من و چهارشنبه و پیژامه‌ خونی
غلامرضا دهقان

نميدانم چرا چهارشنبه ها برايم يك تابو شده توى زندگى و اگرقراراست هراتفاقى برايم بيافتد، دراين روز پى شالوده اش شكل ميگيرد. البته بگم اعتقادى به خيروشرو اينجور خزعبلات ندارم اما بعنوان يك سئوال و چرا همچنان پابرجاست درذهن وانديشه ام . شايد استارت اين چهارشنبه سياه برميگردد به سال شصت ويك ، بله هفده آذر شصت ويك چهارشنبه شبى بود. براى اولين بار از سيماى منحوس جمهورى اسلامى فيلم پليسى اكشنى پخش شد بنام كميسر موردووان. بعد از دوماه كه از دستگيريم ميگذشت تازه ما را از بند دو اوين انتقال داده بودند به سالن دو اطاق هيجده آموزشگاه و درست مصادف بود با چهارشنبه هفده آذر كه بعداز حدود دوماه اولين ملاقاتى بود كه رفتم وتا هشت ماه ملاقات من بدستوربازجو قطع شد.

البته مادر فلك زده ام به امید دیدار من همچنان هر پانزده روز يكبار با طى مسافتى طولانى ازاهواز به تهران می‌ آمد. گواهش هم سيصدتومان پولى بود كه هرپانزده روز بدون داشتن ملاقاتى من دريافت ميكردم وبوى مادرم را داشت و باعشق به كمون اطاق تحويلش ميدادم. نه فقط من؛ بلکه همه هم بنديها همين كار را انجام ميدادند. چون بودند بچه هاييكه ملاقاتى نداشتند واين پولهاى بدست آمده متعلق به همه  هم اطاقيها ميشد براى خريد لوازم موجودازفروشگاه. اما از آن چهارشنبه شب سياه  ،دقيقاً ساعت يازده شب فيلم پليسى تمام شد وباخاموش شدن تلويزيون آماده كنسروى خواب ميشديم كه يك هو درب بازشد واسم مرا صدا زدند كه باچشم بند بيا بيرون.آنزمان رسم بود كه هركه را مشكوك دستگيركرده بودند بعداز چندماه وحتى يكسال دراين ساعات شب داديارزندان ميآمدسراغش وميبردش بيرون ازاطاق وفُرمى رابهش ميداد پُر كند تاشرايط آزاديش به جريان بيفتد.اما شرايط من فرق ميكرد وخود ميدانستم كه مشكوك دستگيرنشدم كه ازمزاياى داديار بهره ببرم هرچند اكثر هم بندهايم كه فكرميكردند من مشكوك دستگيرشده ام واين احضارشدن براى مراحل آزادى وپُركردن فُرم است وتنها يكنفرازهم اطاقيهايم بنام نوروز فتحعلى ميدانست كه اينطورنيست،بلكه رفيقش را اين ساعت دارند به شكنجه گاه شعبه هفت  بهمراهى شگنجه گرانى همچون قدير،فكور، اسلامى، عباس و....ميبرند

زمانيكه اسمم راپاسداربند صدا زد بايك چشم بندكمى گُشاد ودمپايى به بيرون ازاطاق رفتم،حتى اجازه وفرصت عوض كردن لباسهايم رابمن نداد، بايك شلوارزير كاموايى ويك ژاكت يقه كيپ كه نوروز بمن داده بود ازدرب اطاق خارج شدم. بمحض بسته شدن درب  كشيده ومشت ولگد بودكه بطرفم ميآمد. براى اولين بارچهره بازجويم قدير را ميديدم موهاى  صاف بور وچشمى زاغ وپوستى سفيد وسنى نزديك به سى سال كه سرم داد ميكشيد چشم بندت رابزن، ترس تمام وجودم راپُركرده بود وبيشترين مشغوليت ذهنيم كه احتمال ميدادم  لو رفته يا بويى ازآنهابرده اند مسائل شهرستان دورود وخانه تيمى آنجاباشد. درهرصورت باضيافتى گرم وپاپتى(منظورم بدون دمپايى)از سالن دوآموزشگاه بطرف مينى بوس دربستى كه فقط وفقط آنساعت چهارشنبه شب برايم تدارك كرده بودند بطرف شعبه هفت براه افتاد،بعدازگذشت ازاولين پيچ مينى بوس توقف كرد وصداى منحوس قديربا مقدارى فحش  بلندشد كه بيا پايين منافق كثيف ميخواهيم اعدامت كنيم. درحاليكه گرده برفى برروى زمين نشسته وهواى سردى بود يقه منوگرفت وازمينى بوس باپاى برهنه كشاندبه بيرون درآن لحظه داشتم ازترس قالب تُهى ميكردم . روى زمين برفى سرد ميلرزيدم  اما سكوت بود خبرى از جوخه آتش واينجور چيزهانبود. هرچه بودتوليد گلوله‌هاى ترس بود كه توسط بازجويم به روح وروانم شليك شده بود. بعدازچند دقيقه  باكمى سيلى ومقدارى دِسر فحش مجدداً يقه منو گرفت وبطرف مينى بوس كشاندم وباتفاق براى شب زنده دارى بطرف شعبه روان شديم. تا وارد اطاق شكنجه شديم فقط گفت بخواب روى تخت ازآنجايي كه  بچه حرف گوشكنى بودم بدون اعتراض  خيلى راحت خوابيديم روى تخت البته با درنظرگرفتن لرزى كه تمام وجودم را  فرا گرفته بود. البته به تجربه برايم ثابت شده با فرودآمدن اولين ضربات كابل برروى كف پاها ، لرز ناشى ازترس جايش را با درد ناشى از كابل عوض ميكند ودرآن لحظات ترس ازاعدام تبديل به خاطره خوش ميشود به نسبت فشار كابل‌هاى مُتمادى هنوزنميدانستم براى چى دارم شكنجه ميشوم. صدايى از بازجوها بجزء صفير كابل كه هوارا ميشكافت وبركف پايم فرودميآمد شنيده نميشد. اصلاً اهل داد و فرياد و گريه نبودم البته اشتباه نكنيد دوستان چون بارها كه پشت درب شكنجه از صبح تا غروب باچشم بند و رو به ديوارنشسته بودم. فلج كننده ترين شكنجه روحى وروانى موقعى  بود كه درب اطاق شكنجه بازميشد تايكى ازاين شگنجه گران ورودياخروج كند، صداى خصوصاً دختران و زنانى را ميشنيدم را تجربه كرده بودم برايم بمراتب خرد‌کننده ترو سخت تراز ضربات كابل بود نه اينكه كابل خوردن دردى ندارد نه اما بعد از مدتى كه دارى كابل ميخورى كف پاهايت را تكان ندهى يا كف پايت شكافته شده وخون جارى ميشود، دست نگه ميدارند وبازت ميكنند و مجبورت ميكنند درجا بزنى كه آن هم خود قصه ايست جدا..

بعدازمدتى كه ميزدند وقتى ديگرحركتى درپاهاى من نميديدند ازتخت بازم كردند وباضربات كابلى كه به باسن وكمرم ميزدند ازمن ميخواستند بلندشوم وروى پاهايم درجابزنم. خدا روكولشون قدرت ايستادن برروى پاهايم را كه نداشتم هيچ ، دقيقاً احساس ميكردم از زانو به بعد پا ندارم هرچه تلاش ميكردم زيرفرود مداوم كابلها پاهايم را پيداكنم موفق نميشدم تا اينكه يكى ازبازجوها پس گردنم را گرفت و به زور بلندم كرد روى كف پاهايى كه نداشتم وحسشان نميكردم . تازه درد خردكننده اى درتمامى پاهايم جريان پيداكرده احساس ميكردم پاهايم قطع شده وروى كاسه زانوهايم ايستاده ام .ازطرفى هنوزجاى سئوال بود براى چى دارم ميخورم؟! كه با ضربات كابل اولين رژه آموزشى پيش سربازيم را دراطاق شكنجه شعبه هفت اوين اجراء كردم باشيپور كابل،بعدازدقايقى كه بى حسى كف پاهايم تاحدودى برطرف شده بود تازه درداصلى بسراغم آمده بود وتا كشاله ران وبيضه هايم تيرميكشيد وطاقت ايستادن ودرجازدن راازمن گرفت ومثل يك تيكه گوشت نقش زمين شدم.  ديگر لگدوكابل برايم مهم نبود بلكه فرارازدرد ايستادن درآن لحظه منو به يك آرامش نسبى ميرساند. آقاى بازجو، موقتاً دست ازسرم برداشت ومن هم گوشه اطاق بخودم مي پيچيدم ازدرد. نميدانم ساعت چند بود ولى هرساعتى كه بود زمان بكندى ميگذشت. بعداز اينكه مطمئن شدم بازجويى دراطاق نيست درحاليكه درد ميكشيدم جرئت كردم وسرم را بالا كردم تا از زيرچشم بندم دور وبرخودم راببينم اطاقى بدون پنجره با يك شوفاژ ويك تختخواب يك نفره فلزى مدل سربازى كه كفه چوبى داشت بدون تُشك خوشخواب و در و ديوارنزديك تخت پراز لكه هاى خون وهمچنين كف زمين كه آثارخون تازه وخشك شده را مي‌شد ديد وطنابى كه از سقف آويزان بود . درست تمامى مشاهداتم ازآنجابود. بعدازلحظاتى بازجو به اطاق برگشت ومجدداً بستن به تخت وزدن كابل ادامه پيدا كرد. شايد بخنديد به اين فكر من درآن لحظات ولى صادقانه به ياد مرادم رجوى افتاده بودم وبخودم مي‌گفتم برادرهفت سال زيرشديدترين شكنجه هاى ساواك بود من كه تازه دوماه است آمدم زندان.عجب ساده دل بودم و کودکانه فکر می‌‌کردم . امروز وقتی آن روزها را به یاد می‌آورم چقدر ازاعتماد وعشقى كه به سازمان ورجوى وتشكيلات داشتم احساس شرم وپشيمانى ميكنم.  

پُر واضح بود كه ما نوجوانانى بوديم كه بخاطر دیده شدن درآن فضاى اوايل انقلاب وانقلابيگرى بدون هيچ مطالعه ودانش وتفحصى جذب اينها شده بوديم.  چرا که ارزش چريك و مجاهدبودن را در منتهى اليه الهى و نهايت كمالمان ميديدم ودرواقع بما تزريق ذهنى شده بود.

بعداز به تخت بسته شدن وكابل خوردن مجدد درآن لحظه بفكرم رسيد خودم رابه بيهوشى بزنم شايد دست ازسرم براى مدتى بردارند . باهرجان کندنى بود تمام فكر وانرژيم را جمع كردم كه زيركابل خوردن پاهايم راتكان ندهم وسرم رابه يك طرف ساكن نگه دارم ترفندم كارسازشد بعد از اينكه گويا ديدند تكانى نميخورم بصورت موقت دست كشيدند وبگوش خودم شنيدم يكى از بازجوها گفت ازحال رفته وآمد لبه تخت نزديك به كمرم نشست وشروع كرد به ماساژ دادن كتف هايم ، درتلخترين لحظات زندگى ام زيباترين ثانيه ها برايم شكل گرفته بود اما خيلى زود بانعره شغال گونه قدير پايان گرفت. يكى ازضعفهاى من پهلوهاى شكم است كه خيلى قلقلکی هستم. قدیر نعره‌زنان شروع كردپهلوهايم را فشاردادن كه من خنده‌ام گرفت باتمامى دردى كه داشتم وهمين ضعف نابجا دوران خوش ماساژ را نابود و بساط كابل ادامه پيداكرد

تا اينكه براثرخون ريزى شديد وشكافتن گوشت پاهايم از شكنجه دست كشيدند  ومن را به زور به بيرون راهرويى كه بين اطاق شكنجه واطاق بازجويى بود بردند. حدود نيم ساعتى نگذشته بودكه كنارم كيف مشكى بزمين نشست وپاهاى فردى راديدم كه شلوارى سبزرنگ بپا داشت وازتوى كيفش مقدارى باند ويك مايع درآورد ودرحاليكه زر ميزد آدم شو مسائلت رابگو شروع به پانسمان پاهايم كرد. خیلی بيرحمانه وسنگ دلانه كارش را انجام داد ورفت. ديگرهيچ قدرتى وحسى در پاهايم احساس نميكردم بجزء دردى وحشتناك به هر جهتى كه ميچرخيدم دردداشتم. ازتردُد آدمها وصداها ميشدتشخيص دادصبح شده واراذل واوباش به سركارهايشون آمدند.

خيلى شديداحساس تشنگى ميكردم ودلم وتمام وجودم آب ميخواستم،هركى ردميشد، ميگفتم برادر،سريع جواب خفه شو پاسخم بود. كلافه شده بودم وشديداً نگران .آخه چى شده كه اينقدردارند وحشيگرى ميكنند خدايا. كم كم شيفت صبح شروع شده بود وديگر زندانيان نگون بخت را ميآوردند براى بازجويى وتعدادى هم گويا تازه دستگيرشده بودند وموقتاً تختخواب ديشب من را اشغال كرده بودند چون به محض بازشدن درب اطاق شكنجه صداى كابل خوردن وفريادها شنيده ميشد كه يكى ازخردكننده ترين لحظات يك زندانى به لحاظ روحى وروانى نشستن درهمين مكان يعنى پشت درب اطاق شكنجه است. ترس تمام فكروانديشه ات را ميگيرد و فقط به مرگ فكرميكنى وچهره وخاطره عزيزانت يكى يكى درذهنت نقش ميبندد. وقتى ميگم بمرگ فكر ميكنى نه اينكه آرزويم درآن لحظه مُردن بود، نه فكرميكردم چه تُخمى داره زندگى من پايانش نزديك ميشود ودقيقاً تنها ابزارى كه درآن لحظه كمى سبُكم كرد گريه كردن بود.همين الان توى سن پنجاه وچهارسالگى بانوشتن خاطراتم هم اشك ميريزم، بياد چه عزيزانى كه زيرشكنجه وتيرباران فقط به خاطرعشق به همنوع وهمزيستى وپاك زيستن جان دادند نه بخاطرقدرت وتكيه برجايگاه رهبرى.تُفُ تُفُ براين چرخ گردون.

شرايطم همانگونه كه شرح دادم بيرون ازاطاق توى راهرو گوشه اى بحالت دوزانو دربغل روى زمين خوابيده بودم كه بايك  لگدجانانه پريدم ومجبور به نشستن شدم حالا ازفحشهاى حواله شده بگذريم. نزديك ظهر بازجويم قدير با پرخاشگرى مجدداً بسراغم آمد درحاليكه باگفتن منافق كثيف يقه ژاكتم راميكشيد ومن مثل يك تيكه گوشت له شده برروى زانوكشيده ميشدم ،درب اطاق شكنجه رابازكرد ومرامجدداً بروى تخت خواباند.اما گويا اينبار تصميمى براى استفاده ازكابل نداشت وسبك كار تغييركرده بود. بروى شكم روى تخت درازكش شده بودم كه با دودستبند فلزى هردومچ دستانم را بشكل v

منظورم وى انگليسى است به ميله بالاى سرتخت بست. ونفرديگر مچ پاهايم رابهم نزديك وبوسيله طناب به ميله پايين تخت بستند و زيرشلوارى كامويى ام راازبالاى باسنم گرفت ومرا از تخت بلند كردند وكف چوبى تخت رادرآوردند ومن همچون لاشه گوشتى كه قصابها روى سيخ درب مغازه آويزان ميكنند  برروى مچ دست و پا از چهارچوب فلزى تخت آويزان شدم،وبمن گفت اگرميخواهى حرف بزنى فقط مشتهايت رابازوبسته كن همين. دروهله اول بقدرى دچارترس ودلهره بودم كه ميخواهند چه بلايى سرم بياورند اما به چند دقيقه نكشيد كه دردپاها تبديل به خاطره شد چرا که شكل وشمايل درد ايندفعه ازمچ دستان شروع وبسمت كتف ودقيقاً وسط جناق سينه ات جمع ميشد تاكم كم احساس کردم يك چيزى ازداخل درحال فشارآوردن وپاره كردن سينه ام است.

هرثانيه هم وزن بدنم فشارميآورد وچون آويزان بودم دست بندهاى فلزى سفت ترميشد تا لحظه اى كه فكر کردم الان ديگروارد پوست وگوشتم شده است. فاصله پيشانيم بازمين حدودنيم يايك سانتيمتر بوديامن اينطور فكرميكردم،چشمم به يك پیژامه آسمانى افتاد درزيرتخت درست جاييكه آويزن بودم. بخودم گفتم اگراين پيژامه رابكشم و بياورم زير سرم شايد بتوانم اين فاصله كوچك مابين سرم وزمين راپركنم وبه كمك ستون كردن سرم ،فشارروى مچ دستان وكتفم راكاهش بدهم.شروع كردم بوسيله چانه ولب ودندانم پیژامه رابسمت سرم كشيدن كه درست وسط خشتك پيژامه آمد جلوى دماغ وصورتم

واى كه چه برق سه فازى گرفتم. وسط خشتك پرازخون وبوى متعفنى ميداد كه تمامى دردم رافراموش كردم وحالا تمام تلاش وسعى ام دور كردن اين پيژامه ازجلوى دماغ وصورتم بود. بحالت استفراغ شديد افتاده بودم وبصورت بلندبلند عق ميزدم ونفسم بالا نميآمد كه متوجه شدم قديربالاى سرم است ودارد دستبندها رابازميكند، حين بازكردن به من گفت مامان اينجاخيلى شكنجه ميكنند؟! تازه دوريالى من افتاد كه براى چى از ديشب تابه حال دارم ميخورم. ياد ملاقاتم درروز چهارشنبه يعنى ديروز افتادم  كه درموقع ملاقات بمادرم گفته بودم اينجاچه خبراست وپيامى هم براى شوهرخواهرم فرستاده بودم كه نزديك بود اين بنده خداراهم دستگيروبه زير شكنجه بياورند. بقدرى ساده بودم كه حتى الفباى ابتدايى مبارزه ومسائل امنيتى راهم بلد نبودم.هميشه درخاطرم بجامانده كه آن پیژامه مال چه كسى بود كه آنقدرشكنجه شده بودكه خون ادرار كرده بود؟ وابزارى شد براى رهايى من ازشكنجه.

منبع:پژواک ایران