با کدام التزام و التزام به چه ؟
 

با کدام التزام و التزام به چه ؟
ساتراپ آذربرزین

 مصوبات شورای ملی مقاومت که برنامه مدون برای شش ماه پس از سرنگونی است ، در بدو امر جذاب و پر از نویدهای شکوفا بود . به مرور زمان و خواندن با دقت آن دو مطلب توجه مرا به خود جلب کرد :

1- اینکه متقاضیان و کاندیداهای شرکت در انتخابات باید توسط یک گروه تایید صلاحیت شوند .

2- در مورد اقتصاد و مالکیت و همچنین کشاورزی مطالب جالب بود . اول اینکه با یک کلی گویی تمام کسانی که در دو رژیم شاه و خمینی هرگونه همکاری نموده اند اجازه کاندیدا شدن را ندارند . این قطعا میتواند معقول باشد زمانی که ما به عقل مردم شک کنیم . اینکه فرضا" رییسی کاندیدا شود و همین مردم دوباره به او رای دهند . اگر چنین باشد پس یعنی مردم برعلیه او نبوده اند و اشتباه عمل کردند یا اینکه او خدمت کرده و مردم هنوز مایل به او هستند. اینکه یک گروهی آنرا تایید کند یا نه چه تاثیری دارد ؟ اگر مردم باید تشخیص بدهند که به چه کسی باید رای داد ، این گروه تایید صلاحیت برتر از مردم است و بهتر میفهمد ؟ در ضمن در ساختار حکومت فعلی با اینهمه کارمند دولت و .. همه دارند برای رژیم کار میکنند ، حتی به زعم این تفکر کارگر کارخانه دولتی هم چون حقوق بگیر دولت است ، پس برای رژیم کار میکند . مردم عادی هم که حتما چون مانند مجاهدین فکر نمیکنند مورد تایید نخواهند بود میماند آنچه که حامیان سازمان هستند که خب چون مانند سازمان فکر میکنند پس منویات سازمان را بازگو میکنند.

بارها فکر کردم که چه کسی باقی میماند که به زعم این جمله حق منتخب بودن را دارد . از همکاران رژیم شاه که به واسطه کهولت سن تقریبا" کسی نمانده ، توده و چپ که تکلیفشان روشن است و تقریبا" در ایران طرفداری ندارند ، چند نفری که در شورا بودند هم که دیگر نیستند تا جناحی غیر از مجاهدین را نمایندگی کنند . مخالفین داخل ایران هم که توسط سازمان به رسمیت شناخته نمیشود ، کس دیگری میماند؟ با این حساب سازمان به چه کسی التزام دمکراسی میدهد ؟ تک حزبی که نیاز به دمکراسی ندارد .

در زمینه اقتصاد و مالکیت مصوبات شورا با ذکر اینکه دولت موقت فقط ششماهه است ، اقتصاد آزاد و مالکیت را فقط در طول اینمدت تامین و تایید میکند . یعنی خود سازمان مجاهدین خلق در این مورد نظر خاصی ندارد و این دیدگاه شورای ملی مقاومت است که پس از آن آینده نامشخص است . در مورد کشاورزی برعکس موضوع را برای همیشه مشخص کرده زمین متعلق به کسی است که روی آن کار میکند . به عبارت دیگر اگر موضوع مالکیت خصوصی مشخص نیست چون دولت موقت است ، اما در کشاورزی مالکیت زمین به صورت دایم تعیین تکلیف شده است . یعنی دولت موقت انقلاب یک نسخه دایم برای مالکیت زمین آماده کرده است . سوال اینجاست که در کشوری که سالها امنیت دارایی و مالکیت به دلایل سیاسی وجود نداشته ، مردم اکنون با جایگزینی روبرو هستند که از یک سو مالکیت اموال آنها را برای شش ماه تایید میکند و از سوی دیگر مالکیت بر زمین را دایم برای کشاورزان تایید میکند . اما چرا؟

من فکر میکنم سازمان احتمال داده بود که بر اساس تز مائو بتواند با ایجاد جنگ داخلی از کشاورزان نیرو بگیرد و برای همین مالکیت بر زمین را اینگونه تعیین تکلیف کرد . فراموش نکنیم که رفتن به عراق هم کپی برداری از جنگ اول و لنین بود و سازمان فکر میکرد همانطور که آلمانها برای تضعیف تزار لنین را با قطار طلا به روسیه فرستادند ، صدام هم آنها را به ایران میفرستد . اشکال محاسبه در اینجا بود که شاه با رفتنش جنگ داخلی را از ایران برد و جنگ خارجی را خرید و صدام با پافشاری برای ماندن جنگ داخلی را برای مردم خودش به ارمغان آورد . خمینی هم میدانست که بعد از عراق جنگ با آمریکا خواهد بود و به همین دلیل جام زهر را سرکشید . همین داستان در لیبی و امروز در سوریه اتفاق می افتد . البته نمیتوان انتظار داشت که سازمان اینها را پیشبینی کند . مجاهدین هم داوطلبانه رفته بودند ، اجازه خودشان را داشتند ، مشکلی هم نبود . مشکل زمانی آغاز شد که سازمان نخواست بپذیرد که با قولهای غیر قابل اجرا به اعضا ، آنها را خوشبین کرده و هنگامی که اجرا نشد ، شکستها را گردن اعضا و هواداران انداخت .

در اروپا البته با خنده به ما میگفتند که : برادر گفته تمام خارج از کشوری ها را اعدام میکنیم ! ما البته میخندیدیم چون خنده دار بود . بعد شنیدیم که خواهر ثریا شهری فرموده اند : ملت بی شرف ایران که انقلاب نمیکند تا برادر به ایران برسد . ( نقل به مضمون ) و در سالن پر از جمعیت کسی جیک نزد . این دیگر خنده دار نیست . بسیار شنیده بودیم که چنین گفته شده یا چنان ، ما چون ندیده بودیم و خودمان نشنیده بودیم ، قضاوت سخت بود تا ناگهان پایگاهها پر شد از کسانی که به ما گفتند از داخل کشور آمده اند . در نشستها یکی دو بار شنیدم که بعضی میگفتند : من دارم تضادهایم را حل میکنم و به منطقه برمیگردم . متوجه شدم اینها از عراق آمده اند یکی دو تا را هم در فیلمهای تبلیغاتی دیده بودم و نتیجه اینکه اینها آمده اند ولی چرا ؟ چطور ما را به رفتن تشویق میکنند و اینها را فرستاده اند؟ پس از مدتی متوجه شدم که وقتی به دنبال آنها میرویم برای تظاهرات در را باز نمیکنند و حتی یکی دو بار به من گفتند : خبر نداری در عراق چه میگذرد وگرنه اینطور مصرانه با سازمان نمیماندی !

منهم فکر میکردم با انصاف که باشی ، جنگ در عراق ، دوری از خانواده و... قطعا کار ساده ای نیست ، خستگی و به پایان رسیدن توان امری طبیعی است . این از سوی دیگر احترام مرا نسبت به آنها که مانده اند بیشتر میکرد تا اینکه شنیدم برچسب جاسوس و رژیمی زدن شروع شد . اوایل چند نفر ، سپس دهها نفر و ناگهان صدها نفر جاسوس؟ در پروسه ارتباط با داخل به ما گفته شد با خانواده های خود در ایران تماس بگیرید و امکانات حمایت مالی و لجیستیکی برای افراد سازمان که مامور در ایران هستند فراهم کنید . همه میدانستیم که تلفنها کنترل میشود ، مخصوصاً بچه هایی که خانواده آنها در ایران زیر ضرب رفته بودند . من هم با حضور خواهری به خانه زنگ زدم و گفتم دوستی به ایران میاید و غریب است اگر امکان دارد به او کمک کنید . مادرم در پاسخ گفت: شرایط را که میدانی ما در شرایطی نیستیم که بتوانیم پذیرایی شایسته کنیم. خواهر مجاهد با شجاعت گفتند : مادرت رژیمی است ! یعنی ایشان بدون دانستن شرایط خانواده من حکم فرمودند که ما رژیمی هستیم . من باز هم خندیدم چون فکر کردم که این خواهر کم اطلاع و پر شور است . بعد ها فکر کردم اگر این خواهر با این تصور مادر سالمند مرا ببیند ، چه خواهد کرد ؟ این اولین اخطاری بود که من دریافت کردم و چندین مورد دیگر به من ثابت کرد که سازمان ما را به عنوان غیر مجاهد و غیر مسلمان پذیرفته ولی قبول نکرده است . پذیرفته چون به نیروی ما نیاز دارد ولی ما را به عنوان بخشی از خود قبول ندارد و این یعنی خطر .

با کدام التزام و التزام به چه ؟

امثال من با همکاری با سازمان مشکلی نداشتیم. ما داوطلبانه و با دانستن این مطلب که یک تشکیلات سیاسی مسلمان است رفته بودیم . مذهب برای من موضوعی تمام شده بود اما در شورا امکانی را میدیم که شاید بتواند آن جبهه ای را ایجاد کند تا برای یکبار هم که شده ایران دارای سازماندهی با حضور طیفهای مختلف فکری و ایدئولوژی شود . از وقتی اعلامیه میثاق و پایه گذاری شورا اعلام شد ، من همکاری میکردم. در ایران کلا""شرایط با خارج از کشور فرق داشت ، دوستان مجاهد اصولا اخلاقیات و منش دیگری داشتند . خارج از کشور متفاوت بود . البته که نمیتوانستیم انتظار داشته باشیم همه با اخلاق و خوب و پاک باشند . هر کسی از ظن خود شد یار او . مدارا کردن ، مدیریت کردن و در عین حال حفظ وجه سازمان در خارج از کشور کار دشواری بود .

بسیاری می آمدند و معلوم نبود برای چه آمده اند ، مدرک پناهندگی میخواهند؟ به طمع مال آمده اند ؟ ( چون در روند همکاری متوجه شدم که افرادی پول کش میروند ) یکی دوبار به دوستان گفتم ، گفتند در حد چند ایرو اشکال ندارد شاید نیاز دارند . یعنی از یکطرف باید به کارها رسیدگی میشد و از سوی دیگر تربیت اجتماعی هم جزو کار بود . خیلی سخت بود که به بعضی از تازه واردان گوشزد کنی که اگر در بعضی رفتارها باید محتاط تر باشند ، لزوما" تفکر خمینی حاکم نیست ، بلکه زندگی جمعی قطعا باید دارای اصولی باشد که ادامه آن ممکن باشد. من رفتار افراد تازه وارد و غیر مجاهد را ایرادی برای سازمان نمیدیدم ، از سویی شاید انتظار داشتم که آن مجاهدی که من تصور میکردم ، فراتر از انسان باشد ، حال آنکه آنها هم انسان هستند ، ضعف و قدرت دارند ، احساس و عاطفه دارند . اینکه این عواطف انسانی را کنار بگذارند و فقط به فکر مبارزه باشند از دید من اتوپیایی بود که حتی بزرگان عالم سیاست و انقلاب رعایت نکرده بودند چون انسانی است .

لنین معشوقه داشت، استالین هم داشت چه گوارا هم داشت پس چرا باید مجاهدین از داشتن همسر و فرزند چشم بپوشند ؟ از دید من طولانی شدن مبارزه و راه رفته شده چاره ای برای آنها نگذاشته بود . وقتی اعلام میشود شش ماه دیگر همه چیز تمام میشود ، قابل تحمل است ولی سی و چند سال فرق دارد . از سوی دیگر مدرنیزه کردن تشکیلات آنهم یک تشکیلات مذهبی برای ارتقاء زنان کار ساده ای نبود ، تقریباً نود درصد کسانی که من شناختم از خانواده های مذهبی و مردسالار آمده بودند . وقتی خواهران در جلسات از زندگی خانوادگی خود میگفتند ما شاخ در می آوردیم بعضی حتی در خانواده ها اجازه رفتن به مدرسه را نداشتند و نقش پدر خانواده کاملا با زندگی که ما داشتیم متفاوت بود . راستش شنیدن این حرفها برای من زیگنالی بود که اصلا من اینجا چه کار دارم ؟ خانواده من اینست ؟ پدرم مذهبی بوده ؟ مادرم حق حرف زدن نداشته ؟ اما همیشه فکر میکردم وقتی اینها به عنوان نیروی مترقی مذهبی اینگونه بوده اند ، ببین در داخل جامعه ایران چه خبر است ؟ بعد متوجه میشدم که چرا خواهر فرمانده مسوول سر هر چیز کوچکی داد و هوار میزند . اینها را میگفتند خشم و کینه انقلابی نسبت به نرینه مردسالار و.... . البته اسمش در عالم علم چیز دیگری بود ، من هم که طبق معمول میخندیدم . راستش کمی هم خوشحال بودم که حداقل اینجا این جرات را دارد ، نزد برادر و پدر واقعی که نداشته ، حالا چند تا داد هم زد ، مشکلی نیست.

بعد از مدتی یکی از همین خواهران مجاهد به من گفت : شما بهتر است بروی ؟ پرسیدم کجا و کی ؟ گفت از سازمان چون شما هم استخوان خواهر نیستید ! من آنزمان متوجه نشدم که منظور چه بود ، شاید خود آن خواهر هم نمیفهمید چه میگوید . بعدها که کمی فکر کردم نتیجه گیری من این بود که شاید سر داستان آدم و حوا بوده که استخوان دنده آدم شد حوا و چون انقلاب ایدیولوژیکی شده و ما ازدنده رهبری نیامدیم بیرون و زن نیستیم باید برویم. خب رفتن که ساده بود ولی سهم ما در مبارزه چه ؟ ما باید از الان چگونه مبارزه کنیم؟ با کدام گروه با کدام تشکیلات ؟ کم کم خود من باید خبر میگرفتم که تظاهرات کجاست تا بروم یعنی دیگر خبر هم نمیدادند . تا یکروز واضح گفتند : ما از بودن شما استقبال نمیکنیم ! این دیگر چه بود ؟ یکی از دوستان محاهد که هم سن و سالی داشت و هم در زندان های مختلف بود به من گفت: پسر خوب برو تو با اینها سنخیت نداری ، اینها امثال تو را نمیخواهند . پرسیدم : خب پس تکلیف من و امثال من در آینده ایران چه خواهد شد ؟ گفت : توصیه میکنم اگر سازمان به ایران بازگشت ، خانواده ات را هم تا آنجا که میتوانی از ایران خارج کن !!!!!! داشتم شاخ در می آوردم ، اینکه دیگر از خود اصل تشکیلات بود ، پس از چهل سال در سازمان بودن اینرا میگوید؟

متوجه شدم که در زبان تشکیلات برای بسیاری فهم کلام مهم نیست انتقال آن مهم است. بسیاری واقعاً هم همینکار را میکردند . یکبار یکی از مجاهدین از من پرسید چندسال داری ؟ گفتم : سی و دو سال . گفت : هفده سال بیخود زنده ای ! گفتم : چرا ؟ گفت : برادر به من گفت چون از سی خرداد و زندان زنده بیرون آمدی بیخود زنده ای ؟ این یعنی چه ؟ یعنی همه باید در سی خرداد کشته میشدند ؟ یعنی همه باید در زندان اعدام میشدند ؟ پس سرانی که الان زنده هستند چه ؟ برادر شریف و حبیب و بهنام و ... که همگی زنده هستند چه ؟ سی خرداد نبودند ؟ زندان شاه نبودند ؟ یا ایشان سوای مقایسه از دیگران هستند ؟ البته من شخصا علاقه ای به مرگ آنها ندارم ولی خب نوع گفته اگر اصل است شامل همه میشود یا فقط افراد خاص؟ اگر همه سی خرداد کشته شده بودند حتی خود رهبران ، عالی میشد؟ اگر همه اعدام میشدند حتی رهبران معرکه بود ؟ خب زیاد سخت نیست الان هم میتوانند همگی تشریف ببرنند ایران و اعدام بشوند . مرگ خوبست ولی برای هوادار ؟ منکه انتظار نداشتم آقای رجوی اسلحه دست بگیرد ، همینکه به کمرش بسته بود ، بطور سمبلیک کافی بود . حالا چطور ایشان حکم میکند که هر کس بیش از هفده سال زنده است ، بیخودی زنده است .

داستان دیگر حرفی بود که کاک صالح به ما ( در جمعی چند نفره ) گفت . کاک صالح گفت : برادر میگوید اگر قرار باشد من برای تو همانطور توضیح دهم که برای یک هوادار توضیح میدهم ، چرا باید تو کنار من باشی و هوادار دورتر از تو بنشیند ؟ و اینکه برادر گفتند : تا یک نفر پشت سر من هست ، من مجبورم ادامه بدهم و رهبری کنم . بعد هم مثال علی را زد که جمعه بعد از نماز میامد کنار دیوار مسجد و گویا کسانی که میخواستند همراه او بجنگند با سر تراشیده ایستاده بودند و علی میگفته با هفت نفر که نمیشود رفت جنگ . من پرسیدم : خب پس اگر اینطور است چرا همه را از منطقه بازگرداندید ؟ دیگر کسی نمیماند برای جنگ ؟ ایشان هم پاسخ دادند : چون از استخوان خواهر نیستند . خب اینهم منطق و شیوه ایست اما هیچگاه پاسخ ندادند که احتمال میدهند چه زمانی تعداد زنان مجاهد خلق به اندازه ای خواهد شد که جنگ آغاز شود . اطلاعیه اخیر شورا در مورد زنانی که در ایران با برداشتن حجاب اعتراض کردند ، آب پاکی را به دست خواهر ریخت . عملاً مشخص شد زنان جامعه ایران در حرکت خود کنار دیوار مسجد نخواهند ایستاد تا خواهر آنها را به جنگ ببرد .

یادم هست یکی از خانمهای عضو شورا به نام هشترودی همان سالها نوشته بود : متاسفانه زنان ایرانی عنایتی به فعالیتهای خانم رجوی ندارند . همین باعث کدورت شد . من متوجه شدم که ضربه تقی شهرام به سازمان شرایط فکری و روحی در رهبر سازمان بوجود آورده که او طوری برنامه ریزی کند که اگر مجاهدی هست فقط مجاهد رجوی است . این به زعم او گارانتی از هم پاشیده نشدن دوباره سازمان بود . بعدها باز متوجه شدم که چون در بررسیهای سالهای شصت و شصت و یک چون پایان مدرنیسم فرا رسیده بود و پست مدرنیسم در راه بود و نقش زنان در هزاره بعدی پررنگ تر میشد ، ازدواج ایدئولوژیک انجام شد ، چرا من به این نتیجه رسیدم چون گفته شد که اگر انجام نمیشد سازمان دوباره دچار انشعاب میشد . برای همین هم خواهر مریم عضدانلو یا ابریشمچی شد مریم رجوی تا مجاهدین به اسم رجوی شناخته شوند . مدرک من برای این ادعا اینکه هنوز پس از اینهمه خروج و ... هنوز چهار نفر از اعضای سابق نتوانسته اند سازمان مجاهدین جدیدی را تشکیل دهند . آقای رجوی کلمه محاهد را با نامش پیوند زده است . اعضایش را به گونه ای تربیت کرده که بدون حضور او فکر نمیکنند . اینها برای یک تشکیلات شاید خیلی عالی باشد ولی برای فردای ایران هم عالی خواهد بود ؟ گسترش این روش در سطح ایران پایه کدام دمکراسی خواهد بود ؟

منبع:پژواک ایران