PEZHVAKEIRAN.COM چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟
 

چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟
جمشید پیمان

  

                                                                                 ( بخش یکم )

                                                                                  

باز گردی سی ساله در زمان

امروز اول ماه مارس 1981 است.  درست می خوانید ، اول ماه  مارس 1981 یعنی نوزده بیست روز مانده به اول بهار و نوروز خودمان.  اینجا زندان  مرکزی شهر بلفاست ، مرکز ایرلند شمالی است. درست می خوانید : زندان مرکزی شهر بلفاست.  خواهش می کنم اندکی از وقت گرانبهایتان را به من بدهید و همراهم به یک سلول انفرادی این زندان بیائید . می خواهم شما را با جوانی بیست و هفت ساله آشنا کنم. جرم این جوان عضویت در ارتش جمهوریخواه ایرلند شمالی است. او اتهام تروریست بودن را هم در پرونده قطورش دارد. می دانید چرا او در این تاریخ تروریست محسوب می شود؟ زیرا هنوز زمان زیادی لازم است تا دولت انگلستان ارتش جمهوری خواه ایرلند را به عنوان یک سازمان سیاسی و قانونی به رسمیت بشناسد و برای حل و فصل مسائل ایرلند با آن بر سر میز مذاکره بنشیند. بنا براین زندانی ما  به جرم تروریست بودن  به 14 سال حبس محکوم شده است. زندانی که ما اکنون به دیدنش می رویم ، محکومیت چهارده ساله را به خاطر آرمانش که استقلال ایرلند است ، پذیرا شده است. اما به شرائط  و اوضاع و احوال حاکم بر زندانی که در آن به سر می برد اعتراض دارد.  او از زندانبانانش چیز زیادی نمی خواهد. می خواهد بتواند در زندان لباس عادی بپوشد. می خواهد بتواند از کتاب و روزنامه و مجله بهره مند شود. می خواهد حق ملاقات هفتگی   داشته باشد و بتواند از بیرون از زندان و نامه و بسته های پستی دریافت کند. در یک کلام می خواهد با او به صورت انسانی برخورد شود ، همانگونه که  در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است و دولت انگلستان به اجرای آن ملزم و متعهد شده است. اما  این ابتدائی ترین حقوق انسانی ، از او دریغ می شود و او در اعتراض به چنین وضعیتی ، وقتی که می بیند کسی به خواست هایش کمترین توجهی نمی کند، وقتی که می بیند جهان بشری گوشی برای شنیدن فریاد هایش ندارد و وقتی می بیند کسی مسئولیت ستمی را که بر او می رود متقبل نمی شود. دست به اعتصاب غذا می زند. و امروز اول ماه مارس 1981، اولین روز اعتصاب غذای بابی ساندز ، زندانی بیست و هفت ساله ایست که ما می خواهیم به دیدارش برویم

یک گفت و گوی فرضی اما شدنی

                   سلام آقای بابی ساندز. علل اعتصاب غذایتان را می دانیم. ممکن است بگویید  تا چه وقت به اعتصابتان ادامه میدهید؟

بابی ساندز ــ تا وقتی که به خواست هایم برسم.، اعتصابم را نمی شکنم.

ما ــ یعنی اعتصاب غذای نامحدود؟

بابی ساندز ــ بله اعتصاب غذای نامحدود.

ماــ آقاب بابی ساندز، ولی این کار ممکن است به بهای از بین رفتن جانتان تمام شود.

بابی ساندزــ ببینید ، من به جرم استقلال طلبی به چهارده سال زندان محکوم شده ام. آن را با کمال میل تحمل می کنم. اما به اهانتی که ناشی از شرائط حاکم بر زندان من است تن نخواهم دادو در برابرش زانو نمی زنم.

ماــ ولی آقای بابی ساندز، فکر نمی کنید دارید قدری تند روی می کنید؟ فکر نمی کنید شاید راه های دیگری جز اعتصاب غذا هم وجود داشته باشد؟

بابی ساندزــ لطفا شما آن راه ها را به شرطی که با انتخاب و قبولشان شرافت انسانیم لکه دار نشود ، به من نشان دهید؟

ما ــ آقای بابی ساندز ما فکر می کنیم شما بسیار آرمانگرا هستید و به مقوله رئال پولیتیک اشراف چندانی ندارید.

بابی ساندز ــ ببینید بالای هر ایده و آرمانی یک رشته اصول قرار دارند که من نمی توانم آنها را ندیده بگیرم. من پذیرای هر راه حلی هستم به شرط آن که این اصول را نقض نکنند. این اصول برای من از چنان ارزشی برخودردارندکه  حاضر نیستم آنها  را تحت هیچ شرائطی ،  نقض کنم .

ماــ یعنی معتقدید که پایبدی به اصول مورد نظرتان ارزشش از عمرتان بیشتر است؟

بابی ساندزــ برای من زندگی بدون این اصول معنی و مفهومی ندارد.

ما ــ ولی انگیزه صیانت ذات بسیار بسیار قدرتمند است و جز بعضی مستثناها ، کسی دربرابرش توان ایستادگی ندارد.

بابی ساندزــ من این انگیزه را می شناسم و با جایگاهش در زندگی آدمی بسیار آشنا هستم. اما یک نکته را برایتان روشن می کنم. من به اختیار خودم پای بر جهان هستی ننهاده ام. اما ماندنم در این جهان بدون تردید به  اراده  خودم بستگی دارد.  اما من این اراده را بی قید و بند و محدویت نمی بینم. این اراده بر این امر هم قرار گرفته است که آنچه شرافت انسانی مرا نقض می کند پذیرا نشود ، حتی اگر این نپذیرفتن، به مرگ و پایان زندگیم منجر شود.

ما ــ ولی آقای بابی ساندز ، ما فکر می کنیم که وجود شما برای مبارزه در جهت احقاق حقوقتان بسیار ضروریست. بنا براین بهتر نیست  کاری کنید که زنده  بمانید تا به مبارزه خود ادامه دهید ؟

بابی ساندزــ این  ایده ی بسیار خوبی است. خیلی دلم می خواهد به آن عمل کنم. اما یادتان باشد برای من شرافت انسانیم حتی از مبارزه ای که می کنم ارزشمند تر است. یادتان باشد مبارزه برای حفظ اصول و ارزش های انسانی را  کسانی که از شرف تهی هستند و هر مذلت و خواری را نه تنها تحمل میکنند بلکه بگونه ای با آنها کنار می آیند که گوئی بخش انفکاک ناپذیر زندگیشان است ، انجام نمی دهند. سوء تفاهم نشود ، من نمی گویم هر کس که برای این اصول پای به میدان ننهاد از گوهر شرافت و بزرگی و منش والای انسانی تهی است. اما باز تاکید می کنم که شرط اول برای دفاع از این اصول پایبند بودن به این اصول است.

آقای بابی ساندز ــ سپاسگزاریم که وقتتان را به ما دادید و به پرسش های ما پاسخ گفتید. باز هم شما را خواهیم دید. راستی آقای بابی ساندز شما این جمله معروف زاپاتا را قبول دارید که گفت بهتر است آدم روی پاهایش بمیرد تا اینکه روی زانوهایش زندگی کند؟

بابی ساندز ــ اگر معتقد به نقش انسان در تاریخ هستید ، باید به شما بگویم آنها که زاپاتا را کشتند  ، در تاریخ به جنازه هائی متعفن تبدیل شدند و زاپاتا که به دست آنها کشته شد دارد در تاریخ زندگی می کند. اگر هم به این امر عقیده ای ندارید پس بدانید که زاپاتا حاضر نبود با زیر پا گذاشتن اصولی که به خاطرشان می جنگید ، چند صباحی بیشتر زنده بماند.

اعتصاب غذای بابی ساندز به کجا می کشد؟ آیا به خواست هایش می رسد؟ آیا با زندانبانانش کنار می آید؟ آیا قبول می کند که روی زانوان خم شده اش به زندگی ادامه دهد؟ هنوز باید خیلی منتظر بمانیم تا به پاسخ  واقعی در برابر این  پرسش ها برسیم.  اما در اینجا یک پرسش تازه در برابرمان است :

چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟

در بخش بعدی باز هم به این موضوع می پردازیم

 

       جمشید پیمان ، 30 مرداد 1388 

منبع:پژواک ایران


جمشید پیمان

فهرست مطالب جمشید پیمان در سایت پژواک ایران 

*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش دوم)  [2013 Apr] 
*می گویند : امنیت را رها کن، امان نامه را دریاب! ( بخش نخست )  [2013 Apr] 
*وقتی دلامون با هَمَن  [2013 Mar] 
*از خون پُـر است دفترِ تاریخِ این دیار  [2013 Mar] 
*این بیضه در کلاه شکسته ها  [2013 Feb] 
*روز والنتین و حرمت عفت عمومی !  [2013 Feb] 
*سترگ مقاومتی ست این مقاومت!  [2013 Feb] 
*این چشمه های سرخ، به دریا سفر کنند  [2013 Feb] 
*بر این همه بیداد چرا دیده ببندی  [2013 Feb] 
*اندکند زنده گانِ پس از مرگ  [2013 Jan] 
*چه بگویم به دلِ ساده و خوش باورِ تو  [2013 Jan] 
*برای شب یلدا  [2012 Dec] 
*مشکلی ندارند لامپ ها (به: خـود سیـاوَش پـنـدارانِ آتـش گریـز) [2012 Dec] 
*سر کار علّیه عالیه و جناب آقای هموطن ناز نازی  [2012 Nov] 
*شـاعـری بی تــو نـمـی گـویـد غزل  [2012 Nov] 
*باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی   [2012 Oct] 
*رفته دیگر ز باده هم مستی  [2012 Oct] 
*پَر کشانم از میانِ شعله های شادی اَم  [2012 Oct] 
*این خانه نیست تاریک ، این کوچه نیست بن بست  [2012 Sep] 
*اینک تو هستی و آئینه  [2012 Sep] 
*مملکت شد ز چـاله اَنـدَر چـاه  [2012 Sep] 
*اینجا همیشه شب ...  [2012 Aug] 
*از رذالت خیرخواهانه تا خیر خواهی رذیلانه   [2012 Aug] 
*آقای کوبلرمواظب باشید، دست هایتان دارند الوده می شوند  [2012 Jul] 
*استاد بهرام عالیوندی ، نگارگر سترگ معاصر،در نگاه من  [2012 Jun] 
*همیشه با دلِ خود گفته ام که می آئی  [2012 May] 
*حرف حساب آقای وکیل و توقعات نا به جای ما  [2012 May] 
*خونِ خدا شده جاری به رویِ خاک  [2012 Apr] 
*یقین کن ! سفره ی بی نانِ من آبستن طغیان و توفانست  [2012 Mar] 
*تو آمدی و خط زدم به روی واژه ی خزان  [2012 Mar] 
*رو به روی دیده ی غمگین آیینه  [2012 Mar] 
*آیـیـن تو ، بر خاستن است  [2012 Feb] 
*آه ای صدای صداها  [2012 Feb] 
*گلشیفته ، ملّا و من  [2012 Feb] 
*شعرِ تو معنایِ نابِ عاشقی  [2012 Jan] 
*هر صدایِ حق حقی، رقصنده بر بالایِ دار  [2012 Jan] 
*خون خورشید می شود جاری در رگِ کـوچـه هـای بــیــداری  [2011 Dec] 
*سَرو نمی میرد ، تکثیر می شود ( برای اهالی اشرف،باغبانانِ آزادی ) [2011 Dec] 
*خـیـزآب هـای اسـتــوار   [2011 Dec] 
*خاطره را می شود شُست، طنـاب را نه  [2011 Dec] 
*حرفِ به هنگامی بزن  [2011 Nov] 
*چون سیاوش رفته ای روزی در آتش سرفراز  [2011 Oct] 
*مهرگان و آرزوهای مردم  [2011 Oct] 
*گذر ازین شب،اگر در هوایِ فردایی  [2011 Sep] 
*این جا به چاهِ غَدرِ برادر، تَـهَمتن است  [2011 Sep] 
*بر شانه هایتان نَـمَـد حمل می کنید نه نَـمَـک  [2011 Aug] 
*به تیرِ جان بکُن اسطوره تکرار  [2011 Aug] 
*تو که در پوست شیری فکری هم برای استتار گوشهایت بکن!   [2011 Aug] 
*جای تو سبز در دلِ دریایِ بی کنار (به یارانم در اشرف، به خاطر صبوری هایشان در مسیر زخم ها) [2011 Jul] 
*...تا طلوع آفتاب  (به حماسه آفرینان فروغ جاویدان در مرداد شصت و هفت) [2011 Jul] 
*هــنـــوز هـــم . . .  [2011 Jul] 
*اینجا که منم ، آنجا که تویی  [2011 Jul] 
*سیصد و شصت و پنج ضرب در ایکس  [2011 Jun] 
*بــرکـه هـای شـب  [2011 Jun] 
*در رثای آن‌که در چشمم بمرد به میمنت چهاردهم خرداد [2011 Jun] 
*پیام روشن ما در خروشِ خونِ «صبا»ست *  [2011 May] 
*تو جان دادی که «آزادی» نمیرد  [2011 Apr] 
*تـو که عددی نیستی ، پسرک ریش دار!  [2011 Apr] 
*کژدمانی که نیـش رافقط از ره کین می زنند   [2011 Apr] 
*دل را به عشق بسپار  [2011 Mar] 
*با اگرها و مگرها ، بر نگیری شعله ای  [2011 Feb] 
*چراغی نه، که خونت خورشیدی بود ( به آموزگاران بزرگ آزادی که بوسه بر طناب دار زدند و تسلیم نشدند ) [2011 Jan] 
*شب ریخت ، دوباره چهره ات پیدا شد ( به مناسبت چهلمین روز شهادت مظلومانه اشرفی دلاور، مهدی فتحی) [2011 Jan] 
*سوخت در شعله ی فریادِ تو ، شب  [2011 Jan] 
*در انتظار زایش یک شعله  [2010 Dec] 
*فرو نمی کشد امواج سرکش دریا  [2010 Dec] 
*برآ زین چاهسار شب ! ( در شب یلدای میهنم )  [2010 Dec] 
*تو ایستاده ای در افقِ آرزویم   [2010 Dec] 
*به سایه سار زمستان  [2010 Dec] 
*آیینه پر از روی نگاری بکنیم  [2010 Nov] 
*تابوتِ تو بر شانه ی خورشید نشست (مرضیّه در میان دلتنگی هایم ) [2010 Oct] 
*برخیز و همره شو دمی دریایِ بی آرام را  [2010 Oct] 
*واحه در واحه آتش و دلِ من!  [2010 Oct] 
*از عوعوی سگ مگر گریزد مهتاب؟  [2010 Oct] 
*زشتی و پلید و پستی  [2010 Sep] 
*سال ها پیش از پارسال  [2010 Aug] 
*پُــر از روشــنـی بــاد ، فـردایِ تــو  [2010 May] 
*دخت ایران می کند ایران رها، زین مصیبت ، زین فلاکت ، زین بلا  [2010 May] 
*احترام فوق العاده ارغوان رضائی به احمدی نژاد  [2010 May] 
*پس از فرزاد کمانگر نوبت کیست؟  [2010 May] 
*می خواستم برایِ روز کارگر شعری بگویم  [2010 May] 
*با خموشانِ دودِل،شور به پا نتوان کرد  [2010 Apr] 
*از طبیعت بیا موزیم   [2010 Apr] 
*جشن نوروز به روایت فردوسی   [2010 Mar] 
*بر سبحه و سجاده ات ای شیخ زنم سنگ  [2010 Mar] 
*لحظه های حادثه پر از بی تابی اند (بمناسبت نوزده بهمن سالروز شهادت اشرف رجوی و موسی خیابانی و یارانشان ) [2010 Feb] 
*آن دورها  [2010 Feb] 
*چه شد که زن حلالشان را حرامشان کردند؟  [2010 Jan] 
*نـگاه کـن که خـیـابـان زکُشته لبریز است  [2010 Jan] 
*در آستانه ی سقوط پریشانی  [2009 Nov] 
*بی تردید پیروزی از آن پایداران است  [2009 Oct] 
*برای انسانِ دیروز و امروز و تنهائیش   [2009 Sep] 
*دارالفنون اول پاییز ، خسته بود  [2009 Sep] 
*این «من» و «ما» کیستند؟  [2009 Sep] 
*پـیـروزی مـا ،به دست ما خورده رقم   [2009 Sep] 
*در آغاز عشق بود و عشق نزد او بود  ( به وارثان حنیف ، اهالی اشرف ) [2009 Sep] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ (بخش سوم)  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟ ( بخش دوم )  [2009 Aug] 
*چرا بچه های شهر اشرف اعتصاب غذا کرده اند؟  [2009 Aug] 
*هزار باضافه یک میشود هزار و یک  [2009 Aug] 
*می تـوان و بـایـد . . .  [2009 Aug] 
*دلارهای آمریکائی آب رفته را به جوی باز می گردانند  [2009 Aug] 
*چند روز مانده به ساعت صفر  به مناسبت سالروز کودتای بیست و هشت مرداد [2009 Aug] 
*آی بچه های اشرفی  [2009 Aug] 
*به دریا دلان توفان آشنا  [2009 Aug] 
*اشک تو چاره ساز غم کهنه ی تو نیست (پیش کش به اهالی سرفراز و تسلیم ناپذیر شهر اشرف) [2009 May] 
*بـنـگر دمـی در آیـنـه یِ تـو بـه تـوی خویش  [2009 May] 
*در واژه نامه ی چاپ تو ( پیش کش به سکوت گزیدگان در برابر فریاد شهر اشرف ) [2009 May] 
*بانویِ من ، امروز روز توست  [2009 Mar] 
*ز پایِ رفتنم بگشا ، غل و زنجیر ِ ماندن را  [2009 Feb] 
*در کوچه های برفی بهمن  [2009 Feb] 
*مـثـنـوی خـواند ، نـه افـسانه ی خاتون و کنیز  [2009 Feb]