دادخواهي تلاشي ست برای امروز
متن سخنرانی در مراسم یادمان کانون ٥٧ در شهر کلن در ۹ شهریور ١٣٨٧  
محمدرضا معینی

با سلام و سپاس از حضار محترم

به رسم تشکر از دوستان جوانم که این مراسم را برگزار کرده اند فقط می گویم

خبر دیروز را شنیدید که ماموران امنیتی مانع تجمع خانواده در خاوران شدند اما آنها نمی دانند که نسل جدیدی از

دادخواهان به میدان آمده است و تا زمانی که شکوفه و میهن و خورشید هست دادخواهی هم هست.

با روشن شدن ابعاد بيشتری از کشتار جمعی زندانيان سياسي در سال ١٣٦٧ از سوی خانواده های قربانیان، شاهدان و جان‌بدربردگان خوشبختانه این تلخ رویداد تاریخ معاصر کشورمان هر روز بيشتر رسانه ای مي شود. برای همه‌ی تلاشگران حقوق بشر و به ویژه وابستگان قربانيان این امری خوشایند و در عین حال پر مسئوليت است. در باره جنايات سياسي، اثرات و عواقب آن بر جامعه فقط نمي توان اظهارنظر رسانه‌ای و به رسانه‌ای شدن "واقعه" بسنده کرد. در این زمان ما بيش از پیش به تامل و همفکری، و به ويژه جستجوی راهيافت های عملي برای جنبش دادخواهي نبازمندیم. تاکنون ما جمع کوچکی بودیم که درد مشترک، سرنوشت مشترکی برایمان رقم زده بود. اما فاجعه ملی آرام آرام در سطح ملی طرح می‌شود. امروز به تعداد ما افزوده شده است، و با آن بدون شک نظرات و نگاه‌های متفاوت. اما برای همه ما دادخواهی به یک معناست؟ دادخواهی چیست؟ مبارزه‌ی‌‌ست برای فردا و فرداهای ناشناخته و یا تلاشی‌ست برای امروز؟ واقعیت این است که در بعد از نورنبرگ و تا امروز که دادگاه جزایی بین‌المللی تشکیل شده است، راه‌حل قضایی، راه‌یافت اصلی مقابله با جنایات سیاسی و کشتارهای جمعی بوده است. که به حق باید از این دستاورد دفاع و تقدیر کرد. چرا که این تلاش در دو جهت عدالت بین‌‌المللی را گسترش و غنا بخشیده است.

١- طرح اصل قضایی مبارزه با "مصونیت از مجازات" بعنوان علت اصلی تکرار جنایت و تاکید بر مبارزه با آن از طریق تصویب قوانین بین‌الملل و ملی.

٢- دفاع از جهانشمول بودن قضاوت بین‌المللی با تلاش در جهت تدوین قوانین قضایی بین المللی. این مسئله‌ای مهم است، چرا که قوانین قضایی معمولا برخاسته از سنن و روسوم و فرهنگ های بومی و دارای ریشه‌های ملی هستند. همین امر بانی بسیاری از بی‌عدالتی ها و منشا جنایات خودسرانه "ملی" است و یکی از اصلی‌ترین توجیهات حاکمیت‌های استبدادی در پاسخ به چرایی نقض حقوق بشر در " حیطه ملی" است. زیر پرجم " استقلال و حق حاکمیت ملی" جنایت علیه ملت به پیش می رود. بدون هیچ این همانی سازی به این مورد اشاره کنم که البته برای دفاع از منافع "شل و توتال" هم می توان حق "حاکمیت ملی" را نقض کرد، اما در این باره وجه غالب دفاع امثال محمد جواد لاریجانی "چهره حقوق بشری" دستگاه قضایی جمهوری اسلامی از "حق سنگسار" حاکمیت ملی جمهوری اسلامی است. جالب آنکه هر دو سوی سواستفاده از " حق حاکمیت ملی و یا حقوق بین المللی " عضویت در دادگاه جزایی بین المللی را نپذیرفته اند.

پیشرفت عدالت بین‌‌المللی بیشتر در " بالا" و در مراکز قدرت و نهادهای دولتی جریان داشت، اما این تلاش ها علیرغم پیشرفت های شایان توجه اما متاسفانه عاملی برای توقف جنایات و کشتارهای سیاسی نبودند. در طی این مدت هم به تعداد قربانیان افزوده می‌شد. برخلاف تصور بسیاری که دادگاه نورنبرگ و انتشار و تصویب میثاق های جهانی حقوق بشر را به پایان یافتن "جنایت علیه بشریت" تعبیر می کردند، این رویا با گولاک‌ها و ویتنام و پول‌پوت وِ ژنرال‌های امریکای لاتینی و خمر های سبز و غیره به کابوس انجامید.

در کشورهای آسیب‌دیده از جنایات سیاسی، علیرغم بهره بردن از دستاوردهای عدالت بین‌المللی اما جنبش دادخواهی در عرصه ملی بعنوان شکلی از مبارزه برای عدالت و هویت ملی نیز به وجود آمد و دستاوردهای مهمی دارد. عمده ترین ویژه‌گی این جنبش‌ها آن است که در هر کشور با تکیه بر وضعیت خاص خود نوع و چگونگی دادخواهی تعیین شد. امر دادخواهی را با کسب و یا حفظ قدرت سیاسی مرتبط نکردند، ضمن حفظ خواست اصلی مجازات آمران و عاملان جنایت و دستیابی به حقیقت و شراکت در محاکمات قضایی و کمیسیون های حقیت یاب و سازگاری ملی اما دادخواهی در عمل با مبارزه برای دمکراسی و عدالت در عرصه ملی پیوند خورد. با نگاهی به تجارب آنها می‌توانیم به این جمعبندی برسیم که فرجام‌های اصلی این جنبش‌ها فقط به مسئله مجازات جنایتکاران محدود نشد. راست این است دادخواهان بعنوان قربانیانی که بیشترین آسیب را از خشونت و جنایات سیاسی متحمل شده‌اند، عملا به حافظان حافظه تبدیل شده و امروز بیدارگران وجدان عمومی‌اند. فراموش نکنیم که " حافظه اصلی ترین ابزار قدرت است" و حافظان حافظه از تاریخ خود در برابر روایت رسمی قدرت دفاع می کنند. دادخواهی این گونه تلاشی تاریخی و همیشگی‌ست.

شاید با پاسخ به یکی از اصلی ترین پرسش های دادخواهی بتوانیم ضرورت تلاش امروزی آن را روشن کنیم. سوال این است مرز زمانی دادخواهی کجاست؟ آغاز آن را می دانیم. در آن تابستان تلخ جمع وسیعی از زندانیان سیاسی در سراسر ایران اعدام شدند. راست این است که "کشتار جمعی زندانیان" با هر شکل دیگری از جنایات سیاسی متفاوت است. این جنایت در تاریخ معاصر کشورما بی بی‌سابقه است. و من به جرائت می گویم در تاریخ زندان‌ها در جهان و در بعد از جنگ جهانگیر دوم نیز بی سابقه است. در این معنا همزمان با اعلام رسمی کشتار، مرز دادخواهی به شکل رسمی با تجمع خانواده ها در برابر دادگستری تهران در دی ماه ١٣٦٧ و تسلیم نامه اعتراضی به مقامات رسمی کشور آغاز شده است. مرز پایانی آن اما هنوز نامعلوم بر همه ماست. اما می توان گفت به نتیجه رسیدن فرجام‌های دادخواهی یعنی مویه‌های حزن و سوگ که سالهاست سرود جمعی ما شده ‌اند و امروز پس از بیست سال می توان گفت یک نسل با آن بزرگ شده اند، وقتی پایان می یابند که اطمینان یابیم دیگر دل داغداری در تکرار تلخ این فجایع، دست کم به شکل شصت و هفتی آن، در خلوت خاوران نبش قبر نمی کند تا مطمئن شود این که چنین فجیع به قتل رسیده و اینگونه توهین آمیز در بیابان به گور سپرده شده فرزند و یا همسر اوست. راست این است که این دادخواهی و در چشم انداز امروز ما دست کم پایانی نزدیک ندارد، پایان آن ایرانی بدون زندان و شکنجه و اعدام است. ایرانی دمکراتیک که مردمان آن نگذارند خاوران ها ساخته شوند و شکستن سد سکوتی است تا بیست سال بعد باز نگویم بیش از نیمی از جمعیت ما هنوز نمی دانند در سال ٦٧بر ما چه گذشته است. بر این باور بستن این پرانتز سیاه تاریخ ما بستگی به همه ما مردمان این سرزمین دارد. حال با این مقدمه به بحث دادخواهی خودمان بر گردیم.

دادخواهي چيست؟

وقتي مي گوييم دادخواهي چه اهدافي را مد نظر داريم؟ دادخواهي در اولين نگاه امری حقوقي ست که فرجام آن اجرای عدالت برای قربانيان و خانواده‌های آنان است. اين امر همان مجازات آمران و عاملان جنایات و رفع خسارت از قربانيان و بازماندگان است. پس نخستین فرجام دادخواهي امری حقوقي و قضایی است. به همین دلیل هسته مرکزی جنبش دادخواهي خانواده های قربانيان هستند، چرا که در بحث حقوقي اصلي ترين مسئله "ذينفع بودن" است. راهنمای قربانيان جنایت علیه حقوق بشر "شاکي" را چنين تعريف مي کند. " شاکي کسي است که در يک اقدام مجرمانه و يا در پي انجام جنايتي مورد خسارت قرار گرفته است. شاکي داراي منافع، ذي نفع ناميده مي شود." ( راهنمای قربانيان)

فرجام حقوقي دادخواهي را اصطلاحا شکل بورکراتيک و اداری آن می‌نامند. در اين مرحله ما با بررسي چگونگي تدوين، برنامه ريزی و انجام جنايت روبرو هستيم . این مرحله شباهت بسياری به هر پرونده ی جنايي ديگری دارد. در یک کلام مي کوشد با تهيه اسناد و مدارک مهر خود را بر چگونگي تحقق دادخواهي بزند و نظر خود را به رای قضات تبديل کند. اين بخش امروز و در مباحث اصلي ما متاسفانه هنوز جايگاه خود را پیدا نکرده است. در عمل در باره ی آن کمترين کار را در همان چارچوب اهميت "اداری- بورکراتيک" انجام داده ايم. بعنوان مثال امروز ما حاضر به پذیرش تعاریف حقوقی مفاهیم دادخواهی مثل "قربانی" و " شاهد" و "شاکی" نیستم. هنوز در ادبیات ما این مفاهیم بدون تعریف مانده اند و بدتر هنوز بسیاری با برداشتی "قرآنی و یا سیاسی" از واِِژه حقوقی " قربانی" استفاده از آن را برای جاندادگان اعدامی، شکنجه‌شدگان و زندانیان و یا خانواده های آنها " توهین" آمیز تلقی می کنند. و یا با آنکه ده ها انجمن و کميته فعال در برگزاری سالگردها داريم، متاسفانه ما ليستی هر چند ناکاملي از قربانيان که به اصطلاح دادگاه پسند و قابل ارائه به محافل قضایی باشد، نداريم. اين درست است که سرکوب شدید پليسي عاملي مهم برای عدم امکان دسترسي به تهيه ليست کاملي از اسامي و نام و نشان قربانيان است، اما تکمیل همین لیست موجود هم نتوانسته است محور تلاشی جدی و مشترک شود. واقعيت تلخ اين است که اسامي ناکامل، تکراری و ناشناس که بخش عمده ای از لیست های ما را شامل می شوند و فقط نام کوچک و يا محل اعدام را درکنار خود دارند، برای نهادهای جدی و مرجع قضايي ملي يا بين المللي قابل پذيرش نيستند.

گفتن این واقعیت در چنین شبی شاید "لاجرم به دل" ننشیدند، اما من تاکید دارم تلاش برای دادخواهی تلاشی واقعی‌ست، دادخواهی تلاشی برای سرنگونی حاکمیت جمهوری اسلامی یا هر رژیم دیگری نیست. مسئولیت شاکی جدا کردن مرز شعارهای دلخوش کن و مخدر از واقعیات تلخ است. بعنوان مثال واقعیتی که دیروز شاهد آن بودیم یعنی بستن درهای خاوران بعد از بیست سال اجرای مراسم هرساله از یک سو و صدور غیر مسوولانه اطلاعیه سیاسی در خارج از کشور به نام "دادخواهان"، شعارهای بدون پشتوانه در خارج و در آنسو اعمال فشار بر بی پناه ترین خانواده های این کشور است این دو با هم متفاوتند. از حاکمیتی که مسئولیت این جنایت بزرگ را بر گردن دارد انتظاری جز ضرب و شتم مادران سالخورده ما نیست اما .... بگذریم بهتر است که بحث خود را دنبال کنیم. به هر روی دادخواهی از جمله همان جدا کردن شعار از واقعیت زندگی خانواده قربانیان است تا دادخواهی ممکن شود.

از وظایف امروز دادخواهی تهیه و ضبط و ثبت همه شواهد است تلاش جدی برای به حافظه سپردن است. وحفظ آنچه که "میراث جمعی دانستن" نامیده می شود. نه فقط برای دادگاه و محاکمه که ما برای "انجام وظیفه حافظه" نیاز به "حفظ میراث جمعی دانستن" داریم. این تلاش تنها گشایش دروازه های یادها و خاطره ها نیست، که بدون شک در جمع‌آوری و ثبت شهادت مهم‌اند، فقط کار نظری در باره تاریخ فراموشی و حافظه هم نیست، که همه آنها با هم و در عین حال گسترش در دو عرصه زمان و مکان است. مشخص کردن زمان و مکان واقعه برای روشن شدن حقیقت است. " گسترش در زمان و مکان مفهومی حقوقی است در هر پرونده دست‌اندرکاران امر قضایی مجبورند از اکنونیت حادثه عبور کنند تا همه "حقیقت" در ورای مرزهای زمان و مکان روشن شود. در کشتارهای جمعی حال جنایات علیه بشریت به حساب آیند یا نه اما بنا بر خصلت جمعی بودن آنها، جنایت شکلی ملی دارد و در اصل فاجعه‌ای ملی محسوب می‌شود. این امر گسترش مکان در گستره‌ی ملی است. ما یک خاوران نداریم که دشت‌های خاوران داریم.

از نظر زمانی گسترش فقط به معنای بازگشت به زمان "رویداد" نیست. ضمن آنکه زمان ارتکاب جنایتی چون کشتار جمعی سال ١٣٦٧ را چگونه می توان فقط به تابستان ٦٧ محدود کرد؟ پدیده شناسی جنایت بر آن است که مقایسه و مطابقت جنایات انجام شده به ویژه جنایات دولتی که معمولا زنجیره ای و به هم مرتبط هستند، می تواند به ریشه یابی و دستیابی به حقیقت یاری رساند. بعنوان مثال با مطابقت جنایات انجام شده در ایران و شیلی و یا آرژانتین می توان به نکات مشترکی در چگونگی انجام جنایات و یا طرح و اجرای آنها دست یافت. این گسترش در مکان برای ما به ویژه در عرصه دادخواهی ملی اهمیت دارد. این که بدانیم جنبش های ملی دادخواهی چگونه برای به‌ثمر رساندن فرجام های خود تلاش کرده اند و چرا مثلا این دو کشور کمتر به دادگاه‌های بین‌المللی برای دادخواهی متوصل شده‌اند و در این عرصه دستاوردهای آنها کدام است. در عرصه گشایش در زمان بررسی رویه‌های قضایی در کشورهای مختلف می تواند مانع از الگو برداری های نادرست شوند. نگاهی به وضعیت جهان در زمان تشکیل دادگاه جزایی بین‌المللی برای یوگسلاوی کافی‌ست تا از تکرار دادگاهی اینگونه برای ایران صرف‌نطر کرده و انرژی و هم خود را بر ممکن‌ها متمرکز کنیم. اما بیش از جهان باید تکلیف را در عرصه ملی حل کنیم. در مباحث کنونی ما دو خطر انحراف وجود دارد.

اول : در برابر هم قرار دادن فجایع در مقاطع زمانی و ویژگی‌های متفاوت و یا تعدیل رویدادی به نفع دیگری است. این انحراف کم‌نظیر درجهان از ویژگی‌های ما در ایران است. بخشی از آن فرهنگی و بخش دیگر برآمده از شرایط سیاسی‌ست. در اصل به دلیل حضور قدرتمند عامل سیاست در عرصه دادخواهی است. و البته این بحث در مرکز جنبش دادخواهی که همان خانواده ها باشند محلی از اعراب ندارد. بعنو.ان مثال در برابر هم قرار دادن کشتار شصت و شصت و هفت، بحثی غیر واقعی، تنگ نظرانه و از روی غرض ورزی سیاسی‌ست. به همان اندازه بحث های اول انقلاب در لشکرکشی‌های سازمان‌ و گروه‌های سیاسی بی معنی و بی‌فایده است و به همان اندازه هم یاریگر فریب- خبر سازی دستگاه های اطلاعاتی‌ست. نیرویی که فرجام دادخواهی را در پیوند با دمکراسی و آزادی و عدالت در ایران می‌بیند به این فرقه بازی‌های کودکانه تن نمی دهد. این نیرو می داند که همه‌ی جان‌های عزیز اعدام شده، جاندادگان این میهن پردردند. خوشبختانه سالها پیش زمانی که مویه های مادران داغدار از شصت تا شصت و هفت در هم آمیخت تا سرود خاوران را بسرایند به رقص و رژه سیاست بازی بر روی گورهای جمعی پایان دادند.

دوم : زمان کِشی برای پیدا کردن مبدایی زمانی برای دادخواهی‌ست. عده‌ای دیگر برآنند که با "انقلاب" این فجایع اجتناب ناپذیر بوده‌اند. می گویند و گاه به طعنه که مگر اعدامیان دهه شصت خود فریادگران "اعدام باید گردد" در آغاز انقلاب نبودند. متاسفانه در هر دو نظر رگه های واقعی تاریخی درستی به چشم می خورد. اما مشکل اصلی آنها این است که از منظر سیاست و نگاه سیاسی به فاجعه ای ملی نگاه می کنند. دادخواهی را مطالبه‌ای برای فرجام های سیاسی در دوره های کوتاه تاریخی مثل سرنگونی یک حکومت و یا پیروزی یک جریان سیاسی فرض می‌کنند.

به راستی از نظر زمانی تا کجا می توان به گذشته بازگشت؟ بعنوان مثال آیا اعدام تعدادی از زندانیان بر روی تپه‌های اوین در سال ١٣٥٤ نمی تواند مبنایی قرار گیرد؟ آیا اعدام های جمعی سال‌های اول دهه پنجاه نمی تواند مبدایی دیگر باشد، یا سرکوب ١٥ خرداد ، یا کودتای ٢٨ مرداد و یا به گمان من مهمتر از همه تصویب قانونی که زندان سیاسی و تجمع و اعتراض و تشکل را ممنوع کرد، و سرکوب سیاسی و زندانی سیاسی را در تاریخ معاصر ما قانونیت بخشید. یعنی همان قانون سیاه ١٣١٠ یا "قانون مجازات مقدمین بر علیه امنیت و استقلال مملکت" که تا امروز نیز به انحای مختلف و با عناوین متفاوت اما با همان مفاهیم و معانی و به ویِژه برای همان کارکرد در قوانین کشوری وجود دارند.

دادخواهي تلاشی برای امروز است

دادخواهي برای قربانيان جنايت ملي فقط فرجامي حقوقي نيست، یعنی دادخواهي فقط دادخواست برای مجازات مجرمين و تامين خسارات قربانيان نيست. مجازات مجرمان بخشي از دادخواهي‌ست که مهمترين دستاوردش شناسايي حقوق قربانيان و پايان دادن به مصونيت از مجازات است. برای دستيابي به حقيقت، به رسميت شناختن جنايت انجام شده اهميتي حياتي دارد. با رای مرجع قضايي مبني بر محکوميت مجرمان و با تامين خسارت قربانيان است که به شکل تاريخي انجام جنايت پذیرفته مي شود و حق قرباني به رسميت شناخته و ثبت مي شود. این نکته را باید یادآوری کرد که "حافظه" امروز قربانیان که در شرایط استبداد در برابر "روایت رسمی" قرار می‌گیرد حافظه‌ای پاره پاره و پراکنده است. روایت رسمی قدرت بهتر می تواند با فراموشی حافظه های پراکنده را پاک کند. اهمیت میراث جمعی دانستن برای مقاومت در برابر فراموشی‌ست. حافظه پاره پاره و پراکنده حافظه‌ی " برهم" است. با هم و جمعی نیست. رای مراجع قضایی به معنای پذيرش وقوع حادثه ای است که در تاريخ رسمي تا آن زمان انکار شده است. از آن پس برای نوشتن تاریخ حافظه‌های پاره پاره با هم جمع می شوند. این برقراری عدالت است. زمان و مکان در یک نقطه به هم می‌رسند پذیرش تاریخی امری که تاکنون انکار شده است. در عمل این به معنای بازنویسی تاریخ است. دادخواهي و عدالت، به این معنا خواستي ملي و همگاني است. حقيقت پس از مرحله حقوقي، در خدمت عدالت است.

دادخواهي در مورد مشخص جامعه ما که سابقه ای طولاني در خشونت سياسي دارد در عمل محور تعريف بديلي برای آينده هم هست. همانگونه که تاکید شد آينده ای که در آن زندان، شکنجه و اعدام اگر نگويم جايي نداشته باشد که دست کم به شکل تاکنوني آن تقبيح شده باشد. اين امر با روشن شدن حقيقت ميسر مي شود. همين حقيقت تلخ و امروزين، و نه تنها چرایی کشتار خودسرانه‌ی جوانان وطن که پرسش از تنهايي مردماني که سالها از ستم زندان و شکنجه و اعدام در خلوت خود گريستند و دست یاری بسويشان دراز نشد. در آفتاب روشن شدن اين حقيقت است که جامعه به مسئوليت خود در باره سکوت و سايه ای که بر سر خاوران‌ها افتاد آگاه مي شود. اما مهمتر روشن شدن این امر است که چرا و چگونه مسئولان کشوری بشکلی غیر مسئولانه و بی‌رحمانه با شهروندان خود رفتار کرده‌اند، و جامعه را به سوی خشونتی سوق داده‌اند و آینده کشور را با خطرات جدی روبرو کرده که عواقب ناگوار و آسیب های آن تا سالها بر نسل نسل این مردمان خواهد ماند. دادخواهي به این معنا نیز طرحي ملي‌ست.

اگر خواست اجرای عدالت، پايان دادن به دور تسلسل خشونت، مصونيت از مجازات، و تلاش برای عدم تکرار فجايع، در عام ترين تعريف، اصلي ترين فرجام های دادخواهي ماست. اگر فقط فرجام حقوقي دادخواهي به شکل قضايي در حيطه مسئوليت خانواده های قربانيان است. اما تلاش برای پيشبرد ديگر اهداف آن وظيفه ی ملي است. از اين رو نگاهی که مبارزه برای دمکراسي و آزادی را بدون تحقق خواست دادخواهي طرح مي کند، نظری که امر دادخواهي را فقط مسئله خانواده ها و آن را به فردای ديگر و احيانا با تغيير حکومت محول مي کند. دیدگاهی‌ست که يا با فرجام های دادخواهي بیگانه است و يا آن فرجام ها را برای تضمين آزادی، دمکراسي و عدالت در ايران لازم نمي‌داند. دادخواهي برای ما امر فردا نيست که مسئله امروز ماست و اگر چنين است از همين امروز بايد با دور تسلسل خشونت که نمود مشخص آن زندان و شکنجه و اعدام و مصونيت از مجازات که ستون اصلي ارتکاب جنايات سياسي است،مبارزه کرد. با دادخواهی‌ست که خورشید عدالت و حقیقت از خاوران طلوع خواهد کرد.

منبع:بیداران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی