انقلابِ بدون تاریخ
جمشید شیرانی

می خوانی ای رفیق تو این اشک ناب را؟

این شعر بی فروغِ  پُر از اضطراب  را؟

رخت از زمانه بست کلام بلند عشق

کوته مبین تو مویه ی مستی خراب را

جانم چو لاله سوخت در این هجر بی کتاب

چشمم چه خون گریست غمِ بی حساب را

مُردیم تشنه در کویر و به لب می بریم باز

غمواژه های حسرتِ خوابِ سراب را

در این سفر دو راه نمایان شد ای دریغ

عمری بسوخت دل غمِ این انتخاب را

دل می گرفت خانه ی سیمرغ را نشان

وآن ره نمود لانه ی مشتی غُراب را

شوری به پا شد از دلِ شیرینِ روزگار

تا جان چشید تلخی این انقلاب را

 

 
 
 

منبع:پژواک ایران