؛ زمانی که جوانی بیستودوساله، در میانه اشغال کشور توسط نیروهای متفقین، بر تخت سلطنت نشست؛ جوانی که کمتر کسی تصور میکرد نزدیک به چهار دهه بعد به یکی از بحثبرانگیزترین شخصیتهای تاریخ معاصر ایران تبدیل شود.
ایرانی که محمدرضا شاه تحویل گرفت، ایران امروز نبود. کشوری بود فقیر، عمدتاً روستایی، با نرخ بالا و بیش از هشتاد درصد بیسوادی، زیرساختهای محدود، اقتصاد ضعیف و ارتشی که پس از اشغال کشور توسط متفقین عملاً از هم پاشیده بود. در شمال کشور ارتش شوروی حضور داشت و در جنوب و مرکز، نیروهای بریتانیا نفوذ تعیینکننده داشتند. بسیاری از ناظران آن روزگار حتی درباره بقای ایران به عنوان یک کشور مستقل تردید داشتند.
در چنین شرایطی، شاه جوان که بخشی از تحصیلات خود را در سوئیس گذرانده و با مظاهر تمدن مدرن اروپا آشنا شده بود، آرزویی بزرگ در سر داشت: ساختن ایرانی نیرومند، مدرن، صنعتی و برخوردار از جایگاهی شایسته در جهان.
اما آنچه در دهههای بعد رخ داد، تنها داستان توسعه یک کشور نبود؛ داستان نبردی دائمی میان پروژه نوسازی ایران و مجموعهای از بحرانهای داخلی، رقابتهای جهانی، افراطگراییهای ایدئولوژیک و اشتباهات تاریخی نیز بود.
نسل جوان امروز شاید تصور کند که ایرانِ پیش از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ کشوری استبدادی و بسته بود، اما واقعیت تاریخی پیچیدهتر از این روایتهای سادهسازیشده است. فاصله سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ یکی از بازترین دورههای سیاسی تاریخ معاصر ایران به شمار میرود. دهها حزب سیاسی در کشور فعالیت میکردند؛ از حزب توده و حزب ایران گرفته تا حزب زحمتکشان، پانایرانیستها، جمعیت فداییان اسلام و بعدها جبهه ملی.
مطبوعات نیز از آزادی قابل توجهی برخوردار بودند. روزنامههایی چون باختر امروز، شاهد، مردم، رهبر، شورش، آتش، داد، اطلاعات و کیهان و دهها نشریه دیگر هر روز دولت، مجلس، دربار و شخص شاه را مورد انتقاد قرار میدادند. کمتر دورهای در تاریخ معاصر ایران را میتوان یافت که تا این اندازه تنوع سیاسی و مطبوعاتی وجود داشته باشد.
اما آزادی سیاسی الزاماً به معنای ثبات سیاسی نبود. دولتها پیدرپی سقوط میکردند. اعتصابها و بحرانهای سیاسی پایان نداشتند. مجلسها عمر کوتاه داشتند. گروههای سیاسی بیشتر درگیر منازعات قدرت بودند تا ارائه برنامهای منسجم برای توسعه کشور. ایران در عمل به صحنه رقابت ایدئولوژیهای متضاد تبدیل شده بود.
در این میان، حزب توده جایگاه ویژهای داشت. این حزب مهمترین سازمان سیاسی چپ در ایران بود و پیوندهای آشکاری با اتحاد جماهیر شوروی داشت. نباید فراموش کرد که ایران در تمام دوران سلطنت محمدرضا شاه بیش از دو هزار کیلومتر مرز مشترک با شوروی داشت؛ ابرقدرتی که از دوران روسیه تزاری تا سالهای جنگ سرد، همواره در پی گسترش نفوذ خود به سمت آبهای گرم جنوب بود. دسترسی به خلیج فارس و دریای عمان از اهداف راهبردی دیرینه سیاست خارجی روسیه و سپس شوروی به شمار میرفت.
همین واقعیت جغرافیایی نگرانیهای امنیتی حکومت ایران را تشدید میکرد. در نگاه شاه و بسیاری از تصمیمگیران آن دوره، حزب توده صرفاً یک حزب سیاسی داخلی نبود، بلکه بخشی از شبکه نفوذ ایدئولوژیک بلوک شرق در یکی از حساسترین مناطق جهان محسوب میشد.
این نگرانی بیدلیل هم نبود. تنها چند سال پس از آغاز سلطنت محمدرضا شاه، کشور با بحرانی روبهرو شد که موجودیت ایران را تهدید میکرد. در سال ۱۳۲۴ و در حالی که ارتش سرخ هنوز شمال، ایران را ترک نکرده بود، حکومت خودمختار آذربایجان به رهبری جعفر پیشهوری در تبریز و جمهوری مهاباد در کردستان شکل گرفت. این دو حکومت بدون حمایت نظامی و سیاسی شوروی امکان دوام نداشتند.
بحران آذربایجان و مهاباد نخستین هشدار بزرگ برای شاه جوان بود. اگر فشارهای بینالمللی بر استالین و عقبنشینی ارتش سرخ رخ نمیداد، شاید نقشه سیاسی ایران امروز شکل دیگری داشت. ورود ارتش ایران به تبریز و مهاباد در سال ۱۳۲۵ و پایان دادن به این دو حکومت صرفاً یک عملیات نظامی نبود؛ بلکه نخستین آزمون جدی حفظ تمامیت ارضی ایران در دوران سلطنت محمدرضا شاه محسوب میشد.
دهه ۱۳۳۰ با نام دکتر محمد مصدق گره خورده است. ملی شدن صنعت نفت بدون تردید یکی از نقاط مهم تاریخ معاصر ایران بود و مصدق به نماد مبارزه با نفوذ خارجی تبدیل شد. اما همزمان کشور به تدریج وارد بحرانی سیاسی شد که هر روز ابعاد تازهای پیدا میکرد.
اختلاف میان دولت، مجلس، دربار و ارتش افزایش یافت. مصدق برای پیشبرد برنامههای خود خواهان اختیارات فوقالعاده شد و در مقاطعی اختیارات قانونگذاری را نیز از مجلس دریافت کرد. انحلال مجلس هفدهم از طریق همهپرسی نیز به یکی از مناقشهبرانگیزترین اقدامات آن دوره تبدیل شد. مخالفان او این اقدامات را مغایر روح نظام مشروطه و اصل تفکیک قوا میدانستند و هوادارانش آن را ضرورتی برای مقابله با بحرانهای کشور تلقی میکردند.
فارغ از داوری درباره این منازعه تاریخی، نتیجه روشن بود: ایران پس از دوازده سال آزادی سیاسی گسترده هنوز نتوانسته بود ثبات لازم برای توسعه پایدار و دولتسازی مدرن را به دست آورد.
شاه از این تجربه نتیجهای مهم گرفت؛ اینکه بدون دولت مرکزی قدرتمند، امکان اجرای برنامههای بلندمدت توسعه وجود ندارد. این نگاه پس از سال ۱۳۳۲ به تدریج مبنای سیاستهای او شد.
از اوایل دهه ۱۳۴۰، پروژهای آغاز شد که بعدها «انقلاب سفید» نام گرفت. اصلاحات ارضی، سپاه دانش، سپاه بهداشت، حق رأی زنان، گسترش آموزش عمومی، توسعه دانشگاهها، صنعتیسازی، سدسازی، توسعه راهها، برقرسانی، گسترش صنایع مادر و مدرنسازی ساختار اداری کشور بخشی از این برنامه بود.
در فاصله سالهای ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۶، میلیونها ایرانی باسواد شدند. صدها هزار زن وارد آموزش عالی و بازار کار شدند. دهها دانشگاه و مرکز آموزش عالی تأسیس شد. زیرساختهای اقتصادی کشور گسترش یافت و ایران به یکی از سریعترین نرخهای رشد اقتصادی جهان دست پیدا کرد.
اما درست در زمانی که پروژه توسعه به اوج خود نزدیک میشد، مخالفتها نیز شدت میگرفت.
بخش مهمی از اپوزیسیون آن دوران بیش از آنکه درباره آینده ایران برنامهای روشن ارائه کند، بر مخالفت با حکومت تمرکز داشت. چپهای مارکسیست توسعه صنعتی را «سرمایهداری وابسته» مینامیدند. بسیاری از روشنفکران تحت تأثیر ادبیات انقلابی آن دوران، هرگونه همکاری با اقتصاد جهانی را نشانه وابستگی تلقی میکردند. بخشی از نیروهای ملیگرا نیز بیشتر به نقد سلطنت میپرداختند تا ارائه الگویی عملی برای اداره کشوری در حال توسعه.
در عمل، بخش قابل توجهی از اپوزیسیون تقریباً با هر اقدام حکومت مخالفت میکرد. اصلاحات ارضی «وابستگی به آمریکا» خوانده میشد، توسعه صنعتی «سرمایهداری وابسته» معرفی میگردید، گسترش حقوق زنان «غربزدگی» تلقی میشد و نوسازی فرهنگی بهعنوان تهدیدی علیه هویت جامعه معرفی میشد.
در سوی دیگر، بخشی از روحانیت سنتی نیز با بسیاری از اصلاحات شاه مخالفت میکرد. حق رأی زنان، اصلاحات ارضی، گسترش آموزش مدرن و محدود شدن نفوذ سنتی نهادهای مذهبی از جمله محورهای این مخالفتها بود. اعتراضات ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، به رهبری روح الله خمینی نقطه عطف این تقابل به شمار میرود.
در همین دوران، سازمانهای مسلحی چون چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق نیز به مبارزه مسلحانه روی آوردند. ترور مستشاران خارجی، بمبگذاری، حمله به مراکز دولتی، ترور مقامهای حکومتی و حتی چندین سوءقصد علیه شخص شاه بخشی از فضای سیاسی آن سالها بود.
در چنین شرایطی، حکومت ساختار امنیتی خود را گسترش داد. ساواک در ابتدا با هدف مقابله با نفوذ شوروی، شبکههای جاسوسی و فعالیتهای براندازانه تشکیل شد، اما با افزایش عملیات مسلحانه و خشونت سیاسی، اختیارات و دامنه فعالیت آن نیز گسترش یافت. منتقدان حکومت این روند را محدودکننده آزادیهای سیاسی میدانستند و حکومت آن را پاسخی به تهدیدهای امنیتی تلقی میکرد. واقعیت آن است که هرچه چرخه خشونت سیاسی گستردهتر شد، فضای امنیتی کشور نیز بستهتر گردید؛ روندی که در بسیاری از کشورها در مواجهه با تهدیدهای مشابه نیز مشاهده شده است.
اما شاید مهمترین تحول آن دوران در حوزه اندیشه سیاسی رخ داد. به تدریج وضعیتی شکل گرفت که در آن مخالفت با شاه به یک فضیلت سیاسی تبدیل شد. بسیاری از نیروهای سیاسی با وجود اختلافات عمیق با یکدیگر، در یک نقطه اشتراک داشتند: شاه باید برود.
مارکسیستها، اسلامگرایان، ملیگرایان و نیروهای رادیکال درباره اقتصاد، آزادیهای فردی، رابطه دین و دولت یا سیاست خارجی تقریباً هیچ توافقی نداشتند؛ اما دشمن مشترک، آنان را در یک جبهه قرار داده بود. نتیجه این همگرایی منفی را تاریخ بهخوبی نشان داد.
انقلاب ۱۳۵۷ پیروز شد، اما نیرویی که بیشترین آمادگی تشکیلاتی و ایدئولوژیک را برای قبضه قدرت داشت، روحانیت سیاسی بود. بسیاری از نیروهایی که در سقوط حکومت پهلوی نقش داشتند، خیلی زود خود قربانی نظام جدید شدند.
چپها سرکوب شدند. ملیگرایان کنار گذاشته شدند. نهضت آزادی به حاشیه رانده شد. هزاران نفر زندانی، شکنجه یا اعدام شدند. موج گسترده مهاجرت نخبگان آغاز شد و ایران وارد دورهای شد که پیامدهای آن هنوز ادامه دارد.
شاید یکی از عجیبترین جنبههای تاریخ معاصر ایران این باشد که بخشی از همان جریانهایی که در شکلگیری فضای انقلابی سال ۱۳۵۷ نقش داشتند، با وجود تحمل سنگینترین هزینهها در جمهوری اسلامی، هنوز حاضر به بازنگری جدی در نقش تاریخی خود نیستند. برخی از آنان همچنان از «انقلاب شکوهمند ضدسلطنتی» سخن میگویند، بیآنکه توضیح دهند چگونه برآیند آن انقلاب به استقرار نظامی انجامید که بسیاری از آرمانهای اعلامشده آن را نقض کرد.
این مسئله صرفاً یک اختلاف تاریخی نیست؛ بلکه پرسشی درباره مسئولیت سیاسی است. جامعهای که نتواند اشتباهات خود را نقد کند، خطر تکرار آنها را نیز با خود حمل میکند.
امروز اما ایران در موقعیتی متفاوت قرار دارد. نسل جدید نه تجربه جنگ سرد را دارد و نه درگیر منازعات ایدئولوژیک نیمقرن گذشته است. جوانان ایرانی بیش از هر چیز درباره آزادی، کرامت انسانی، رفاه، توسعه، حقوق بشر، سکولاریسم و آینده کشور میاندیشند.
در چنین فضایی، اقبال بخش بزرگی از جامعه به شاهزاده رضا پهلوی را نمیتوان صرفاً با نوستالژی تاریخی توضیح داد. برای بسیاری از ایرانیان، او بیش از آنکه نماد گذشته باشد، نماد تلاش برای ایجاد یک محور ملی و فراایدئولوژیک برای آینده است.
رضا پهلوی طی سالهای اخیر چهار اصل را به عنوان مبنای همکاری نیروهای مخالف جمهوری اسلامی مطرح کرده است: حفظ تمامیت ارضی ایران، جدایی دین از حکومت، استقرار دموکراسی از طریق رأی آزاد مردم و برابری حقوقی همه شهروندان.
فارغ از دیدگاه افراد نسبت به نهاد پادشاهی یا جمهوری، اهمیت این اصول در آن است که بر پایه حقوق شهروندی و حاکمیت ملی استوارند و میکوشند از تکرار همان خطایی جلوگیری کنند که در سال ۱۳۵۷ رخ داد؛ یعنی ائتلاف بر سر نفی یک حکومت بدون توافق روشن بر سر آینده.
شاید مهمترین درس تاریخ معاصر ایران همین باشد. کشورها تنها با اعتراض یا مخالفت ساخته نمیشوند. آنچه آینده ملتها را رقم میزند، توانایی آنان در توافق بر سر اصول مشترک ملی، پذیرش مسئولیت تاریخی و ساختن چشماندازی روشن برای فرداست.
ایرانِ امروز، پس از دههها تجربه انقلاب، استبداد دینی، بحران اقتصادی و انزوای بینالمللی، بیش از هر زمان دیگری به چنین بلوغی نیاز دارد. اگر نسل جوان بتواند از تجربههای تلخ گذشته درس بگیرد، اشتباهات پیشینیان را تکرار نکند و بر محور دموکراسی، سکولاریسم، حقوق بشر، توسعه، تمامیت ارضی و منافع ملی به تفاهم برسد، شاید برای نخستین بار در تاریخ معاصر، امکان آن فراهم شود که ایران نه از مسیر نفرت و انتقام، بلکه از مسیر آگاهی، همبستگی ملی و مسئولیتپذیری سیاسی، آیندهای آزادتر، آبادتر و شایستهتر برای همه ایرانیان بسازد.
اول ژوئن ۲۰۲۶
منبع:پژواک ایران