قتلعام 67-ساک ها را دادند اما جنازه ها ...
فروغ شلالوند

 __________________

­­­­­­­­­­­­­­­­­­

بیان خبرِناگوارهمشه با حسی نا خوشایند، اکراه و بی میلی همراه است، درست مقابل بی احساسیِ معنی دارِخمینی که از همان آغاز ورودش، درون هواپیما، آشکارکرد و طی چهل سال گذشته تاثیر مخرب خود را درجنگ، قتلعام زندانیان سیاسی، وضعیت اسفبار اقتصادی و... به روشنی نشان داد. در واقع فقدانِ احساس انسان دوستی در وی ومریدانش، بخش جدائی ناپذیرِ باورهایشان شده و تنفری آشکار را علیه این تبهکاران برانگیخته که هرنوع رویاروئی با این قشر را وظیفه ای ملی و مشروع وسزاوارمی کند.

معمولاً بروزخشونت وکشتار با ذات وفطرت انسانی درتعارض است، تنها آموزه های منکرحقوق شهروندی وامتناعِ کرامت انسان است که می تواند در سیستم های توتالیتر، چنین جاندارانی را تولید کند وچنان مرزهای ضد انسانی را در نوردد که زندانی کشیده و شکنجه شده دیروزی را به گرگ انسان های دیگر بدل کند. آنکه تا دیروز با تو هم زندانی بوده و با هم سختی و رنج را تحمل کرده اید، یا دریک سازمان وتشکل فعال بوده اید، اینک به آدمکشی قهار تبدیل شده که به خون تو تشنه می شود.

خانواده ما باورنمی کرد خبراعدام عمویم در قتلعام 67 را قبل ازدژخیمان زندان بطورغیره مستقیم از قول کسی بشنویم که تا قبل ازآمدن نکبت خمینی، سال های سال همسایه ودرغم وشادی روزگارشریک بودیم.

نظام حاکم ازهرآنچه درقلمرو رذالت ودنائت تعریف میشود کم نگذاشته، حکایت ساک های قتلعام شدگان سال شصت وهفت و تحویل آنها به خانواده هاشان، دقیقاً نشان ازهمین دستگاه اسقاط و تبه کارِ اصحاب مرگ دارد. فقهای بی اختیاروآیاتِ ظلم به دنبال حکم کشتارزندانیان سیاسی توسط خمینی با سَرهای خمیده ودستانی چلیپا، بی اراده وتدبیرشخصی، درعرض چند هفته هزاران زندانی حکم دار را به قتل رساندند و بادستی دگر ساک هایشان را، آنهم فقط به مردان خانواده تحویل می دادند، ولی جنازه ها را درگورهای جمعی بی نام ونشان دفن کردند تا مگرآخرین تنفر تنیده شده در وجود کثیفشان را بروزدهند.

قتل عموی من (حمزه شلالوند) و برخورد دژخیمان زندان با خانواده ما نیز به همین منوال بود. وقتی مادربزرگم (ننه) بعدازمدت ها قطع ملاقات وبی خبری مطلق، برای ملاقات به زندان اوین مراجعه کرد، ازاوخواستد مردِ خانواده را بفرستد، آنان نمی دانستند مردترین کس خانواده ما همان ننه وفادارم بود که لحظه ای پسرش را تنها نگذاشت.

درست زمانی که رژیم زیرفشارخانواده ها چاره ای جزاعلام خبرقتلعام شدگان نداشت.ننه خانواده هائی را دیده بود که چگونه بعد ازدریافت یک ساک دستی درخود می پیچند، برسر و روی خود می زنند و گاه مدهوش می شوند، متوجه وضعیت غیره معمول شده بود اما هرگز نمی توانست به عمق فاجعه و کشتار زندانیان پی ببرد و نمی خواست به خود به قبولاند، درکمال نا امیدی بازهم به خود امید می داد.

 در باز گشت به خانه قرار نداشت، پریشان بود مرتب قدم می زد و گاه گریه می کرد، به عمویم گفت سریعاً به زندان اوین مراجعه و دریابد چرا مرد خانه باید مراجعه کند، چنان با تحکم برخورد کرد که عمویم همان وقت حرکت کرد. هنوز بیاد دارم زمانی که عمو با ساک برزنتی سبز رنگی دردست باز گشت آن را زمین گذاشت، رو به ننه با صدای لرزان گفت این هم ساک حمزه. ننه که چند روز بود لب به غذا نگذاشته بود سرا سیمه برخاست، «چَه بی؟  چَه وَ سرهاتی؟ حمزه، روله، روله آَی خوا غی رَت دارهَ خمینی ات نِئی؟» ( چه شد؟ چی بسرش آمد ؟ حمزه پسرم، آی خدا خمینی را ندیدی غیرت نکردی.) صدای فریادهای ننه تا به خود خدا می رسید. عمو که تا حالا بغض خود را فرو خورده بود گفت جنازه را نمی دهند و از شماره قبر ومحل دفن هم چیزی نمی گویند، تهدید کردند که هیچ گونه سوگواری ومراسم و یادمان نیز برگذار نکنیم، غیر ازهمین ساک هیچ چیز دستمان نیست.

من باچشمان کودکی ام همه چیز را می دیدم، به خود می لرزیدم، کسی به من توجه نداشت، نمی دانستم چکار کنم بهت زده به ننه می نگرستم، بعد از رفتن پدرم و دستگیری عمو یک روزمان بی دلهره نبود سایه سنگین ترس در خانه و حمله های گاه و بیگاه سپاه ترور به خانه مان، در مدرسه، ازهمکلاسی هائی ازخانواده های پاسداران، معلم های نون به نرخ روز خور...

حالا هم بعدازهفت سال اسارت عمو را به قتل رسانده بودند. شیون و زاری خانه رادربرگرفته بود، به صدای فریاد های ننه سر وکله همسایه ها پیدا شد، ننه، با صدای بلند خمینی را خون آشامی که کمر به کشتار جوانان بسته خطاب می کرد، خمینی خانه ات خراب که ملکی را ویرانه کردی بی شرف بی چشم و رو، جلاد، ای آدمکش...، گاهی جلوی دهانش را می گرفتند. نگاه همه متوجه ساک بود، ننه محتویات ساک را خالی کرد.

یک شلوار کردی بود که مادر زنده یاد مراد قشقائی از طریق او به حمزه داده بود.

یک پلیور که همسر زنده یاد سیف الله غیاثوند برای سیفی داده بود و نهایتاً در ساک حمزه بود،

دعای تحویل سال نو، که با نخ قرمز به روی پارچه ای سفید رنگ سوزن دوزی شده بود.

و...

این همه ی آنچه بود که بعد ازهفت سال اسارت و قتل حمزه سهم ننه شد، وهمان هم تنها مکنت عمویم ازاین دنیا بود. که اکنون همچوخلعت ای گران قدر روبرویمان بودند. تنها همنشین ویادگار سال های زندانش. حالا بعد از سی سال می بینم گاهی اشیاء معنی ویژه ای پیدا می کنند وجوردگرتعریف میشوند. درسکوت سنگین شان به هرزبان سخن می گویند. ننه آخرین شعرهایش رابا اشیاء وعکس ها ویادگارهایش در میان می گذاشت. « به مهرغبارازعکس ها می گیرفت» و میخواند«مینای شکستم نِمَه یو پیون» و به مویه «خدای» جلادان را به انکار می نشست. دژخیمان نمی دانستند ننه چون جان شیرین ازآنان نگهداری می کند، باهم سلولِی سالیان اسارت پسرش دل گویه می کند، از روزهای بازجوئی، ازلاجوردی جلاد، حاج داود، از«طناب های انباشته در فرغون ها» از« انبوه دم پائی های رها شده در بند» از تنهائی خود از کنایه ها و تحقیرها، ازهفت سال ملاقات و راه دورِ اندیمشک تا اوین و گوهردشت ...

دیگر کسی آن ساک را ندید. عاقبت ننه با دلی پر حسرت ما را ترک کرد واز کابوس ها، شب بیداری ها آسوده شد.

تنها بعد ازدرگشت ننه یادگارهای زندان عمو از درون صندوق خاطرات همه تلخ اش پیدا شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                                        

 

منبع:پژواک ایران