روزگار غريبي است نازنين!
 

روزگار غريبي است نازنين!
امرالله ابراهیمی

گوئيا سازماني بنام " پارس " يا " شوراي براندازي " چند روز پيش ميزبان چند تن از " اعضاء جدا شده از مجاهدين " بود. اين ميزباني و مهماني ضمن بر انگيختن شك و شبهه هايي ، سئوالات فراواني هم در اذهان ايجاد كرد. هدف از اين ميزباني و مهماني چه بود ؟ " اعضاء جدا شده " دنبال " بستر مناسب " براي " برانداز" ي مي گشتند يا سازمان پارس براي " براندازي " دنبال عضو مناسب مي گشت ؟ راستي اين ميزبان و مهمان با " شورا " و "سازمان " شان كه را مي خواهند " برانداز" ند؟ نمي دانم . واقعا نمي دانم. بعد از جنگ ايران و عراق باندهاي مافيايي حاكم بر ايران صدها سازمان " فرهنگي " در خارج كشور تاسيس كردند تا افراد سياسي – تشكيلاتي جذب " سازمان هاي فرهنگي " شوند. اما حال ؟؟؟!!! بد نيست براي دريافت جوابمان به شروع تاسيس سازمان هاي فرهنگي ، نمونه ها و چگونگي فعاليت آنها بپردازيم.

در تابستان 1988 خميني جلاد " جام زهر را سركشيد " و قطعنامه 598 سازمان ملل متحد ، كه يك سال قبل از آن صادر شده بود را پذيرفت و به جنگ هشت ساله ايران و عراق كه جز خرابي و ويراني ، كشته شدن بيش از يك ميليون ايراني ، دو ميليون مجروح و معلول ، سه ميليون آواره و بي خانمان ، صدها ميليارد دلار خسارت اقتصادي نتيجه اي نداشت ، پايان داد. جنگي كه " موهبت الهي " قلمداد شده بود و قرار بود " از كربلا بگذرد و به آزادي قدس بيانجامد " ، بدون هيچ دستاوردي پايان يافت. بي ترديد پذيرفتن آتش بس در چنين حالتي يك شكست خفت بار و مفتضحانه است و هيچ چيز هم نمي تواند توجيه گر چنين شكستي باشد. در چنين شرايطي هراس از گسترش مبارزات توده هاي مردم كه هشت سال جنگ ارتجاعي آنان را به فقر و فلاكت سوق داده و لطمات سنگيني بر آنان وارد ساخته بود ، سبب شد جلاد جماران در ضعف و زبوني مطلق زهر چشمي از توده هاي به جان آمده بگيرد تا چند صباحي ديگر به حاكميت ننگين خود ادامه دهد. در راستاي اين اهداف هيتلري ، هيئتي را مسئول " تصفيه " زندانها كرد. مزدوران  اس اس صفت خميني در سراسر كشور به زندانها يورش برده و دسته دسته زندانيان سياسي بيدفاع ، يعني مردان و زناني كه تنها جرمشان انديشيدن به گونه اي متفاوت از معيارهاي خمينيسم بود را از زندانها خارج نموده و به شيوه هاي مختلف به قتل رساندند. هزاران مرد و زن آزاديخواه و دمكرات را در خون خود غلتاندند و آنها را با همان لباسهاي خونين در گورهاي دسته جمعي دفن نمودند. هر وقت و هر جا كه كشتار به شيوه هاي قبلي جوابگو نبود ، در زندان بنزين ريخته و زندانيان را زنده زنده در آتش سوزاندند. اين كشتار هيتلري و اين وحشيگري هولناك حتي به خارج زندان ها نيز سرايت كرده و كساني را هم كه قبلا با راي خود دادگاههاي فرمايشي خميني چيان از زندان آزاد شده بودند و يا بيچارگاني كه فريب وعده هاي نوچه هاي خميني خون آشام را خورده و سلاح خود را به زمين گذاشته و خود را تسليم كرده بودند ، شامل شد. بعد از اين قتل عام ناجوانمردانه ، ايران پهناور بر آنان تنگ آمد و بر آن شدند كه خارج كشور را هم عرصه تاخت و تاز خود سازند و بدين منظور تعداد كثيري از زندانيان به اصطلاح سياسي كه دست به خيانت زده و مورد اعتماد صد در صد قرار گرفته بودند و همچنين پادوهاي  ديروز و امروز خود ، يعني جريان كثيف توده اي - اكثريتي ، را ضمن آموزشهاي لازم از ايران و ايالتهاي شوروي سابق به اروپا و آمريكا گسيل داشتند. اين موجودات بيچاره و اجير شده موظف شدند با شعار " فقط كار فرهنگي "! ، كانون به اصطلاح فرهنگي داير نموده و از اين طريق هوداران جريانات سياسي را حول اهداف تعين شده جمع نمايند. يكي از اين مراكز به اصطلاح فرهنگي كه در واقع مركز جاسوسي و به انفعال كشاندن افراد سياسي است ، مركز به اصطلاح فرهنگي - هنري  آوا  در  روتردام  هلند است. اين مركز جاسوسي در سال 1992 توسط سازمان جاسوسي - تروريستي ، موسوم به وزارت اطلاعات ، تأسيس شد و ابتدا توانست حتي افراد صادقي را هم حول خود جمع نمايد.

در اوايل 1993 همسر يكي از اعضاء اين مركز به اصطلاح فرهنگي  به ايران رفت و بيش از دويست و پنجاه نسخه كتاب به همراه آورد و بخش فارسي كتابخانه مركزي  روتردام  در اواخر بهار 1993 افتتاح شد.

در آوريل 1993 يكي از رهبران سازمان چريك هاي فدايي خلق ايران كه خود نيز يكي از مسئولين كميته ضد اختناق و ترور در فرانسه است ، به من اطلاع داد كه فردي در فرانسه خود را بجاي يكي از كادرهاي چريك هاي فدايي خلق ايران كه از سالها پيش مفقودالاثر است ، جا زده و به اخاذي اطلاعات مبادرت ورزيد. وي به محض اينكه دريافت پيرامون به او مشكوك شدند ، از فرانسه گريخت. دوست فدائي مان بعد از دادن توضيحات و مشخصات كامل او ، براي پيدا كردنش ازمن كمك خواست. بعد از چند روز پيگيري مطلع شدم مشخصات داده شده ، مشخصات يكي از دست اندركاران مركز به اصطلاح فرهنگي - هنري  آوا  است و در سازمان پناهندگي روتردام كه بزرگترين و معتبرترين سازمان پناهندگي در هلند است ، هم ، فعاليت مي كند. ضمن ادامه پيگيريها ، جريان را به فرانسه اطلاع دادم. سرانجام مسئله را با مسئول سازمان مستقل پناهندگان روتردام در ميان گذاشتم. چند روز بعد سازمان پناهندگي روتردام از من خواست تا در جمع افراد آن سازمان صحبت كنم و به سؤالات ايشان در اين مورد پاسخ گويم و همچنين از من خواستند در حضور خودشان ، يعني از همانجا ، به فرانسه زنگ بزنم تا ايشان بتوانند مستقيما صحبت هاي دوستان در فرانسه را خودشان بشنوند. از آنجايي كه كميته ضد اختناق و ترور در فرانسه تلفن علني نداشت و مي بايست از تلفن شخصي استفاده شود ، اين كار از لحاظ اطلاعاتي - امنيتي مشكل بود. به هر حال من از همانجا به فرانسه زنگ زدم و مشكل را به ايشان گفتم و موافقت كردند صدايشان از بلند گوي تلفن پخش شود ولي اسم و شماره تلفن مخفي بماند. اين كار انجام پذيرفت و آنها هرگونه اطلاعاتي كه از اين فرد داشتند را در اختيار سازمان پناهندگي روتردام هم گذاشنتد. در هر حال اين فرد از سازمان پناهندگي اخراج شد و بعدا فردي كه وي را از ايران مي شناخت و مدعي است كه مدتها در زندان جمهوري اسلامي بسر برده گفت كه" او در زندان بازجوي من هم بوده است."

در زمستان 1993 يك عامل سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم كه ظاهرا در آلمان كتاب فروشي داشت به كار ديگري گمارده شد و محمود جعفري (انوش) ، عنصر كليدي مركز فرهنگي - هنري آوا ، از جانب جانب سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم مأموريت يافت كه تمامي كتاب هاي آن كتاب فروشي را به هلند منتقل و كتابخانه اي داير نمايد تا از اين طريق بتواند ضمن ارتباط با نيروهاي سياسي ، اطلاعات از ايشان دريافت و به ايران ارسال دارد. محمود جعفري و يكي ديگر از همكاران " آوا " اي اش به اتفاق همسرانشان به آلمان رفتند و چندين هزار نسخه كتاب را به هلند انتقال دادند و تعداد قابل توجهي از آن كتابها را مجانا در اختيار كتابخانه مركزي شهر روتردام  كه محل ملاقات اعضاء آوا با مردم بود ، گذاشتند. البته در آن زمان هنوز چهره واقعي محمود جعفري و مركز به اصطلاح فرهنگي - هنري اش براي ما مشخص نبود.

در اوايل سال 1994 فردي كه سالها از عمر خود را در زندانها و سياهچالهاي قرون وسطايي جمهوري اسلامي گذرانده بود، توانست خودش را به هلند آنهم به ساختمان سازمان پناهندگي روتردام  برساند. زمانيكه از پله هاي ساختمان پناهندگي پايين مي آمد ، " عضو آوا " در كنج ساختمان مشغول كپي و تكثير نشريه " بازتاب " (شماره 24) كه بنا به گفته بعضي ها توسط رژيم تهيه ، و توسط عواملش در خارج كشور تكثير و توزيع مي شود ، بود. تا چشم فرد از راه رسيده به او افتاد ، شوكه شد و شدت شوك در او به حدي شديد بود كه همه را متوجه خود ساخت. يكي از مسئولين سازمان مستقل پناهندگان پرسيد كه چه شده؟ چرا اينطوري نگاه مي كني؟ گفت مگر اينجا به پناهندگان سياسي كمك نمي كنند؟ جواب داد چرا!  مي كنند. گفت پس ايشان اينجا چه كار مي كند؟ جواب داد او با مركز فرهنگي - هنري آوا كار مي كند. فرد از راه رسيده گفت كدام فرهنگ! كدام هنر! او يك خائن شناخته شده است و من او را به خوبي از ايران مي شناسم و..... سازمان مستقل پناهندگان بعد از چند روز تشكيل جلسه داد و از اين فرد خواست كه جريان هرچه بود را براي جمع توضيح دهد. او ضمن توضيح و تشريح تمامي مسائل ، صريحا اعلام كرد كه فرد مذكور در زندان با وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي كار مي كرد. عصر همان روز سازمان پناهندگان حكم اخراجش را صادر نمود. ديگر اعضاء مركز به اصطلاح فرهنگي - هنري آوا از ترس اينكه موقيعت شان متزلزل نشود و خودشان به اصطلاح نسوزند ، مجبور شدند تا وي را از آوا هم اخراج كنند. محمود جعفري و ديگر عاملان سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم موظف شدند كه بگويند اين اقدام  صرفا براي اختلاس مالي صورت گرفته است.

در فوريه 1995 محمود جعفري به قتل رسيد و سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم برادرش احمد جعفري كه از مدتها قبل تحت آموزش هاي اطلاعاتي - تروريستي اين سازمان قرار داشت و قرار بود براي فعاليت به امريكا اعزام شود ، را ، به دو منظور به هلند فرستاد. مأموريت اول او اين بود كه تمامي اسناد و مداركي كه در خانه انوش باقي مانده بود را براي وزارت اطلاعات ارسال دارد و مأموريت دومش پر كردن جاي خالي برادر مقتولش بود. اما ما يك سال قبل تر رسما از او شكايت كرده بوديم ولي وزارت اطلاعات از همه جا بي خبر بود و نمي دانست كه جانشين انتخابي هنوز از راه نرسيده  در شعاع ديد سازمان امنيتي هلند است. بدين ترتيب قبل از اينكه سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم ، مامور آموزش ديده خود " احمد جعفري " را براي دريافت و ارسال اسناد و مدارك به جا مانده درمنزل "انوش" ، اعزام كند ، تمامي اسناد و مدارك كه شامل چهارصد و هفتاد و نه ساعت نوار مكالمه كه تلفني و حضوري - با ميكروفون مخفي - ضبط شده است ، چهار دفتر خاطرات كه مجموعا ششصد و هشتاد و چهار صفحه است ، چهار سالنامه كه در آن قرار ملاقاتها و كارهاي روزانه اش نوشته شده است ، هزار و نصد و شصت و سه صفحه گزارش كه بيش از هزار صفحه اش كپي است و سامسونيتي كه در آن ضبط صوت و ميكروفون مخفي كار گذاشته شده ، كشف شده است.

                                     اطلاعات بيشتر 

 

                             

جاسوسان آيت الله ها

ترجمه از پرتيراژترين روزنامه هلندي  Trouw ويژه تعطيلات آخرهفته شماره 15881

نويسندگان خانم  Sytske van Aalsum و آقاي  Eildert Mulder

افشاء دو برادر يراني كه براي رژيم تهران جاسوسي مي كردند!

آمستردام : ايرانيان مقيم هلند در پي افشاء دو برادر ايراني كه براي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي ايران جاسوسي مي كردند، به تحرك و تكاپو افتادند. دو برادر فوق الذكر طي يك اطلاعيه كه در اواخر فوريه امسال در بين جامعه ايرانيان مقيم هلند پخش شد، افشا شدند و اين عمل همچون صداي انفجار يك بمب قوي در همه جا پيچيد. يكي از برادران موظف بود كه در بين ايرانيان تبعيدي خبر چيني كند و ديگري مي بايست كه درگروههاي چپ ايراني نفوذ نمايد.

در اين اطلاعيه نوشته شده كه محمود جعفري، مشهور به انوش، از بدو ورودش به هلند، يعني از سال هشتاد و نه ، تا كنون براي وزارت اطلاعات ايران جاسوسي مي كرده است. انوش به عنوان يك سياسي غير وابسته و بي طرف مورد احترام همه بود و كسي به او شك نمي برد. خانه وي بطور متناوب مورد رفت و آمد نويسندگان و روشنفكران ايراني قرار مي گرفت. وي در فوريه نودوپنج به قتل رسيد و چند روز بعد جسدش در حوالي مرز آلمان پيدا شد. بعد از قتل وي مشخص شد كه او تمامي مكالمات حضوري و تلفني را ضبط مي كرده و به ايران مي فرستاده است. پليس صدها كاست مكالمه ضبط شده را كشف كرده است. مدت كوتاهي پس از آن، برادرش ، احمد جعفري به هلند فرستاده شد. احمد جعفري امروز در روزنامه  Trouw اعترف مي كند وي از طرف سازمان جاسوسي ايران ماموريت داشت تا در سازمانهاي چپ اپوزيسيون ايراني نفوذ كند. او ضمن تقاضاي پناهندگي سياسي، به سرعت فعاليتش را در ميان پناهندگان ايراني آغاز كرد. به گفته احمد جعفري اطلاعاتي را كه او به تهران ارسال داشته داراي اهميت چنداني نبوده اند و اضافه مي كند" حتي يك نفر را لو نداده و ارتباطم را با آنها قطع كرده ام" وي همچنين مي گويد:" قصدم از مصاحبه با روزنامه  Trouw اين است كه اشتباهات گذشته ام را جبران نموده و براي هگان روشن سازم كه وزارت اطلاعات ايران حتي در خارج كشور به چه كارهايي مشغول است."

در جامعه ايرانيان در تبعيد كه در آن همه پيوسته براي حفظ جانشان بطور مرتب و هماهنگ با همديگر در تماس هستند، آشكار شدن اين موضوع باعث بروز يك فراخوان شده است. شبهاي طولاني جلسه برقرار بوده كه چگونه بايد با اين مسئله بر خورد شود.   

سالهاست كه داستانهايي در رابطه با جاسوسي رژيم تهران در بين ايرانيان مقيم هلند به گوشمان مي رسد اما براي اولين بار، بعد از اين جريانات، سازمان اطلاعات و امينيت داخلي هلند در گزارش سالانه خود اعلام كرده كه فعاليتهاي سازمان جاسوسي ايران در هلند بي وقفه ادامه دارد. همچنين اين براي اولين بار است كه يك جاسوس تهران مجبور شد همه چيز را اعتراف كند. وي مي گويد " مي خواهم گذشته ام را اصلاح و وجدانم را راحت كنم و براي همگان روشن سازم كه سازمان جاسوسي ايران حتي در كشور آزادي چون هلند به چه كارهايي مشغول است".

در تاريخ بيست و نهم فوريه اين خبر همچون صداي انفجار يك بمب پر قدرت در بين جامعه ايرانيان در تبعيد پيچيد. احمد جعفري كه يك سال از اقامت او در هلند مي گذشت و به عنوان يك شخص محترم و محبوب در ميان پناهندگان ايراني مطرح شده بود، معلوم شد كه مدتهاست كه براي سازمان جاسوسي ايران كار مي كند و مهمتر از اين آن است كه برادرش هم كه در همه جا محبوبيت داشت از سال 1989 براي سازمان جاسوسي ايران در ميان پناهندگان ايران خبر چيني مي كرد. اين دو برادر كه براي رژيم تهران جاسوسي مي كردند، طي يك اطلاعيه با امضاي امرالله ابراهيمي، عضو سابق بخش ضد اطلاعات سازمان چپ اسلامي مجاهدين خلق همراه با گزارشي از نازنين، دوست دختر سابق محمود جعفري ، افشا شدند. بعد از اين افشاگري احمد از طرف هموطنانش براي پاسخگويي احضار شد. اما او نه مي تواند و نه مي خواهد بيشتر از اين براي آنها بازگو كند. احمد مي پذيرد كه سازمان جاسوسي ايران وي را استخدام كرده تا راجع به سازمانها و گروههاي چپ ايراني مقيم هلند اطلاعاتي بدست آورد اما مي گويد اين براي من تنها يك وسيله بود تا بتوانم از ايران خارج شوم و من در اينجا اطلاعات كم ارزشي را در اختيار آنها گذاشتم و براي همين سازمان جاسوسي رژيم خودش مرا لو داده است. از آنجايي كه آنها فهميدند من نمي توانم فرد مفيدي براي آنان باشم، خواستند از من پيشي بگيرند. اگر آنها منتظر مي ماندند من اين مسائل را افشا مي كردم اين كار براي آنها مشكلات بيشتري به همراه مي داشت. در هر صورت آنها موفق شدند تا شك و بد بيني را در بين ايرانيان بوجود آورند و بدينوسيله  آنها نه تنها نام مرا خدشه دار كرده اند، بلكه توانسته اند نام تمامي ايرانياني را كه براي پناهندگان قدم بر مي دارند، زير سؤال ببرند. احمد تمام سعي و كوشش خود را بكار بسته  تا گذشته اش را براي هموطنانش توجيه كند اما چنين به نظر مي رسد كه نتوانسته كسي را متقاعد سازد. در جواب اين سؤال كه اگر واقعا نمي خواستي براي آنها جاسوسي كني پس چرا شخصا خودت دست به افشاگري نزدي و منتظر ماندي تا اينگونه افشا شوي؟! مي گويد من جرأت نمي كردم. زماني كه از ايران به اينجا آمدم مردم اينجا و ايرانيان تبعيدي را خيلي بي پرده و سريح ديدم. در ايران براي گفتن هر كلمه اي مي بايد خوب دقت كني اما اينجا مردم همه چيز را بدون تأمل بيان مي كنند. آنها به برادرم كوركورانه اعتماد كردند در حاليكه او براي دولت ايران كار مي كرد. چگونه مي توانستم تشخيص دهم كه ديگران جاسوس نيستند لذا مي بايست محتاطانه عمل مي كردم. او به سؤالات مطرح شده جوابهاي سطحي مي دهد و به نوعي از آن طفره مي رود. در طي يك صحبت طولاني در يكي از كافه هاي شلوغ  شهر روتردام، او جواب مناسبي به سؤالات نمي دهد و سعي مي كند با جوابهاي خشك و كوتاه مسائل را مخفي نگهدارد و بر خلاف ديگر ايرانيان راجع به موضوع توضيح نمي دهد. آيا او يك مامور مجرب و كار آزموده است كه كمتر مسئله اي را لو مي دهد؟ و يا اينكه اثرات زندانهاي ايران است، جائيكه جلادان با بكاربردن وحشتناكترين وسايل موجود فرد را وادار به اعتراف مي كنند، جاييكه كه قرباني با جواب هاي كوتاه مي خواهد مسئله اي را مخفي نگهدارد و يا اينكه اين گفته او حقيقت دارد كه نمي تواند ذهنش را متمركز كند؟ در رابطه با تاريخ همكاري اش با سازمان جاسوسي رژيم تهران، مي گويد كه من از بيست و سوم فوريه به بعد براي آنها كار مي كردم. چنين روزي در نزديكي اتوبان آلمان در  Emmerich جسد برادرش، يعني محمود جعفري معروف به انوش پيدا شد. انوش در سال 1989 به هلند آمده بود و قبل از اين از هر گونه شك و اتهامي مبرا بود. او در اذهان به عنوان يك روشنفكر سطح بالا با يك كتابخانه بزرگ پنج هزارنسخه اي جلوه كرده بود. اين كتابخانه براي جذب ايرانيان بطرف انوش، به مثابه يك آهنربا عمل مي كرد. اين عمل با موفقيت همراه بود، چونكه اين شخص از لحاظ سياسي بيطرف بود. پر واضح است كه به ظاهر مخالف رژيم آيت الله ها بود و خودش را طرفدار حقيقت و واقع گرا جلوه مي داد. دوستان و آشنايان انوش مراسم ياد بود او را بصورت حزن انگيزي برگزار كردند. آنها فكر مي كردند كه سازمان جاسوسي - تروريستي رژيم تهران عامل اين قتل است. همچنين يك تسويه حساب توسط مافياي مواد مخدر غير قابل تصور نبود. دوستانش احتمال مي دادند كه انوش در كار مواد مخدر هم بوده است. اما بعدا نازنين فاكسي از ايران دريافت نمود كه حاوي كپي نامه همسر سابق انوش بود كه چندي قبل از مرگ انوش به ايران فرستاده بود. او به خانواده اش نوشته بود كه به زودي مادر انوش را به عزايش خواهد نشاند. نازنين اين نامه را در اختيار پليس گذاشت و در پي آن همسر سابق انوش به عنوان متهم دستگير شد. همسر سابق انوش كه در شهر  Drachten زندگي مي كند، چند ماه بعد از بازداشت، توسط دادگاه شهرLeeuwarden   به شش سال حبس محكوم شد. او در فرجام نهايي كه در فوريه امسال صورت گرفت، به علت كمبود مدارك تبرئه شد. تا به امروز او هر گونه ارتباطي را با قتل انوش انكار مي كند و مي گويد كه قرباني يك توطئه است و آن نامه مذكور را او ننوشته است و اين موضوع توسط كارشناس دست خط كه خط نامه را مورد بررسي قرار داده هم تاييد شده است.

احمد در ايران بود و با سالها تلاش نتوانسته براي خود كاري دست و پا كند وي مي گويد بعد از مرگ انوش ، از تهران به من تلفن شد. تلفن كننده خودش را حسين نجاتي معرفي كرد و از من خواست از شهرستان به تهران بروم. وقتي من از شهرستان به تهران نزد حسين نجاتي رفتم حسين نجاتي به من گفت كه مامور وزارت اطلاعات است و اضافه كرد برادر مقتول شما براي ما كار مي كرد. بعد از من سؤال كرد آيا مي خواهي كه همان كار را دنبال كني؟ نجاتي مرا تهديد كرد وگفت خانواده شما عزادار است و همچنين به من وعده پول داده است.  در طي چهارده روز اقامتش در تهران چه اتفاقي افتاده و در عرض اين دو هفته او در وزارت اطلاعات به چه كاري مشغول بوده، معلوم نيست وتنها پاسخ احمد به سؤال بواقع مهم، " هيچ" است. احمد هرگونه آموزش اعم از ويژه و يا عادي را انكار مي كند. آيا آنها كسي را بدون آموزش هاي لازم براي جاسوسي به خارج كشور مي فرستند؟! احمد در جواب اين سؤال مي گويد " من قرار بود در سازمانهاي چپ ايراني نفوذ كنم و براي اين اين كار نياز به هيچ آموزشي نداشتم چرا كه خودم از آنها بيشتر مي دانستم ". اولين ماموريت احمد كه دريافت و ارسال اسناد و مدارك خيلي مهم به جا مانده در منزل برادرش ، كه شامل صدها كاست حاوي گفتگوهايي كه برادرش مخفيانه از تبعيديان ايراني ضبط كرده ، گزارشات، مكتوبات و همچنين سامسونيتي كه در آن دستگاه ضبط صوت و ميكروفون مخفي كار گذاشته شده  و غيره بود، با شكست مواجه شد. چون قبل از اينكه احمد به هلند فرستاده شود، پليس منزل برادرش را مورد بازرسي قرار داده و تمامي عكسها، مكتوبات و كاست ها را برد. پليس در جستجوي قاتل، به كمك يك مترجم همه آنها را مورد بررسي قرار داده و تمامي نوارها را گوش داد . C.Reehnorse  ، بازپرسي كه اين پرونده را بررسي مي كرد، بعد از گوش دادن اين نوارها نفس عميقي كشيد و گفت اين يك مسئله واقعا پيچيده است. كاست ها همچنان در اختيار پليس شهر  Drachten است. با وجود اينكه پليس تا كنون صد جلسه بازپرسي در بين ماههاي فوريه تا آگوست انجام داده است، هنوز مسئله قتل روشن نشده است. اما بازپرس هنوز بر اين باور است كه همسر سابق انوش حداقل به نوعي در قتل انوش دست داشته است. امرالله ابراهيمي، كسي كه در اواخر فوريه، جريان جاسوسي محمود و احمد جعفري را در طي يك اطلاعيه افشا نمود، حدود شش ماه قبل از مرگ انوش به او مشكوك شد. امرلله از انوش يك كاست شعري را طلب كرد و انوش در حالي كه در كتابخانه سرگرم فروختن كتاب به مشتريان بود، گفت نوار در اتاق نشيمن روي تلويزيون است. امرالله به اتاق نشيمن رفت ولي در بين تلويزيون و تلفن نواري به چشمش خورد و با اين گمان كه مقصودش همين نوار است ، نوار را بر داشت و گوش كرد. اما آن نوار، نوار شعر نبود بلكه گفتگوهايي بود كه ضبط شد. انوش وقتي كه متوجه شد، سعي كرد با يك شوخي سر قضييه را هم بياورد اما امرلله مظنون شد. بعد از مرگ انوش و بر قراري ارتباط امرالله با نازنين، مسئله بيشتر برايش روشن شد. نازنين در سال نود وسه به مدت يازده ماه با انوش زندگي مي كرد و به عقيده امرلله مناسب ترين فردي بود كه مي توانست به ما كمك كند. نازنين در گزارشش متذكر شد كه انوش اغلب اوقات را در سفر و بيرون از خانه به سر مي برد. در رابطه با يكي از سفرهاي وي به آلمان كه دو هفته طول كشيده بود، مي گويد كه انوش پس از دو هفته با دو هزار دلار پول و دو جفت كفش دوخت ايران بر گشت. بعدا متوجه شدم كه انوش تلفني با دوستان من در ايران تماس گرفته و با بهانه اي مي خواست آنها را به حسين نجاتي وصل كند و همچنين دنبال مخفيگاه فردي كه بعد از رهايي از زندان بدانجا پناه آورده بود مي گشت. بعد از اين سفر به اصطلاح آلمان بود كه با ضبط صوت و ميكروفون بازگشت. بعد از آن تمامي گفتگوهاي سياسي ، چه حضوري و چه تلفني را ضبط مي كرد و آنها را در يك پاكت ضد آب گذاشته و به ايران ارسال مي داشت. در همين دوران ، انوش چند هزار جلد كتاب را از آلمان به هلند انتقال داد و مي گفت " برادرم در ايران كتاب فروشي دارد و يك كتاب فروشي در آلمان به برادرم بدهكار بوده و قرضش را با اين كتابها پرداخت كرده است. " اما امرالله بر اين عقيده است كه اين كتابها را وزارت اطلاعات در اختيار انوش قرار داده تا بدينوسله او بهتر بتواند با جامعه ايرانيان ارتباط بر قرار نمايد. انوش حدود يكصد نسخه كتاب به كتابخانه مركزي رتردام اهدا نمود جايي كه بطور معمول مي شد او را در آنجا پيدا كرد. او در آنجا با ايرانيان صحبت مي كرد و اين مكان محل مناسبي براي كسب و جمع آوري اطلاعات بود. احمد بعد از مرگ برادرش، يك ويزاي موقت دريافت نمود و اولين ماه اقامتش را در منزل نازنين به سر برد. در گزارش نازنين آمده است احمد هم مثل انوش همان كارها را انجام مي داده است. تلفنهاي او به ايران و تماسش با حسين نجاتي از وزارت اطلاعات همچنان ادامه پيدا كرد. حسين نجاتي زنگ مي زد و احمد با او در جاي ديگر قرار تلفني مي گذاشت همچنين احمد هم مكالمات تلفني را ضبط مي كرد. احمد كارهايي را كه انوش مي كرده دنبال مي كرد. حسين نجاتي تمامي نامه هايي كه از خارج به ايران و يا از ايران به خارج پست مي شدند را كنترل مي كرد. او ليست افراد تحت كنترل و همچنين اطلاعاتي كه از نامه هاي كنترل شده به دست مي آورد را براي انوش مي فرستاد. اطلاعاتي كه به كمك آنها انوش مي توانست اطلاعات كامل از اشخاص معين بدست آورد و به حسين گزارش كند.

پس از سه ماه مهلت ويزاي احمد تمام شد و او تقاضاي پناهندگي سياسي كرد و به محض ورودش در كمپ پناهندگي فعاليتش را در بين پناهندگان آغاز نمود. در آن زمان سوء ظن هاي جدي در ميان نبود اما گاها مسايلي جلب توجه مي كرد. بطور مثال با توجه به مدت اقامت كوتاهش در هلند، چيزهاي زيادي از رسم و رسوم اينجا مي دانست. زبان هلندي را خيلي بعد صحبت مي كرد. اما بطور چشمگيري مطالعه مي نمود. او همانند خيلي از ايرانيهاي ديگر عاشق شعر است. بنا به گفته خودش در وقت آزاد شعرهايي از شاعري به نام  J.C.Bloem را به فارسي ترجمه مي كرد. يكي از دوستان پناهنده اش خودش را بعد اقبال احساس مي كند زيرا يك شب احمد كه آخرين قطار را از دست داد و اين مسئله بهانه اي شد كه احمد آن شب را پيش آن دوستش سپري كند و با توجه به جو بد بيني كه در بين پناهندگان حاكم است اين بسيار ناخوشايند است كه شما شخصي را كه خوب نمي شناسيد مجبور كنيد تا تو را به خانه اش دعوت كند. احمد در جواب اين مسئله مي گويد: اينها چه فكر مي كنند؟ آيا مي توانند آدرس خود را از رژيم ايران مخفي نگهدارند؟ وي اضافه مي كند شما كافيست يكبار نفر را تعقيب كنيد تا بدانيد كه او در كجا زندگي مي كند.!

اطلاعيه اي كه در آن احمد افشا شده است در حال حاضر فقط در مكانهاي محدود در ميان گروهها و سازمانهاي چپ ايراني بجز سازمان مجاهدين خلق ايران در گردش است و در مورد نحوه برخورد با اين مسئله نه تنها نظرها يكسان نيست، بلكه اختلافاتي هم وجود دارد. امرالله ابراهيمي، كسي كه اين اطاعيه را بيرون داده ، از راديكالترين هاست. وي مي خواهد با اين اطلاعات و اسناد و مدارك به پليس شكايت كند . اما خيلي ها با او هم عقيده نيستند و با استناد به يك ضرب المثل قديمي مي گويند" تا جاييكه مي توان لباسهاي كثيف را بايد در خانه نگه داشت" همچنين در مورد انگيزه هاي احمد هم، عقايد يكساني وجود ندارد. آيا او واقعا همانطوري كه خودش مي گويد به دليل شرايط خاص مجبور شده كه با سازمان جاسوسي همكاري كند؟ آيا او هنوز ارتباطش را حفظ كرده است؟

احمد در جواب سؤال شما به عنوان يك زنداني سياسي سابق آيا از اين خبر كه برادرتان جاسوس رژيم بوده تعجب نكرديد؟ مي گويد: بله و در حقيقت نه. به خاطر خيانت او من زنداني بودم. پرونده او نيمه جنايي بود او هم به دليل جنايت و هم به دليل فعاليت سياسي دستگير شد چون هيچ اعتقادي نداشت و به همين دليل در برابر فشار ايستادگي نكرد. به عقيده احمد نازنين هم يك جاسوس است و كاملا در جريان كارهاي انوش بوده است اما به عقيده ديگران نازنين فاقد شم سياسي و در اين زمينه خيلي ساده لوح است و اين امرالله بوده كه چشمان او را به روي واقيعت باز كرده است. برخورد امرالله شديد است و احمد او را هم جاسوس مي داند. اما امرالله بسيار خونسردانه با اتهاماتي كه احمد به او و نازنين نسبت مي دهد بر خورد مي كند و مي گويد اگر او راست مي گويد برود شكايت كند. عملكرد او در اين مدت گوياي خيلي  چيزهاست و اضافه مي كند بگذار موعد دادگاه فرا برسد همديگر را خواهيم ديد. در بين تبعيديهاي چپ ، امرالله بيشترين شك را نسبت به احمد و مقاصدش دارد و مي گويد: احمد هنوز دستوراتي از وزارت اطلاعات ايران مي گيرد و در مشاوره با آنهاست كه تصميم مي گيرد به سؤالات چگونه پاسخ گويد البته اين گونه مشاوره ها مي تواند از طريق تلفن يا به توسط يك رابط صورت پذيرد. امرالله همچنين ايستادگي قهرمانانه احمد  در زندان را باورندارد و مي گويد: شما مي گوييد كه احمد مي گويد در زندان حتي توبه نامه هم امضا نكرده است. آخه توبه نامه در زندان جمهوري اسلامي يك رسم معمول بوده است و اگر كسي حاضر نمي شد توبه نامه را امضا كند اعدامش مي كردند. كسي بدون امضاي توبه نامه نمي توانست از زندان جان سالم بدر برد. امرالله اضافه مي كند اگر لازم نبوده تا احمد توبه نامه امضاء كند، تازه مسئله شك برانگيزتر مي شود و خود اين مسئله مي تواند دليلي بر اتهام واقعي وي باشد. اينو باش! نگاه كنيد! در زندان جمهوري اسلامي حتي كساني كه به خدا هم معتقد نبودند براي نجات جانشان در روز پنج بار نماز مي خواندند. امرالله حرفهاي احمد  كه مي گويد بعد از قتل برادرش وارد كار در وزارت اطلاعات شده است را مضحك و خنده دار مي پندارد و مي گويد: در سال 1993 حسين نجاتي انوش را تلفني به مادرش وصل كرد و مادرش از او خواست از طريق حسين نجاتي كاري براي احمد جور كند و احمد از همان زمان تا كنون براي وزارت اطلاعات كار مي كند. اما اگر واقعا احمد هنوز براي وزارت اطلاعات كار مي كند چرا او بعد از افشا شدنش به ايران باز نگشت؟ امرالله مي گويد: به خاطر اينكه موقيعت ساير جاسوسان متزلزل نشود. اگر او فقط با يك اطلاعيه تسليم مي شد و جا مي زد، بقيه جاسوسان را وحشت بر مي داشت و او صرفا به اين خاطر موظف شد بماند و به يكسري از مسايل خرده ريز كه اهميت آنچناني ندارد و ضربه اي به آنها نمي زند را اعتراف كند يعني مسايلي را كه ما همه مي دانيم وجاي هيچ شك و شبهه اي نيست. امرالله مي گويد به مدارك زيادي دست يافته كه نه تنها فعاليت هاي جاسوسي احمد و انوش را برملا مي سازد، بلكه فعاليتهاي جاسوسي چندين نفر ديگر را هم ثابت مي كند. امرالله مي گويد: هفته آينده با تمام اين اسناد و مدارك نزد پليس خواهم رفت بگذاريد اينها به دادگاه بيايند تا من جاسوسي آنها را ثابت كنم. امرالله هم با تاكتيك قديمي و شناخته شده رژيم كه قبل از اين هم بارها توسط رژيم بر عليه مخالفان ديگر بكار گرفته شده است، مواجه شد. او مي گويد: چند روز بعد از انتشار آن اطلاعيه، سه تن از اعضاي سابق سازمان مجاهدين خلق از ايران با وي تماس گرفتند و گفتند كه هنوز با رژيم ايران مخالفند اما به مجاهدين هم نظر مساعدي ندارند و از من خواستند به تركيه بروم تا به اتفاق هم يك سازمان سياسي جديدي را پايه ريزي كنيم. اين مكالمات همه اش از طريق تلفن صورت مي گرفته چيزي كه براي همه به وضوح روشن است كه استراق سمع مي شود. من يقين دارم كه سازمان جاسوسي - تروريستي ايران مي خواست با اين طرح مرا به تركيه بكشاند و در واقع كشور تركيه را به عنوان يك تله براي من استفاده كند و دوستانم را تحت فشار قرار دادند تا اين چيزها را بگويند. زمانيكه اين مسايل طي اطلاعيه اي از جانب امرالله افشا شد، تلفن ها متوقف گرديد. امرالله بر اين باور است كه در هلند خطر كمتري نسبت به تركيه او را تهديد مي كند اما در اينجا هم خودش را كاملا امن احساس نمي كند. با اينكه امرالله در اينجا هم خودش را امن احساس نمي كند، پس چرا و چطور اين همه خطر را متحمل مي شود؟ امرالله مي گويد: طبعا چنين كارهايي كه انجام مي دهم خيلي خطرناك است ولي من پنج بار از مرگ حتمي نجات يافتم و حال ديگر برايم عادي شده است منظورم در زندان ايران و جنگ در عراق و.... اما اگر حالا آنها مرا بكشند، همه خواهند دانست كه من حقيقت را گفته ام، اگر هم مرگ به سراغم بيايد من استقبال مي كنم چونكه دوستانم اين راه را ادامه خواهند داد. 

منبع:پژواک ایران