یک دهه آزار و اذیت و فشارهای روانی، سیاسی و ایدئولوژیک
زینا حسین‌نژاد

یک دهه است که سازمان مجاهدین از عراق تا کنون مرا بخاطر خانواده ام مورد آزار و اذیت، فشار و شکنجه روانی قرار می دهد.

ابتدا بگویم که من تنها برای دفاع از خویش و رساندن صدایم همین صفحه و نوشتن ها را دارم و ناچارم که اینجا بنویسم، اگر زورم و پولم به وکلا و مافیای فاسد مجاهدین می رسید قطعا طور دیگه ای حقم را دنبال می کردم.

حقیقتا از سال 2012 که پدرم از کمپ لیبرتی عراق فرار و شروع به افشاگری علیه مجاهدین کرد، من تحت فشارهای شدید روانی این سازمان قرار گرفتم و با جلسات مستمر شبانه روزی تهدید و تطمیع مرا ترغیب به نوشتن بیانیه، مقاله، مطلب ، مصاحبه و .... علیه پدر و خواهرم می کردند و هم چنین در نشست های ایدئولوژيکی، عواطف و احساسات درونی ام را باید اعتراف و آنها را سرکوب میکردم و طبق آیین " اسلام انقلابی" آنها من باید در این جلسات می پذیرفتم و تکرار می کردم که بین من و خانواده ام گلوله ای بیش نیست.

البته تا جایی که موضوع به پدرم برمی گشت من بدون اینکه بدانم بر او چه گذشته است اما در هر صورت بدلیل مصاحبه هایش با برخی رسانه های مرتبط با جمهوری اسلامی و … او را دواطلبانه و قلبا مورد نقد قرار میدادم و مخالف اعمالش بودم، اما آنچه که به مجاهدین برمی گشت بدون اینکه حقیقت و اعمال خودشان را نیز به من بگویند از او در ذهن من با دروغها و تحریف ها یک جنایتکار و ظالم ساخته بودند تا حدی که با استناد به آیات قرآن و داستان های مختلف اسلام و انقلاب های دیگر، مرا ترغیب به نوشتن توهین علیه او و حتی تشویق به قتل او به عنوان یک خائن می کردند.

و در نشست های ایدئولوژیک با مثالهایی هم چون محمد، علی، حسین، نوح و ابراهیم و.....به من گوشزد می کردند آنان نیز در راه اسلام خانواده های خود را چه در صفوف دشمن و چه در صحنه آزمایش خدا سر می بریدند.

آنها با کوچکترین مخالفت سیاسی من با برخی کلمات و جملاتی که از طرف من بعنوان بیانیه، مقاله و نامه در ستاد جنگ سیاسی این سازمان تنظیم میشد، مرا به وابستگی خانوادگی، شل گرفتن مبارزه و "نه جنگ" متهم می کردند. و برایم جلسانی مشابه بازجویی برگزار می کردند.

این جلسات تنها تهدید نبود، جایی که فشار جواب نداشت بارها حتی با تطمیع و تشویق و مضمون اینکه؛ "تو همچون "زینب کبری" قهرمانی و باید جلودار این جنگ باشی" نیز انجام میشد تا آخرین راه ها برای قانع کردن من برای تخریب و تحقیر پدر و خواهرم از زبان من صورت بگیرد. تمام این تلاش ها از بالاترین نقطه سازمان شروع و نشات می گرفت. موضوع اینجا بود که حتی به نظرات سیاسی من در این رابطه احترام نمی گذاشتن و بعنوان یک زن حق انتخاب در نوشتار خودم را نداشتم. گرچه ما انتخاب کرده بودیم که فدا کنیم ولی انتخاب نکرده بودیم که دیگر هیچ اختیاری از قلم و زبان خود نداشته باشیم. شرح این نشست ها و جلسات روانی مفصل است و فعلا در حوصله این متن نیست.

یکی از دلایل اصلی فرستادن من از کمپ لیبرتی عراق به کشور آلبانی در لیست سری های اول مجاهدین در سال 2015، نیز همین ماموریت استفاده از من علیه پدرم بود، سند این امر که یک نامه از معاون و جانشین رهبری وقت سازمان در عراق به من هست موجود است، که در آن نامه بخوبی نشان می دهد چگونه آنها از عقاید مذهبی و ایدئولوژیکی خاص خودشان استفاده کرده و من را برای این ماموریت علیه پدرم به اروپا فرستادند.

اما از آنجایی که من پس از رسیدن به آلبانی نه تنها نتوانستم و نخواستم طبق آیین و ایدئولوژی آنها این ماموریت را اجرا کنم بلکه خواهان جدایی از سازمان مجاهدین شدم، که علل و علت اصلی آنرا به طور کامل و جداگانه خواهم نوشت، در ادامه تمام تلاششان را کردند که لااقل من به فرانسه نیایم، ولی من بنا به خیلی دلایل دیگر از جمله زبان، مدارک تحصیلی و آشنایی با این کشور از کودکی و ... ترجیح دادم که به فرانسه بیایم، و اکنون آنها می خواهند بابت این دو امور از من انتقام بگیرند. موضوع سوم هم برمی گردد به طرز تفکر ارتجاعی مجاهدین سر مسئله زن و خروج زنان از این سازمان که مفصل است.

این سالها نیز آنها از هیچ تهمت و شایعه ای در درونشان علیه من فروگذار نکردند، این را دخترانی که از اشرف 3 بیرون آمدند به من بارها گفته اند، البته این کار از عمد پشت سر اکثر افرادی که جدا میشوند برای ایجاد فضای ترس و تخریب انجام میشود، که خود نیز شاهد آن بوده ام، من نیز گفتم بگذار هر چه می خواهند عقده گشایی کنند جز حقیر کردن خودشان چیزی عایدشان نمی شود، مهم این است که من امروز یک زن آزاد و مستقل هستم و دنیای نوینی را یافته ام. اما آنها به این عقده گشایی نیز بسنده نکردند، یک بار در آلبانی آتش به اختیاران گشت ارشادشان مرا به دلیل برداشتن حجاب تهدید کردند، که همان موقع به سازمان ملل گزارش دادم و اکنون نیز آدم خریدند، برحسد آنها سوار شدند و به من حمله کردند و مرا مورد شدیدترین آزار و اذیت ها قرار دادند که آثارش تا همین هفته گذشته ادامه داشت. و من نمیخواهم اکنون این زخم نیز مثل عراق کهنه شود.

موضوع این است، قبل از اینکه من به فرانسه بیایم چندین سال پیش زنی در کمپ پناهندگی که مدارک قبولی نداشت، با پدرم آشنا شده و بدلیل همشهری و هم زبان بودن و کمک به یکدیگر و ....نزدیک به 6 سال را با هم زندگی کرده بودند، اما دو سال پیش زمانی که پدرم بنا به دلایلی دیگر خواهان جدا زندگی کردن از او شده بود، وی برای انتقام از پدرم خود را به سازمان مجاهدین فروخت و در حالیکه در دوران قرنطینه کرونا، خشونت خانگی در فرانسه بسیار زیاد شده و دهها زن حتی جان می باختند، و دولت و پلیس فرانسه روی این بحران بشدت حساس و بسیج بودند، آنها طی یک سواستفاده کثیف و رذیلانه از این بحران یک سناریوی ساختگی ترتیب دادند که بتوانند کامپیوتر و مدارک پدرم را بدزند.

آنها ابتدا از حمله به من شروع کردند، و طی ماه ها قبل این زن بارها به من حمله ور شده بود که من کمتر به خانه پدرم سر بزنم و به پاریس نیایم، تا شاهدی در آن واقعه نباشد که شهادت دهد.

روزی که پدرم چمدانهایش را برای اسباب کشی جمع کرده بود، این زن ابتدا شروع به جر و بحث سر خانه و کرایه خانه کرد و سپس شروع به تهدید و تحریک پدرم میکند، اما پدرم همچنان اصرار بر ترک او و رفتن به خانه جدید می کند، سپس این زن به ناگهان همسایه ها را با داد و فریاد صدا می کند و به دروغ ادعا می کند که پدرم به او حمله کرده و او را کتک زده است. لذا آنها نیز به پلیس زنگ زده ، و از آنجایی که پدرم به زبان فرانسه تسلط کافی نداشت و من نیز بدلیل نبودن قطار در آن ساعت نتوانستم به درخواست پلیس به پاریس بیایم، او را بطور موقت با خود می برند، که در این مدت زمان، او وسایل پدرم از جمله دیسک سخت کامپیوتر و برخی مدارک و وسایل خانه اش را دزدیده و به مجاهدین میدهند تا مابه ازا آن بتواند پول و خانه دریافت کند. این زن بعدا گلوی خود را قرمز کرده و از دکتر چند سند پزشکی آسیب دیدگی گرفته و از پدرم شکایت میکند. و هم چنین مدعی می شود که پدرم با چکش به سر او زده!!! و از دکتر نسخه هشت روز استراحت به علت درد می گیرد!! و هم چنین آنها چندین دروغ و اتهام و تهمت های دیگر در مورد پدرم و حتی در مورد من نیز گفته بودند که مورد قبول دادگاه واقع نشد. و الا قصد آنها بسیار فراتر از اینها بود که در صورت ضرورت بیشتر خواهم نوشت.

من حقیقتا در دادگاه از اینکه آنها چقدر براحتی دروغ و صحنه می بافند و سند تولید می کنند، شوک شده بودم، حتی یکجا آنقدر آش شان شور شد که چشمهای قاضی گرد شده بود و چپ چپ بهشان نگاه می کرد و تمام خانواده هایی که در سالن در نوبت نشسته بودند خندیدند که قاضی تذکر داد. البته این اولین باری نبود که من از مجاهدین دروغ می دیدم ولی شاید نه تا این حد، و اینکه چرا باز هم شوک میشم شاید بدلیل اینکه هنوز نمی خواهم باور کنم که ماهیت آنها چیست و یا شاید ته دلم امیدی به تغییر آنها و اصلاح و اینکه به هر حال حتی روزی پاسخگو می شوند و نه اینکه بدتر بشن، داشتم.

این را هم بگویم که این فرد از مدتها قبل شروع به تحریک من و پدرم کرده بود تا ما را به نقطه عصبی شدن و خشونت بکشاند، اما از آنجایی که موفق نشده بود، مجبور شد خودش خودش را زخمی کند.

گزارشات حمله او به من چندین ماه قبل از واقعه (که احتمال زیاد برای آماده سازی ای این سناریو بود) نزد پلیس و چند سازمان پناهندگی موجود است.

هر چند که من آن زمان نمی دانستم این طرح مجاهدین است، و فکر می کردم مشکل یا از حسد اوست و یا او یک نوع بیماری و اختلال روانی دو قطبی یا اسکیزوفرنی دارد، به همین دلیل حتی از او شکایت نکرده بودم، فقط جهت اطلاع و بابت کمک گرفتن بخاطر آسیب ها، و مشکلات احتمالی آینده به ارگانهای ذیربط اطلاع داده بودم و آنها نیز مکتوب کرده بودند که اسنادش موجود است. هر چند که دو حدس من شاید چندان اشتباه هم نبود به هر حال زمینه ای بود که مجاهدین روی آن سوار شدند.

در دادگاه مجاهدین یک وکیل از استان وال دواز را که مستمر در مراسم مجاهدین سخنرانی کرده و به اشرف نیز آمده بود، با پول کلان برای این خانم گرفته بودند (که بگذرد که آنجا من برای اولین بار عمق حقارت مجاهدین را با تمام وجودم حس کردم، و اینکه چه کسانی از جمله فرزندان خود را از دست داده و مابه ازا مجبور به خریدن چه افرادی شده اند)، در هر صورت با وجود دو سند مهم که یکی همان گزارش چندین ماه پیش من به پلیس در رابطه با تهدیدات و خشونت و حالتهای غیرعادی این زن و همچنین گزارش مکتوب پلیس که نوشته بودند به هنگام رسیدن به خانه هیچ رد قرمزی بر گلوی این خانم نبوده و زخمی هم نبوده. اما نهایتا قاضی بدلیل اینکه هیچ کس در لحظه واقعه شاهد نبوده و این زن با چند سند پزشکی دیگر ادعای درد و آسیب دیدگی فیزیکی و حتی روحی کرده بود، مقداری را مقرر می کند که پدرم بپردازد.

وکیل پدرم که دولتی و تسخیری بود و آخرین لحظه آمده و اسناد ما را هم حتی یک دقیقه نگاه نکرد، می گفت که هر مرد دیگری بود نه تنها پول کامل طبق ماده را باید پرداخت می کرد بلکه حداقل دو ماه هم زندان تعلیقی یا تعزیری هم می گرفت، چون اینجا یک زن آخ بگه مرده محکومه چه رسد که چند سند پزشکی بیاره، معلوم است که هدف آنها بسیار بدتر بوده، اما بدلیل مشکوک بودن شواهد، و گواهی ها و اسناد تنها باید پدرت مقداری را بپردازد که این دعوا خاتمه یابد. او میگفت بخصوص بخاطر بحران کنونی کرونا و خشونت خانگی به هر حال قاضی ها اینجا در هر صورت تلاش می کنند طرف زنها را بگیرند یا لااقل وسط بازی که تعادل باشه، حتی در تجدید نظر هم که معمولا قاضی ها پشت هم را دارند،. چه رسد به این دادگاه های چند دقیقه ای و سرپایی با سالنی پر از خانواده های در انتظار.... که اصلا قاضی فرصت زیادی ندارد اسناد را نگاه کند.....

ولی با این حال من که این امر را نه مثل فرانسوی ها یک دعوای ساده خانوادگی بلکه انتقام و پشت آن تبدیل شدن به یک طرح سیاسی، پاپوش درست کردن و دزدی می دانستم و بخصوص اینکه با آزار دادن من آغاز شده بود، گفتم و درخواست تجدید نظر کردیم، والا به پدرم و وکیل بود می گفتند ولش کن....

به همین دلیل من با جمع آوری اندکی پول کمکی از دوستانم و مشورت برخی ایرانیان پاریس و فرانسوی ها وکیلی را پیدا کردم که می گفتند در رابطه با مجاهدین تجربه و آشنایی دارد، که من بعدا فهمیدم ایشون گویی قبلا وکیل خانواده های رژیمی هم بوده است، و مجاهدین هم طبق معمول با شیادی و فرصت طلبی و دروغ گفته بودند اینها با پول رژیم!! وکیل رژیمی گرفتند.

خوب است که دوستان بسیاری شاهد و گواه لحظه به لحظه این داستان هستند. خودم از همین تریبون میگم؛ وکیلی که من بطور اتفاقی برای پدرم پیدا کردم وکیل خانواده قاتل مادرم بود. در این یک جمله 14 کلمه ای هزاران حرف نهفته است که شاید خلاصه ای از تمام سالهای زندگی من باشد......

بماند به یادگار.....

مدتی بعد از آنجایی که من موضوع را روی فیسبوک نوشته بودم، و در کلاب هاوس کودک سربازان شرکت کردم، و جزو شاهدین دادگاه مجله دیزایت آلمان نیز شدم و بحق بر حقایق انکارناپذیر زندگیم گواهی دادم، فکر میکنم شاید به این دلیل آنها در دادگاه تجدیدنظر نیومدند و تا مدتی هم موضوع را از طریق وکیل شان پیگیری نکردند، شاید هم دلایل دیگری نیز باشد. نمیدانم.

به هر حال من هیچگونه ارتباطی با آنها چندین سال است که ندارم، چون بقول ولتر؛ "شما نمیتوانید با کسی که ایمان دارد با کشتن تان به بهشت می رود، بحث منطقی کنید".

(البته این مدت چند هواداری که از چماقداران نیستند و یا مرا از کودکی می شناسند، با احترام و محبت، نقدها و یا سرزنش هایی را بطور شخصی برایم نوشته اند که من هم با احترام پاسخ داده ام، یا حتی به جداشدگانی که ناچار با رژیم رفته اند اگر شخصیت پست و سواستفاده گری نداشته باشند همواره تلاش کرده ام با احترام پاسخ بدهم، ما نیازی نیست به عقاید هم احترام بزاریم، ولی به شخصیت انسانی قابل احترام باید ارزش گذاشت و یکدیگر را درک کرد، عقاید و ایدئولوژی های کهنه از بین می روند و همین احترام هاست که عقاید نو را می آورد).

حدود یک ماه و نیم الی دو ماه پیش که در جلسه مهستان آقای مصداقی در رابطه با اشعار زندان و نصیر نصیری صحبت کردند، که پدرم چند دقیقه ای در اثبات حرف او و در دفاع از نصیر و حقایق آن واقعه صحبت کرد که مجاهدین بشدت برافروخته شده و دوباره شروع به حمله کردند و من نیز در اثبات داستان حقیقی نصیر نصیری و هل دادن افراد مخالف به دام جمهوری اسلامی در عراق سند اصل و انکار ناپذیری به نام دفترچه طعمه را که در عراق به همه ما داده شده بود درج کردم، چون داستان نصیر داستان بسیاریست و مجاهدین حتی حاضر نیستند یک کلمه خود را در این رابطه نقد کنند. در هر صورت درست هفته بعدش از دادگاه مجددا نامه پیپگیری آمد، شاید هم روند حقوقی باشد اما به هر حال می دانم که آنها از این پاپوش و از این کیس و پرونده سازی به عنوان اهرم فشار استفاده می کنند.

حقیقتا من از پیچیدگی های حقوقی و مافیای مجاهدین سر در نمی آورم، و پول هم نداشتیم که بخواهیم حقوقی دنبال کنیم و دوباره تجدید نظر درخواست کنیم، و وکلا هم اینجا بابت یک ساعت فقط صحبت و دیدن اسناد پول کلان می گیرند، به همین دلیل من موضوع را با مشورت یک ارگان حقوقی دولتی و کمک یک سازمان حقوق بشری و اداری که تا همین هفته گذشته طول کشید حل و فصل کردم.

هر کس بخصوص برخی جداشدگان که بحق نقدهای سیاسی از چند سال پیش به پدرم دارند در رابطه با مصاحبه ها و اعمال سیاسی، همکاری .....کاملا طبیعی است که به چالش بشکند و شفافیت بخواهند، اما در رابطه با موضوع خشونت تمام کسانی که سالیان پدرم را می شناسند می دانند که او هرگز و هرگز اهل خشونت نیست و اصلا مدلش چنین آدمی نیست، حتی برای دفاع نیز خشونت بکار نمی گیرد و این تنها پاپوش و پرونده سازیست که مجاهدین برایش درست کردند.

من قصدم اینجا حمایت جمع کردن برای پدرم نیست، او به اندازه کافی در دایره جنبش های سکولار دموکرات که اذهانشان آلوده به تفکرات و تبلیغات کهنه مجاهدین نیست، مورد اعتماد و محبت همه گان هست، چون آدم شفافی است، ممکن است اشتباهاتی داشته باشد ولی صادق است، اما خوب است که با شیوه های پرونده سازی و کینه پراکنی مجاهدین هم آشنا شد ولو اینکه با پدرم یا هر کس دیگر مخالف باشید.

من نمیخواهم وارد مسائل جزیی و شخصی این داستان و سوابق این زن بشوم، چرا که شاید بخاطر شرایط سخت زندگی اش در گذشته و در اروپا تحت فشار شدید بوده و فکر می کرده که اگر این کار را نکند، بعد از پدرم ناچار است که به خیابان برود، که البته وی اگر آدم درست کار، سالم و با وجدان و قوی بود مثل همه ما و بسیاری دیگر می توانست از پس این مشکلات با استقلال و تفکر و تلاش و بازوی خودش و بدون اینکه خودش را بفروشد از پس زندگی اش بر آید. ولی متاسفانه اصلا اهلش نبود و موضوع خیلی فراتر بود که بماند. کما اینکه ما هم بسیار تلاش کرده بودیم که به او کمک کنیم و راه حل بدیم اما او نه تنها گوش نمی داد بلکه به ما حمله می کرد، ما هم که نه مشاور و روان پزشک بودیم و نه بنگاه حقوق بشری و پناهندگی که بتوانیم بیشتر از این به او کمک کنیم لذا ناچار بودیم که او را ترک کنیم تا بیش از این نه خود او و نه خودمان آسیب نبینیم، ولی خب متاسفانه او تصمیم به انتقام گرفت، و خودش برای خودش نیز مشکلات بسیاری درست کرد، هم مجبور شد خودش را زخمی کند، هم پلیس دوبار به خانه اش ریخت و هم چنین پرونده پناهندگی اش هم به گفته وکیلش همچنان حل نشده و البته بدتر از قبل و دچار ابهام بیشتری شده است.

این در حالی بود که چناکه که گفتم ما تا قبل از این داستان با وجود تمام حملاتش اما اصلا از او شکایت هم حتی نکرده بودیم که دچار مشکلات بیشتری نشود، و ابتدا قصد کمک هم داشتیم، اما او خودش دست به این کار زد.

باید این را هم بگویم که در فرانسه و بخصوص پاریس بحران مهاجرت و تعداد زیاد پناهجویان و افرادی که قبولی ندارن و مسکن و امکانات و حقوق دریافت نمی کنند بسیار جدی است و متاسفانه برخی به سواستفاده، خودفروشی و خلاف کاری روی می آورند.

در هر صورت ما اکنون بدنبال انتقام از او نیستیم والا بسیاری اسناد و عکسها و سوابق بود که می توانستیم از او انتشار بدیم اما نکردیم. و حتی من امیدوارم که هر مشکل و کمبودی که در این دنیا و زندگی دارد حل شود تا دیگر نیازی نداشته باشد که چه به خودش و چه به دیگران آسیب بزند.

ولی تا جایی که به مجاهدین بر می گردد، آنها نه تنها یک زن پناهجوی آسیب دیده نیستند و مشکل پول و اقامت و خانه و کاشانه هم ندارند، بلکه با سواستفاده از قدرت، با پول کلان، قلدری، زورگیری، مافیا بازی و پرونده سازی میکنند. لذا من در ادامه خواهم نوشت که تمام این داستان ها با یک ایدئولوژی کینه پرور از کجا شروع میشود که به این جا ها ختم می گردد. این را هم بگویم که اگر موضوع فقط بین مجاهدین و پدرم بود شاید مثل گذشته من اصلا وارد نمی شدم، و اگر موضوع را قانونی و نه با پاپوش درست کردن کثیف، دنبال می کردن باز هم فرق می کرد، البته اگر آنها به قانون و حقوق بشر ذره ای اعتقاد داشتند دنیای ما از کودکی خیلی فرق می کرد.

اگر ذره ای شهامت و صداقت داشتند و در مقابل اشتباهاتشان و رفتارهای غیرانسانی شان پاسخگو بودند، قطعا کار به این ضدیت ها، کینه کشی ها و انتقام ها نمی کشید. این همه افراد اگر به جای اینکه با کینه جدا شوند با آزادی کامل مثل همه جنبش ها و احزاب دنیا جدا می شدند، قطعا برای خودشان هم اوضاع خیلی فرق می کرد.

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب زینا حسین‌نژاد در سایت پژواک ایران