PEZHVAKEIRAN.COM «هر چه حیدرخان [عمواوغلی] بگوید همان است!» (ستارخان)
 

«هر چه حیدرخان [عمواوغلی] بگوید همان است!» (ستارخان)
محمد مهدی جعفری

«هرچه حیدرخان بگوید»! این را ستارخان در باره حیدرخان عمواوغلی می گوید. من نیز پس از حرص خوردن های فراوان از خشم ها و ناگذشت ها ی هموطنان، از -به گمان من- این متصرفاتِ انسانیِ کمالگرایی و توتالیتاریسمی ناخواسته و بدآزار، با دیدن مقالات حنیف حیدرنژاد،حس کرده ام که همه ی باصطلاح منویات نظرم را ایشان بدرستی و سلامت و حوصله بیان کرده اند و پیشنهاد می کنم همه ی دست اندرکاران سیاستِ فعال، بویژه در امروزِ زخم خورده ی ایران از شمشیرِ دیماهِ خونینِ خامنه ای، مد نظر قرار دهند. جدیدترین نوشته اش از قضا خطاب به آدمهای مشکوک در حدود و حوالیِ پهلوی ست که اینهمه غضب و خشم در جامعه ای که بی اندازه آسیب دیده است نپراکنند؛ نوشته ای همچون باقی وصایای متواضعانه و میهن دوستانه اش در «پژواک ایران» و با این عنوان گویا و هشداردهنده: «فراخوان مرگ در خیابان‌های لندن؛ هوادارانی که به رضا پهلوی آسیب می‌رسانند» https://pezhvakeiran.com/maghaleh-125345.html

 

و اما پس از نوشته شدنِ چند خطی که خواهد آمد، با بی میلی، روی "کارِ" اکثریت  که جلوی چشمم سبز شد نیز "کلیک" کردم. ناگهان مطلبی به چشمم خورد که از تبارِ این جریان نبود: هم بسیار زیبا نوشته شده و هم فوق العاده دقیق و دردشناس بود. خودتان ببینید- از کسی که نمی شناسم اما نامش به گوشم آشناست: مهرداد خامنه ای (او در کار اکثریت چه می کند؟! امیدوارم وحی ای باشد که "روحِ" یک مارکسِ شرافتمند برای برگرداندنِ این گروهِ اسیر در تیولِ فرخ خان نگهدار از چنگالِ او فرستاده باشد؛ "چنگال" را اولین بار است که درباره اش، و هر سیاسی مرد دیگری در اپوزیسیون می نویسم: پس از به قتل رساندن شهیدان دیماه خونین مان بدستِ خودِ این شهیدان؛ قتلِ جوانانی بدست خودِ این جوانانِ بسیار خودآگاه قرن بیست و یکمی، تاکتیسین، درس خوانده، هدایت گرِ حتی رهبران خود و خود، از ابوابجمعیِ الیتِ این ملک که از نظر فرخ خانِ ستایشگرِ همیشه ی خمینی و خامنه ای، گویا فریبِ تنها چهره ی دمکرات حاضر در صحنه با سرمایه اجتماعی موثر را خورده اند و به این ترتیب، او آنها را بی لرزش حتی پلکی، جای جلادشان بر صندلی اتهام نشانده است، به همین سادگی با وجدانی که نشانی از آن ندارم که کبود شده است یا همچنان اثری از انبوهِ هزارها هزار خون جوان رونده بر خیابانِ ایران ندیده است.)

مهرداد خامنه ای اما چنین می نویسد:

«در لحظه‌ای که خیابان، بدن، زندگی روزمره و خشم انباشته‌شده بدل به میدان اصلی سیاست شده‌اند، بخش بزرگی از چپ هنوز مشغول نزاع‌های درون‌گفتمانی است. نزاع‌هایی که نه رژیم را تضعیف می‌کنند، نه امید تولید می‌کنند و نه حتی دشمن را گیج می‌کنند.

چپ ایرانی امروز نه اپوزیسیون است، نه آلترناتیو، بلکه تفسیری دیرهنگام از رویدادهایی است که بدون او رخ می‌دهند. این جایگاه، جایگاه شکست نیست؛ جایگاه بی‌ربطی است و بی‌ربطی خطرناک‌تر از شکست است، چون نامرئی است.

یکی از مخرب‌ترین عادت‌های چپ ایران، وسواس به «خلوص» است. گویی سیاست میدان اعتراف است و نه میدان زورآزمایی. نتیجه روشن است: چپی که نمی‌تواند ائتلاف کند، چپی که از هر نزدیکی تاکتیکی می‌ترسد، چپی که بیشتر از سرکوب از «آلودگی» می‌هراسد.

اما سیاست همیشه و به‌ویژه در شرایط فروپاشی، آلوده است. کسی که این را نمی‌فهمد با سیاست کاری ندارد، بلکه داوری اخلاقی می‌کند، آن‌هم از بیرون میدان.
اگر چپ نتواند با نیروهای ناهمگون، نابرابر و حتی مسئله‌دار وارد کنش مشترک شود، بهتر است صادقانه اعلام کند که به سیاست علاقه‌ای ندارد.» (تاکیدات از منبع؛ https://kar-online.com/111638/)

 

در این میان جرثومه ای فاسدشده از دیرماندگی در درون رژیم تبهکار اسلامی بنام احمد زیدآبادی، نگرانِ افسردگی «زنها و بچه های ما در اثر فحش و دشنام ناموسی» شده است که این روزها و بقول ایشان  (با گفتن از 3000 و 6000 وُ... و نمی گوید به روایاتی تا 9000 و الی تا 36500 نفر و بلکه حتی بیشتر، و به تناسبِ همین رقم کشتگان، شاید صدها هزار مجروحِ محتمل و شبیه اینها) بخاطر کارهای «آن طرفی ها» بوجود آمده و نه از فرمان آتش به اختیارِ ولی فقیهی که معلوم شده او -زیدآبادی- را نیز لایق کارت سفید اینترنت دانسته تا او و چون ایشان مطلقا" اسمی از شهیدان نبرد. شرمِ قلم تنها از «آتشی» برخاسته که «در  آنطرف» پدیدار شده و به ایشان رسیده است می گوید و دیگر هیچ. البته هستند خشم آفرینانی در این سو نیز که علیرغم موارد معدودشان اما و البته که در جای خود بسیار هم زیانبخش اند و اولین ضررکننده اش کسی نیست جز رضا پهلوی که صدای خودش اساسا" «اوکتاوِ» خشم و بیزاری ندارد و جز عطرِ دعوت از سخنانش برنمی خیزد اما برخی هوادارانش از هیزم نداشته چیزی می سازند که این آقا آتش می نامد، آتشِ کلماتی که در صورت در دسترس بودنِ سلاحی بتدریج و قسما" شاید ضروری برای دفاع از اجتماعات مردم معترض در دستِ جریانات منظم و کنترل شده و «صاحب مرجعِ» پارتیزانی، و اینبار «به امید خدا» سازمان داده شده حتی اگر بوسیله اسرائیل دمکراتیک (و نه دیگر جبهه ی باصطلاح دمکراتیک آزادیبخش ژرژ حبش و الفتحِ عرفات) می تواند کشته ها نیز ببار آورد و نیز بی نظمی هایی را که زیدآبادی از آن بنام خلا قدرت یاد می کند که امروز البته به وفور، همراه با تحقیر و تحمیل گرسنگی اسلامی به نفعِ غارت و اختلاس سیری ناپذیر حاکمان و با قمه های نیابتی ها به رخ کشیده می شود اما امنیتی که باید از قدرت مقدس مورد نظر ایشان حاصل شود، هیچ در اختیار مردم نیست.

آقای زیدآبادی با شکایت از دست مردم خشمگینی که با چند فحش، دلشان بابت از دست رفتنِ سبعانه ی فرزندانشان، کمی شاید آرام بگیرد سریعا" و تا حدودی نیز بحق از سیرِ جامعه به سمت بی دولتی می گوید. او اما نمی گوید سنگین تر از این چند فحش و دشنام مرسوم بویژه در دهها سال زندان و قضائیه ی باصطلاح قانونی جمهوری اسلامی و نیز بصورت «سرگرمی ترین» نوعِ «تفریحِ» مداحان -که ضبط نیز کرده اند و حتی باصطلاح ناموس علی را نیز دم چوبهاشان گرفته اند (شوخی های ضبط شده حدادیان در جمع مداحان)قتل عام سنگینِ  36000 دختر و پسر جوان و آرزومند، و حتی کودکانی خردسال و  احتمالا" «حادثه آفرین؟!» بوده است. روندِ معمولِ حوادث که با نمونه های پلیس آبدانان با دست تکان دادنهایشان بسوی مردم و بوسه های جوابیه ی مردم به سمت آنان دیده ایم می رفت تا طومار رژیم را بزودی و با اولین امکان رهبری ای که در جایگاه قاطع رضا پهلوی، و متاثر از گِله مندیهای مردم از موسوی با عنوان بازنشسته کردن از روی بی تجربگیِ 3میلیون آدم بعدا" حتی جریمه و سرکوب شده- در هم بپیچد، گروههای نیابتی رژیم و بخش سپاه قدسی سپاه با تمرین کشتارشان در سوریه دست به ایجاد آشویتس آبان زدند کاری که تنها اسرائیل باید بابت بی عملی در برابرِ آن علیرغم قول داده شده به مردم ما پاسخ بدهد: اسرائیل نه تنها مانع این سطح از سرکوب و کشتاری نشد که نشان داد از عهده اش برمی آمد (اگر تنها بقول  ایرج مصداقی به «نوک دماغش» و احتیاطهای تنگ نظرانه بابت احتمال خسارات محدود به خود نگاه نمی کرد)، همانگونه که -اگرچه «بی هوا» و آرزومندانه- از عهده ی از جا کندنِ  درِ زندان اوین برآمد، بلکه علاوه بر حفاظت نکردن از مردم شجاع ما، با بیکار کردن و فراری دادنِ نیابتی ها از سوریه و لبنان و عراق، آنها را یکجا بر سر مردم ما آوار نیز کرد: آنها هم خود به سبعانه ترین وضع کشتار کردند و با قمه رگ زدند و تیرهای خلاص شلیک کردند - که زیدآبادی ها از این موارد ظاهرا" چندان آزار روانی ای ندیدند اما از سخن گفتن از آن و یا از پخشِ توام با هشدارِ تصویرهای جنایت روانشان درهم ریخت- و هم با کنترل  ماموران ایرانی، آنان را نیز، بر خلاف روزهای پیشتر، وادار به شلیک کردن -نه به هوا که معمولا" انجام می دادند- به مردم در مقابل خود کردند و نیز به بخشی مردد از بسیجیان و سپاهیان دودل-و خود چون مردم این روزگار، دچار فقر اما شاید گاه در هوس جویدن چند لقمه نان پیدا یا ناپیدای شرایط روبه قحطی ایجادشده با غارت و اختلاس مافیای اسلامی- روحیه ی کشتن دادند تا با دوپینگِ مواد و نیز دوپینگ بازیافته ی ایدئولوژی ضعیف و کم رمق شده، دست به جنایت بیش از ظرفیت خود بزنند: بزرگتر از جنایتی که اینان در حق مردم کردند جنایتی بود که خامنه ای در حق این توده ی شُل مذهب فعلی اما عادت کرده به حرص و آز قدیمی، و به پول سیاه خونین مرتکب شد: آنچنان دست این جماعت و بویژه بسیجی های کم سن و سال ترِ مغزشسته را به خون آغشته کرد که دیگر نتوانند از خامنه ای – و دستکم بخاطر دفاع از خودشان- جدا شوند بلکه بعکس، تا آخرین گلوله برای او یا به همراه او با مردمی بجنگند که دست شان را به خون شان رنگین کردند. این منشا آن خلا قدرت که نه، خلا قانونی ست که از پیش نیز بوده اما در نقاب حجاب اسلامیزاسیون، پنهان نگاه داشته می شده اما امروز این خلا قانون، رسمی پسندیده ی رژیم نیز شده است حتی تا جایی که زیدآبادیِ شرفِ قلم باخته به قدرت، با صدایی آرام، از هوای نم نم باران در این رگبار خون بگوید که مرا نیز می ترساند اما ترسناک تر از این، رگبار خدای خون، خامنه ایِ جمهوری اسلامی ست که نه فقط پاسداران عمدتا" سپاه قدسی اش را به خون آلود تا وفادار بمانند بلکه فرصت طلبان و دولتیان بالنسبه عمل گرا مانند لاریجانی و پزشکیان را نیز با خود در خون مردم ایران غوطه ور کرد تا با او و خانواده ی بی عرضه ای که از پس خنثی کردنِ چنین پدر جلادی برنمی آید بلکه قدم در راه او نیز می گذارد تا با او به جهنم تاریخ برود غرق شوند بجای آنکه حداقل به شیوه ی ونزوئلا، میانجی انتقالِ مفروضِ ایران از جمهوری ننگین به سوی انتخاباتی ناگزیر از تدارک آن و سپس کنار رفتن از قدرت و رو در رو شدن با قضاوت مردم و «خرید عفوِ» آنان و از اینراه ها کاستن از لیبیایی شدنِ سرنوشتِ ایران شوند که دستکم تا قبل از آشویتسِ دی ماهِ خونین خامنه ای، با کمترین شانسِ وقوع همراه بود؛ انتخاباتی مفروض و محتمل بویژه بواسطه ی فشار جهانی امروز به پیشاهنگی اروپای همیشه محافظه کار اما دیگر عصیان کرده بر رژیم گروگانگیرِ اروپاییان، رزیم شریک تجاوز روسیه به اوکراین تا از اینراههای بناگزیری، از احتمال تغییر شیفت جامعه ای چنین پخته و تحصیل کرده-حتی اگر به اجبار اما بهررو سودمند-، جامعه ای سیاسی و پیشرو و آگاه به ورطه ی بی قانونی و خلا قدرت قانونمند بکاهند. خامنه ای با «هوش سیاه» و وجدان کثیفش، همه ی اطراف و اکناف جامعه ی ایران را درگیر بلاهت جنایت آلود خود کرد که مگر با هنر و حوصله و بزرگواری مردم ایران، با اتحاد تعقلی ترین گروهها و اقشار اجتماعی و سیاسی ایران حتی اگر ما خود به سلیقه نپسندیم و با آرمانهای دوردست شان با نامهای گوناگونِ فدرالیسم، کمونیسم، جامعه ی عدل توحیدی، و خوب و بدهای قابل تحمل دیگر بویژه که تا دوردستها، حالت رویا دارد تا نقشه ی اجرا، بویژه با امکان بزرگِ رهبری شخصیتی اعتمادانگیز و متین چون پهلوی با «کمترین اوکتاو خشم در صدای او» بتوانیم آنرا دور بزنیم ورنه هرچه ببافیم جز رویا، جز کمالگرایی دست نایافتنی (پرفکسیونیسم) و تمامیت خواهی دگراندیش آزار (توتالیتاریسم) در انتظار جامعه ی ما نخواهد بود و نیاز این ملک به رشته ی دیگری از فاجعه و تغییر و انقلاب در عصری که دیگر عصر انقلاب نیست عصرِ دست بدست شدنِ متناوبِ قدرت سیاسی، اجرایی، تقنینی و قضایی با رای های حزبی و ائتلافی و نیز از راه های بلندنظری و میانجی گری «ریش و گیس سفیدانه» است نه هیجانات رویایی ایدئولوژیک چه این ایدئولوژی نام زیبای پاتریوتیسم و ناسیونالیسم داشته باشد چه خیالپردازی کمونیسم و سوسیالیسم.

امروز البته که من نیز می ترسم اما می دانم خامنه ای کجا ایستاده - با کلماتی که به روشنی بر زبان می راند و با آنها شمشیر کشتار را صیقل می دهد- و نیز رضا پهلوی کجا؛ که نخستین بار در سیرِ جستجو و تحریرِ «قراردادهای اجتماعی» نانوشته ی «مردم با نخبگان» «متفق» یا «مرجعِ» منفردِ خود ("منفرد" به دلیل بی مبالاتی گروههای پرنخوت ملی و ملی-مذهبی و چپِ مدعو یا طرف پیشنهادِ رضا پهلوی علیرغم کارشکنی های گروههای فشار سلطنت طلب از نوع امیر طاهری ها و تقی زاده ها علیه او بدلیل همین پیشنهادها و حتی نام بردن از گروههایی چون حزب دمکرات کردستان و سازمان فدائیان خلق اکثریت یا حزب چپ امروز با تتمه ی اکثریتی بیرون مانده  از آن به سرکردگی نگهدار از جمله در یک مصاحبه ی نادر رفیعی با او در سال 1995!! و نشستن بعدی با حزب کومله ی عبدالله مهتدی... و در برابر: چپ روی های چپ سنتی و شبه سنتی یا باصطلاح انقلابی از پس تجزیه های ناشی از تاریخ گذشتگی!) جایگاهِ نخستِ نمایندگی مردم ضدرژیم یا 90درصد ایران که بخش اعظم آنان هوادار یا همگام با پهلوی دمکرات سوم اند، به شاهزاده اختصاص یافت، جایگاه اولی که تاریخ علیرغم خواست یا نخواستن ما به او داده که پس از کشتار سابقه دار رژیم در حق شخصیت های مرجع دیگر: بختیارها و فروهرها و قاسملوها و غلام کشاورزها و برومندها و الهی ها و کاظم رجوی ها و آهسته آهسته کشتنِ امیرانتظام ها و هر آنکس دیگری که از نظر رژیم، شانس اول یا دوم و سومِ در «محورِ» هر آلترناتیو ضدرژیمی را داشت ، بعنوان تنها امید مردم ایران با جان و دل هواخواهان متنوع خود حفاظت شده است.  و اگر میرحسین موسوی نیز خود را از شر تمثال منحوس بالاسرش، از امامِ جنایت رها کند چه بسا او نیز بعنوان موتلف-نه رقیبِ- جمهوریخواه مسلمانِ غیرایدئولوژیکِ  شاهزاده (یا در صورت مشکل کهولت، شخصیتی مانند مصطفی تاجزاده به نیابت و به تایید او در این وظیفه و جایگاه تاریخی) حتی اگر که از سرِ ناگزیری باشد، با قصد جذب بخشِ به تردید درغلتیده و سکولارشده ی بویژه نظامیانِ معتقد به برهه هایی از تاریثخ نحسِ رژیم، بویژه بویژه با عطف به بحران «به خون خلق آلودنِ جمعیتی از ایرانیان برای به جنگ کشاندن تا آخرین گلوله و نفس با مردم مخالف و خشمگین شده» (با فکر نحس و ضدملی و ضدانسانی خامنه ای و نوچه های پدرخوانده در مافیای اسلامی بنام حکومت جمهوری اسلامی ضدرژیم) با پذیرش رهبری شاهزاده در جنبش سراسری و ملی احیای ایران پذیرفته و جذب جنبش شود و حتی با او، نماینده ی مطلوبی نیز بویژه برای منزوی کردن بخش مخرب  آنچه که- اگر نه دیگر جنبش [تعطیل شده ی] چپ – اما دستکم بعنوان ذهنیت تنیده ی چپ در جامعه ی ایران شناخته می شود  نیز جذب این ائتلاف سه ضلعی یا بیشتر شوند تا هر چه بیشتر از جداسریهای ناشی از زخمهای عمیق رژیم بر پیکر جامعه پیشگیری شود. من این را نه بخاطر خود آن شخصیت چپ یا تفکر سوسیالیست یا سوسیال دمکراتیک چپ ایرانی یا بخاطر میرحسین موسوی یا تاجزاده بلکه برای گسترش قاعده ی آلترناتیو رژیم، جذب بحران زده های اجتماعی و اخیرا" بویژه روانی نزدیک به اندیشه ی انحطاط یافته ی حکومت اسلامی که به تنهایی تنها صدها هزار طلبه ی جوان و دون پایه و دهها هزار پاسدار و بسیجی و خانواده هایی از آنان را شامل می شود می گویم و نیز برای افزودنِ ملی و جهانی بیشتر بر [«صورت»] مشروعیت این آلترناتیو و چتری که باید جمعیت هر چه بیشتری را شامل شود و در حقیقت همه ی ایران را؛ از این جهت شاید زن بودن یکی از موتلفین یا جذب موتلفان دیگر نیز ضروری باشد: این تنوع از یکسو آزمونی سخت برای ناسیونال راستهای قشری سلطنت طلبی که به دوستان نادان و بلکه دشمنان دانا(؟) پهلوی و مانیفست او بدل شده اند در برابرشان خواهد نهاد و از دیگرسو، با دادن نقش بی تعارف صاحب رای نهایی بودن رهبر مدرن و دمکرات انقلاب ملی یا شیروخورشید یا ایرانی را تا زمان تشکیل دولت رسمی و نظام دائمی، از تفرقه های مرسوم و نقض غرض ائتلاف و اتحاد مردم خواهان آزادی، رفاه و پیشرفت و اعتبار ایران جلوگیری خواهد کرد. من البته شخصا" به موسوی نیز احترام می گذارم چرا که انسان وارسته و صادقی ست که در طی زمان و صادقانه تغییر و تکامل سیاسی اش طی شده است و ضعفهایی اگر دارد همانند ضعف ها و سابقه های کم و بیش مشابه اکثریت شرکت کنندگان در انقلاب 56-57 شامل دکتر بختیار است که سرانجام خود شاه را نه فقط بعنوان یکی از مسببان وقوع که نیز بعنوان ملحق شده به آن شامل می شده است. این انقلاب عملا" تا همین تاریخ پیام همدلی شاه فقید با مردم و تنها بر سر شعارهای آزادی و استقلال و عدالت شان-و یقینا" نه حکومت اسلامی خدعه ی خمینی- به نتیجه رسیده بوده اما هم او با فریفتن بازرگان با مقام نخست وزیری حکومت جانشین، راه را بر اجرای وعده های شاه و تکامل اینبار دمکراتیک ایرانِ رشدیابنده به همت او-بویژه تا مقطع بحران اقتصادی اجتماعی نیمه ی دهه ی پنجاه به بعد ازجمله به اعتراف هشداردهنده ی اسدالله علم مبنی بر قابل وقوع بودن یک انقلاب اجتماعیی و نیز به گواهی آثار و اسناد آن سالها- بسته و آنرا با همه ی قدرت سیاه یک تاریخ 1500ساله و باورهای خرافی شیعی مردم به قعر 22 بهمن افکند که در این جا نیز مهمترین بازوی اجرایی او، خود ارتش قدرتمند شاه بود که البته از هم گسیخته بود و توان سرکوب از آن سلب شده بود. این انقلاب یا «پدیده 57ی» برای کسانی که در پاییز 56 با برپایی ده شب فرهنگی نویسندگان و شاعران غالبا" چپگرای ایران در انستیتو گوته خواهان اجرای رفرم هایی بویژه حقوقی و سیاسی و بسیار بحق و دمکراتیک نظیر رفع سانسور از خلاقیت و تالیف خالقان آثار  ادبی و هنری و بتردیج و با لحنی آهسته تر خواست آزادی زندانیان سسیاسی -ابتدا البته با ذکر همکاران و بتدریج خواست آزادی زندانیان سیاسی به حبس افتاده تنها به دلیل عقاید سیاسی خود و یا محاکمه ی عادلانه ی زندانیان سیاسی رادیکال روندِ آنرا آغاز کردند بی آنکه قصد تبدیل خواستهای ساده ی رفرمیستی شان به یک انقلاب را با تن زدن شاه فقید از اجرای خواستهای بحق خود بعلت خوکردن با روش حکومتی متاسفانه فردی و بی توجهی به قانون اساسی مشروطیت معطوف به محدود و پاسخگو بودن حکومتگران و فاقد قدرت اجرایی بودن پادشاه در سر پرورده باشند. متاسفانه تنها غرور پادشاه و بی پاسخ گذاشتن خیرخواهی روشنفکران و فعالان سیاسی جامعه و در عوض گستردن بساط فعالیت روحانیون برای منزوی کردن جنبش چپ و دفع خطر کمونیسم، این جنبش دمکراتیک افتخارآمیز را به ورطه ی یک انقلاب مذهبی سیاه و البته ایده آلیستی ویژه ی دوران جنگ سرد انداخت که مقصران آن از این جا به بعد پس از مجرم اول و اصلی یعنی خمینی و روحانیون و جوانان و مردم غالبا" کم سواد و بیسواد هوادار او بویژه فقرای حواشی شهرهای بزرگ و سپس همه ی جامعه و ملت ایران به رهبری خود پادشاه بودند که حتی حاضر به سپردن موقت یا دائم اختیارات اصلاح شده طبق قانونش به نایب سلطنت شهبانوی ایران یا انتقال تدریجی اختیارات به ولیعهد با عنوان کردن واقعیت بیماری کشنده ی خود نشدند و ما با یک اشتباه جمعی اینک در جایی قرار داریم که داریم که اگر اینبار نیز بصورتی دسته جمعی و متحد و با همان عملگرایی پیروزی بخش 57 ، بلای اسلام سیاسی خونریز حاکم را چاره نکنیم باز هم ایران به ورطه های هولناک تری خواهد افتاد.

 نگارنده، انسان را با کمالگرایی مضر و مرسوم مان، به خودی و ناخودی قسمت و تجزیه نمی کنم و او را برای همه ی عمرش یکدست و بی حق اشتباه فرض نمی کنم و به همین دلیل ایده ی اتحاد و ائتلاف پهلوی را بشدت می ستایم که بویژه مانع گسترش آنارشیسم نظری بواسطه ی شعارهای متناقض هواداران و هوادارنماهای مشروطه سلطنتی خواهد شد و نیز ضمانتی برای نیفتادن به استبدادی که هم جامعه و هم خود شاهزاده را-که انسانی عاشق قدرت و جاه نیست بلکه هواخواه دمکراسی و حقوق بشر است- قربانی خود خواهد کرد و جا را برای دست یافتن دیکتاتورهای کوچک و بزرگ اما بنام شاهدوست آماده خواهد کرد. حب و بغض مان را بجای قوه ی عاقله ی سیاسی و پراگماتیک خود ننشانیم که تصمیم هایش جز ضرر برای خود و جامعه نخواهد آورد.

رضا پهلوی را بیش از همه، راستگرایانی که سیاست را همچون عهدی دینی برای پادشاهی یا برای اجرای خودکامگی های خود می بینند در کمین نشسته اند تا مخالفان نظری او. به قوت خطر اینان، خطرِ سایبریهای رژیم است که هم خود و هم بواسطه ی تحریکان این متعصبان راه را بر سیاست پهلوی و مانتیفست دمکراتیک و سکولار او پرسنگلاخ می سازند. اینها بدتر از هر دشمن دیگر ایرانی در کمین اش نشسته اند تا با به افراط کشاندن او منزوی اش سازند.من نه بخاطر میرحسین موسوی تقریبا" از کار افتاده یا همکاران و یاران او یا شخصیتهای چپ یا احزاب کم و بیش صاحب میزانی از نفوذ محلی یا در ذهنیت چپ سراسری، بلکه بخاطر مردم ایران، اینگونه آرزو می کنم که در میان همکاران او کسی چون «موسوی آدمی» باید باشد یا اگر او را دیگر نایی نمانده کسی چون تاج زاده با شهامتی که از خود نشان داده است و تعصبی که میان اشکال ظاهری حکمرانی یا کشورداری نیز ندارد تا توده ی اسلامگرای معنوی با کم و بیشی سابقه علیه خامنه ای، «مجبور» به رفتن به زیر لوای خون رنگ او نشوند بلکه زیر چتر امثال تاجزاده، شکل گرفتن ایرانی پلورال را به اتفاق جناحهای فکری دیگر ایران ممکن سازند که اگر دوایی برای خلا قدرت و دشمن خویی گروهی-قبیله ای باشد همین پلورالیسم و تاب آوردن سخن «غیرِ خودها» است: ایرانی برای همه ی ایرانیان. بدبختانه در سمت هواداران پهلوی نوعی کمالگرایی خطرناک مبی یینیم که گویی قدر هیچ درز و شکاف تنفسی را هم در پوشش مخالفت با اصلاح طلبی و اعتدال گرایی البته اینک سپری شده یا خصایصی دیگر را در انسانهایی جز خود و افراد گروه خود نمی دانند و اندک خاصیت اصلاح طلبانه را نیز به حساب نمرات دیگران نمی نویسند که تو گویی – دست کم تا پیش از دیماه خونین- تفاوتی بنیادین است میان رژیم ج.ا. با آپارتاید آفریقای جنوبی یا دیکتاتوری پینوشه که اولین بار او بود که همچون سرمشق خامنه ایِ دیماه، یک استادیوم از غیرنظامیان را به رگبار بست با این فرق کلان که او کشور خود را نیز ساخت اما خامنه ای شیره ی ایران را برای جیب خود و دزدانِ در پناه تروریسم خود مکیده است که چیزی نمانده نیمی از میهن ما در ته نشست طبیعی دفن شود و نیم دیگر در این اضمحلال روانی که بویژه از این دیماه همچون شمشیر داموکلس بر سر مملکت آویزان است. برای رضا پهلوی آنقدر نسخه نوشته می شود که هیچیک را خود او توصیه نکرده است. اگر براستی معتقد به مانیفست پهلوی هستید اجازه دهید او نیز کار خود را بکند و شما هم، به قول یک دلسوخته ی ایران حنیف حیدرنژاد، بجای رودررو ایستادن با مخالفان راست و دروغ دیگر جمهوری اسلامی، بجای خرج کردن از شاهزاده ی پهلوی، به مخالفان خود – به شیوه دهقانان اصفهانی نسبت به امام جمعه ی مرتجع شهر- پشت کنید نه آنکه بر سرشان سنگ ببارید؛ (چه بهتر که تمام مطالب ایشان را بخوانید: https://pezhvakeiran.com/maghaleh-125345.html) و اگر موتلفان شاهزاده را نمی پسندید بجای در بلندگو کردنِ اختلافهایتان با رضا پهلوی و ائتلافهای او -همانگونه که بر خلاف توصیه خود او، از او شاهنشاهِ پیش از موعد می سازید بجای آنکه ایده هایتان را بی سرو صدا به خودش منتقل کنید- این ایده هایتان را در فضای مسموم مجازی در خس و خاشاک بقیه غرق نسازید: پهلوی اگر نتواند «ذهنیت چپ» یا «ملی» و «مصدقی» و جز آن ها را با خود همراه کند -چپی که همچنان چپ مانده باشد نه آنها که از چپ بدرستی بریده و به پهلوی متین و مودب و دمکرات پیوسته باشند که بجای خود کار نیکی کرده اند و محترمند- یا از مجامع کردی، نیرویی برای ایران فراهم سازد تا طعمه ی بدخواهان ایران نشوند که از طعمه های خود نیز "بدتر"ند،  که این دشمنان امروز، از آنها البته که «جبهه ی» رقیب یا مخالف با پهلوی می سازند تا او، حتی اگر برای فردایش در ایران آزاد، از یک بازوی دیپلوماتیک، مثلا" در روابط با منطقه ی اقلیم بی بهره بماند و انرژی ها نیز همین امروز به نفع رژیم بسوزد و تلف شود. در هیچ کجایی نمی توان به صد در صدِ ایده های خود رسید. رضا پهلوی حتی باید بیش از آنکه با هواخواهانش سخن بگوید، حتی با مجاهدین اسیر در کمپ های استالینی رجوی، با کردها و بلوچها و آذربایجانی های مورد سوءاستفاده ی علی اف و اردوغان حرف بزند تا رهبرانشان را منزوی سازد نه آنکه وقتی رجوی، مجاهدها را دم دستش قرار می دهد هوادارانش نیز بر گردنهاشان تیغ فرود آورند. همین حکایت در مورد کردها نیز صادق است: اینان نباید فرصت می کردند تا توده ی خس و خاشاک شان را با هزارها نیروی بی پناه بیارایند؛ باید از دشمن  و بیگانه ی بدخواه، نیروی مورد طمع اش را پیشاپیش به غنیمت برد؛ ایران با ذهنیت های بسیاری باید اداره شود نه آنکه در کف هر کدامشان تیغ ویژه ی خودشان گذاشته شود تا به جنگ هم درآیند. در حالیکه غرب با همین رژیم تبهکار اینهمه سال ساخته و بلکه ترامپ همچنان بسازد، رضا پهلوی هم می تواند از عبدالله مهتدی یا مصطفی هجری -بویژه اکنون که از قوای میلیونی و مردمی اش باخبر شده و تن به تسلیم و همکاری می دهند- بهره بگیرد تا به بازیچه ی امثال اعتمادی ها و جوانمردی ها بدل نشوند. دستکم باید آنها را با پولمیک های مودبانه ی هواداران فهیم و صبور، و با گفتارهای مهرآمیز خود همچون «پدرخوانده»ی مهربان ایرانی ها، و برای همه ی ایرانیان-و نه با لحن و منویات تقی زاده های خشمگین و متعصب- جذب کند و، در صورت لجاجت رهبرانشان، آن رهبران را از توده ی طرفدار و خوکرده ی سالیان، منزوی و خلع سلاح سازد تا آن هواداران یا همکاران را جذب ائتلاف و تعامل با خود کند. جامعه ی ایران پر است از مهتدی ها و امثال او در نقاط مختلف ایران؛ او می تواند رای بیاورد و در مجلس محلی استانهای کردنشین یا هر جایی که اقامت کند- بفرض در خراسان با کردهایی که دارد و نیز ایرانیانی موافقش- صاحب کرسی شود. (بحث از مجلس محلی به شیوه کشورهای اروپایی غیرفدرال است – دستکم عجالتا" تا تصمیمی که مردم ایران بگیرند- کشورهایی که بویژه در شمال اروپا به شیوه ی معروف سوسیال دمکراتیک اداره می شوند و نه البته بر مبنای تجزیه ی قومی که بر اساس اتحاد شهروندان ساکن آن "ایالات و ولایات"؛ بگذار در دفترهای حزبی و اساسنامه هایشان آنان فدرالیست باشند یا سوسیالیست؛ مهم التزام شهروندان و احزاب تابعه ی قوانین ایران دمکراتیک به قانون اساسی مصوب آینده است؛ آرمانهای دوردستِ هر یک، هر چه که می خواهد، گو باشد: جمهوریخواه باشند در ایرانی که مشروطه ی سلطنتی ست؛ مشروطه خواه بمانند در جمهوری ایران دمکراتیک یا هر شکل و ظاهری که کشورداری آن بخود می گیرد گرچه که جمهوریت و مشروطیت از یک گوهر می آیند که بنایشان بر پاسخگویی دولت در یک دمکراسی سکولار است). توتالیتاریسم ما نمی تواند در پی گام برداشتن پیِ کمالگرایی بیمارمان -که کمالگرایی  خود بیماری سیاسی و اخلاقی ست چون بر ناممکن های انسانی پای می فشارد- تن به توتالیتاریسم نیز میدهد و همه ی ایران و همه ی مجالس و مواضع قدرت را برای سلیقه ی خود میخواهد. اما ایران را تنها مفاهمه و گذشت و بزرگی و بزرگواری ست که خواهد ساخت. من نیز ترجیح می دادم که در ولایات ایران بجای این چهره ها که گاه حتی رفقایشان را نیز کشته اند یا رفقا از اقوام اینان-؟- مسئله ای که بدبختانه پیچیده تر از آنست که من وشما بدون «دکترین» قاضیان و «رویه های قضایی» در غیاب قانون مجازات دقیانوسی اسلامی (مگر آن قوانین کیفری و مدنی باقیمانده از قدیم و قابل قبولِ پسین) و بر مبنای اصول پذیرفته توسط جامعه و قضات با «دانش حقوقی» (نه شرعیات مردودشده توسط میلیونها مردم) در روزگار انتقالی و بعدتر بی کمک قوانین و قضای برپاداشته مان قضاوتی درباره شان داشته باشیم که قبولِ همگان افتد و مبنایش نیز داشتن وکیل و هیئت منصفه باشد که قضات غیرآخوند ایران، بخوبی از عهده برمیآیند.  آنچه کم نداریم حقوقدان است که بسا مفصل تر از این مبتدیات به گوش شنیده یا خوانده ی سطحی ما، راهها را ترسیم کنند و عملکردها را از پیش برنامه ریزی کنند و پیشنهاد دهند. هیچ کشوری در خلا قانون -و تا قانون رسمی جاگزین شود- از اصول و قرارهای فیمابین جامعه و نخبگان بی بهره نمانده است که ما استثناء باشیم و از پیش بترسیم و بترسانندمان. عجالتا" تا آن هنگام همه تبرئه ایم و ناگزیر از پذیرفتن اکتورهای سیاسی ولایتی و سراسری، صنفی و سیاسی که در صحنه ی واقعی اند که اگر برکنار از آنها بمانیم به مخلِ روند سالم بدل می شوند و اسبابِ سالاری رژیم در تفرقه میان مخالفانش تنها حاصلی ست که در پی خواهد آمد. کمی صبوری و کمی خود را در جای دیگری فرض کردن شاید تعامل را آسان کند بی آنکه بخواهیم همواره با قلبهای گرم مان تصمیم بگیریم که در ایام فاجعه، مغزهای سرد بیشتر بکار می آیند در ایرانی که از همه سو، احساسا" مجروح بوده و امروز آماده ی گر گرفتن نیز شده است با جنایتی که فقیه خاورمیانه ای با خنجرِ هلال شیعی رقم زده است.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب محمد مهدی جعفری در سایت پژواک ایران 

*«هر چه حیدرخان [عمواوغلی] بگوید همان است!» (ستارخان)  [2026 Feb] 
* نه جمهوری، ایدئولوژی ست نه پادشاهی، دینِ عبورناپذیر  [2025 Dec] 
*مدیریت گذار با ائتلاف بزرگ مشتاقان [دمکراسی] برای نجات ایران بجای تجزیه آزادیخواهان به جمهوری این و مشروطه ی آن [2025 Feb] 
* دمکراسی و شفافیت و قضائیه ی سالم یگانه راه نجات و پایان هموطن کشی دائمی‎  [2024 Jun] 
* گل به خودی استاد طاهری به زیان پروژه ی نوسازی-بازسازیِ اینبار دمکراتیک پهلوی  [2024 May] 
* برای «اتحاد مدنی» بخاطر برباد نرفتنِ کاملِ «شیرازه ی مدنیت» کشور با عطف به طرح مبتکرانه آقای نوری علاء  [2024 Apr] 
*چپ و حزب توده: از فشردن دستِ «ردِ» آیت الله خمینی تا «رد»کردن دست همگراییِ «این» پهلوی   [2024 Feb] 
*ایرانیانی الگوی جهان و خود اما صاحب اینهمه فرصت سوخته؟  [2023 Aug] 
*سلطنت مقام همایونی بر همایون ها، یا سلطنتِ اساتید خوش لفظ «همایون»ی بر این «رضاشاه»؟  [2023 Aug] 
*نیاز چپ به جسارتِ شخصیتهای تاریخی خود در شکستن تابوها از خلیل ملکی تا کیانوری و گلسرخی  [2023 Jun]