لحظه تصمیم نزدیک میشود
ناصر اعتمادی
اهرم تنگه هرمز در حال فرسایش است، فشار بر تهران افزایش مییابد و واشنگتن برای مرحله بعد آماده میشود. پس از سوم نوامبر، انتخاب میان توافق و تشدید رویارویی دشوارتر از همیشه به تعویق خواهد افتاد. اما یک متغیر میتواند همه محاسبات را برهم بزند: جامعه ایران.
تصمیم کشورهای گروه هفت برای آزادسازی هماهنگ صد میلیون بشکه نفت و فرآوردههای نفتی از ذخایر راهبردی خود، در ظاهر اقدامی برای مهار قیمت انرژی است؛ اما معنای سیاسی آن فراتر از بازار نفت میرود. بحران تنگه هرمز به نبردی بر سر زمان تبدیل شده است: کدام طرف میتواند هزینه ادامه وضع موجود را بیشتر تحمل کند؟
جمهوری اسلامی با ایجاد اختلال در یکی از مهمترین شریانهای انرژی جهان توانسته بخشی از هزینه جنگ را به اقتصاد آمریکا، اروپا و کشورهای منطقه منتقل کند. افزایش قیمت نفت و بهویژه فرآوردههای پالایششده، از جمله گازوئیل، در آمریکا نیز در آستانه انتخابات میاندورهای سوم نوامبر پیامد سیاسی پیدا کرده است.
زمانبندی اقدام گروه هفت از همین رو مهم است. صد میلیون بشکه قرار است طی چهار ماه وارد بازار شود، اما بخش قابل توجهی از ذخایر گازوئیل در بیست روز نخست آزاد خواهد شد. این اقدام بحران تنگه هرمز را حل نمیکند. هدف فوری آن کاهش آثار اقتصادی این بحران و خریدن فرصت برای تصمیمگیری سیاسی است. تصمیم گروه هفت برای بازبینی وضعیت پس از بیست روز نشان میدهد که این اقدام نه راهحلی پایدار، بلکه بخشی از مدیریت یک دوره حساس است.
اما زمان فقط برای واشنگتن اهمیت ندارد. رژیم تهران نیز برای ادامه رویارویی خود، هزینهای فزاینده میپردازد: ریال به پایینترین سطوح تاریخی خود سقوط کرده، تورم از هفتاد درصد، بر اساس آمار رسمی، فراتر رفته و بانک مرکزی برای جلوگیری از سقوط بیشتر ارزش ریال از عرضه دو میلیارد دلار ارز از طریق بانکهای دولتی خبر داده است. در این رویارویی اما عمق منابع دو طرف یکسان و قابل مقایسه نیست.
محدودیت اهرم تنگه هرمز
راهبرد جمهوری اسلامی در بحران جاری بر محاسبهای روشن استوار است: اگر اختلال در تنگه هرمز هزینه اقتصادی و سیاسی لازم را برای آمریکا و متحدانش ایجاد کند، فشار برای رسیدن به توافق افزایش خواهد یافت. این راهبرد بیاثر نبوده است. همین که قدرتهای بزرگ اقتصادی بار دیگر ناچار به استفاده از ذخایر اضطراری شدهاند، نشان میدهد که فشار انرژی واقعی است.
با این حال، بازار جهانی و کشورهای منطقه نیز سریعاً در حال سازگار شدن با وضعیت حاضر هستند. خطوط لوله عربستان سعودی و امارات، انتقال نفت میان کشتیها و مسیرهای جایگزین بخشی از وابستگی به تنگه هرمز را کاهش دادهاند. صادرات نفت خام کشورهای منطقه، به استثنای ایران، در سپتامبر به حدود ۱۶٫۵ میلیون بشکه در روز رسیده و به سطح پیش از جنگ نزدیک شده است.
نقطه آسیبپذیرتر همچنان فرآوردههای پالایششده است. جریان آنها در مقایسه با پیش از جنگ بهشدت کاهش یافته و به همین دلیل گازوئیل در مرکز اقدامات اخیر گروه هفت قرار گرفته است.
در کنار این سازگاری اقتصادی، اکنون سازگاری امنیتی و نظامی نیز در حال شکلگیری است. حفاظت از زیرساختهای جایگزین، از جمله بندر ینبع در دریای سرخ، تقویت سامانههای دفاعی منطقه و افزایش حضور نظامی آمریکا نشان میدهد که پاسخ به بحران دیگر فقط تأمین نفت با استفاده از ذخایر اضطراری نیست : تا میانه نوامبر سه ناو هواپیمابر آمریکایی در منطقه حضور خواهند داشت.
پیام این تحول برای تهران روشن است: جمهوری اسلامی همچنان میتواند تنگه هرمز را ناامن و عبور از آن را پرهزینه کند، اما میان توان ایجاد اختلال و توان تحمیل شرایط سیاسی تفاوت وجود دارد. هرچه جریان انرژی بیشتر با شرایط جدید سازگار شود و حفاظت نظامی از آن گسترش یابد، فاصله میان این دو بیشتر خواهد شد. به بیان دیگر، اهرم تنگۀ هرمز از میان نرفته است، اما ارزش سیاسی آن ثابت نیست و میتواند به تدریج فرسوده شود.
این نکته در مذاکرات نیز اهمیت دارد. تهران میخواهد پیش از فرسایش بیشتر این اهرم، دستاورد آن را به امتیازات مشخص - از کاهش فشار اقتصادی و رفع بخشی از محدودیتها تا ترتیبات مربوط به تنگه هرمز - تبدیل کند. واشنگتن، در مقابل، دلیلی ندارد مهمترین ابزار فشار خود را واگذار کند و سپس تازه وارد مذاکره درباره مسئله هستهای شود. اختلاف بر سر مذاکرات، بنابراین، فقط اختلاف درباره موضوعات مورد مذاکره نیست؛ اختلاف بر سر ترتیب امتیاز دادن نیز هست.
از تنگه هرمز به جنگ نامتعارف؟
کاهش کارایی یک اهرم الزاماً به معنای کاهش تمایل جمهوری اسلامی به اعمال فشار نخواهد بود. این امر حتی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد. اگر توان تهران برای ایجاد اختلال مؤثر و پایدار در تنگه هرمز کاهش یابد و مسیر بابالمندب نیز بیش از گذشته تحت حفاظت منطقهای و بینالمللی قرار گیرد، یکی از پرسشهای امنیتی مهم این خواهد بود که آیا جمهوری اسلامی برای جبران این محدودیت بیشتر به ابزارهایی روی خواهد آورد که در ادبیات نظامی خود جنگ نامتقارن یا نامتعارف نامیده میشود: استفاده از نیروهای نیابتی، عملیات سایبری، خرابکاری و عملیات پنهان یا قابل انکار در خارج از منطقه.
سابقه جمهوری اسلامی در هدف قرار دادن مخالفان، اسرائیلیها، یهودیان و دیگر منافع خارجی در بیرون از مرزهای کشور آنقدر جدی است که کاهش قدرت اهرمهای متعارفتر باید با افزایش توجه به این حوزهها همراه شود. در نتیجه، کاهش قدرت جمهوری اسلامی در تنگه هرمز لزوماً به معنای کاهش خطر خارجی آن نیست. این تحول ممکن است فقط شکل خطر را تغییر دهد.
سوم نوامبر نقطه تغییر محاسبات
در این شرایط انتخابات میاندورهای آمریکا در سوم نوامبر به آستانهای سیاسی تبدیل شده است. افزایش قیمت سوخت مستقیماً بر تصمیم رأیدهندگان آمریکایی اثر میگذارد و دولت دونالد ترامپ تا آن زمان انگیزهای قوی برای مهار آن دارد.
تحولات چند روز اخیر نشان میدهد که واشنگتن در همان حال خود را برای مرحله بعد نیز آماده میکند. گردهم آمدن معاون رئیسجمهور، وزیر خارجه، وزیر دفاع، رئیس سازمان سیا، رئیس ستاد مشترک و مسئول مذاکرات با تهران در کمپدیوید برای بررسی وضعیت ایران و یمن، در کنار افزایش ظرفیت نظامی آمریکا، دستکم نشان میدهند که مرحله تصمیمگیری جدیتر شده و گزینههای مختلف در سطح عالی حکومت آمریکا در حال بررسیاند.
همسویی اخیر کشورهای گروه هفت با واشنگتن نیز صرفاً پشتیبانی اقتصادی از آمریکا نیست. انرژی، آزادی کشتیرانی و امنیت مسیرهای تجاری اکنون به یک مسئله مشترک تبدیل شدهاند. کشورهایی که الزاماً درباره ایران سیاست یکسانی ندارند، میتوانند بر سر جلوگیری از اختلال پایدار در شریانهای اصلی تجارت جهانی به یکدیگر نزدیک شوند.
پس از سوم نوامبر یکی از متغیرهای محاسبه آمریکا تغییر خواهد کرد: فشار مستقیم انتخاباتی ناشی از قیمت سوخت. ترکیب کنگره پس از انتخابات نیز میتواند بر آزادی عمل دولت ترامپ اثر بگذارد. اما اگر تا آن هنگام مذاکرات شکست خورده باشد و در همان حال آمریکا و متحدانش توانسته باشند شوک انرژی را مهار و وابستگی خود به اهرم تنگه هرمز را کاهش دهند، یکی از محدودیتهای مهم تصمیمگیری واشنگتن کاهش یافته است.
همین وضعیت میتواند تهران را به مصالحه نیز سوق دهد. اما نتیجه معکوس هم قابل تصور است: بخشی از ساختار قدرت جمهوری اسلامی، بهویژه سپاه، ممکن است مصالحه تحت فشار را شکست تلقی کند و برای بازسازی قدرت بازدارندگی به تشدید رویارویی یا اشکال دیگری از جنگ نامتقارن روی آورد.
بنابراین پس از سوم نوامبر الزاماً یک در باز نمیشود؛ دو مسیر ممکن است گشودهتر شوند: توافق در نتیجه تغییر موازنه فشار، یا تشدید رویارویی در صورت شکست توافق.
تهران همچنین نمیتواند حمایت روسیه و چین را نامحدود فرض کند. مسکو خواهان شکست کامل جمهوری اسلامی و گسترش نفوذ آمریکا در ایران نیست، اما خود درگیر جنگ اوکراین است. میان حمایت سیاسی، اقتصادی یا نظامی غیرمستقیم از تهران و ورود به رویارویی مستقیم با آمریکا فاصلهای اساسی وجود دارد.
تناقض چین حتی روشنتر است. پکن از یک سو علاقهای به فروپاشی جمهوری اسلامی یا شکلگیری ایرانی کاملاً همسو با واشنگتن ندارد. اما از سوی دیگر، امنیت جریان انرژی در خلیج فارس برای اقتصاد چین حیاتی است. رژیم تهران نمیتواند برای مدتی نامحدود یکی از مسیرهای اصلی تأمین انرژی چین را مختل کند و همزمان انتظار داشته باشد پکن هزینه این سیاست را برای حفظ جمهوری اسلامی بپردازد.
به این ترتیب ممکن است کشورهایی با سیاستها و منافع بسیار متفاوت، بدون تشکیل یک ائتلاف رسمی، حول یک منفعت مشترک به یکدیگر نزدیک شوند: جلوگیری از اخلال دائمی در مسیرهای اصلی انرژی و تجارت جهانی.
اما جبهه تعیینکننده میتواند در داخل ایران باشد
با همه اینها، محدود کردن نبرد بر سر زمان به واشنگتن، تهران و تنگه هرمز، بازیگر اصلی دیگری را نادیده میگیرد: جامعه ایران. جمهوری اسلامی هزینه رویارویی خارجی را در نهایت به جامعهای منتقل میکند که شکاف آن با نظام سیاسی بسیار پیش از جنگ کنونی شکل گرفته بود. سقوط ارزش ریال، تورم، کاهش قدرت خرید، ناامنی شغلی و افزایش هزینههای روزمره اکنون بر جامعهای فشار میآورند که خاطره اعتراضات دسامبر ۲۰۲۵ و ژانویه ۲۰۲۶ برای آن هنوز بسیار زنده است.
آن اعتراضات نیز با سقوط پول ملی و بحران معیشتی آغاز شدند و سپس با سرعت به اعتراض علیه کلیت نظام سیاسی گسترش یافتند. البته سرکوب توانست حضور گسترده خیابانی را متوقف کند، اما مسئلهای را که اعتراض از آن برخاسته بود حل نکرد.
جمهوری اسلامی در چهار دهه گذشته بارها توانسته است اعتراض را با خشونتی فزاینده از خیابان عقب براند. اما مهار یک موج اعتراضی با از میان بردن زمینههای اجتماعی اعتراض یکسان نیست. از ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸، از «زن، زندگی، آزادی» در ۱۴۰۱ تا اعتراضات ۱۴۰۴، بحران اجتماعی بارها با اشکال و ترکیبهای متفاوت بازگشته است.
بنابراین سرکوب فقط یک سوی معادله است. سوی دیگر، جامعهای است که خود نیز تجربه انباشته میکند: تجربه شیوههای سرکوب، قطع اینترنت، بازداشت، ضعفهای سازمانی، محدودیت اعتراض صرفاً خیابانی و ضرورت ایجاد پیوند میان گروههای اجتماعی.
نمیتوان اثبات کرد که این تجربه الزاماً اعتراض بعدی را موفقتر خواهد کرد. اما به همان اندازه نمیتوان فرض کرد که حکومت در موج بعدی قادر خواهد بود دقیقاً با همان ابزارهای گذشته همان نتیجه را به دست آورد. سرکوب برای حکومت زمان میخرد؛ اما این زمان بیهزینه نیست. هر بار استفاده گستردهتر از خشونت میتواند بخشی از ظرفیت بازدارندگی حکومت را حفظ کند و همزمان بر بحران حقانیت خشم انباشته و میل به تغییر بیفزاید.
چه چیزی میتواند اعتراض بعدی را متفاوت کند؟
از این منظر، مسئله اصلی شمار معترضان نیست. تجربه گذشته نشان داده که حتی حضور گسترده مردم در خیابان، به تنهایی، برای تغییر نظام سیاسی کافی نیست. متغیر مهمتر، توان یک جنبش برای گسترش از یک گروه اجتماعی به گروههای دیگر جامعه است: کارگران، بازاریان، کارمندان، دانشجویان، بازنشستگان، طبقات متوسط و گروههای حرفهای. مهمترین عامل موفقیت یک اعتراض اجتماعی، پیوند گروهها و طبقات اجتماعی متفاوت در یک کنش مشترک علیه وضع موجود است.
عامل دوم، امکان پیوند اعتراض خیابانی با اعتصابهای گسترده و پایدار است. خیابان حقانیت حکومت را به چالش میکشد؛ اعتصاب ظرفیت اداره کشور و گردش منابع اقتصادی را نیز تحت فشار قرار میدهد.
عامل سوم رفتار دستگاه حکومتی است. تشدید بحران اقتصادی، طولانی شدن جنگ یا گسترش اعتراض میتواند رفتار نیروهای حکومتی، از جمله نیروهای سرکوب، را نیز تغییر دهد. و سرانجام، مخالفان جمهوری اسلامی با مسئلهای روبرو هستند که سرکوب حکومتی به تنهایی توضیحش نمیدهد: فاصله میان توان نفی نظام موجود و توان ایجاد اعتماد به فردای آن.
تغییر رژیم، گذار و مسئله فردای پس از جمهوری اسلامی
بحران جمهوری اسلامی و گذار دموکراتیک یک مسئله واحد نیستند. حتی یک جنبش اجتماعی موفق در تضعیف یا کنار زدن نظام موجود، بدون حداقلی از توافق درباره قواعد سیاسی بعدی میتواند به خلأ قدرت، رقابت خشونتآمیز یا بازتولید اقتدارگرایی منجر شود.
جامعه ایران نیازمند توافق کامل درباره همه مسائل آینده نیست. چنین توافقی نه ممکن است و نه لازمه دموکراسی. آنچه ضروریتر است توافق بر سر قواعد مدیریت اختلاف است: انتخابات آزاد، حاکمیت قانون، جدایی دین از دولت، برابری شهروندان، آزادیهای سیاسی و فردی، حفظ تمامیت کشور و پذیرش گردش قدرت.
جنبشی که تنها میداند چه چیزی را نمیخواهد، میتواند یک حکومت را به بحران بکشاند؛ اما برای ساختن نظم سیاسی دیگر باید بتواند درباره قواعد زندگی مشترک پس از آن نیز اعتماد ایجاد کند.
سه ساعت، اما بدون نتیجه از پیش تعیینشده
در نتیجه، بحران کنونی را میتوان رقابت میان سه ساعت دانست: ساعت آمریکا، ساعت جمهوری اسلامی و ساعت جامعه ایران.
ساعت آمریکا با قیمت انرژی، انتخابات سوم نوامبر و هزینه ادامه حضور نظامی پیش میرود. ساعت جمهوری اسلامی با ذخایر ارزی، سقوط پول ملی، هزینه جنگ، محدود شدن کارایی تنگه هرمز و توانایی تغییر شکل فشار از جنگ دریایی به ابزارهای نامتقارن سنجیده میشود. و ساعت جامعه ایران با فشار معیشتی، حافظه سرکوب، انباشت تجربه سیاسی، توان سازمانیابی و امکان تبدیل دوباره نارضایتی به اعتراض و اعتصاب حرکت میکند.
این سه ساعت با سرعت یکسان حرکت نمیکنند و هیچکدام نیز کاملاً در اختیار بازیگران سیاسی نیستند. ترامپ نمیتواند قیمت انرژی را کاملاً کنترل کند؛ جمهوری اسلامی نمیتواند فرسایش اقتصادی را متوقف کند؛ و نه واشنگتن و نه تهران قادر نیستند زمان و شکل بازگشت جامعه ایران به صحنه را تعیین کنند.
هیچکدام از این ساعتها نتیجه دیگری را از پیش تعیین نمیکند. گروه هفت ممکن است بحران انرژی را برای مدتی مهار کند بدون آنکه جمهوری اسلامی عقبنشینی کند. حکومت ایران ممکن است فشار اقتصادی بسیار بیشتری را تحمل کند بدون آنکه بلافاصله اعتراض سراسری شکل بگیرد. و اعتراض گسترده نیز به خودی خود تضمینکننده گذار دموکراتیک نیست.
اما یک نتیجه را نیز نباید از پیش مسلم گرفت: اینکه جمهوری اسلامی میتواند هر بار با افزایش خشونت، زمان لازم را برای بقای خود بخرد. مردم ایران همان مردمی نیستند که نخستین موجهای اعتراض را تجربه کردند؛ همانگونه که جمهوری اسلامی نیز دیگر نظامی با منابع اقتصادی، حقانیت و محیط منطقهای ده یا بیست سال پیش نیست.
از این رو پرسش تعیینکننده فقط این نیست که واشنگتن پس از سوم نوامبر چه خواهد کرد یا سپاه تا چه زمانی قادر به ایجاد اختلال در تنگه هرمز خواهد بود. پرسش عمیقتر این است که کدامیک از این سه ساعت زودتر محاسبات دو ساعت دیگر را بر هم خواهد زد. در این میان، جامعه ایران نباید متغیری فرعی در معادله جنگ تلقی شود. ممکن است در نهایت همان جایی باشد که نبرد بر سر زمان، معنای سیاسی واقعی خود را پیدا میکند.
منبع:پژواک ایران