همچو سایه در دل تاریک گم شدن
بهروز فتحعلی

این روزها همه ما در پی درگذشت هوشنگ ابتهاج (سایه), شاهد واکنش های متفاوتی در جامعه ایرانی بوده ایم. از همشهریان این غزلسرای چیره دست عصر ما گرفته تا شعر و غزل دوستان; از نیروهای سیاسی واقع در طیف چپ گرفته تا حزب مورد علاقه ایشان; و در نهایت, از شخصیت های مستقل ملی گرا گرفته تا ابراهیم رئیسی و نهادهای وابسته به جمهوری اسلامی, هر کدام اظهار نظراتی کرده اند که هیچکدام بسته به جایگاه هر یک از آنان, دور از انتظار نبوده است.
بدیهی است که برای از نظر گذراندن کارنامه زندگی هنرمند مطرحی همچون سایه, نمی توان تنها به جنبه کار هنری او بسنده کرد, بلکه می باید که در عین حال, توجه لازم را متوجه نقشی نمود که وی در عرصه سیاسی-اجتماعی جامعه خود در طول حیاتش ایفاء کرده است.
تأسف بار اینجاست که سایه, با آنکه از تبحر بالایی در زمینه غزلسرایی بهره مند بود, در دیدگاه سیاسی-اجتماعی خود, انسانی دگم و جزم اندیش بود. او تا آخرین لحظه حیات خود نشان داد که از تقابل با ذهنیت مسموم خود نسبت به شاه و حکومت پهلوی و نقد کرده های خود در این رابطه, ناتوان است و همچون خیل "روشنفکران" همدوره اش , گرفتار در بند "عاشورایی" است که از رویداد ۲۸ مرداد ساخته و پرداخته اند. کینه کور شخصی و ایدئولوژیک او نسبت به شاه, به حدی بود که از او در پایبندی به ارتجاع سرخ و در همراهی با ارتجاع سیاه, یکی از شخصیت هایی را ساخت که در شکل گیری فاجعه ویرانگر ۵۷ نقش فعالی را از خود نشان دهند. شاید بتوان رفتار سیاسی سایه را مصداق این دو اصطلاح دانست که اویی که در حکومت پهلوی, این آزادی را داشت که در پست سرپرستی برنامه گلها در رادیو به فعالیت پرداخته و در تعالی شعر و موسیقی و فرهنگ جامعه تأثیر گذار باشد, راضی به "گذشتن از در دروازه حکومت پهلوی" نبود و نشد, اما در رو در رویی با فجایعی که حکومت اسلامی در مراحل مختلف موجودیت خود برای ملت ایران و فرزندان و آب و خاک این ملت ببار آورده و می آورد, "نرمشی" حیرت انگیز داشت و تا واپسین دم حیات خود حاضر بود و شد که "از سوراخ سوزن جمهوری اسلامی" بگذرد. بدین ترتیب او, هم در زمان دورانساز پهلوی و هم در دوران ذلت بار جمهوری اسلامی, در صف آرایی های سیاسی جامعه, در جایگاهی قرار گرفت و ماند که در نقطه مقابل منافع کشور و ملتش می بود.
‏‎سایه هیچگاه در طول همه سالهایی که در کلن آلمان اقامت گزیده بود, حتی برای یک بار هم که شده, به بیدادگری های جمهوری اسلامی واکنشی نشان نداده و آنرا محکوم نکرد. ۳۴ سال است که جمعیت دفاع از زندانیان سیاسی در ایران به همت و ابتکار دکتر بهرام بیگدلی در شهر کلن یعنی همانجا که سایه اقامت داشت, گردهمایی های مختلفی را ترتیب می دهد. از آن جمله است مراسم یادبود قربانیان قتل عام تابستان ۶۷ در زندانهای سراسر ایران. دریغ از یک بار شرکت سایه در یکی از این گردهمایی ها و محکوم کردن صریح قتل ها و اعدام هایی که توسط بانیان جمهوری اسلامی, از پشت بام مدرسه علوی آغاز شده و تا به امروز ادامه یافته است. ظاهرا برای سایه مصلحت آن بود که با حاکمان جمهوری اسلامی در نیافتد تا مبادا کوچکترین خدشه ای به سفرهای رفت و برگشت وی میان کلن و ایران وارد گردد! او حتی وقتی سیاوش کسرایی از مسکو و از طریق شجریان به او در باره جهنم شوروی و بی مایگی و پلشتی حزب توده پیام درد آلود فرستاد, با همان نخوت خاص خود, تنها عکس العملی که نشان داد, آن بود که کسرایی را "همیشه عجول" خطاب کرد و همچنان به دگم های فکری خود محکم چسبید.
 
‏‎سایه از جنبه سیاسی و اجتماعی به چهره های مطرح نسلی تعلق داشت که در راه سودا های ایران بر باد ده خود, هزاران جان شیفته را به بیراهه کشیدند و آسوده خاطر, در برج عاج نشستند و حق بجانب, پیر شدند. او حتی پس از فاجعه ۵۷ نیز, در ادامه کینه کور خود از شاه و حکومت پهلوی که درست بر خلاف سمت و سوی حرکت او و هم نسلانش, حرکتی در سمت درست تاریخ داشت, در گمراهی خود غوطه خورد و فلاکتی که کشورش را تا یک قدمی سقوط کشانده نیز او را به بازنگری گذشته خود وادار نکرد.
 
‏‎تاریخ در باره سایه چه بسا اینچنین قضاوت کند که اگر چه او در غزل سرایی پرنیان اندیش بود, اما در عرصه سیاسی-اجتماعی, اندیشه ای جزم و فاجعه بار داشت. او تمام عمر خود را در توهم آن اندیشه زیست و به مصداق آن سیلی که روزی با حق به جانبی بر گوش دلداده خود خوابانده بود, با همان حق به جانبی, سیلی خود را بر گوش ملتی که عزیزش می پنداشت نیز, خواباند و رفت.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب بهروز فتحعلی در سایت پژواک ایران