ایران و استعمار سرخ و سیاه
شیرین سمیعی

بر حسب تصادف، روایت دیگری از داستان مقاله « ایران و استعمار سرخ و سیاه» که در ۱۷ دیماه ۱۳۵۶ با امضای احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات منتشر شد، شنیدم. مقاله ای که انتشارش ایران را زیر و رو کرد! و یکباره « در بلا گشاده شد و راه خرد بسته» و بهشت که آنچنان بهشتی هم نبود، تبدیل به دوزخ شد. همه حدس می زدند و می دانستند که این مقاله و انتشارش، از کارهای درخشان دربار است. بهتر است بگوییم یکی از بزرگترین شاهکارهای دربار پهلوی برای از هم پاشیدنش و تیشه زدن به ریشه خود! 

من پیش تر شنیده بودم که هویدا پس از دستور شاه، از جمعی برای نوشتن مقاله دعوت کرده بود. اما این بار شنیدم که این نامه را تنها دو تن نوشته اند و جلسه ای برای نوشتنش در دربار تشکیل نشده بود. الله اعلم! ما فقط از شنیده های مان می گوییم.

باری شاه دستور نگارش مقاله را به هویدا می دهد و هویدا هم نوشتن آن را به کسی که مآمور این کار در دربار بود، می سپارد. طرف هم مقاله ای در باره پیشرفت ایران و انقلاب شاه می نویسد و در آن اشاره ای هم به بلوای واپس گرای خمینی در مخالفت با اقدامات شاه می کند. هویدا نوشته او را برای تآیید و اجازه انتشار نزد شاه می برد، و شاه نه تنها آن را نمی پسندد، بلکه از خواندنش عصبانی می شود و می گوید: در این نوشته آن طور که باید و شاید خدمت خمینی نرسیده اند، و باید چنین و چنان نوشت. هویدا هم آن مقاله را به شخص دیگری برای بازنویسی می سپارد، و او هم طبق دستور ملوکانه، چنین و چنان ها را به آن می افزاید، و هویدا نیز از پس موافقت شاه با متن مقاله دوم، آن را برای داریوش همایون ارسال می دارد. 

داریوش همایون یک تن از خبرنگاران اطلاعات را احضار می کند و پاکتی باز شده با علامت دربار، به دستش می دهد و به او می گوید: دستور دربار است، روزنامه اطلاعات باید این مقاله را هرچه زودتر منتشر کند. درون پاکت چند برگ ماشین شده بود، نام نویسنده نامه را هم بر روی برگ نخست با دست اضافه کرده بودند، اما چند لحظه بعد، نامه را از او می گیرد و آن را درون پاکت دیگری که نشان دربار بر آن نبود، می گذارد، و دوباره آن را به دست آن خبرنگار می دهد. او هم پاکت را برای شهیدی می برد، و شهیدی با خواندنش دود از سرش بلند می شود، که این چه مقاله ایست و چرا چنین مقاله ای باید در روزنامه اطلاعات منتشر شود! 

به داریوش همایون تلفن می کند و او هم با تندی پاسخش می دهد که دستور، دستور دربار است و باید اجرا گردد. شهیدی با عصبانیت گوشی را می گذارد، و برای مشورت با یک دو تن از همکارانش، مقاله را به دستشان می دهد که بخوانند، و آنها نیز از خواندنش حیرت می کنند و به او می گویند: لابد این هم یکی از آن دسته گلهای ساواک است! باید هرچه زودتر، در این باره با آموزگار صحبت کرد تا او با دربار تماس بگیرد و ماجرا را به عرض برساند. به فرهاد مسعودی هم جریان را اطلاع می دهند. یکی از خبرنگاران که به نخست وزیر نزدیک بود، فوری وقت می گیرد و نزد آموزگار می رود. او هم با دیدنش می گوید: می دانم برای چه آمده ای. فرهاد مسعودی به من تلفن کرد و داستان را گفت، من هم فورآ با دربار تماس گرفتم، اما بدان که مقاله ربطی به ساواک ندارد و  دستور دربار است، و باید هرچه زودتر منتشر شود!

نامه منتشر شد و نتیجه اش هم این شد که امروز می بینیم! 

چه خوش گفت آن کس که گفت:

«باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی

مرغان قاف دانند آیین پادشاهی»

و اما سالیان درازی ست که مرغان قاف از سرزمین ایران کوچ کرده و رفته اند! و بازها هم خودشان توان بر سر نهادن کلاهی را نداشتند و کلاه ها را بر سرشان نهاده بودند! آخرین باز هم که کلاه بر سرش سنگینی می کرد، دیدیم  توان این نداشت که خود آن را محکم گیرد و نگذارد تا از سرش بیفتد، و نیاز به دستهای دیگری داشت. چرا که: « چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود»! سلاح و اسب حاضر بود، اما چون زور و زهره نبود، درِ خانه تزویر و ریا بر روی سرزمین ایران گشوده شد و مردم هم که می پنداشتند: «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» چشم به راه فرشته ای بودند که هیولای وحشتناکی با دارودسته نکبتش به درون آمد و آسمان و زمین سرزمین شان یکباره انباشته از زاغ و زغن های نفرت باری شد! 

و امروز ما فقط کلاغان زشت سیاه پوش و سیه کرداری می بینیم که سراسر کشور ایران را تیره و تار کرده اند و سایه بر زیبایی های آن سرزمین و شادمانی مردم و تابش نور خورشید آزادی افکنده اند. 

چه باید کرد که ملت، خود زمام امور را به دست مردم نادان داد و اکنون خود نیز با تمام قوا می کوشد، بهتر است بگوییم نسل جوانش با تمام قوا می کوشد تا جبران نادانی های نادان های نسل گذشته را کند. و به چه بهایی! با ایثار جان خود و رفتن به زندان و پذیرایی شکنجه! 

 

شیرین سمیعی

۲۸ اسفند ماه ۱۳۹۶

 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب شیرین سمیعی در سایت پژواک ایران 

*ایران و اسلام ‏ آخوند و موبد [2018 Jun] 
* مصدق روانت شاد / ‏ یادی از گذشته ‏ [2018 May] 
*ماردوشان عباپوش [2018 Apr] 
*ایران و استعمار سرخ و سیاه [2018 Mar] 
*شیرین سمیعی سالروز درگذشت دکتر مصدق  [2018 Mar] 
*گفتن و بازگفتن و آگاه کردن [2018 Feb] 
*عیادت پزشک از یک بیمار ‏ [2018 Jan] 
*روز تاریخی ۱۷ دی  [2018 Jan] 
*علمای شیعه [2017 Dec] 
*من و رئیسم (بخش دوم) [2017 Dec] 
*من و رئیسم (بخش اول) [2017 Nov] 
*‏«به‎ ‎سوی تمدن بزرگ»‏ ‎ [2017 Oct] 
*یادی از آن روزگاران  [2017 Oct] 
*پس از کودتای ۲۸ مرداد [2017 Sep] 
*۲۸ مرداد [2017 Aug] 
*اقامت در خارج از کشور [2017 Aug] 
*معجزه چادر خدیجه خانم [2017 Jul] 
*شاه می‌دانست بازگشتی در راه نیست* [2017 Jun] 
*چپ و راست در این مملکت بی معناست [2017 Jun] 
*شیرین سمیعی ‏ نام کشور «پرس» و اسطوره «پرس» و «پرسه» ‏ [2017 May] 
*از ویدا چه شنیدم [2017 Mar] 
*«یادها»ی ویدا و یادمانده‌های من از گذشته [2017 Mar] 
*نقد و معرفی کتاب شاهرخ فیروز «زیر سایه ی البرز» ‏ [2017 Mar] 
* دیداری با زنده یاد مهرانگیز دولتشاهی، اولین سفیر زن در تاریخ ایران [2017 Feb] 
*دنیای دیوانه ی دیوانه، ماجرای سفری به آمریکا که هنوز از ترامپ هم خبری نبود [2017 Jan] 
*به یاد هما ناطق ‏ ‏(به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت او)‏ [2016 Dec] 
*غروبِ شوکتِ «جناب اشرف» احمد قوام السلطنه (نقدی بر تاریخنگاری ایدئولوژیک) [2016 Nov]