به یاد رفیقم نوروز فتحعلی
غلامرضا دهقان

با ديدن هم اطاقى جديدم خوشحال شدم. سلام كردم اما پاسخى نداد؛ فقط نگاهى بمن ودورتادور اطاق انداخت ووارد سيكل خودش ودنياى خودش شد.

بله متأسفانه مشاعرش را از دست داده بود. نميدانم براثر شكنجه فيزيكى يا روحى وروانى يا چه عواملى به اين روزافتاده بود،دائماً دور اطاق ميچرخيد وفكرمي‌كرد سواراسب است و چه كوب چه كوب ميكرد. در واقع صداى يورتمه رفتن اسب را درميآورد. ازآنجائی‌كه جوكاملاً دمكراتيك وآزاد حاكم براطاق ما دونفر بودهر دو پذيرفته بوديم كه دركثافت ولجن زار هم ميشود ادامه حيات وزندگى كرد. اسمش يادم نيست حميدرضا يا محمدرضا اماهركه بودچهره معصوم‌اش هميشه در ذهنم است. جوانى حدود بيست الى وبيست وپنج ساله با قدى متوسط وريش وسبيل وموهاى مشكى. براحتى دوراطاق يورتمه ميرفت وبا گرفتن آلتش بدست دقيقاً نقش پرگاررا اجراء ميكرد ودورخودش به شعاع سيصدوشصت درجه ادرار ميكرد البته ناگفته نماند خود من هم هنوز جهت رفع حاجت فقط نود درجه ازروى پتوهايم ميچرخيدم وكارم را ميكردم وخدا بده بركت اينقدرروزنامه باطله كيهان واطلاعات بود كه نقش كلينکس وپاركت را براى ما داشت.

هم اطاقيم تنهازمانى بامن ارتباط برقرارميكردكه نيازبه سيگارداشت وطلب سيگارميكرد،ديگرجيره سيگارمان تمام شده بود ومن براى اينكه سربه سرش بگذارم وازاين حالت سكوت بيرونش بياورم خيلى ناصادقانه وموذى وار كبريتى روشن ميكردم،به محض روشن شدن كبريت صدايش درميآمد كه: سيگاردارى؟!

ومن ميخنديدم وميگفتم نه، بالآخره حرفى زدى. ميدانستم كه تمامى كرامت انسانى او را خرد و له كرده اند وحاضرنبود هيچ ارتباطى با آدمهاى اطرافش داشته باشد ، مگررفع نيازش. شايداگر تنها بودم اينقدر عذاب وجدان نداشتم كه شاهد پرپرشدن يك هموطنم باشم. به چه دليل نميدانم؟! قصد ندارم اين مسئله راكش بدهم ودرتوانم هم بيش ازاين نيست.اما هرچه كه بود داستان اين جوان خودبه تنهايى حكايت يك رُمان پُرازدرداست رُمانى كه هيچوقت نوشته وخوانده نشد وگمنام ازميان ما رفت.

با گذشت اين همه سال بارهاوبارها خودم بخاطربه حافظه نسپردن اسم اين هم اطاقى عزيز وعزيزان ديگر درآن سياهچالهاى نظام اهريمن راسرزنش كرده ام.

تقريباً ديگرجا افتاده بوديم دراين دخمه اى بدون زمان ونور ، وفقط ازروى صداى بهم خوردن فلاكسهاى چاى وقابلمه ها تشخيص صبح وظهروشب برايم ميسربود.

چندروزى ازورود هم اطاقى عزيزم گذشته بود كه يك روز محمدرضامهرآئين كه پاسداری ساديسمى وبغايت كثيف وسنگدل بود، وارداطاقمان شد ويك راست رفت بطرف هم اطاقى من وشروع به آزارواذيت كردن و كتك زدن وی کرد. از آن‌جایی که لباس سبزرنگ دادستانى تن‌اش نبود وبا لباس شخصى به اطاق ماآمده بود،هم اطاقى من فكرميكرد كه اين هم زندانى است وآمده آزارش دهد به همین دلیل با مهرآیین که پدرش سربازجو و خودش محافظ لاجوردی بود گلاويزشد ودراين درگيرى پيراهن مهرآیین پاره شد ونفس ، نفس زنان اطاق راترك كرد. حدود نيم ساعت بعد با لباس سبزرنگ دادستانى به اطاق ما برگشت باكمربندى بدست شروع به كتك زدن هم اطاقى من كردوميگفت اين دارد فيلم بازى ميكند ما گُنده وپيچيده ترازاين را آدمها را وادار بحرف كرديم!!

برايم جاى تعجب بود كه چرا هم اطاقى من دفاعى ازخودش نميكند. شايد بخاطر اُنيفورمى بود كه محمد‌رضا مهرآیین پوشيده بود. باهرجان كندنى بوداز جايم بلند شدم ورفتم بطرف وی ودرحاليكه اشك ميريختم وخواهش وتمناء ميكردم ازاين كثافت باالتماس خواستم كه تمامش كند. ولى وی بصورت هيستريك وروانى ضربات كمربندش به بدن اين عزيز

فرود ميآمد و با نهيب وفرياد به من ميگفت؛ بروگمشو تو كنار. چندتايى هم بمن زد كه برگردم سرجايم. وی در حالی که به نفس ،نفس زدن افتاده بود به هم اطاقيم ميگفت آدمت ميكنم !

الآن كه دارم مي نويسم اشك ميريزم وبغض راه گلويم رابسته كه چه نسلى در دستان اهريمنان پرپرشدند. يادآورى اين خاطرات ونگارش آنها مساوى با درد است.

ناگفته نماند که مهرآیین چند ماه بعد درجبهه جنگ به درك واصل شد(محمدرضامهرآئين).

بعد از رفتن اين مردك ساديسمى، بطرف هم اطاقيم رفتم ودلداريش دادم اما كلامى حرف نميزد و فقط چشم دوخته بود به زمين ، نميدانم به چه چيزى فكرميكرد وغرق درچه رويايى بود كه اصلاً منو ناديده  ميگرفت. بطرف درب رفتم وبازدن ضربه،پاسدارسالن آمد،ازش خواستم ازاطاق قبلى ام برايم مقدارى لباس بگيرد وسيگار. بقدرى بوى گند گرفته بودم چون حدود دوهفته يا كمى بيشتربود كه حمام نكرده بودم وازخودم بيزاربودم وديگرتحمل شرايط بغايت سخت وآزاردهنده خودم را نداشتم.

وضعيتم رابه پاسدارسالن گفتم و توضیح دادم نيازبه لباس تميزدارم تا بتوانم بروم حمام. بعدازحدود يكساعت بايك كيسه زباله مشكى رنگ كه تويش ؛يك حوله،مسواك وخميردندان وصابون وشامپو،يك دست گرمكن ورزشى نو باضافه دوبسته سيگار وچهارعدد سيب بود برگشت و آن را به من تحويل داد. ازش خواستم بروم حمام ؟گفت صبركن تانوبت دستشويهاى اطاقها تمام بشود بعد.

بلافاصله بعد از رفتن پاسدارسالن، باهم اطاقيم سيگارى روشن كرديم وسيبى گاززديم. بعدازآن همه درد جشن كوچك دونفرى براه انداختيم درسكوت، چرا که هم سلولی‌ام كلامى حرف نميزد . همين هم براى من دنيايى بود واصلاً وجود فيزيكى اش نعمتى بود برايم وراضى بودم ازوجودش در كنارم باتمام مشكلاتى كه داشت يابرايش بوجودآورده بودند.

كم كم خودم راآماده ميكردم براى رفتن به حمام،كيسه زباله مشكى رابه دوقسمت كردم وبراى پاهايم كفش پلاستيكى درست كردم. بصورت ناخودآگاه خاطره اى ازدوران كودكيم بخاطرم آمد. ياد اولين بارى افتادم كه پدرم برايم كفش فوتبال برزنتى با كفه پلاستيكى واستوكهاى پلاستيكى برايم خريد چقدراز ديدنشان احساس شادى وشعف ميكردم. درآن دوران اصلاً برايم مهم نبودكه پدرم باچه مشقتى واززدن چه مقدارازحقوق كارگريش برايم كفش تهيه كرده بود. فقط رسيدن به خواسته وارضاى نيازم بعنوان يك كودك درآنزمان تمام دنياى من بود. اما حالا ودراين شرايط خود توليدكننده كفشهايم شده بودم.

درب اطاق بازشد و پاسدار به من گفت:بيابروحمام. احساس آزادى عجيبى ميكردم چراكه نه محدوديت زمانى داشتم ونه سرخرى، بدون محدودیت می‌توانستم ازحمام استفاده كنم. ماه قبل براى حمام جمعى كه حدود بيست وپنج نفر بوديم فقط بيست الى سى دقيقه زمان بما داده ميشد اما حالا من بودم با پنج عدد توالت ودوعدد حمام. ازخوشحالى سريع لباسهاى

چرك وكثيفم را ازتنم بيرون آوردم وبزير دوش رفتم. دوست نداشتم اززيرآبگرم بيرون بيايم.  باز ياد اولين حمام جمعى دربند يك اطاق سه پايين افتادم ؛حدود صدوبيست نفرى چپيده شده بوديم سلول . هربيست روز دو الى سه ساعت حمام عمومى ياجمعى داشتيم كه معمولاً نصف بچه هاى اطاق ميآمدند ونصف ديگر ميرفت براى بيست روزديگر.

آن شب دربنديك وقتى به حمام رفتيم تعدادى ازبچه ها ازداروى نظافت ياهمان واجبى استفاده كردند. بعدازحدودبيست دقيقه اى كه توى حمام بوديم آب اول سرد وبعد قطع شد وتا مجدداً آب بيايد بچه هاىی كه ازواجبى استفاده كرده بودند متأسفانه

سوختگى پوستى پيداكردند حتى بسراغ مخزن سيفون توالتها هم رفتن كه با آب موجود بتواند خودشان راپاك كنند اما كاراز كارگذشته بود وقتى درب حمام بازشد تابه سلول برگرديم ازراه رفتن ميمون وار بعضى ازبچه ها خنده مان گرفته بود طفلكى ها بااينكه سوخته بودنداما لبخند ميزدند وبما ميگفتندشانس آورديد كه واجبى استفاده نكرديد.

بعد از اينكه حسابی ازآب گرم استفاده كردم، لباسهاى كثيفم را به چوب رختى درراهرو توالت وحمام  آویزان کردم. پس فردا كه به دستشويى رفتم ديدم لباسها كاملاً شسته وتميز به چوب رختى آویزان هستند. حس قدرشناسى وسپاسگزارى عجيبى بسراغم آمد. يقين داشتم وميدانستم رفيق خوبم نوروز فتحعلى لباسها را خواهد شناخت وآنها را خواهد شست.

در آن زمان هيچ چيز با ارزشتر از كارومعرفت وعشق نوروز برايم نبود. امثال نوروزها در سياهچال اهريمنان زياد بودند.

مراتب انسانيت وارزشهاى انسانى بقدرى درميان بچه هاى زندانى حاكم بود كه امكان نداشت كسى يااطاقى

درهنگام استفاده ازوقت دستشويى ببيند وسيله اى ازاطاقى دردستشويى جا مانده بخواهد بردارد. هروسيله اى كه جامانده بودصاحبى داشت يا بايدبدست كس ديگرى ميرسيد وشايد حامل پيامى خاص براى شخص خاصى بود. حتى يك مسواك ياحوله وجوراب،اين فلسفه اطاقهاى دربسته سالن آموزشگاه اوين بود.

حدودسى ودو روز درآن دخمه گرفتاربودم تا اينكه ملك مسئول آموزشگاه آمد وبه من گفت:خوب شدى ميخواهى بفرستمت اطاقت؟ انگار دنيا را بمن دادند عين آدمهاى ...خُل ميگفتم بله برادر كاملاً خوبم، شروع كردم به راه رفتن كه ملك گفت نه اگردرست راه نروى نميگذارم بروى اطاقت. من تند تند تكرارميكردم نه خوبم نه خوبم تمامى سعى وتلاشم را كردم باتمام دردى كه دركف پاهايم داشتم صاف وشيك راه بروم تابگذارد بروم اطاقم، بالاخره بخت بامن يارشد وبه اطاق هيجده سالن دو برگشتم. بمحض ورودم به اطاق بخاطر وجود موكت وپرزهاى موكت تاپايم را از كفشهاى كيسه زباله ايم بيرون آوردم براثرتماس پوست كنده وخشك شده كف پاهايم با پُرزهاى موكت وگيركردن قدمهايم بربستر موكت به نوروز گفتم يك جفت جوراب بمن بده چراكه راه رفتن برايم مشكل بود. بعدازپوشيدن جوراب وسلام واحوالپرسى ازبچه ها وكلى شوخى كردن باهم متوجه شدم كه فردجديدى رابه اطاق ما آورده اند كه كسى نبود بجزء حيوان درمانده ومفلوكى بنام بهزاد نظامى، كه فقط كافيه اسم منحوسش رادرگوگل سرج كنيد تا بادرنده خوبى واعمال وكردار ضدانسانى اين خودفروش دررابطه بارفقاى قزل حصار آشنا شويد. تصميم جمعى بى اعتنايى به اين بُشكه و موجود پلید بود.

صداى رفقا ودوستان دوران درد وشکنجه و ترانه هايى همچون ميخوام برم كوه، جان مريم، تواى پرى كجايى يا مرغ سحرناله سركن...همچنان در گوشم زنگ می‌زند.

نمي‌دانم كجاهستندآن سروهاى شوريده دل، زنده اند يا به مهمانى خاك رفته اند.

نميدانم نوروزم زنده است ياشصت وهفت كُش شد،اما هرسال بافرار رسيدن نوروز،خاطره وغم و چهره نوروز فتحعلى برايم زنده ميشود وفقط درسكوت خودم اشك ميريزم،هنوزهم منتظرخبرى ازآن رفيق روزگار دردوشکنجه ام هستم.

چوب هرسرو كه منبر نشود

دار كنيم

منبع:پژواک ایران