PEZHVAKEIRAN.COM ساس
 

ساس
محمد سبزواری

این روز ها شاهد در گیری سران کودتاچی در باند قالب رژیم مذهبی حاکم بر ایران هستیم که همانند گرگ های گرسنه دورتا دور یکدیگر حلقه زده و در انتظار کوچکترین غفلتی از رقیب هستند تا اورا بدرند ؛ از همان ابتدای خیزش 57 مرتجعینی که انقلاب مردم را به سرقت برده بودند ، با کثیف ترین ابزار سعی در حذف تمامی نیروهای آگاه و مردمی نمودند ولی در حال حاضر همان ابزار و روش بلای جان خودشان شده .

عزیز نسین نویسنده بزرگ ترک داستانی دارد بنام ساس ، که شاید بتوان گفت گویای حال و روز حاکمان مستبد این روز ایران است :
 در شهری نزدیک و در زمان های نه چندان دور ، پادشاهی حکم میراند که نه فرزندی برای جانشینی داشت و نه وارثی لایق برای تاج و تختش ، پادشاه در بستر بیماری بود و نجبا نگران امور مملکت ، القصه سلطان از دنیا رفت و ملک بدون رهبر ماند ؛ ریش سفیدان نشستند و شور کردند و در نهایت تصمیم گرفتند قوی ترین وخوش اندام ترین فرد شهر را با رأی مردم بعنوان حاکم انتخاب کنند  ؛البته بر همگان  معلوم بود که این فرد هم کسی نبود جز پهلوان نامی شهر ، به همین دلیل  هم نجبا اورا انتخاب کردند و لی برای اینکه بازار رقابت گرم باشد و مردم هم در رأی گیری شرکت کنند احتیاج داشتند تا کاندید دیگری را هم معرفی کنند ، اما به هر که پیشنهاد دادند از ترس پهلوان شهر نپذیرفت؛ نجبا نشستند و دوباره شور کردند ، دیدند با یک کاندید که نمی شود انتخابات برگزار کرد ، پس تصمیم گرفتند بزور هم که شده یک نفر را به عنوان رقیب پهلوان شهر انتخاب کنندبه همین منظور رفتند و گشتند و درگوشه شهر یک بخت برگشته رنجور ولاغر و مردنی را پیدا کرده و بزور کتک مجبورش کردند کاندید انتخابات شود ، آن بخت برگشته هم بالاجبار قبول کرد و هیئت هم او را رسما بعنوان کاندید به همگان معرفی کرد ؛ از فردای آن روز کاندیدای اجباری جرئت نمی کرد که از خانه خارج شود چون مورد خنده و تمسخر مردم واقع میشد .
 مرد رنجور و ضعیف شب انتخابات در کنج خانه نشسته بود و با بغض به فردا فکر میکرد که انتخابات انجام میشد و سپس حاکم انتخاب شده  ودیگر مردم  کاری بااو ندارند ،در همان حال و هوا بود که ساسی آمد ،کنارش نشست و از او پرسید چه خبره؟ چرا اینقدر غمگینی ؟ مرد لاغر با خشم نگاهی به او کرد و گفت حتی توهم مرا مسخره میکنی؟
 همه عالم و آدم میدانند چه بر سرم آمده ؛ ساس در حالی که به اطمینان لبخند میزد گفت میخواهی تو بعنوان سلطان انتخاب شوی مرد رنجور با عصبانیت نگاهی به او کرد  ،  ساس دوباره ادامه داد و گفت من تو را به مقام سلطانی میرسانم و از تو هم هیچ نمی خواهم فقط انتظار دارم غذایم را تامین کنی  ، مرد رنجور و بیمار در حالی که باخشم به ساس نگاه میکرد برای اینکه از شرش خلاص شود به او گفت باشد برو و هر غلطی که میخواهی بکن .
 ساس رفت و وارد خانه پهلوان شهر شد و اورا در خواب ناز یافت ،از صورت خندان قوی ترین مرد شهر معلوم بود که در چه رویا ی شیرینی غوطه ور است ، ساس در کنار قهرمان نامی شهر نسشته و آهسته شروع کرد به مکیدن خون او  ، صبح که ریش سفیدان رفتند تا حاکم جدید را آماده انتخابات فرمایشی نمایند اورا در بستر مرده یافتند ؛نجبا نشستند ومشورت کردند و کتاب قانون را ورق زدند و آخر کار  دیدند هیچ چاره ای ندارند جز انتخابکاندیدای دیگر که آن هم کسی نبود جز مرد لاغرو رنجور و زارترین فرد شهر ؛ ریش سفیدان و نجبا بالاجبار به سراغش رفتند وبه کاخ آورده و بر تخت نشاندنش . فردای آن روز ساس به کاخ رفت و به خدمت سلطان جدید رسید ، شاه از دیدن او خوشحال شد و گفت چه آرزوی داری بگو تا برآورده کنم ، ساس گفت هیچ فقط به قولت عمل کن و غذای مرا تأمین کنسلطان اشاره به میز ی کرد که روی آن انواع غذا ها و اشربه چیده شده بود ، ساس گفت تو که میدانی غذای من که اینها نیست حاکم نورسیده پرسید مگر تو چه میخوری ، ساس گفت معلوم است همه میدانند من فقط خون میخورم  ،  شاه گفت من خونم کجا بود ،  ساس گفت  من نمی دانم تو قول داده ای و باید به قولت عمل کنی ، و در حالی که سلطان در حال فکر کردن بود ساس ادامه داد ، یادت نیست زمانی که کاندید اتنخابات بودی از ترس تمسخر آدم های نادان جرئت نمی کردی از خانه بیرون بیائی ، برقی در چشمان شاه زد و در جا فرمان داد تمامی آن لودگان را بزندان افکنند و به ساس هم بعنوان رئیس زندان دستور داد تا  آنها را پذیرا باشد ، ساس هم راضی و خندان رفت تا به محکومینش برسد .
 پس از چندی ساس دوباره بدیدن پادشاه آمد و گفت تمام شدند ، سلطان با عصبانیت گفت کمی قناعت میکردی چه خبر است ساس گفت همین کار را کردم ولی خوب دیگر تمام شدند و حالا هم گرسنه ام  کنارت  می نشینم تا تکلیف مرا معلوم کنی ، شاه که دید مجبور است به قرارش عمل کند کمی فکر کرد وسپس دستور  دادهر که در خیابان های شهر راه میرود و به سمت راست نگاه میکند دستگیر کنند و به زندان بفکنند و به این شکل زندان ها دوباره پر شد و ساس هم راضی به سر کارش برگشت ولی هنوز چندی نگذ شته بود که هن هن کنان دوباره به کاخ آمد ، ساس آنقدر چاق و فربه شده بود که بزور از درب وارد شد و در کنار سلطان نشست ، سلطان نگاهی به او کرد و نگذاشت حرفی بزند ، گفت می دانم تمام شدند  ، در همان لحظه دستور داد هر که در خیابان راه میرود و به سمت چپ نگاه میکند بگیرند و به زندان بیفکنند ، ساس بزور خم شدو دست شاه را بوسید و خنده کنان بسمت زندان شهر به راه افتاد ، چند روز بعد حاکم در کاخ نشسته بود که دید درب اطاقش از چهار چوب بدر آمد ، پشت درب ساس بود که از فرط درشتی دیگر از درب هم رد نمی شد ف شاه به ساس گفت همان جا بمان میدانم چه میخواهی بعد  فرمان داد که به شهر بروند و هرکه را میبینند به زندان بیفکنند ، سربازان به شهر رفتند ، مردم بخت برگشته را هم که از ترسشان فقط به روبرو نگاه میکردند گرفتند و روانه زندان ها کردند چون این بار مامورین دستور داشتند همه را دستگیر کنند و در مقابل سوال مردم که به چه جرمی دستگیر میشوند میگفتند این بار اول میگیرم بعد جرم تعیین میکنیم ، و بدین سان دوباره زندان ها پر شدند و ساس مشغول و حاکم برای چندی راحت شد .
 پس از مدتی یک روز در حالیکه سلطان قصد ورود به سالن مخصوص را داشت با درب شکسته و سالن ویران مواجه شد و با تعجب ساس را دید که در کنار تختش نشسته ، سلطان عصبانی به ساس گفت چه خبرت است همه جا را که ویران کرده ای ، ساس گفت از حال من که خبر نداری ، میدانی چند روز است که گرسنه مانده ام ؟حاکم گفت چه کنم مگر دیگر مردمی هم در این ملک مانده اند ، ساس گفت اصلا به من بگو بدانم مگر دشمن اصلی تاج و تخت تو همین مردم نبودند ، شاه فکری کرد و گفت خوب درست است حال منظورت چیست ، ساس گفت معلوم است دیگر تو این همه سربازونگهبان را برای دفاع در مقابل دشمنانت میخواستی حال که دشمنی نداری این ها را هم رد کن بروند شاه فکری کرد و سپس دستور داد همه سربازان و نظامیان به پادگان ها برگردنند بعد رو به ساس کرد و گفت فرمانده سپاه برو و لشکرت را تحویل بگیر ، ساس هم راضی تعظیمی کرد و در حالی که دماغش را بالا گرفته بود از نزد سلطان به سراغ آرتشش رفت .
 پس از چندی ، سلطان در حالی که در اطاق قصرش مشغول استراحت بود نعره  گوش خراشیاورا از خواب بیدار کرد ، به کنار پنچره آمد وساس را دید که فرط چاقی مثل توپ گرد  شده ، سلطان با طعنه به او گفت چه شده دیگر راه هم نمی توانی بروی ، ساس گفت چرا به موقعه اشحتی میتوانم بدوم . رهبر به ساس گفت دیگر چه می خواهی ؟ مگر  کس دیگری هم در این ملک مانده است ؟ ساس گفت من از رهبرم متعجبم که چرا این همه نان خور اضافی دور بر خود جمع کرده ، چه هستند این همه بیکار و السلطنه ، علاف السطنه ،مشاورخوردن ،مشاور خوابیدن و...بگذار تکلیفشان رامعلوم کنم و سلطان را راحت .
 شاه هم که دل خوشی از نجبا و بادمجان دور قاب چنان نداشت دستور داد  درب قصر را باز کنند تا ساس وارد شود .
 ساس وارد اردوگاه رهبری شد و از همان طبقه پائین دست بکار شد. رهبر   کم کم تنها شد؛ چون ساس در حال ویرایش اطرافیانش  بود ، او هم درب ها را میبست تا صدای ضجه و شیوان آنان را نشنود تا اینکه یک روز ساس با ضربه ای درب اطاق او را شکست و بزور وارد شد و کنارش  نشست ، رهبر بخت برگشته که مثل زمان سابق رنجور و نحیف شده بود ، گفت دیگر چه میخواهی مگر کس دیگری  هم مانده ، ساس گفت بله و تا رهبر خوار و ذلیل خواست  که بجنبد ساس  بروی او پرید وآهسته آهسته خونش را مکید .
 بله ابزاری که باعث ماندگاری مرتجعین شد  ! حال، این روز ها بلای جان خودشان شده.                                  



محمد سبزواری



 


 

منبع:پژواک ایران