گلبوته
اشرف علیخانی (ستاره)

اسم جالب و قشنگي داشت: گلبوته

اين اسم را مادر بزرگش انتخاب كرده بود و بعد پدرش با همين نام براي اين دختر زيبا، شناسنامه گرفته بود.

مادرش نقشي در نامگذاري و حتي بزرگ كردن و تربيتش نداشت، چون سر زا رفته بود.

گلبوته "عزيزكرده ي مادربزرگ" و "نورچشم بابا" و "عروسك عمه جان" بود. كودكي اش در آن روستاي دور افتاده با آرامش  گذشت ، اما با رسيدن به سنين نوجواني، همه چي را از دست داد بجز خاطرات قشنگش پيش از سيل را.

 

پيش از آن روزها كه سيل، هجومش را آغاز كرده باشد، گلبوته را كه نوجواني ١٥ ساله بود، به پيش "بانو خانم" نوعروس ارسلان خان، فرستاده بودند.

بانو خانم، كه گلبوته او را "بانو جان" صدا ميكرد، طبق قرار و مداري كه پيش و هنگام مراسم عقد، با همسرش بهزاد گذاشته بود، خيال داشت تا چندماه ديگر عازم تهران شود و شرايط زندگي در خوابگاه متاهلين را از نزديك ببيند و كارهاي انتقال خود  و همسرش را به پايتخت بررسي كند تا با آغاز سال تحصيلي آينده ، بتواند تحصيلات خود در رشته ي مورد علاقه اش را شروع و در كنار همسرش يعني پسر ارسلان خان كه مرد جوان خوش اخلاق، منعطف و تا حدودي روشنفكر بود، ساكن كوي متاهلين دانشگاه شوند.

در آنروزها قرار بود گلبوته كه از طرف مادري با ارسلان  خان نسبت فاميلي دوري داشت، در جمع آوري بعضي لوازم ضروري و همراهي با بانو خانم، چند روزي و فقط همان چند روز، از بابا، مادربزرگ و عمه جان دور باشد و در كنار بانوخانم عازم تهران شود و بعد از انجام كارهاي اداري مربوط به بانوجان و همسرش، براي شب عيد ، دوباره به خانه و كاشانه اش برگردد. 

ارسلان خان كه مردي شجاع، جسور، متنفذ و شريف و نزد طوايف مناطق غرب و جنوب ايران بسيار محبوب و محترم بود، بارها طي ساليان متمادي، از پدر گلبوته خواسته بود تا روستا را ترك كرده و ساكن شهر كوچك محل اقامت ارسلان خان شوند. پدر گلبوته اما نپذيرفته بود، چون حس ميكرد تمام تار و پودش به خاك آن روستا بسته است. حتي وقتي ارسلان خان تكه زمين كشاورزي مرغوبي را بنام گلبوته كه در آنوقت هنوز دو سالش هم نشده بود، سند زد؛ و  به پدر و مادربزرگ گلبوته گفت كه  آن زمين بنوعي حق و ميراث مادري گلبوته است كه طي چند نسل فراموش شده بوده و حالا بايد حق به حقدار برسد؛  باز هم پدر گلبوته حاضر به ترك روستا و زندگي در جايي ديگر نشده بود.

بهرحال ، ارسلان خان اين قوم و خويش دور خود را از ياد نبرده بود و هروقت موقعيت مناسبي پيش مي آمد كه بتواند با حفظ  عزت نفس و احترام به مناعت طبع پدر گلبوته، كمكي به آنها كند از هيچ كوششي دريغ نميكرد و البته كمكها و حمايتهايش نه از سر ترحم و دلسوزي، بلكه از روي مسئوليت و تعهد و وجدان بود، كمااينكه اين حمايتها را در مورد بسياري غريبه ها نيز انجام ميداد و سعي داشت تا حدي كه برايش ممكنست  محرومان و مظلومان را زير پوشش مساعدت مادي و معنوي قرار دهد  تا آنها با يافتن بنيه  و توان، اجازه ي ظلم و ستم به ستمگران ندهند و با قدرت در براير هر اجحاف و تبعيض و ستمي سربرافرازند و حقوق  انساني خود را طلب كنند.

ارسلان خان يك شورشي و انقلابي دو آتشه نبود ، نه به اين دليل كه  سن و سالش را كه نزديك به هفتاد سال بود، بالا ميدانست، نه! بلكه بيشتر به اين دليل كه دشمن بزرگ و اصلي را "فرهنگ و باورهاي خرافي و عقبمانده " اي ميدانست كه تا وقتي  بر اذهان جامعه حاكمند، اوضاع اقتصادي و سياسي مملكت همچنان همين آش خواهدبود و همين كاسه! و از طرفي امكان تحول فكري و فرهنگي جامعه را منوط به استقرار حكومتي ميدانست كه سياستمداران و مسئولينش براي پيشرفت فكري جامعه همت گمارند، كه چنين امري نيز باز به بر سر كار آوردن چنين رهبران و سياستمداراني بستگي داشت كه مردم يعني همين ملت فقرزده ي فرهنگي بايد انتخابشان ميكردند. درواقع ارسلان خان جهل و ستم را چرخه اي ميدانست كه يكي بدون آنديگري وجود نخواهندداشت. 

ارسلان خان كه خود از دست اين تسلسلي كه قرنها بر كشورش حكمفرماست، رنج ميبرد، سعي ميكرد لااقل پيرامون خود را آگاه و پرتوان سازد.

بر همين اساس بود كه با ادامه ي تحصيل عروسش در تهران كه منجر به دوري از پسر يكدانه اش ميشد نه تنها مخالفت نكرد بلكه  به پسرش بهزاد پيشنهاد كرد كه او نيز در امتحانات كارشناسي ارشد شركت كند و همراه با همسرش ادامه ي تحصيل دهد. و اينگونه بود كه بانو تصميم گرفت سفري به تهران داشته باشد و با كمك دوستان و همكلاسيهاي قديمش راجع به شرايط انتقال و كم و كيف اقامت و تحصيل در پايتخت، پرس و جو نموده ، اقدامات مقدماتي را انجام دهد تا بعد از تعطيلات سال نو دوباره و اينبار با همسرش بهزاد عازم تهران شوند.

 

كارهاي بانو ، بخوبي پيش رفتند و  امور اداري مربوط به دانشگاهش تمام شد و هرروز تلفني نتايج را به بهزاد اطلاع ميداد، بانو بعد از ديدار دو سه تا از دوستان قديمي خود و پس از خريد تعدادي لباس و كفش براي خود و گلبوته كه از رنگارنگي و ظاهر فريباي تهران ذوقزده، اما از شلوغي و هواي كثيف آن، حيرتزده و گلايه مند بود، دو تا بليط تهيه كرد تا به شهر و ديارشان برگردند، درست يكروز قبل از موعد حركتشان بود كه سيل آغازانده شد. اينرا بهزاد به بانو اطلاع داده بود. در تمام طول راه سفر، بانو خانم با تلفن موبايلش نه تنها با همسرش و ديگر افراد خانواده اش  در تماس بود، بلكه از طريق تلگرام و سايتهاي خبري ، اخبار مناطق سيلزده بويژه منطقه ي زندگي خود و خانواده و اقوامش را پيگيري ميكرد، اما در پاسخ به بيقراري ها و سوالات پي در پي گلبوته، به او اميدواري و دلگرمي ميداد و حتي بخشي از خبرها را بازگو نميكرد تا مبادا همسفر كوچولويش را كه البته فقط پنج سال با هم تفاوت سني داشتند نگران تر و بيقرارتر كند.

سفر كه با دلهره هاي بسياري همراه بود، بسر رسيد و بانو و گلبوته به شهر كوچك محل زندگي بانو خانم رسيدند، اما دلهره ها نه تنها بسر نرسيد بلكه با ديدن ادامه ي سيل و خسارات و تلفات روز افزون آن، بر شدتش افزوده شد. 

گلبوته به محض رسيدن، خواست سريع به روستايشان نزد خانواده اش برگردد، اما بيشتر راه ها در معرض خطر آبگرفتگي و بيشتر جاده ها ناايمن بود و بانو و همسرش بهزاد  صلاح نمي ديدند گلبوته را  راهي زادگاهش كنند، هم بخاطر دامنه دارتر شدن سيل و خرابي و شلوغي راه ها، هم بخاطر اينكه خيال داشتند خبرهاي خوشي در مورد ثبت نام گلبوته در هنرستان را كه تا آنموقع محرمانه مانده بود بعنوان عيدي به او و خانواده اش بدهند و گلبوته را كه استعداد خارق العاده اي در نقاشي داشت، حسابي سورپرايز  كنند.

اصرارها و التماس هاي گلبوته  باعث شد ارسلان خان كه بدليل داشتن نفوذ و قدرت مالي و معنوي و داشتن ارتباطات قوي با طوايف مختلف آن مناطق، از چند و چون سيل و خساراتش بيش از پسر و عروسش و حتي بيش از سليتهاي خبري  آگاهي داشت، تصميم بگيرد بجاي بازگرداندن گلبوته به روستا، پدر و مادربزرگ و عمه ي گلبوته را به شهر دعوت كند تا شب عيد و ايام نوروز همگي دور هم باشند.

 

دعوت صميمانه ي ارسلان  خان با پذيرش پدر گلبوته و خوشحالي عمه جان ، ولي با مخالفت مادربزرگ مواجه شد، مادربزرگ بر اساس سنت و باورهاي خود ، دلش ميخواست شب عيد و هنگام سال تحويل زير سقف خانه ي خود باشد.

نه بارش هاي ديوانه وار آسمان و نه خطر طغيان رودخانه ها و نه احتمال شكسته شدن سد، نمي توانست نظر مادربزرگ را عوض كند. و بدينسان دعوت بزرگوارانه و صد البته عاقلانه ي ارسلان خان با يك هفته تعويق، پذيرفته و تصميم پدر بر اين شد كه گلبوته شب عيد در منزل ارسلان خان  نزد بانو خانم بماند تا در هفته ي دوم تعطيلات نوروز، آنها نيز به خانواده ي ارسلان خان ملحق شوند.

گلبوته كه سخت دلتنگ بابا و مادربزرگ و عمه جان بود چاره اي جز صبر نداشت ، صبري كه با وقوف به گسترش و شدت بارندگي هاي عجيب و باورنكردني و ويراني هاي ناشي از سيل، درحال سرريز شدن بود. 

از پاي تلويزيون جم نميخورد و با چشماني هراسان، از اين كانال به آن كانال تصاوير تاثرآور و دردناك مناطق سيلزده و سيلزدگان را نگاه ميكرد. 

هرروز صبح و بعدازظهر از تلفن خانه يا با موبايل بانو خانم كه گلبوته بانوجان صدايش ميزد، با موبايل عمه جان كه تازه خريده بود، تماس ميگرفت و با نگراني احوالشان را مي پرسيد. شبها كه بابا هم در خانه بود باز تماس ميگرفت تا صداي باباي عزيزش را بشنود و قدري كه قربان صدقه اش ميرفت، خواهش ميكرد هرچه زودتر ساك سفري خود را ببندند و بيايند منزل ارسلان خان.

بابا هم قول ميداد كه هفته ي دوم نوروز نزد او يعني "نور چشم بابا" خواهندبود.

شب عيد در كنار خانواده اي كه مهمان نواز و بسيار با محبت بودند به گلبوته خوش گذشت، فقط در دلش آرزو ميكرد كه كاش بابا هم بود.

نيمه هاي شب، سال  تحويل شد و ارسلان خان خودش مژده ي ثبت نام گلبوته را در هنرستان نقاشي به او داد. گلبوته از بس خوشحال شده بود كه دويد ارسلان خان را بغل كرد و آن مرد  پيشاني و موهاي گلبوته را بوسيد. 

گلبوته از بانو جان اجازه گرفت و با موبايلش به عمه جان زنگ زد، عمه خانم هم خوشفكر بود و گوشي را به برادرش داده بود و بهمين دليل بمحض برقراري ارتباط، گلبوته صداي بابا را شنيد:"الو! الو! نورچشمم! عيدت مبارك"!

گلبوته  بعد از كلي صحبت با پدرش، و تعريف كردن موضوع هنرستان (كه البته ارسلان خان قبلأ با پدر گلبوته مطرح كرده بود، اما پدر هم بنابه خواست ارسلان، موضوع را در خانواده مطرح نكرده بود) از پدرش خواست كه موقع آمدن به خانه ي ارسلان خان، يكي از تابلوهايي كه گلبوته روي يك مقواي بزرگ سفيد كشيده بود و رويش را با نايلون پوشانده بود كه كثيف نشود، با خود بياورند تا آنرا به ارسلان خان هديه دهد. بعد به مادربزرگ و عمه جان هم عيد مبارك گفت و چون كم كم داشت تلفن طولاني ميشد و شب هم زياد از نيمه اش گذشته بود، از آنها خداحافظي كرد، ولي تا وقتي خوابش برد همچنان در فكر هنرستان نقاشي بود، محيط آنجا و معلم ها را در خيالش تصور ميكرد و حتي در خواب هم خواب هنرستان را ديد، جايي كه تا آنروز هرگز واقعي اش را نديده بود. 

روز هاي نخست نوروز همراه بود با اخبار بد از بارش جنون آميز باران و راه افتادن سيل.

تا جاييكه ارسلان خان هم چند اكيپ كمكرساني را همراه با مقادير قابل توجهي موادغذايي و پوشاك روانه ي شمال و جنوب كرد. عجيب اين بود كه حتي پيش بيني ميشد كه شهر محل سكونتشان نيز در معرض خطر سيل باشد، باران بي وقفه ميباريد.... 

شنيده ميشد كه سيل بندها دوام ندارند، شنيده ميشد كه سدها شكسته اند، و متاسفانه چندين شهر و روستا زير آب رفته اند. 

اخبار تلويزيون فلاني و بهماني را نشان ميداد، اما مردم ديگر مصداق عيني ضرب المثل "بزك نمير بهار مياد كمبزه و خيار مياد" را بارها به چشم ديده  و با مغز استخوان لمس كرده بودند، بهمين دليل گروه گروه ، از شهرهاي مختلف براي ياري و كمكرساني به سيلزدگان عازم مناطق سيلزده ميشدند. 

كاروان كمك هاي مردمي با اتومبيل هاي شخصي روانه ميشد، بسياري از ورزشكاران مطرح كشور نيز به ياري سيلزدگان شتافتند و در اين بين بهزاد هم بهمراه تيم امدادرساني مردمي به مناطق جنوبي تر و بحراني تر رفت، آخر شهر خودشان هم بدليل بارش بي وقفه و  نابساماني هاي مختلف ، در چند نقطه دچار بحران شده بود اما خوشبختانه تلفات جاني ببار نيامده بود.

چندروزي بود كه گلبوته هرچه با موبايل عمه جان تماس ميگرفت، موفق نميشد. ميگفتند خطوط تلفن همراه در آن مناطق از كار افتاده.

هفته ي اول نوروز به تلخي گذشت، گلبوته با چشم هايي خيس از اشك و دلي لبريز از نگراني و بيخبري، منتظر بود كه بابا از راه برسد و بغلش كند و بعد از بوسيدن و بوييدن باباي محبوبش، برود در آغوش مادربزرگ و عمه جان.

بانو كه همسرش بهزاد به مناطق سيلزده رفته بود، از گلبوته خواست تا شب ها در اتاق آنها بخوابد  و گلبوته هم از خداخواسته ، پذيرفت، چون موقع خواب دچار كابوس ميشد و فكر كرد در كنار بانوجان، از دست كابوسهايش نجات پيدا ميكند.

آنشب گلبوته به بانو گفت: "بانوجان! درسته كه خطهاي موبايل كار نميكنه و جاده ها تخريب شده و هزارجور بدبختي ديگه، اما به احتمال صد در صد! فردا بابا و مادربزرگ و عمه  اينجا هستند! مگه نه؟"

و بانو هم دستش را دور شانه هاي لرزان گلبوته انداخت و با دست ديگر موهاي او را نوازش كرد و به او دلگرمي داد.

پاسي از شب گذشته بود، بهزاد به پدرش ارسلان خان تلفن زد، اخبار تلخ و تاسفبار زيادي داشت كه بدهد، اما تلخي خبر مدفون شدن خانواده ي گلبوته زير خشتهاي آن خانه ي قديمي،  و زير آب رفتن آن منطقه بطوري كه هيچكدام از گروه هاي امدادي هنوز نتوانسته اند اجساد بيجان آنها را از زير گل و لاي دربياورند، كمر ارسلان خان را تاه و زانوانش را بيحس كرد، ارسلان خان با آن قامت رشيدش درحاليكه خميده شده بود، براي اينكه به زمين نيفتد دستش را به ديوار تكيه داد.

اشك از چشمهايش جاري بود و نميدانست اين خبر شوم را چگونه بايد به اطلاع عروسش برساند طوري كه لااقل تا فردا صبح گلبوته متوجه نشود.

بعد از كمي فكر كردن، تصميم گرفت تا صبح صبر كند و حتي به عروسش هم چيزي نگويد، چون بهزاد تاكيد كرده بود كه فقط به او تلفن زده و فرصت تماس با همسرش را ندارد، خيالش راحت بود كه ميتوان رساندن خبر اين مصيبت را تا صبح فردا به تاخير انداخت.

ارسلان خان تا صبح در اتاق، حتي روي ايوان، و در حياط  قدم ميزد  و به آنها كه باعث شده اند كه بارندگي به سيل  و سيل به فاجعه اي مهيب و سيلابي بنيان برافكن تبديل شود، دشنام ميداد.

ساعت نزديك چهار صبح بود كه ارسلان خان با شنيدن صداي جيغ و متعاقب آن روشن شدن چراغ اتاق و راهرو ، بطرف ساختمان دويد. در ورودي راهرو عروسش را ديد كه با عجله به آشپزخانه ميرود، از او پرسيد : چي شده؟

بانو كه خودش هم خيلي هول كرده بود و رنگ صورتش مثل گچ سفيد شده بود با نگراني گفت گلبوته خواب بد ديده و در خواب جيغ زده و بيدار شده، بعد سريع يك ليوان آب و قندان را برداشت و به اتاق دويد.ارسلان خان هم پشت سرش رفت.  جلوي در اتاق دستش را به چارچوب در تكيه داد و  به گلبوته كه به زور خواهش هاي بانو داشت يك  جرعه آب قند مي نوشيد نگاه كرد. 

رنگ هر سه ي آنها پريده بود.

 

خورشيد كه از مشرق طلوع كرد، ارسلان خان از پوشيدن جامه ي سياه منصرف شد، رفت روي ايوان،  بازوان خود را با خشم بطرف آسمان گشود ، فرياد زد: 

"فردا روشنست! اين ايمان منست!"

سپس به داخل ساختمان برگشت تا با گلبوته صحبت كند .

 

اشرف عليخاني (ستاره)

١٥ ارديبهشت ٩٨

 

 

 

 
 
 
 

منبع:پژواک ایران


اشرف علیخانی (ستاره)

فهرست مطالب اشرف علیخانی (ستاره) در سایت پژواک ایران 

*سياستهايى كه ريشه در شارلاتانيسم دارند [2019 Aug] 
*حكم دادگاه فردا  [2019 May] 
*آقاي خامنه‌ای بايد ديه بدهد!  [2019 May] 
* گلبوته  [2019 May] 
[2019 Apr] 
*به ظاهرش نگاه نکن!  [2017 Aug] 
*حضور زنان در مدیریت سیاسی!؟ دروغی بزرگ‎ [2017 Feb] 
*مردم تهران پس از فاجعه‌ی پلاسکو [2017 Jan] 
*دوستی ِ تفاوتها [2016 Jul] 
*کسی به جلاد التماس نمی‌کند [2016 Jun] 
*تسلیت و تعظیم در برابر مادری از تبار ِ عشق و شکیبایی: مادر صونا‎ [2016 Jan] 
*«شب شکن»  [2015 Jul] 
*کوتاه. مختصر. همین (در ممنوعیت پوشیدن شلوار جین) [2015 Jun] 
*زندایی بچه دار نمی شد اما وجودش پر از عشق بود [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هشتم [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هفتم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت ششم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت پنجم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت چهارم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت سوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت دوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت اول [2015 Mar] 
*پاپ بزرگ واتیکان دستک تنبک به راه نمی اندازد [2014 Dec] 
*رکسانا [2014 Dec] 
*عطر شکوفه های درخت به [2014 Dec] 
*نادره افشاری سرو آزاده ای که پیش هیچکس سر خم نکرد [2014 Nov] 
*محصورم نکنید! [2014 Aug] 
*آی زندانبان! [2014 Jun] 
*زن ستیزی ممنوع ! [2014 Apr] 
*فرهنگی تا گلو در باتلاق  [2014 Mar] 
*نامهء سرگشاده به دادستان تهران آقای عباس جعفری دولت آبادی [2013 Dec] 
*رضا حیدرپور پزشک دلسوز و مهربان بهداری اوین را آزاد کنید [2013 Nov] 
*سنگسار و شلاق در شعر شعرا هم هست! [2013 Sep] 
*ماندن مجاهدین در کمپ اشرف یا لیبرتی [2013 Sep] 
*سرکش ترین ستاره [2013 Sep] 
*من هرگز آنها را عفو نمیکنم [2013 Aug] 
*روزگار چون شکر ، شوخی تلخی بود [2013 Jul] 
*مطالبات زندانی سیاسی پیشین از داخل ایران [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق  [2013 Jun] 
*جنون قدرت در سیاست [2013 May] 
*به شعور مردم احترام بگذارید [2013 May] 
*سیزده بدر پارسال در اوین [2013 Apr] 
*ای مخاطب ناشناس! مدد رسان و یاری کن [2013 Mar] 
*"با تو بسیارم رفیق" [2013 Feb] 
*دردهایی که کشیدیم و خونهایی که گریستیم‎ [2013 Jan] 
*خطاب به روشنفکران و آزادیخواهان پر مدعا [2012 Dec] 
*به نام عشق . به نام آزادی [2012 Sep] 
*یکشنبه ها می آیند و می روند [2012 Sep]