طاقت بیار رفیق
مهدی اصلانی

لالا بوکون لای لای لای
لالا بوکون لای لای لای
بوخوس می جانه دیل زای جان
می کش تی گاواره
ماری تی ره بیداره
بوخوس می جانه دیل زای جان
لالا بوکون لای لای

هر روز صبح که کامپیوتر را روشن می‌کنی تا بالا آمدن ویندوز جانت هم به همراه‌ آن بالا می‌آید. مدام از این مونیتور خون شتک می‌زند بر صورت‌ات. از لیبی و سوریه و کنیا و لندن تا اوین و گوهردشت، "پُشتِ هم خطابه‌ی سایه‌ی مرگ" که سی و سه سال است روز‌مرگی‌های‌مان این‌گونه آغاز می‌شود. هر صدای دیروقت و نابه‌هنگامِ زنگِ تلفن، جان‌ضربه‌ای است که بر عصب آوار می‌شود که باز چه خبر شده؟ از بس تلفن زنگ خورده بود به ناچار روی صفحه‌ی فیس بوک‌اش نوشت: دخترم آناهیتا معمار‌زاده سکته مغزی کرده و دکتر‌ها گفته‌اند وی تا چندساعت دیگر ما را ترک می‌کند. جان‌مرده و رنگ‌پریده زنگ زدم ببینم خبرِ پریدنِ عطرِ گلک‌مان واقعی است یا نه؟ راست‌راستکی بود. هنوز الو نگفته، پای گوشی کودکی آغاز کرد و هق هقِ بغضِ تابستانی‌‌اش پرده‌در شد. نمی‌توانستم بگویم گریه نکن. اشک را سرِ بازایستادن نبود. گوشی را حواله‌ی ایرن داد و جان‌سوخته‌گی‌های بی‌پایان وی در فریادِ جان‌کاه‌اش به زبان مادری پژواک شد: "مهدی یولداش! سن دنه آناهیتا اولماسا من نینییم. کاش من اولمیام. هامی‌سی ییرمی بیر یاشی وار" (تو بگو من بدون آناهیتا چه کنم. کاش من نباشم. همش بیست و یک سال داشت) و یاد می‌کنم مادر را که در بروزِ بیانِ عاطفی‌اش به زبان مادری رجعت می‌کرد. دو سه باری مهمانِ آخنی‌ها و "ره‌آورد" بوده‌ام. اول بار یک دهه پیش هم‌راه با رضا مرزبان و قصه‌ی هنوز ناگشوده و ناگفته‌ی تابستان شصت و هفت. ایرن هنوز ویلچر‌نشین نشده و یک پای ثابت مراسم و آیین‌های بزرگ‌داشت شصت و هفت بود. هنوز هم هست و خاوران نگفته بغض می‌ترکاند. در همین سفر بود که آیدا و آناهیتا دو بالِ پروازِ زندگی محمود و ایرن که از حضورشان خانه معطر بود را دیدم. باقالا خورشتِ دست‌پختِ ایرن با پاچه‌باقالای تازه از رشت رسیده، اشبل ماهی، زیتون پرورده و جرعه‌ای ام‌الخبائث و ناخن‌درازی من و زخمه بر سه‌تار و شبی از شب‌های شب با رضا مرزبان و خانواده‌ی معمارنژاد. ای کاش! نمی‌دیدمش. آناهیتا یازده ساله بود و جخ امروز که همه‌ی رگ‌های حیاتش به زندگی قطع شده و دکتر‌ها گفته‌اند تمام. بیست و یک ساله است. نامِ محمودِ آخن و ایرن، نزدیک به دو دهه است که به مراسم‌ و آیین‌های بزرگداشت شصت و هفت در آخن سکه خورده است. شده حتا گاه با چند نفر این رسم و شمع، شعله‌ور داشته‌اند. در همین تلفن آخر که حکایت اشک و درد و آه بود گفت: به بچه‌ها گفته‌ام با وضعیتی که پیش آمده خودتان مراسم امسال را پیش ببرید. تلفن را که قطع کردم ناگفته‌هایم به محمود محصول این لحظه قلم و کاغذ شد. محمود به زندگی بگو که رسم‌مان این نبود، عجوزه رسم مان این نبود. آخر جمجمه‌ی هماره آفتابی و کوچک او که تنها راه عبور کبوتر می‌شناخت و ره‌توشه‌اش عشق و دانه بود را چه حاجت به سیاهی. از چه این شب لعنتی و کوتاه تابستانی آن جا اتراق کرده است و گورش را گم نمی‌کند؟ محمود جان! اگر ایرن نمی‌تواند و گریه امانش بریده خودت لالایی خوان پنجره‌ی روشن‌اش شو. هق هق بغض‌های تابستانی‌مان برای شصت و هفت قرن ما را بس است. لالایی بخوان و بلند فریاد کن تا شاید این عجوزه گورش را گم کند. بلند بخوان، دنیا را چه دیدی رفیق! شاید این معجزه‌ی لعنتی و بی‌پدر، تنها یک‌بار هم شده به کار ما بیاید.                                                                                       
                                                                                                            

لالا بوکون لای لای
لالا بوکون لای لای
بوخوس می جانه دیل، زای جان
می کش تی گاواره
ماری تی ره بیداره
بوخوس می جانه دیل زای جان
لالا بوکون لای لای
تازه معجزه را هم که به اهلش وا نهیم، خزر را داریم. شاید دلِ امواجِ خزر که رفاقتی دیرین با تو دارند برای تو و ایرن و همه‌گی‌مان بسوزد و دهانِ کف‌آلود و عربده‌اش‌ این عفریت بترساند که: برو به کار خود و دست از سرِ دختر دریایی‌مان بردار. آخر دریا و موج به تمامی‌مان شجاعت می‌بخشد. دنیا را چه دیدی رفیق! کیبردم خیس شده و از خود متنفر که هی زور می‌زنم عاشقانه‌ترین واژه‌گان را شکار این لحظات کنم. از چه می‌گریزم؟ از خود؟ نمی‌دانم. ای کاش سالی که مرثیه‌خوان شصت و هفت بودم و مهمان تو و ایرن و کلبه درویشی‌ات در آخن، تبسمِ این آهو‌بانوی معصوم ندیده بودم. دیگر چه بگویم که حسرت است و دریغ و آه. غصه‌ی چه خوریم رفیق؟ او که خورشید بود و هیچ‌گاه محتاج شب نبود. به ماه بگو لعنتی زودتر برو و خورشیدمان به خود وانها. دنیا را چه دیدی رفیق! شاید معجزتی؟ ای کاش ندیده بودمش. طاقت بیار رفیق.

منبع:پژواک ایران


مهدی اصلانی

فهرست مطالب مهدی اصلانی در سایت پژواک ایران 

*می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست! تنها بردریدند [2017 Oct] 
* طوفان خنده‌‌ها، تمیز بمانید آقای بابک داد [2017 Aug] 
*آقای کروبی من با شما پدرکشته‌گی دارم [2017 Aug] 
*بچه‌ها بلند شین خمینی مرد!  [2017 Jun] 
* نگاهی به لقب‌سازی‌های اکبر گنجی [2017 May] 
*کسب و کارش مرگ بود [2017 Jan] 
*جعبه سیاه [2016 Aug] 
*به بچه‌های دروازه غار بگین «داش‌عباس» مُرد  [2016 Jan] 
*آقای طاهری‌پور با این کفش‌های لنگه‌ به لنگه راه به جایی نخواهید برد  [2015 Dec] 
*کاپیتان هفتاد ساله شد [2015 Dec] 
*سازمان اکثریت؛ هم‌صدایی با قدرت و «کمیسیون حقیقت‌یاب» مقام عظما [2015 Oct] 
*و حاشا این خروس را سرِ بُریدن نیست [2015 Jul] 
*نقدی بر نحوه‌ی پوزش‌خواهی بی‌بی‌سی از اکبر گنجی [2015 Jun] 
*نگاش نکن ظریفه؛ شیش نفر رو حریفه و اسکار یواشکی برای مسیح علی‌نژاد [2015 May] 
*عزیز اصلی هم رفت [2015 Apr] 
*به جای تبریک نوروزی؛ جواد وستینگ‌هاوس. جواد یساری [2015 Mar] 
*پيش‌مرگِ بهارم؛ اسفندم، از کوچه دردار تا سرزمين وايکينگ‌ها [2015 Mar] 
*به کوری‌ چشمِ شاه عکس آقا تو ماه نمایون شده [2015 Jan] 
*بدرود رفيق لب‌دوخته [2015 Jan] 
*آقای مهاجرانی ولی افتاد مشکل‌ها [2014 Dec] 
*آقای بهنود! روشن‌فکر دماسنج جامعه است نه بادنمای آن [2014 Nov] 
*حالا کو تا بهار بیاید. برویم از برگ‌برگِ پائیز گریه برچینیم [2014 Oct] 
*همیشه کسی هست تا از دریا بگوید [2014 Sep] 
*«و هنوز از چشم‌ها خونابه روان است.» آمارِ واقعی کشته‌گان تابستان 67 مهدی اصلانی [2014 Jul] 
*نام همهٔ فرزندان اسماعيل است، فروغِ جاودان. مرصاد. کشتار تابستان ۶۷ [2014 Jul] 
*از دروازه‌غار تا اشرف؛ از اشرف تا لندن [2014 Mar] 
*آوازه‌خوان نه آواز؛ شرم رقیه دانشگری و مسئولیت فردی [2014 Mar] 
*پری بلنده [2014 Feb] 
*نوزده بهمن؛ موسی خیابانی؛ سیاهکل؛ پایکوبی اکثریت [2014 Feb] 
*«نشود آن‌که بشود که نشود. امام خمینی» و آن سال وبایی  [2014 Jan] 
*پیروزی وجدان بر وظیفه. زانو زد اما تسلیم نشد [2013 Dec] 
*شگرف است! این حد خون‌سرد از جنایت گفتن [2013 Nov] 
*چيدنِ گل سرخ با تبر [2013 Oct] 
*می‌خواهم ببوسم‌ات! نشانی خانه‌ات کجاست؟ [2013 Aug] 
*یکی از قاتلین رفقایم وزیر شد. تکبیر برادران!  [2013 Aug] 
*اکبر قاتل [2013 May] 
*فردین و فروردین [2013 May] 
*اکبر شالگونی هم رفت؛ سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر  [2013 Jan] 
*هشت عکس فوری از آلبومی خصوصی برای ۶۷ ساله‌گی پرویز قلیچ‌خانی  [2012 Dec] 
*بند هشت، زندان گوهردشت [2012 Oct] 
*خدا، شاه، ميهن، ابرو‌کمانی سلطنت در دام‌چاله‌ی رژيم اسلامی [2012 Jul] 
*تبهکارِ تحقير‌کار اعدام بايد گردد! «آی نقی» خودت اصلاح‌طلب‌ها را اصلاح کن [2012 May] 
*رجبعلی مزروعی را با سیاهکل چه کار  [2012 Feb] 
*"تابستان۶٧، پرونده‌ای‌ست هنوز ناگشوده" متن سخنراني در پارلمان اروپا  [2011 Nov] 
*خودشيفته‌گی بدخيم، دير تشريف‌فرما شده‌ايد آقای گنجی! لطفاً ته صف [2011 Nov] 
*zoroo با خاطره و یادِ بلندِ بهروز سلیمانی [2011 Nov] 
*کجای این بازی عدالت است؟ [2011 Nov] 
*ما هنوز زنده‌ایم  [2011 Oct] 
*خاوران، تفاهمِ وجدان‌های زخمی [2011 Aug] 
*طاقت بیار رفیق [2011 Aug] 
*دروغ می‌فرمایید! شما مخالف اعدام نبودید [2011 Jun] 
*آقای کروبی هیچ می‌دانید خاوران کجاست؟  [2010 May] 
*سازمان اکثریت، اراده‌ی معطوف به قدرت برخورد با گذشته یا فرار به جلو؟  [2010 Mar] 
*احمد رشیدی‌مطلق کیست؟ [2010 Jan] 
* در گذشت آیت‌الله منتظری. بازنگرى‌اى نادقیق به یک رخ‌داد تاریخی. [2009 Dec] 
*رندان سلامت می‌کنند، جان را غلامت می‌کنند  [2009 Sep] 
*پنجم شهريور ۶۷، آغاز چپ‌کُشی در زندان گوهردشت [2009 Aug] 
*خاکستری [2008 Sep] 
*اعتراض  [2008 Sep] 
*فرزندان نسل خاکستری  [2008 Sep] 
*شامیت [2007 Dec]