روایت رضا شمیرانی از قتل‌عام سال ۶۷ در زندان اوین قسمت های ۷-۱
 

روایت رضا شمیرانی از قتل‌عام سال ۶۷ در زندان اوین قسمت های ۷-۱
رضا شمیرانی

خاطرات زندان از ۲۹ تیرماه تا ۵ مهرماه ۶۷من به همراه حسن ظریف اصغر سینکی؛ مجید معصومی و مسعود ابویی و مجاهدین شهید اصغر کهندانی؛ محمد رضا سرادار؛‌ علیرضا عیوضی‌؛ امیر عبداللهی؛ ابوالحسن عبداللهی در سالن ۶ اولین اتاق سمت چپ به طور در بسته زندگی می کردیم. ( در قسمت های بعد خواهم گفت چرا ما در این بند عمومی به صورت در بسته زندگی می کردیم. دقیقا ۲۹ تیرماه قبل از ساعت ۱۰ صبح بود که مجتبی حلوایی به همراه پاسدار کشیک بند به سلول ما آمد و با خنده مرموزی گفت؛ خب چه خبر؛ چه کار می کنید؛ بعد گفت پاشید وسایلتان را جمع کنید می خواهیم جای شما را عوض کنیم. ما پرسیدیم کجا می ریم و او گفت میرید یک جایی بهتر می خواهیم شما را از اتاق در بسته خارج کنیم و مشکل شما را حل کنیم. و بعد رفت و خیلی خوشحال به نظر می آمد. و توی حرفهاش هیچ عجله ای هم نداشت. نزدیک هایی ظهر بود که پاسدار جواد آمد و گفت با کلیه وسایل بیایید بیرون. ما را از بند آموزشگاه خارج کردند و به محوطه بیرون و از آنجا از راهروی پشت آموزشگاه و جلوی آسایشگاه به سمت درب ورودی آسایشگاه بردند. در بین راه پاسدار جواد می خواست سر به سر ابوالحسن بگذاره که او خیلی عصبانی شد و به پاسدار جواد توپید. پاسدار جواد همه ما را رو به دیوار کرد و رفت به سمت آسایشگاه و بعد از چند دقیقه آمد و ما را به همراه خودش برد به آسایشگاه. در آسایشگاه بعد از کنترل وسایلمان ما را به سمت سلول های انفرادی بردند و من و مسعود ابویی و مجاهد شهید امیر عبداللهی را در یک سلول و حسن ظریف مجید معصومی و مجاهد شهید ابوالحسن عبداللهی را در سلول کناری ما و بقیه را هم در سلول بعدی. البته ما به کمک علایم مورس و از طریق دستشویی با هم در تماس بودیم. نگفته نماند در آن زمان ما با سایر بچه های دیگر که در انفرادی بودند از همین طریق در تماس و ارتباط بودیم و اخبار را به هم منتقل می کردیم. دامنه این تماس ها به خواهرها هم کشیده شده بود. بعد از چهار روز که در سلول بودیم آمدند به ما گفتند کلیه وسایلتان را جمع کنید از اینجا می روید. ما هم همین کار را کردیم و تا ساعت ۶ و هفت بعد از ظهر منتظر شدیم اما هیچ خبری نشد. ظاهرا خواستشون عوض شده بود. یکی از خواهرهای بند طبقه پایین می گفت بچه ها بنشینید روی وسایلتان که باد نبرد. خوب دیگه حق داشت چون ما سر کار رفته بودیم. خلاصه جا به جایی منتفی شد و ما همان جا ماندیم. فکر می کنم فردای آن روز بود که بعد از ظهر یکی از پاسدارن آمد و به همه ما یکی یک فرم داد و گفت که زود آن را پر کنید. الان بر می گردم و آن را می گیرم. از سر و صدایی که در راهروی آسایشگاه بود. ظاهرا به همه آنهایی که در انفرادی بودند این فرم داده شده بود. محتویات فر:‌ نام و نام خانوادگی؛ اسم مستعار؛ تاریخ تولد؛ نام پدر و مادر؛ آدرس؛ اتهام. تاریخ دستگیری و احتمالا چیزهای دیگری که من فراموش کردم. فکر می کنم آن روز روز عید قربان بود. قضایا برای مبهم بود. چون پاسدار بر خلاف قبل خیلی راغب بود که ما اتهام خودمان رامجاهدین بنویسیم و هیچ گونه عکس العمل منفی و خشنی هم از خودشون نشان نمی دادند. خلاصه ما فرم را پر کردیم و سر این که اتهام را چی بنویسیم یک خورده با هم حرف زدیم و کمی هم شوخی کردیم اما در نهایت اتهام خودمان را هواداری از مجاهدین نوشتیم. بعد از یک ساعت پاسدار آمد و فرم ها را گرفت. ۵ مرداد ۶۷ ساعت سه بعد از ظهر یکی از پاسداران آمد و امیر را از سلول ما و محمد رضا سرادار را از سلول ۲ تا بعد از ما صدا کرد و گفت لباس بپوشید و بیایید بیرون و آنها رفتند همه ما از قدیمی های زندان بودیم و تجربه های زیادی هم داشتیم اما حس عجیبی داشتیم. احساس می کردیم اوضاع خوب نیست. و خبرهایی شده است. لازم به توضیح است که ما روزنامه نداشتیم و در جریان اخبار بیرون از زندان هم نبودیم. من و مسعود ابویی تمام مدت را با هم و با بچه های سلول بغلی حرف می زدیم و تحلیل می کردیم که چی شده . بچه ها کجا رفتند. اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که باید صبر کنیم تا آنها برگردند. البته فکر می کنم که محمدرضا سرادار ۲ ساعت بعد (شش بعد از ظهر) برگشت به سلول. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که امیر به همراه پاسدار جواد به سلول برگشت. پاسدار دم درب سلول ایستاده بود تا امیر وسایلش را جمع کند. امیر کاملا بر افروخته بود. حالتش کاملا عوض شده بود. و در لابلای جمع کردن وسایل سعی می کرد به من و مسعود حالی کنه که او را به دادگاه برده اند و الان هم دارند او را برای اعدام می برند. خوب درک این خبر برای ما مفهوم نبود. ما گیج شده بودیم و هی می پرسیدیم می خواهند تو را کابل بزنند او می گفت نه می خواهند دار بزنند. و ما باز هم سوال های قبلی خودمان را تکرار می کردیم و او هی می گفت نه چند نفر رفتیم به دادگاه و همه به اعدام محکوم شدیم. و الان هم داریم برای اعدام می رویم. او تمایلی نداشت که برخی از وسایل از جمله مواد غذایی و پتو ببرد اما پاسدار جواد به او گفت وسایل را با خودت بیار. چون امشب هستی و می خندید. این جا باید اشاره کنم که امیر آدم فوق العاده دقیق و حساسی بود در دادن اخبار برای همین من که از نزدیک او را می شناختم نمی توانستم به خبرهایی که او داده بود شک کنم. اما از طرف دیگر خبرهایی که داده بود چیزی نبود که به سادگی آدم باور کند. خلاصه پاسدار جواد او را با خودش برد. و من و مسعود با هم تنها شدیم. کاملا گیج ویج بودیم. اصلا نمی توانستیم حتی با هم حرف بزنیم. انگار خودمان داشتیم برای اعدام می رفتیم خبر را به سلول بغلی که برادر امیر هم آنجا بود منتقل کردیم. ماتا صبح توی سلول راه می رفتیم و روی این موضوع فکر می کردیم اما کاملا گیج و شوکه بودیم شهید امیر ۶ مرداد ماه ۶۷ به شهادت رسید. هفت مرداد ساعت ۴ بعد از ظهر من و مسعود ابویی را صدا زدند ما را به ساختمان دادسرا که یک ساختمان قدیمی و نزدیک سالن ملاقات است بردند. تعداد زیادی از بچه ها را به این محل آورده بودند. دور تا دور راهروی دادسرا نشسته بودیم. و بیشتر برادران بودند. ما را در یک صف قطار کردند. در همین بین بود که از زیر جشم بند دیدم یک نفر که لباس پاسداری بر تن داشت بر روی درب ورودی رنگ گرفته اول نفهمیدم کی است اما وقتی آمد جلو و با مسعود حرف زد فهمیدم آخوند مرتضوی رئیس زندان اوین است. او مسعود را از زندان گوهر دشت می شناخت. از مسعود پرسید اتهامت چیست مسعود گفت منافقین او خندید و گفت هان چی شد پریروز روی فرم نوشتی مجاهدین اما امروز می گی منافقین. خلاصه مسعود طفره می ر فت و او هم چرت و پرت خودش را می گفت . خلاصه بعد از مدتی که آنجا معطل بودیم دوباره ما را به بند آسایشگاه بردند. وقتی به سمت آسایشگاه می رفتیم در بین راه ما را به قسمت ساختمان مدیریت بردند. در آنجا تعداد خیلی زیادی از خواهر ها بودند و من در آنجا محمود صحراییان را دیدم که او هم داشت به سمت بند بر می گشت و ماجرای امیر را برای او تعریف کردم که داستان دستش بیاد. خلاصه من و مسعود دوباره به همان سلول خودمان در آسایشگاه منتقل شدیم. چیزی نگذشته بود که دوباره من را صدا کردند و این بار من را به بند ۲۰۹ بردند. آنجا من در راهروی بند روی صندلی نشسته بودم که کمی آنطرف تر از زیر چشم بند حسن ظریف را دیدم . بعد از مدتی در اصلی راهروی ۲۰۹ باز شد و دیدم که بچه های بند ۱ بالا ۳۲۵ را که قبلا خودم هم در این بند بودم خارج کردند.توانستم کمی چشم بند را بالا بزنم و آنها را ببینم . آنها به صف خارج می شدند و از برخوردشتان احساس کردم که از جریان اعدام ها اطلاعی ندارند. این افراد همه جز اعدامی ها هستند. خلاصه این دفعه هم نوبت دادگاه من نرسید و در مجموع بعد از یک ساعت و نیم که در ۲۰۹ بودم من را دوباره به سلولم در آسایشگاه منتقل کردند. وقتی در حال برگشتن بودم داخل مینی بوس هر کس را که می دیدم اخبار اعدام امیر را می دادم تا بچه دیگر هم بفهمند که چه اتفاقی در حال افتادن است. می توانم با اطمینان بگویم که من و مسعود ابویی اولین افرادی هستیم که به واسطه اشتباه پاسدار جواد به خاطر برگرداندندن امیر پیش ما از اعدام های دست جمعی با اطلاع شدیم. موقعی که می خواستیم وارد بند آسایشگاه شوم حسن ظریف و مجاهد شهید اصغر کهندانی را دیدم که آنها هم با من بودند. ظاهرا حسن از اخبار بیرون و عملیات فروغ جاویدان با اطلاع بود. و سعی می کرد اخبار را به ما هم بگوید. که در این بین پاسدار ها که جواد هم در بین آنها بود متوجه شدند و یادم است که با ملاقه غذاخوری که در حال پخش آن بود بر سر حسن زد و کمی هم مشت و لگد که چاشنی آنها بود. اینجا بود که ما کمی داستان دستمان آمد که چه خبر است. اما من و مسعود هم موفق شدیم خبر اعدام را بین بچه های دیگر پخش کنیم. من دوباره پیش مسعود برگشتم و خبر را به او هم دادم. فضای خیلی سنگینی حاکم بود. بچه ها ظاهرا همه متوجه شده بودند دیگه مثل قبل ارتباط از طریق پنجره گرفته نمی شد. ۸ مرداد حدود ۶ عصر من را صدا کردند و با یک مینی بوس به سمت ساختمان دادسرا بردند. این جا من رفتم صندلی عقب که ۴ یا ۵ نفره است نشستم. آنجا مجاهد شهید جابر انصاری از بند ۱ پایین ۳۲۵ و جعفر سمسار زاده از بند ۱ بالا را دیدم. جعفر کنار پنجره نشسته بود و از اعدام با خبر نبود.من وسط جعفر و جابر نشتسم و با جابر شروع کردم به صحبت کردن. جابر نفر دوم بند ابدی ها بود و امیر و ابوالحسن را از قبل می شناخت. به او گفتم که چه اتفاقی برای امیر افتاده او به خوبی گوش کرد و گفت پس بگو آنها حتما جعفر اردکانی را هم اعدام کردند. جابر گفت جعفر با برگرداندن سه چیز خواسته بود که به ما بگوید دارند اعدام می کنند. من پرسیدم چی و او گفت تسبیح جعفر به تسبیح عادت داشت و هیچ وقت بدون آن نبود. دیگر عینک چون چشم های جعفر خیلی ضعیف بود بدون عینک هیچ جیزی را نمی دید. و دیگری دمپایی زیرا او آدم مریض احوالی بود و بدون دمپایی طبی سخت راه می رفت. جابر می گفت حالا فهمیدم چرا او این ها بر گردانده است. از او پرسیدم خوب حالا چه کار می کنیم. نظر تو چی است. توی دادگاه چی بگیم. او در جواب من گفت هیچی ظاهرا یک موج در پیش است و ما باید سرمان را زیر آن کنیم. پرسیدم ما چی بگیم. او گفت اتهام را بگویید منافقین. پرسیدم مصاحبه چی او گفت نه مصاحبه را قبول نکنید. و جعفر سمسار زاده هم که می شنید در جریان مسائل قرار گرفت. اینجا بود که به داسرا رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم و به سمت ساختمان رفتیم. آنجا ما از هم جدا کردند و هر کدام به سمتی رفتیم و ما دیگر همدیگر را ندیدیم. داخل ساختمان خیلی از بچه ها بودند. خصوصا این دفعه خواهران هم زیاد بودند. همه را رو به دیوار و یا به صورت دایره نشانده بودند. و پاسدار هم مواظب بودند کسی حرف نزند. در این جا من اسم مجاهد شهید جمشید شریعت که او را صدا می زدند برایم خیلی عجیب بود چون جمشید اصلا اوین نبود. او در زندان گوهردشت بود. خلاصه بعد از ۴۰ دقیقه من را صدا کردند و به داخل اتاقی که هیئت مرگ بود بردند. وقتی از درب اصلی وارد می شدیم یک راهروی بزرگ و پهنی بود که انتهای این راهرو سمت راست یک اتاق بود که آنجا ما را برای محاکمه می بردند. وقتی وارد اتاق شدیم به من گفتند چشم بندم را بردارم. آنجا نیری ؛ اشراقی یک آخوند عمامه سفید و ۲ لباس شخصی که فکرمی کنم از افراد وزارت اطلاعات بودند جمع شده بودند. من روی صندلی جلوی نیری و اشراقی نشستم. نیری اسم و فامیل و اتهامم را پرسید وقتی به او گفتم منافقین او خیلی زود به یکی از آن لباس شخصی ها گفت آن برگه را بدهش برود بیرون از روش بنویسد. طرف دبه کرد و هی می گفت حاج آقا از فعالیت هاش داخل زندان بپرسید. او خیلی منافق است. اما نیری اصلا به او گوش نکرد و گفت آقا وقت نداریم برگه را بدهید تا بره بیرون بنویسد. این برگه در واقع انزجار نامه بود مبنی بر این که مجاهدین خیلی ها را ترور کردند بهشتی را کشتند ائمه جماعت را کشتند و بر علیه امت مسلمان شوریدند و از این دست مطالب. خلاصه من آمدم بیرون و همان لباس شخصی هم به دنبال من آمد؛ فهمیدم که او از افراد وزارت است و در جریان بازجویی من در سال ۱۳۶۶ تا ۱۳۶۷ می باشد. او خیلی گیر داد و خیلی چیزها را که قبلا نتوانسته بود از من بگیرد حالا می خواست بگیرد. خلاصه من تا آن متن را نوشتم از زیر چشم بند نگاه کردم و یکی از پاسدارها را دیدم برگه را به او دادم و به بهانه دستشویی از آن محل رفتم بعد هم راننده مینی بوس آمد و گفت هر کس کارش تمام شده دستش را بالا بگیره و من را از آنجا بردند. در بین راه که برمی گشتم راننده پیر و ببو با ما بود و ما هم از فرصت استفاده کردیم و با خواهرههایی که در ماشین بودند همه اخبار داخل و خارج زندان را به او دادیم. به آنهایی که از دادگاه بر می گشتند می گفتند شما را به گوهر دشت می بریم. ظاهرا این جمله رمز بین خودشان بود. من آخرش به یک سلول دیگر منتقل شدم. چون هرکس که به این دادگاه می رفت دیگه به جای قبلی یا سلول قبلی بر نمی گشت. من قبلا با مسعود در طبقه سوم بودم امااین بار به طبقه دو آسایشگاه رفتیم. فکر می کنم شماره سلول ۲۱۵ بود. اما نکته ای جالبی که موقع ورود به آسایشگاه دیدم این بود که تعداد زیادی افراد مسن که همگی هم لباس زندان بر تن داشتند کف زمین نشسته بودند. من نفهمیدم آنها کی هستند اما لباس زندان که در بین ما مرسوم نبود و سن بالای آنها برام عجیب بود. بعد هم که به سلول رفتم نفهمیدم آنها چی شدند. یا کی بودند. آن شب این طوری گذشت. این جا می خواهم بگویم که با توجه به صحبت های جابر انصاری و امیر عبداللهی من فکر نمی کنم سحرگاه ۶ مرداد که آغاز اعدام ها بود افراد زیادی اعدام شده باشند. شاید تعداد آنها کمتر از ۱۰ نفر باشد. و از افراد آن روز یعنی ۶ یا ۷ مرداد بود که به طور گسترده شروع شد. ۶ مرداد ۶۷ طی روزهای ۶ و ۷ و ۸ مرداد ماه اکثر بچه هایی که تازه دستگیر شده بودند و یا پیک سازمان بودند و زیر حکم بودند و یا حتی دادگاه نرفته بودند به دادگاه مرگ رفتند و در همان روزها اعدام شدند. البته بین آنها افراد قدیمی هم که در بندها بودند و حساسیت پرونده ای داشتند حضور داشتند مثل محمود موسوی لاری- جعفر اردکانی و بهرام سلاجقه و کسان دیگری که من آسامی آنها را نمی دانم و یا نمی شناسم. در آن روزها فضای اوین سنگین بود. همه متوجه تغییر شرایط شده بودند اما ظاهرا هنوزبرای بچه ها جا نیفتاده بود که چه خبر است. چون هر اتفاقی که می افتاد بچه ها از پنجره یا مورس و یا از طریق کاسه توالت به هم می گفتند. اما آن روزها کسی اخبار اعدام را نمی داد. خود من که با بعضی از خواهرها از این طریق حرف می زدم آنها اخبار عملیات های سازمان را داشتند. اما راجع به اعدام چیزی نمیدانستند. یا وقتی من اخبار اعدام ها را به آنها میدادم تازه آنها متوجه تغییر و تحولاتی که در بندهاشون شده بود می افتادند. من از ۸ مرداد که از دادگاه برگشتم در سلول به طور انفرادی بودم. یادم میاد که ۱۰ مرداد بود که صبح طبق معمول ماه های قبل که در انفرادی بودم رفتم پشت پنجره به بچه ها سلام و صبح بخیر بگویم. اما پاسدار که درراهروی آسایشگاه مشغول پخش صبحانه بود صدای من را شنید و آمد دم در سلول من و دریچه سلول را باز کرد و گفت به کی سلام می کردی . من تکذیب کردم و او گفت بگذار کارم تمام شود میام بهت میگم سلام صبح بخیر یعنی چی. خلاصه او برگشت و خیلی تهدید کرد و گفت کار امروز فقط یادت نره و بعدا بهت می گم و رفت ۱۲ مرداد ۶۷ غروب بود که سعی کردم از طریق دستشویی با خواهری که سلول زیر من بود تماس بگیرم. خوشبختانه با اولین ندایی که دادم آن خواهر آمد پای دستشویی و ما با هم شروع به صحبت کردیم. اما به دلیل فضای بسیار پر تهدید که وجود داشت او آهسته حرف می زد و من نفهمیدم و او مجبور بود چند بار تکرار کند. آخر سر عصبانی شد و گفت برای بار آخر می گم و دیگه نمی گم. اما از توی حرفهاش فهمیدم که او اخبار عملیاتها را می داد و تغییر و تحولاتی را که در بند شده بود ولی نمی دانست چه اتفاقی افتاده. من هم اخبار اعدام ها را به او دادم و این که دادگاه می برند و چه کارهایی دارند می کنند. او بعد از این که اخبار اعدام را فهمید گفت پس حالا می فهمم چرا مریم گل زاده را هم از بند بردند. پرسیدم با او ارتباط داری؟‌ او گفت آره چند تا سلول آنطرف تر است. و من هم آخرین اخبار مربوط به همسر او یعنی علیرضا حاج صمدی را دادم و گفت که به مریم بگوید. البته اگر مریم در آن موقع زنده بوده باشد. چون خود علی رضا توی همان سری های اول از بند بچه های ابدی اعدام شده بود. هوا تاریک بود و من متجه صدای پا شدم رفتم یک لیوان برداشتم و در آن کمی خاک شیر ریختم و به بهانه این که دارم خاک شیر آماده می کنم پای دستشویی نشستم. اما ظاهرا دیر شده بود و پاسدار فهمیده بودند که ما داریم با هم حرف می زنیم. هم دم سلول او رفته بودند و هم دم سلول من. آنها کفش هاشون را در آورده بودند که ما از صدای پای آنها از این موضوع بویی نبریم. ناگهان دیدم در سلول باز شد و چند تا پاسدار پای برهنه ریختند توی سلول من و گفتند چه کار داری می کنی و با کی داری حرف می زنی. گفتم با هیج کس دارم خاک شیر درست می کنم. همین جا بود که چند نفری ریختند روی سرم و کشان کشان بردند بیرون. آنها من را روی زمین می کشیدند و به سمت دفتر آسایشگاه بردند. آنجا در اصلی بند را بستند و تهدیدم کردند که صدام در نیاد. حدود ۱۰ نفر بودند که شروع کردند به زدن من با کابل. شلاق ؛‌مشت کاراته و خلاصه هر جوری که می توانستد واقعا به قصد کشت زندند. اصلا رحم نداشتند خوب یادمه که از له های آسایشگاه همینجوری من را خر کش می کردند. در همین اثنا بود که دو نفر آنها هم رفتند آن خواهر را بیاورند. و به ناچار برای این که سراغ آن خواهر نروند من خودم گردن گرفتم و گفتم من بودم که حرف می زدم اما او جواب نمی داد. دقیقا نمی دانم شاید دیگه سراغ او نرفتند. و امیدوارم که همین جور بوده باشد. خلاصه من همه چیز را گردن گرفتم و آنها هم کوتاه آمدند و گفتند یک ورق به تو می دهیم برو بشین توی سلول و هر چه که گفتی آن را بنویس ما فردا صبح میایم و از تو می گیریم. آن شب تا صبح از زور درد نمی توانستم بخوابم و مانده بودم که با این ورقه چکار کنم. صبح که شد پاسدار کشیک آمد گفت نوشتی گفتم نه دارم می نویسم. خلاصه ۴ یا ۵ خط نوشتم که آره من حوصله ام سر رفته بود و می خواستم با یکی حرف بزنم و آنها چون طرفم یک خواهر بود کلی چرت و پرت که در ماهیت کثیف خودشان بود بار من کردند. اما قضیه آن روز به خیر گذشت. و من باز در همان سلول تنها بودم تا ۱۴ مرداد. در این بین فقط متوجه می شدم که سلول ها همین جوی خالی و پر می شود. و تصادفی بعضی مواقع می فهمیدم کی آمده و کی رفته. مثلا مجاهد شهید علی ابراهیمی سواره را تا سلول آنطرف تر من آورده بودند. علی با یکی دیگه از بچه ها سلول بغلی اش حرف می زد و من اینجوری آنها را شناختم. اماخودم نتوانستم با آنها تماس بگیرم. چون آنها را خیلی زود بردند. بنابر این علی سواره هم همان در همین اثنای ۱۴ یا ۱۵ مرداد ماه اعدام شده است. ۱۴ مرداد ۶۷ صبح بود ساعت ۱۰ صبح بود که فهمیدم یک نفر جدید را به سلول دست چپی من آورده اند. خیلی خوشحال شدم و از همان موقع سعی کردم با او از طریق مورس تماس بگیرم که البته این کار سختی بودچون پاسدار ها به دنبال لو رفتن تماس های من آنها ممنوع کرده بودند که کنار دیوار بنشینم یا بخوابم. من دیدم که روی کاغذ پشت در سلول نوشته بودند حق ندارد کنار دیوار برود. اولش جواب نمی داد اما وقتی سماجت من را دید طرف شروع کرد به جواب دادن او خیلی به مورس آشنا نبود برای همین خیلی کند و آهسته می زد یاد میاد که همیشه می زد یواش و آهسته و شمرده بزن. خلاصه فهمیدم طرف مجاهد شهید علی توتونجیان است که از بند ۱ بالا ۳۲۵ آمده است. وقتی او من را شناخت خیلی خوشحال شد و شروع کرد به رنگ گرفتن روی دیوار و من هم با همین کار جوابش را دادم. خیلی خوشحال شده بودیم. از بچه ها از او پرسیدم. اما راجع به اعدام ها نمی دانست و می گفت ۱ هیت آمده و می خواهند به همه عفو بندهند و آزاد کنند. (پس می شود نتیجه گرفت تا ۱۴ مرداد هنوز اخبار اعدام به آن شکل پخش نشده بود ودر تأیید این نکته باید اضافه کنم که شرایط بسیار سخت و کنترل شده امنیتی توی اوین حاکم کرده بوند. مثلا اگر کسی دادگاه می رفت به هیچ وجه او را به سلول قبلی اش حتی اگر یک نفره بود باز نمی گرداندند که حتی مبادا به سلول های مجاور که آشنا شده خبر اعدام را به آنها بدهند. برای همین روزهای اول و حتی تا ۱۰ روز اول بچه ها خیلی زیاد نمی دانستند. و بعدها یعنی در اواخر مرداد و شهریور بود که همه کاملا فهمیدند چه اتفاقی داره می افته) با شنیدن حرف های علی سعی کردم که خیلی سریع خبر درست را به او بدهم اما متاسفانه او در گرفتن علایم مورس کند بود و همش می گفت یواش بزن ومن دائم می زدم علی دارند اعدام می کنند و آخرش هم نفهمیدم که او فهمید یا نه. طی این که ۱۶ مرداد از آن سلول بردند و من دیگر او را ندیدم. ۱۸ مرداد آسایشگاه خیلی بر شده بود. چون هر کسی را که از بند می اوردند دیگه به بند بر نمی گشت. و به آسایشگاه منتقل می شد. حوالی ساعت ۸ صبح بود که شنیدم مسئول‌أسایشگاه با بی سیم به یکی دیگه حرف می زد و می گفت ما جا نداریم. اسطلاحش این بود که اینجا لبریز شده باید یک تعدادی را از این جا خارج کنیم تا بتوان یک عده دیگر را به اینجا آورد. روی مین بحث حوالی ساعت ساعت ۱۰ شب بود که آمدند به ما گفتند با کلیه وسایل آمده شو و خیلی سریع آمدند دنبالم. وقتی از راهروی به سمت درب خروجی آسایشگاه رفتم دیدم مهرداد کاووسی هم آنجا تنها ایستاده است. اوهم من را دید از راه دور باهم یواشکی حرف زدیم. بعد کم کم تعداد دیگری را هم از جمله حسن جشنی وند- محمد حسین کاشانی مجاهد شهید مجتبی غنیمتی و مجید طالقانی و... به ما اضافه شدند. ساعت از نیمه شب گذشته بود آنها ما را صف کردند و خیلی اصرار داشتندکه از صف خارج نشویم. آنها روزها بنا به گفته خود پاسداران زندان در اوین وضیت فوق العاده اعلام شده بود و هیچ کس حق نداشت از ساعت ۱۲ شب در محوطه زندان اوین تردد داشته باشد. مآمورین حق شلیک داشتند. مثلا در همین اوایل مرداد ماه یک بار که بچه ها را برای دادگاه به ساختمان دادسرا برده بودند و ساعت از ۱۲ شب گذشته بود همه آنهاحتی پاسدارهایی که با آنها بودند در همان محل تا صبح مانده بودند. خلاصه آنها همه ما را به صف کردند و با اسکورت ماشین از عقب و جلو و همچنین چند نفر مسلح و با حضور خود مجتبی حلوایی ما را به سمت ساختمان ۳۲۵ بند ۳ بالا هدایت کردند. در آنجا حلوایی ایستاده بود دم در بند و با چند پاسدار دیگه اسامی و نفرات را کنترل می کردند. وقتی که بهمن رسید من را از صف جدا کرد و گفت اینجا چه کار می کنی؟ یا یک سری چرت و پرتی از این قبیل. خلاصه ما همه به اتاق ۳ بالای ۳۲۵ رفتیم و آنها درب را بستند. یعنی ما در آنجا دربسته بودیم تا اواسط شهریور ماه که درب ها را باز کردند. در این مدت ما روزی یک ساعت هواخوری داشتیم. خاطرات زندان از ۶ مرداد تا ۵ مهر ۱۳۶۷ - قسمت دوم رضا شميراني ما همچنان در اتاق در بسته بوديم. برای ما هواداران مجاهدين صحت اعدامها جا افتاده بود و هيچ شکی در آن نداشتيم. اما متاسفانه ساير زندانیان غیر مذهبی و يا مذهبی که در اتاق ما بودند از آن جایی که پروسه اعدام را طی نکرده بودند، نسبت به وقوع آن شک و ترديد داشتند. در مجموع جریانات غیرمجاهد مواضع متفاوت و متضادی نسبت به اين واقعه داشتند که بعداً به آن ميپردازم. در اتاق در بسته دوران خيلی سختی را سپری ميکرديم. بد ترين چيز برای ما بي خبری بود. ملاقات ها قطع بود و شرايط امنيتی خيلی شديدی حاکم بود و همين بی خبری از ريز دقيق آن چه که پیرامون ما می گذشت خيلی کشنده بود. تمام مدت سعی ميکرديم آن چه را که ديده و يا شنيده بوديم باز هم با هم مرور کنيم تا شايد بتوانیم نکته جديد تری از آنچه که در حال وقوع بود دریابیم. در آن مقطع هر کسی از علت اعدامها یک چيزی ميگفت ، اما همگی بر این تحلیل متفق القول بودیم که خمینی به دنبال سر کشیدن جام زهر برای سرپوش گذاشتن بر اعتراضات عمومی طبق سنت دیرینه خود دست به سرکوب زده و اینکه عملیات فروغ جاویدان عامل اصلی بروز این سرکوب بوده است از اساس باطل می‌باشد. ما فاکت های زیادی در این رابطه داشتیم. به عنوان مثال خود من را که مهر ماه سال ۱۳۶۶ جهت بازجویی سر مسایل داخلی بند به زیر بازجویی برده بودند. چهارم آذر ماه بازجو به من گفت: ما برای زندان برنامه هایی داریم و اگر تو با ما همکاری کنی من تو را به بندی منتقل میکنم که هم آبرویت جلوی دوستانت نرود و هم از آنچه که میخواهیم انجام دهیم در امان بمانی. مسعود مقبلی را در زمستان ۱۳۶۶ به کمیته توحید برده بودند و مدت ۳ روزی که او را آنجا نگه داشته بودند یک رادیو به او داده و گفته بودند رادیو مجاهد را خوب گوش کن بعد برو برای دوستانت هم تعریف کن چون مدت زیادی زنده باقی نخواهید ماند.همچنین در بهمن ماه ۱۳۶۶ یکی از هواداران حزب توده را به همان کمیته برده بودند و به اونیز گفته بودند ما برای زندان برنامه داریم. ما زندانیان را به سه دسته تقسیم کرده ایم(یعنی همان کاری که در شهریور ۱۳۶۶ در اوین کرده بودند) یک دسته سرخ هستند که همه آنها را میکشیم؛ یک دسته سفید هستند که همه را آ‌زاد میکنیم و یک دسته هم زرد هستند که باید با آنها تعیین تکلیف کنیم. آنهایی که اصلاح شوند آزاد و آنهایی هم که سر مواضع خود باقی بمانند اعدام می کنیم. لازم به ذکر است که در بهمن ماه ۶۶ مسئولین زندان به تحرکات کاملا گسترد‌ه‌ای در بند یک بالا ۳۲۵ که بچه های با حکم ۱۰ سال به بالا بودند و بند یک پایین که بچه های ابدی آنجا بودند, دست زده بودند و تعدادی از هواداران مجاهدین را به طور زنجیرهای بازجویی کرده بودند.این عمل برای بچه ها کاملا غیر طبیعی جلوه میکرد .در قسمتهای دیگر مفصل به ان پرداخته ام. خوب ما حالا ديگه اخبار سازمان و عمليات فروغ جاویدان را هم ميدانستيم.از یک طرف به خاطر عمليات خيلی خوش حال بوديم از طرف ديگه به خاطر از دست دادن دوستانمان و شرایط ناپایداری هم که خودمان در آن قرار داشتم خيلی ناراحت و متوهم بوديم. راستش تا آن زمان خيلی چيزها را در زندان تجربه کرده بوديم که به جرات ميتوان گفت در هيچ جايی ديگه دنيا هيچ کس آن را تجربه و لمس نکرده است،اما ايندفعه جور ديگه ای بود، نمی توان آن را تحليل کرد. يعنی تحليل بردار هم نيست. احساس خاصی است که آدم بايد حتما درونش باشه تا بتواند آن را حس کند. خیلی ها خيلی چيزها گفته يا نوشته اند اما فکر نمی کنم کسی توانسته باشد آن احساسی را که ما در آن زمان داشتم به خوبی به تصوير کشانده باشند. اين هم از ویژگی های زندان خمینی است که مانند سایر جنایاتش غیر قابل تصویر است. اواخر مرداد ماه بود ، با مجاهد شهید رضا فیروزی هنگام هواخوری در حیاط بند قدم می‌زدم که مجاهد شهيد مجيد طالقانی که در اتاق ۲ بالا بود از پنجره من را صدا کرد. من با مجيد در بند ۶ واحد ۱ زندان قزلحصار که مختص زندانیان تنبیهی بود چند ماهی همبند بوديم. او به من گفت حاجی( خمينی )گفته هر کس سر موضع باشه محارب و حکمش اعدام است و به همين دليل دارند همه بچه ها را اعدام ميکنند. در واقع برای اولين بار بود که فتوای خمينی را در رابطه با اعدامهای دسته جمعی می شنیدم. مجيد را یک بار دادگاهی کرده بودند و و بعد ا ز اين که به بند آمده بود بعد ا ز چند روز به پاسدار بند گفته بود دو باره می خواهد به دادگاه برود جون چيزهايی است که بايد بگوید . او را برای دادگاه صدا زدند. او رفت و از سازمان دفاع کرد و به خیل شهدای مجاهد پیوست. همين جا خوب است اشاره کنم که مجتبی غنیمتی هم که با او هم اتاق بود با اختلاف ۴یا ۵ روز از سرنوشت مشابهی برخوردار شد. حالا ديگه ما تقريبا از همه چيز با اطلاع بوديم و از گنگی ای که قبلا در آن قرار داشتم خارج شده بوديم. جلادان با سرعت هر چه تمام تر به اعدام بچه ها مشغول بودند و برای اينکه کسی از دست آنها در نرفته باشد هر شب به بند ما سر ميزدند و کنترل ميکردند مسئولیت اين کار هم با مجتبی حلوایی و نوچه‌ی ا و محمد الهی بود. مجتبی حلوایی شبها به همراه سایر پاسداران به بند آمده و داخل اتاقها میشد و به ما ميگفت همه دور اتاق بشینیم سپس صورت تک تک افراد را نگاه ميکرد و از هر کس که خوشش نمیامد ميگفت پاشو وسایلت را جمع کن..در آن لحظات آدم به یاد بازار برده فروشها می افتد که چه جوری برده ها را دست چين ميکردند و میبردند .شرايط سختی بود تمام وجود آدم پر از دلهره و نفرت ميشد به راستی زندان چه جای خوبی است که آدم واقعیت رژیم را به دور از شعارهای دروغینی که در جامعه میدهد بطور کاملا عریان ببیند. در واقع رابطه زندانی با زندانبان یک رابطه عریان است.مجاهد شهید محمد رضا سرایدار نقل میکرد که سال ۶۱ لاجوردی به او گفته بود فکر میکنی اینکه میگویند ما با اسرائیل رابطه داریم دروغ است؟ نخیر خیلی هم راست است چونکه ما اگر با اسرائیل رابطه نداشته باشیم و نتوانیم از تجربیات و جدیدترین دستاوردهای اطللاعاتی آنها استفاده کنیم پس چه جوری میتوانیم با منافقین مبارزه کنیم. هيچکس از یک دقيقه بعد خودش خبری نداشت.ما خودمون را به خدا سپرده بوديم.درست است که وحشت و اضطراب حاکم بود اما هميشه دلم به اين خوش بود که من هم متعلق به اين جمع هستم هوادار مجاهدين هستم و سرنوشتی جدايی از اين جريان نخواهم داشت،و هر آن چه که برای همه باشد برای من هم هست.مگر نه اينکه تا الان ۷ سال زندان را با اين اميد و انگيزه طی کردم خوب حالا هم همين جوری ميرم جلو. خدا را شکر ميکنم که در ان دوران نسل کشی خمينی همواره به عهد خودم پايبند بودم و هوشياری کامل نسبت به عدم نقض خط سرخ را رعایت کردم ،و تا آنجایی که من ميدانم اين کاری بود که همه بچه ها کردند. ۲۶ مرداد بود که بعد ا ز ظهر درب اتاق باز شد و پاسدار محمد الهی وارد شد و پرسيد اينجا از منافقین کسی هست که به هیات عفو امام نرفته باشه؟ مجاهد شهيد اصغر کهن دانی سمت راست من نشسته بود و اصغر س سمت چپ. اصغر کهن دانی ناخودآگاه دستش را بالا برد من با آرنجم زدم به پهلوی اصغر و اشاره کردم که دستت را بيار پایین اما ديگه دير شده بود چون پاسدار او را ديد و اسم اصغر را پرسيد و دو باره سوال خودش را تکرار کرد و گفت کس ديگری هم هست يا نه، البته بچه‌های ديگری هم بودند که به دادگاه نرفته بودند اما خوشبختانه چيزی نگفتند.بعد محمد الهی رو به اصغر کرد و گفت پاشو بيا بیرون. در این بین فرصت خيلی کوتاهی پيش آمد به اصغر گفتم چرا گقتی؟ او گفت خوب اگر نمی گفتم خودشان می فهمیدند. گفتم از کجا تازه مگه چی ميشد از سياهی که ديگه بالاتر نيست اما ديگه دير شده بود راستش در یک چنين شرايط سنگينی در لحظه تصميم گرفتن کار سادهای نيست شايد من هم اگر جاي ا و بودم همين کار را ميکردم. ما بدون اينکه چيزی برای گفتن به هم داشته باشيم از هم جدا شديم. محمد الهی که جلوی درب اتاق ایستاده بود او را به همراه خود برد و بعد ا ز چند دقيقه پاسدار بند آمد و گفت وسایل اصغر کهندانی را جمع کنيد من ميام ميبرم. توی اتاق من نزديک ترين فرد به اصغر بودم در حالی که بغض گلوم را میفشرد پا شدم کم کم وسايل او را جمع کردم. من یک قرآن جیبی داشتم که خيلی هم به آن علاقه داشتم اين قرآن يادگار یک سال انفرادی زير بازجویی مربوط به مسایل بند بود ، در اين یک سال روزی ۱۸ ساعت با اين قرآن کار ميکردم. صرف و نحو ، حفظ آيات، پيدا کردن داستانهای قرآن و دست آخر هم که خسته ميشدم با ان نون و نقطه بازی ميکردم. اما نکته جالبی که بود و برای اصغر هم تعريف کرده بودم،اين بود که هر وقت که بازجویی ميرفتم خلاصه بازجویی و نکات مهم را به صورت رمز در لابلای اين قران مينوشتم به طوری که پيدا کردن آن خيلی سخت بود و هيچکس ديگری هم جز خودم از آن سر در نمی آورد. اما رمز خواندن آن را به اصغر گفته بودم. روی اين حساب اصغر خيلی به اين قرآن علاقه مند شده بود و در روزهای قبل از اعدامش اين خاطرت را ميخواند، او همچنین کشش عجيبی به کتاب بینوایان پيدا کرده بود و اين کتاب را هم ميخواند. به من ميگفت من خيلی راجع به کتاب بینوایان شنيده بودم اما تا الان هيچ وقت آن را نخوانده بودم ، من از اين کتاب خيلی خوشم آمده. خلاصه بعد از جمع کردن وسايل قرآن خودم را هم داخل ساکش گذشتم و این جمله را در وسط قرآن نوشتم، چرا که هنوز باور نداشتم او به همین راحتی اعدام میشود : اصغر جان در اين لحظات تو عزيز ترين کس من هستی چون ميدونم اين قران را خيلی دوست داری آن را به تو ميدهم ،چرا که تو به خاطرات من در اين کتاب پیوستی. به سختی ميتوانستم جلوي احساسات خودم را بگيرم اما آيا چاره ای ديگری هم جز سرکوب احساست وجود داشت؟ مگر نه اينکه ما در شرایطی به سر میبردیم که بيش از هر وقت ديگر به حفظ روحیه خودمان و هم‌بندی هایمان احتياج داشتیم. اينجاست که با تمام وجودم صحبتهای اشرف شهیدان را که ميگفت دنيا نفهمید که چه بر ما گذشت ميفهمم. به راستی با چه کلماتی میتوان اين مفهوم را بيان کرد که تو حتی حق نداشته باشی منطبق با خوی و غرایز یک آدمیزاد عمل کنی. درد و غم سنگين از دست دادن عزیزترین و بهترين ياران دوران سخت چندين ساله زندان، نگرانی و اضطراب از آن چه که بر سرت خواهد آمد و از همه اينها بدتر ترس و وحشت از اينکه مبادا به ذلت کشانده شوی را با چه زبانی می‌توان توصیف کرد. همیشه به این موضوع فکر کرده‌ام. امروز یکی از بزرگترين آرزوهای من اين است که هنرمندانی پيدا شوند که بتوانند ذره ای از آن چه که در زندانهای جمهوری اسلامی بر سر زندانیان گذشت را به تصوير بکشانند.از اين رو ميخواهم از خانم مرجان که خود درد زندان دارند و زخم خوردند با تمام وجود تشکر کنم که در انجام اين کار قدم برداشته اند اميدوارم که در کارشان موفق باشند. در مدتی که در اتاق ۳ بالا بند ۳۲۵ بوديم دارو دسته مجتبی حلوایی ما را آرام نمی گذاشتند. هر چند وقت به بهانه ای می آمدند و به آزار و اذيت و ضرب و شتم ما می پرداختند مثلا یک شب قیچی به دست ريختند توی بند وعربده کشان فرياد ميزدند که حاکم شرع حکم داده هر کس سبیلش بلند است بايد کوتاه کند و سبیل بلند داشتن خلاف قوانین شرع مقدس اسلام است و حد شرعی داردِ. خلاصه از آنجا که همه بچه ها سيبيل داشتند همه را کشيدن زير ۸ و با قیچی بزرگ و کند شروع کردند به زدن سبیل ها. بند ۳ بالا ساختمان ۳۲۵ اولين بندی بود که در بحبوحه اعدامها تشکيل شده بود و به غير از غيرمذهبی‌ها تقريبا همه هواداران مجاهدين به دادگاه رفته بودند اما اين بدان مفهوم نبود که ما از خطر اعدام جسته بوديم. چندين بار برخی از ما را که برای رفتن به بهداری زندان اسم نويسی کرده بوديم، به بهانه بهداری به ۲۰۹ که در کنار بهداری زندان بنا شده است می بردند تا باز هم دادگاهی کنند. دو بار خود من را اينجوری بردند اما هر دفعه به وقت نهار ميخورد و معمولا نیری تا موقع ظهر اوين بود و احتمالاً بعد به زندان گوهر دشت ميرفت . یک بار که ما در ۲۰۹ منتظر دادگاه بوديم نیری از آنجا رد شد و به پاسدارها گفت اين بنده خداها را ببريد بند اينجا خسته ميشوند.، آش چقدر شور شده بود که آشپز هم به صدا در آمده بود.وقتی فهمیدیم بهداری هم اسم مستعاری برای هیات مرگ است تا مدتها دیگه هیچیک از بچه ها برای بهداری رفتن اسم نمیداد. چند روز اول دادگاه را در یکی از ساختماهای قديمی اوين معروف به دادسرا برگزار ميکردند اما بعدا به ساختمان ۲۰۹ منتقل شد و تا آخر هم آنجا بود. در زير ساختمان ۲۰۹ زیر زمین‌ آن قرار دارد که در زمان اعدامها شعبه اجرايی احکام را به آنجا منتقل کرده بودند و در همان‌جا بچه‌ها را دار میزدند هفته ای اول شهریور ماه بود که یکی از هواداران مجاهدين به نام فتح‌الله را مجددا به دادگاه برده و از وی خواسته بودند که مصاحبه کند. اما او قبول نکرده بود. فتح‌الله سه دختر بزرگ داشت. آخوند نیری به پاسدارها گفته بود ببرید نشانش دهید. فتح‌الله را به قسمتی که بچه ها را دار ميزدند برده بودند و نقل ميکرد که در آنجا ۵ نفر ،۲ خواهر با چادر و ۳ برادر را به دار آویزان کرده بودند بعد وقتی او را مجددا نزد نیری به دادگاه برد ند افرادی که که در دادگاه بودند با خنده ميگفتند خوب حالا نظرت چیه همکاری ميکنی يا ميخواهی بری با لای دار. اين دوستمان نقل ميکرد که ديده بود در آنجا به بچه ها قبل از اين که به اتاق اعدام برده شوند یک ماژیک میدادند و میگفتند که اسم و فامیل خود را با حروف درشت روی دستشان بنویسند . روزها میگذشت و ما همچنان به دنبال بچه هایی بوديم که از آنها خبری نداشتيم.اخبار معمولا به داخل زندان می آمد مثلا در همان مرداد ماه بود که ما شنيديم منتظری با اعدام زندانیان مخالفت کرده ،اما دامنه این اخبار گسترده نبود . در واقع به خاطر شرایط فوق امنیتی که اعلام کرده بودند حتی خود پاسداران هم اجازه نداشتند از زندان خارج شوند.البته افغانی هایی که در زندان اوین بودند یکی از کانالهای خبری ما بودند و همان آنها میگفتند که ما هر شب چند تا گونی دمپاهی از زیرزمین 209 به محوطه مببریم. آخوند مرتضوی رئيس وقت زندان اوين هراز چندی به بند می آمد و ميگفت سربازان امام زمان منافقین را در غرب قلع وقمع کردند ،از کشته های آنها پشته درست کردند و ....البته او هر چی ميگفت ما ۱۸۰ درجه بر عکس ميکردیم و تا حدودی به اخبار سازمان و عمليات فروغ پی می بردیم .در همین روزها هنگامی که از هواخوری به بند باز می‌گشتیم مرتضوی متوجه حضور امیر انتظام د ر میان ما شد. او را خطاب قرار داده و گفت: آیا تو هنوز زنده‌ای. چطوری تو را اعدام نکرده‌اند؟ امیر انتظام محکم ایستاده و گفت: به زودی دادگاه های مردمی تشکیل خواهد شد و آن وقت است که تو و رهبرانتان را مردم به دار خواهند آویخت. مرتضوی که خیلی عصبانی شده بود لگدی به سمت امیرانتظام پرتاب کرد. امیر انتظام جاخالی داد و پای مرتضوی لای میله‌های در گیر کرد. در حال زمین خوردن بود که یکی از پاسداران به دادش رسید. امیرانتظام هم به سرعت به سلول بازگشت. هفته ای اول شهریور بود که یک روز ظهر مرتضوی آمد درب اتاق را باز کرد و عرض اندامی کرد و بعد از آن برای هميشه گورش را از زندان اوين گم کرد و رفت. در واقع وزارت اطلاعات او را از زندان اوين بيرون انداخته بود و خودش یکه تاز ميدان شده بود.همان شب درب اتاقها را باز کردند و ما از حالت در بسته خارج شديم و توانستیم با ساير بچه ها ارتباط بر قرار کنيم. بعد از اتمام اعدام هواداران مجاهدين در شهریور نوبت به بچه های غير مذهبی رسید .البته اينجا اضافه کنم که در بين ما جریانات مذهبی همچو گروه فرقان ،آرمان مستضعفین و موحدین مثل آقای تقی رحمانی هم بودند که تعداد آنها انگشت شمار بود و اين دست زندانیان را به دادگاه نبردند.به بچه های غير مذهبی سر نماز نخواندن آنها گير داده بودند و بحث ارتداد را علم کرده بودند.متاسفانه برخی از دوستان غير مذهبی خودمان را هم که سالها با هم، زندگی کرده بوديم از دست داديم.قبلا هم اشاره کردم به غير از هواداران مجاهدين سایرین نسبت به صحت ادامه ها با شک و ترديد برخورد ميکردند. در این میان هواداران اکثریت گوی سبقت را ربوده بودند و به هيچ وجه زير بار پذيرش اين موضوع نمی رفتند .يادم مياد که یکی از هواداران اکثریت که در اتاق ما بود نامه‌ای برای برادر همسرش که در سلول ديگری در همان بند ۳ بالا بود نوشته بود مبنی بر اين که امواج دمکراسی از شوروی به وزیدن در آمده و بزودی اثرات آن را در ايران مشاهده خواهيم کرد. اين نامه را وسط نهج البلاغه گذاشته بود و داده بود به پاسدار بند که به دست فامیلش برساند و البته پاسدار هم اين نامه را برداشته بود . در شهریور ماه که اعدام هواداران جریانات غير مذهبی شروع شد اين فرد جز اولين افرادی بود که اعدام شد و البته با اين تصور از اتاق ميرفت که ميخواهد آزاد شود. بد نيست اينجا خاطره ای را در اين رابط نقل کنم.وقتی ملاقاتها آزاد شد اولين سری که رفتند و در بر گشت اخبار تائيد اعدام ها را آوردند یکی از هواداران اکثریت که در آن زمان از طرف مسئولین زندان به سمت مسئولیت بند انتخاب شده بود به نام احمد گفت نه بابا اينها همش دروغ است،همه انها را به امجدیه منتقل کردند. در همين موقع یکی از بچه ها که ۵ تا از اعضای خانواده اش را در همین ایام دار زده بودند خيلی عصبانی شد و در جواب او گفت راست ميگی کسی را اعدام نکردند،.بيژن جزنی را هم اعدام نکرده اند اگر بری بند بغلی او را ميبينی. یکی دیگر از زندانیها به نام باقر برزویی از کادرهای رهبری آرمان مستضعفین پنداری که در یک عالم ديگری سیر ميکرد.و حتی تا چند ماه بعد ا ز اتمام اعدام ها ميگفت اوضاع خيلی خوب است و تا چند وقت ديگه از یک شير شير مياد و از یک شير ديگه عسل. شهریور ماه همچنان با اعدام زندانیها سپری می شد اما تقريبا آخرهای کار بود و آن تب و تابی که در ابتدا وجود داشت فروکش کرده بود. ۳ مهر ماه ساعت ۲ باز ظهر بود که ما در حال شنيدن اخبار بوديم البته ناگفته نماند که تمام تلویزیونها ها را جمع کرده بودند و روزنامه هم نمی دادند فقط همان اواخر يعنی مهر ماه به بعد بعضی اوقات از بلند گوی بند اخبار را پخش ميکردند. درب بند باز شد و پاسداری ليست به دست همان در بند اسامی ده نفر از بچه که من هم شامل ان بودم خواند و گفت اين افراد با کليه وسایل بیایند بيرون .اين حرکت جدیدی نبود و همه ما هر دم منتظر چنين چيزی بوديم قبلا که گفتم ما از یک دقیقه بعد خودمان هم مطمئن نبوديم. طناب دار همواره بالای سرمان در چرخش بود. با خواندن اسامی بچه ها سکوت سنگينی در بند حاکم شد بچه ها دور ما جمع شده بودند و هر کس وسیله ای برای ما میگذاشت ،همه به هم نگاه ميکردند و از نگاها ميشد فهميد که بچه ها چه غمی در دل دارند اما برای ما که اسممان را خوانده بودند اينجوری نبود. آنهایی که تجربه زير بازجویی و يا زیراعدام بودن را دارند به خوبی ميدانند که بازجویی و اعدام تا زمانی سخت است که اسم شما را برای انجام ان نخوانده‌اند ، اما وقتی اسم خوانده شد آدم دچار آرامش خاصی ميشود. يعنی اضطراب خيلی کمتر ميشود چرا که فرد از بلاتکلیفی در میاد. .بچه ها دو طرف راهروی بند صف کشيده بودند و ما چند نفر در وسط صف،با همه خدا حافظی ميکرديم هم آنها میدانستند که ما کجا ميرويم و هم ما ميدانستيم که آخرِ کارمان است. نمیدانم چرا اما خيلی سریع انجام شد و ما زود از بند بیرون رفتيم .وقتی به زير۸ بند رسیدیم با ساختمان ۳۲۵ که در آن بودیم تسویه و فرم خروج از بند ۳ را امضا کرديم. انجام اين حرکت به مفهوم عدم بازگشت به اين بند بود. ما را به سمت ۲۰۹ بردند.در راهروی اصلی ساختمان ۲۰۹ ما را رو به دیوار کردند. من نفر پنجم از جلو بودم.نفر اول را بردند، ما شنيده بوديم به بچه ها یی که اعدام ميشوند دو پلاستیک ميدهند یکی برای وسایل و یکی هم برای قرار دادن وصیتنامه، روي همين حساب وقتی نفر اول را بردند ما گوش ميکرديم ببينيم صدای پلاستیک مياد يا نه که از قضا می آمد. به خودم گفتم آقا رضا ۴ تای ديگه نوبت تو میرسد، مبادا جا بخوری.خلاصه تو دنیای خودم بودم که نوبتم رسید .پاسدار آمد من را با خودش برد. وقتی رفتم ديدم دارم به سمت بند های ۲۰۹ ميروم. من آنجا را خوب می شناختم چون سال ۶۰ چند ماه آنجا زير بازجویی بودم ، بعدش منتظر پلاستیک بودم که پاسدار بند به من گفت وسايل اوليه را که لازم داری بردار ببر داخل سلول و بقيه را بذار همینجا. اينجا بود که فهميدم صدايی پلاستیک مالِ جا بجایی وسایل بوده و ربطی به ان دوکیسه پلاستیک معروف ندارد. راستش مثل بهشت و جهنم بود يعنی هر کس می بایستی خودش ميرفت تا بفهمه چی به چی است. ما را در دسته های دو و سه نفری تقسيم کردند و داخل سلول بردند من با سیف الله منیعه و مصطفی در یک سلول بودیم بعدا ز گذشت چند دقيقه شروع کردیم به خواندن کتاب new concept که به همراه خود برده بوديم و بی خيال از آن چه که در پی داشتیم شروع کرديم به زبان انگلیسی ياد گرفتن. نزدیک غروب بود که صدای دریچه های درب سلول را که باز و بسته میشد شنیدیم وقتی نوبت ما رسید فردی که دریچه را باز کرد با لحن آمرانه ای گفت: همه رو به دیوار بشینید بعد شروع کرد به اسم پرسیدن همچنین پرسید میدانید برای چی شما را اینجا آوردند .من او را نمی شناختم.اما سیف الله او را به خوبی می شناخت.او کسی نبود جزء موسی واعظی معروف به زمانی. یعنی همان کسی که به عنوان نفر وزارت اطلاعات نقش کلیدی در تحقق کشتار زندانیان سیاسی سال ۱۳۶۷ بازی میکرد .ما ۲ روز آنجا بوديم که روز سوم حدود ساعت ۱۱ صبح بود که شنیدم دریچه های درب سلول باز و بسته ميشه تا اینکه که نوبت ما رسيد . پاسدار۲۰۹ گفت با کلیه وسایل آماده باشيد.احساس بدی نداشتم بعد ا ز چند دقيقه همه ما چند نفر را از ۲۰۹ خارج کردند ومجددا به سمت ۳۲۵ بردند. آنجا مسئول بند ما را تحويل نمی گرفت و با دیدن ما چیزی نمانده بود که دو تا شاخ هم درآورد و ميگفت قرار نبود اينها بر گرداند.روي همين حساب با تلفنی که در دفتر زیر هشت بود تماس گرفت و ظاهرا طرف میگفت بذار بروند داخل بند. وقتی ما وارد بند شديم ،همه بچه ها ريختند توی راهرو انگاری که بمب منفجر شده بود همه خوشحال شده بودند. بعضی از بچه ها هم میگفتند بابا اینجا چه کار میکنید ما حلوای شما را که خوردیم هیچ شب سه هم براتون گرفتیم. آنچه که ما به نام کشتار سال ۱۳۶۷ از آن نام میبریم در واقع از ۶ مرداد شروع شد و تا 3 مهر ادامه داشت.البته این بدان مفهوم نیست که دیگر اعدامی در کار نبود.بلکه منظورم قطع پروسه جمعی آن است .به عنوان مثال مجاهدین شهید رضا فیروزی و علی رضا صداقت رشتی جزء کسانی هستند که بعد از اتمام پروسه اعدامهای دسته جمعی اعدام شدند .جدای از زندانیان سیاسی موجود که قتل عام شده بودند، در آن دوران تعداد زیادی سرباز وظیفه دیدم که انها را در بندهای یک و دو ۳۲۵ و اتاقهای بهداری بازجویی میکردند. ظاهرا آنها کسانی بودند که در عملیات علیه نیروهای سازمان از آتش گشودن خودداری کرده بودند. از سرنوشت آنها اطلاع دقیقی ندارم اما شنیدم که خیلی از آنها هم اعدام شدند. برای خواندن قسمت دوم به اینجا کلیک کنید قسمت سوم -خاطرات زندان از ۵ مهرماه تا اول آبان ماه سال ۶۷ ۱۳ رضا شمیرانی در سطور بالا از وصیتنامه نام صحبت کردم، و خوب است که اينجا به وصیتنامه مجاهد شهيد محمد رضا طاهریان اشاره ای داشته باشم. آبان ماه ۱۳۶۰ او را به اتاق۳ بند ۱ پایین در ساختمان ۳۲۵ اوردند، اوخیلی جوان بود هنوز صورتش مو نداشت و معصومیت خاصی در چشمهاش میدرخشید از توانایی بدنی بالایی برخوردار بود .به خوبی به ياد دارم که او را حوالی ساعت ۶ بعد از ظهرکه هوا تاریک شده بود از دادگاه به اتاق ما منتقل کردند .نوبت دستشویی اتاق ما بود .وقتی به سلول برگشتيم برام تعريف کرد جدید دستگیری است و ظرف ۲ هفته به دادگاه رفته است.آنطوری که خودش از برخورد حاکم ضد شرع حس کرده بود حکمش اعدام بود.سال ۱۳۶۰ به دليل تعداد زیاد زندانی و کمبود حاکم ضد شرع تعداد زيادی طلبه از قم برای محاکمه و اعدام زندانی آورده بودند که در واقع زير دست گیلانی جلاد اموزش آدمکشی میدیدند. روحیه محمد رضا خيلی عا لی بود و هر شب که برنامه کشتی ميگذاشتيم ا و هميشه یک پای ثابت بود.طی ساعات روز اکثر مواقع با هم بوديم.من فقط ۳ سال از او بزرگتر بودم.تا اينکه آبان ماه یک شب آمدند و او را با کليه وسا یل صدا کردند.بعد از اينکه وسا یل خود را جمع کرد با همه بچه ها ديده بوسی کرد اما قبل از رفتن با هم کمی خصوصی حرف زديم.ميگفت از اينکه دارم برای اعدام ميرم اصلا ناراحت نيستم، اما یک چيزی هست که من را خيلی ناراحت کرده پرسيدم چی به من گفت بعد از اينکه فاز نظامی شروع شد در تیم بندی جديد بچه ها من را وارد تیم های شناسایی کردند در حالی که من خيلی دوست داشتم عضو یک تیم عملیاتی باشم، واین وصیتنامه را نزد من به امانت گذاشت : به سازمان بگو من دوست داشتم با رفتن به تیم عملياتی اين مزدوران را به سزای اعمال ننگین شان برسانم و هراسی هم از مرگ نداشتم،شما مگر در من چه ضعفی ديده بوديد که من را در تیم های شناسایی گذشتيد و اجازه نداديد که به تیم عمليات بروم ؟ گفتم باشه اگر زنده باشم حتما به سازمان ميگم.به سختی ميتوانستم جلويی احساست خودم را بگيرم ،همدیگر را درآغوش گرفتیم و از هم خدا حافظی کرديم.بر گشت با یک لبخند معصومانه ایی به بچه ها نگاه کرد و درب سلول را زد ،با آمدن پاسدار مرگ, محمد رضا برای همیشه از پيش ما رفت. ۵ مهر ۱۳۶۷ با بازگشت ما از بند ۹ ۰ ۲ فضای بند عوض شده بود ،با لاخره در فضایی که بوی مرگ همه جا پيچيده بود چنين اتفاقی کمی شادی آفرين بود.جداي از اين موضوع ،بازگشت ما ۱۰ نفر(مهرداد کاووسی,دکتر محسن جوان شجاع,سعدالله فلاحتی,محمد راپوتان,سیف الله منیه,محمد حسن مفید موحد,رحیم فروغی,مصطفی خیراندیش) به بند ميتوانست نشانگر اتمام کشتار دست جمعی زندانیان باشد.اطمينان چندانی نداشتيم اما با بعضی بچه ها که صحبت ميکردم نهايتأ به اين نتيجه رسيديم که چنا نچه ظرف یک هفته سراغ ما نیا یند .ميتوان نتيجه گرفت که اعدام ها قطع شده است. بدین گونه وارد اولین ماه غمباروشوم پاییز شدیم.از دوران کودکی همیشه عاشق فصل پاییز بودم خصصوصأ ماه مهر که شروع مدرسه رفتن بود.برای من هوای پاییز یاداور شور و نشاط بود .ظهر ها وقتی از مدرسه بر میگشتم میرفتم توی اتاق ,پرده ها را کنار میزدم و زیر نور آفتاب پاییزی دراز میکشیدم.نمیدانم چرا اما با این کار احساس آرامش میکردم.همیشه این احساس بطور غریزی در من وجود داشت,اما پاییز امسال اینطوری نبود دیگه نه شور و نشاطی در کار بود و نه احساس آرامشی. یک روز که داشتم توی حیاط بند با مجاهد شهید رضا فیروزی توی حیاط بند قدم میزدیم راجب همین موضوع صحبت کردم,رضا میگفت ببین خمینی با ما چه کرده که حتی غرایز فطری ما را هم مختل کرده و در همین رابطه جمله ایی را از برادرمسعود به این مضموم نقل کرد که خمینی حتی به ماهی های دریا و پرنده های اسمان هم رحم نمیکنه چه برسه به انسانها و افکار و غرایز آنها.من و رضا به مدت بیش از ۴ سال در بند ۴ واحد یک قزلحصار همبندی بودیم,رضا جزء بچه های پیک بود و درحین خارج کردن چند نفر از مرز زاهدان دستگیر شده بود.اینجوری که تعریف میکرد با یک وانت نیسان در حال خروج بودند که نیروهای مرزی متوجه آنها میشوند و به همین دلیل وانت سرعت میگیرد و در دست اندازهای تپه ایی رضا به بالا پرت میشود و هنگامیکه به پایین برمیگردد وانت به جلو حرکت میکند و متاسفانه او روی زمین میافتد.مهر های گردنش دچار آسیب شدید شده بود بطوریکه تا زمان اعدام هم از گردن طبی استفاده میکرد.به خوبی به یاد دارم که همیشه یک پیراهن سفید بر تن میکرد و هر صبح آماده رفتن بود.من هم همیشه به او میگفتم رضا بی خیال شو ,اعدامها تمام شده ,آنها هر کس را که میخواستند اعدام کنند کردند ,با تو دیگه کاری ندارند.او هم میگفت نه بابا من جا ماندم,تا ااینکه در همین ایام او را با کلیه وسایل صدا زدند و رضا هم خودش را به کاروان شهدای ۶۷ رساند. تغیر کیفی شرایط و قانونمند ی های حاکم در زندان شرايط زندان و قانونمندی ها نسبت به آن چه که سابق بود کیفیتا عوض شده.مناسبات بين زندانی با زندانبان و زندانی با زندانی دگرگون شده و به هم ریخته بود شرایطی که از اساس برای ما بیگانه بود.احساس ميکردم به زندان ديگری در کشور ديگری منتقل شده ام حتی با خودم هم بیگانه شده بودم. ، دستاوردهایی که طی یک پروسه ۷ ساله آنهم در سیاه ترین دوران حاکمیت جلادان به دست اورده بودیم انگاری یک شب همه نیست و نابود شده است.نمی توانستم خودم را با شرایط جدید وفق دهم نمیدانم شاید هم نمیخواستم که این شرایط یخبندان بعد اعدام های دسته جمعی را بپذیرم . ما قبل از آغاز این اقدام نسل کسی به مرحله ای رسیده بودیم که دامنه حاکمیت زندانبان را به حداقل ممکن رسانده بودیم .کار به جایی رسیده بود که سرپاسدار بند به نام عباس فتوت به بچه های بند یک بالا گفته بود شما به حاکمیت ما در خارج از بند کاری نداشته باشید ما هم به کارهایی که شما داخل بند انجام میدهید کاری نداریم.پیش از این موفق شده بودیم توابین را از مناسبات خودمان حذف کنیم و به لحاظ امنیتی از یک فضای سالم و یکدستی برخوردار بودیم و به همین دلیل تمامی مناسبتهای ملی,مذهبی و سازمانی را با شکوه هر جه تمامتر برگذار میکردیم.روحیه مقاومت در تک تک بچه ها به بالاترین حد خودش رسیده بود .پایبندی به مجاهدین و ارزشهای آن خواری شده بود در چشم دژخیمان . خوب است در این رابطه نمونه ای را ذکر کنم.من به مدت ۹ ماه قبل از کشتار دسته جمعی زندانیان,در سلولهای انفرادی آسایشگاه زیر نظر شعبه ۱۳ (تلفیقی از دادستانی و وزارت اطلاعات)و شعبه ۷ به اتهام فعال بودن در تشکیلات بند و تحرکات اعتراضی بازجویی میشدم.سر بازجوی شعبه ۷جلادی به نام فاضل از دست پرورده های لاجوردی و اسلامی بود ,آنهایی که زیر دست این فاشیست بازجویی شده اند می فهمند من چی میگویم,او به ادعای خودش شکنجه را جزء شعائر مذهبی و برای تقرب به خدا میدانست,ماه رمضان سال ۶۶ ۱۳ بود که من و مجاهد شهید اصغر کهندانی را برای بازجویی صدا زدند,قبل از افطار بود که ما وارد شعبه ۷ مستقر در ساختمان دادسرا شدیم.بعد از گذشت چند دقیقه فاضل کابل بدست از اتاقش بیرون آمد و خطاب به ما گفت:امروز با شما دو منافق کاری ندارم فقط به خاطر اینکه ماه مبارک رمضان است و ما همه به درگاه خداوند گنهکار هستیم, صداتون کردم تا به هر نفرتون ۵۰ تا کابل بزنم شاید مقبول افتد و خداوند از سر تقصیرات من بگذرد.حالا این عنصر رژیم با تفاسیری که از او بیان کردم به خود من برگشت گفت «ای کاش نیروهای ما هم به اندازه ایی که شما سر مواضع نفاق خودتان هستید ,به نظام معتقد بودند» عجیب به سازمان حسادت می ورزید و از اینکه تمامی پروژه های انفعال سازیشان به دلیل مقاومت بچه ها به شکست انجامیده بود داشت دق میکرد. ما میتوانستیم خواسته های بر حق خودمان را به زندانبان تحمیل کنیم , موفق شده بودیم آنها را وادار کنیم به حرمت مناسباتمان به عنوان یک زندانی سیاسی احترام بگذارند به جایی رسیده بودیم که اتهام خود را هواداری از سازمان مجاهدین خلق اظهار میداشتیم.و تمامی اینها به سادگی به دست نیامده بود بابت آن بهای بسیار سنگینی پرداخت شده بود .بلی دقیقا همه اینها با پشت سر گذاشتن شکنجه ها ی طاقت فرسا ,تحمل مشقات بازجویی های درونی زندان و دادن شهدایی امثال علی انصاریون و دیگران به دست امده بود.اصطلاحات و واژه هایی نظیر کابل, تخت ,قپانی, گاوداری , تابوت , انفرادی گوهردشت,واحد مسکونی تحمل اجباری و بیست ساعته مصاحبه دختران و پسرانی که در تابوت های حاج داوودی به مرز جنون و دیوانگی کشانده شده بودند, سر پا ایستادنهای چند روزه بطوریکه پاها کاملا سیاه میشد و خون از چرخش می ایستاد .اینها وقایع ایی نیستد که در غالب چند جمله یا عبارت قابل توضیح باشند و به راحتی نمیتوان از کنار این مفاهیم گذشت.چگونه می توان فراموش کرد علی حق وردی با پاهای متورم و سیاه شده بعد از 5 روز متوالی سر پا ایستادن چگونه خود را در مسافت چند ثانیه ایی سر تا ته بند طی چندین دقیقه میکشید و چه سکوت با شکوهی که به احترام او در بند حاکم میشد. ما عزت , شرف و سر بلندی و هویت خودمان را از دل مقامت انقلابی در مقابل همین شکنجه های قرون وسطایی به دست آورده بودیم حالا چگونه به همین راحتی با گذشت چند هفته خونین میتوانستیم از دست بدهیم وسر پله اول برگردیم . انطباق با شرایط جدید از شرایط روحی و جسمانی خوبی برخوردار نبودم, دائم به گذشته فکر ميکردم و در عالم خيال با بچه ها بودم.نه تنها من بلکه هيچیک از بچه ها نمی توانست اين واقعه را هضم کُند.هر جا ميرفتيم فقط به دنبال پیدا کردن رد پایی از بچه ها بوديم به هر روزنه که میرسیدم سر میکشیدم به این امید واهی که خبری مبنی بر عدم صحت اعدام دوستانمان بیابیم .یک روز یکی از بچه ها ج ع که به بهداری رفته بود بعد از برگشت خبری به بند آورد دال بر اینکه علی محمد گرجی را در بهداری دیده است خيلی خوشحال شديم و به شدت دنبال صحت خبر بوديم اما ظاهرأ او را به دلایلی نگه داشته بودند و بعد هم اعدام کردند و دیگر کسی او را ندید . تا مدتها بچه ها به بهانه های مختلف سعی میکردند از بند بیرون بروند شاید خبرجدیدی از بچه ها بدست بیاوریم.اما فایده ای نداشت. سال۵۹ مقاله ای از برادر مجاهد مهدی ابریشمچی راجب انطباق با شرايط خوانده بودم،هر وقت که تنها ميشدم ان را در ذهنم مرور ميکردم تا بتوانم با الهام گرفتن از آن خودم را با شرایط موجود وفق دهم .سعی ميکردم ذهنم را متمرکز کنم و برای تک تک دقیقه هام برنامه داشته باشم شروع کردم به خواندن زبان عربی .از ساعت ۶ صبح تا یک نیمه شب فقط عربی میخواندم با این برنامه ریزی توانستم ذهن خودم را متمرکز کنم .اما ياد بچه ها و غم از دست دادن آنها یک لحظه هم از ذهنم بیرون نمیرفت . اعلام اولین سری قوانین جدید بعد از اعدامها اواسط مهر ماه یک شب پاسدارآمد و گفت همه داخل اتاق خودشان بروند معلوم بود که باز خبری شده.من هم مانند سایرین رفتم سلول خودم در اتاق ۳. ما طبق معمول دور اتاق نشستیم و منتظر که مجتبی حلوایی با یک پاسدار ديگر آمدند دم درب سلول ايستادند.و حلوایی شروع کرد به بیان یک سری اراجیف مبنی بر اينکه از حالا به بعد شرایط شما نسبت به گذشت فرق خواهد کرد و وضعتون بهتر خواهد شد و مشکلات گذشته دیگر وجود نخواهد داشت و ……….. بعد از اينکه حرفهاش تمام شد محمد حسین کاشانی پرسيد شرايط بهتر ميشه يعنی چی.چون از محتوای انچه میگفت به ذهن اينگونه خطور ميکرد که امکانات صنفی بهتر خواهد شد و از محدودیت های موجود کاسته خواهد شد ، اما مجتبی حلوایی در جواب گفت : يعنی اينکه از اين به بعد ديگر تشکيلاتی در زندان نخواهد بود ،هر کس خودش به طور مستقل فکر ميکنه دیگر حرکت جمعی در زندان نداریم دوره منافق بازی سر آمده.از این به بعد هیچکس حق نداره ورزش جمعی کند و ......... صبح روز بعد وقتی برای هواخوری به حیاط بند رفتیم جلوی پتجره های راهرو اصلی بند که مشرف به حیاط بود پاسدارها ایستاده بودند و مواظب بودند که کسی ورزش جمعی نکند .تجمع بیش از دو نفر ممنوع شده بود و اگر سه نفر با هم میشدند صدای عربده پاسدار بود که بلند می شد.در واقع در زندان حکومت نظامی اعلام شده بود.البته وقتی میگویم زندان منظورم فقط همان بند سه بالا است چرا که از مجموع تمام بندهای ۳۲۵ و آسایشگاه و آموزشگاه) به غیر از تواب های بند ۲ و ۴ ( و ۲۰۹ فقط ما ۵۰-۶۰ نفر مانده بودیم که بعد از آن هم بچه های زندان گوهردشت را به اوین منتقل کردند و همه ما را به آموزشگاه منتقل کردند. اواخر مهر ماه گذشت زمان به ما خیلی کمک کرده بود تا بتوانیم کمی خودمان را پیدا کنیم .روحیه ها بالاتر رفته بود اما هیچ اطمینا نی به اتمام خطر نداشتیم .همه سعی میکردند با جو یاس و وحشت مقابله کنند روی همین حساب هر سوژه ای که اتفاق می افتاد به یک جک خنده دار تبدیل میشد مثلأ به یکی از بچه ها س ج در دادگاه گفته بودند: حاکم شرع: تو طرفتار شمری یا امام حسین س ج :من طرفتار امام حسین هستم حاکم شرع: پس حاضری با یزید بجنگی؟ س ج: نه من امام حسن را قبول دارم چون طرفدار صلح است تا مدتها چنین سوژه هایی که تعداد آن هم کم نبود موضوع تمسخر حاکم ضد شرع و خنده بچه ها شده بود اعلام مواضع جدید رژیم پیرامون پدیده زندان و زندانی در همین ایام بود که یک شب محمد م و سیف الله منیعه را صدا زدند حدود ۲ ساعت آنها بیرون از بند بودند وقتی برگشتند برای ما تعریف کردند که زمانی مسئول اطلاعا ت زندان اوین با انها صحبت کرده است.محمد به من گفت به احتمال خیلی قوی تو را هم صدا خواهد کرد و منتظر باش.همانطوری که او پیش بینی کرده بود فردای همان شب من را هم به همراه محمدرضا عطایی صدا زدند.در اصل زمانی روی هر کدام از ما چهار نفربه دلایلی حساس بود و با هر یک از زاویه خاصی برخورد کرد.اما دو نکته مد نظر او بود : اول اینکه می خواست مواضع جدید رژیم را بین زندانیان ببرد و دیگر آنکه می خواست بفهمد بازتاب جنا یتی را که در زندان انجام داده اند چگونه است. زمانی اول من را به داخل اتاقش صدا زد هنگامی که رفتم داخل گفت بشین سپس پرسید چه خبر؟ چکار میکنید و بعد از شنیدن جوابهای معمولی و سر بالا پرسید نظرت راجب اعدام دوستانت چیه؟پرسیدم امنیت دارم حرف بزنم _ او در جواب گفت آره بزن پرسیدم برای چی بچه ها را اعدام کردید مگر گناه آنها چی بود, طبق قوانین قضایی خود شما همه آنها حکم داشتند و برخی مثل حسین محبوب در آستانه آزادی بودند او گفت آنها نظم زندان را به هم زده بودند اعتصاب غذا میکردند شورش راه انداخته بودند,شما در زندان و خانواده هاتون در بیرون از زندان امنیت نظام را به خطر انداخته بودید هر روز یک بلوایی بر پا میکردید و اگر ما جلوش را نمیگرفتیم شماها مسلح هم میشدید گفتم بر فرض که شما راست میگویید اما در بین زندانیان, شما افرادی را اعدام کردید که سال های سال از بیماری روحی رنج میبردند ایا آنها هم شورش بپا کرده بودند؟ او گفت آره قبول دارم ما در این قضیه یک سری اشتباهت هم کردیم و جاهایی کنترل کار از دستمان در رفت اما خوب طبیعی است در هر حرکت بزرگی این احتمال وجود دارد که آدم اشتباهاتی هم بکند ولی ما آن را به حداقل رساندیم. در ادامه گفتم چیزی که از آن به عنوان شورش نام میبرید چیزی نبود جز اعتراض به وضع موجود و یک واکنش کاملأ طبیعی نسبت به آنچه که در زندان بر سر ما آورده بودند گفتم وقتی یک بچه گربه را اذیت میکنیم بر میگردد و با چنگ زدن واکنش نشان میدهد آنوقت شما چطور انتظار دارید که ما نسبت به آنچه که امثال لاجوردی و داوود رحمانی بر سر ما آوردند واکنش نشان ندهیم در جواب گفت آره شنیدم که آنها چه کارها کرده اند اما آنها از ما نبودند متاسفانه گاوهایی امثال حاج داوود رحمانی با آن اعمال احمقانه ای که انجام دادند در شما اگیزه ایجاد کردند و وضع شما را به اینجا کشاندند انها ضد انقلاب بودند و با این کارها به نظام ضربه زدند اما الان دیگر نیستند و هیچ نقشی ندارند گفتم پس برای چی کسانی که در مقابل این رفتارها اعتراض میکردند متهم به شورش میکنید و مستحق اعدام. اینجا بود که کم آورد و گفت این دیگه ربطی به تو ندارد و ما دستور امام را اجرا کردیم.الان هم برو تو بند و به دوستانت بگو از این به بعد ما حوصله زندان و زندانی را نداریم ,نمیخواهیم تبلیغات ضد حقوق بشری علیه خودمان داشته باشیم تا حالاش هم کلی برای نظام گران تمام شده است.ما قصد داریم همه شما را آزاد کنیم اما بیرون از زندان مثل سایه دنبالتان هستیم اگر دست از پا خطا کنید و کوچکترین اقدامی برای وصل شدن به سازمان انجام بدهید در جا اعدام میکنیم و از سر خودمان هم باز میکنیم.این حرفش درست بود چون بعدها برخی از بچه ها امثال مهرزاد حاجیان, مهرداد کمالی, اصغر بیدی ,هو شنگ محمد رحیمی, جواد تقوی, سیامک طوبایی وعباس نوایی....که قصد خروج از کشور و پیوستن به سازمان داشتند دستگیر و در جا اعدام شدند و در جواب به خانواده های آنها که پیگیر وضیعتشان بودند گفته بودند که ما خبری نداریم و حتما دارند تو عراق پا می کوبند.اما قسمت اول حرفش که همه را آزاد میکنیم یک دروغ بود.اواخر آبان یا آذر ماه آنها زندانیان غیر مذهبی را از ما جدا کردند و به بند ۴ بالا منتقل کردند و در بهمن ماه به همراه تعدادی از توابیین سالن ۲ و ۴ آموزشگاه به مناسبت ۲۲ بهمن عفو دادتد و آزاد کردند.اکثر قریب به اتفاق زندانیان هوادار مجاهدین و از جمله خود من به هنگام اتمام حکم از زندان خارج شدیم. فرار پاسداران زندان از پذیرش مسئولیت قتل عامها اواخر مهرماه شرایط درونی زندان کمی تثبیت شده بود اما هنوز ملاقاتها قطع بود ما شاهد جابجایی در سطح پاسداران درون زندان بودیم .آنهایی را که در بحبوحه اعدامها آورده بودند به جای دیگری منتقل کردند برخی از پاسداران هم که از قبل بودند همانجا ماندند.نا گفته نماند پاسدارانی را که ما از قبل میشناختیم و در مقطع اعدامها هم بودند در برخورد با ما سعی فراوان میکردند از زیر بار جنایاتی که انجام داده بودند شانه خالی کنند.یادم میاد یکی از روزهای پایانی مهرماه بود به هنگام برگشت از هواخوری با یکی از این پاسدارها به نام زینعلی در راهروی اصلی ساختمان ۳۲۵ برخورد کردیم او با یک چهره مثلا دوستانه به طرف ما آمد و بعد از یک سری زمینه چینی گفت من در اعدام بچه ها هیچ نقشی ندارم و در آن زمان به مرخصی رفته بودم به محض اینکه حرفش تمام شد حمید برهان رک و پوست کنده برگشت گفت : نخیر داری دروغ میگی من خودم تو را دیدم و همین کفشهایی که الان پوشیدی آن موقع هم پات بود.دیدن قیافه پاسداره خیلی تماشایی بود انگاری دارند به خاطر جنایتی که کرده او را محاکمه میکنند و عنقریب است که او را به سزای اعمالش برسانند و او برای نجات جانش همین جوری آسمون ریسمون به هم میبافت که به خدا من نبودم.یا پاسدار دیگری بود بنام مصیب که اهل لرستان بود.قبل از اعدامها خود من بارها دیده بودم که بچه ها را کتک میزند اما بعد از اعدامها آنچنان منفعل شده بود که از دیدن موارد خلاف از جانب زندانیان چشم پوشی میکرد و خودش را با ما درگیر نمیکرد.یا پاسدتر دیگری بود به نام رمضان که بین بچه ها به رمضون دیوونه معروف بود بنده خدا با دیدن اعدامها و حتما مشارکت در انجام آن آنچنان ترسیده بود که بر ضریب دیوانگی اش افزوده شده بود.یکبار تنهایی گیرش انداختم ازش پرسیدم رمضون چرا بچه ها را کشتید برگشت گفت : بابا اینها) همکارانش( دیوونه شدند آخه یکی میخواهد بگه شما با بچه های مردم چکار دارید, یا پاسدار دیگری بنام حبیب که به فروش تیغ اصلاح و مواد مخدر بین زندانیان عادی روی آورده بود.نا گفته نماند که در آن زمان خبری به ما رسید دال بر اینکه برخی از پاسدارها حاضر نشده اند در قتل عام زندانیان شرکت کنند و اکثر آنها به همراه زندانیان اعدام شده اند.البته نمیدانم صحت این خبر به چه میزان است. اگرچه جسم ما در دستان آنها اسیر بود اما آنها محکومین واقعی بودند و از رودرو شدن با ما میگریختند.برخی از آنها هم که هنوز ذره ایی از انسانیت درونشان باقی مانده بود و به شغل پاسداری از زاویه اقتصادی روی آورده بودند در خفا پیش ماها میگریستند و ازجنایتی که روی داده بود برائت می جستند. لحظات قدرو انتخاب سرنوشت در این ایام احساس تنهایی و غربت نزدیک ترین حسی بود که یار من شده بود .ما مانده بودیم و یک دنیا خاطرات تلخ و شیرین از گذشته.گذشته ایی که هیچ آثار مادی ایی از آن به جا نمانده بود. فکراینکه من زنده مانده ام مثل خوره به جونم افتاده بود. .از خودم میپرسیدم اگر از زندان آزاد شوم در برخورد با مادر شهدا برای زنده ماندن خودم چه جوابی دارم .طی این سالها خیلی از آنها من را می شناختند اگر از من بپرسن رضا تو چرا زنده ماندی , چی باید بگویم.البته تنها من نبودم که به این موضوع فکر میکردم. این سوژه ای بود که گاهی اوقات بین سایربچه ها ردو بدل میشد.این افکار خیلی آزارم میداد در واقع فلجم کرده بود.همیشه در اوج اینگونه افکار به یاد این جمله امام علی میافتادم که در نهج البلاغه آمده , اگر در وسط راه با ابهام وتردید مواجه شدید برای تشخیص حقانیت راهی که رفته اید به نیت اولیه خود رجوع کنید و آن را بازبینی کنید,با الهام از این رهنمود من هم آنچه را که اتفاق افتاده بود مرور میکردم و میدیم که برای زنده ماندنم کار خلافی نکرده ام,تن به هیچگونه همکاری ندادم, هیچ خط قرمزی را نغز نکرده ام و در یک کلام من و ما به سازمان و آرمانهایمان پشت نکرده ایم ,حالا اینکه چرا من و ما مانده ایم خوب بالاخره به دلیل سیاستهای دجال یک تعداد باید میماندند و آن میتوانست هر من و ما دیگری به غیر از این افراد باشد.زندانیانی که از آن کشتار جان سالم به در بردند همگی میدانند که در آن ایام امکان انتخاب رفتن بود اما امکان انتخاب ماندن نه. با تمامی این تفاسیراما همواره این سوال در ذهنم هست که آیا بهتر نبود ما هم با همان بچه ها میرفتیم. آیا بهتر نبود همچون مجاهدین شهید غلامرضا کیاکجوری و مجید طالقانی دررویاروئی با این پدیده برخورد ایدئولوژیک میکردیم؟نمیدانم شاید در لحظات قدر خود قرار گرفته بودم و توان و کیفیت لازم را برای تصمیم گیری صحیح و اصولی نداشتم.اما هرچه که هست معتقدم آنهایی که ماندند سودی نبردند. خوشبختانه وقتیکه از زندان بیرون آمدیم خانواده ها و مادران شهدا در جستجوی ما بودند و در هر برخورد ما را در آغوش می گرفتند و می بوسیدند و از خاطرات فرزندانشان سوال میکردند,مگر نه اینگه در یک نبرد طولانی در کنار ما بودند و همچون سد آهنین حمایتمان میکردند,حالا چطور ممکنه ما را رها کنندو در مقابل امواج تنها بگذارند . جدای از تمامی این مباحث به عنوان یک زندانی که از نزدیک شاهد وقایع بوده ام گاهأ مطالبی میشنوم یا میخوانم که به شدت متاسف میشوم.در جایگاه یک زندانی باقیمانده از آن نسل کشی شقاوت آمیز به خودم اجازه میدهم بگویم قضاوتها و تحلیل های ذهنی و سرهم بندی شده و وارونه کردن رویدادها و تواریخ از جانب برخی افراد و جریانات که در صحنه حضور نداشتند در مکدر کردن صفحات تاریخ و مغشوش کردن حقایق نقشی نخواهد داشت.همچنین خالی از فایده نیست که اشاره کنم صرف استفاده از واژه های منافق یا مجاهد تنها مبنا ی تعیین کننده برای اعدام یا عدم اعدام زندانی نبود , عوامل رژیم خیلی دجال تر از آن بودند که به این سادگی گول این ترفند را بخورند. بلی روز اول بیان کلمه منافقین کاربرد داشت اما روز دوم مصاحبه هم ضمیمه آن میشد و به همین ترتیب در روزهای بعد و بعد همکاری ,اعدام ۲ نفر,رفتن روی مین و..........به آن افزوده میشد,همچنانکه منتظری در نامه خود خطاب به خمینی به این موضوع اشاره کرده است. خیلی صریح و واضح بگویم هیالوی خون آشام آمده بود که همه را درو کند ,او نیامده بود که دستچین کند,خوی درنده خویی دجالان تبر در دست فرا تر از آن است که اجازه انتخاب به کسی بدهد. اگر عده ای از بچه ها زنده ماندند آن هم از دجالیت رژیم بود که می خواست با نشان دادن آنها به مجامع بین المللی و حقوق بشری برای خود آبرو بخرد و بگوید ما کسی را اعدام نکرده ایم و تمامی تبلیغات مجاهدین مبنی بر اعدام دسته جمعی زندانیان دروغ است یعنی همان کاری که ماها و سالهای بعد رفسنجانی ودیگر قاتلان وابسته به نظام جمهوری اسلامی در برخورد با هیاتهایی که برای بازدید از زندانها و پیگیری صحت و سقم اعدامها به ایران میامدند ,انجام میدادند. چه باید کرد؟ ملاقاتها هنوز قطع است و ارتباطی با بیرون از زندان نداریم.درون چهاردیواری زندان هم که سکوت مرگبار حاکم است و ما تعداد محدودی بودیم که در بند ۳ حبس شده بودیم.بدنبال آرامش نسبی ای که ایجاد شده بود این سوال به ذهن میامد خوب حالا چه باید کرد؟پاسخ صحیح به این پرسش در گرو برخورداری از توانایهای بالای ذهنی و تجارب عملی بود.دیگر مهدی صادقیان ها ، محمود لاریها ، رضا فاروقی ها، بهرام بیداریان ها ، جمشید شریعت ها و حسین میرزای ها نبودند که مسائل را بشکافند و به سادگی توضیح دهند و راه را بگشایند و این خود ما بودیم که با استفاده از آنچه که از آنها آموخته بودیم می بایستی روابطمان را شکل میدادیم باید اعتراف کنم هیچگاه نتوانستیم جای خالی آنها را پر کنیم.و روابطی با آن کیفیت را بنا کنیم.ولی خوب بنا به تجارب و همان کیفیت هایی که داشتیم جمع خودمان را تشکیل دادیم و با توجه به شرایط جدیدی که ایجاد شده بود راه خودمان را پیدا کردیم و پیش رفتیم.اما در برخورد با مسائل همواره جای خالی و نظرات مشورتی آنها مشهود بود.نمی توانم از بیان این نکته چشم پوشی کنم که رژیم فقط یک سری انسان یا زندانی سیاسی را اعدام نکرد بلکه او کیفیت هایی را نابود کرد که ثمره و سمبل نسل فدا بودند کسانیکه هر کدامشون در توان با صدها نفر از نیروهای دشمن برابری میکردند. درست است که خمینی تا توانست زد وبرید و کشت اما آیا توانست ریشه این شجره طیبه را هم از بین ببرد؟ زهی خیال باطل ما زندانیان هوادار مجاهدین از سازمان یاد گرفته بودیم که همواره قانونمندی های فازی را که در آن هستیم دریابیم و اصول حرکتی خودمان را بر اساس آن ترسیم کنیم و با بهره جستن از سنت های دیرینه تشکیلاتی سازمان و اعتماد متقابل و احترام به صلاحیتها , روابط منسجمی را در زندان بنا کرده بودیم همان روابطی که زندانبانان به شددت از آن وحشت داشتن و امثال لاجوردیها آرزوی از بین بردنش را با خود به گور بردند.کما اینکه وقتی زمانی مسئول اطلاعات از تشکیلات مجاهدین در زندان نام میبرد اشاره به همین موضوع داشت در اصل او اعتراف میکرد حالا که ما عرضه مقابله با روابط شما را نداشتیم تصمیم گرفتیم اصل صورت مسئله را پاک کنیم و همانطوری که قبلا هم گفتم مجتبی حلوایی نیز, اولین حرفش اشاره به تشکیلات ما در زندان داشت.خوب در مقام دشمن هم حق داشتند هفت سال خواب راحت ازشون گرفته شده بود روابط منسجم و فولادین ما همچون بختکی تمام ناشدنی بر آنها سایه افکنده بود بطوریکه نه فاشیست ترین و خونخوارترین عناصر رژیم مثل لاجوردی و داوود رحمانی توانسته بودند با آن دربیافتند و نه سیاست چماق و حلوای افرادی مانند میثم که می خواستند با پنبه سر ببرند و نه آخوندهایی امثال مرتضوی با سیاستهای دجالگرانه حوزوی.اگر بخواهم در یک کلام بگویم تمامی ترفندها و تلاش های رنگ وارنگ جناح های رژیم برای منفعل کردن زندانیان هوادار مجاهدین به ضد خودش تبدیل شده بود و در برخورد با ما به بن بست مطاق رسیده بودند و سر انجام حکم ذبح کردن ما را از امام دجالشون گرفتند و کردن آنچه را که تاریخ بشریت هم از به خاطر سپردن آن شرم دارد.اما بدا به حال این مفلوکان که این حربه هم نتوانست بازماندگان را نسبت به جریان اعتقاد یشان باز بدارد اگرچه در شقه کردن نیروهای رژیم و به انفعال کشاندن برخی از پاسداران زندان و جریانات به اصطلاح سیاسی درون نظام بسیار کارایی داشت.مگر نه اینکه مکر مکاران همیشه به خودشان بر میگردد. اول آبان ماه به همین ترتیب ماه مهر را سپری کردیم و وارد آبان شدیم.در پی خبر گیری از بچه های گوهردشت بودیم.تعادی از بچه ها بودند که برادر یا اقوامشون در زندان گوهر دشت زندانی بودند.هیچ خبری از آنها نداشتیم و علی الظاهر تا راه افتادن ملاقاتها هم نمیتوانستیم داشته باشیم.از گوشه و کناز زمزمه هایی مبنی بر از سر گیری ملاقاتها به گوش میخورد ولیکن هیچ خبر رسمی به ما داده نشده بود.سعی میکریم یکجوری از زیر زبون پاسدارهای بند بیرون بکشیم,اگرچه به همان دلایل امنیتی که قبلأ گفتم انها هم از اخبار دور نگه داشته میشدند و هر چی میگفتند تحلیل خودشان بود و اکثرأ هم غلط از کار در میامد قسمت چهارم -خاطرات زندان ازاول آبان ماه تا اول آذر ماه سال ۶۷ ۱۳ رضا شمیرانی اول آبان ماه به همین ترتیب ماه مهر را سپری کردیم و وارد آبان شدیم.در پی خبر گیری از بچه های گوهردشت بودیم.تعادی از بچه ها بودند که برادر یا اقوامشون در زندان گوهر دشت زندانی بودند.هیچ خبری از آنها نداشتیم و علی الظاهر تا راه افتادن ملاقاتها هم نمیتوانستیم داشته باشیم.از گوشه و کناز زمزمه هایی مبنی بر از سر گیری ملاقاتها به گوش میخورد ولیکن هیچ خبر رسمی به ما داده نشده بود.سعی میکریم یکجوری از زیر زبون پاسدارهای بند بیرون بکشیم,اگرچه به همان دلایل امنیتی که قبلأ گفتم انها هم از اخبار دور نگه داشته میشدند و هر چی میگفتند تحلیل خودشان بود و اکثرأ هم غلط از کار در میامد. شرایط خاصی داشتم.نمی توانستیم بچّه هايی را که اعدام شدند فراموش کنیم با هر سوژه ای اسم آنها به ميان می آمد و پشت بندش یک دنيا خاطره که از آنها برای ما به جا مانده بود.من هم از اين قائده مستثنی نبودم.در دست کتاب عربی داشتم اما در ذهن در عالم ديگری بودم.سعی ميکردم اين چند سالی را که در زندان بودم مرور کنم و خاطراتی را که از بچه ها در ذهن داشتم به یاد آورم .ح ج همیشه مي گفت رضا اينجا نيستی می گفتم نه هستم او که من را خوب می شناخت با خنده می گفت : خالی نبند، نيستی، بابا یک کمی هم با ما باش.از حالت چهره ات معلوم که نيستی بعضی وقتها خندانی و بعضی وقتها هم اخمو.راست ميگفت در ذهنم هر وقت به قسمت شیرین خاطرت میرسیدم خود به خود می خندیدم و هر وقت هم که به یاد خاطرت تلخ می افتادم حالت چهره ام عوض ميشد و تو هم ميرفتم.به حساب اينکه دارم عربی می نويسم سعی ميکردم مطالبی را که از بچه ها در ذهن داشتم روی کاغذ پیاده کنم تا مبادا فراموش کنم.عجب دنیای غریبی است یک روزی ما با هم بودیم و سعی ميکرديم مطالب و دانسته های تئوریکی را که از سازمان به مناسبتهای مختلف به یاد داشتیم برای هم بازگو کنيم.و آنها را به هم منتقل کنيم.اما حالا دارم حرفهای خود آنها را برای خودم بازگو میکنم تا بتوانم از آنها الگو برداری کنم.اصلا باورم نمیشه.آخه مگه ميشه ظرف چند هفته همه چيزبه این سرعت متحول شده باشد. حالت فردی را داشتم که تير خرده يا یکی از استخوتهاش شکسته است.در ابتدا بدنم گرم بود و درد را حس نمی کردم اما حالا که سرد شده تازه دارم کم کم درد را حس ميکنم و میفهمم که این دجالان آدم کش چه کرده اند.اما بايد اعتراف کنم که تحمل کشيدن اين درد را نداشتم.حتی بدنم هم واکنش خيلی شديدی نشان داده بود. تکرر ادرار شديد ،بالا رفتن ضربان قلب ، پریدن گوشه چشم و لب و خيلی چيزهايی ديگر.هر چی به ماهیت خمینی و جنایتی که مرتکب شده بود بیشتر فکر میکردم بیشتر به حقانیت مواضع سازمان در قبال خمینی پی می بردم .بلی خمینی موجودی است ضد بشر و ضد خلق که حرث و نسل میهن و مردم ما را به نابودی کشانده است ؛با یکی از بچه های گروه فرقان که دوست خوبی هم برای من بود صحبت میکردم یکبار برگشت به من گفت رضا اگر قضیه اعدام های دسته جمعی صحت داشته باشد مفهومش این است که همه ما نسبت به رژیم اشتباه فکر میکردیم و این تنها مجاهدین بودند که خمینی را خوب شناخته بودند. یکبار جرات کردم و برای رفتن به بهداری زندان اسم دادم.دکتری که برای معاینه ما آورده بودن از کادرهای زندان نبود بار اول بود که او را میدیدم.البته به او اعتمادی نداشتم و فقط شرايط جسمانی خودم و مشکلاتی را که در سطور بالا نام بردم برای او توضيح دادم من را معاینه کرد وسپس گفت اما من علائم بالینی خاصی که نشانگر این بیماریها در شما باشد نمی بینم بعد پرسید شرايط روحی و محيطی که در ان زندگی ميکنی چگونه است.نمیدانستم چی باید بگویم .خیلی خلاصه و سر بسته یک چیزهایی به او گفتم، ظاهرأ کنجکاو شده بود که بیشتر بداند همین جوری سوال میکرد، احساس کردم زیاد تو باغ نیست و با سایرپرسنلی که در زندان برخورد داشتم متفاوت است .دل را زدم به دریا و به خودم گفتم باداباد هر چی میخواهد بشود بگذار بشه من هم همه آن چه را که بر ما گذشته بود برای ا و تعريف کردم.همين جوری تو چشم های من نگاه ميکرد ،دقيقا مثل کسی که داره فيلم وحشتناکی را نگاه ميکنه و در عين اينکه خيلی ترسیده اما خيلی هم مشتاق است که بفهمد لحظه بعد چه اتفاقی می افته.وقتی حرفهای من تمام شد ،خودکارش را گذاشت رويی ميز و بلند شد،کمی فکر کرد و تو چشمها یم نگاه کرد و گفت بابا خوب طاقتی داری من که اگر جايی تو بودم الان صد تا کفن هم پاره کرده بودم.با حرف هایی که زد اعتمادم به او بیشتر شد و بقيه داستان را برای او تعريف کردم .فکر ميکردم شايد اينجوری ميتوانم اخبار قتل عام ها را به بیرون از زندان منتقل کنم و تنها ریسکی که وجود داشت اين بود که خود من زير فشار مضاعف بروم که اين هم تنها مطلبی بود که در آن شرايط برایم مهم نبود.احساس ميکردم اينجوری ميتوانم ذره ای از مسئولیتی را که بر دوش دارم اداء کنم.در پایان هم برای من آرزوی موفقیت کرد و مقداری دارو مثل آمی تریپتلین 25 و اگزازپام به من داد. هر روز وضع جسمیم نسبت به روز قبل خراب تر میشد خیلی وزن کم کرده بودم و بچه ها سر به سرم ميگذاشتند و ميگفتند رضا یکوقت نمیری. ح ج خیلی مواظبم بود و ع ل که بیماری معده داشت و غذای مخصوص بیماران معده ای می گرفت غذای خودش را با من نصف میکرد و آقای امیر انتظام که علاوه بر خرید صنفی مشترک با ما جداگانه نیز خرید میکرد هر صبح که آبمیوه میگرفت یک لیوان هم به من میداد. در مقطع اعدام ها ها وضعِ غذا خيلی خوب بود البته نه به خاطر اينکه زندانبان دلش برای ما سوخته بود بلکه به خاطر اينکه آنها هنوز جیره غذایی را بر اساس آمار قبلی ميدادند و وقت پرداختن به اين امور را نداشتند اما کم کم وضعيت غذا بر گشت به همان حالت قبلی و روز به روز هم بدتر ميشد و کار به جای رسيد بود که اواخر سال ۶۹ و ۷۰ آنها جیره غذایی را به بدترين و کمترين حالت ممکن رسانده بودند و در کمال بی شرمی مسئول فروشگاه زندان می آمد و سفارش مواد غذایی خشک مثل گوشت خام ،نخود ولوبیا ،فلفل و زرذ چوبه و از اين قبيل مواد ميگرفت و ۲ تا چراغ خوراک پزی هم به بند داده بودند که خودمان غذای خودمان را تهيه ميکرديم . در تمامی اين سالها زندانبانها خصوصآ افرادی نظير لاجوردی و حاج داوود رحمان خيلی سعی ميکردند با جیره غذایی زندانیان بازی کنند .حتما فکر ميکردند ما هم مثل آنها در بند غرایز حیوانی هستيم .وقتی داوود رحمانی به قول خودش به زباله دانی تاريخ سپرده شد، وفردی به نام میثم به جای او بر سر کار آمد. یک روز آمدند به هر اتاقی دو قوطی بزرگ مربای ارتشی و مقداری کره و حلورده فاسد دادند و گفتند که اينها جیره شما بوده که حاج داوود میخواسته بالا بکشد و در بازار آزاد بفروشد . هر چی باشه آنها وابسته به کميته به اصطلاح امداد امام بودند و دست در دست افرادی نظير عسگراولادی وشفیق و امثالهم داشتند و انتظاری هم جز اين نمیرفت. تشکیلات صنفی همانطوری که قبلا گفتم با اعدام بچه ها به روابط ما در زندان ضربه کيفی وارد شده بود و ما نمیتوانستیم روابط خودمان را مثل سابق باز سازی کنيم و به همان کیفیت قبلی ارتقاء دهيم. روابط ما قبلا هم چند بار ضربهِ خرده بود.اما آن ضربات نتوانسته بود روابط زندان را از هم بپاشاند.آنها افراد کيفی را شناسایی ميکردند و با جا به جا کردن آنها سعی ميکردند در مسير ما سنگ اندازی کنند اما خودشان هم خوب آگاه بودند که صرف جا به جای فيزيکی افراد و از بندی به بند دیگر بردن خللی در روابط ما ايجاد نمیکند.اما اين دفعه داستان فرق ميکرد. شرايط بعد از کشتار زندانیان اجازه برخورداری از روابطی همچون آنچه را که قبلأ داشتیم به ما نمیداد .فضايی امنيتی خيلی حساس بود و در صد خطر به دلایل مختلفی بالا رفته بود از طرف دیگر بافت جدیدی هم که در بند تشکیل شده بود کاملأ ناهمگون بود و دارای نقطه نظرات یک دستی نبود.به همين دليل میبایستی به حد اقل ممکن تن دهيم. اما خوشبختانه توانستیم تشکیلات صنفی خودمان را باز سازی کنيم.و برای کارهايی مختلفی که در بند داشتم همچون گذشته ،یک فرد مسئول تعیین کنيم که زندانبان هم حساسیت زيادی روی آن نداشت.آنها هم ياد گرفته بودند که اينطوری برای آنها هم بهتر است و کارشان ساده تر ميشود.البته خيلی حواسشون را جمع کرده بودند که از دل اين روابط صنفی چيز ديگری بیرون نيايد و به همین دليل در تلاش بودند که تحمیلاتی را بر ما اعمال نمایند ،مثلا در همان بند ۳ که بوديم فردی به نام احمد از ميان هواداران سازمان اکثریت را انتخاب کردند و او را به عنوان مسئول بند به ما معرفی و تحمیل کردند. در ابتدا مسئول بند جدید فراموش کرده بود که خودش هم زندانی است و گاهأ سعی میکرد برای خوش خدمتی هم که شده پا جای پای پاسدارها بگذارد ولی خیلی زود فهمید که از این خبرها نیست و تنها کسانی که به حرفهای او گوش میکردند همان چند نفر اکثریتی بودند که در بند حضور داشتند.ما از بین خودمان فردی را به عنوان معاون بند برگزیدیم که مورد تایید همه زندانیان با گرایشات سیاسی مختلف بود و تمام امور صنفی داخل بند را با او هماهنگ میکردیم . تنها وظیفه مسئول بند همکاری با پاسدار کشیک جهت گرفتن آمار شبانه از نفرات بند شده بود و بس. کشش و توان مبارزه یکی از اين روزها بود که ع. م. د. را به بند ۳ نزد ما اوردند. من با او از سال ۶۰ تا اواسط سال ۶۳ در بند ۴ واحد يک قزلحصار همبندی و چند ماهی هم در سلول 20 با او بودم از بچه های خیلی خوب و با انگیزه زندان بود . من و او روابط بسیار نزديکی با هم داشتیم و خیلی از مسائلی که در اتا ق اتفاق میافتاد با کمک هم حل میکردیم .او حکم اَبَد داشت و بعد از گذشت ۵ سال مشمول عفو گردید و آزاد شد. آخرین بار قبل از آزادی او را سال 65 در سالن 3 آموزشگاه دیدم . ، حالا نمیدونم اينجا چکار ميکنه. حضور او در زندان آن هم در این اوضاع و احوال خيلی جاي تعجب داشت.به خودم گفتم شاید جرء بچه هایی است که در مقطع اعدامها از بیرون به داخل زندان صدا زده بودند اما این تفکر درست نبود چون او را اعدام نکرده بودند و زنده بود. چند نفری که از بند ۴ قزلحصار با هم بوديم آمدند و به من گفتند که ع. آمده و او را به اتاق ۴ بردند با دیدن او از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. ، .به هر حال از دیدن یک دوست قدیمی خيلی خوشحال شدم. ، با هم ديده بوسی کردیم .خيلی ناراحت و مضطرب بود و حالت خاصی را در رفتارش مشاهده کردم احساس خوبی نداشتم .سعی کردم خودم را نگاه دارم و سوالی نکنم.در زندان ياد گرفته بودم زياد سوال نکنم.صبر کردم تا خودش حرف بزندِ.فقط پرسيدم اينجا چکار ميکنی تو که آزاد شده بودی.اينجوری که تعريف ميکرد ظاهرا رفته بود زاهدان برای خرید لوازم خانگی که در آنجا نیروهای اطلاعاتی به او مشکوک ميشوند و او را دستگير ميکنند. تقریبأ یک ماهی او را در مرکز اطلاعات زاهدان بازجویی ميکند و بعد به زندان اوين منتقل ميکنند ،از قرار معلوم شکشان نسبت به او برطرف شده بود و قول آزادی به او داده بودند.حالت و رفتار وی نسبت به قبل کاملا عوض شده بود .فردای ان روز سر صحبت را با او باز کردم،از حرفهایی که میزد پی بردم همان آدم قبلی نيست و ظاهرا ماهيت عوض کرده بود اما باز مطمئن نبودم به خودم گفتم شايد به خاطر شرايط جدید باشد و تا حدودی به او حق میدادم ولی به بچه ها ندا دادم که مواظب باشند .یکی از بچه ها م.م. که ا و نیز مانند من وی را از قبل می شناخت چند ساعاتی را با او صحبت کرد و بعد از صحبت به این نتیجه رسید که طرف بریده و به من هم گفت که از او پرهیز کنم .اما باز من مطمئن نبودم سعی کردم تستش کنم ،سراغِ بچّه هايی را که اعدام شده بودن ميگرفت و از موضع منفی ای که نسبت به آنها ميگرفت ،خيلی ناراحت شدم. کم کم آوازه او در بند پیچید و مورد بایکوت نسبی بچه ها قرار گرفت. انسان عجب موجود پیچیدهای است یک روز میتواند در اوج قله شرف و افتخار باشد و روز دیگر در اوج حضیض و ذلت.خیلی برای این دوست و همرزم قدیمی افسوس میخوردم.خودم کم داشتم این یکی هم اضافه شده بود.از اینکه میدیدم ارتجاع آدمکش موفق شده روح او را اعدام کند خیلی متاسف شدم اما یک نکته بود که به من یارای تحمل میداد و آن اینکه برای مبارزه باید بها پرداخت و در این مسیر هر کس سقفی دارد طی سالهای متمادی در زندان این قانونمندی به وضوح خودش را نشان داده بود و ع. اولین موردی نبود که من با آن روبرو میشدم. داستان طالوت و جالوت قران را در ذهنم مرور کردم.این داستان به کسانی اشاره میکند که کشش مبارزه ندارند و در گردنه ها فرو میریزند،اواخر مهر ماه سال 60 یکی از زندانیان به نام محمد جعفری در اتاق 3 پایین بند یک نمایش مبارزه طالوت بر علیه جالوت را به اجرا گذاشت و سال 62 هم که بازار توابها داغ بود مجاهد شهید جمشید شریعت* با تفسیر آیات مربوط به این داستان رهنمودهای عملی آن را به من آموزش داده بود .بالاخره هر کس یک توانی دارد و تا یک جایی میکشد.به قول امام علی آنهایی که سنگین بار حرکت میکنند و نمیتوانند خودشان را با سختی های مبارزه وفق دهند در خطر سقوط قرار میگیرند و به قول امروزی ها از حرکت تکاملی جا می مانند. این یک حقیقت است تنها کسانی میتوانند رودروی هیولا بایستند که از همه منافع خود بگذرند و برای آزادی مردمشان از همه چیز خود بگذرند و به تمام خود را فدا کنند. در بستر مبارزه تنها به کسانی میتوان اعتماد کرد که آزمایش خود را با گذر از یک پروسه خونین و انقلابی ،آنهم در سخت ترین شرایط و بدور از هر گونه شعر و شعار پس داده باشند،و تمامی خصلت های ارتجاعی را از خودشان زدوده باشند. ع.م.د.چند روزی پيش ما بود تا اينکه با کليه وسایل او را صدا کردند ،موقع رفتن یک بسته خرما و مقداری انجیر خشک به او دادم و گفتم شايد لازمت شود.او را چند روزی به انفرادی آسایشگاه برده بودن و بعد هم از همان جا آزاد کردند.البته بعد از خروج از زندان پسر دائیش را ديدم که میگفت فلانی نبریده است .اميدوارم که همين طور بوده باشد اگر چه که چنین اعتقادی ندارم. رئیس جدید زندان فکر میکنم اوایل آبان ماه بود که یک روز فروتن سر زده به بند ما آمد و رفت در آخرين اتاق بند نشست .ما اطلاع چندانی از تغيير و تحولات در سطح مسئولين زندان نداشتيم اما فقط ميدانستيم که وزارت اطلاعت حاکم است وهمه امور زندان را در دست گرفته است.ظاهرا بعد از رفتن مرتضوی، فروتن به سمت مسئولیت زندان انتخاب شده بود.ا و بعد از مدت کوتاهی از زندان رفت و فرد ديگری جايی او را گرفت و ما نفهمیدیم چرا آمد و چرا رفت. با آمدن فروتن به بند بچه هایی که در حیاط بودن به بند برگشتند و همگی رفتن به سمت اتاق 6 جایی که مسئول زندان جدید بود تا ببینند چه خبر شده است .او هم مانند سایر اسلافش شروع کرد به سر هم کردن یک سری خزعبلات و تهمتها علیه مجاهدین.بچه ها با شنیدن حرفهای او به تدریج از اتاق خارج شدند و جزء تعداد اندکی کسی در اتاق نماند. من توی اتاق نرفتم فقط چند لحظه پشت در ایستادم وگوش کردم ببینم چی مگوید بعدش هم بر گشتم به اتاق خودم. مضمون اصلی حرفهاش این بود که منافقین فکر ميکردند با اين حمله(عملیات فروغ جاودان) ميتوانند کشور را از دست ما بگيرند و بعدش هم مسعود رجوی ميخواست بياد از راديو پيام بده ،اما سربازان گمنام امام زمان همه آنها راقلع و قمع کردند و به حمدالله برای هميشه پرونده آنها را نزد امت حزب الله بستند. هنگامیکه وارد اتاق شدم آقای امير انتظام داخل اتاق بود و از من پرسيد اين يارو چی ميگه من هم داستان را تعريف کردم ،امير انتظام بر گشت گفت اين که تا چند مدت ديگه اين رژيم سر نگون ميشه شکی نيست اما اينکه کی مياد از راديو پيام بده جای حرف دارد،از این حرف خوشم نیامد اما جوابی ندادم.ما در زندان با سایر جریانات سياسی دیگر فقط حول و حوش مسائل صنفی مشترک وارد بحث میشدیم و به هيچوجه سر موضوعات سیاسی نمیرفتیم و خودمان را درگير نمیکردیم در واقع از هر گونه بحث روشنفکرانه پرهیز میکردیم و تا آنجایی که به یاد دارم با اطمینان میتوانم بگویم هیچگاه به عنوان نیروی غالب وحاکم در زندان حقوق صنفی و غیر صنفی آنها را نقص نکردیم و در برخورد با حرکتهای ایذایی برخی از جریانات مخالف خود نهایت بردباری و صبوری نیز پیشه می کردیم. *-داستان طالوت و جالوت پس از درگذشت موسى وهارون، قوم بنى‏اسرائيل نشيب و فرازهاى بسيارى ديدند و در مقطعی دشمنان بر آنها غلبه كردند و آنها را از خانه و كاشانه‏شان بيرون راندند و فرزندانشان را به اسيرى گرفتند . در اين هنگام خداوند پيامبرى بر آنها فرستاد . آنها كه از اين ذلت و در بدرى خسته شده بودند، از وى خواستند كه آنها را سر و سامان دهد و براى آنها فرماندهى تعيين كند كه تحت فرمان او با دشمنان خود بجنگند. آن پيامبر كه از سستى اين گروه آگاه بود به آنها گفت : آيا شما به راستى اين آمادگى را داريد؟ و اگر من كسى را به فرماندهى برگزينم شما واقعاً تحت فرمان او و به دستور او مردانه جنگ خواهيد كرد؟ آنها به پيامبر خود قول دادند كه شجاعانه بجنگند و گفتند: چگونه تن به جنگ ندهيم در حالى به ما ظلم شده و از خانه و كاشانه خود رانده شده‏ايم؟ پيامبرشان براى آنها فرماندهى انتخاب نمود كه نام او طالوت بود. طالوت چوپان فقيرى بود كه از هيچ شهرت و معروفيتى برخوردار نبود ولى شخص بسيار خردمند و هوشياری بود و از لحاظ جسمى و كاردانى بر ديگران برترى داشت . آنها بهانه آوردند: طالوت قدرت مالى ندارد و ما از او براى فرماندهى شايسته‏تر يم . پيامبر گفت : او صلاحيت دارد و يك نشانه براى شايستگى اش اين است كه به زودى «تابوت عهد» يا همان صندوق مقدسى را كه يادگارهاى موسى و هارون را دارد و مايه آرامش شماست ، به شما بازپس مى‏گرداند. اين تابوت را دشمنان بنى‏اسرائيل از آنها گرفته بودند. همانگونه كه پيامبر گفته بود، طالوت صندوق عهد را به آنها برگردانيد و آنها فرماندهى او را قبول‏كردند. طالوت آنها را سازماندهى كرد و با سپاه خود به سوى دشمن حركت كرد در بين راه سپاهيان تشنه شدند طالوت به آنها گفت : به زودى به نهر آبى خواهيم رسيد ولى شما حق نداريد بيش از يك مشت از آن آب بخوريد . او بدينگونه مى‏خواست قدرت اراده آنها را آزمايش كند . وقتى به آن نهر آب رسيدند جز اندكى از آنها، همگى از آن آب سير خوردند و بدينگونه ضعف اراده خود را نشان دادند. طالوت آن اكثريتى را كه از فرمان او سرپيچى كرده بودند رها كرد و با گروه اندكى به راه خودادامه داد. وقتى آنها با سپاه عظيم دشمن روبرو شدند، بعضى از آنها به طالوت گفتند: ما قدرت رويارويى با اين سپاه را نداريم ولى بعضى از آنها گفتند: با همين تعداد اندك با آنها مى‏جنگيم. فرماندهى سپاه دشمن را شخصى به نام «جالوت» بر عهده داشت . او ميان دو لشگر آمد و مبارز طلبيد. جوانى به نام «داود» در لشگر طالوت بود او با فلاخنى كه در دست داشت، جالوت را هدف قرار داد و سنگى به پيشانى او زد، جالوت درجا كشته شد و كشته شدن او رعب و وحشت فراوانى ميان سپاهيان او به وجود آورد و آن لشگر شكست خورد و بنى‏اسرائيل پيروز شدند . (آيات 246- 247 بقره) درس های ظريف اين داستان هنوز هم تازگی دارد . *-در کتاب قتل عام زندانیان سیاسی از انتشارات سازمان مجاهدین خلق ایران ، محل تولد مجاهد شهید جمشید شریعت ذکر نشده است. جمشید متولد بغداد با شماره شناسنامه يک و فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی از مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی تهران بود .زمانی که او متولد شد پدرش از اعضای کارکنان سفارت ایران در عراق بود که به همراه خانواده خود در بغداد زندگی میکردند. سال 1363 در حالیکه جمشید در زندان بسر میبرد پدر خود را از دست داد.در این رابطه او نامه ایی برای خانواده اش نوشت و به بیرون از زندان فرستاد.متن بسیار زیبای این نامه تا مدتها بین فامیل و آشنایان دست به دست می چرخید و همه را متاثر میکرد. قسمت پنجم -خاطرات زندان تا اول آذر ماه سال ۶۷ ۱۳ رضا شمیرانی r_shemirani@yahoo.com خیمه شب بازیهای وزارت اطلاعات و اولین موضع گیری ما پس از اتمام قتل عامها ما در مقام بازماندگان از آن کشتار خونین برای رژیم به گوشت قربانی تبدیل شده بودیم .جبهه دشمن هر روز در صدد اجرای توطئه جديدی بود. زندان عرصه تاخت و تاز و عقده گشایی مشتی عناصر ريز و درشت رژيم شده بود، آنهم بر علیه یک عده زندانی بی پناه و مظلوم که هيچ ابزاری برای دفاع از خود نداشتند. موقعیت ما در آن روزها محزون تر از سرنوشت بازماندگان اسرای کربلا بود ،تا آنجایی که من ازتاریخ اسلام ميدانم یزید آنچنان بر زينب و یارانش نکرد که خمینی بر ما کرد. حد اقل بازماندگان و اسرای کربلا در بارگاه یزید امکان دفاع از خودشان را داشتند اما ارتجاع اين را هم از ما گرفته بود. نه تنها حق شکوه و شکایت از ظلمی که بر ما روا رفت نداشتیم بلکه میبایستی آنچه را بگویم که آنها دیکته میکردند و آنگونه عمل کنیم که آنها میخواستند. هنوز صدای قهقهه مستانه شب پرستان در گوشم میپیچد که چگونه از زدن لگد آخر برای هم تعریف میکردند و با یادآوری آن جنایات ددمنشانه برای یکدیگر خود را همچون هیولای خون آشام ارضاء میکردند. در همین رابطه در اواسط شهریور ماه يک روز غروب اسامی تعدادی از بچه های هوادار مجاهدین را خواندند و گفتند برای رفتن به حسینیه زندان اوین آماده شويد. هیچ کس نمی دانست که جريان چيست ،دو باره موجی از اضطراب در بین زندانیان مجاهد به راه افتاد.آن‌ها در صدد برآمده بودند تا با گرفتن مصاحبه های اجباری پرده ایی دیگر از این نمایش شوم را به اجرا دراورند و مراسم لهو و لعب خود را به غنا برسانند. به اين ترتيب هر روز مزدوری به نام سید مجيد ضیائی در سمت دادیار وقت زندان اوین و از جلادان معروف و شناخته شده اسامی تعدادی را ميخواند و جهت گرفتن مصاحبه با خود به حسینیه ميبرد. روال خاصی وجود نداشت .افراد را از روي حروف الفبا صدا ميکردند و محمد خاموشی و مجید قدوسی نیز عامل اجرای این نمایش بودند. در مصاحبه از بچه ها خواسته می‌شد که ضمن معرفی خودشان سازمان را محکوم کنند . چه چیزعايد آنها ميشد من نمیدانم.در واقع این خیمه شب بازی آخوندی بیانگر ماهیت فوق فاشیستی و قرون وسطایی مشتی دیوانه روانی و لمپن بود که سعی در زجر دادن اسیران بی دفاع داشتند . من از علم روانشناسی و جا معه شناسی سر رشته ایی ندارم ،اما میخواهم به ذکر نمونه ایی از این برخوردهای بیمار گونه بپردازم تا آنهایی که به این علم آشنایی دارند اینگونه رفتار ها را تجزیه و تحلیل کنند و بگویند چگونه میتوان به بررسی چنین اعمال سفاکانه ایی بر آمد و در کدامیک از تمدنهای بشری میتوان آن را گنجانید و آیا نمونه های تاریخی مشابهی برای آن میتوان یافت؟ من و امثال من انسانهای عاشقی بودیم که به خاطر نفی فقر و استثمار و ایجاد محیط گرم و دلنواز خانواده برای همه کودکان آواره ایران، این کشور فلاکت زده بپا خواستیم وبه جریان خونبار مجاهدین گره خوردیم و از دنیای علوم طبیعی و ماوراءطبیعه و......... شناختی نداریم و بار تئو ریک بر گرده نمی کشیم، .بنا برین از کسانی سوال میکنم که همچون من وما دچار نقصان اندوخته های تئوریک نیستند،از آنهایی سوال میکنم که در دکانهای دو نبشی بنام نهضت آزادی ،جنبش مسلمانان مبارز،ملی گرا و هزار کوفت و زهر مار دیگر همچون دریوزگانی به امر داد و ستد و لاسیدن با آخوندهای دجال مشغولند.و در آن لحظاتی که عاشقان وشیفتگان خلق را یکی پس از دیگری به دار میآویختند خناق مرگ گرفته بودند و دم بر نمیاوردند. بعد از اینکه همه دنیا از آنچه که در زندانهای جمهوری اسلامی اتفاق افتاد، فریاد اعتراض سر دادند، دارو دسته مهدی بازرگان در پاسخ به خبرنگار BBC و سایر خبرنگاران خارجی دیگر در مورد قتل و عام زندانیان میگویند "از ملی گراها کسی اعدام نشده" وافاضاتی از قبیل ما خبر نداریم ،ما نمیدانیم، ما ندیدم و ........راست میگفتند آنها ندیدند چون لیاقت دیدن رقص عاشقان سر بدار را نداشتند.اگر امثال کیانوری،طبری و عمویی در زندان و زیر شکنجه اعتقادات و گذشته خود را نفی کردند،مهدی بازرگانها ،یزدی ها ،نهضت آزادی چیها و سایرهمپالکی هایشان در گوشه های دنج و امن خانه های خود ماهیت خود را نفی کردند و خط بطلانی بر گذشته خود کشیدند،مگر در کتابهایتان ننوشته بودید برای پذیرش یک واقعیت نیازی به دیدن وقوع و تحقق آن واقعیت نیست.پس چه شد ؟وقتی نوبت به خمینی و جنایت او رسید ،گفته های خود را از یاد بردید.آهای مدعیانی که با سکوت خود در این جنایت ضد بشری همراه بودید ماورای تمامی شعارهای عوام پسندانه و دروغین خود آیا جوابی برای توجیه سکوت خود دارید؟ سر کار خانم اعظم طالقانی برای خاک پاشیدن بر کدامیک از جنایات این رژیم بی آبرو عصا بدست، هن هن زنان راهروهای کاخ ملل را در ژنو در مینوردیدید؟آیا در صدد رساندن فریاد مظلومانه ایمان آورندگانی بودید که به درسهای قران پدرتان گوش فرا داده و برای نفی استثمار قیام کردندو در آن نسل کشی شقاوت آمیز قتل و عام شدند یا در تلاش برای توجیه اعدام مشتی منافق که فریب شعارهای فریبنده فردی به نام طالقانی را خورده و به انحراف و گمراهی کشانده شده بودند؟ خدا لعنت کند آن امتی که شما را کشتند و خدا لعنت کند آن مردمی را که از امرای ظلم و جور برای قتال با شما اطاعت کردند. من به سوی خدا و به سوی شما از آن ظالمان و شيعيان آنها و پيروان و دوستانشان بيزاری می‏جويم. پروردگارا تو لعنت فرست بر اوّل ظالمی که در حق محمد و پيروانش ظلم و ستم کرد. و آخرين ظالمی که از آن ظالم نخستين در ظلم تبعیّت کرد. پروردگارا تو بر جماعتی که بر عليه حسين به جنگ برخاستند لعنت فرست و بر هوادارانشان و بر هر که با آنان بيعت کرد و از آنها پيروی کرد. خدايا بر همه لعنت فرست*.. هنگامیکه زندانی بی پناه علیرغم میل باطنی خود و به دلیل تحمیل شرایط بعد از اعدام های دسته جمعی میپذیرفت بر بالای سن و پشت میکروفون برود،مصاحبه گیران آدمکش از او میپرسیدند آیا حاضری با ما همکاری کنی؟ زندانی با دلهره و نگرانی میپرسد منظورتان از همکاری چیست؟ مصاحبه گیر میپرسید هر گونه همکاری زندانی با مکث باز میپرسید یعنی چی؟ مصاحبه گیر میگفت یعنی اینکه مثلأ آیا حاضری مسعود رجوی را بکشی؟یا به او تیر خلاص بزنی؟ زندانی میگفت حالاکه مسعود رجوی اینجا نیست مصاحبه گیر میگفت اما به جای او یک عده منافق اینجا هستد که ما میخواهیم امروز آنها را اعدام کنیم ،تو حاضری به آنها تیر خلاص بزنی؟ و زندانی میگفت من آدمکش نیستم و توان اینجور کارها را ندارم مصاحبه گیر میگفت دیدی ما از اول هم میدانستیم که تو سگ منافقی ،بلند شو گم شو بیا پایین ،همه شما مستحق اعدام هستید. به راستی که خمینی و تمامی چهر های رنگ و وارنگ آن پرده های دنائت و پستی را تا نهایت در نوردیده بودند و در این امر هیچ حد و مرزی را به رسمیت نمی شناختند.منتظری در نامه ای به خمینی گفته بود مجاهدین یک طرز تفکر هستند،یک منطق هستند و نمیتوان با سلاح به جنگ آنها رفت اما منتظری نمیدانست که خمینی، کند ذهن تر از این حرفهاست که بتواند این واقعیت را بپذیرد ،اساسأ خوی درنده خویی و ددمنشی او اجازه نمیداد که به این نصایح گوش کند. در حین همین مصاحبه های کذایی از خواهری که از نزدیک او را میشناسم پرسیدند آیا حاضری به مسعود رجوی تیر خلاص بزنی و او در جواب گفت نه مسعود رجوی فرد نیست که بتوان او را با گلوله از بین برد،سکوت حسینیه با همهمه زندانیان بهم ریخت و گردانندگان این خیمه شب بازی که مغزی کوچکتر از مغز ماهی داشتند عاجز از هر گونه پاسخ ،در حالیکه شوکه شده بودند با توهین به این خواهر میگویند بیا پایین و برو گمشو تو بندت. تن دادن به این مصاحبه های اجباری کار ساده ای نبود واز طرفی ما هم بنا به دلايلی که قبلا توضيح دادم ، ازتوانایی لازم برای موضعگيری سياسی برخوردار نبوديم و قصد ايجاد درگيری با آنها را نیز نداشتيم .در این رابطه دو نقطه نظر بین ما وجود داشت: بخشی از بچه ها مطرح میکردند اگر مصاحبه نکنیم چی میشه؟ و ما تا کجا مجازیم در مقابل آنها عقب بشینیم.و چه تضمینی وجود داره اگر مصاحبه را قبول کنیم فردا مجددأ یک خواسته جدید تری از ما نداشته باشند. این دسته معتقد بودند فاز اعدامها به اتمام رسیده و به خاطر مصاحبه کردن یا نکردن کسی را اعدم نمیکنند. دسته دوم میگفتند که شرایط برای ما مبهم است و این احتمال می‌رود که رژیم دست به کارهای پیش بینی نشده بزند و ما در شرایطی نیستیم که بتوانیم جلوی آنها بایستیم و سر شاخ شویم و به همين دليل مجبوریم علیرغم ميل باطنی خود به اين مصاحبه های اجباری تن دهیم. من خودم شخصأ معتقد بودم با مصاحبه نکردن خطر جدی ایی وجود ندارد ولی به خاطرشرایط موجود و بافت نسبتأ ناهمگونی که داشتیم بهتر است هر کس بنا به توانایی های فردی خود تصمیم بگیرد و نبایستی اجازه دهیم این پدیده بین ما تضاد ایجاد کند . در نهایت هم همینطور شد .حدود 33 دفر از بچه ها با بهانه های کاملأ صنفی از پذیرش مصاحبه خودداری کردن که سید مجید با هارت و پوتهای تو خالی آنها را به بند 209 برد و بعد از یک روز برگرداند. تعدادی هم مصاحبه را قبول کردند و تعدادی از بچه ها از جمله خود من از اين خیمه شب بازی آخوندی جان سالم بدر بردیم و اسم ما در لیست نبود . البته نمیدانم چرا ما را صدا نکردند. هنگام بر گذاری مصاحبه های کذایی تعدادی بریده مزدور و تواب از سالن ۲و ۴ میآوردند که شعار مرگ بر منافق سر دهند.البته رفتن به تماشای این شوی آخوندی برای خواهرها که حدود 80 نفر و در سالن 2 آموزشگاه بسر میبردند،اجباری بود. معلوم بود که عناصر رژيم حتی با اين دامنهِ از کشتار هنوز از خون سیراب نشده بودند و همچنان در صدد ارضاء تمایلات ددمنشانه خود هستند. خوشبختانه چند ماهی یعنی تا زمانیکه موضوع کارگاه و کار اجباری و پوشش اجباری لباس زندان به میان آمد،ما با مورد خاصی مواجهه نشدیم که نیاز به موضع گیری داشته باشد. در این دوران روزهای نسبتأ آرام و یکنواختی را پشت سر میگذاشتیم. انفجار مهیب در تپه های اطراف اوین هفته دوم آبان ماه ،یک روز غروب که هوا هنوز تاریک نشده بود ،با ح. ح. در حال قدم زدن در حیاط بند بودم که ناگهان صدای انفجار بسیار مهیبی شنیده شد،قدرت انفجار آنقدر شدید بود که بخوبی لرزش زمین کاملأ زیر پا احساس میشد و چندین قطعه بزرگ و کوچک بتون آرمه به داخل حیاط پرتاب شد.بچه ها یی که در حیاط بودند با شنیدن صدای انفجار ناخوداگاه و غیر ارادی حالت آماده باش بخود گرفتند، و از کناره های دیوار کمی به سمت وسط حیاط جمع شدند ،آنهایی هم که داخل بند بودند آمدند توی حیاط.در واقع بند از حالت عادی خارج شده بود ،اما هیچکس نظر خاصی در مورد این این انفجار نداشت.پاسداران کشیک بند که اوضاع را کمی نا آرام میدیدند آمدند داخل حیاط و گفتند که چیز مهمی نیست ،طوری نشده و بروید قدمتان را بزنید.در این موقع هوا تاریک شده بود و نمیتوانستیم خیلی خوب داخل حیاط و کنار و گوشه های آن را ببینیم.فردای آن روز که به هوا خوری رفتم ،دیدم ح .ح . داره پشت باغچه را جستجو میکند وقتی من را دید یک تیکه از آن بتون آرمه ها که بدنبال انفجار داخل حیاط بند سه پرتاب شده بود به من نشان داد.اندازه آن تقریبأ به اندازه نصف یک توپ فوتبال بود . در رابطه با این انفجار یک علامت سوال بزرگ در اذهان بود ،تا اینکه چند رور بعد خبری به بند آمد مبنی بر اینکه تعدادی از زندانیان به همراه پاسدارانی که از مشارکت در قتل و عام زندانیان خودداری کرده بودند همگی در زیر تپه های اوین به انفجار کشیده شدند. نمیدانم صحت این خبر تا چه حد است،اما همان موقع که آن را شنیدم با توجه به اخباری که در همان مقطع از پروسه اعدام ها و سرنوشت بچه ها داشتم و مجموعه مسایل دیگر ،احساسم این بود که خبر بدست آمده معتبر نمیباشد ودلیلی برای انجام این کار نمیدیدم ولی از طرف دیگر نمیتوانستم این خبر را هم نادیده بگیرم چرا که اخباری که در همین مقطع نظیر موضع گیری منتظری نسبت به قتل و عام زندانیان سیاسی به ما رسیده بود،همگی صحیح بودند . اما در مجموع نسبت به جنایاتی که در زندانهای رژیم اتفاق افتاده است برای خود من که بیش از 10 سال آنجا بوده ام سوالها و ابهامات بسیار زیادی وجود دارد.مسایل زیاد و ناشناخته ایی وجود دارد که قدرت دقت ما را نسبت به بیان یک سری اطلاعات و واقعیتها پایین میاورد.و هیچکس بهتر از خود جلادان نمیتواند بگوید که در زندانهای رژیم دیکتاتوری آخوندی چه گذشته است،آنها اطلاعات دسته بندی شده دارند که گویای خیلی از وقایع میتواند باشد،به عنوان مثال در زیر زمین ساختمان دادستانی انقلاب اسلامی مرکز واقع در خیابان معلم بایگانی بسیار بزرگ و مجللی را به چشم دیدم که لیست تمامی زندانیان و اطلاعات مربوط به آنها در آنجا بایگانی شده است واز صحبتهایی که بین پرسنل آنجا ردو بدل میشد متوجه شدم که در این بایگانی اسامی تمامی زندانیان اعدام شده و آنهایی که اعدام نشده اند بطور مستقل از هم و در طبقات جداگانه ای گردآوری شده است.البته ورود من به این محل به دلیل اشتباه پاسدار تازه واردی بود که ظاهرأ به تازگی در آنجا مشغول به کار شده بود و از مقررات رفت و آمد به این بایگانی عریض و طویل اطلاعی نداشت. شروع ملاقاتها در مهرماه به ما گفته بودند که برای خانوادهایمان نامه بنويسيم. ظاهرا آنها در صدد بودند با اين کار فقط آنهایی دم درب زندان بیایند که فرزندانشان زنده بودند و بدين ترتیب مانع از تجمع تمامی خانوادها میشدند. ترس از آن داشتند که با عکس العمل مواجه شوند و نتوانند کنترل کنند. خانواده ها طبق روال معمول هميشه به لونا پارک مراجعه میکردند تا بتوانند از فرزندانشان خبری بگيرند وهمواره در ارتباط تنگاتنگی با هم بودند تا بتوانند اخبار را به هم منتقل کنند. طی اين ۳ ماه که ملاقاتها قطع شده بود ،آنها خيلی سختی کشيده بودند ،از طرف عناصر پلیدی مثل حاج کربلایی مزدور خيلی تحقيرو اذیت شده بودند ،اما همه اينها را به خاطر فرزندانشان تحمل کردند. اکثر آنها از سر نوشت فرزند خود بی اطلاع بودند و رژيم هم جرات اعلام یکباره آن را نداشت. معلوم بود که از آنها میترسیدند و قصد داشتند کم کم و آن هم با هزار و يک تهديد خبر اعدام زندانیان را به خانوادها بدهند. به دنبال مراجعه به زندان مسئولین ملاقات از برخی خانواده های زندانیان پول میگرفتند و با بهانه های مختلف از پاسخگویی به آنها طفره میرفتند.آنها در این مدت به خیلی جاها رفته بودند اما همه بی نتیجه بود حتی دفتر منتظری هم که قبلأ محلی برای تجمع خانواده ها بود بسته شده بود.از آبان ماه رژیم با اعمال تمام ترفندهای لازم جهت به حد اقل رساندن واکنش خانواده های زندانیان قتل و عام شده شروع به مطلع کردن آنها کرد و برای تعداد بسیار محدودی از شهدا قبر هایی را در قطعه های ،108،94،96،98،105،106 و...، منظور کرده وآدرس آنها را به خانواده ها داده بودند. من بعد از خروج از زندان شخصأ به دیدن این قبور که همگی در حواشی قطعات ذکر شده قرار دارند رفتم.تا آنجایی که من میدانم و نمونه هایی را از نزدیک شاهد بودم به یقین میتوانم بگویم که تواریخ حک شده ،فاقد اعتبار میباشند کما اینکه خود خانواده ها هم از این موضوع آگاهند و کمتر کسی است که گول اطلاعات مخدوش آخوندی را خورده باشد. معمولا روزهای ملاقات يکی از روزهای خوب زندان بود. دو روز در زندان نشاط آفرين بود يکی روزهایی که نوبت آب گرم حمام بود و میتوانستیم با آب گرم حمام چای درست کنيم و محدودیت چای نداشتیم و دیگری روزهای ملاقات که بچه ها لباس نو میپوشیدند و مسئولين صنفی اتاقها شيرينی درست ميکردند. روزهای ملاقات روز جشن بند بود. وقتی بچه ها از ملاقات بر ميگشتند برای هم تعريف ميکردند که در ملاقاتی چه گذشت. يک دنيا خبر بود که به بند می آمد. آن هم چه خبرهایی ،همه دست اول. خصوصآ مواقعی که عملیاتهای مجاهدین شروع شده بود و اخبار آن توسط خانواده ها به داخل می‌آمد. یادش به خیر یکی از مادرها را ميديدَم که چگونه با حرکتهای عجیب و غریب دست و پا تلاش ميکرد شکل يک چلچراغ را در آورد تا به پسرش بفهماند اسم عمليات چلچراغ است يا بعضی دیگر از مادران برای بیان اخبار عملیاتهای نظامی سازمان در مناطق مرزی چه جوری دولا و راست می شدند که مثلا بتوانند اشکال هندسی توپ و تانک را تشریح کنند .بعضی اوقات آنقدر این صحنه ها خنده دار میشد که تا چندبن روز سوژه تفریح بچه ها میگردید.ملاقاتها همه کنترل ميشد و هر کلمه مشکوک که رد و بدل ميشد ،کلی مسأله آفرینی ميکرد. در اين ملاقاتها چه وسایلی که به داخل می آمد. اين وسایل کلی در زندگی صنفی ما تحول ايجاد کرده بود .خيلی دلم می خواهد توضيح دهم چگونه اين وسایل را به داخل بند میامد اما از آنجا که باز هم زندان و زندانی هست صلاح نمیبینم که این روشها سوزانده شود. پاسداران هیچگاه نفهمیدند و همان بهتر که باز هم در خماری آن بمانند . روزهای ملاقات نه تنها برای ما شادی آفرین بود بلکه برای خانواده ها هم همینطور بود. آنها همیشه برای ملاقات روز شماری میکردند برای خودشان کلی برنامه داشتند از صبح زود جلوی لونا پارک جمع میشدند و با هم صفا میکردند. از اوضاع و احوال یکدیگر با خبر بودند و در حل سایر مشکلات به هم کمک میکردند. آنهایی که وضع مالی خوبی داشتند به آنهایی که مشکل مالی داشتند ،کمک میکردند مثلا مادر یکی از بچه ها بیمار بود و احتیاج به عمل جراحی داشت و پدر و مادر یکی دیگر از بچه ها که پزشک بودند با هزینه خودشان او را عمل کردند و از مرگ حتمی نجات دادند. یا بعضی از خانواده ها که از شهرستان میامدند و جایی برای اسکان نداشتند مورد پذیرایی سایر خانواده های تهرانی قرار میگرفتند. روزهای سرد زمستان صبح زود آتش روشن میکردند و هر کس غذایی برای خوردن میاورد و آن را با هم میخوردند. آنها توانسته بودند روابط خودشان را سازماندهی کنند و با انتخاب نماینده از میان خودشان هر روز جهت شکایت و افشای جنایاتی که رژیم در زندان مرتکب میشد به مرکز و نهادی مراجعه میکردند. با خانواده تواببن که با رژیم کنار آمده بودند مرز بندی داشتند و کناره میگرفتند. یکی از روزهای ملاقات مادر حمید رضا پهلوی هنگامیکه با ماشین و راننده شخصی خود به محل ملاقات آمده بود و میخواسته به سبک شاهانه از سایر خانواده ها پیشی گرفته و نوبت دیگران را نادیده بگیرد همگی جلوی او ایستاده و حسابی ادبش کرده بودند. تا زمانیکه در زندان بودم از کیفیت و یکپارچگی روابط بین خانواده ها اطلاعات زیادی نداشتم و آنجایی که زمانی مسئول وزارت اطلاعات با سوز و گداز از رفتار و عملکرد آنها حرف میزد به خوبی نمیگرفتم موضوع از چه قرار است، اما وقتیکه خودم از نزدیک با مادر شهدا صحبت میکردم و آنها کارهایی را که در آن زمانها انجام داده بودند برایم تعریف میکردند تازه دوزاریم افتاده بود که چرا عناصر مفلوک رژیم آنقدر از آنها وحشتناک داشتند. روز ملاقات به ما ابلاغ شد يادم نيست ۳ شنبه بود یا ۴ شنبه. اما يادم هست که خيلی دلم ميخواست اصلأ نباشد. بر خلاف هميشه هيچ تمایلی برای رفتن به ملاقات نداشتم. از رو در رويی با خانواده خيلی اضطراب داشتم. اصلا دلم نمی خواست خبر تائيد اعدام ها را از خانواده ها بشنوم. اينجوری باز هم ميشد خودمان را گول بزنيم و به قول آن بنده خدا بگویم بچه ها را که اعدام نکرده اند ،همه امجدیه هستند و همين روزها بر می گردند پيش ما. این اولین ملاقاتی بود که بعد از اتمام قتل عام ها داشتیم. بر خلاف همیشه دیگر از شور و نشاط خبری نبود،دیگر بچه ها برای شیک کردن از یکدیگر لباس نمیگرفتند و مسئولین صنفی اتاقها حال تکان خوردن و بساط جشن و سرور بر پا کردن نداشتند. به جای همه اینها ،دلهره و نگرانی در بند غوغا بپا کرده بود. هر کس یک سری اسامی برای خودش ردیف کرده بود که از وضیعت آنها اطلاع کسب کند.آنهایی که خواهر یا برادر دیگری در بندها یا زندانهای دیگر داشتند ،اضطرابی دو چندان داشتند. همه ما نگران خانواده ها و به خصوص مادرانمان بودیم. در این مدت طفلکی ها خیلی زجر کشیده بودند ،به مادرانی فکر میکردم که امروز امیدشان نا امید میشه. مادر عباس مولا حسینی از هواداران مجاهدین و دانشجوی فنی سال دوم در دانشگاه علم و صنعت تهران، خیلی ذهنم را گرفته بود. پیرزن هفتاد ساله ای که تک و تنها صبح زود از قم راه میافتاد و میامد دم درب زندان که تنها پسرش را ببیند و حالا این نامردهای کثافت تنها دلخوشی و امید زندگیش را از او گرفتند. نگران این بودم که در بازگشت اتفاق بدی برای او بیفتد.بی اختیار اشکهایم سرازیر شده بود ،دوست نداشتم بچه ها من را در این حالت ببینند ،وضع آنها هم بهتر از من نبود. رفتم پایین توی حیاط کمی قدم بزنم و خودم را برای ملاقات آمده کنم. آن روزها سرود قسم خیلی موضوعیت پیدا کرده بود زیر لب شروع کردم به خواندن: به آهی که از دیده مادران چکیده به مرگ عزیزان قسم به آه دل خسته بیوه زن،به اشک یتیم هراسان قسم به اشک زنانی که در مرگ شوی به سر برده تا صبح گریان قسم که تا صبح آزادی توده ها بجنگم با خون و ایمان قسم حدود ساعت 9 صبح اولین سری را صدا زدند. با خواندن اسامی، بند خیلی شلوغ شد .بچه هایی که اسامی آنها خوانده شده بود همگی لباس پوشیدند و رفتند و آنهایی هم که داخل بند بودند در انتظار بازگشت آنها در حین قدم زدن در راهروی بند و یا حیاط با هم حرف میزدند . نیم ساعتی گذشت که سری دوم اسامی را خواندند من در بین آنها نبودم. چند دقیقه بعد با آمدن سری اول ملاقاتی ها، سری دوم هم رفتند. وقتی بچه ها از ملاقات برگشتند همه دور آنها جمع شدیم و سراپا گوش بودیم تا اخبار را بشنویم. پا ورقی: 1 -بخشی از زيارت عاشورا ********************* اَلسَّلامُ عَلَیْکَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ اَميرِ­الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَیِّدِ الْوَصِیّينَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِساءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَیْکُمْ مِنّی جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِیَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ ... فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ و لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَ اَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتی رَتَّبَکُمُ اللَّهُ فيها وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْکُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْکينِ مِنْ قِتالِکُمْ بَرِئْتُ اِلَی اللَّهِ وَ اِلَیْکُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيائِهِمْ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ اِلی یَوْمِ الْقِيمَةِ وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنی اُمَیَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ ... ... اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِکَ اللَّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الْحُسَیْنِ وَ شایَعَتْ وَ بایَعَتْ عَلی قَتْلِهِ اَللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً... خاطرات زندان تا اول آذر ماه سال ۱۳۶۷ رضا شمیرانی- (۶) اولین و غم انگیز ترین ملاقاتی زندانیان بازمانده با خانوادها حدود ساعت۹ صبح اولین سری را صدا زدند. با خواندن اسامی، بند خیلی شلوغ شد.بچه‌هایی که اسامی آنها خوانده شده بود همگی لباس پوشیدند و رفتند و آنهایی هم که داخل بند بودند در انتظار بازگشت آنها در حین قدم زدن در راهروی بند و یا حیاط با هم حرف میزدند. نیم ساعتی گذشت که سری دوم اسامی را خواندند من در بین آنها نبودم. چند دقیقه بعد با آمدن سری اول ملاقاتی ها، سری دوم هم رفتند. وقتی بچه ها از ملاقات برگشتند همه دور آنها جمع شدیم و سراپا گوش بودیم تا اخبار را بشنویم. همه یک خبر آوردند "بچه ها همه اعدام شدند و وسایل برخی را تحویل داده‌اند و به بعضی دیگر از خانواده ها هم جهت مراجعه به کمیته هایی که تعیین کرده بودند تاریخ داده اند".بیرون از چهاردیواری محصور زندان غوغایی بر پا بود،صحنه های حماسی و تکاندهنده،مادران سرگشته ایی که فرذندانشان را صدا میکردند اما پاسخی نمی شنیدند.در اوج ناباوری به آنچه که روی داده بود میاندیشیدند،به لحظه ای میاندیشیدن که غنچه های ناشکفته شا ن پرپر میشد، اما سعی میکردند در چهره بروز ندهند مبادا که دشمن شاد شود، جوانها مواظب بودند که پیرها از پای نیفتند، آنهایی که فرزندی را از دست داده بودند در ملاقات با فرزندی دیگر خنده بر لب داشتند اگرچه در دل خون می‌گریستند، در برخورد با پاسداران دندان بر هم میفشردند و تمام وجودشان سر شار از نفرت و کینه بود، فریاد لعنت بر ظالمین سر میدادند. ماورای تمامی اینها هر چند سخت اما پذیرفته بودند آنچه را که عزیزانشان انتخاب کرده بودند و راهی را که رفته بودند. علیرغم تحمیل تمامی محدودیتها مبنی بر عدم برگذاری مراسم‌ سوگواری و عزاداری اما در هر کوی و برزن دسته دسته اهالی محل به دیدار خانواده شهدا میرفتند و آنطوری که بعدأ شنیدم در آن ایام کلمات مجاهدین، اعدام زندانیان سیاسی، اعدام هواداران مجاهدین در زندان، کشتن بچه های مردم.......دهان به دهان بین مردم میپیچید و در تاریخ مبارزات خونبار مردم ایران ثبت میشد.اگر چه به دلیل جو خفقان حاکم نمیتوان بر آنچه که در دل و ذهن مردم میگذرد دست یافت اما آنها در یک سر فصل‌هایی به خوبی نشان میدهند که از همه‌چیز آگاهند. ازمانیکه لاجوردی به مجازات رسید با جماعت انبوهی در بازار تهران در تماس بودم آنها بدون اینکه از گذشته من اطلاعی داشته باشند همگی از آنچه که لاجوردی در زندان و بر علیه مجاهدین و سایر زندانیان مبارز در سالهای پیش مرتکب شده سخن میگفتند، از کشتارهای سال ۰ ۱۳۶، از قتل و عامهای سال ۶۷ و خیلی چیزهای دیگر که حتی خود من هم بعضی از آنها را نمیدانستم.به واقع اذهان عمومی بهترین و دقیق ترین صفحات تاریخ است، تاریخی که هیچگاه به فراموشی سپرده نخواهد شد و واقعیت عملکرد هر کس در آن به خوبی نگاشته خواهد شد و از گزند هر گونه دستکاری و جعلیات محفوظ میماند. اما متاسفانه در مورد ثبت وقایع زندان های جمهوری اسلامی و آنچه که طی سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷ روی داده است به نظر من ما با مشکل مواجه هستیم زیرا اکثر قریب به اتفاق تاریخ سازان و نگارنده های آن بدون آنکه بتوانند وقایع زندان را به ثبت برسانند در اثر کشتار دسته جمعی از بین رفتند و فقط تعداد اندکی از زندانیان باقی ماندند که میتوانند دیده های خود را به نگارش دراورند.زندان مثل صحنه تئاتر بود جماعت زیادی در جلوی پرده نقش بازی میکردند و جماعت محدودی هم بودند که در پشت پرده، صحنه گردان بودند، بازیگرانی که در سن رل بازی میکنند فقط میتوانند در مورد نقش خودشان و تشریح ظواهر وقایع اتفلقیه بپردازند، اما سناریو نویسی که در صحنه حضور ندارد از این جایگاه برخوردار است که بتواند را جب همه آنچه که در صحنه میگذرد و علل آن گفتگو کند و آنهایی هم که تماشاچی هستند فقط میتوانند داستان نمایش را تعریف کنند و از زاویه ای که به تماشای آن نشسته اند آن را تحلیل و نقد کنند.بطور خلاصه می خواهم بگویم ما نمیتوانیم پیرامون روابط موجود در زندان و نقش تاثیر گذار آن در وقلیع زندان اطلاعات زیادی ارائه دهیم، روابطی که پشت آن عناصر بسیار کیفی قرار داشت و با استفاده از توانایی ها و تجارب این افراد بود که زندان سمت و سو میگرفت، خود آنها ذی صلاح ترین افرادی بودند که می توانستند به توضیح یک سری رخدادها در زندان بپردازند.اگر بخواهم کمی باز تر توضیح دهم میتوانم بگویم مجموعه زندانیان به دو دسته تقسیم میشدند.یکی آنهایی که به برخورداری از روابط منسجم با تکیه به عنصر صلاحیت اعتقاد داشتند و این افراد در اکثریت بودند، و مجموعه دیگری که خود را مستقل مینامیدند و به اینگونه روابط پایبند نبودند و به شدت ازآن پرهیز میکردند.این افراد شناخت صحیحی از آنچه که در بند میگذشت نداشتند و میزان و دامنه اطلاعاتشان بر میگشت به اینکه تا چه حد بتوانند اینور و آنور سرک بکشند و بالطبع نقش چندانی هم نمیتوانستند در روند تحولات زندان بازی کنند.یقینأ در تمامی سر فصلها و مقاطع زمانی مختلف این موتور محرک و پویا ی رهبری بود که در بطن روابط قرار داشت و همچون جشمه ای جوشان سایر زندانیان را تغذیه میکرد و در گذر از سختیها و برخورد با توطئه های ریز و درشت آنها را هدایت میکرد، و بر اساس رهنمودهای این گونه افراد بود که تضادها مراحل کمی و کیفی خود را طی میکردند، قطعأ سختیهای زیادی بر سر راه این افراد بود و تا آنجایی که از نزدیک شاهد بودم زجرهای زیادی را متقبل میشدند اما بار را بر زمین نمی گذاشتند و کار را به سر منزل میرساندند و به همین دلیل هم بود که همواره شاهد سوز و گداز زندانبانان ازروابط بین زندانیان بودیم.هیجگاه سردردهای میگرنی طاهر بزاز حقیقت طلب را در بند شش واحد یک یا اصغر افشار و محمد رضا فاروغی را در سالن پنج آموزشگاه از یاد نمیبرم.در شرایطی که به ظاهر بند روال عادی خودش را طی میکرد این افراد درگیر آنچنان تضادهایی بودند گه برای بعضی ها شنیدن آن هم غیر قابل تصور بود. بعنوان مثال زمستان سال ۱۳۶۵ اگر حضور محمدرضا فاروغی در سالن ۵آموزشگاه نبود بمراتب ما بیشتر از یک قربانی (علی انصاریون) میدادیم و به مدد راهنمای های خردمندانه رضا فاروقی بود که بند از یک ضربه وحشتناک جان سالم به در برد.بنابراین به روشنی میتوان دید که در خيلي از مسایل اینگونه افراد بودند که نقش کیفی در شکل گیری وقایع بازی میکردند و خود همینها هم بودند که میتوانستند مسایل را باز کنند که متاسفانه ما از وجود آنها محروم شدیم و با از دست دادن آنها بخشی از تاریخ زندان را هم از دست دادیم.البته منظور من نفی انگیزه های فردی تک تک افراد و نقش آفرینی آنها نیست، من فقط میخواهم بگویم که این بچه ها در نوع شکل گیری رخدادها و وقایعی که من از آن به عنوان خاطراتم نقل میکنم، نقش کیفی بازی میکردند. از ناصر نحوی وابسته به گروه فدائیان اقلیت که جزء ملاقاتی های سری اول بود پرسیدم سیامک الماسیان و مسعود(از هواداران گروه اقلیت بودند که با آنها در بند تنبیهی قزلحصار هم اتاقی بودم) چی شدند گفت هیچی آنها هم اعدام شدند و وسایلشان را تحویل خانواده شان دادند. ناصر خیلی ناراحت بود چون آنچنان باور نداشت که آنها اعدام شده باشند، سیگارش را روشن کرد و رفت توی حیاط که قدم بزند من هم چیز دیگری نگفتم. جعفر از وابستگان به گروه پیکار را دیدم که او هم جرء سری اول بود، در مورد "علی رضا زمردیان" سوال کردم و آنطوری که او در ملاقات استنباط کرده بود علی رضا هم اعدام شده بود.من با علی رضا در بند یک بالا مدتی هم بندی بودم، آدم با شخصیتی بود و خیلی تلاش میکرد بین ما و زندانیان غیر مذهبی هماهنگی ایجاد کند، متاسفانه برخی از دوستان چپ به او گفته بودند که تو نفوذی مجاهدین در اتاق هستی و سعی میکنی مواصع سیاسی آنها را تبلیغ کنی.علی رضا با بچه های چپ در اتاق ۶ بند یک بالا بود ودر رابطه با موضع گیریهای سیاسی و حرکتهای اعتراضی که آن روزها به اوج خودش هم رسیده بود، بعنوان مسئول اتاق بین ما ومجموعه جریانات چپ نقش هماهنگ کننده بازی میکرد. سری دوم هم از ملاقات بر گشتند و اخبار همانهایی بود که سری اول آورده بودند فقط اسامی جدیدتراز بین شهدای زندانی میامد. تا اینکه نوبت به خود من رسید، لباس پوشیدم و از بند خارج شدم، در بین راه بطور وحشتناکی اضطراب داشتم، کف دستهایم بد جوری عرق میکرد، سعی میکردم آرامش خودم را حفظ کنم و خونسرد باشم.پاسداری که ما را تا سالن ملاقات همراهی میکرد با تهدید میگفت حواستون باشه تو ملاقات حرف اضافه نمی زنید، فقط احوالپرسی میکنید بعد هم برمیگردید داخل بند. وقتی وارد سالن ملاقات شدم و چشمم به خانواده ها افتاد احساس خاصی داشتم که قادر به توصیف آن نیستم.از کابین اول شروع کردم به دیدن خانواده ها تا مادر خودم را ببینم.آنها لبخندزنان به ما نگاه میکردند و سرشان را به علامت سلام کردن تکان میدادند، از قیافه هاشون میشد فهمید چقدر سختی کشیدند، دل تو دلشون نبود تا فرزندانشان را ببینند.خیلی از آنها جدید بودند و من نمیشناختم، چقدر جای مادرانی که همیشه میدیدم خالی بود به آنها عادت کرده بودیم، آنها هم نسبت به ما خیای محبت داشتند، به هر کابین که میرسیدم به یاد یکیشون میافتادم و یک دنیا خاطره بود که در یک آن در ذهنم مرور میشد.انگاری تمام غم و غصه های دنیا ریخته روی سرم.هر کابین را که رد میکردم دلهرم هم بیشتر میشد، به کابین یکی مانده به آخر که رسیدم مادرم را دیدم، بنده خدا تنها ایستاده بود و منتظر. خندیدم و به او سلام کردم. پرسید: حالت خوبه، گفتم: آره بابا خوبم بادام جون بم که آفت نداره. هر چی باشه مادرم بود او را خوب میشناختم میدونستم خیلی ناراحته.با شنیدن این حرف، زد زیر گریه، اما زود خودش جمع وجور کرد، من هم بحث را عوض کردم وحا ل واحوال اعضاء خانواده را پرسیدم. پرسیدم: تنها آمدی گفت: آره، گفتم: فکر نکردی اگر وسایل بهت میدادند تنهایی چکار میکردی، مادر بیچاره سرش را انداخت پایین و گفت: خدا را شکر، حالا که ندادند. فهمیدم حرف نابجایی زدم. پرسیدم :راستی از اکبر( صمدی )چه خبر؟ حالش خوب؟(من و او بچه محل بودیم و چند سال هم در بند چهار واحد یک زندان قزلحصار هم بندی بودیم) گفت:حالش خوبه، چند روز پیش ملاقات داشت. مادرش سلام رساند و میگفت اکبر نگران تو است گفتم: سلام برسان و بگو من هم خوبم مادرم گفت :خانم سینکی و مادر مراد(مجاهد شهید مراد بهادر قشقایی) هم آمدند و منتظر ملاقات هستند , بنده خدا مادر مراد هنوز پاش خوب نشده و دکتر گفته باید یک مدت دیگر با عصا راه برود، با شنیدن این خبر دنیا روی سرم خراب شد با اینکه خیلی روی خودم کار کرده بودم در حین ملاقات جلوی احساسات خودم را بگیرم و عادی جلوه کنم، اما بغضم گرفت، پرسیدم:به مادر مراد چیزی نگفتند؟، مادرم گفت: نه، از پسرش خبری نداره، پیش شماست؟ گفتم: بگو برای دیدن مراد دیگه اینجا نیاید، اما اصغر سینکی حالش خوب و اینجا پیش ما است، مادرم گفت: هزار تومان پول دادم، چیزی احتیاج داری برات بیارم، گفنم: نه دستت درد نکنه اگر چیزی خواستم میگم و خلاصه کمی هم از این ور و آنور حرف زدیم تا اینکه صدای آیفون قطع شد و از پشت شیشه از همدیگر خداحافظی کردیم.او در حالیکه لبخند بر لب داشت رفت و من هم به بند برگشتم. وقتی به بند برگشتم مستقیم رفتم توی اتاقم و کنار دیوار نشستم. حمید. ح، یزدان. چ، ابوالفضل. م و حسن. ج آمدند کنارم نشستند، حسن. پرسید مادرت خوب بود؟چه خبر؟ گفتم هیچی، همان خبرهایی که دارید. آقای امیر انتظام که طرف دیگر اتاق زیر پنجره نشسته بود پرسید:رضا جان توانستی ازوضیعت دوستانتان چیزی بفهمی؟ راستش نمیدونم یکدفعه چی شد، اصلأ نتوانستم خودم را کنترل کنم، بغضی را که در تمامی این دوران فرو خورده بودم، ترکید، زدم زیر گریه، با صدای بلند می گریستم و هر چی سعی میکردم خودم را کنترل کنم نمیشد.به هق هق افتاده بودم، اشک در چشمان همه بچه هایی که کنارم نشسته بودند جمع شده بود، امیر انتظام که خیلی متاثر شده بود بلند شد آمد کنارم و سعی میکرد به من تسلی دهد.همین جا بود که احمد از وابستگان سازمان اکثریت در اوج نا آگاهی و حماقت و با خنده سفیهانه ایی گفت بابا اینها همش خالی‌بندی است، کسی اعدام نشده است.ح م که با دو عصا وسط اتاق در حال قدم زدن بود و شاهد تمام صحنه بود با عصبانیتی که تا آن روز در او ندیده بودم برگشت و گفت راست میگی اینها همش ذهنیت است کسی اعدام نشده، بیژن جزنی هم اعدام نشده، اگر بری بند بغلی او را حتمأ خواهی دید. برخی از خانواده ها و مادران از ترس اینکه مبادا خبر مرگ فرزندانشان را دریافت کنند،آن روز به زندان مراجعه نکرده بودند.اما از طریق سایر مادرها این خبر خوش به آنها داده شد که برای ملاقات فرزندانشان به زندان مراجعه کنند. حواسمون جمع بچه هایی که آن روز ملاقات نداشتند بود.یکی از این افراد مرحوم جمال(حسین) شکراللهی بود.جمال سند زنده‌ایی بود از جنایات بیشمار رژیم. همواره یکی از اساسی ترین سیاستهای رژیم در زندان نفی هویت زندانی سیاسی و از بین بردن انگیزه مقاومت دربین زندانیان بود و تمام جناحهای رژیم با ابزار و روشهای متفاوت و متضاد در راستای تحقق این هدف حرکت میکردند.سید اسدالله لاجوردی سر دژخیم زندان اوین یکی از جدی ترین مهره‌های پیشبرد این طرح محسوب میشد، وبه همین دلیل روی پروژه تواب سازی با جدیت هر چه تمام تر مایه میگذاشت، و برای عملی کردن طرح های خود به حداکثر خشونت متوسل میشد بعنوان مثالدرسالهای۱۳۶۳ -۱۳۶۲به دنبال عدم پذیرش طرح انفعال سازی زندانیان مبنی بر رفتن به کانون (یکی دیگر از زندانهای جمهوری اسلامی واقع در کرج) از جانب کلیه زندانیان سیاسی سر موضع در زندان قزلحصار، توطئه شوم لاجوردی و داوود رحمانی مبنی بر بستن درب اتاقها و اعمال فشارهای طاقت فرسا بر زندانیان به اجراء درامد. با اوج گیری فشارها و شکنجه های روحی نظیر همان مصاحبه های بیست ساعته و تابوت که قبلاأ اشاره کردم، در بند۲واحد یک زندان قزلحصار مسایلی بوجود میاید ومتاسفانه فردی به نام ولی رضائی معروف به "اوس ولی" که خارج از توانیها و صلاحیتهای فردی خود و تکروانه عمل کرده بود، به دنبال وادادگی و همکاری گسترده اطلاعاتی با حاج داوود، تعدادی زیادی از بچه ها را زیر ضرب برد.در اثر این ضربه خائنانه تعداد زیادی از زندانیان بند ۲به انفعال و راست روی کشانده شدند و تعدادی هم مثل محمد زارع و جمال شکراللهی دچار بحرانهای شدید روحی میگردند. محمد زارع در سکوت مطلق فرو رفته بود و با هیچکس حرف نمیزد، جمال هم دچار نوسانات شدید روحی بود یک روز خوب بود و یک روز ناخوش.( ۱) در اثناء اعدامها وضیعت روحی جمال خیلی خراب شده بود، کارهای غیر ارادی انجام میداد، ادرار خودش را نمیتوانست کنترل کند.از صبح تا شب می خوابید و شب که میشد میامد سر سفره می نشست و هر چهار وعده غذای خود را با هم می خورد، پرتقال را با پوستش میخورد، نسبت به دیگران حالت تهاجمی داشت، اما خوشبختانه رابطه خوبی با من داشت و به همین دلیل مسئولیت جمع و جور کردن او به گردن من افتاده بود و ح. ج هم در این رابطه خیلی کمک میکرد. او در اوایل هنوز نمیدونست چی به چیه، کم کم بچه ها ماجرا را حالیش کردند. روز ملاقات خانوادهاش نیامده بودند، حس کردم دوباره رفته تو حال خودش و رفتارهاش داره تغییر میکند. بعد از ظهر صداش کردم و دوتایی رفتیم توی حیاط.جمال صدای بسیار قشنگی و حافظه خوبی هم داشت، اکثر سرودهای سازمان را از حفظ داشت و در آن روزهای قبل از اعدام هم که پیک های سازمان دستگیر میشدند و به زندان میامدند به همراه خودشان سرودهای جدید سازمان را به زندان آورده بودند و جمال همه آنها را یاد گرفته بود. در گذشته هر وقت که حالش خوب بود در مراسم ها شعر و سرود میخواند، گفتم جمال یک شعر بخون صفا کنیم و او هم با صدای دلنشین خود شروع کرد به خواندن ترانه همیشگی زندان« شمع شبانه». جمال بعد از آزدی از زندان به دلیل شرایط وخیم روحی ناشی از شکنجه های روانی زندان در رودرویی با پدیده های ناهنجار اجتماعی متاسفانه با خوردن قرص دست به خودکشی زد و به زندگی خود پایان داد و بدینسان برگی دیگر بر صفحات جنایات رژیم جمهوری اسلامی افزوده شد. پا ورقی: ۱- پیرو همین سیاست در سال ۱۳۶۴ به دنبال ورشکستگی سیاستهای لاجوردی و اوج گیری تضادهای درونی جناحهای رژیم مبنی بر شیوه اداره زندان و نحوه برخود با زندانیان که هدف همان به انفعال کشیدن زندانی منتهی با شیوه های مدرنتر بود، شاهد تغیر و تحولاتی در سطوح مدیریتی زندان بودیم.مجید انصاری به ریاست سازمان زندانها و اقدامات تامینی برگزیده شد با کنار گذاردن لاجوردی و عواملش فردی به نام میثم که قبلأ رئیس زندان عادل آباد شیراز بود به اداره زندان قزلحصارگمارده شد و تا اواسط سال۵ ۱۳۶ که زندان قزلحصاراز زندانی سیاسی تخلیه شد این پست را بر عهده داشت و با انتقال زندانیان به دو زندان گوهر دشت و اوین، میثم به اوین آمد و تا اواسط تابستان ۶۶ مسئولیت زندان اوین را به عهده داشت .بر خلاف لاجوردی که سیاست خشونت عریان را اعمال میکرد میثم میخواست با پنبه سر ببرد و در وافع میخواست با دامن زدن به گرایشات روشنفکری ماهیت انقلابی و انگیزه مبارزه را در زندانیان از بین ببرد.و هدف این توطئه مزورانه نیزبطور خاص هواداران سازمان مجاهدین بود، زیرا تحلیل آنها این بود که تمام جریانات چپ منحل شده و یا از بین رفته اند و تنها جریانی که فعال است سازمان مجاهدین میباشد بر همین اساس در تمامی این سالها در مقایسه با ما حساسیت زیادی روی بچه های غیر مذهبی وجود نداشت. جریان میثم از شیوه های نسبتأ پیچیدهای استفاده میکرد، برگزاري نمایشگاهای عریض و طویل کتاب همراه با پخش شیرینی و شربت، نصب بولتن های خبری با استفاده از نشریه مجاهد در زیر هشت بندها و، حذف کردن نقش توابها در امور صنفی مربوط به زندانیان و خیلی موارد دیگر و البته به موازات این اعمال، سیاست حذف نیروهای کیفی بند ها را هم پیش میبرد تا بتواند با استفاده از عدم حضور آنها سیاستهای خود را متحقق سازد.اما در پشت تمامی این ترفندها هدف همان بود که لاجوردی و دیگران دنبال میکردند به انفعال کشاندن زندانی ونابود کردن انگیزه مقاومت و مبارزه، کما اینکه مدت زیادی از اجرای این سیاست نگذشته بود که بند را آب دادند و دم خروس از زیر عبای برادران حسن و حسین (حسین شریعتمداری) بیرون زد، در جلسه ای که این دو عنصر به اصطلاح فرهنگی میثم در مسجد بند ۴ واحد یک قزلحصار برای ما گذاشته بودند، حسین شریعتمداری بر گشت گفت "ما در صدد آن نیستیم که شما را تواب و ضد مجاهد کنیم بر عکس ما میخواهیم کاری کنیم که شما مجاهد گویان از زندان بیرون بروید واول بار این خود مجاهدین باشند که شما را قبول نداشته باشند و نپذیرند".خوشبختانه تا آنجایی که به ما بر میگشت از قدرت و شناخت کافی برای پی بردن به ماهیت این ترفندها برخوردار بودیم و در جریان عمل هم بچه ها بعد از آزادی از زندان و پیوستن به صفوف مقاومت به اثبات رساندن که گول اینگونه حقه بازی های مدرن را نیز نخورده اند. پروسه اجرایی اعدام ها در زندان اوین بدینگونه بود که هفته اول هیات مرگ کارهای اداری و به حساب محاکمه زندانیان را در ساختمان دادسرا که یک ساختمان قدیمی و نزدیک سالن ملاقات است انجام میداد و بچه هایی که حکم اعدامشان صادر میشد به زیر زمین ساختمان 209 منتقل میشدند ،اما ظاهرأبه دلیل فاصله مسافتی بین این دو ساختمان و سختی جابجایی زندانیان و اتلاف وقت، آنها تصمیم گرفتند تمام کارها را در همان ساختمان 209 انجام دهند.زندانیان از بندهای مختلف جهت محاکمه به 209 آورده میشدند و بعد از محاکمه آنها را به سلولهای انفرادی آسایشگاه منتقل میکردند و برای اجرای حکم اعدام آنها را به نوبت به زیر زمین 209 میبردند.در آنجا یک اتاق را به شعبه اجرای احکام اختصاص داده بودند ،زندانی را در ابتدا به این اتاق برده و در آنجا ضمن ابلاغ حکم اعدام دو کیسه پلاستیک سیاه به او میدادند و میگفتند وسایلت را در یکی بگذار و اگر وصیتنامه هم داری آن را بنویس و در کیسه دیگر بگذار ،سپس یک ماژیک کلفت سیاه به فرد اعدامی داده و به او میگفتند که اسم خود را خوانا روی ساعد دستت بنویس و سرانجام او را با تحقیر به اتاق اعدام هدایت میکردند.در اتاق اعدام تیرک دو پایه ایی را نصب کرده بودند که حاوی 5 طناب دار بود ،زیر هر طناب یک صندلی یا چارپایه قرار داشت و زندانی را که چشم بند بر چشم داشت به بالای صندلی برده و الله اکبر گویان "لگد آخر" را جهت پرتاب او از روی صندلی وارد می‌کردند

منبع:پژواک ایران