رنج بی‌مناسبت‌ها
 

رنج بی‌مناسبت‌ها

خبر: "محمود دولت آبادی در مراسم افطار حسن روحانی در کنار رئیس جمهور نشست"

خبر شرکت کردن محمود دولت آبادی، نویسنده "کلیدر"، در مراسم افطار رییس جمهور، آقای روحانی، مسئله ی تاًمل برانگیزی است که ما را به یاد داستان نمادین دفترِ بی تناسب ها اثرِ شروود اندرسون نویسنده آمریکایی انداخت که ترجمه آن را تقدیم می کنیم به کسانی که هنوز به یاد دارند پایه های اورنگ سروریشان را کدام نجّارهای رنج دیده بر افراشتند تا آن چه را که باید بنگرند و بر آن چه نباید دیده فروبندند چشم بر هم نگذارند.

 

 دفترِ بی تناسب ها – شِروود اَندِرسون   

بالا رفتن از تختخواب برای نویسنده، پیرمردی با سبیل های سپید، کمی دشوار بود. پنجره های خانه ای که در آن زندگی می کرد ارتفاع زیادی داشت و او دلش می خواست هنگامی که صبح از خواب بر می خیزد بتواند درخت ها را تماشا کند. نجّاری آمد تا تختخواب را هم سطح پنجره ها کند.

بر سر این کار جّر و بحث زیادی درگرفت. نجّار که دورانِ جنگ داخلی را در سربازی گذرانده بود به اتاق نویسنده آمد و نشست تا در مورد ساختن پایه ای برای بالا آوردن تختخواب گفتگو کند. دور و بَرِ نویسنده پُر از سیگار برگ بود و نجّار هم اهلِ دود و دم. دو مرد ابتدا در مورد نحوه ی بالاتر بردنِ سطح تخت و بعد در مورد چیزهای دیگر گفتگو کردند. سرباز در مورد جنگ صحبت می کرد. در واقع این نویسنده بود که او را به آن بحث کشانده بود. نجّار یک بار در اَندِرسونویل به زندان افتاده بود و برادرش را نیز از دست داده بود. برادرش از گرسنگی جان داده بود و نجّار هر بار در مورد او سخن می گفت به گریه می افتاد. او هم مثلِ نویسنده سبیلِ سپیدی داشت و هنگامِ گریستن لب هایش را غنچه می کرد و سبیلش بالا و پایین می رفت. قیافه ی مرد پیر هنگامِ گریستن با سیگاری در کنجِ لب مضحک می نمود. نقشه ی نویسنده برای بالا بردن سطح تخت به فراموشی سپرده شد و نجّار کار را بر اساس عقیده ی خود به پایان رساند و نویسنده که بیش از شصت سال سن داشت مجبور بود شب ها با کمکِ صندلی از تختخواب بالا برود.

نویسنده در بستر کاملاً بی حرکت به پهلو می خوابید. سال ها بود که نگرانِ کارِ قلبش بود. او سیگار زیاد می کشید و ضربانِ قلبش نامنظم بود. چنین می پنداشت که عاقبت روزی به طرزی ناگهانی خواهد مرد و این پندار اغلب هنگامی که به بستر می رفت به سراغش می آمد. البته این فکر مضطربش نمی کرد. در حقیقت تأثیر آن بسیار ویژه بود و به سادگی قابل توصیف نبود. همان جا در تختخواب، بیش از هر جای دیگر، این فکر حسِ زنده بودن را در او تقویت می نمود. کاملاً بی حرکت دراز می کشید و کار چندانی از تنِ سالمندش بر نمی آمد امّا چیزی در درونش یکسره جوان بود. مثل زنی آبستن بود با این تفاوت که آن چه در درون خود داشت نه یک کودک بلکه یک جوان بود. نه، آن حتی یک جوان نبود بلکه زنی بود جوان که بالاپوشی همچون زرهِ یک شهسوار به تن داشت. می بینید چه ابلهانه است این که تلاش کنم تا آن چه را که در درون نویسنده ی پیری است که به پهلو دراز کشیده و به ضربانِ نامنظم قلبش گوش می کند بیان کنم. اصل مطلب، امّا، همان چیزی ست که نویسنده، یا آن چیزِ جوان در درونِ او، به آن می اندیشید.

          نویسنده پیر، مانند همه مردم دنیا، در خلال عمر دراز خود، تصورات زیادی را در مخیله خود پرورانده بود. او زمانی بسیار خوش سیما بود و زنان بسیاری به او دل باخته بودند. به علاوه، او افراد بسیاری را به شیوه ای بسیار صمیمانه تر از آن چه من و شما دیگران را می شناسیم شناخته بود. دستِ کم این همان پنداری بود که نویسنده داشت و این اندیشه او را دلشاد می نمود. ما چرا باید با یک پیرمرد بر سر اندیشه هایش جنگ و جدل کنیم؟

در بستر، نویسنده رویایی داشت که به رویا نمی مانست. همان طور که خواب آلوده می شد امّا هنوز هشیار بود، اَشکالی در برابر چشمانش نمایان می گشت. او تصور می کرد که آن چیزِ جوانِ تعریف ناپذیرِ درونش کاروانی از اَشکال را از برابر چشمانش می گذراند.

شما توجه دارید که آن چه در تمامیِ این صحنه ها مطرح است همان اَشکالی است که از برابر چشمان نویسنده می گذرد. تمامیِ مردان و زنانی که نویسنده در سراسر عمرش شناخته بود بی تناسب شده بودند.     

این بی تناسبی ها امّا همگی هراس آور نبود. برخی سرگرم کننده بود، برخی تا حدی زیبا بود، و یکی، زنی که کاملاً ناموزون ترسیم شده بود، با بی تناسبی اش برای او رنج آور. هنگامی که این زن از برابرش می گذشت او مانند توله سگی زوزه می کشید. اگر شما در آن لحظه به اتاق می آمدید تصور می کردید که پیرمرد یا کابوس می بیند و یا دچار سوء هاضمه شده است.

برای یک ساعت کاروانِ بی تناسب ها از برابر چشمانِ پیرمرد رژه می رفت و بعد، با وجود آن که کاری دردناک بود، به زحمت خود را از تخت پایین می کشید و مشغول به نوشتن می شد. یکی از آن بی تناسب ها اثری ژرف بر ذهنش گذاشته بود و او می خواست آن را توصیف کند.

پشتِ میز، نویسنده ساعتی مشغول به کار بود. در پایان، کتابی نوشته بود که آن را "دفترِ بی تناسب ها" نامید. این کتاب هرگز به چاپ نرسید امّا من آن را یک بار دیدم و اثری ماندگار بر ذهنِ من گذاشت. کتاب یک اندیشه محوری و بسیار غریب داشت که همواره در ذهن من باقی ماند. با یادآوریِ همان مطلب من توانسته ام مردم و چیزهای بسیاری را که پیشتر قادر به درکشان نبودم دریابم. آن اندیشه بسیار پیچیده بود امّا شکل ساده ی آن چیزی شبیه به این است:

در ابتدا، هنگامی که جهان هنوز جوان بود اندیشه های بسیاری وجود داشت امّا چیزی به نامِ حقیقت شناخته نشده بود. انسان خود حقایق را می آفرید و هر حقیقت شاملِ بسیاری اندیشه های مبهم بود. همه جا در سراسرِ گیتی حقایق حضور داشتند و همه زیبا بودند.

پیرمرد فهرستِ صدها حقیقت را در کتابش آورده بود. من قصد آن ندارم که با شما در باره ی همه آن ها صحبت کنم. یکی از حقیقت ها بکارت و دیگر حقایق، اشتیاق، ثروت و تنگدستی، صرفه جویی و ولخرجی، بی خیالی و بی بند و باری بود. صدها و صدها حقیقت بود و همه زیبا.

وآنگاه مردم سر رسیدند و هر یک حقیقتی را قاپید و آن هایی که نیرومندتر بودند یک دوجین حقیقت را ربودند.

همین حقایق بودند که آدم ها را بی تناسب کردند. پیرمرد فرضیه ی کاملاً پیچیده ای در این مورد داشت. او معتقد بود که درست همان لحظه ای که شخص حقیقت را ربود و آن را از آنِ خود ساخت و تلاش کرد تا بر اساسِ آن حقیقت زندگی کند موجودی بی تناسب شد و آن حقیقت به دروغ مبدّل گشت.

شما خود متوجه می شوید که چگونه پیرمردی که تمامِ عمرش به نوشتن گذشته و سرشار از واژه است می تواند صدها صفحه را در باره این مطلب سیاه کند. مطلب چنان در ذهن او بزرگ شده بود که چیزی نمانده بود خود او را به یک بی تناسب مبدّل نماید. امّا این اتفاق نیفتاد و علتش را من منتشر نکردن کتاب می دانم. همان چیزِ جوانِ درونش بود که او را نجات داد.

امّا در موردِ نجّاری که تختخوابِ پیرمرد را تعمیر کرد. من از او صرفاً به این علت نام بردم که درمیان همه مردمِ عادی در کتابِ پیرمرد به آن چه در بی تناسب ها دریافتنی تر و دوست داشتنی تر است نزدیک تر بود.

 

جمشید شیرانی و ا. مازیار ظفری

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب  در سایت پژواک ایران