از مارکسیسم تا «اسلام انقلابی»
تأثیر حزب توده ایران و فرهنگ چپ بر شکلگیری گفتمان سازمانی «سازمان مجاهدین خلق ایران»
هوشنگ رشدیه
پدیدهٔ «اسلام انقلابی» در ایران، صرفاً محصول سنت مذهبی شیعه نبود؛ بلکه حاصل پیوند پیچیدهای میان ادبیات مذهبی، فرهنگ سیاسی چپ و فضای ضدامپریالیستی دهههای ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ بود. در این میان، نقش غیرمستقیم اما عمیق حزب توده ایران و فرهنگ سیاسی برآمده از آن، در شکلگیری ذهنیت جریانهایی مانند سازمان مجاهدین خلق ایران اهمیت ویژهای دارد.
اگرچه مجاهدین خلق بعدها خود را نیرویی «اسلامی» معرفی کردند و حتی در مقاطعی با نیروهای مارکسیست وارد تضاد شدند، اما از نظر ساختار ذهنی، زبان سیاسی، نگاه به قدرت و مفهوم مبارزه، عمیقاً تحت تأثیر فرهنگ چپ رادیکال زمانهٔ خود بودند؛ فرهنگی که حزب توده یکی از مهمترین حاملان آن در ایران بود.
حزب توده؛ فقط یک حزب نبود، یک فرهنگ سیاسی بود
تأثیر حزب توده را نباید فقط در چارچوب فعالیت تشکیلاتی آن فهمید. حتی پس از تضعیف سازمانی حزب، فرهنگ سیاسیای که این جریان وارد فضای روشنفکری ایران کرد، همچنان زنده ماند. مفاهیمی مانند:
- مبارزهٔ ضدامپریالیستی،
- نگاه طبقاتی به جامعه،
- ستایش انقلاب،
- نفرت از بورژوازی،
- اصالت مبارزهٔ قهرآمیز،
- مرکزیت سازمان آهنین،
- و تقدیس «پیشاهنگ انقلابی»
بهتدریج وارد ادبیات بخش بزرگی از نسل جوان معترض ایران شد.
این فرهنگ، حتی بر نیروهایی که مذهبی بودند نیز اثر گذاشت. به همین دلیل، بسیاری از مفاهیم مارکسیستی، با واژگان اسلامی بازتولید شدند.
تولد «اسلام انقلابی»
در دههٔ ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، بخشی از جوانان مذهبی احساس میکردند اسلام سنتی توان پاسخگویی به فضای انقلابی جهان را ندارد. در آن دوران:
- انقلاب کوبا،
- جنبشهای چریکی آمریکای لاتین،
- جنگ ویتنام،
- مبارزات فلسطینی،
- و ادبیات مارکسیستی ضدسرمایهداری
بر فضای روشنفکری جهان سوم سایه انداخته بود.
در چنین فضایی، جریانهایی مانند مجاهدین خلق کوشیدند اسلام را با الگوی سازمان انقلابی مارکسیستی ترکیب کنند. نتیجه، چیزی شد که بعدها «اسلام انقلابی» نام گرفت:
اسلامی که دیگر صرفاً دین نبود، بلکه ایدئولوژی مبارزه، انقلاب و تصرف قدرت تلقی میشد.
شباهتهای عمیق مجاهدین و فرهنگ تودهای
هرچند مجاهدین خلق خود را مخالف مارکسیسم «ماتریالیستی» معرفی میکردند، اما ساختار فکری آنان شباهتهای جدی با فرهنگ سیاسی چپ داشت:
۱. نگاه مطلقگرایانه به حقیقت
هم حزب توده و هم مجاهدین، خود را حامل «حقیقت تاریخی» میدانستند. در این نگاه:
- سازمان، آگاهترین نیروی جامعه است،
- تودهٔ مردم نیازمند هدایتاند،
- و مخالفان یا «خائن» هستند یا «منحرف».
این ذهنیت، بعدها در مفهوم «رهبری عقیدتی» در سازمان مجاهدین به اوج رسید.
۲. تقدیس سازمان
در فرهنگ تودهای، حزب فراتر از افراد قرار میگرفت. فرد باید در حزب حل میشد.
همین منطق بعدها در سازمان مجاهدین با شدت بیشتری بازتولید شد:
- نفی فردیت،
- اطاعت تشکیلاتی،
- و تقدم سازمان بر انسان.
۳. خشونت بهعنوان ابزار مشروع تاریخ
یکی از میراثهای مهم فرهنگ چپ رادیکال در ایران، تقدیس خشونت انقلابی بود. در این نگاه، خشونت نه یک فاجعه، بلکه «ضرورت تاریخ» تلقی میشد.
مجاهدین نیز همین منطق را با ادبیات مذهبی بازسازی کردند:
- شهادت،
- فدا،
- خون،
- و جنگ مسلحانه
به مفاهیمی مقدس تبدیل شدند.
تأثیر ادبیات چپ بر زبان مذهبی
یکی از مهمترین آثار فرهنگ تودهای، تغییر زبان بخشهایی از نیروهای مذهبی بود. واژگانی مانند:
- خلق،
- امپریالیسم،
- ارتجاع،
- استثمار،
- تودهها،
- مبارزهٔ انقلابی،
- جامعهٔ بیطبقه
از ادبیات مارکسیستی وارد فضای مذهبی شدند.
چرا این ترکیب خطرناک شد؟
مشکل اصلی فقط «اسلامی بودن» یا «چپ بودن» نبود؛ بلکه ترکیب سه عنصر خطرناک بود:
- ایدئولوژی مطلقگرا،
- رهبری کاریزماتیک،
- و مشروعیتبخشی به خشونت.
وقتی این سه عنصر در کنار هم قرار گرفتند، نتیجه ساختارهایی شد که:
- حقیقت را انحصاری میفهمیدند،
- مخالف را تحمل نمیکردند،
- و قدرت را نه ابزار، بلکه حقیقت مقدس تلقی میکردند.
از همینجا بود که هم بخشی از اسلامگرایی انقلابی و هم بخشی از چپ رادیکال ایران، در نهایت به ساختارهای اقتدارگرا نزدیک شدند.
از «پیشاهنگ خلق» تا «رهبری عقیدتی»
شاید مهمترین میراث فرهنگ تودهای در سازمان مجاهدین، مفهوم «پیشاهنگ» بود؛ این ایده که گروهی کوچک و آگاه، حق دارد بهجای مردم تصمیم بگیرد.
در حزب توده، این نقش را «حزب پیشتاز» بازی میکرد.
در مجاهدین خلق، این مفهوم بهتدریج به «رهبری عقیدتی» تبدیل شد.
تفاوت فقط در زبان بود:
- آنجا «حزب» مقدس بود،
- اینجا «رهبر»
اما در هر دو، فرد مستقل و حق انتخاب آزاد مردم، در برابر «حقیقت سازمان» کمرنگ میشد.
نتیجهگیری
حزب توده ایران شاید مستقیماً خالق سازمان مجاهدین خلق ایران نبود، اما در شکلگیری فضایی نقش داشت که در آن:
- انقلاب تقدیس شد،
- خشونت مشروعیت یافت،
- سازمان بر فرد مقدم گردید،
- و حقیقت، انحصاری فهمیده شد.
مجاهدین خلق این فرهنگ را با ادبیات مذهبی ترکیب کردند و «اسلام انقلابی» را ساختند؛ جریانی که میخواست همزمان:
- اسلامی باشد،
- مارکسیستی بیندیشد،
- چریکی عمل کند،
- و جامعه را از بالا هدایت نماید.
پس از تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران در سال ۱۳۴۴، در چنین فضایی، بنیانگذاران سازمان به این نتیجه رسیده بودند که برای جذب نسل مذهبیِ دانشگاهی و در عین حال رقابت با نفوذ گستردهٔ مارکسیسم و فرهنگ چپ، باید نوعی «ایدئولوژی علمیِ اسلامی» تولید کنند؛ ایدئولوژیای که هم رنگ و بوی دینی داشته باشد و هم بتواند پاسخگوی عطش انقلابی نسل جوان آن دوران باشد. به همین دلیل، حدود شش سال نخست حیات سازمان عمدتاً صرف تدوین دستگاه ایدئولوژیک آن شد؛ دورهای که بعدها در ادبیات درونی سازمان به مرحلهٔ «کار ایدئولوژیک» معروف شد.
در این دوره، سازمان تحت تاثیر فضای چپ، به مطالعهٔ گزینشی قرآن، نهجالبلاغه، تاریخ صدر اسلام و برخی متون اسلامی پرداخت، اما نوع مواجهه با این منابع، بیش از آنکه تفسیری علمی-تاریخی و واقعی باشد، نگاهی سیاسی–انقلابی و تا حد زیادی متأثر از ادبیات مارکسیستی و فرهنگ حزب توده داشت. در واقع، سازمان از پیش به بسیاری از نتایج ایدئولوژیک رسیده بود و سپس میکوشید برای آنها پشتوانهٔ اسلامی پیدا کند.
به همین دلیل، تمرکز اصلی مطالعات آنان بر آیاتی قرار گرفت که قابلیت تفسیر انقلابی، مبارزاتی و ضدطبقاتی داشتند. برای نمونه، سورههایی مانند:
- سورهٔ محمد،
- سورهٔ انفال،
- سورهٔ توبه،
- سورهٔ صف،
- سورهٔ حدید،
- سورهٔ قصص،
- و سورهٔ ناس و فلق با تفسیر اجتماعی–سیاسی،
بیش از دیگر بخشهای قرآن مورد توجه قرار میگرفتند؛ زیرا میشد از آنها مفاهیمی مانند:
- نبرد حق و باطل،
- مبارزه با طاغوت،
- جهاد،
- هجرت،
- جامعهٔ توحیدی،
- نفی استثمار،
- و ضرورت قیام انقلابی
را استخراج کرد.
همچنین در نهجالبلاغه، تمرکز سازمان عمدتاً بر خطبههایی بود که امکان ارائهٔ تصویری «عدالتخواه» و «انقلابی» از علی بن ابیطالب را فراهم میکرد؛ بهویژه خطبههایی دربارهٔ:
- مبارزه با زراندوزی،
- نکوهش اشرافیت،
- دفاع از محرومان،
- عدالت اقتصادی،
- و تقبیح حاکمان فاسد.
در این خوانش، علی بیش از آنکه شخصیتی مذهبی باشد، به چهرهای شبیه یک رهبر انقلابی ضدطبقات تبدیل میشد.
اما نکتهٔ مهم آن است که این مطالعات، کاملاً انتخابی و جهتدار بودند.
آیات و روایاتی برجسته میشدند که قابلیت بسیج سیاسی و مشروعیتبخشی به مبارزهٔ قهرآمیز را داشتند.
از همینجا میتوان دید که سازمان عملاً در حال انجام نوعی «مارکسیستیسازیِ اسلام» بود؛ یعنی تلاش میکرد مفاهیم رایج در ادبیات چپ را با واژگان اسلامی بازتولید کند. برای مثال:
- «توحید» بهعنوان نفی طبقات تفسیر میشد،
- «شرک» معادل نظام طبقاتی و استثمار معرفی میگردید،
- «مستضعفین» به مفهوم انقلابیِ خلق نزدیک میشد،
- و «امت» عملاً جایگزین مفهوم تودهٔ انقلابی میگشت.
حتی ساختار تحلیل تاریخی سازمان نیز شباهت زیادی به دیالکتیک مارکسیستی داشت؛ با این تفاوت که بهجای ماتریالیسم تاریخی، از زبان دینی استفاده میشد. تاریخ بهصورت نبرد دائمی میان «نیروهای توحیدی» و «نیروهای ارتجاعی» تصویر میشد؛ نبردی که سرانجام باید به پیروزی نهایی جامعهٔ بیطبقهٔ توحیدی منتهی گردد.
در واقع، سازمان کوشید همان مفاهیمی را که حزب توده و جریانهای مارکسیستی با زبان «طبقه»، «خلق»، «امپریالیسم» و «انقلاب» بیان میکردند، این بار با واژگان قرآنی و شیعی بازسازی کند تا برای نسل مذهبی ایران قابل پذیرش شود.
این پروژه در کوتاهمدت موفق بود؛ زیرا توانست بخشی از جوانان مذهبیِ رادیکال را جذب کند. اما در بلندمدت، همین تلفیقِ ایدئولوژیک، بذر نوعی نگاه مطلقگرا را در سازمان کاشت؛ نگاهی که در آن:
- سازمان خود را تجسم حقیقت تاریخی میدانست،
- مبارزه تقدیس میشد،
- و رهبری به عنوان "انسان طراز مکتب" بهتدریج جایگزین تفکر مستقل میگردید.
به همین دلیل، بعدها وقتی سازمان از یک جریان سیاسی به ساختاری فرقهای تحول یافت، این دگردیسی کاملاً ناگهانی نبود؛ بلکه ریشههای آن را میشد در همان قرائت ایدئولوژیک و گزینشی نخستین سالهای شکلگیری سازمان نیز مشاهده کرد.
پس از شکستهای سنگین استراتژیک، بهویژه شکست عملیات فروغ جاویدان در سال ۱۳۶۷ و سپس سقوط صدام حسین و خروج تدریجی سازمان از عراق، بحران مشروعیت در درون سازمان مجاهدین خلق وارد مرحلهای عمیقتر شد. این بحران دیگر فقط یک شکست سیاسی یا نظامی نبود؛ بلکه موجودیت ایدئولوژیک رهبری سازمان را تهدید میکرد. زیرا بخش مهمی از مشروعیت مسعود رجوی بر این ادعا استوار شده بود که او دارای «تحلیل تاریخی برتر» و توانایی هدایت سازمان بهسوی پیروزی نهایی است. وقتی این وعدهها یکی پس از دیگری فرو ریختند، خطر اصلی برای رهبری، نه فقط ریزش نیرو، بلکه فروپاشی ایمان تشکیلاتی بود.
در چنین شرایطی، رجوی بار دیگر به همان الگویی بازگشت که بسیاری از جنبشهای ایدئولوژیک در لحظات بحران به آن پناه میبرند: پناه بردن به آیینهای احساسی، مناسک جمعی و تحریک عاطفهٔ مذهبی.
این مسئله از آن جهت قابل توجه است که سازمان مجاهدین در آغاز شکلگیری خود، میکوشید از اسلام سنتی و مناسک رایج شیعی فاصله بگیرد. بنیانگذاران اولیه، خود را حامل «اسلام انقلابی» معرفی میکردند و تلاش داشتند قرائتی مبارزاتی و ضدارتجاعی از دین ارائه دهند. حتی در سالهای نخست، بسیاری از مظاهر سنتی فرهنگ مذهبی شیعه ــ مانند سینهزنی، روضهخوانی سنتی یا عزاداریهای احساسی ــ از سوی جریانهای روشنفکر مذهبی و چپگرای اسلامی با دیدهٔ تحقیر نگریسته میشد و نشانهٔ «عقبماندگی مذهبی» تلقی میگردید.
اما پس از شکستهای استراتژیک، همان سازمانی که روزی مدعی «اسلام مترقی و علمی» بود، بهتدریج دوباره به همان عناصر سنتی و احساسی فرهنگ شیعی پناه برد؛ از مراسم گستردهٔ عاشورا و سینهزنی گرفته تا ادبیات مرثیه، فرهنگ مظلومیت و بازسازی عاطفی واقعهٔ کربلا.
علت این بازگشت را باید در نیاز ساختار فرقهای به حفظ انسجام روانی جستوجو کرد.
وقتی یک سازمان دیگر قادر نیست:
- پیروزی واقعی ارائه دهد،
- افق سیاسی روشنی ترسیم کند،
- یا مشروعیت خود را از موفقیت عینی بگیرد،
ناچار میشود مشروعیت را از «رنج»، «مظلومیت» و «فداکاری مقدس» استخراج کند.
و فرهنگ سنتی شیعه، بهویژه در روایت عاشورایی آن، دقیقاً یکی از قویترین الگوهای تاریخی برای تبدیل شکست به «حماسهٔ مقدس» است.
در این الگو:
- شکست نظامی میتواند پیروزی معنوی معرفی شود،
- قربانی شدن نشانهٔ حقانیت تلقی گردد،
- و تداوم رنج، خود به منبع هویت تبدیل شود.
رجوی پس از شکست عملیات فروغ جاویدان، بیش از هر زمان دیگری با بحران مشروعیت و خطر فروپاشی تشکیلات روبهرو شد. عملیاتی که قرار بود با شعار «امروز مهران، فردا تهران» به فتح چندروزهٔ تهران منتهی شود، در عمل به یکی از فاجعهبارترین شکستهای نظامی سازمان تبدیل شد. هزاران نفر کشته یا مجروح شدند و برای بسیاری از اعضا این پرسش جدی شکل گرفت که آیا رهبری در تحلیلها و وعدههایش در اساس دچار توهم و خطا نبوده است؟.
در چنین شرایطی، طبیعیترین انتظار، پاسخگویی سیاسی و بازنگری در استراتژی بود؛ اما رجوی مسیر دیگری را انتخاب کرد: تبدیل شکست به «امتحان ایدئولوژیک» و حرکت شتابان بهسوی فرقهسازی کامل سازمان.
از همین نقطه، مرحلهٔ تازهای از «انقلاب ایدئولوژیک» آغاز شد؛ مرحلهای که دیگر صرفاً به ازدواج رجوی و مریم محدود نبود، بلکه مستقیماً به کنترل ذهن، احساسات، روابط شخصی و حیات خصوصی اعضا گسترش یافت. رجوی برای جلوگیری از شکلگیری هرگونه تفکر مستقل، دستور به طلاقهای جمعی و اجباری داد و اعلام کرد که هر نوع وابستگی عاطفی ــ از همسر و فرزند گرفته تا خانواده و عشق شخصی ــ مانعی در مسیر «رهایی» است.
در این روند، آنچه «بندهای انقلاب ایدئولوژیک» نامیده میشد، عملاً به سازوکاری برای شکستن شخصیت مستقل افراد تبدیل گردید. اعضا مجبور بودند در نشستهای موسوم به «عملیات جاری» و «غسل هفتگی»، کوچکترین افکار، احساسات و تردیدهای خود را اعتراف کنند و وفاداری مطلق خویش را به رهبری نشان دهند. بهتدریج، سازمان از یک تشکیلات سیاسی به ساختاری تبدیل شد که نهتنها رفتار سیاسی، بلکه ذهن، عواطف، روابط انسانی و حتی تخیلات افراد را نیز زیر کنترل ایدئولوژیک قرار میداد.
در نتیجه، بهجای پاسخگویی دربارهٔ چرایی آن شکست خونین، نوعی فرهنگ سوگواری دائمی و تقدیس رنج ساخته شد؛ فرهنگی که در آن کشتهشدگان «شهدای راه رهایی» نام گرفتند، رنج و فداکاری اعضا تقدیس شد، اشک و عزاداری جای تحلیل سیاسی را گرفت و هرگونه پرسش دربارهٔ مسئولیت رهبری، به «خیانت به خون شهدا» تعبیر گردید.
از منظر روانکاوانه، این همان نقطهای بود که رجوی برای حفظ اقتدار خود، شکست نظامی را به ابزار استحکام رهبری فرقهای تبدیل کرد. زیرا در ساختارهای فرقهای، رهبر هرگز نباید مسئول شکست شناخته شود؛ برعکس، این اعضا هستند که متهم میشوند «ایمان کافی»، «فدای کافی» یا «اطاعت کامل» نداشتهاند.
به این ترتیب، شکست فروغ جاویدان نه به اصلاح استراتژی، بلکه به تعمیق فرقهگرایی، حذف فردیت، نابودی خانواده و تقدیس هرچه بیشتر رهبری انجامید؛ روندی که بعدها یکی از مهمترین شاخصههای تبدیل سازمان از یک جریان سیاسی به یک ساختار تمامعیار فرقهای شناخته شد.
در این مسیر، رهبری سازمان بهگونهای آشکار از الگوهای تشکیلاتی و فرهنگ سیاسی برجایمانده از حزب توده و سنت استالینیستیِ حاکم بر آن بهره گرفت؛ فرهنگی که در آن «سازمان» فراتر از فرد قرار میگرفت، حقیقت در انحصار رهبری تعریف میشد، انتقاد بهعنوان انحراف ایدئولوژیک تلقی میگردید و اعضا موظف بودند در برابر تشکیلات به «اعتراف» و «خودانتقادی» دائمی بپردازند. نشستهای ایدئولوژیک، فشار جمعی، نفی استقلال فکری و تبدیل وفاداری تشکیلاتی به معیار اخلاق و حقیقت، یادآور همان الگوهایی بود که پیشتر در احزاب کمونیستی وابسته به بلوک شرق و بهویژه حزب توده تجربه شده بود؛ با این تفاوت که اینبار، آن ساختار اقتدارگرا با ادبیات مذهبی، فرهنگ عاشورایی و مفهوم «رهبری عقیدتی» درهم آمیخته شد و شکلی شدیدتر و عاطفیتر به خود گرفت.
در نتیجه، بهجای پاسخگویی سیاسی، سازمان بهسمت بازتولید نوعی فرهنگ سوگواری دائمی حرکت کرد؛ فرهنگی که در آن:
• کشتهشدگان «شهدای راه رهایی» شدند،
• رنج اعضا تقدیس شد،
• و اشک و عزاداری، جای تحلیل سیاسی را گرفت.
این بازگشت به آیینهای سنتی شیعی، در واقع نشانهٔ یک تناقض عمیق بود:
سازمانی که روزگاری خود را آلترناتیو «اسلام ارتجاعی» معرفی میکرد، در لحظهٔ بحران، دوباره به همان سازوکارهای عاطفی و قدسی فرهنگ سنتی پناه برد؛ زیرا این مناسک، ابزار قدرتمندی برای تعلیق عقل انتقادی و حفظ وفاداری جمعی هستند.
پس از خروج سازمان از عراق و از دست رفتن پادگان اشرف نیز این روند تشدید شد.
در چنین وضعیتی، مناسک مذهبی و فضای احساسی، بیش از پیش به ابزاری برای جلوگیری از فروپاشی تشکیلات تبدیل شدند.
از منظر روانکاوانه، این بازگشت را میتوان نوعی «عقبگرد ایدئولوژیک در شرایط بحران» دانست؛ وضعیتی که در آن، یک ساختار شکستخورده برای بقا، به لایههای عاطفی و اسطورهای پناه میبرد. به همین دلیل، هرچه سازمان بیشتر از واقعیت اجتماعی ایران فاصله گرفت، وابستگیاش به نمادهای مذهبی، سوگواری و بازتولید احساس مظلومیت نیز بیشتر شد.
در حقیقت، رجوی بهخوبی میدانست که در فضای عقلانی و آزاد سیاسی، بسیاری از پرسشها بیپاسخ میمانند:
- · چرا آن همه قربانی داده شد؟
- · چرا استراتژیها شکست خوردند؟
- · چرا رهبری هرگز مسئولیت نپذیرفت؟
- · و چرا «رهبری عقیدتی» همیشه از نقد مصون ماند؟
اما مناسک عاطفی و فضای قدسی، دقیقاً کارکردشان جلوگیری از شکلگیری همین پرسشهاست.
به همین دلیل، چرخش دوبارهٔ سازمان بهسوی عناصر سنتی فرهنگ شیعی را نباید صرفاً یک تغییر مذهبی دانست؛ بلکه باید آن را بخشی از سازوکار بقای یک ساختار فرقهای فهمید که پس از فروریختن مشروعیت سیاسی و نظامی، ناچار شد مشروعیت خود را از احساسات مذهبی، فرهنگ شهادت و بازتولید دائمی مظلومیت استخراج کند.
و سرانجامشاید مهمترین درس این تجربه برای نسل جوان ایران آن باشد که:
هیچ آرمان آزادیخواهانهای، اگر نقدپذیری، حق انتخاب و کرامت فردی را قربانی کند، مصون از سقوط به اقتدارگرایی نخواهد بود؛ حتی اگر در آغاز، با نام آزادی و رهایی آغاز شده باشد.
هوشنگ رشدیه
بیست و دوم می ۲۰۲۶
منبع:پژواک ایران