نقدی بر کتاب «تأملات دیرهنگام» نوشته محمود صباحی
فاضل غیبی

دوست دیرینم، جناب صباحی

آرتور دوگوبینو نخستین کسی بود که ناتوانی شرقیان از «تنقید علمی» را ‏علت عقب‌ماندگی آنان دانست. او حدود یک قرن پیش نوشت: ‏

    «ﺩﺭ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﻳﻚ ﻧﻮیسنده ﻭﻗﺘﻰ ﻛﺘﺎﺑﻰ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﻛﺮﺩ، ﻣﻨﺘﻘﺪﻳﻦ ﺩﺭ ﺟﺮﺍﻳﺪ ﻭ ﻣﺠﻼﺕ ‏ﻣﺤﺎﺳﻦ ﻭ ﻣﻌﺎﻳﺐ ﻛﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﻰ ﮔﻮﻳﻨﺪ...ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ایران این ﺭﺳﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ‏ﻭ ﻧﻮیسنده ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﻧﺘﺸﺎﺭ ﻛﺘﺎﺏ ﻣﻰﺩﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻛﺴﻰ ﻛﺘﺎﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻨﻘﻴﺪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ‏ﻛﺮد،» «(زیرا) ﺩﺭ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻯ ﺧﺎﻭﺭﺯﻣﻴﻦ ﺗﻨﻘﻴﺪ ﻋﻠﻤﻰ، ﻧﻈﻴﺮ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﺍﻳﺞ ‏ﻧﻴﺴﺖ. ﺗﻨﻘﻴﺪ ﻋﻠﻤﻰ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﻣﻮﺷﻜﺎﻓﻰ ﻣﻰ ﺷﻮﺩ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﻮﻡ ﻭ ﺍﺧﺘﺮﺍﻋﺎﺕ ‏ﺑﺰﺭﮒ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﻰ ﻛﺮده ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ. ﻭﻟﻰ ﺍﻫﺎﻟﻰ ﻣﺸﺮﻕ ﺯﻣﻴﻦ... ﺍﺯ ﻗﺪﻳﻢﺍﻻﻳﺎﻡ ‏آﻧﭽﻪ ﺭﺍ آﻣﻮﺧﺘﻪ‌اند، ﺳﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻧﻘﻞ ﻣﻰ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪ ﺑﺪﻭﻥ آﻧﻜﻪ ﺩﺭ آﻥ ﺩﺧﻞ ‏ﻭ ﺗﺼﺮﻑ ﻛﻨﻨﺪ. ﻭﻟﻰ ﺍﻳﻨﺮﺍ ﻫﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﺗﻨﻘﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﺑﺪﺍﻋﺎﺕ ﺟﺪﻳﺪ ‏ﺍﺭﻭﭘﺎﺳﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻫﻤﻴﻦ ﺍﺭﻭﭘﺎﻯ ﻣﺎ ﻫﻢ ﺳﺎبقاً ﺗﻨﻘﻴﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ. ‏ﺣﺘﻰﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻧﻰ ﺍﺯ ﻗﺒﻴﻞ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﻭ ﺍﻓﻼﻃﻮﻥ ﻧﻴﺰ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﺗﻨﻘﻴﺪ ﻭ ﻣﻮﺷﻜﺎﻓﻰ ﺑﻰ‌ﺍﻃﻼﻉ ﺑﻮده‌اند.»(۱)


بیشک گوبینو نمی‌دانست که ایرانیان در این مورد مشکلی اخلاقی هم ‏دارند. بدین صورت که در فرهنگ والای ایرانی نه تنها بدگویی نکوهیده ‏است، بلکه ایرانیان به «عیب‌پوشی» نیز سفارش شده‌اند.

شما بیشک با شناختی که از آیین بهائی دارید، بخوبی می‌دانید که مشکل ‏‏«تنقید» در این آیین بدین صورت حل شده است که بهائیان می‌دانند که نه ‏فقط اختلاف و گوناگونی نظرات و آرا پسندیده است، بلکه «بارقۀ حقیقت» ‏پیامد «تصادم افکار» است! منتها هر کس باید با تکیه بر خرد، رأی خود ‏را بدون «مجادله» بیان کند و هدفش نزدیکی به حقیقت باشد و نه برتری بر ‏دیگری.

‏ بدین سبب، از آنجا که به حسن نیت شما نسبت به آیین بهائی یقین دارم، ‏اجازه می‌خواهم چند نکته‌ای را دربارۀ کتاب نوین شما «آغازگری باب و ‏آموزگری بهاءالله» بیان کنم تا تمرینی باشد برای «تنقید علمی» در عین ‏محبت دوستانه و احترام مشفقانه.‏

پس از چهار دهه کوشش همه جانبۀ حکومت اسلامی برای ریشه کن کردن بهائیت ‏در ایران، از کشتار و شکنجه و زندان گرفته، تا اخراج از همۀ نهادهای ‏دولتی، نجس دانستن بهائیان و محرومیت از حق تحصیل و پس از آنکه چهار ‏دهه سنگ‌ها را بستند و سگ‌ها را آزاد گذاشتند تا هرگونه تهمت و دشنامی ‏را نثار بهائیان کنند، روشن است که حتی تیتر کتاب شما کافیست تا ‏بهائیان را شادمان کند و از اینکه اندیشمندی مانند شما در تأیید آیین ‏بهائی سخن گفته غرق در سپاسگزاری گردند. خاصه آنکه محتوای کتاب نه ‏گزارشی ستایشگرانه، بلکه تعمقی دانشورانه است که در واقع به شیوۀ ‏آفوریسم (Aphorismen) نیچه، گزینه‌گویی فلسفی است.

بنابراین با این مقدمه اجازه می‌خواهم، از ستایش افکار بدیع شما چشم‌پوشی کنم و بکوشم مطالبی را که به نظرم نارسا است در میان بگذارم. ‏خاصه آن که یقین دارم انگیزۀ شما ستایش از آیین بهائی بوده است اما ‏در رفتن به این راه چنان مصمم بوده‌اید که گاهی مطالبی که خودتان به ‏درستی آن باور ندارید توجیه کرده اید.

مطلب نخست اینستکه شما در عین ستایش از آیین بهائی، لازم به یادآوری ‏می‌دانید که: «من از بیخ و بُن زندیق و ملحدم»[۱۷۵]. تا اینجا نیز مشکلی ‏نیست. زیرا که دین، از نظر دانش نوین، پدیده‌ای اجتماعی است و باید ‏بدون در نظر گرفتن باورهای پیروانش مورد ارزیابی قرار گیرد. بنابراین ‏کاملاً قابل فهم است که شما بعنوان یک زندیق از آنجا که عملکرد اجتماعی‌ تاریخی بهائیت را بعنوان جنبشی «آشکارا رهایی بخش و سرنوشت ساز»[۱۷۵] ‏ارزیابی کرده‌اید به ستایش آن دست زده‌اید. هرچند که برای من روشن نیست ‏که اگر شما خودتان را «ملحد»(دهخدا: بی‌خدا، بی‌ایمان) می‌دانید چگونه ‏دربارۀ مقولات ایمانی اظهار نظر می‌کنید و مثلاً می‌نویسید:«اندیشیدن به ‏خداوند برآیند گونه‌ای سرمستی است.»![۱۷۷] و یا: «کنار گذاشتن ایمان از ‏دنیای اندیشه نه چندان کار عاقلانه‌ای به نظر می‌رسد...ایمان اصلی ترین ‏رانۀ زندگی است...دقیق تر: خود زندگی است.»؟ [۱۸۰]‏

اما مشکل این نیست، بلکه اینجاست که شما از آموزه‌هایی با بُعد ‏اجتماعی دفاع می‌کنید که خود بدان باور ندارید. از جمله ‏‏«تقیه»(دین‌پوشی) را محکوم می‌کنید، اما آن را «واکنشی غریزی یا طبیعی» ‏می‌نامید و می‌نویسید: «آری، انسان می‌تواند دروغ بگوید وقتی جانش در ‏خطر باشد» [۱۰۰] و توضیح می‌دهید که بهائیت از اینرو از پیروانش می‌‏خواهد تقیه نکنند زیرا که می‌خواهد «زندگی انسانی را از افق‌ها و ‏مرزهای طبیعی و غریزی آن فراتر ببرد» [۱۰۰] به عبارت دیگر، تقیه غریزی ‏است و برای آنکه به راستی و درستی برسیم باید بر آن غلبه کنیم. ‏

از سوی دیگر دربارۀ «خشونت پرهیزی» در بهائیت می‌نویسید: ‏

    «برای رفع و دفع خشونت باید .... نیروهای فراعقلی و چه بسا غریزی را ‏فراخواند» [۱۳۱]‏

بنابراین اگر فرد بخواهد «تقیه» را رد کند و راستی پیشه کند، باید بر ‏غرایز خود غلبه کند، اما اگر بخواهد از خشونت بپرهیزد، باید «عقل از ‏کار بیفتد» [۱۳۰] و دست به دامن غریزه شود. بدین ترتیب فردی که بخواهد ‏هم راستگو باشد و هم خشونت پرهیز، باید هم بر غریزه غلبه کند و هم به ‏آن میدان دهد!‏

روشن است که انگیزۀ نیک شما در دفاع از بهائیت بدون آشنایی کافی با ‏موازین آن، به چنین تناقضاتی دامن زده است. وگرنه روشن است که در این ‏آیین، انسان فقط در کودکی غریزی عمل می‌کند و به کمک تربیت، غرایز به ‏سرعت جای خود را به رفتار آگاهانه می‌دهد. مطلب به همین سادگی است: ‏انسان تربیت شده باید از چنان سرافرازی انسانی برخوردار باشد که ‏رفتار به اعمال زشت را دون مقام انسانی خود و شرم‌آور بیابد.

نمونۀ دیگر، به دفاع شما از بهائیت بعنوان دین برمی گردد. می‌نویسید: ‏‏«من خود به دین نیازی ندارم.» [۱۷۹]اما به دین و بویژه به بهائیت می‌‏اندیشید، »برای اینکه در این جامعه دین امر اجتناب ناپذیری است.» ‏‏[۱۷۹]‏

فکر نمی‌کنید که اینجا کمی از بالا به «عوام نیازمند دین» نگریسته‌اید؟ ‏خاصه آنکه خودتان چند سطر دیگر، ایمان را چنان ستایش می‌کنید که بی ‏نیازی از آن عین خردستیزی می‌نماید: ‏

    «کنار گذاشتن ایمان از دنیای اندیشه نه چندان کار عاقلانه‌ای به نظر نمی‌رسد...چرا که ایمان اصلی‌ترین رانۀ زندگی است .. دقیق‌‌تر: خود زندگی ‏است.» [۱۸]‏

به هر حال مهم آن است که دین را بعنوان پدیده‌ای اجتماعی ارزیابی می‌‏کنید و می‌نویسید:‏

    «ماهیت راستین یک فرهنگ یا دین یا نظام سیاسی را از ثمرات عملی و ‏اجتماعی که به بار می‌آورد می‌توان شناخت.»[۹۹]‏

با این معیار چون به ثمرات اجتماعی بهائیت در ایران می‌نگرید، آن را ‏با والاترین واژه‌ها ستایش می‌کنید:‏

    «این دین برآیند بلوغ انسان ایرانی است» [۲۰۷] «جنبش‌های بابی / بهائی ‏به مثابه یک روش اندیشیدن یا خردورزی ایرانی» [۱۸۲]‏

اما از آنجا که نتیجۀ منطقی چنین ستایشی این است که بی نیازی به دین ‏را کنار بگذارید، به یکباره کشف می‌کنید که بهائیت دین نیست، بلکه ‏سکوی پرش به بی‌دینی است!: ‏

    «بهائیت .. از فراز دین به مثابه یک تنگنای تاریخی می‌جهد... و برای ‏دین‌گریزان راه و راهواره‌ای آماده می‌کند» [۲۰۰]‏

‏ مطلب از دید بهائی ساده است. آن دینی که شما درباره‌اش می‌نویسید ‏که: «خود زندگی است»[۱۸] دین قرون وسطایی است یا دقیق‌تر: تصور قرون ‏وسطایی از دین است. چنین دینی همۀ زوایای زندگی فردی و جمعی را پر می‌‏کند، درحالیکه در دنیای مدرن، دین در کنار علم، هنر و فلسفه، فقط یکی ‏از زمینه‌های آگاهی بشری است و اعتقادات دینی به حیطۀ شخصی محدود شده ‏است. اما انسان اجتماعی به اعتماد و هم پیمانی برای گسترش موازین ‏انسانی و بهبود اجتماعی نیاز دارد. امروزه بسیاری میهن دوستان ایرانی ‏با توجه به آنچه به نام دین بر ایران روامی رود، بکلی منکر نیاز به ‏دین هستند. شاید برایتان جالب باشد که بدانید که این درست موضع بهائی ‏است! بدین معنی که از نظر بهائیت نیز بی‌دینی بهتر است از دینی که موجب ‏دشمنی و خشونت گردد. اما از طرف دیگر بدون دینی که موجب اعتماد ‏اجتماعی و هم پیمانی در جامعه شود، جامعه به فاجعه‌ای سقوط می‌کند که ‏در ایران امروز شاهد هستیم.

دین نیز مانند دیگر زمینه‌های آگاهی انسان، رشد می‌کند. اگر در نظر ‏گیریم که «علم» از جادوگری و جادوکاری، مرحله به مرحله رشد کرد تا به ‏بلوغ امروزی رسید، چرا برای دین مراحل رشد قائل نباشیم؟ بدین مفهوم ‏بهائیت نه سکوی پرش به بی‌دینی، بلکه خواستار برداشتی نوین و مدرن از ‏دین است و بدین وسیله میتواند جامعه را از «تنگنای تاریخی» [۲۰۰] ادیان ‏گذشته رها کند. دینی که نه به حیطۀ علوم تجاوز می‌کند و نه مانع رشد ‏اندیشۀ فلسفی است، بلکه هدفی جز تقویت اعتماد میان اعضای جامعه بعنوان ‏زمینۀ هم پیمانی برای حفظ میراث فرهنگی، کسب دست آوردهای انسانی و ‏ظرافت اخلاقی ندارد. با چنین نگرشی «اندیشیدن به بهائیت» نه تنها ‏‏«گونه‌ای عبث‌کاری» [۱۷۴] نیست، بلکه برای هر ایرانی میهن دوستی ضرورت ‏لحظه است.

شاید بدفهمی دربارۀ رفتار و منش بهائیان باعث شده تصور کنید، بهائیت ‏سکوی پرش به بی‌دینی است. زیرا دینداری بهائیان نسبت به دینداری در ‏ادیان گذشته کاملاً دگرگون شده است. زندگی پیروان ادیان قرون وسطایی ‏مملو از رفتار به موازین مذهبی بود و در آن کمتر جایی برای اندیشه، ‏علم و حتی هنر باقی بود. برای یک مسلمان آنچه واقعاً موجب رستگاری می‌‏شود فقط رفتار به واجبات دین است، اما بهائیان (مانند اغلب دینداران ‏در جوامع پیشرفته) نه تنها برای دین، بلکه برای آموزش علمی و هنرورزی ‏و کوشش برای بهبود زندگی خود و دیگران نیز ارزش قائلند و می‌کوشند ‏زندگی‎ ‎را با استفاده از همۀ آگاهی‌های بشری به گستردگی و نیکی هرچه ‏بیشتر شکل دهند و به وظایف شهروندی در جامعۀ خود عمل کنند.

با شناخت از بهائیت، چنانکه هست و نه با تکیه بر پیشداوری‌ها، دیگر ‏نیازی نیست که برای دفاع از آن به کارهای قهرمانانه مانند « زلال کردن ‏و لایروبی دریای ایمان» دست زنیم. نمونۀ کوچک دیگر اینکه می‌نویسید: ‏‏«حقیقت نه یک چهره، بل چهره‌ها، نه یک معبد، بل معابد دارد!»[۲۱۸] و ‏این کاملاً مخالف آموزۀ بهائی است که در زمان و مکان مشخص به «حقیقت ‏واحد» باور دارد. بدین توضیح که از آنجا که خرد نزد همۀ انسان‌ها یکسان ‏عمل می‌کند، با غلبه بر پیشداوری می‌توان و باید به کمک علم و اندیشه ‏به شناخت مشترکی از هر پدیده‌ای دست یابیم. این روشی است که در دو سه ‏سدۀ گذشته در علوم طبیعی مورد استفاده بوده و همۀ دست آوردهای دانش ‏نوین مدیون آن است. حال اگر این روش را در مورد پدیده‌های اجتماعی و ‏دینی نیز بکار بریم به «حلقۀ مفقوده»ای دست یافته‌ایم که می‌تواند به ‏اختلاف عقاید و تعصب در باورها خاتمه دهد و راه را برای تفاهم و ‏همبستگی انسانی باز کند.

بگذریم، کوتاه آنکه اجازه دهید بگویم، شما به هر وسیله‌ای دست ‏یازیده‌اید تا از بهائیت دفاع کنید، مگر خود آموزه‌های بهائی! برای ‏نمونه، می‌نویسید: «در نگرش بهائی، انسان به جای چیرگی بر دیگری باید ‏بر خود چیره آید.» [۲۱۹]درحالیکه هر کتابخوانی می‌داند که «چیرگی بر ‏خود» آموزۀ اصلی نیچه است، چنانکه آن را در «چنین گفت زرتشت» دستکم ‏پنج بار تکرار کرده است!(۲) اما آموزۀ بهائی نیست و بهائیت نه انسان ‏را موجودی غریزی می‌داند و نه موجودی که باید همواره با «دَد درون»(۳) ‏مبارزه کند، بلکه باور دارد (و بهائیان خود نمونۀ زندۀ این آموزه‌اند) ‏که به کمک تربیت می‌توان فضایل انسانی را به «طبیعت ثانوی» بدل کرد، ‏تا، چنانکه اشاره شد، بدرفتاری را نفس مجازات و توهینی به مقام والای ‏خود بیابد.

در خاتمه برای رعایت اختصار ناگزیر از اشاره به یکی دو نمونه‌ای هستم ‏که در آنها شما متآسفانه ویژگی‌هایی به بهائیت نسبت داده اید که ناشی ‏از سؤتفاهم‎ ‎‏‌اند! مهمترین نمونه همانا «عدم مداخله سیاسی» است. می‌‏نویسید:‏ ‏«آن را آموزگاران بهائی برساختند.. تا هم خود را محفوظ بدارند و هم آن ‏که افراد جامعۀ آینده را با ارزش‌های خشونت پرهیز آشنا کنند.. »![۱۴۲] ‏و در ستایش از این «آموزه» از هیچ چیز فروگذار نکرده‌اید. آن را «یک ‏آموزۀ اندیشیده شدۀ دینی» «یک طرز زندگی اجتماعی مستقل» [۱۴۵]«یک تمهید ‏فراگیر اجتماعی»[۱۴۹] و بالاخره:«تمکینی کنش‌گرانه و پیش برنده» [۱۴۹] ‏خوانده‌اید!‏

از خود می‌پرسم آیا برای خود شما شگفت انگیز نیست که چگونه در عین ‏ستایش از دمکراسی یونانی بعنوان »برآیند مشارکت شهروندان در امر ‏سیاسی» در مورد بهائیان «عدم مداخله در سیاست» را چنان «آموزه‌ای عام ‏و فراگیر» می‌یابید که «می توان به فرهنگ‌های مختلف پیش نهاد داد.»! ‏‏[۱۵۰]‏

آیا واقعاً می‌توانید به خوانندگان خود توضیح دهید که این چگونه ‏‏«تمکینی» است که به پیشرفت اجتماعی کمک می‌کند؟ آیا عدم دخالت در سیاست ‏چنانکه شما بیان می‌کنید همسایۀ تقیه نیست؟ آیا چنانکه خود شما دقت ‏کرده اید، به «گونه‌ای محافظه کاری و در خودفرورفتگی»[۲۰۴] منجر ‏نمی‌شود؟

آنچه به بهائیان مربوط می‌شود آنان سیاست را هم مانند علم در حال ‏تکامل می‌بینند. از بدویت خودکامگی تا دمکراسی پیشرفته، «سیاست» نیز ‏راهی دراز پیموده، تا امروز که در دمکراسی‌ها ، گفتگوی پراعتماد میان ‏شهروندان، بنیان اصلی آن را می‌سازد. بنابراین باید بتوانیم مشارکت در ‏آگاهی سیاسی را از مبارزه برای کسب قدرت تمیز دهیم.

‏ اگر جامعۀ بهائی در راه کسب قدرت سیاسی بکوشد بدین معنی است که در ‏راه تشکیل حکومتی مذهبی یعنی بدترین نوع خودکامگی می‌کوشد و گفتن ‏ندارد که چنین کوششی در تضاد با آموزه‌های بهائی در جهت پیشرفت به ‏سوی جامعه‌ای انسانی و دمکراتیک قرار دارد.

از طرف دیگر محکوم کردن به «عدم دخالت در سیاست» به معنی شرکت نکردن ‏در گفتگوی اجتماعی و این بزرگترین ظلمی است که می‌توان بر جامعه‌ای روا ‏داشت. ماجرای تحمیل عدم دخالت در سیاست در تاریخ بهائی روشن است. ‏بهاءالله بنیانگذار این آیین پیروان را همواره به اعلام دلاورانۀ آموزه‌های ‏بهائی و «خودبیان‌گری صریح»[۲۰۴] سفارش کرده است:‏

    «.. بشنويد آواز اين زندانی را، بايستيد و بگوئيد شايد آنانکه در ‏خوابند بيدار شوند.»‏

عبدالبها به هنگام انتخابات مجلس دوم به بهائیان سفارش کرد در ‏انتخابات شرکت گسترده‌ای داشته باشند، اما پس از آنکه در نظامنامۀ ‏انتخابات، شرکت غیرمسلمانان ممنوع گردید و اتهامات مبنی بر اینکه ‏مشروطه‌خواهی پوششی برای ترویج «بابیگری» است، به نهایت رسید، عبدالبها ‏خروج بهائیان از عرصۀ سیاست ایران را گامی در جهت قوام مشروطیت ‌دانست. ‏متاسفانه اوضاع کشور از آن پس تا بحال هیچگاه به چنان فضای بازی اجازه ‏نداده است که بهائیان بتوانند در آن آزادانه آرا و پیشنهادات خود را ‏به داوری همگانی بگذارند. شاهد آنکه حتی در دوران پهلوی هیچگاه ‏نتوانستند مجوز رسمی برای نشریه‌ای درون سازمانی بگیرند.

دوست عزیز، کلام آخر اینکه، هرچند حسن نیت شما برای دفاع از بهائیان ‏ستایش‌انگیز است، اما اگر این دفاع نه خردمندانه، بلکه توجیه گرانه ‏باشد، ثمره‌ای نخواهد داشت. نمونۀ آخر آنکه شما به عدم شرکت زنان در ‏بیت‌العدل اشاره کرده‌اید. خود بهائیان از آنجا که این تدبیر با علم و ‏خرد همخوانی ندارد با آن مشکل دارند، آنگاه شما به توجیه آن برخاسته می‌نویسید: « زنان را با بیت‌العدل چه کار؟ آنان در بیت‌العشق اموری بس ‏حیاتی‌تر در پیش روی خود دارند.»![ص۲۱۴]‏

با پوزش از صراحت لهجه و با آرزوی آشنایی هرچه بهتر با آموزه‌های ‏بهائی برای همۀ ایران دوستان

————————————
‏[شماره صفحه کتاب تأملات دیرهنگام، نشر فروغ، ۲۰۱۹] ‏
‏(۱) کنت دوگوبینو، ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺩﺭ ایران، ﺗﺮﺟﻤﮥ ﺫﺑﻴﺢ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﻨﺼﻮﺭﻯ، ص۲۰ ، ‏‏۱۶۲‏
‏(۲)فریدریش نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری، آگاه، ص ۷، ۴۷، ‏‏۷۸، ۳۰۰، ۳۰۲‏
‏(۳)همانجا، ۴۷۱‏

منبع:پژواک ایران


فاضل غیبی

فهرست مطالب فاضل غیبی در سایت پژواک ایران 

*نقدی بر کتاب «تأملات دیرهنگام» نوشته محمود صباحی [2019 Oct] 
*آیا می‌توان بر «دینخویی» ایرانی غلبه کرد؟  [2019 Aug] 
*نامۀ محفل ملی بهائیان آمریکا و کانادا خطاب به رضا شاه [2019 Jul] 
*فشار گازنبری بر رژیم دو بُنی ‎ [2019 Jun] 
*خود را از آمریکا‌ستیزی برهانیم  [2019 Jun] 
* نُتردام ما کجاست؟  [2019 May] 
*آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟ [2019 Apr] 
*چرا اپوزیسیون برنمی خیزد؟  [2019 Apr] 
*چپ‌گرایی، شیشۀ عمر حکومت اسلامی [2019 Mar] 
*پس از چهل سال کجای کاریم؟  [2019 Feb] 
*«راست ملّی» در برابر «چپ ضد ملّی» [2018 Dec] 
*پادشاه انتخابی، ضرورت تاریخی [2018 Dec] 
*منتظر چه هستیم؟ [2018 Nov] 
*پیشنهادی به فَرَشگرد [2018 Nov] 
*بحران سیاسی اروپا از کجا می آید؟ [2018 Oct] 
*آشتی ملی را نمی‌توان دور زد!  [2018 Oct] 
*ملایان، برندگان سه انقلاب [2018 Sep] 
*غول‌های رسانه‌ای و حکومت اسلامی [2018 Sep] 
*چرا ایران را دوست دارم؟  [2018 Aug] 
*کجا ایستاده‌ایم؟  [2018 Aug] 
*اگر صبر کنیم و امید داشته باشیم…  [2018 Aug] 
*«انقلاب مسلحانه، افسانه‌ای بیش نیست!» [2018 Jul] 
*چرا، اثر می‌کند! [2018 Jun] 
*چه زمانی آمریکا به ایران حمله خواهد کرد؟  [2018 Jun] 
*توقعات ملی ما کدامند؟ ‏  [2018 Jun] 
*تاریک اندیشان ایرانی‎ ‎‏ و اسرائیل  [2018 May] 
*چپ‌ها و برجام [2018 May] 
*‏«جنبش ملی برای دمکراسی در ایران» و دیگر هیچ  [2018 May] 
* ایران به کجا می رود؟  [2018 Apr] 
*دوستان چپ، لطفاً دیگر مبارزه نکنید! [2018 Mar] 
*نظام حکومت ایران چگونه باشد؟ [2018 Feb] 
*سرمایه‌داری یا توحش [2018 Jan] 
*چنین باید کرد!  [2018 Jan] 
*چه باید کرد؟  [2017 Dec] 
*از هگل توتالیتر تا مارکس ضدانقلابی  [2017 Nov] 
*به مناسبت دویستمین سالگرد تولد بهاءالله  [2017 Oct] 
*آیا فلسفه یهودی است؟  [2017 Sep] 
*آیا سیاست می تواند اخلاقی باشد؟ [2017 Sep] 
* چرا حکومت ایران رفرم پذیر نیست؟  [2017 Aug] 
*زرین‌کوب، نمونۀ فرهنگ پرداز شرقی ‏  [2017 May] 
*هانا آرنت، نمونۀ فرهنگ‌پرداز غربی ‏(1)‏  [2017 Apr] 
*مردی که نباید شناخت!‏ [2017 Feb] 
*پیاده ها در نبرد ملایان ‏ [2017 Feb] 
*«جنبش چپ»، دشمن ایران [2016 Jun] 
*«نسبیت فرهنگی»، بلای ایران [2016 May] 
*پاسخ به «انتقاد دوستانه‌ای از مردم ایران»  [2016 Apr] 
* راز بقای حکومت اسلامی [2016 Jan] 
*مصطفی‌ملکیان، متوهّم ملّی [2015 Oct] 
*خردورزی حق ماست! [2015 Oct] 
*28مرداد، نه «کودتا» نه «قیام»! [2015 Jul] 
*زنده باد آمریکا! [2015 May] 
*«اسلام ناب» یا «اسلام مهربان»  [2015 Apr] 
*مؤثرترین شخصیت تاریخ معاصر [2015 Mar] 
* ما موش‌ها! [2015 Jan] 
*سید جواد طباطبائی، لوتر ایران؟ [2015 Jan] 
*چه شد که چنین شد؟ [2014 Nov] 
*خدایان ایرانیان [2014 Nov] 
*اعلام جرم [2014 Oct] 
*گذار از ملّیت ایرانی به مدرنیته* [2014 Sep] 
*«سرنوشت ایران چه خواهد بود» [2014 Jun] 
*«بلای دین»(۱) [2014 May] 
*اجازه ندهیم به ایرانیان توهین کنند! [2014 Mar] 
*«حلقۀ مفقودۀ» انقلاب ۵۷ [2014 Mar] 
*تراژدی 35 سالۀ ایران [2014 Feb] 
*موانع آشنایی با فلسفه [2013 Dec] 
*زوال هویت ایرانی؟ [2013 Nov] 
*فلسفه‌ی تاریخ [2013 Oct] 
*اندیشه گاندی [2013 Aug] 
*پرویز شهریاری، استاد ریاضی و معلم انسانیت در تهران درگذشت [2012 May] 
*نگاه دیگر [2012 Mar]