پس از پایان جنگ و اعلام آتشبس، پرسش اصلی دیگر درباره نیتهای تهران نیست، بلکه درباره توان واقعی آن برای ادامه تهدید است. جمعبندی کلی این است: جمهوری اسلامی همچنان پابرجاست، اما توان نظامی و گزینههای راهبردی آن نسبت به پیش از جنگ بهطور محسوسی کاهش یافته است.
در طول جنگ، تهران خطوط قرمزی اعلام کرده بود: آتشبس موقت را نمیپذیرد، تنگه هرمز باز نخواهد شد و جنگ لبنان باید پایان یابد. اما در عمل، آتشبس برقرار شد، هرمز تا حدودی بازگشایی شد و محور منطقهای ایران تحت فشار شدید قرار گرفت. این شکاف میان مواضع اعلامی و واقعیت میدانی، نشاندهنده محدود شدن قدرت مانور رژیم است.
روایت «پیروزی از طریق بقا» اکنون از سوی برخی مطرح میشود؛ اینکه جمهوری اسلامی در برابر فشار شدید دوام آورده است. اما مسئله اصلی ارزش این بقاست. پس از جنگهای گذشته، رژیم با منابع مالی قابلتوجه توانست بازسازی کند و حتی بازدارندگی خود را تقویت کند. امروز شرایط متفاوت است: خسارات بیشتر، منابع کمتر و فشار داخلی شدیدتر.
هزینههای جنگ برای تهران چندلایه بوده است. بخش مهمی از فرماندهی نظامی و امنیتی از بین رفته، زیرساختهای صنعتی و نظامی آسیب دیده و توان عملیاتی ارتش و سپاه کاهش یافته است. توان نظامی جمهوری اسلامی نسبت به پیش از جنگ به کسری از گذشته تقلیل یافته، هرچند این دستاوردهای تاکتیکی الزاماً به معنای پیروزی راهبردی نیست.
در نتیجه، رژیم اکنون با یک معادله دشوار روبهروست:
آیا باید منابع محدود خود را صرف بازسازی نظامی کند یا برای مهار بحران داخلی هزینه کند؟
گزینههای تهران محدود اما پرهزینهاند:
- بازسازی توان موشکی بهعنوان ابزار اصلی بازدارندگی
- احیای شبکه نیروهای نیابتی در منطقه
- سرمایهگذاری در نیروی دریایی و هوایی که آسیب دیدهاند
- یا تمرکز بر اقتصاد داخلی برای کاهش نارضایتی عمومی
هر یک از این گزینهها به معنای کنار گذاشتن گزینههای دیگر است. در حالی که در گذشته جمهوری اسلامی میتوانست همزمان چند مسیر را دنبال کند، اکنون منابع مالی و ظرفیت صنعتی چنین امکانی را محدود کرده است.
بر اساس این ارزیابی، راهبرد آینده تهران احتمالاً بر آنچه مؤثرتر بوده متمرکز خواهد شد: موشکها، پهپادها و توان تهدید تنگه هرمز. این راهبرد نیازمند انتقال تولید به تأسیسات زیرزمینی، افزایش پراکندگی مراکز تولید و تقویت گسترده پدافند هوایی است. چنین بازسازیای زمانبر و پرهزینه خواهد بود و ممکن است بین پنج تا ده سال طول بکشد.
در همین حال، میدان اصلی تقابل از جنگ به میز مذاکره منتقل شده است. واشنگتن خواستار توقف غنیسازی، محدود کردن برنامه موشکی، پایان حمایت از نیروهای نیابتی و تحویل ذخایر اورانیوم است. تهران، با وجود خسارات، با مطالبات خود وارد مذاکرات میشود: دریافت هزینه عبور از تنگه هرمز، تضمینهای امنیتی و سازوکار بازسازی اقتصادی.
این نشان میدهد که رژیم خود را شکستخورده نمیداند، بلکه تلاش میکند از بقا بهعنوان اهرم مذاکره استفاده کند. با این حال، فاصله مواضع دو طرف زیاد است و احتمال توافق سریع محدود به نظر میرسد.
در داخل ایران نیز فشار اقتصادی و اجتماعی افزایش یافته است. منابع مالی که پیشتر صرف بازسازی محور منطقهای میشد، اکنون باید میان امنیت داخلی، بازسازی نظامی و تثبیت اقتصادی تقسیم شود. این وضعیت میتواند بر تصمیمگیری راهبردی تهران تأثیر بگذارد و باعث شود اولویتها تغییر کند.
جمعبندی این ارزیابی چنین است: جمهوری اسلامی باقی مانده، اما ضعیفتر؛ گزینههایش محدودتر شده، اما هنوز توان بازسازی دارد. اگر تهران بتواند طی سالهای آینده برنامه موشکی و بازدارندگی خود را احیا کند، این جنگ تنها یک وقفه تاکتیکی خواهد بود. اما اگر فشار اقتصادی و داخلی مانع این بازسازی شود، پیامدهای راهبردی جنگ میتواند بلندمدت باشد.
در نهایت، نتیجه واقعی نه در پایان جنگ، بلکه در سالهای آینده مشخص خواهد شد: آیا رژیم موفق به بازسازی قدرت خود میشود، یا این جنگ نقطه آغاز فرسایش تدریجی توان آن بوده است؟
