یازده تز فوئر باخ و موش های جونده تاریخ
 

یازده تز فوئر باخ و موش های جونده تاریخ
محمود طوقی

 
 
۱-در سال ۱۹۴۵ مارکس بعد از اخراج از فرانسه به بروکسل رفت .فکر کتاب ایدئولوژی آلمانی درآن جا شکل گرفت.واین یازده یادداشت کوتاه برای فصل اول این کتاب نوشته شده است.که اساس  نظریه مارکس در موردتاریخ است .و این نظریه ماتریالیسم تاریخی است.
۲-در این زمان فوئر باخ جزء هگلی های جوان ومهم ترین نماینده ماتریالیسم مدرن بود. وکتاب بنیاد های مسیحیت را نوشته بود.
تز یکم
نقص عمده همه مکاتب ماتریالیستی ماقبل(و از آن جمله فوئر باخ)در آنست که شیئی،واقعیت ،حسیات تنها به صورت ابژه یا به صورت مشاهده در نظر گرفته می شود نه به صورت فعالیت حسی انسانی ،نه به طور سوبژکتیف.
به این جهت چنین رخداده است که جهت فعال ،برخلاف ماتریالیسم ،به وسیله ایده آلیسم ،تکامل یافته ،منتها به شکل تجریدی،زیرا بدیهی است که ایده آلیسم فعالیت واقعی ،حسی من حیث هو را قبول ندارد .
فوئرباخ می خواهد با ابژه های حسی که واقعاً با ابژه های فکری فرق دارند ،سرو کار داشته باشد ولی وی خود فعالیت انسانی را به مثابه فعالیت پراتیک تلقی نمی کند .
به این جهت در «ماهیت مسیحیت»تنها فعالیت تئوریک را فعالیت حقیقتاً انسانی می شمرد و حال آن که پراتیک فقط در شکل ناپاک و یهودایی بروز آن در نظر گرفته می شود . از این رو وی به معنی فعالیت «انقلابی»و «پراتیکی -انتقادی» پی نمی برد .
نقض اصلی ماتریالیسم فوئرباخ در این است که جهان محسوس را بصورت عین اما ذهنی درک می کند نه بصورت فعالیت مشخص بشری یا پراتیک.
ماتریالیسم فوئرباخ دونقطه قوت و ضعف داشت:
-نقطه قوت آن :
در این بود که واقعیت و جهان محسوس را مستقل از ذهن توضیح می داد. بعنوان چیزی که مستقل از ما وجود دارد
-نقطه ضعف آن:
در این بود که جهان محسوس را  بشکل ذهنی و ایستا  درک می کرد. نه بصورت فعالیت محسوس بشری.
اما در مقابل این درک ما ایدئالیسم را داریم که جنبه فعال یعنی تاثیر عین بر ذهن رادرک می کنند. هرچند بطور انتزاعی و تجریدی.و عین را نادیده می گیرند.
      این نشان می دهدکه چرا جنبه فعال واقعیت برای مخالفت با ماتریالیسم توسط ایدئالیسم بسط داده شده است.
فوئر باخ هر چند در پی اعیان مشخصی است که متمایز از اعیان اندیشه است اما فعالیت بشری را چون فعالیتی عینی در نظر نمی گیرد. و در کتاب ذات مسیحیت فعالیت ذهنی و نظری را فعالیتی اصالتاً بشری می گیرد ودرک خود از پراتیک را به شکلی تحقیرآ میز و جهود وار محدود می کند.
-جهود واریعنی عمل بمعنای پول درآوردن مانند یهودی ها،در این عبارت نوعی تحقیر و پست شمردن عمل نهفته است .
اشکال کار در این است که این دید مفاهیم تئوریک را حاصل تأمل ذهن در برابر عین می داند.و آن را عامل تغییر جهان می بیند.و فعالیت بشری را امری کثیف وبی ارتباط با تفکر می دید.
اما مارکس می گوید بشر در فعالیتش شناخت پیدا می کند.نه با تفکر محض.و از طریق تاثیر گذاری برمحیط اطرافش جهان را تغییر می دهد. و مفاهیم تئوریک در پیوند ارگانیک با پراتیک است .
 
استنباط فو ئرباخ از جهان محسوس از طرفی به اشراق صرف و از طرفی به احساس صرف محدود می شود .
او انسان انتزاعی را به جای انسان واقعی و تاریخی قرار می دهد..
فوئر باخ نمی بیند که جهان محسوس اطراف او چیزی نیست که از ازل وجود داشته باشد .و همواره همان باقی می ماند. بلکه جهان کنونی محصول صنعت و اوضاع و احوال جامعه است .درواقع جهان کنونی یک محصول تاریخی است ثمره فعالیت نسل های متوالی لست . نسل هایی که هر کدام بر شانه های نسل قبلی ایستاده اند .و صنعت و مناسبات را تکامل داده اند.
اعیان و یقین های محسوس هم از طریق تکامل صنعت و تجارت بما عرضه می شود .
 
اهمیت این تز
در این تز مارکس برچند نکته مهم انگشت می گذارد
-شناخت طبیعت در ارتباط با پراتیک انسان است؛ مرزبندی با فوئر باخ
-معرفت واقعی بشر تنها محصول آگاهی بشری نیست بلکه با فعالیت بشری گره خورده است؛مرزبندی با ایدئالیست ها
فعالیت انسان پایه و اساس معرفت انسان است. وآن سوی این پراتیک طبیعت قرار دارد.طبیعتی که با فعالیت انسان گره خورده است.اما پدیده ای در خود وبیرونی است.
با طرح این تز مارکس تئوری پراکسیس رابه بخش اساسی معرفت بشری ارتقاء داد .
پراکسیس
واژه ای است یونانی که به پراتیک و عمل ترجمه شده است. پراکسیس آلمانی آنست. از آنجا که  در آن به جنبه تاثیر گذاری انسان بریک پدیده نظر دارداز عمل و کنش صرف فرا تر می رود.
 
تز دوم
این مساله که ایا اندیشه بشری دارای حقیقتی عینی هست یانه مسله یی نظری نبوده بلکه مساله یی عملی است.در پراتیک است که انسان باید حقیقت و توان اندیشه اش را این جا و آن جاو اکنون اثبات کند. مناقشه در باره ی واقعیت یابی واقعیتی اندیشه ئی جدا از پراتیک صرفا مساله ئی اسکولاستیک است.
اسکولاستیک از اسکولا می آید بمعنای مدرسه و مراداز آن مدارس مذهبی در قرون وسطاست. عصری که کلیسا بر اروپا حکومت می کرد. و بحث های طولانی و نظری وبی حاصل آن معروف به بحث های اسکولاستیک است.
سوال از این جا آغاز می شود که:
۱-آیااندیشه بشری حقیقی است یانه
۲- اگر اندیشه بشریی دارای حقیقت است. این حقیقت نظری است یا عملی
۳-برای اینکه این حقیقت را ثابت کنیم.معیار ما چیست
اگر معیار درستی یک اندیشه پراتیک نباشد.یعنی نتوانیم در عمل درستی یا نادرستی آن را به اثبات برسانیم باید در ذهن دنبال آن بگردیم.و اگر این گونه باشد برای رد و یا اثبات حقیقت هر اندیشه وارد بحث های بی حاصل نظری می شویم . بحث هایی که می تواند تا مدت های طولانی ادامه یابد.
 
 تز سوم
آن مسلک ماتریالیستی که آدمیان را محصول اوضاع و احوال وتربیت می داندو معتقد است که برای تغییر آدمیان بایداوضاع و احوال تربیت را تغییر دادفراموش می کند که اوضاع دقیقا به دست آدمیان تغییر می یابدواین خود مربی است که نیاز به تربیت دارد.
از دیدگاه چنین مسلکی جامعه نا گزیر به دوبخش تقسیم می شودکه یک بخش آن بالاتر از خود جامعه است-مثلا نزد رابرت اوون-
تقارن تغییر اوضاع و احوال و تغییر فعالیت بشری باتغییر خودبخودرا فقط در وجه پراتیک انقلابی می توان نگریست و به نحوی عقلانی درک کرد.
 
خطاب مارکس در این جا ماتریالیست های فرانسوی و سوسیالیست های تخیلی انگلیسی است. که انسان را محصول اوضاع و احوال و تربیت می دانستند و فکر می کردند باتغییر این وضع جامعه خود بخودتغییر می کند.
مارکس می گوید:
۱-تقسیم جامعه به دوبخش نخبگان و مردم عادی غلط است.
۲-جامعه خود بخود تغییر نمی کند و نیاز مند یک عامل تغییر است .
۳-این عامل تغییر انسان است
۴-این انسان است که در پراتیک انقلابی خودو وضعیت موجود را از بنیاد تغییر می دهد.تغییر جامعه در گرو تغییر خود انسان همزمان با تغییر جامعه است.مربی خود نیاز به آموزش دارد اشاره به این موضوع است.
اشکال ماتریالیست ها در آن بود که نگاهی سطحی و یک سویه به مسا ئل داشتندو نقش پراتیک انقلابی انسان را درتغییر محیط نادیده می گرفتند.
 
تز چهارم
فوئرباخ-بر اساس خود بیگانگی انسان- که پدیده دین است.جهان را دو گونه می پندارد
۱-جهان دینی -که موضوع تصور است
۲-دنیای واقعی
آنگاه برآن می شود که جهان دینی را در دنیای واقعی که پایه آن است مستحیل کند.
او غافل است که با این کار هنوز مساله بقوت خود باقی است.زیرا آنچه باید توضیح دادبه ویژه این است که چرا دنیای واقعی از خود جدا شده و بصورت قلمروی مستقل در ابر ها تثبیت می یابد
این جدا شدن فقط بر اساس از خود گسیختگی و تضاد درونی دنیای واقعی تبیین پذیر است
پس نخست باید جهان را در تضاد آن درک کرد تا سپس بتوان با اقدام انقلابی و حذف تضاد عملا دگرگون ساخت.به عنوان مثال همین که دریافتیم که خانواده زمینی راز خانواده آسمانی است دیگر باید به انتقاد نظری همان خانواده زمینی -از یک سو-و دگرگون کردن انقلابی آن در عمل-از سوی دیگر پرداخت.
 
فوئرباخ براین باور است که انسان دچار از خود بیگانگی است . که گزاره درستی است. واین از خود بیگانگی خودرا به هیئت دین در آورده است.که خودش را به آسمان برده است.
تا اینجا درست .برای غلبه بر این از خود بیگانگی باید چکار کرد . فوئر باخ می گوید دنیای آسمانی را باید در دنیا ی زمینی حل کرد.
اما برای حل دنیای آسمانی در دنیای زمینی ابتد باید دید چه مشکلی در زندگی زمینی بود که انسان مجبور شد دنیای آسمانی را درست کند . اگر ما آسمان را بزمین بیاوریم پیش از آن که آن گره کور را باز کنیم مشکل هم چنان بقوت خود باقی است.و هنگامی که فهمیدیم خانواده زمینی راز خانواده آسمانی است باید از دو سو به آن نزدیک شد:
۱- انتقاد نظری
۲-دگرکون کردن انقلابی آن در عمل
پس راه حل غلبه بر این از خود بیگانگی:
۱-یافتن تضادهایی که در جهان واقعی بوده است
۲-دگرگون کردن این تضاد ها در عمل است.
 
الیناسون بچه معناست
الیناسیون بمعنای از خود بیگانگی نیست.معنای دقیق آن  بیگانگی است .واز خود بیگانگی یکی از وجوه آن است .
در قرن ۱۵ درمورد غصب مال افراد بکار برده می شد.بعد ها ژان ژاک روسو در مورد وا گذار نکردن حقوق فردی بکار برد و اینکه کسی حق ندارد حقوق خودرابه کسی ببخشد .و به آن بیگانه شود.
بعد ها هگل الیناسون را در بیگانگی انسان از گوهر خود بکار برد و فوئر باخ بیگانگی را بمعنای جدایی انسان از گوهرش و باور او به نیرو هایی فراطبیعی معنا کرد.
در نزد مارکس اما بیگانگی انسان از فرآورده کارش آغاز می شود .و چون زندگی انسان همان فعالیت های اوست پس انسان از زندگیش بیگانه می شود .این بیگانگی تسری می یابد به بیگانگی از طبیعت زیرا خودش همان خودٍ طبیعی است . و طبیعت کالبد غیر اندام وار اوست . و انسان بیگانه شده با خودش ،با طبیعت با دیگر انسان ها هم بیگانه می شود .
 
تز پنجم
فوئر باخ ناراضی از اندیشه انتزاعی به نگرش حسی روی می آورد
اما جهان محسوس راچون -محصول- مشخص انسان در نظر نمی گیرد
 
اندیشه انتزاعی نگرش ایدئالیست هاست . مارکس فاصله گرفتن فوئرباخ را ازاندیشه ایدئالیستی و از اینکه او با تفکر مجرد راضی نمی شود را قابل تحسین می بیند . و نزدیک شدن به تامل حسی را یک گام به پیش می بیند اما اشکال کار از اینجا ببعد است که فوئر باخ حس کردن را جزئی از پراتیک مشخص انسانی به حساب نمی آورد.
-اندیشه انتزاعی یعنی چه
-مرحله حسی شناخت یعنی چه
 
اندیشه انتزاعی فکری ایدئالیستی  است.. فوئر باخ با تفکر مجرد راضی نیست. و متوسل به تامل حسی دنیای خارج می شود.این بمعنای فاصله گرفتن از ایدئالیست هاست .اما وقتی در این مرحله فوئر باخ متوقف می شود. از یاد می برد که حس کردن نیز از پراتیک مشخص انسان ناشی می شود.این نکته ایست اساسی که فوئٰرباخ از نظر دور می دارد.
مراحل شناخت:
۱- شناخت یک مرحله ای
خود به سه گروه تقسیم می شود:
-راسیونالیست ها:که فقط عقل را منشا شناخت می دانندوبرای حس ارزشی قائل نیستند.
-امپریست ها:ماهیت شناخت را حسی محض می دانند. وبرای عقل نقشی قائل نیستند
-عرفا:که به شناخت از طریق دل با ور دارند
۲- عده ای شناخت را چند مرحله ای می دانند:
-دو مرحله ای مثل هگل:
                          مرحله علمی
                         مرحله فلسفی
 
دو مرحله ای مثل ماتریالیست ها:
                                     مرحله حسی
                                    مرحله منطقی
الف- مرحله حسی:خود به سه مرحله تقسیم می شود:
                                                               - احساس
                                                                -ادراک
                                                               - تصور
ب- مرحله منطقی خود به سه مرحله تقسیم می شود:
                                                               -مفاهیم
                                                               - احکام
                                                              - استنتاج
۱-شناخت همیشه ازراه احساس زنده و بی واسطه ومشاهده اشیا آغاز می شود.
اطلاعات تجربی اندیشه را بحرکت در می آورد.بعبارت دیگر اندیشه از ارتباط مستقیم یا غیر مستقیم انسان با اشیا مادی بوجود می آید.
۲-مرحله دوم بعد از احساس، ادراک است.ادراک مکمل احساس است ولی جمع مکانیکی آن نیست.
ادراک تصویر حسی کلی اشیا است.که در عین حال متضمن همه ویژه گی ها و کیفیت هایی ست که در احساس ها انعکاس یافته است.
ادراک نه تنها به احساس های پدید آمده لحظه حاضر تکیه داردبلکه مجموع تجربه های پیشین انسان و تمام فعالیت های علمی وی نیزاز مبانی ادراک است. آموخته ها و معلومات گذشته در این مر حله بکمک می آید.
۳- تجسم:
سومین صورت انعکاسی حسی جهان مادی در شعور بشری  ست.
تجسم تصویر حسی کاملی از اشیا و پدیده هایی است که در لحظه مفروض دیگر در تیرس حواس ما قرار ندارند.
تصویر در شعور ما حاضر است اما اشیا در بیرون دیگر حاضر نیست.
این سه مرحله را مرحله ابتدایی شناخت می گویند.
 
مرحله دوم شناخت:اندیشه مجرد منطقی
تجسم هر چیز بازآفرینی احساس و احیاء اثر قبلی آن در مغز بشری نیست.
تجسم تصویر تعمیم یافته ایست  که از مجموع همه ادراک های پیشین نتیجه می شود پس بعنوان شکل رابطی برای دومین مرحله شناخت است.
مرحله دوم شامل سه مرحله است:
-مفهوم
-حکم
-استدلال
 
۱-مفاهیم:
کلی ترین و اساسی ترین و ضروری ترین ویژه گی ها وکیفیت ها ی اشیاء و پدیده های جهان مادی را منعکس می کند.
هیچ اندیشه ای وجود ندارد که از مفهوم بی نیاز باشد.
مفاهیم و تجسم
مفاهیم با تجسم فصل مشترک دارند اما یکی نیستند. تصویر ها جزئی تر و ذهنی ترند.
پیدایش مفاهیم نتیجه سیر  فکری طولانی نسل هاست.شناخت انسان خودرا بشکل مفاهیم در می آورد و پیوسته وسعت می یابد.
 
۲- حکم
حرکت واقعی اندیشه ها حاصل جمع ساده مفاهیم نیست.بلکه حاصل رابطه بین مفاهیم و سیستماتیزه شدن مفاهیم است.که به این مرحله حکم می گویند.
حکم شکلی از اندیشه است که رابطه مشخص بین مفاهیم را بیان می کند.
 
۳- استدلال
سومین صورت شناخت منطقی است. استدلال یک عمل ذهنی است. که به اتکای احکام درست حکم جدیدی در باره اشیا و پدیده های جهان عینی بدست می دهد.
 بدون استدلال شناخت پدیده ها و روند هایی که مستقیما به ادراک در نمی آیند امکان پذیر نیست.بدین جهت استدلال برای شناخت ویژه گی ها و روابط درونی و نهانی اشیا و کشف ماهیت پدیده های محیط پیرامون و ادراک قوانین و گسترش آن مهم است.
استدلال پایه و اساس ساخت منطق وهر ساخت علمی است.
اندیشه مجرددر مرحله دوم شناخت برای شناخت جهان اهمیت بسزایی دارد. تنها با مشاهده تجربی پدیده ها نمی توان از ماهیت پدیده ها پرده بر داشت.
اندیشه مجرد که درصورت مفاهیم و احکام و استدلال ها تجلی می کند سبب شناخت جهان عینی می شود.
بین دو مرحله شناخت ؛ مرحله حسی و منطقی ؛رابطه ارگانیک وجود دارد.
 
تز ششم
فوئر باخ گرچه ذات دینی را در ذات بشری حل می کند . اما در نظر نمی گیردکه ذات بشر امر انتزاعی در درون فرد بشری جدا از افراد دیگر نیست.این ذات در واقعیت خویش مجموعه ئی از روابط اجتماعی است . از آن جا که فوئر باخ به نقد تحقیقی این موجود واقعی نمی پردازد ناگزیر:
۱-جریان تاریخ را نادیده می گیردو با فرض وجود یک فرد انسانی منتزع و جدا از دیگران روح دینی را چیزی تغییر ناپذیر وبه خودی خودموجود می پندارد
۲- در نتیجه،وجود بشری را فقط به عنوان نوع بعنوان کلیت درونی گنگ که محمل صرفا طبیعی ارتباط افراد با یکدیگر است در نظر می گیرد.
-ذات دینی چیست
ذات بشر چیست
روح دینی چیست
نوع بشر چیست
 
ذات بچه معناست
ذات بمعنای ماهیت شیئ است . یعنی آنچه چیستی شیئ به آنست. ذات به باطن وحقیقت شیئ نیز اطلاق می شود.
معنای لغوی ذات:
اصل،جوهر ،خمیره ،سرشت،طبیعت،طینت، فطرت
 
کاربرد عرفی ذات انسان
مراد مجموعه ای از ویژه گی های ذاتی و اکتسابی ست. که از دو جنبه قابل برسی است:
۱-از جنبه مادی:که به آن طینت می گویند
۲-از جنبه معنوی :به آن فطرت می گویند
 
با تبیین دینی از جهان قائل شدن به ذات دینی و ذات بشری امر پذیرفته شده ایست. باور دینی انسان را به دوبخش تقسیم می کند:طینت و فطرت .
در این تبیین ذات انسان یک امر پیشینی ست و دین نیز امریست که پیشاپیش در ذات انسان نهادینه شده است.
فوئرباخ هم با قائل شدن به ذات انسان و ذات دین .این دو ذات را درهم ادغام می کند و می گوید:انسان بخاطر فلاکت خود مجبور است خدا را اختراع کند و برای حل مشکلات خود به آن توسل بجوید.واین کشف نشانه از خود بیگانه گی انسان است.
 
 
انتزاع
یک فعالیت و عمل ذهنی است که عقل توسط آن مفهومی را از عالم خارج در می یابد.
ذهن پس ازآن که چند چیز مشابه رادرک کرد.آن ها را با هم مقایسه می کند.اوصافی را که مخصوص بهر کدام از آن هاست کنار می گذاردووجه تشابه و صفت مشترک آن هارابرمی گزیندو از آن صفت مشترک یک مفهوم می سازد.که در باره همه افراد آن صادق است.
مفاهیم انتزاعی در خارج وجود ندارندیعنی نمی توان انسانیت را در خارج نشان داد.
 
اما در عالم واقع ما با پدیده ای بنام ذات انسان روبرو نیستیم. ذات انسان و ذات دین هردو انتزاعی انسانی است .همچنان که مفهوم انسان نیز یک انتزاع ذهنی است و ما در عالم واقع انسان بمفهوم انسان نداریم . ما با انسان مشخص روبروئیم .مثل زید یا عمر.
 
ذات بشریک پدیده انتزاعی و مجرد نیست.جوهر انسان پدیده یئ یکپارچه که شامل همه انسان ها بطور مساوی  بشودنیست.در واقع جوهر انسان مجموعه ای از روابط اجتماعی ست .
جوهر انسان یک هستی متعین پیشینی نیست بلکه بر اسا س روابطش با سایر انسانها تعیین می گردد.ذات انسان در زندگی اجتماعی انسان متعین می شود.
وقتی انسان را در پروسه تاریخیش نبینی و انسان واقعی را در زندگی واقعی رها کنی و به انسان منتزع از شرایط بپردازی.خواه نا خواه در برسی تاریخی دچار اشتباه می شوی.
همین اتفاق در مورد دین می افتد.انسانی که از بستر تاریخیش جدا شده است . فرآورده های ذهنی اش از بستر تاریخی جدا می شود .و دین بعنوان یک پاسخ به مجهولات هستی به ذات دین و روح دینی که بر فراز آسمان ها چرخ می زند تبدیل می شود.و وجودی مستقل از انسان و ماورایی می یابد.
انسان نوعی ماهیتی کلی و درونی و گنگ داردو رابطه اش با افراد دیگر رابطه ای واقعی نیست.
انسان در پروسه واقعی زندگی که همان پروسه کار و تغییر طبیعت و تغییر خود است . انسانی است مشخص با ایده ها و نظراتی که از زندگیش برخاسته است .
دین مثل هر ایده دیگری که یک مقوله تاریخی ست.و بررسی آن نیاز مند درک درست از انسان تاریخی ست.
 
انسان در نزد فوئرباخ بمثابه شیء حواس است . یعنی شیئی که به حواس ما در می آید . در حالی که انسان را باید بمثابه فعالیت محسوس در ک کرد .یعنی درک انسان در یک رابطه اجتماعی و تحت مناسبات معین .
فوئر باخ به انسان های واقعی و فعال نمی رسد  بلکه در سطح انسان منتزع شده باقی می ماند .
 واز مناسبات بشری تنها عشق را می شناسد . آن را هم ایدئالیزه می کند
فوئر باخ هیچ انتقادی از مناسبات کنونی ندارد به همین خاطر موفق نمی شود جهان محسوس را بمثابه «فعالیت کل زنده محسوس» افرادی که  آن را تشکیل می دهند در ک کند .
فوئر باخ تا جایی که به تاریخ نمی پردازد ماتریالیست است و آن جایی که به تاریخ می رسد ماتریالیست نیست . در نزد او ماتریالیسم و تاریخ جدا هستند .
 
 
تز هفتم
بنا بر این فوئر باخ توجه نمی کند که روح دینی خود محصول اجتماعی است و خرد انسانی مجردی که وی تحلیل می کند در واقع به یک شکل اجتماعی معین تعلق دارد
انسان و خرد انسانی محصول پراتیک تاریخی انسان در جامعه انسانی ست.نیاز انسان به غذا و مسکن و پوشاک انسان را مجبور کرد که خود و طبیعت را بگونه ای سازمان بدهدکه حوائج مادی او بر آورده گردد.خرد انسانی حاصل غلبه مداوم او بر طبیعت است .که خودرا در هیئت ساخت ابزار تولید وایده های ذهنی نشان داده است.
برای بررسی روح دینی و خرد انسانی باید انسان را در تنگاتنک کار و پیکار برعلیه طبیعت دید.
 
تز هشتم
هرگونه زندگی اجتماعی ذاتا پراتیک است.راه حل عقلانی همه رموزی را که تئوری رابسوی راز پنداری می کشا نددر پراتیک انسانی ودردرک این پراتیک نهفته است.
 
پراکسیس
پراکسیس یک واژه یونانی ست بمعنای عمل و کنش متوجه هدف است.
این واژه باآثار ارسطو وارد سخن فلسفی شدومراد او انجام دادن بود نه ساختن.
در سده هیجدهم لفظ پراتیک را بمعنای انجام دادن بکار بردندو پراکتیس را امر عملی نامیدند.
پراکتیس را هگلی های جوان و بعد مارکس بکار برد. واز نظر مارکس:تمامی شکل های کنش و فعالیت انسان است از جمله مبارزه طبقاتی و کنش سیاسی که در آمدی به دگرگونی زندگی اجتماعی است.
در نزد مارکس جنبه اصلی پراتیک تولید شرایط زندگی و تولید مناسبات اجتماعی است. در انسان شناسی مارکسی هیچ نکته ای به اندازه فعالیت وکنش انسان اهمیت ندارد.
مارکس در برابر سوژه همیشه دانا و شناسای دکارت ،انسانی در گیر عمل و فعالیت را قرار داد.
از نظر مارکس شناخت انسان از راه دقت به شکل کنش های اوکه فعالیت های اجتماعی و آفریننده هستند ممکن است.
مارکس وقتی پراکسیس را بکار می بردمرادش فعالیت تولیدی بهمراه عامل ذهنی است.کنشی توام با اندیشه . عملی استوار به نظریه.
عمل انسانی و فهم این عمل راه حل راز و رمز هایی است که نظریه را بسوی عرفان پیش می راند ،به سخن دیگر وقتی اندیشه های سیاسی و حقوقی و هنری و دینی رفته رفته با عمل انسانی فاصله می گیرند راز گونه می شوند و آدمی می اندیشد که این ایده ها مبنای مادی ندارند . مبنایی فرا زمینی دارند.ایده نیز تمایل دارد خودرا در لابلای اصطلاحات گم کند و رازگونه گی خودرا دو چندان کند.مارکس می گوید:« برای راز گشایی این ایده ها ما راهی جز بازگشت به عمل انسانی و فهمیدن عمل انسانی نداریم.»
 
کنش تاریخی
کنش تاریخی دو ویژه گی دارد:
-نخست جمعی ست
-و دوم انقلابی ست
مارکس بعد ها کنش تاریخی را پراتیک انقلابی خواند
 
نظریه و عمل
نظریه بخودی خود دارای ارزش مستقلی نیست.به شرایط مادی ،واقعی و عملی وابسته و پیوسته است. ملاک درستی و نا درستی هر نظریه تجربه عملی و راستین است.
پندار های ذهنی بطور معمول خودرا با تعلق شان به مبنایی نظری توجیه می کنند.اما این مبنای نظری باید مورد نقادی قرار گیردواین نقادی از یک راه ممکن است:بازگشت به مبنای واقعی و عملی.
اما این بمعنای بی نیازی عمل از نظریه و تئوری نیست.عمل به  راهنمای نظری استوار است. وخود این نظر از توجه تاریخی به موقعیت حاضر و شکل گیری کنش ها و فعالیت های انسانی نتیجه می شود.در نتیجه به وحدت نظریه و کنش می رسیم.
هنگامی که مارکس می گوید:فلسفه سلاح عملی خودرا در پرولتاریا می جوید؛نظریه فلسفه است و پرولتاریا عمل:و پرولتاریا سلاح نظری خودرا در فلسفه.؛عمل و نظریه؛به وحدت نظریه و عمل  یا کنش و تئوری نظر دارد.
 
چرا یک اندیشه راز آمیز می شود
اندیشه گسسته از فعالیت ممکن نیست.اما اگر بهر دلیلی مبنای مادی و عملی یک اندیشه انکار شود . آن اندیشه رفته رفته راز گونه می شود.راز گونه می شود تا بتواند مبنای ماورایی بیابد.
اینجاست که اندیشه در برابر عمل می ایستد . وخودرا مستقل و نقد نا شدنی نشان می دهد.
هر نظریه ای مدعی حقیقی بودن دارد.راه اثبات حقیقی بودن آن چیست.؟
پراتیک است.تمامی تقابل های نظری راه حل خودرا در عمل باید بیابند.
هگل می گفت راه حل فلسفه است و مارکس می گفت عمل است.
 
تز نهم
بالا ترین نتیجه ای که ماتریالیسم مشاهده ای یعنی ماتریالیسمی که فعالیت حواس را فعالیتی پراتیک نمی یابد بدان می رسد همانا شیوه مشاهده ای افراد جدا از هم در جامعه مدنی است.
 
جامعه مدنی در اینجا مراد جامعه بورژایی است.و ماتریالیسم نگرشی یا مشاهده ای ماتریالیسمی است که  در مرحله حسی شناخت متوقف می شود . و شناخت را امری نظری می داند تا عملی .
این نگاه در جامعه بورژایی از آن جا که نقشی برای پراتیک قائل نیست افراد را بشکل تنها و جدا از هم می بیند و بتبع آن نقشی سیاسی برای انسان جدا از هم افتاده قائل نیست.
تز دهم
دیدگاه ماتریالیسم کهن جامعه مدنی است.دیدگاه ماتریالیسم نوجامعه بشری یا بشریت اجتماعی است
 
دو تفسیر در مورد این تز وجود دارد:
۱-اینجا ما با دو جامعه رو برو ئیم. جامعه مدنی و جامعه بشری.
مارکس بر این باور است که ماتریالیسم کهن یا فوئرباخی یک اندیشه بورژایی ست و به جامعه مدنی یا بورژایی باور دارد . ماتریالیسم نو یک اندیشه پرولتری ست و به یک جامعه بشری یا کمونیستی باور دارد.
۲-تفسیر دوم :واژه جامعه مدنی در قرن هیجده در انگلیس مطرح شد.بعد به فرانسه و آلمان رفت.
در آلمان جامعه مدنی ؛جامعه بدون دولت؛در برابر جامعه سیاسی ؛جامعه با دولت ؛قرار گرفت. و برخورد مارکس در این تز نقد این نگاه است . نقد جامعه بدون دولت.
 
تز یازدهم
فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند.مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است
 
فیلسوفان منظور تمامی فلاسفه قدیمی است ؛ایدئالیست یا ماتریالیست.و تفسیر کردن بمعنای توضیح دادن است.
ارائه تئوری و زدن حرف های شیرین است.اما تمامی آن ها یک مسئله مهم را از یاد برده اند. مسئله انسان در همه زمان ها تغییر جهان بوده است . واگر در پی فهم جهان بوده اند و از فلاسفه می خواستند که جهان را برای آن ها تفسیر کنند.می خواستند بدانند که جهان چیست و چرا و چگونه بایدآن را تغییر داد.
انسان از طریق پراتیک و فعالیت حسی خود در ارتباط با سایرین از جامعه شناخت پیدا می کند.موقعیت خودرا درک و فهم می کند  و وقتی به این موقعیت آگاه شد با فعالیت انتقادی و انقلابی یا همان پراکسیس برای تغییر و دگرگون کردن محیط خود اقدام می کند.
دونگرش:
 
۱-در تفسیر صرف جهان بعنوان یک رویکرد صرف فلسفی کار جهان به شکلی تبیین می شود و ما خود را با این نحو ياآن نحو تطبیق می دهیم .
۲-نگرش دوم بر آن است که جهان را باید نخست فهمید . و این فهم باید یک فهم علمی باشد .بعد از فهم و درک جهان است که می توان وارد فاز تغییر آن شد .و این فاز با عمل موثر و پراتیکی انقلابی شروع می شود .
اینجاست که درک مارکس و انگلس با در ک فلاسفه قبل زاویه می گیردو خصلت موثر و دگرگون کننده تئوری انقلابی و ارتباط آن با پراتیک انقلابی خودرا نشان می دهد.
——————————————————————————————————————————-
زیر نویس
۱- انگلس می نویسد:در یکی از دفاتر کهنه مارکس ،۱۱ تز در باره فوئر باخ یافتم …این تز ها یاد داشت هایی است که با سرعت نوشته شده و قصد آن بوده است که بعد ها ساخته و پرداخته گردد و به هیچ روی برای چاپ در نظر گرفته نشده است . ولی ارزش آن ها به سان سند بنیادینی که نطفه ی پر نبوغ جهان بینی نوین را در بر دارد .از اندازه و میزان افزون است .
۲-در سال ۱۸۵۹ مارکس نوشت :در بهار ۱۸۴۵ انگلس به بروکسل آمد . تصمیم گرفتیم با هم بر داشت خودرا در مقابله با برداشت ایده آلیستی فلسفه بنویسیم …دست نوشته (کتاب ایدئولوژی آلمانی)در دو جلد قطور به ناشران وستفالی فرستاده شد ولی آن ها اعلام کردند که بعلت تغییر شرایط قادر به انتشار آن نیستند .ما با کمال میل دست نوشته هارا به انتقاد جونده موش ها سپردیم.
فقر فلسفه و بیانیه حزب کمونیست بر بستر همین دست نوشته ها شکل گرفت .
 
 
 
 
ایدئولوژی آلمانی
در آمد
۱۱ تز فوئرباخ بعنوان هسته های نوین اندیشه های مارکسیستی در کتاب ایدئولوژی آلمانی بر و بار می گیردو بر نا می شود .به همین خاطر لازم است برای درک بیشتر این تز ها روی کتاب ایدئولوژی آلمانی بخصوص فصل نخست آن کمی خم بشویم  .
 
اهمیت کتاب ایدئولوژی آلمانی:
در این کتاب است که درک ماتریالیستی از تاریخ بمثابه یک تئوری تشریح می شود .
انگلس بعد ها نوشت این تئوری که قوانین واقعی تکامل اجتماعی را آشکار می سازد نخستین کشف سترگ مارکس است و. دومین کشف او تئوری ارزش اضافه است .
این کتاب شامل دو بخش است .بخش اول به فوئر باخ و برونوبائوئرو ماکس اشتیرنر اختصاص دارد و بخش دوم در نقد «سوسیالیسم حقیقی»است.
این کتاب نگاه نوینی در شکل گیری نهایی اصول فلسفی جهان بینی پرولتاریا بود.
مارکس در نامه ای به لسکه اوت ۱۸۴۶ این کتاب را پیش شرط درک نظرات اقتصادی خود می داند.
ما در این کتاب با ۴ فراز مهم در اندیشه مارکس و انگلس روبرو می شویم:
ا-درک مادی از تاریخ
۲- ضرورت یک انقلاب پرولتری
۳-ضرورت فتح قدرت سیاسی توسط پرولتاریا
۴- ضرورت اعمال دیکتاتوری پرولتاریا
انگلس می گوید گذار از سوسیالیسم تخیلی به علمی نتیجه دو کشف مهم بود :
۱-برداشت ماتریالیستی از تاریخ
۲-نظریه ارزش اضافی
هسته بنیادین این درک در ۱۱ تز فوئرباخ شکل گرفت و بعد در ایدئولوژی آلمانی به در خت تنومند و جوانی تبدیل شد .
برای تبیین تاریخ تا روزگارمارکس همه یا از داستان های ادیان سامی شروع می کردند یا از حرکت ایده و روح برای انکشاف خود اما مارکس و انگلس از انسان های واقعی و زنده شروع کردند . انسان هایی که برای این که زندگی کنند نیازمند آنند که بخورند و بیاشامند و خودرا پوشیده نگه دارند و برای این که به این نیاز های واقعی و انسانی پاسخ بدهند باید دست به تولید بزنند و این تولید به ابزار تولید ورابطه با دیگر انسان ها نیاز دارد.
پس فعالیت انسانی ۲ وجه دارد:
۱-تولید:رابطه انسان با طبیعت
۲-مراوده؛رابطه انسان با دیگر انسان ها
تولید و مراوده رابطه ای دیالکتیکی دارند اما نقش تولید مهم تر است.
 
وجوه تولید :تولید خود شکل های مختلفی دارد:
-تولید وسائل معیشت
-تولید نیاز ها
-تولید خود انسان
-تولید روابط اجتماعی
-تولید آگاهی
تولید اجتماعی و روابط اجتماعی
نیرو های تولیدی روابط اجتماعی را شکل می دهند و با تکامل این نیروها شکل روابط نیز دستخوش تغییر قرار می گیرد.و تضاد بین این دود عامل تعیین کننده همه بر خورد هایی است که در تاریخ صورت می گیرد.
این تضاد بوسیله  یک انقلاب اجتماعی حل می شود . و شکل جدید مراوده جای شکل قدیم را می گیرد .به این خاطر است که ما در تاریخ یک پیوستگی بین حوادث می بینیم .
با این کشف درک پروسه های تاریخی ممکن شد . و تاریخ جهان تحت فرماسیون های -اقتصادی -اجتماعی مورد پژوهش قرار گرفت .
 
تکامل تاریخی نیروهای تولید بچه معناست
وقتی صحبت از تکامل تلریخی تولید می کنیم در واقع داریم از تکامل نیروهای تولیدی حرف می زنیم.
تقسیم کار
تجلی بیرونی تکامل نیروهای تولیدی ،تکامل تقسیم کار است .
شکل مالکیت
با هر مرحله از تقسیم کار یک شکل مالکیت خودرا نشان می دهد . مالکیت چیزی جز بیان قانونی روابط تولیدی نیست.
انواع مالکیت:
 
۱-نخستین شکل مالکیت، مالکیت قبیله ای بود .
ما در این مرحله با رشد نیافتگی تولید روبروئیم . و زندگی از طریق شکار ،ماهیگیری،دامپروری و کمی کشاورزی می گذرد
تقسیم کار ابتدایی است
-ساختار اجتماعی:خانواده ،قبیله  پدر سالار و بردگان بود.با
۲-مالکیت جماعتی باستان و مالکیت دولتی
از اتحاد قبایل همراه با برده اری است
مالکیت خصوصی اموال منقول و سپس غیر منقول روبرو ئیم
۳- مالکیت فئودالی
این مالکیت از روستا منشا می گیرد.و نیروی تولید نه بردگان که سرف ها بودند.د رکنار کار سرف ها با کار افزار مندان در شهر ها مواجه هستیم.که در شهر ها اصناف رابوجود می آورند.
مالکیت در این دوران دارایی ارضی با کار سرف ها وسرمایه کوچک در شهر ها با کار صاحب سرمایه و شاگرد ها تشکیل می شد.
۴- مالکیت بورژایی
 
آگاهی چیست
افراد معین تحت شرایط معین وارد یک روابط معین اجتماعی می شوند و ساختار سیاسی اقتصادی معینی را بوجود می آورند.
تصورات،مفاهیم و آگاهی های نخستین از دل همین مناسبات بیرون می آید.
انسانه ها سازندگان تصورات خویشند ؛انسان های واقعی و فعال که در مناسبات مشخص و مراوده هایی مشخص با خویش ووسایل تولیدند.
آگاهی هیچ چیز دیگر نیست مگر موجود آگاه،انسان ها و روابط آن ها.
در واقع همه چیز از زمین شروع می شود نه از آسمان ها.
آنچه انسان ها تصور می کنند و می اندیشند چیزی جز پژواک نهایی انسان در گیر در ساخت و ساز اجتماعی تولید نیست .که در مغز آدمی تصفیه و پالایش می شود و شکل جدیدی بخود می گیرد .
رابطه شعور  ووجود
انسان ها با تکامل تولید و مناسبات مادی خود جهان خود و تفکرات خودرا تغییر می دهند. این شعور نیست که تعیین کننده وجود آدمی است بلکه وجود است که شعور را تعیین می کند .
دو رویکرد:
برای بررسی انسان دو رویکرد وجود دارد
۱-برسی شعور انسان
-برسی انسان شعورمندو حیات واقعی او؛انسان تحت مناسبات معین.
بمحض این که انسان در فرایند فعال -حیاتی بررسی شود دیگر تاریخ مجموعه ای از فاکت های مرده نیست (امپریست ها)یا فعالیت موضوعاتی تخیلی(ایدئالیست ها).
آن جا که بررسی انسان در حیات واقعی آغاز می شود قافیه بافی های پوچ در مورد شعور پایان می یابد .
سه رویکرد به رهایی انسان
۱-آزادی انسان عملی است تاریخی نه عملی ذهنی .همان شرایط تاریخی که انسان را به بند کشیده است همان شرایط باید انسان را از بند رها کند.
رهایی انسان در جهان واقعی با وسایل واقعی ممکن است.تا زمانی که بشر نتواند خوراک ،پوشاک ،مسکن خودرا به حد کافی و وافی تولید کند رهایی ممکن نیست .
۲-مذهب رهایی انسان را نه در این دنیا که در دنیای دیگر بشارت می دهد. از نظر مذهب دنیا زندان مومن است و جنت کافر . پس باید مهیا شد برای دنیای باقی و گذشتن از دنیایی که مادیات آن را آلوده ساخته است.
۳-عرفان اما رهایی را رهایی ذهنی می داند .راه رهایی ریاضت فردی و گذشتن از دنیا و تمامی تعلقات آن است و پشت سر گذاشتن نام وننگ ومنیت و خودخواهی های فردی .
سه برآمد اساسی تاریخ:
۱-برای آن که آدمی تاریخ خودرا بسازد باید زندگی کند و برای آن که زندگی کند باید بخورد و بپوشد. پس نخستین بر آمد تولید وسایل زندگی و تولید خود حیات است.
۲-دو مین بر آمد خلق نیاز های جدید است.
۳-سومین شرط ادامه حیات است و این یعنی زاد و لد و تکثیر و رابطه بین زن و مرد و شکل گیری خانواده.
 
نیرو های مولد
شیوه معینی از تولید همراه با شیوه معینی از همکاری د رهم می آمیزد که نیروهای مولد را درست می کنند .
زبان
زبان درست به اندازه آگاهی قدمت دارد.
زبان آگاهی عملی واقعی است که برای سایر انسانها هم وجود دارد.
زبان حاصل نیاز و ضرورت مناسبات بین انسان هاست .
پروسه شکل گیری آگاهی
۱-اگاهی نخست انسان از طبیعت است که یک اگاهی جانورانه است
۲- آگاهی بعدی آگاهی انسان از معاشرت با دیگران است که یک آگاهی گله ای است.
۳- شعور قبیله ای با افزایش تولید و افزایش نیاز ها و رابطه ها تکامل می یابد. و با تقسیم کار به یدی و فکری آگاهی قادر می شود خودرا از قید پراتیک برهاند اینجاست که الهیات ،فلسفه و اخلاق بوجود می آید .
۴-زمانی می رسد که بین مناسبات موجود با نیروهای مولده تضاد حاصل می شود .در این زمان است که ما با خلق نظریاتی فلسفی و مذهبی مغایر و ضع موجود روبروئیم.
 
هسته های نخستین مالکیت
کلیه تضاد ها در تقسیم کار مستتر بود توزیع نابرابر باعث جدایی خانواده ها شد و همین نطفه نخستین مالکیت را در خانواده ها بوجود آورد
نخستین شکل مالکیت برده شدن زن و فرزند در خانواده برای مرد بود .
برداشت مادی ازتاریخ بما چه می گوید:
۱-در پروسه تکامل نیروهای مولده مرحله ای پیش می آید که نیروهای تولیدی و روابط موجود در تضاد با هم قرار می گیرند و در همین رابطه طبقه ای بوجود می آید که تمامی بار جامعه را بر دوش می کشد بدون این که از امتیازات آن بهره ای ببرد .
طبقه ای که اکثریت جامعه را تشکیل می دهد . و آگاهی کمونیستی از او نشأت می گیرد .
۲-مناسبات حاکم سلطه طبقه معینی را بوجود می آورد که قدرت اجتماعیش را از مالکیت می گیر د.و در شکل دولت خودش را متبلور می کند بهمبن خاطر هر مبارزه انقلابی متوجه این طبقه می شود که بر اریکه قدرت تکیه دارد .
۳-در کلیه انقلاب های پیشین (برده داری و فئودالی)شیوه فعالیت بلاتغییر می ماند مسئله بر سر تقسیم جدید کار و آدم هاست .در حالی که در انقلاب کمونیستی  دگرگونی شیوه فعالیت  مراد است .
برای آن که سلطه همه طبقات باید از بین برده شود
۴-برای این دگرگونی آگاهی کمونیستی در مقیاسی وسیع لازم است .
واین دگرگونی فقط و فقط در یک انقلاب و پروسه آن شدنی است .
بنابر این ضرورت انقلاب فقط در این نیست که طبقه حاکم جور دیگری از قدرت دست نمی کشد .بلکه ضرورت آن به این خاطر است که طبقه انقلابی تنها با انقلاب می تواند خودرا از شر کثافات طبقاتی کهن سال نجات دهد .
عقاید حاکم
۱-افکار طبقه فرمانروا در هر عصری عقاید فرمانروا بوده است . یعنی طبقه ای که نیروی مادی حاکم جامعه است ،در عین حال نیروی معنوی حاکم  نیز می باشد . طبقه ای که وسایل تولید مادی را در اختیار داید در نتیجه وسایل تولید فکری را نیز تحت کنترل دارد.بطوری که افکار کسانی که فاقد وسایل تولید فکری اند در مجموع تحت سلطه آن قرار می گیرد .
۲-عقاید فرمانروا چیزی نیست جز بیان ایدئال روابط مادی غالب، روابطی که بمثابه افکار در ک شده اند .
۳-در طبقه حاکم تقسیم کار فکری و یدی ،بخشی را بشکل ایدئولوگ های این طبقه در می آورد .که وظیفه دارند تصور طبقه در باره خودش را تئوریزه کنند .
۴- افکار انقلابی در دورانی بوجود می آید که طبقه انقلابی نطفه می بندد .
۵-ایدئولوگ های هر دوران تصورات هر طبقه را از مناسبات حاکم جدا می کنند  و در مورد آن سخن می گویند .سیادت اشرافیت فئودالیسم را با مفاهیم شرافت و وفاداری و سلطه بورژازی را به مفاهیم آزادی و برابری تقلیل می دهند .و اعلام می کنند تاریخ همواره تحت تاثیر ایده هاست .و از یاد می برند که ایده ها از تصورات و اندیشه های صرف منشا نمی گیرند ار مناسبات حاکم بر می خیزند .
بوجود آمدن شهر ها
تقسیم کار فکری و یدی باعث جدایی شهر ها از روستا ها شد .این تضاد خود را در شکل:
-گذار از بربریت به مدنیت
-از قبیله به دولت
-ا زمحلی گری به ملیت
نشان داد.
ضرورت بوجود آمدن دوایر دولتی وپلیس و مالیات بگیران  در همین دوران است .
در همین دوران است که فرار سرف ها از روستا به شهر آغاز می شود .و اینان در شهر ها طبقه عوام و در بازار پادو ها و شاگردان و وردستان را بوجود می آورند.
شورش ها در این دوران بیشتر منشا روستایی داشتند که بخاطر پراکندگی و بی برنامه گی با شکست مواجه می شدند.
بخشی دیگر از این شورش ها توسط عوام صورت می گرفت که بعلت ضعف تشکیلاتی و اندیشیدگی به نتیجه نمی رسید.وردستان از این شورش ها حمایت نمی کردند. چون خودرا استادان فردا می دیدند.
 
بوجود آمدن بازرگانان
تقسیم کار بعدی جدایی تولید از توزیع بود .که باعث بوجود آمدن بازرگانان شد .
گسترش تجارت توسط بازرگانان باعث مراوده بین شهر ها شد حاصل آن:
-تقسیم شهر ها به صنایع و تولیدات خاص
-حفظ و انتقال اختراعات
-حفظ و ارتقاء نیروی مولده بعلت انتقال مداوم اختراعات و نو آوری در افزار تولید جدید و انتقال آن توسط بازرگانان
پی آمد تخصصی شدن کار در شهر ها بوجود آمدن مانوفاکتور ها و شاخه های مختلف تولید بود و شکوفایی آن بود .بافندگی نخستین مانو فاکتور بود .
-تغییر بعدی افزایش سرمایه منقول در برابر سرمایه غیر منقول بود .
در فاصله قرن ۱۳ تا ۱۵ با انحلال خدم و حشم و سپاهیان فئودالی ما با پیده ای بنام ولگردان روبروئیم که بتدریج جذب مانو فاکتور ها می شدند.
-با ظهور مانو فاکتو ها تجارت وارد بعد جهانی می شود و ملت ها وارد یک دوران رقابت و جنگ می شوند و تجارت از این دوران اهمیتی سیاسی پیدا می کند .
با پیدایش مانوفاکتور ها مناسبات پدر سالاری اصناف جای خودرا به مناسبات پولی میان کارگر و سرمایه دار می دهد.
گسترش مناسبات و کشف آمریکا تکانی جدی به امر بازرگانی داد.سفر های ماجراجویان مثل مارکو پولو و استعمار دیگر ملل د رهمین دوران است .
گسترش بازرگانی و صنایع مانوفاکتوری باعث بوجود آمدن بورژازی شد .
در فصله قرن ۱۷ تا ۱۸ گسترش بازرگانی و صنعت دریانوردی ملل بسیاری را بزیر سلطه استعمار کشاند و جهان و بازار هایش میان استعمارگران تقسیم شد .
تشویق تولید در داخل و ممنوعیت خروج مواد خام باعث گسترش هر چه بیشتر مانوفاکتور ها شد .
 بورژازی نوپا علوم مکانیک و طبیعی را به خدمت خود در آورد و حقوق گمرکی و حمایت دولت ها را نیز برای جهانی کردن خود به خدمت گرفت .
پرولتاریا در همین دوران به خشت افتاد.
تضاد میان نیروهای مولده و کل مراوده خودرا به اشکال گوناگون نشان می داد:
معارضات طبقاتی
تناقضات آگاهی
نبرد عقاید مبارزه سیاسی
منشا میان این تصادمات تضاد میان نیروهای مولده و شکل مراوده بود
نقش جنگ در تاریخ
دو رویکرد:
۱-جنگ نیروی محرکه تاریخ است
۲-جنگ در نزد اقوام وحشی شکل عادی مراوده بود . وبا افزایش جمعیت یگانه شیوه ممکن برای پاسخ به نیاز برای وسایل تولید جدید بود .
بحث بر سر گرفتن یک سرزمین نبود . بحث اصلی این بود که فاتحان راهی جز انطباق خود با شیوه رایج تولید نداشتند .و فاتحان چاره ای نداشتند که از شکست خوردگان زبان و سنن و فرهنگ را بیاموزند .به همین خاطر است که می گویند :بنده همان سرور بود.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

منبع:پژواک ایران