جاسوس نخلستان
حامد کنانی
قسمت اول
سید طالب با کمری خمیده پس ازتکان دادن قفل زرد رنگی را که به زنجیر بلم آویزان بود دست چپ خود را بر روی چفیه سیاه رنگش گذاشت و ازلبه بلم به ساحل پرید.پاروی چوبی جدیدش را دو دستی از روی ماسه ها بلند کرد وراهی خانه خود شد.
خانه او قشنگ پشت چرداغ* کوت الشیخ بود وتا ساحل شط پانصد متری بیش فاصله نداشت، به مقابل درب بزرگ وآهنی چرداغ که رسید با صدای بلندی زایر حاچم را صدا زد .
زایر حاچم ازآن بالای درخت خرما به سید أهلا وسهلا گفت وسریع مثل مارمولک پائین آمد و مستقیم بطرف دست سید رفت.سید استغفر اللهی گفت ودست خود را کشید وسپس از زایر حاچم پرسید: تو این تنگ غروب اون بالا چکار میکنی زایر؟!.
زایر حاچم انگشت به زیر عینک ته استکانی خود زد و آنرا بالا برد وبا نفسی بریده گفت: والله چکار کنم سید، مردم میگن که دیشب خمینی را توی ماه دیدند من هم رفتم اون بالا خمینی رو ببینم.
سید طالب لبخندی زد وگفت الان زوده زایر حاچم هنوز وقت غروبه و دو تایی داخل چرداغ شدند.
زایر حاچم دست توی جیب دشداشه خود کرد ونوار کاسیت جدیدی را نشون سید داد وگفت: این هم کاسیت جدید علوان* بدستم رسید،عجب علوانیه ایی سروده است!.
گوشه اتاقک نگهبانی زایر حاچم سید پارو را زمین گذاشت و بر روی حصیری که کنار دیوار بود نشست وگفت: باشه علوانیه را با هم می شنویم،تو دست رو زخم دلم گذاشتی حاچم.
دقایقی بعد صدای حزین علوان و ربابه اش توی فضای نخلستان پیچید.
قسم به آنکه عرش خود را بالاتر از همه بر افراشت.
جفا ودوری جستن از خویشان سفاهت و بیهودگی است.
روز جنگ وکارزار جفا کننده عزمی ضعیف خواهد داشت.
در مانده و بی کس ره صواب را نخواهد جست.
ساعتی بعد سید در حالیکه با یک دست پارو وبا دست دیگرش کیسه ایی از خرما گرفته بود از درب بغلی وکوچک چرداغ خارج شد وخود را به منزل رساند.
هنوز درب منزل خود را نکوبیده بود که درب منزل باز شد وهمسرش ننه صادق با همان لباس سیاه همیشگی و عصابه* عربی اش به او خسته نباشید گفت، گویا پیرزن پشت درب منزل منتطر صدای پای سید بود.
هوا داشت کم کم سرد می شد. سید وارد اتاق نیمه آجری خود شد، بطرف قالیچه عربی* که گوشه اتاق ایستاده بود رفت و دو دستی برداشت وآنرا روی حصیر بزرگی که وسط اتاق بود انداخت ،قالیچه مثل یک رول کاغذی باز شد.
ننه صادق هم به اتاقک گلی بغلی که سقفی حصیری داشت رفت و دومتکای استوانه ایی سبز رنگی را آورد و کنار سید گذاشت.سید روی قالیچه عربی رنگ باخته ایی که پهنای آن یک متری بیش نبود دراز کشید وگفت:
ننه صادق شامت رو بخور من گشنه ام نیست،پیش زایر حاچم بودم نان وخرمایی جلویم گذاشت و با هم خوردیم.
صدای علوان توی گوش سید مانده بود و بیهوده سعی میکرد همچون علوان وبه همان سبک علوانیه ایی را بخواند وبا صدای کم شروع به خواندن کرد ولی خواندن او بیشتر به نعی *می ماند تا علوانیه،شاید برای راضی کردن زنش اینکاررا میکرد.
صدای سگ همسایه را شنید واز خواندن باز ایستاد سپس از جا برخاست وگفت:ننه صادق انگارکسی آمده پیشمان، صدای سگ همسایه رو می شنوم.
ننه صادق به خود لرزید .دانه خرما را توی کاسه ماست رها کرد وگفت: این وقت شب کي به سراغمان میاد حتما بچه های حاجی حسون اند.اینرا گفت تا سید را آروم کند.
سید طالب خندید وگفت : سگ که بچه های صاحابش رو میشناسه ننه صادق! واز جا بلند شد وبطرف درب خانه رفت که صدای موتورماشینی به صدای سگ همسایه اضاف شد. به ساواک و ساواکیها لعنت فرستاد.نکنه که اینها مجددا بشهر برگشتند.ولی از درز درب چوبی و قدیمی خانه که نگاه کرد ماشین آریا شاهین فواد را شناخت نفس راحتی کشید و درب را باز کرد.
ماشین که ایستاد چهار درب آن با هم باز شد وچهار نفر از آن پیاده شدند سید سه نفر آنها را شناخت.همگی سعی کردند دست سید را ببوسند ولی سید مرتب استغفرالله میگفت ودستش را می کشید،همگی پشت سر سید وارد منزل شدند.
فواد که بزرگترینشان بود گفت:سید بالاخره آدرس رسول لعنتی را یافتیم وهمین امشب میخواهیم که به کازرون برویم و انتقام خون شهید سید صادق را از او بگیریم.
سید طالب پرسید: شما چطور آدرس رسول را پیدا کردید؟
فواد گفت: ما آدرس را ازپرونده های ساواک در آوردیم ،ایشون مرتب با ساواک اینجا در ارتباط بود و در تمام این 17 سال از آنها حقوق و مواجب میگرفت.
سید طالب گفت:آفرین بر شما بچه های من ولی برایم بگوئید که نقشه تان چیست؟
توفیق که جوانتر از همه بود سر پا ایستاد وبا هیجان گفت که من کلت کمری بهمراه آوردم و تصمیم داریم همین امشب همگی به کازرون برویم وهمانجا انتقام سید صادق را از اون خائن بگیریم.
سید به توفیق اشاره کرد که بنشیند و او هم نشست سپس رو به همه کرد وگفت:نه،عجله کار شیطان است.رسول که تا الآنش هم فقط متهم است و ممکن است که اون بیگناه باشه و شما میدانید که رسول رو ما بزرگ کردیم ،همچون فرزند من بود، شاید ساواکیها عمدا این تهمت را به رسول زدند،شما فقط رسول را پیش ما بیاورید،اگر به قتل پسرم اقرار کرد آن موقع تصمیم با ماست.
فواد گفت:بابا صادق ما اطاعت می کنیم ولی قسم به جد بزرگوار تو یک ذره شک نداریم که رسول جاسوس و قاتل است.
سید طالب گفت:یک در خواست دگری از شماها دارم و آن این است که یک نسخه از آن آدرس را برایم بنویسید وموضوع را به کسی نگوئید،ممکن است که کسی تلفنی به او خبر بدهد.
ساعتی بعد چراغهای قوی آریا شاهین زرد رنگ فواد تاریکی شب را می شکافت و سریع ومصمم جاده را در می نوردید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*چرداغ:کارگاهی که در آن خرما را می پزند و آماده بازار میکنند.
*علوان:خواننده موسیقی محلی عربی است که سبک خاصی را برای خود ابداع کرد.
*علوانیه:سبکی که علوان آنرا ابداع کرد و تا به امروز در اهواز هوادار بسیار دارد وبه همین نام هم مشهور است.
قسمت دوم
توفیق و مکی تمام شب در خواب بودند. این خواست فواد بود،او گفت که ما نمی خواهیم در کازرون زیاد توقف کنیم ،اگرتوانستیم رسول را دستگیر کنیم زود از شهر خارج می شویم .برای همین هم این دو باید خوب بخوابند. از سرنشینان سواری آریا شاهین زرد رنگی که از کوت الشیخ بسوی شهر کازرون می رفت،این تنها رضا بود که در کنار راننده شب را نخوابید، آنها تمام وقت را در تاریکی جاده ی ساحلی بی وقفه راندند.هوای ابری وگرفته آسمان آن شب بر فضای ذهنی آنان همانند چتری برافراشته شده بود .یاد صادق و دوران کودکی اش وسپس قتل فجیع او،دستگیری رسول، قد خمیده سید طالب و آه مادر مقتول بسان تابلوهایی بر صفحه ذهن فواد نقش می بست. رضا که دو چشمی نگاهش به فواد بود تا پشت فرمان بخواب نرود،مرتب برای او سیب و پرتقال پوست می گرفت و بخوردش می داد.گاهی هم ترانه" میحانه میحانه"ی آغاسی را میخواند و از روی عمد کلمه ایی را بد تلفظ میکرد وفواد هم زود عکس العمل نشان می داد وتلفظ صحیح آن کلمه به زبان عربی را برای رضا میگفت.رضا این کار را می کرد تا فواد پشت فرمان نخوابد.
تابلوهای کنار جاده که مسافت مانده تا مقصد را نشان میدهند،بسان پرندگان دریایی می مانند که مژده نزدیکی ساحل را برای دریانوردان می آورند.دیدن این تابلوها فواد را بیشترخوشحال می کرد. حالا آسمان کاملا روشن بود وخورشید هم از پشت ضلع شرقی بلندی های کوه بالا* کم کم بالا می آمد و نور آن چشم های بسته وخواب آلود توفیق ومکی را می آزرد،دست آخررضا آن دو را بیدار کرد. مکی تا چشم باز کرد پرسید: چقدر به برازجون مانده؟
رضا گفت: کجایی ولک،دو ساعته که برازجون را پشت سر گذاشتیم.
از اینکه به شهر کازرون نزدیک می شدند همگی خوشحال بودند چرا که جستجوی چندین ساله مردم شهر برای یافتن رسول داشت به نتیجه می رسید.
سید طالب پدر مقتول نزد تمامی مردم شهرازاحترام بالایی برخوردار است او از سادات آلبوبلیم منطقه محرزی بود که در جوانی به شهر آمد.سالها بعد صادق تنها فرزندش متهم به همکاری با یک گروهی شد که در رأس آن خیلی ازشیوخ عرب قرار داشتند.هدف آن گروه دفاع از حقوق مردم عرب بود اما ساواک آنها را متهم به اقدام علیه امنیت ملی و شخص شاه کرد وبعدها ساواک خیلی ها را دستگیر و برای آنها پرونده سازی کرد. سه تن از شیوخ سرشناس عرب یعنی شیخ دهراب وشیخ محی الدین وشیخ عیسی المذخور* تیرباران وخیلی از جوانان روشنفکرمنطقه روانه زندان شدند.شاه هم شخصا ازعناصر نفوذی وجاسوس ساواک که بیشتر عرب بودند قدردانی کرد.آن زمان سید طالب توانست پسر تحت تعقیب خود را بهمراه زن وبچه هایش به آن ورآب* برساند و مستقیم او را نزد عمو زاده های خود که در نخلستانی در حومه شهر بصره عراق زندگی می کردند ببرد و شب بعد بی سر و صدا به کوت الشیخ بازگردد.خبر سلامتی صادق وبچه هایش همه را بسیار خوشحال کرد و سید طالب از اینکه توانست فرزند خود را از دست ساواک نجات دهد به خود می بالید، اما خوشحالی سید طالب و خانواده اش طولی نکشید چرا که ساواک آن بچه یتیمی را که در خانه سید طالب بزرگ شده بود مامور قتل فرزند فراریش می کند و رسول بعنوان مبارزی که تحت تعقیب ساواک است به بصره می رود،چند ماه بعد رسول توانست دوست خود را به نخلستانی نزدیک مرز ایران و عراق بکشاند و او را غافلگیر کند،سپس سر بریده صادق را درون کیسه ایی گذاشت و به ایران باز گشت.
یک هفته بعد جیپ لاندیورسبز رنگ ساواک وارد نخلستان کوت الشیخ شد وجلوی خانه سید طالب ایستاد و دو مامور ساواک پس از رسید گرفتن از سید طالب سر بریده فرزندش را جهت دفن به او تحویل دادند.بجز ننه صادق زایر حاچم نگهبان چرداغ کوت الشیخ هم ازاین ماجرا خبردار شد او بهمراه سید طالب در تاریکی شب به قبرستان رفت و سر بریده صادق را با هم در آنجا خاک کردند.
زایرحاچم میگفت که ساواک این کار را کرد تا ترس ودلهره ایی در دل مردم بیاندازد،آن زمان خبر قتل فجیع صادق بدست رسول درسرتاسر منطقه بسرعت پیچید .رسول هم هرگز به بندر بازنگشت و دیگر کسی او را ندید.
بجز رضا که رسول را ندیده بود بقیه سر نشینان آریا شاهین قیافه رسول را در ذهن خود داشتند،رضا محمودی پسر ارشد آقای محمودی کارمند اداره گمرک بود زمانی که آقای محمودی بهمراه خانواده اش از شیراز به بندر آمد از آن ماجرا تنها یکسال می گذشت در آن زمان مردم از ترس ساواک یواشکی وبا احتیاط از تیرباران شدن شیوخ خود و قتل فجیع صادق یاد می کردند و خوانندگان محلی نیزبه یاد اعدام شدگان در مجالس وجشن های عروسی شعر حماسی می خواندند.
آقای محمودی دوست صمیمی شیخ ناصر بود.یکبار شیخ ناصر جلوی افراد عشیره خود از انسان دوستی ومردانگی او تقدیر کرد و به افراد عشیره خود گفت که آقای محمودی وفرزندانش ازامروز ببعد از افراد عشیره ما هستند. آقای محمودی ضمن تشکر به شیخ ناصر گفت که مادرم از عربهای بخش جره و بالاده* شهر کازرون است. شیخ ناصر هم به شوخی گفت: ثلثین الولد عن خاله.*
با بیداری مکی و صدای زمخت او مسافران جوان خود را در ورودی های شهر کازرون یافتند.این شهر در پایه کوه بالا منظره ایی جذاب و بسیاردیدنی داشت.فواد ماشینش را جلوی کافه ایی در ورودی شهر پارک کرد وهمگی داخل آن کافه شدند. رضا از مدیر کافه اجازه خواست تا از تلفن استفاده کند و دست به جیب خود برد وشماره تلفن خانه عمویش را آماده کرد سپس به آنجا زنگ زد و خبر رسیدن خود و دوستانش را به عمویش رساند.
بخواست عموی رضا ماشین داخل خانه پارک شد چرا که ماشین نمره اهواز را داشت وعموی رضا هم برای احتیاط گفت که با این ماشین داخل شهر نروید.
ساعتی بعد رضا و توفیق دوتایی بیرون رفتند تا منطقه را خوب شناسائی کنند وازدرستی آدرس رسول مطمئن شوند.
غروب که شد آریا شاهین زردرنگ انها ازمنزل عموی رضا از محله محل بازارشهر کازرون خارج شد و به سوی محله کوزه گران آن شهر که خانه رسول در آنجا قرار داشت براه افتاد، سر کوچه مکی پشت فرمان در انتظار ماند،رضا وتوفیق وبه فاصله چند متری آنها فواد نزدیک خانه رسول شدند. توفیق زنگ خانه را به صدا در آورد. لحظاتی بعد خود رسول درب خانه را باز کرد. رضا خواست رسول را یکجوری مشغول کند اما فواد که رسید سریع رسول را شناخت وبیدرنگ او را محکم گرفت. توفیق هم دست های او را محکم به پشت بست. رسول مات ومبهوت شده بود وصدایی از خود در نیاورد، انگار که سالهاست درانتظار چنین لحظه ایی بود. توفیق رسول را روی شانه خود انداخت و بطرف ماشین دوید.مکی که همه چیز را تحت نظر داشت سریع دربهای ماشین را باز کرد و پشت فرمان پرید.
توفیق حسابی به هیجان آمده بود و مرتب به فواد می گفت که بگذار همین جا خلاصش کنیم.این جانور رو برای چی با خود ببریم.شما فقط به من اجازه را بدهید .فواد گوش به حرفهای توفیق نداد و از مکی خواست که آنها را هر چه سریعتر از شهر خارج کند.
از شهر که دور شدند فواد دست زیر صندلی راننده برد ویک بطری پر از آبی از زیر آن در آورد سپس از رسول خواست که آنرا بخورد. رسول حسابی ترسیده بود گمان کرد که فواد می خواهد به او سم بخوراند برای همین هم به گریه افتاد ومرتب قسم میخورد که من بیگناهم.
فواد گفت: نترس رسول،آب را بخور!،ما قصد کشتن تو را نداریم اگر می خواستیم این کار را جلوی خانه ات میکردیم. رسول فواد را باور کرد چرا که او را از کودکی می شناخت ومی دانست که فواد اهل دوز وکلک نیست،سر خود را به طرف فواد جلو آورد تا بطری را روی لبانش بگیرد.آب را تا آخر سر کشید و کم کم به خواب عمیقی فرو رفت.
مکی محکم به فرمان چسبیده بود وتخته گاز پیش می رفت او با چشمهای درشتش جاده را می کاوید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- کوه بالا نام کوهی که شهر کازرون در پایه آن قرار دارد.
- آن ور آب یعنی از مرز کشور خارج شدن.
- نام سه تن از شیوخ سرشناس عشایر عرب جنوب که به اتهام اقدام علیه شاه وامنیت ملی به اعدام محکوم و در روز شنبه 23 خرداد 1343شمسی تیرباران شدند.
- بخش جره و بالاده منطقه عرب نشین اطراف شهر کازرون است.
- ضرب المثل عربی است که میگوید دو سوم پسر به دایی اش میرود.قصد اینکه پسر معمولا به دایی شبیه است.
ننه صادق قوری کوچک سفید رنگی که به ظاهر آرام در کنارآتش نشسته بود را مرتب زیر نظر داشت. لحظاتی بعد قوری بخود لرزید و چایی درون آن شروع بجوشیدن کرد،پیر زن قوری را از آتش دور کرد تا چایی اش سنگین نشود. شوهرش سید طالب چایی تک جوش را بیشتر می پسندید تا چایی سنگین.
ننه صادق رو به شوهرش کرد وگفت:
از من میشنوی همین امروز پیش شیخ محمد طاهر برو و تعیین تکلیف بکن.
سید طالب گفت:همینه چاره ایی ندارم ،همین آلان هم باید رفت.
ننه صادق گفت:سید محمد برادر زاده ات و فواد را با خودت ببر،زایر حاچم هم مواظب آن قاتل باشد.
سید طالب خنده ایی کرد وگفت: ودع البزون شحمه*. زایر حاچم که از خدای خودش میخواد تنها در کناررسول بماند،توندیدی که همین دیشب چکار کرد او دو بار با شبریه اش* به رسول حمله کرد. اگر من آن جا نبودم او را کشته بود.
ننه صادق گفت:من جای زایر حاچم بودم همین کار را میکردم.
سید طالب سرش را تکان داد و به طرف چرداغ کوت الشیخ براه افتاد. چرداغ کاملا از خرما خالی بود بجز زایر حاچم که نگهبان آنجاست همه کارگران در این فصل از سال از چرداغ رفته اند. سید طالب به آنجا که رسید فواد را یواشکی صدا زد وهر دو بطرف منزل آیة الله خاقانی براه افتادند. بیت آیة الله خاقانی مملو از جمعیت بود.خیلی از مراجعه کنندگان از شهرهای دیگر ودهات اطراف به دیدار آیة الله آمده بودند.
آیة الله خاقانی مرجع تقلیدی که سالها در شهر نجف عراق مقیم بود و در آنجا علوم دینی را تدریس میکرد،اخیرا و در آستانه انقلاب به میهن خود باز گشته است ایشان از احترام و جایگاه والایی نزد مردم منطقه برخوردار بود او هیچوقت درد ورنج همشهریان و هموطنان خود را فراموش نکرد وبه همان اندازه که خواهان احقاق حقوق مردم عرب بود از حقوق صابئین مندایی ومسیحیهای منطقه نیز دفاع میکرد .می گویند قبل از انقلاب و در شهر نجف برای رعایت آن حقوق از خمینی تعهد گرفته بود. او در پیوستن مردم عرب به انقلاب نقش بسزایی را ایفا کرد ولی بعدها خمینی از تعهدات خود شانه خالی کرد. آیة الله خاقانی از ورود روحانیون به حوزه سیاست و دادن پستهای مهم وحساس به افراد ساواکی وعرب ستیز در خوزستان از خمینی نیز انتقاد کرد و به همین دلیل هم بدستور خمینی به قم تبعید شد وتا پایان زندگی اش در آنجا تحت اقامت اجباری قرار گرفت. در آن زمان مردم عرب آیة الله خاقانی را رهبردینی و معنوی خود میدانستند وتا به امروز هم به نیکی از او یاد میکنند.
سید طالب ماجرای شهید شدن پسرش صادق و دستگیری رسول و عدم اقرار به قتل اورا به آیة الله خاقانی گفت و آیة الله هم یکی از فرزندانش را برای دیدن متهم بهمراه سید طالب فرستاد.
وقتی که شیخ کاظم به جایی که در آن رسول زندانی بود رسید زایر حاچم تکبیر بلندی کرد و شبریه اش را از غلاف بیرون کشید و بطرف رسول دوید.
سید طالب شبریه را از دست حاچم گرفت وگفت که شیخ برای کشتن کسی نیامده است.
زایر حاچم خشمگین شد وبه شیطان لعنت فرستاد.
رسول لاغر ونحیف در گوشه اتاق نیمه تاریک چرداغ با دست وپاهای بسته افتاده بود. شیخ را که دید به خود لرزید.
شیخ به او سلام کرد و در کنارش نشست واز او دلجویی کرد و رسول هم کم کم آرام گرفت،سپس شیخ از بقیه خواست که تنهایشان بگذارند.
ساعتی گذشت وشیخ کاظم همچنان مشغول صحبت کردن با رسول بود از اتاق که بیرون آمد به سید طالب گفت که هیچ نتیجه ایی را نگرفتم او هنوز هم همه چیز را انکار می کند ولی من احساس می کنم که دارد دروغ می گوید.
شیخ مجددا بهمراه پدر مقتول به اتاق متهم بازگشت.این بار رسول کوتاه آمد و شروع به صحبت کردن کرد.موقعی که مامورین ساواک را به شیاطینی تشبیه کرد که فقط شکل ظاهریشان به انسان می ماند شیخ نیم نگاهی به سید طالب انداخت و فهمید که رسول دارد زمینه اعتراف خود را می چیند.دقائقی بعد رسول به گریه افتاد وخود را بطرف پای سید طالب انداخت. او به قتل وحشیانه پسرش صادق اعتراف کرد و پدر هم از قاتل خواست که ماجرای قتل فرزندش را بطور مفصل برایش بازگوید.
رسول گفت: من از ناچاری این کار را کردم چرا که ساواک به من خیلی فشار آورد و نه تنها تهدید به مرگم کردند بلکه خواهرم صفیه و دو دخترش را به گروگان گرفتند.
او گفت که پس از رفتن صادق به عراق و اعدام شیوخ عرب ترس و وحشت عجیبی بر من چیره گشت .آن موقع من خیلی احساس تنهایی میکردم ،بیشتر شبهایم را کنار شط می گذراندم ،به آن سمت آب که می نگریستم انگار که صادق را می دیدم بارها هم بفکر فرار به بصره و پیوستن به صادق افتادم اما چهره خواهرم صفیه جلویم می آمد و به من می گفت که ما کسی را جز تو در این دنیا نداریم و من هم از رفتن منصرف می شدم تا اینکه یکشب که لب شط بودم ماشینی آمد وقشنگ پشت سر من ایستاد دو نفر لباس شخصی از آن پیاده شدند وبطرف من آمدند به من که رسیدند خود را مأمور آگاهی معرفی کردند واز من خواستند برای نیم ساعتی همراه آنها به اداره آگاهی بروم ،داخل ماشین که شدم سرم را تو کیسه کردند و بعد دستبندی به دستهایم زدند و ماشین هم براه افتاد.
برای دو هفته مرتب از من بازجویی شد و گاهی هم بی سبب با مشت ولگد به جون من می افتادند بیشتر از سید صادق ورابطه ام با خانواده سید طالب می پرسیدند و چرا همیشه شبهایم را لب شط می گذراندم و من هم همه چیز را برایشان گفتم پس از آن به یک سلول انفرادی منتقل شدم.در آن سلول از بازجویی وشکنجه خبری نبود تا اینکه یک روز درب سلول را باز کردند وبرایم لباس نو وحوله و صابون آوردند واز من خواستند که به حمام بروم ولباسهای نو را بپوشم چون ملاقات مهمی دارم.
در ابتدا فکر کردم که خواهرم صفیه یا عمویم سید طالب به ملاقاتم آمده اند ولی بعد فهمیدم که ساواک برایم خواب بدی دیده بود.
آنها به من گفتند که ما می خواهیم شما را از فقر وبدبختی نجات دهیم وآینده ات را برایت تضمین کنیم اما شرط وشروطی داریم وباید آنها را اجرا کنی تا جایزه بزرگت را بگیری. شرط اساسی ما آن ماموریت مهمی است که به شما محول میشود تو باید آن را به نحو احسن اجراء کنی در غیر اینصورت شما را خائن ومیهن فروش میدانیم و به جرم خیانت به کشور وشخص شاهنشاه محاکمه می شوی و حتما سزای خیانت را خوب میدانی!. ازنقشه آنها که مطلع شدم تصمیم گرفتم که ماموریت را نپذیرم ولی در یک لحظه فکری به نطرم آمد با خود گفتم که من بارها فکر رفتن به آن ور آب را کردم، حالا که با کمک ساواک دارم می روم آنجا که رسیدم به سادگی میتونم زیر قولم بزنم پس نباید این فرصت طلایی را از دست بدهم .فکر کردم آن ور آب که برسم از دست ساواک در امانم و با این باورآن ماموریت لعنتی را پذیرفتم.
یک هفته بعد من آن ور آب بودم به شهر بصره که رسیدم آن مامور بظاهر قاچاقچی که عبورم داد وتا شهر بصره هم همراهم آمد در آنجا غافلگیرم کرد او نامه ایی از خواهرم صفیه و همچنین عکس خواهرم وبچه هایش را جلویم گذاشت و گفت که آنها فعلا مهمان ساواک هستند وزندگی وشرف خواهرت و دخترهایش دست ساواکیها است پس سعی کن که نقشه را دقیق اجراء کنی تا گزندی به آنها نرسد.
طبق آن نقشه لعنتی من نباید مستقیم به سراغ صادق بروم بلکه در ابتدا باید خود را به پلیس شهر بصره بعنوان مبارز عربی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی ایران است به کشورعراق پناه ببرم. بعدها به قهوه خانه های شهر مراجعه کنم و بگویم که برادری دارم که او نیز به عراق پناهنده شده است و از او آدرسی ندارم و نام و مشخصات او را به مردم بدهم من هم همین کار را کردم یکماه گذشت تا خبر رسیدنم به صادق رسید و او هم سریع به سراغم آمد.آن روز صادق اصرارکرد که باید پیش او بروم ودر کنار زن وبچه هایش زندگی کنم ومن هم نپذیرفتم.صادق و زن وبچه هایش در نخلستانی در بیرون شهر بصره زندگی میکردند.
دو ماه گذشت ومن وصادق هم مرتب همدیگر را می دیدیم در این مدت رابط ساواک هم مرتب پیش من می آمد واز من گزارش می برد تا اینکه یک روز و به توصیه ساواک صادق را به بهانه دیدن میهنمان ولو از دور به نخلستانی درساحل غربی شط العرب کشاندم. ما که با خود غذا برده بودیم آن روزتا غروب در آنجا ماندیم آن روزبه صادق خیلی خوش گذشت او می گفت که امروزانگار پدر ومادرم را از نزدیک دیده ام واز من خواست که همیشه این کار را بکنیم ومن هم قبول کردم .چندین بار با هم به آن نخلستان رفتیم تا اینکه یک روزپیام ساواک را دریافت کردم آنها هفت تیر و قمه وقایق کوچکی را داخل نیزارهای ساحل شط برایم گذاشتند و از من خواستند که ماموریتم را به اتمام برسانم.
روز بعدش هم پیش صادق رفتم و از او خواستم که با هم به آن نخلستان برویم و او هم قبول کرد. مثل همیشه تا غروب آنجا ماندیم من هم به بهانه قضای حاجت داخل نیزارهای کناره ساحل رفتم واز وجود قایق و لوازم دیگر مطمئن شدم و هفت تیر کوچکی که در بین آن وسایل بود را آماده شلیک در جیب دشداشه ام *مخفی کردم . پس ازغروب آفتاب حین بازگشت و موقعی که از بالای اردبه* می گذشتیم از پشت سر بطرف صادق شلیک کردم او به دور خود چرخید و به درون کانال آب سقوط کرد.سر او را بریدم و به طرف قایق رفتم و پارو زنان به ایران باز گشتم.
زایر حاچم که پشت درب اتاق اصطراق سمع میکرد به رسول حمله کرد ولی شیخ کاظم جلوی او را گرفت او حسابی خشمگین بود به رسول لعنت فرستاد وگفت: کاشکی بجای شیر مادرت شیر سگ به تو می خوراندند تا شاید وفاداری را از سگان به ارث می بردی.
فواد و توفیق و مکی به سراغ چوب وطناب رفتند تا چوبه دار را برای رسول آماده کنند و رضا پسر آقای محمودی هم جلوی رسول آب ونان گذاشت تا گرسنه وتشنه بالای دار نرود.حاج حسون هم مرتب توی گوش رسول الموت حق الموت حق* می گفت وقرآن می خواند.
سید طالب از برادر زاده خود سید محمد خواست که پیش ننه صادق برود واز او بپرسد که اگر دوست دارد بیاید و اعدام قاتل پسرش را از نزدیک ببیند.
ظهر که شد جمعیت انبوهی داخل نخلستان منتظر آوردن قاتل و اعدام وی بودند.شعراء بیاد صادق ودیگر آزادیخواهان مرتب شعر می خواندند ومردم هم یزله کنان دایره وار به دور چوبه دار می چرخیدند.ساعتی بعد طناب دار دور گردن رسول بود و همه منتظر بودند تا سید طالب انتقام خون پسرش را از او بگیرد.
پیر مرد تمام نیروی خود را جمع کرد و کنار قاتل رفت وبا صدای بلند این چنین گفت:همشهریان من از اینکه یاد وخاطره پسرم صادق و رفقایش را زنده نگه داشتید از یکایک شما متشکرم ولی این را باید بدانید که با اعدام رسول انتقام خون فرزندم را نخواهم گرفت چرا که رسول در برابر ارزش ومنزلت فرزندم صادق پشه ایی بیش نیست،ما همه قربانیان آن ستم وظلمی هستیم که دهها سال است به بهانه دفاع از ایران و حفظ تمامیت ارضی کشورمان به یکایک ما روا شده است.ستمگران برای حفظ قدرتشان جهل ونادانی را در بین ما ترویج دادند.آرزوی صادق ودگر آزادیخواهان این مرز وبوم هم فقط با بالای دار بردن آن جهل ونادانی محقق خواهد شد وگرنه رسول هم همانند همه ما قربانی جهل ونادانی است و سپس بالای چهارپایه رفت وطناب دار را از دور گردن رسول برداشت و او را از مرگ حتمی نجات داد.
چهار ماه بعد که ماجرای کشتار چهارشنبه سیاه خلق عرب درنهم خرداد سال 1358 اتفاق افتاد مردم شهر از مزدور نقابداری صحبت میکردند که نیروهای سرکوب و فالانژیست ها را یاری می داد.
زایر حاچم قسم میخورد که آن نقابداری که نیروهای امنیتی را به چرداغ کوت الشیخ آورد وسید محمد عبودی برادر زاده سید طالب را دستگیر کرد کسی جز رسول نبود.
سید محمد عبودی مبارز آزادیخواهی که سالیان درازی در زندانهای شاه بسر برده بود عاقبت در سال 1986 میلادی در زندان کارون اهوازبه نا حق بالای چوبه دار رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ودع البزون شحمه:ضرب المثل محلی است که معنایش چربی را نزد گربه امانت گذاشتن است کنایه از آن کسی است که چیزی را نزد یک فرد نا مطمئن به امانت بگذارد.
- شبریه: یک نوع خنجر کوچکی است.
- چرداغ:کارگاهی که در آن خرما را می پزند واز آن شیره تهیه می کنند.
- دشداشه:لباس بلند عربی است.
- اردبه:پل کوچک کانال آب در نخلستان که معمولا ازتنه خشک درخت خرما تشکیل میشود.
- الموت حق:یعنی مرگ حق است ونباید از آن هراسید.
منبع:پژواک ایران
