PEZHVAKEIRAN.COM حرفهای نگفته و راههای نرفته
 

حرفهای نگفته و راههای نرفته
رضا راهدار

 

 4- نقبی بر اندیشه های خمینی   - خمینی بر مسند رهبری

در نوشته پیشین اشاره کردم که در اندیشه و یا مکتب خمینی بشر بعنوان یک نمود انسانی وجود خارجی نداشته و یا اگر باشد چیزی پست و حقیر و گناه کار بوده و باید با ذوب شدن در جلد ولی فقیه راه رهائی یابد. از این منظر حقوق بشر پدیده ای خارج از درک وفهم ایشان بوده و "غربی" و وارداتی و التقاطی می نماید، و دیدیم که اینگونه شد. آنچه برای خمینی بویژه هنگامی که بر مسند ولایت و رهبری نشست، اهمیت و ارزش اساسی داشت مهار کردن جامعه و انسانهایش در حصار بسته و چهار چوب فقه و فقاهتش بود.".... حاکمیت منحصر به خدا است و قانون ، فرمان و حکم خدا است . قانون اسلام یا فرمان خدا، بر همهء افراد و بر دولت اسلامى ، حکومت تامّ دارد و همه افراد از رسول اکرم (ص) گرفته تا خلفاى آن حضرت و سایر افراد، تا ابد تابع قانون الهی هستند". (1)

 

ولی قبل از شروع دوست دارم تا چندخاطره و نکاتی را که با آن بزرگ شده ام و هنوز هم رهایم نمی کند بیان کنم. تا روشن شود که برای نام و نان وارد میدان نشده بودیم. با اینکه در فقر (نسبی) زندگی کرده و بزرگ شده بودم ولی هیچوقت آرزوی پول و پولداری در سر نداشته بلکه برای جامعه ای آباد و آزاد و بری از طبقات استثمار گر مبارزه می کردیم. آرزو داشتیم (و داریم) روزی فرا خواهد رسید که دیگر کودکی گرسنه سر بر بالین نخواهد گذاشت و پدری مجبور نمی شود برای نان آوری و اداره زندگی خانواده اش پیش هر کس و ناکسی سر خم کند. در فقر و گرسنگی و بیداد آزادی پدیده ای ناشناخته است. به بیان سعدی بزرگوار "من از بینوائی نیم روی زرد   غم بی نوایان رخم زرد کرد".

باید پس از اینهمه تجربه بتوانیم بنیانهای فکری خمینی را که تحت لوای اسلام مطرح است باز کرده تا دگر بار نتواند در زمانی دیگر و در مکانی دور دست سر بر آورد. این باز نگری درسی خواهد بود برای ما تا گستاخی آنرا پیدا کنیم تا از ترس ایمان اسیر بند جلاد نشده و زور را تقدیس و جنایت را با پرده شریعت نپوشانیم. هنوز هم بسیاری هستند که قدرت بر خورد فکری با خمینی را نداشته و هنوز هم او را با پسوندهای امام راحل و قدسی نام می برند. برای نمونه در سال 1983 با  شخص روشنی از کشور آفریقائی در مونتریال کانادا (فکر کنم در حاشیه یک کنفرانس بود) برخورد کردم که آگاهی خوبی از ایران و انقلاب و خمینی داشت. بعد از حدود یک ساعت بحث و گفتگو در باره شرایط ایران و کارکردهای خمینی که برایش بسیار تازگی داشت بمن گفت، نمی دانم! چرا هنوز هم به خمینی ارادت داشته و به او احترام می گذارم. و من در جواب گفتم شما در نگاه اول او را بعنوان یک رهبر مذهبی پذیرفته و فکر می کنید که کارکردهایش ریشه مذهبی داشته و از نظر شرعی نیز می تواند قابل توجیه باشد. ولی اگر این چتر را برداشته و او را بیرون از حسار مذهب نگاه کنید بر داشت متفاوتی خواهید داشت. او مدتی بفکر فرو رفت و گفت شاید حق با شما باشد من در این باره بررسی میکنم ولی دیگر او را ندیدم. نمونه دیگرش مهندس بازرگان است که با آنهمه تلاش و کنکاش در راه ایمانش و مردمش گستاخی ترد خمینی را نیافت و یا آیت الله منتظری که تا آخرین دقایق عمر پر بارش او را امام راحل و بنیان گذار جمهوری اسلامی دانسته و فراتر از آن می گفت ناشایسته است که خمینی را مخالف جمهوریت بدانیم.  

 

یاد و یادآوری 

 

از مرگ آیت الله بروجردی و مطرح شدن خمینی در سالهای 40-41 چیز زیادی بیاد ندارم. اما بیاد می آورم که سر و صدای زیادی پیرامون درگذشت آقای بروجردی سر زبانها بود و بگو مگوهائی نیز در باره شخصیت و برتری خمینی بگوش می رسید که در آنزمان چیزی دستگیرم نمی شد (کودکی خرد سال بودم). نمیدانم چرا زود وارد میدان فعالیت مذهبی- سیاسی شده ام. می گویند زندگی همه اش بر پایه برنامه و طرح از پیش ریخته شده نمی گردد. نمی دانم! از دست دادن مادر در شش سالگی هم چندان قانونمند بنظر نمی آید. بهر حال، با اینکه در خانواده روابط سخت مذهبی نداشتیم ولی  انگیزه ای قوی مرا بدنبال می کشید. در سنین 10-11 سالگی قرآن را بخوبی میتوانستم بخوانم و در انجمن های مذهبی فعال بودم. در آن سالها در حد توان کلاسهای درس قرآن و تعلیمات دیگر مذهبی ترتیب می دادم و بعدها نیز با تدریس خصوصی کمی پول گیرم می آمد که خرج مدرسه و کتاب و لباس می شد. در پایان دبستان و شروع دبیرستان با افراد و انجمنهای سیاسی-مذهبی شهر آشنا شده و بر دامنه فعالیتهای ما افزوده شد. از طرف دیگر نیز با پیشرو بودن در درس و کلاس در دبیرستان نیز به کار کناری تدریس خصوصی ادامه داده و به معلم سر خانه مورد اعتماد و خوب شهرت یافته بودم و در چند مسابقات درسی شهرستان و استان نیز شرکت کرده بودم. ناگفته نماند که هرچند گروه درسی ما ریاضی بود ولی علاوه بر آن در مسابقات ادبی نیز گاهی شرکت کرده و  رتبه اول بدست می آوردیم که باعث خشم دختران دبیرستان ادبی می شد. یادم نمی رود که روزی آقای مدیر مدرسه از من خواست تا در مسابقات انشاء نویسی برای "انقلاب سفید" شرکت کنم (در آن سال – کلاس نهم- انقلات سفید را بعنوان یک واحد درسی اضافه کرده بودند). من که نمی توانستم جواب نه  بدهم قبول کردم ولی در روز مسابقه شرکت نکردم و غیر مستقیم به آقای مدیر رساندم که ما از این کارها کمتر می کنیم. در جریانی دیگر نیز که به اردوی شارگردان ممتاز به رامسر رفته بودم در آنجا مخفیانه با بچه ها کتاب صمد بهرنگی می خواندیم. بگذریم، داشتم می گفتم که فعالیت ما در دوره دوم دبیرستان زیاد شده بود و از نزدیک با افراد و انجمنهای شهر و استان همکاری می کردم. در آن سالها منزل مرحوم حاج حیدریان (خدایش بیامرزد که با چه سختیها و مصیبتها در جمهوری اسلامی زندگی کرد و یعقوب وار در انتظار دیدار فرزندان چشم از جهان فرو بست) و مسجد عشقی قرارگاه ما بود. انجمن حجتیه در آن ایام تنها تشکیلات سراسری و منظم بود و ما نیز در آن شرکت داشتیم. پلاتفورم انجمن در آن هنگام چندان روشن (حداقل برای ما) نبود و بیشتر فعالیت سیاسی بچه ها در همان قالب انجام می گرفت. در سال 48 (آنطور که یادم می آید) آقای محمد حیاتی (مجاهد) آمده بود و ما چندین روز گروهی بحث و گفتگوها داشتیم. هیچوقت تأکید ایشان روی این کلام امام علی (نهج البلاغه) که "بنده هیچ کس نباشید که خدا ترا آزاد آفرید"  از یادم نمی رود. البته در آن هنگام پیوند سازمانی ایشان آشکار نبود (هنوز سازمان اعلام موجودیت نکرده بود).  انجمن در آن سالها هر چند با مخالفت بسیار کار خویش را ادامه می داد و ما نیز در درون تا سطح مهدویت و خاتمیت (من و مجاهد شهید محمود مهدوی) پیش رفته و می توانستیم تاره واردها را تعلیم بدهیم. بچه های ما زیاد هم به حرفهای آقای کاظمی (دبیر انجمن) گوش نکرده و کارهای خویش را که بیشتر بار سیاسی داشت تا مذهبی ادامه می دادیم. تا اینکه سال 50 و دستگیری وسیع کادر بالای مجاهدین پیش آمد. روند در انجمن طور دیگر شد و پله های کار زیر زمینی پائین تر می رفت و دست ما نیز از هر جهت بسته می شد. کار بجائی کشید که پای آقای حلبی (بنیان گذار و رهبر انجمن) بمیان کشیده شد و خود ایشان برای حل مشکل به شمال آمدند. یادم می آید در روزی از آن روزها هنگام فرو نشتن آفتاب، در منزل جاج آفا فقیه گفتگو ها بالا گرفت و آقای حلبی که آدمی خوش بیان و ساکت و چند لایه ای بود (ایشان نیز در چمهوری خمینی چندان راحت نزیست و از دنیا رفت) بعد از بحث و گفتگوهای فراوان گفتند "که جای شما دیگر در انجمن نیست، می توانید در انجمن بمانید و هیچ فعالیت سیاسی نکیند و اگر خواستار فعالیت سیاسی هستید باید انجمن را ترک کنید" (از آنچه که هنوز در ذهنم مانده است). مخالفتها بالا گرفت و یادم می آید که در جواب  بلند گفتم : ما به انجمن نیامدیم تا بهائی گری را از بین ببریم بلکه هدفمان مبارزه با بیدادگری رژیم حاکم و بر قراری جامعه ای بهتر بوده است. ما آنرا ادامه می دهیم هر جا که ممکن باشد.    ما می رویم ولی شما نیز آینده چندان درخشانی نخواهید داشت، نمی توانید از اسلام حرف بزنید و از علت اصلی فرار کرده و در گوشه خلوت مسلمان خوب پرورش دهید (انجمن ادعا داشت که کارش تربیت مسلمان خوب و با ایمان است. از جمله می گفتند که  مسلمان خوب در اکثر ادارجات دولتی و ارتش و بازار داریم و در موقع مناسب از آنها استفاده خواهیم کرد- یکی از بچه ها به طعنه پرسید آیا در ساواک هم از این مسلمانهای خوب دارید؟). گفتگو ها دیگر فایده نداشت چون تصمیم ها گرفته شده بود.

 چندی پس انجمن رسماً  اعلام کرد که تشکیلات ما در هیچ فعالیت سیاسی شرکت نمی کند و فقط یک انجمن مذهبی است که هدفش مبارزه با بهائیت و بهائی گری است. ما نیز بقای انجمن را به لقایش بخشیدیم و راه خویش در پیش گرفتیم (قنبر سعادت نژاد و صالح موسوی و محمود مهدوی و یاران بسیار دیگر (بسیاری شهید شده اند، جواد نیز براهی دیگر رفت و من هنوز پابرجا مانده ام)، انجمن تقریباً خالی شده بود.  حرکت ادامه یافت و فضای سیاسی شهر بطور غالب در دست ما بود البته با همیاری و همکاری چهره های شناخته تری چون آفای کبیریان (دبیر) – شاهد زنده ای که از جوانی با زندان و شکنجه همدم شده بود و همواره با خرجینی از نان و نوازش بداد دیگران می رسید و هیچ زندانی سیاسی (جدا از اندیشه و عقیده) را از یاد نمی برد، به همه کمک می کرد می کند و هیچ انتظاری در کارش نیست-  و آقای زمانی – مرد فعال و با اطلاع و زندان کشیده و پر حرفی که بعد از انقلاب لقمه خمینی شد. آقایان کبیریان و زمانی از اعضای اصلی و  فعالان شاخه جوانان انجمن تبلیغات اسلامی بودند که مدتها قبل از انجمن حجتیه در شهرتوسط  مرحوم حاج آقا حیدریان  تشکیل شده بود. انجمن از شخصیت های سر شناس مذهبی و سیاسی همانند بازرگان و طالقانی و مطهری و فلسفی و بسیاری از سخنوران دیگر دعوت میکرد تا برای جوانان سخنرانی کنند. از جمله از استاد محمد تقی جعفری تبریزی هم دعوت بعمل آمده بود که  برای دبیران و دختران دانشجو و دبیرستانی سخنرانی کرده بود . بخاطر همین فعالیتها آقایان کبیریان و زمانی گاهگاهی برای پاسخگوئی مهمان ساواک می شدند.

 

در آن سالها فعالیتهای مبارزات چریکی و انقلابی گسترش یافته و زندان و شکنجه و اعدام جو جامعه را پلیسی کرده بود و فعالیتهای بی پوشش و آشکار کمتر بچشم می خورد. شریعتی و حسنیه ارشاد گوئی پاسخ راسخی در شکستن فضای بسته بودند هرچند آنجا نیز بزودی بسته و شریعتی راهی زندان شد. ولی نوارهای سخنرانی و کتابهای او تیراژ چاپ و پخش را شکسته بود و بخوبی از کنترل ساواک خارج شده بود. انجمن دیگر کنار رفته و جبهه بندی پیرامون شریعتی و مجاهدین شکل گرفت (داستانهای فراوانی است که باید گفته شود ولی از آن می گذرم). هر چند خمینی در سایه مطرح و قابل احترام بود ولی کسی از او خط و فرمان نمی گرفت. از شهر که گذر کنیم گوئی در سطح ایران نیز داستان از این قرار بود، از ما بهتران در خلوت فریاد حمایت از خمینیشان گوشها را کر می کرد ولی در میدان عمل همواره نا پیدا بودند. در یکی از سفرها با آقای کبیریان به قم به دیدار چند چهره سر شناس رفته بودیم. از آن میان فکر میکنم آقای خسروشاهی ( و یا محتشمی پور) بود که  تا ما را دید کشوی میزش را باز کرد و به رساله خمینی اشاره کرد (یعنی ما هستیم). جالب اینکه بسیاری ما را در بیرون مخالف خمینی (که در واقع ما چندان هم شیفته خمینی و اندیشه اش نبودیم) جا می زدند ولی از نزدیک دیگری می نمودند.

 

داستان دیگر از این قرار است. دوستی در چاپخانه کار می کرد و توانست عکسی از خمینی در اندازه جیبی چاپ کند. ما عکسی از آقا (در آن سالها خمینی بیشتر به آقا معروف بود، امام کلمه آخوند ساخته ایست که بعد از انقلاب بزبانها افتاد) را به چند آخوند سر شناس که خمینی را از همه برتر دانسته و میانه خوبی با مجاهدین و شریعتی نداشتند تقدیم کردیم.  آنقدر ترسیدند که خارج از درک و انتظار ما بود (ایکاش تلفن همراه جدید  وجود داشت  تا بتوان عکسی یادگاری گرفت). یکی از این آقایان که بعد از انقلات رئیس دفتر و دسک حزب جمهوری اسلامی شده بود به سراغ من آمد (که تازه از خارج برگشته بودم) و پیشنهاد کرد تا ریاست حزب در شهر را در اختیار بگیرم که با جواب رد من بسیار گرفته شد (گفته بودم ما به حرام خوری عادت نداریم – چیزی شبیه این).

بهر حال، ماجرا ادامه داشت تا اینکه بعد از چندین سال فعالیت در آن فضا و شرایط در سال 54 برای ادامه تحصیل راهی آمریکا شدم. قبل از آمدن در یکی از روزهای پایانی تابستان با آقای کبیریان تا بابل آمدیم.  در هنگامه فرو نشتن آفتاب با آقای کبیریان خدا حافظی کرده  و من از آنجا برای کارهای ویزا و سفر به تهران آمدم و ایشان به شاهی (قائمشهر) رفت و چند روز بعد دستگیر و بزندان افتاد و آن آخرین دیدار ما تا پیروزی انقلاب بود.

در آمریکا نیز چندی نگذشته بود که با کنفدراسیون آشنا شده و در سمینار آن در اوکلاهما در پائیز 54 شرکت کردم.  بیرون از کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی انجمنهای اسلامی وجود داشتند (با تجربه ایران هیچ کششی به چنان تشکیلات بیرو و رمق نداشتم هر چند سفارش  شده بود که با آنها تماس بگیرم) که جز اندکی افراد شناخته شده اش بقیه کاری بکار سیاست نداشته و سر گرم درس و مشق و سیر و سیادت خویش بوده و در ضمن امر به معرفهائی هم می کردند (کلاسهای تعلیماتی و سیمینار هم بر گزار می کردند). درآمریکا انجمن عمدتاً با دکتر یزدی شناخته می شد. در همین سال جریان اپورتونیستی چپ نما درون سازمان مجاهدین علنی و بیانیه اعلام مواضع در سطح گسترده پخش و تبلیغ می شد. کنفدراسیون که در آنزمان به دو جناع مشخص جبهه ای و احیا تقسیم شده بود به یک باره به سپر دفاعی گروه مارکسیستی سازمان تبدیل شده و همزمان مجید شریف واقفی و صمدیه لباف را خائن شماره یک و دو می نامیدند. بخش احیا برهبری محمد امینی چون کاسه ای بسیار داغتر از آش چنان با شتاب و عتاب پشت جریان رفته و کنفدراسیون را به صحنه نبرد مخالفان و موافقان جریان تبدیل کرده و فریاد می زدند این ثمره پیروزی پرولتاریاست، پرولتاریا می غرد و می کشد و به پیش می راند (ای کاش آقای امینی می توانست به گذشته خویش و جریان فروپاشی کنفدراسیون بر خورد می کرد). ما مسلمانهای درون کنفدراسیون (بسیاری چندین سال در درون آن فعالیت می کردند) تقریباً تنها نیروئی بودیم که در مقابلشان ایستاده و می گفتیم زیاد تند نرفته و آنطرف سکه را هم نگاه کنید. جبهه ایها نیز تا آنجائی که به نفع شان بود سکوت می کردند ولی هیچوقت بجد جریان مارکسیستی سازمان را زیر سئوال نبرده و تا جائی که بیاد دارم حتی یکبار نیز بیانیه ای رسمی انتشار نداده بودند. بهر حال کار به جائی کشید که ما را از کنفدراسیون بیرون کردند که بدنبال آن سازمان دانشجویان مسلمان تشکیل شد. در اینجا بود که سر و صدای دکتر یزدی و یارانش نه بر علیه کنفدراسیون که در رد ما بلند شده ولی از آنجا که چندان پیروزی گیرش نیامده بود. ناچاراً شرکت جدیدی باز کرده و نام آنرا سازمان جوانان انجمن اسلامی گذاشتند که قرار بود بار سیاسی انجمنهای اسلامی را بدوش بکشد. بد نیست در اینجا نیز خاطره جالبی از آن بیان کنم. در اولین سمینار سازمان دانشجویان (سمینار تأسیس) در شهر اوکلاهمای آمریکا که آقای دکتر صادقی و چند نفر دیگر به نمایندگی دکتر یزدی شرکت کرده بودند، آقای صادقی بمن می گفت آیا می دانید که مجاهدین در زندان بغداد نماز نمی خواندند و حرفهائی از این قماش ؟ که در جواب گفتم شما از کجا می دانید؟ و پرسیدم آیا می دانید که چرا مجاهدین در زندان بغداد بودند؟  اتفاقات سرنوشت ساز زیادی در فاصله 50-57 افتاد که بسیار قابل تأمل و درس آموزی است که در اینجا نمی شود بازش کرد. بگذریم!! سازمان دانشجویان در مدت کوتاه عمرش، 55-58، در آمریکا و اروپا فعالیت شایانی انجام داد و دو نشریه سیاسی- اجتماعی انتشار می داد که در کل توانست با طرح و بیان حرفهای تازه در سطح جنبش دانشجوئی فضای یک قطبی  آنرا ترک دار کند. ما به افقی بودن جنبش دانشجوئی بشدت اعتقاد داشته و بهر روش ممکن تلاش کردیم تا از فروپاشی کنفدراسیون، تنها تشکیلات دمکراتیک موجود در خارج، جلو گیری کرده و رسالت خویش را نیز در حمایت از بنیانهای فکری و مبارزات مجاهدین بخوبی انجام دادیم، در همان حال هیچوقت حمایت خویش را از چریکها و مبارزان انقلابی مارکسیست و چپ قطع نکرده و بر عکس دیگران اصل و نیت و باز تاب حرکت تقی شهرام و یارانش را زیر پرسش می بردیم نه ایدئولوژی حاکم بر آن را. بزبان ساده هیچوقت در دام مرگ بر کمونیست و مارکسیست و یا مرگ بر اسلام گرفتار نیامده و مردم را، که هدف اصلی مبارزه اجتماعی است، فراموش نکردیم.

 

ناگهان ورق بر گشت و خمینی دوباره مطرح شد. از بغداد به فرانسه رفت و قرار بود از آنجا برای اقامت همیشگی به کشور دیگری برود. اما داستان بزودی دیگر شد و خمینی را در فرانسه نگاه داشته و در سرزمین کفر امام جدید برای شیعه تراشیدند، فکر می کنم اولین بار مرحوم آیت الله منتظری این لقب را سر زبانها انداخته باشد- خاطرات منتظری ص 435) (2)چنانکه گوئی خمینی مادر زاد امام بود و جنبش انقلابی و خونین ایران را ایشان تک وتنها رهبری کردند. بدنبال آن دکتر یزدی به فرانسه نقل مکان کرده و در نوفل لوشاتو خیمه زده و یاران و همکاران دور و نزدیک را گرد آورده و خود را ستاد انقلاب نامید و کار بجائی رسیده بود که هرکس برای دیدار خمینی می بایست از کانال یزدی رد می شد، جهت اطلاع،  آقای یزدی به نماینده سازمان ما (سازمان دانشویان مسلمان) نیز اجازه ملاقات ندادند. او نمیدانست که نه باید از حول حلیم توی دیگ افتاد، آیا نمی دانست که خمینی پدیده دیگری است و هزاران یزدی ها را تشنه از کنار چشمه بر می گرداند؟ آقای یزدی چنان مست قدرت و شوکت شده بود که فکر میکرد می تواند جای خمینی تصمیم بگیرد، از این رو در فرانسه دفتر و دسکهائی راه انداخته وخود را سوار آنتنها کرده بود. بگذریم! تاریخ چه درسهائی که نمی آموزد!!!

بموازات شدت و فراگیری انقلاب در درون که عمدتاً توسط نیروهای انقلابی و جوان و با پیشتازی آیت الله طالقانی به پیش می رفت گوشهای خمینی تیز شده و برای نباختن صحنه دست بکار شد. از این پس دیدیم که بخت زیاد با آقای یزدی یاری نکرد و ناگهان سر و کله آقایان مطهری و بهشتی پیدا شد و حرف از شورای انقلاب بمیان آمد. جالب اینکه در ترکیب اولیه شورا از طالقانی و حتی منتظری هم اسمی نبود. از اینجا بهشتی پیشتاز میشود و تماسهای مشکوک او با ازهاری و ژنرال هویزر(Huyser) آمریکائی آنتن می شود. پس از آن تماسهاست که شاه نرم می شود و تن به تشکیل شورای سلطنت و رفتن از ایران می دهد. در این زمینه می توانید به سه کتاب مشهور که توسط ویلیام سولیوان، سفیر آمریکا در ایران در سالهای 1977- 1979، و ژنرال هویزر ، که سری در 1979 به ایران فرستاده شد، و انتونی پرسونز، سفیر انگلستان در ایران در 1974-1979،  نگاه کنید.(3) برای اشاره، سولیوان می نویسد" ملاقات اولیه ما با مخالفان ایرانی مخفیانه و در مکانهای سری  انجام گرفت... ولی در بهار 1978 شرایط عوض شد و ما از فرصت پیش آمده استفاده کرده  و سفارت ما شبکه ارتباطات بین مخالفان ایرانی را توسعه داده و اعتماد آنها را بدست آورد.. بیشترشان از اینکه نظرات ما با آنها بسیار نزدیک بود شگفت زده شدند...یکبار شاه با حیرانی از من پرسید که من (شاه) چکار ناروائی کردم که سیا میخواهد مرا را زمین بزند؟ در ملاقاتهای پس از آن من با شاه، او هرگز در باره آن موضوع و یا ارتباطات ما با مخالفان ایرانی حرفی بمیان نیاورد، ولی اغلب می پرسید که رفقای ملای شما چه می کنند؟ ما سرانجام با آیت الله بهشتی تماس گرفتیم...شاه از من و پرسونز، سفیر انگلستان، خواست تا با او مرتب ملاقات داشته باشیم. در دیداری دیگر شاه در باره آنچه که قرار شد به خمینی بگوئیم آگاه ساختم. شاه بدقت گوش کرد واز من خواست تا نتیجه را به او برسانم... سر انجام من پیام سری واشنگتن را با خود به ایران برده و به شاه گفتم که مصلحت ما و شما ایجاب می کند که هر چه زودتر ایران را ترک کنید...بعد از بیان آن شاه ناچاراً گفت، خوب حالا کجا باید بروم." و بدیسان شاه از ایران رانده می شود. ماجرای پس از آن و روی کار آمدن بختیار و ورود خمینی به ایران و انقلاب 57 داستنهائی است که زیاد از آن گفته شد که من تکرارش را مناسب نمی بینم. اما چند نکته را یادآور می شوم.

 

چرا خمینی بر مسند رهبری نشانده می شود؟

از هر زاویه و نگاهی که شرایط ایران در آن سالها را بررسی کنیم به این جمعبندی خواهیم رسید که خمینی تا نیمه های سال 1357 نقش چندانی در رهبری انقلاب نداشت. در بخش اسلامیش نیز او همواره تحت نام رهبر روحانیت مبارز اسم گذاری می شد. اما  با کنکاش رویدادها و روند شتاب دار انقلاب در نیمه دوم 57 می توان فهمید که خمینی چگونه خود را تنها الترناتیو دلپسند و حرف شنوی غرب جا انداخته و با رندی ویژه خویش کتاب ولایت فقیه و حکومت اسلامیش را به سفارشات دیگران بست و در چمدانش گذاشته و نوید حکومت دمکراتیک و مردمی میداد و از حقوق بشر و آزادی زنان و اندیشه حرف می زد. از گوشه دنج حجره ای در نجف به فرانسه برده شد و چهره اش در ماه ترسیم گردید و با استقبال میلیونی به تهران آمد. اما، در بهشت زهرا نمکش را پاشید ولی کسی آنرا نگرفت. " من دولت تعيين مى‏كنم! من تو دهن اين دولت مى‏زنم! من دولت تعيين مى‏كنم!..... دولتى كه ما مى‏گوييم، دولتى است كه متكى به آراى ملت است؛ متكى به حكم خداست".(4)  بزبان ساده، باید گفت که خمینی در سایه بود و با یاری سه پایه روحانیت و توده مردم (انبوه مردم بی هدف و خواست ویژه و یا طبقه خاص) و همیاری غرب کاپیتالیست (برای حراست در برابر شرق کمونیست) در مسند رهبری نشست (می بینید که چه زود رهبر تراشی می کنند!!! و هرگاه که بخواهند یکی را از دخمه ای در آورده و سوار آنتنش می کنند تا جائی که دیگر حتی جای پرسشی باقی نمی گذارند- و چه غم انگیز است که بسیاری از روشنفکران ما، حتی آنهائی که دستی در پژوهش و کتاب و نوشته دارند خمینی را رهبر انقلاب نامیده و می گویند ترفندی در کار نبوده است). جایگاهی که هرگز شایسته اش نبود. از اینرو نتوانست از فرصت گیر آمده استفاده خوب کرده و روند شتاب دار تمدن ایرانی را به پیش ببرد. خمینی در پس از پیروزی انقلاب در برابر بزرگترین آزمایش تاریخی زندگیش قرار گرفت. او می توانست با رهبری اش سکوی انقلاب را بدست نیروهای مولدش سپرده و تن به یک حکومت ملی (که با اسلام نیز تضادی نداشت) و دمکراتیک میداد و همانطور که در فرانسه قولش را داده بود به تشکیل مجلس موئسسان گردن نهاده و اجازه میداد تا کشور بر اساس قانون اساسی بر آمده از مجلس منتخب مردم (نه منتصب ایشان) اداره می شد. در آنصورت او همواره مورد تکریم و احترام ملت باقی می ماند و اسلام و ایران و مردمش در آزادی و اختیار و افتخار زندگی می کردند. غم و شادی و چشن و عزا سر جایش می بودند و خنده بر لبان مردم شکوه زندگی عصر و نسل ما و آینده را رقم می زد. ولی او در پای ایمانش لرزید و همه را فدای اسلام فقاهتیش کرد و بجای نسل انقلاب و جوان و شاداب "آخوند" و روحانیت را بر گزید و مجلس خبرگان بر پا داشت و فقه و شریعت مادون تمدن و بشریتش را بر کرسی نشاند. و از این رو چاره ای جز بر قراری دیکتاتوری لخت و بی بندوبار نیافت، دستور بگیر و ببند داد و تا جائی پیش رفت که تجاوز در زندان را جایز و قتل گروهی را صادر کرد. هیهات!!!  و دیدیم چیزی جز ننگ و نفرت ابدی  بدرقه راه و کارش نشد. یادم می آید در سخنرانی ای در بهار 58 گفته بودم که بزرگترین دیکتاتور ها از میان همین انبوه توده مردم نا آگاه سر بر می آورند. هرگز فکر نمی کردم که خمینی با چنان شتابی پیش برود.

 

یادآوری بالا اشاره کوتاهی بود بر روند حرکت مبارزات مردم ما پس از خرداد 42. نگاهی بود از درون که خود نیز با آن همراه و همسنگر بوده و در حد توان زندگی و نان و نام خویش را در راهش گذاشته ایم. با این پیش در آمد نوشته های پیشین را دنبال می گیریم.

 

کشور، حکومت، فقه و فقاهت و ولایت فقیه

در مورد کشور و چگونگی شکل گیری آن می توانید به برگردان رساله ای از رابرت کارنیرو در باره (تئوری پیدایش کشور) که در سایت زیر نیز درج شد نگاه کنید. (http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=38734 )

چند نکته در اینجا یاد آور شده و بیشترش را در نوشته بعدی باز خواهم کرد.

-     کشور با دین مرز بندی نمی شود- مرز جغرافیائی کشور با دین و آئین خاصی خط کشی نشده بلکه در درون یک کشور افرادی با دینهای مختلف زندگی می کنند.

-        حکومت انتخابی ولی دین الهی و الهامی است.

-        دین حکومت را تبیین و تعیین نمیکند، حکومت رسالتش حفظ و گسترش دین و دینداری نیست.

-        حکومت در مکان و زمان محدود و بسته می شود ولی دین جهان شمول و فرا زمانی است.

-        حکومت از آن مردم است ولی دین مردم را به خدایش می خواند.

-     حکومت یک رابطه افقی در بین شهروندان کشورش بر قرار می کند ولی دین ارتباطی عمودی است بین افراد و خدایشان. دین می خواهد انسان را از خاک تا خدا بالا ببرد. ولی حکومت باید در همین خاک مردمش را اداره کند.

-     قوانین حکومتی با مردم و از طرف مردم تصویب شده و ضمانت اجرائی پیدا می کند ولی قوانین دینی و شرعی به مردمی که بدان ایمان دارند مربوط و محدود می شود.

-        دولت از حکومت سر بر می دارد و مجری قوانین حکومت است.

-        کابینه هر دولت می تواند یک دینی و یا فرادینی باشد

 

پانویس

1- كتاب صحيفه نور- جلد اول – تارنمای امام خمینی-

http://www.imam-khomeini.com/ShowItem.aspx?id=11780&lang=fa 

2-  آقای منتظری در اطلاعیه ای در 1/8/1357 از خمینی بنام حضرت آبت الله العظمی نام می برد ولی در تلگرافی به فرانسه در 11/8/1357 او را "امام" نام می برد.

-      3

 [1] “Mission to Iran”, by William H. Sullivan , the US ambassador in Iran 1977 – 1979
[2] “The Pride and The Fall”, by Anthony Parsons, the UK ambassador in Iran 1974 – 1979
[3] “Mission to Tehran” by General Robert E. Huyser, US General who was secretly sent to Iran in 1979

 4- سخنرانى  خمینی در بهشت زهرا، 12 بهمن 1357

 

دکتر رضا راهدار

آمریکا

1 بهمن 1390

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب رضا راهدار  در سایت پژواک ایران 

*بهار خنده زد و ارغوان شکفت *  [2013 Mar] 
*وارثان خمینی و جنجال سر انحراف از "اهداف اصلی انقلاب اسلامی"  [2013 Jan] 
*کالبد شناسی اندیشه خمینی -6  [2012 Nov] 
*کالبد شناسی اندیشه خمینی - ۵   [2012 Oct] 
*کالبد شناسی اندیشه خمینی -4 در باب رهبری خمینی و انحطاط کنونی [2012 Jul] 
*کالبد شناسی اندیشه خمینی -3  [2012 Jul] 
*کالبد شناسی اندیشه خمینی -۲ تحلیلی از ساختار ایدئولوژی و حرکت خمینی [2012 Jun] 
*آناتومی (کالبد شناسی) اندیشه (ایدئولوژی) خمینی   [2012 Jun] 
*انقلاب ۱۳۵۷ - راهی که نرفت   [2012 Feb] 
*حرفهای نگفته و راههای نرفته  [2012 Jan] 
*تئوری پیدایش کشور   [2012 Jan] 
*حرفهای نگفته و راههای نرفته ۳- نقبی بر اندیشه های خمینی – حقوق بشر [2011 Dec] 
*چند نکته درباره‌ی «بیانیه تحلیلی جمعی از نمایندگان ادوار مجلس در خارج از کشور»  [2011 Nov] 
*حرفهای نگفته و راههای نرفته  [2011 Oct] 
*حرفهای نگفته و راههای نرفته نگاهی از فراز به آنچه که بر ما گذشت و می گذرد [2011 Oct] 
*مقایسه سخنان کوروش و آیات قرآن از نگاهی دیگر  [2010 Sep] 
*وقتی زور ردای تقوا می پوشد  [2009 Sep] 
*مردم سالاری نماد مشروعیت حکومت است به بهانه پاسخ‏هاى فقهى - سياسي آيت‏اللّه منتظرى  [2009 Jul] 
*آری ما می‌توانیم به بهانه پیروزی بارک اوباما در انتخابات ایالات متحده آمریکا [2008 Nov]