بهای تماشا
جمشید شیرانی

به سحر، ندا و شیخ شرزین

 

دختر آبی، جهان حیران توست

خون بباید خورد کاین ایران توست

ره به آزادی ببستندت به خشم

کان نه جولانگه نه آن میدان توست

خواستی با خواجگان مردی کنی

مردمی کردی و این تاوان توست

سوختی تن را و جانم سوختی

ای جگرگوشه دلم بریان توست

نیم می گرید جهان از حسرتت

نیم دیگر در تب عصیان توست

چشم بندی زد عسس بر نرگست

باز بر گرد جهان چشمان توست

ای سحر دیری نپاییدی دریغ

لیک می دانم نه این پایان توست

آبی صد آسمان در سینه ات

مشعل خورشید در دستان توست

 

 
 
 

منبع:پژواک ایران