رویاهای ممنوع مجاهد؛ چرا دولت مجاهدینی غیرممکن است ؟
منصور حکمت

 

چرا دولت مجاهدينى غيرممکن است؟

رهبرى مجاهدين بطرز غريبى مفتون قدرت دولتى و تشريفات و مراسم و ملحقات آن است. هر حزب سياسى جدى طبيعتا براى قدرت سياسى تلاش ميکند، ابزارى که امکان ميدهد برنامه و اهدافش را به اجرا در بياورد. اما علاقه مجاهدين به قدرت دولتى از اين جنس نيست. زمينى نيست. سياسى نيست. يک شيفتگى نيمه مذهبى نيمه کودکانه است. گويى رسيدن به دولت مرحله غايى تعالى خود سازمان يا سرنوشت مقدر رهبران آن است و يا کاخ رياست جمهورى مصداق اين جهانى بهشت است. قدرت دولتى براى مجاهد يک روياى مجذوب کننده است. کلمات رئيس جمهور، رهبر، نخست وزير، کابينه، وزير، فرمانده، و امثالهم طنين عجيبى در ميان اينها دارد. و درست مانند کودکانى که عروسکهايشان را گرد ميچينند و روياهاشان را بازى ميکنند، اينها هم غالبا مشغول “دولت بازى” هستند: “حالا من رئيس جمهور”، “حالا تو نخست وزير”. پايان اين بازى معلوم نيست. اين دور اخير، که قرار شده در آن “حالا مريم” رئيس جمهور شود و با تعدادى از عروسکها، در شکل هنرمند و شاعر و نويسنده و ورزشکار، در اروپا مهمان بازى کند، قطعا بازى آخر نيست. با سجده اى که اينها بر نام فاميل خود ميکنند، آخر اين ماجرا، چه در تهران و چه در واحه اى در جنوب عربستان، به احتمال قوى اعلام سلطنت و برگذارى خصوصى مراسم تاجگذارى خواهد بود.اما اگر اين صرفا يک بازى بود، اگر صرفا کودکانه بود، شايد همه به تماشا مى نشستيم و با جست و خيز بازيگران و شيرينکارى هايشان سرگرم ميشديم. اما اين عرصه سياست و جنگ قدرت است که در جهان امروز معانى فوق العاده دهشتناکى پيدا کرده است. مساله جدى است، حتى اگر مجاهد خود جدى نباشد. عواقب زمينى براى انسانهاى واقعى دارد، حتى اگر مجاهد خود در عالم روياهايش سير کند.نکته اساسى اينست که به حکم شرايط عينى اجتماعى و سياسى در ايران، به حکم مشخصات اين دوره تاريخى خاص و بالاخره از همه مهمتر به حکم خصوصيات خود سازمان مجاهدين و استراتژى مبارزاتى اش، قدرت دولتى براى اين سازمان يک ميوه ممنوعه است. اين شرايط، به قدرت رسيدن مجاهدين يا شوراى ملى مقاومتشان بعنوان “دولت ايران” را منتفى ميکنند. ببينيم چرا:

بعد از جمهورى اسلامى: مجاهد، قهرمان کدام داستان؟

در تبيين کليه نيروهاى سياسى اپوزيسيون ايران از سير اوضاع سياسى آتى ايران تا امروز يک فرض مشترک و بسيار مهم وجود داشته است که اکنون متاسفانه بايد بطور جدى زير سوال قرار داده شود. همه نيروها، از راست و چپ، و با هر سياست و استراتژى اى در صحنه مبارزه با رژيم موجود، روند آتى اوضاع را بصورت تغيير حکومت مرکزى در ايران و جايگزينى رژيم اسلامى با يک رژيم ديگر تصوير ميکنند. يکى اين را حاصل انقلاب توده مردم و ديگرى محصول کودتاى نظامى يا تغيير تدريجى رژيم موجود ميبيند، يکى حکومت آتى را چپ و آزاديخواه و ديگرى راست و مستبد تجسم ميکند، يکى يک نظام سياسى سکولار و مدرن و ديگرى حکومتى قومى يا مذهبى را انتظار ميکشد. اما بهرحال در تبيين همه اينها يک “دولت” جاى خود را نهايتا به “دولت” ديگرى ميدهد. در اين تبيين، بحران و کشمکش و انقلاب و کودتا و غيره بهررو حلقه اى است که ميان دو موقعيت “غير بحرانى” و “متعارف” قرار ميگيرد. در انتهاى اين پروسه، جامعه سر جايش است، دولت سر جايش است، زندگى اقتصادى سر جايش است. دولت دولت است، مردم مردمند و ايران ايران است. اما در پرتو موقعيت سياسى و اقتصادى ايران و رويدادهاى مهم بين المللى، اين فرض دارد بطور روزافزونى ناموجه ميشود. سير محتمل ديگرى دارد بتدريج طرح ميشود و آن اينست که روند فروپاشى جمهورى اسلامى به يک جنگ و کشمکش داخلى کشدار و کمابيش دائمى، ترکيب پيچيده اى از ملوک الطوايف نظامى، اشغال خارجى و تجزيه جغرافيايى و بعضا قومى کشور منجر گردد. سير اوضاع سياسى کشورهاى مختلف در دوره پس از پايان جنگ سرد، از يوگسلاوى و افغانستان، تا رواندا و سومالى و کشورهاى شوروى سابق نشان دهنده ابعاد باور نکردنى مشقاتى است که اين سناريوى دوم به توده ميليونى مردم تحميل ميکند. اگر سناريوى اول را سناريوى متعارف يا “سفيد” نام بگذاريم، اين سناريوى دوم تازه با ارفاق ميتواند “سياه” لقب بگيرد. اين يک کابوس واقعى است که امکان وقوع آن روز بروز بيشتر ميشود. شيوه برخورد نيروهاى سياسى به اين احتمال دوم، و بطور مشخص داشتن يک سياست روشن براى اجتناب از وقوع سناريوى سياه در جريان سرنگونى رژيم مرتج اسلامى، خود، مانند برنامه و اهداف اجتماعى احزاب، يک شاخص مهم ارزيابى آنهاست.بعلاوه، مهم اينست که طيف وسيع نيروها و جريانات سياسى چه در حکومت و در اپوزيسيون، هريک بنا بر مشخصات سياسى و سازمانى اش، جايگاهش در جامعه و در رابطه با طبقات اجتماعى، استراتژى و اهداف و روشهايش، با يکى از اين دو سناريو بيشتر تناسب دارد و وجود و فعاليتش به تحقق يکى از اين دو بيشتر خدمت ميکند. اگر دقت کنيم ميبينيم مجاهد فقط ميتواند شخصيتى، آنهم فرعى، در سناريوى دوم، يعنى سناريوى سياه، باشد.
استراتژى مجاهدين

استراتژى خود مجاهدين براى کسب قدرت و تشکيل دولت کودکانه و خيالى است. اين استراتژى يش از هر چيز ملهم از شيوه قدرت يابى خمينى است، با اين اشکال کوچک که تفاوتهاى بسيار مهمى که ميان تقريبا تمام فاکتورهاى دخيل در جريان سقوط رژيم سلطنت با شرايط امروز وجود دارد را يکسره نديده ميگيرد.مفهوم کليدى براى مجاهدين کلمه “آلترناتيو” است. اصل اساسى در استراتژى مجاهدين اينست که خود را، در هر بسته بندى تشکيلاتى که مناسب باشد، نظير شوراى ملى مقاومت و غيره، بعنوان آلترناتيو سياسى و عملى رژيم موجود تثبيت کند. “آلترناتيو” مقوله اى است که در برابر ايده ها و فرمولهاى قديمى نظير “سازماندهى و رهبرى انقلاب”، “کسب هژمونى”، “پيروزى نظامى” و غيره علم ميشود. مجاهدين قصد ندارند و قرار نيست شورش، انقلاب، جنبش رهائيبخش، کودتا و غيره اى را عليه رژيم اسلامى برپا کنند و بر اين مبنا به قدرت برسند. فرض اينست که خود مردم بهرحال از رژيم اسلامى به تنگ خواهند آمد، بحران سياسى و اقتصادى دير يا زود رژيم اسلامى را فلج ميکند و به سراشيب سقوط ميراند. وظيفه مجاهدين اينست که تا آن مقطع خود را بعنوان “آلترناتيو” طبيعى و بديهى رژيم در شرف سقوط به کرسى نشانده باشند. خود پروسه سرنگونى، قدرت را در اختيار جريان اصلى اپوزيسيون قرار خواهد داد. مجاهد نبايد کسى را شکست بدهد، بلکه بايد نفر اول در صف کانديداهاى تشکيل حکومت بعدى باشد. و اين البته مشابه پروسه اى است که خمينى و جريان اسلامى را بقدرت رساند. مسلمين جناح خمينى تا چند ماه قبل از قيام، جريان حاشيه اى در کل اپوزيسيون ضد سلطنتى بودند. سهمى جدى در براه اندازى انقلاب ٥٧ و از آن مشخص تر در مبارزات سياسى يک دوره قبل از آن نداشتند، اما به ترتيبى، که پائين تر به آن ميرسيم، توانستند شعارها و شخصيتها و جريانشان را به عنوان آلترناتيو رژيم شاه به کرسى بنشانند و حتى نتيجه قيامى را که خود تلاش کرده بودند مانع آن شوند، به کيسه خود بريزند.اما چطور ميتوان آلترناتيو شد؟ اين عنوان را چه مرجعى اعطاء ميکند؟ اعتبارنامه آدم را چه مقامى بايد تائيد کند؟ پاسخ مجاهد اساسا شبيه پاسخى است که جريان خمينى به مساله داد. قبله سياسى اصلى، غرب و دول غربى هستند. اين قدرتها هستند که بايد نهايتا جريان مدعى حکومت بعدى در ايران را با منافع دراز مدت و احتمالا بعضا حتى تاکتيکى خود سازگار بيابند. و همين ها هستند که از اين توان تبليغاتى، مادى، سياسى و ديپلوماتيک برخوردارند که جريانى را که تائيد ميکنند بعنوان يک آلترناتيو سياسى عرضه کنند و بشناسانند. رژيم خمينى محصول نشست گوادلوپ بود. آخوند نسبتا گمنامى، (در قياس با شهرت جريانات چريکى فدايى و مجاهد، حزب توده، جبهه ملى، روشنفکران ليبرال چپ و غيره) را از عراق به فرانسه بردند و زير نورافکن قرار دادند. انقلاب را اسلامى و مردم ايران را يکجا مريدان و مقلدان حضرت آيت الله معرفى کردند. به اشکال مختلف، تلويحا و صريحا، اعلام کردند که به حکومت اين جريان راضى اند و آن را آلترناتيو واقعى رژيم شاه ميدانند. به ارتش دست ساز و جبهه ملى مطيع شان فهماندند که بايد با آن کنار بيايند و بالاخره آدم فرستادند تا قدرت را از شاه تحويل بگيرد و قبل از هجوم مردم تحويل اينها بدهد. مجاهد اميدها و انتظارات مشابهى دارد. آلترناتيو شدن از نظر مجاهد يعنى دريافت اين بليط از دول غربى.اما اين استراتژى براى مجاهد يک بعد مهم داخل کشورى هم دارد. از نظر مجاهدين اولا، مردم ايران، و تجسم و تصور آنها از احزاب و جريانات سياسى در سرنوشت آتى قدرت، بهرحال نقشى بازى ميکنند و از اين مهمتر ثانيا، نفس به کرسى نشاندن خود در اروپا و آمريکا، مستلزم ارائه خود بعنوان يک نيروى فعال اپوزيسيون داخل کشورى، با يک پايه مادى در ميان مردم و اهرم هاى دخالت در داخل کشور است. اما به همين اعتبار، اين فعاليت “داخل کشورى” بايد پر سر و صدا و اساسا تبليغاتى، نمايشى و مطبوعات پسند باشد. اينکه مردم ايران خود چه برداشتى از اين سازمان دارند و چقدر در معرض فعاليت سياسى آن هستند، نسبت به اينکه همين مردم از زبان رسانه هاى غربى راجع به مجاهد چه ميشنوند فرعى است. به زعم مجاهد، باز همانطور که ظاهرا تجربه خمينى نشان داده است، تائيد آمريکا و فرانسه و انگلستان، خود موثرترين حربه در جلب افکار عمومى در خود ايران است. فعاليت رو به ايران مجاهد هم لاجرم بايد در اساس جهتگيرى و مضمونى خارج کشورى داشته باشد. خمينى براى مثال ميتوانست نشان بدهد که در خود ايران پايگاه دارد. ميتوانست نشان بدهد که هنوز تعصبات مذهبى و اقشار قابل تحريک توسط مذهب وجود دارند. ميتوانست نشان بدهد که شبکه وسيع مساجد و آخوندها و نماز جمعه ها ميتوانند بعنوان يک ماشين فعاليت سياسى بکار گرفته شوند. بعلاوه خود غرب توان بالقوه اسلام و سلسله مراتب دينى در کشورهاى خاورميانه را در براه اندازى حرکتهاى ارتجاعى و ضد کمونيستى به خوبى ميشناخت.براى آلترناتيو شدن، مجاهد نيز بايد اعتبار نامه داخل کشورى اش را تهيه کند. فعاليت مجاهد در خاک عراق و ژستهاى نظامى مختلفش قرار است به اين خدمت کند. خود مجاهد هم ميداند که چند گروهان متشکل از فک و فاميل ها و هواداران اعزامى از اروپا، با سيزده هليکوپتر و يازده تانک قرضى و غير قابل سرويس، در دنياى نظام امروز حتى براى فائق آمدن به نيروهاى وفادار به کدخداى اولين ده سر راه کفاف نميدهد. اما مجاهد اين را هم ميداند که اين دنياى اپوزيسيون هاى مسلح در جوار مرزها و سخن گفتن از “اشغال” و “تعرض” و “آتش بس” و غيره است، و اين ژستها براى ملاقات گرفتن در پايتختهاى اروپا و جلب کردن ژورناليستهاى نان به نرخ روز خور و جنجالى نويس، کارساز است. اين هدفى است که مجاهد در دوره هاى مختلف به اشکال گوناگون براى مثال با خارج کردن رامبويى بنى صدر و اعلام حمايت ارتش از خويش، با جلوه دادن خود بعنوان نيروى مورد حمايت خودمختارى طلبان در کردستان و احزاب متفرقه در اپوزيسيون ايران و با دست زدن به “عملياتهاى نظامى” و غيره دنبال کرده است. اين فعاليتها اساسا تبليغاتى – نمايشى است و هدف آن کمک به برسميت شناخته شدن مجاهد بعنوان نيروى اصلى اپوزيسيون و آلترناتيو حکومت از جانب دول و افکار عمومى در غرب است.

تضادها و تناقضات

مشکلات استراتژى مجاهدين و تناقضات آن با واقعيات عينى يکى و دو تا نيست. حقيقت اينست که اين استراتژى از بنياد بر يک تصور بچه مدرسه اى از دنياى سياست مبتنى است. بگذاريد به برخى از اين تناقضات فقط فهرست وار اشاره کنيم:١- دوره عوض شده است. دول غربى، که شايد براى چند دهه اول اواسط اين قرن آزادى عمل نسبتا وسيعى در شکل دادن به رژيمهاى سياسى برخى کشورهاى تحت سلطه داشتند، اکنون فاقد آنچنان اهرمهاى موثرى در عرصه سياسى حتى عقب مانده ترين و وابسته ترين کشورها هستند. خود عروج جمهورى اسلامى و جريان اسلامى در خاورميانه و شمال آفريقا نشان دهنده شروع تغيير روابط عملى ابرقدرتها با دول و جريانات بورژوايى در سطح محلى بود. از اشغال سفارت آمريکا در ايران تا قضاياى اخير سومالى و عراق و امروز هائيتى، نشان دهنده اين است که قدرتهاى غربى حتى در قبال خودى ترين، وابسته ترين و مرتجع ترين رژيمهاى بورژوايى در کشورهاى کوچک، توان مانور زيادى ندارند. دوران پس از جنگ سرد اين روند را به اوج رساند. امروز، بويژه در متن چرخشها و ابهامات عظيم بين المللى، کمابيش هر کانون و محفل بورژوايى، اعم از دولتى و غير دولتى، متقاعد شده است که با اعمال فشار، با استقامت بر مواضع خويش، با جا نزدن، و بعضا حتى با ماجراجويى و اعمال خشونت، ميتواند سهم بيشترى در تقسيم قدرت سياسى و اقتصادى در صحنه جهانى از ابر قدرتها طلب کند. مجاهد هنوز در دوره استعمار نو و آموزشهاى جبهه ملى و نهضت آزادى سير ميکند و تصور خود از سياست را از آن دوره ميگيرد. اما دنيا عوض شده است.رژيم شاه در زمره آخرين حکومتهاى کودتايى و فرمايشى آمريکا در مناطق نفوذش، لااقل خارج آمريکاى لاتين، بود. نفس انتقال حمايت آمريکا از شاه به خمينى براى بسته شدن پرونده رژيم سلطنت کافى بود. اما رژيم اسلامى در اين موقعيت نيست و مردم هم آن مردم نيستند. نه جمهورى اسلامى با آلترناتيو شدن فرضى مجاهد در انظار دول غربى، به تشتت کشيده ميشود و نه مردم، در دنياى امروز، نفس حمايت آمريکا و غرب از حزب و جريانى را مبنايى براى آلترناتيو ديدن آن ميشمارند. بخصوص تجربه نيکاراگوئه، آنگولا و افغانستان و عراق و حتى خود ايران، نشان ميدهد که غرب نيز بطور روزافزونى از اين نوع “آلترناتيو” هاى “مسلح” برون مرزى صرفا براى اعمال فشار و ايجاد اصلاحات و تعديلاتى در وضع موجود و رژيمهاى موجود استفاده ميکند. در يک کلمه مجاهد دير به بارگاه غرب رسيده است. حتى برسميت شناخته شدن مجاهدين بعنوان آلترناتيو غرب در مقابل جمهورى اسلامى، که بشدت نامحتمل است، آنها را چندان به تشکيل دولت بعدى در ايران نزديک نميکند.٢- مجاهد مشخصات يک آلترناتيو سياسى و دولتى را ندارد. مجاهد امروز (در تمايز با مجاهد دوران مشى چريکى) يک فرقه صرف است. يک جريان با ريشه اجتماعى که اعتراضات و اميال و آرمانهاى اقشار و بخشهايى از يک جامعه، ولو بخشهايى عتيق و حاشيه اى، را منعکس بکند نيست. حتى برخلاف انشعابات مذهبى، مشخصات عقيدتى اين فرقه و علل خروج آن از بستر رسمى مشخص نيست. اصول فکرى و سياسى اين جريان کاملا مواج و دلبخواهى است و بسته به مصالح فرقه در هر مقطع توسط قائد آن ابراز ميشود. اين جريان ميتواند بسته به نياز بعنوان يک جريان ميليتانت مذهبى با عکس خمينى، يا يک جريان ليبرال اسلامى با عکس طالقانى و يا يک جريان ناسيوناليستى با عکس مصدق ظاهر شود. براى مردم ايران نظام سياسى و اقتصادى و معيارهاى فرهنگى و ضوابط ادارى جامعه اى که مجاهدين زمام امورش را بدست گرفته باشند، قابل پيش بينى نيست. اينها پرچم چيزى و کارى را در دست ندارند. نماينده چيزى و کارى و اعتراضى و آرمانى در خود جامعه نيستند. تنها ابعاد ثابت و قابل مشاهده شخصيت سياسى اينها اينست که اولا، رهبرى آنها شيفته کسب قدرت دولتى است و ثانيا، مستقل از اينکه چقدر مذهب در تبليغات شان کمرنگ و پر رنگ باشد، از اسلام برخاسته اند و تربيت اسلامى دارند.حتى در اوج نئوکولونياليسم هم به تخت نشاندن يک فرقه فاقد هويت سياسى در يک کشور ٦٠ ميليونى غير ممکن بود. امروز به طريق اولى اين کار نشدنى است. تنها جريانات ريشه دار اجتماعى، جرياناتى که در بستر يک سنت بارزاتى و اعتراضى تعريف شده پا به حيات گذاشته اند ميتوانند در نقطه عطفهاى تاريخى بعنوان آلترناتيوهايى در برابر کل جامعه ظاهر بشوند. جامعه دارالمجانين نيست. اردوى پيشاهنگى و خوابگاه دانشجويى نيست. سنت سياسى دارد، حافظه تاريخى دارد و سياست در آن به بنيادهاى اقتصادى و طبقاتى جامعه مرتبط است.باز مقايسه جريان خمينى با مجاهد ميتواند گويا باشد. خمينى در متن سنتهاى سياسى ريشه دار اما بعقب رانده شده در ايران، مشروعه چى گرى و پان اسلاميسم، ظهور کرد. اينکه چنين جريانى يک نوبت تاريخى مجدد براى ابراز وجود يافت، مديون تقابل استراتژيکى در سطح جهان و معادلات جنگ سرد بود. اسلام خمينى در ظرفيتى جديد، بعنوان ابزارى نويافته در مقابله غرب با بلوک شرق و با رشد چپگرايى و کمونيسم کارگرى، به کار گرفته شد. جريان خمينى بر آنتى مدرنيسم و غرب ستيزى خرده بورژواى مستاصل يک کشور تحت سلطه آمريکا سوار شد. جريان اسلامى بطور واقعى در برابر الگوى جامعه پيشين، يک مدل قابل تشخيص از اقتصاد و سياست را قرار داد که عناصر مهمى در آن، از خودکفايى اقتصادى تا سياست خارجى غير متعهد، از حمله به مدرنيسم و فرهنگ غربى تا هژمونى طلبى در منطقه، با پلاتفرم سياسى بخش اعظم اپوزيسيون بورژوايى رژيم شاه، از راست آريايى پرست تا چپ خلقى، مشترک بود، و لذا بطور عينى کل اين اپوزيسيون را بدنبال خود کشيد. با جمهورى اسلامى، جامعه براى دوره اى از سر توهم، استيصال و نهايتا اجبار، به يک سنت سياسى کهنه در اپوزيسيون ايران فرصت داد تا در شرايط متفاوت و در اشکال استحاله يافته اى بعنوان يک آلترناتيو حکومتى عمل کند.اما مجاهد در اين عوالم نيست. يک سازمان بى ريشه غير اجتماعى و نمايشى است. مجاهد نه فقط فاقد يک سيماى تعريف شده سياسى، بلکه همچنين فاقد هرنوع مطلوبيت دورانى براى طبقات اجتماعى است.٣- مجاهد فاقد مشخصات عقيدتى و برنامه اى لازم براى نيل به قدرت است. نه فقط اين، بلکه اثباتا داراى ايدئولوژى مزاحم و نامناسبى است. اينکه در تقابل با استبداد سلطنتى و طرفدار غرب مردم بهرحال آلترناتيو اسلامى را بيازمايند، امرى قابل تصور بود. اما معلوم نيست چگونه قرار است مردمى که حکومت اسلامى را بزير ميکشند، مجددا يک آلترناتيو اسلامى ديگر را سر کار بگذارند. معنى اين حکم اين است که مجاهد نميتواند در همسوئى با مردم و يا توسط انقلاب مردم به قدرت برسد. بلکه بايد، اگر بخواهد و بتواند، عليه انقلاب قدرت را کسب کند. اسلاميت نهضت آزادى، براى مثال، براى اين جريان يک امتياز محسوب ميشود. زيرا آن را به يک کانديد واقعى کسب قدرت، در حالتى که رژيم اسلامى قرار باشد بتدريج و از درون تغيير کند، بدل ميکند. اما اسلاميت مجاهد تماما نقطه ضعف است، زيرا ميخواهد در شرايطى بقدرت برسد که مردم توانسته اند رژيم اسلامى را بزير بکشند. جامعه فقط تا آنجا به بقاء اسلام در حکومت گردن خواهند گذاشت که سرنگونى و بزير کشيدن رژيم اسلامى از دسترس آن دور باشد و مردم بهبود اوضاع را در استحاله رژيم فعلى دنبال کنند. اما قيام و سرنگونى رژيم اسلامى، به معناى محکوميت و انزواى هر نوع جريان منتسب به اسلام و اسلاميت در ايران خواهد بود. مجاهد به مثابه يک سازمان اسلامى و در عين حال خارج حکومت فعلى، نه در حالت استحاله رژيم و نه در حالت قيام و سرنگونى، آلترناتيو مورد توجه مردم نخواهد بود.٤- پروسه عملى به قدرت رسيدن مجاهد و تثبيت قدرت دولتى اش قابل تجسم نيست. مجاهد در اين مورد مطلقا ساکت است. معلوم نيست از طريق چه مکانيسم مادى و در پى چه سلسله حرکاتى مجاهد قدرت را کسب ميکند و مشروعيت و قانونيت آن را در کل کشور و در برابر موانع مهمى که وجود دارد، به کرسى مينشاند. اجازه بدهيد براى سهولت بحث فرض کنيم مجاهد به قدرت رسيده است و اينک خانم رجوى در کاخ رياست جمهورى سلطنت ميکند و آقاى رجوى چند کوچه بالاتر در ستاد مجاهدين به حکومت مشغول است. حال بگذاريد چند سوال ساده در مورد راهى که طى کرده اند مطرح کنيم. براى مثال:- مجاهد از طريق چه پروسه مشخصى به قدرت رسيده است؟ انقلاب مردمى، کودتاى نظامى، اشغال نظامى توسط نيروهاى برون مرزى و فتح تهران، يا چه؟ با توجه به طيف وسيع نيروها و جناحها و احزاب سياسى که همه داعيه قدرت خود را دارند، معلوم نيست که چرا هر يک از اين پروسه ها بايد مشخصا مجاهد را سر کار آورده باشد. مردم در چه پروسه اى مشروعيت مجاهدين و شوراى ملى مقاومت را قبول کردند. رهبران اعتصابها، اعتراضات خيابانى، تحصن ها و حتى قيام توده اى، آنهم در جامعه اى که عاقبت خامى و خوشباورى و توهمات “همه با هم” سال ٥٧ را به چشم ديده است، چگونه قانونيت دولت مجاهدين را به رسميت شناخته اند.- سرنگونى رژيم اسلامى، بر خلاف رژيم شاه، قطعا با تبخير آن و اعلام همبستگى بقاياى آن با رژيم جديد همراه نخواهد بود. جريان اسلامى در منطقه زنده است و بعلاوه امروزه دوره خانخانى نظامى حتى در قلب اروپا است. جناحهاى مختلف رژيم اسلامى هم اکنون بشدت مسلح اند و بصورت احزاب متشکل در درون يک دولت واحد عمل ميکنند. شکست جمهورى اسلامى طيفى از احزاب مسلح اسلامى از خود بجا ميگذارد که بايد يک به يک خنثى و از دور خارج شوند. حتى ضعيف ترين اينها از نظر کمى و تسليحاتى با نيروى مجاهدين قابل مقايسه نخواهد بود. مجاهد چگونه اينها را از صحنه حذف کرده است. چگونه بر اينها فائق آمده و کنترل دولت مجاهدين يا شوراى ملى مقاومت را بر سراسر کشور گسترده است؟- به سر چپ، کمونيستها و کل جرياناتى که امروز دارند به زبان خودشان ميگويند که براى حکومت اسلامى فرضى مجاهد مشروعيت قائل نخواهند بود چه آمده است؟ اينها چگونه از صحنه حذف شده اند و يا قانونيت و رسميت حکومت خانم و آقاى رجوى را پذيرفته اند؟ابهام و تناقض در استراتژى مجاهدين براى کسب قدرت فراوان است. برخى از اينها را خود سرانشان حس کرده اند. براى مثال، فهميده اند که اسلامى بودن يک نقطه ضعف جدى در عالم سياست ايران و در جامعه اى است که يک موج برگشت وسيع عليه مذهب و حکومت مذهبى را تجربه ميکند. مانورهاى اخير براى مدرن و نيمه سکولار جلوه دادن خويش قرار است به اين نقطه ضعف فائق بيايد. يا براى مثال حدسهايى زده اند که نميشود بعنوان يک فرقه معلق در فضا داعيه قدرت سياسى داشت. بايد به يک بستر مبارزاتى و اعتراضى در جامعه تعلق داشت. “تشيع سرخ علوى”، و “جامعه بى طبقه توحيدى” و آرمانهاى اقتصادى و سياسى مقدس بازار تهران و تجار ملى، به دوره قبل از پرواز تاريخى و استحاله سازمان تعلق دارند و سهمى در تعريف هويت امروزى سازمان ندارند. و حتى اگر ميداشتند، امروز ديگر بايد بطور قطع کنار گذاشته ميشدند. پس از تحقيقات زياد و آزمون خطاهاى مختلف بر آن شده اند که خود را ناسيوناليست مصدقى معرفى کنند. اين تمهيدات بچه گانه است زيرا تخيل خود را جاى واقعيت قرار ميدهد. اخلاقيات سازمان مجاهدين، نگرشش به حيات، به جامعه، به انسان، و حتى به خودش، رنگ غليظ مذهبى دارد، سازمان خاستگاه مذهبى داشته است، سر و لباس فعالين و سخنگويانش اسلامى است و هنوز حتى افعال و احوال شخصيه رهبرانش را با ارجاع به “سنت پيغمبر” توجيه ميکند. تا ده روز قبل ربطى به مصدق و جبهه ملى نداشته اند. جامعه و دنياى بيرون، به صرف عکس انداختن خانمى با چارقد زير پوستر مصدق، مجاهدين را با يک سازمان غير مذهبى، مدرنيست و متعلق به سنت ليبرال – ناسيوناليستى جبهه ملى و مصدق اشتباه نميگيرد. و تازه اگر ناسيوناليسم ليبرال شانس قدرت گيرى در ايران داشته باشد، که فعلا مورد بحث ما نيست، آنگاه نيروهايى در صحنه سياسى عملا اين حرکت را نمايندگى خواهند کرد و وزير و وکيل خواهند داد که تاريخا واقعا در اين سنت قرار داشته اند. بالماسکه را نميشود جاى زندگى به مردم قالب کرد.اين خوشخيالى ها و خودفريبى ها و اين نوع جايگزين کردن “افه” هاى نمايشى بجاى عمل سياسى واقعى، بى نياز از هيچ استدلال ديگرى، شانس نداشتن مجاهد در آينده سياسى ايران پس از جمهورى اسلامى را اثبات ميکند.
مجاهد و سناريوى سياه

اگر مجاهد در چهارچوب سناريوى اول، سناريوى “سفيد”، جايى ندارد، شانسش در سناريوى سياه چگونه است؟ امکان اينکه مجاهدين در متن هرج و مرج و جنگ داخلى، و اضمحلال ايران بعنوان يک جغرافياى سياسى و ادارى واحد، به قدرت برسند چقدر است؟واقعيت اينست که حضور در سناريوى دوم هنر زيادى نميخواهد. نه فقط مجاهد، و کليه احزاب و گروههاى سياسى که امروز وجود دارند و يا بخصوص ميتوانند با انفجار رژيم اسلامى از درون آن بوجود بيايند، بلکه هر جک و جانور و هر ماجراجويى که بتواند صد نفر را با تامين رزق شان، با تراشيدن هويت قومى و مذهبى خاص برايشان يا صاف و ساده با ارعاب و تحريکشان، دنبال خود بکشاند، در کابوس سياسى آينده ايران جايى خواهد يافت. در يک کشور بحران زده، در يک سرمايه دارى شکست خورده و به بن بست رسيده، زير هر سنگى، ته هر لجنى، يک “رئيس جمهور” و “نخست وزير” و “رهبر” و “امام” يافت ميشود.مجاهد برخى از شرايط شرکت در سناريوى دوم، سناريوى سياه، را فراهم کرده است. ميداند چگونه ميشود پول و حمايت اين يا آن دولت را بدست آورد، با بازار اسلحه دست دوم آشنايى دارد، هنر فرقه سازى را ياد گرفته، از سکتاريسم و سازمان پرستى درجه يکى برخوردار است و بخصوص نشان داده است که “اهل بقاء” است و انعطاف پذيرى و قدرت تطبيق با شرايط را دارد. اما با همه اينها، در چنان شرايطى مجاهد همچنان جزو بازيگران فرعى صحنه خواهد بود. مجاهد ميتواند در آن زمان رئيس جمهور هم داشته باشد. در واقع تنها در اين حالت است که روياى رياست جمهورى اينها ميتواند جامه عمل بپوشد، بعنوان بخشى از کابوس مردم. اما “رئيس جمهور رجوى” در آن حالت يکى از چندين و چند رئيس جمهور و نخست وزير و رهبر خود گمارده در کشور خواهد بود که با توپ و خمپاره به سر و کله هم ميزنند و شهر و خانه و کارخانه و بيمارستان و مدرسه مردم را روى سرشان خراب ميکنند.مجاهد، حتى برخلاف ترجيح سياسى آگاهانه اش، ماهيتا سازمانى متعلق به اين کابوس است. يکى از حالاتى که اتفاقا اين انفجار ميتواند رخ دهد و اين فاجعه آغاز شود، اينست که غرب بخواهد مجاهد و يا جريانى از اين نوع را با فشار و بند و بست و معرکه گيرى در تهران سر کار بياورد و به مردمى که رژيم اسلامى را بزير ميکشند تحميل کند. جامعه و نيروهاى سياسى مختلف آن در مقابل اين برنامه عکس العمل حاد نشان خواهند داد. از نقطه نظر ترقى خواهى در کشور، تلاش در تکرار سناريوى خمينى فراخوانى به ادامه مبارزه انقلابى است. از نظر ارتجاع سرنگون شده و شاخه هاى مختلف آن، سر کارآمدن يک حکومت فرقه اى مجاهدينى به معنى از نفس افتادن جنبش و انقلاب مردم و چراغ سبزى براى باقى ماندن در صحنه رقابت و اعاده قدرت خويش است. استراتژى مجاهد براى تشکيل دولت، شايد بر خلاف ميل خود آنها، تنها يکى از چاشنى هاى ممکن براى انفجار اوضاع و شروع کابوس جنگ داخلى و هرج و مرج در ايران است.
کدام آينده، کدام آلترناتيو؟

آيا اصولا سناريوى سياه قابل اجتناب است؟ کدام نيروها ميتوانند جامعه را از اين تنگنا عبور بدهند و يا حتى در صورت وقوع جنگ داخلى و هرج و مرج به سريعترين شکل به آن خاتمه بدهند؟ چه بايد کرد؟ توجه به نفس همين دوراهى اساسى در اوضاع سياسى آتى، براى هر نيروى سياسى در اپوزيسيون ايران ضرورى است. خيلى چيزها در فرداى ايران، و از جمله نفس زندگى و بقاء ميليونها انسان، به اين بستگى دارد که جريانات جدى در اپوزيسيون امروز چگونه به اين مساله نگاه ميکنند و تا چه حد نفس اجتناب از اين سناريوى سياه در جريان سرنگونى رژيم منحوس اسلامى يک محور تاکتيکهاى آنهاست. اين بهرحال بايد موضوع يک مقاله مستقل در شماره هاى بعد باشد. اما اينجا به اختصار به چند نکته ميتوان اشاره کرد.١- بنظر من سناريوى سياه اگرچه با توجه به داده هاى امروز محتمل تر است، هنوز قابل اجتناب است.٢- هر روند سياسى که در آن جريانات قومى، فرقه اى، مذهبى، سرکوبگر، غير سکولار و غير مدرن به قدرت نزديک شوند، روندى در جهت تحقق سناريوى سياه است. تنها يک دولت آزاد، مدرن، سکولار، مبتنى بر برسميت شناسى وسيعترين حقوق مدنى و رفاهى، مخالف هرنوع تبعيض در جامعه، و متعهد به فراهم آوردن يک چهارچوب سياسى و قانونى آزاد براى کشمکش جنبشها و نيروهاى اجتماعى، ميتواند تضمينى عليه کابوسى باشد که جامعه و مردم در ايران را تهديد ميکند. هر رگه اى از ارتجاع و عقب ماندگى در حکومت و يا در آلترناتو حکومتى اى که شکل ميگيرد وجود داشته باشد، مستقيما عاملى به نفع اوضاع سياه خواهد بود.٣- کدام نيروها ميتوانند اجزاء يک روند “متعارف” و “سفيد” باشند؟ طبقه کارگر و کمونيستها بايد ستون يک چنين آلترناتيوى باشند. اما دامنه نيروهاى اجتماعى اى که در چنين روندى ذينفع هستند، وسيع تر است. واقعيت اينست که تهديد واقعى از جانب نيروها و احزابى است که ريشه اى در اقتصاد سياسى سرمايه دارى ايران امروز ندارند. جريانات حاشيه اى، از نوع خود مجاهدين، که منافع محدود و غالبا فرقه اى را نمايندگى ميکنند و در حرکت و مصالح اجتماعى طبقات اصلى يک جامعه سرمايه دارى ريشه ندارند. جريانات اجتماعى واقعى که مسائل و منافعى ديرپاتر و بنيادى تر در مبارزه طبقاتى را نمايندگى ميکنند، همه در طى شدن يک روند “متعارف” ذينفعد. کمونيسم کارگرى، ليبراليسم، و رفرميسم چپى که اغلب سازمانهاى چپ سنتى را در بر ميگيرد، منطقا نيروهاى يک سير تحول “متعارف” هستند. بعلاوه، و اين نکته بسيار مهم است، يک نظام سياسى آزاد، مدرن و سکولار، خواست بخش بسيار وسيعى از مردم است. اين مهم ترين درسى است که مردم از زندگى در جمهورى اسلامى گرفته اند.همانطور که گفتم، اين مباحث بايد در مطلب ديگرى، مستقل از مجاهد و ماجراهايش، مورد بحث قرار بگيرد. تا آنجا که به مجاهد مربوط ميشود، بايد گفت اين جريان غير مسئول، نابالغ، کم سياسى و ماجراجوست. دروازه دولت و قدرت سياسى در ايران به روى آن باز نيست. خيرى به مردم نخواهد رساند، اما مانند همه جريانات مشابه بخصوص در دنياى پس از جنگ سرد، ميتواند مايه دردسر جدى آنها باشد. براى کسى که کمى به فردا فکر کند، نمايش امروز اينها ابدا بامزه نيست.
منصور حکمت
اولين بار در شهريور ١٣٧٣، سپتامبر ١٩٩٤، در شماره ١٥ انترناسيونال منتشر شد.
مجموعه آثار منصور حکمت جلد هشتم صفحات ١٨٧ تا ٢٠٠
انتشارات حزب کمونيست کارگرى ايران، چاپ اول نوامبر ١٩٩٧ سوئد ISBN 91-630-5761-1

رویاهای ممنوع مجاهد ☰ چرا دولت مجاهدینی غیرممکن است ؟

 

چرا دولت مجاهدينى غيرممکن است؟

رهبرى مجاهدين بطرز غريبى مفتون قدرت دولتى و تشريفات و مراسم و ملحقات آن است. هر حزب سياسى جدى طبيعتا براى قدرت سياسى تلاش ميکند، ابزارى که امکان ميدهد برنامه و اهدافش را به اجرا در بياورد. اما علاقه مجاهدين به قدرت دولتى از اين جنس نيست. زمينى نيست. سياسى نيست. يک شيفتگى نيمه مذهبى نيمه کودکانه است. گويى رسيدن به دولت مرحله غايى تعالى خود سازمان يا سرنوشت مقدر رهبران آن است و يا کاخ رياست جمهورى مصداق اين جهانى بهشت است. قدرت دولتى براى مجاهد يک روياى مجذوب کننده است. کلمات رئيس جمهور، رهبر، نخست وزير، کابينه، وزير، فرمانده، و امثالهم طنين عجيبى در ميان اينها دارد. و درست مانند کودکانى که عروسکهايشان را گرد ميچينند و روياهاشان را بازى ميکنند، اينها هم غالبا مشغول “دولت بازى” هستند: “حالا من رئيس جمهور”، “حالا تو نخست وزير”. پايان اين بازى معلوم نيست. اين دور اخير، که قرار شده در آن “حالا مريم” رئيس جمهور شود و با تعدادى از عروسکها، در شکل هنرمند و شاعر و نويسنده و ورزشکار، در اروپا مهمان بازى کند، قطعا بازى آخر نيست. با سجده اى که اينها بر نام فاميل خود ميکنند، آخر اين ماجرا، چه در تهران و چه در واحه اى در جنوب عربستان، به احتمال قوى اعلام سلطنت و برگذارى خصوصى مراسم تاجگذارى خواهد بود.اما اگر اين صرفا يک بازى بود، اگر صرفا کودکانه بود، شايد همه به تماشا مى نشستيم و با جست و خيز بازيگران و شيرينکارى هايشان سرگرم ميشديم. اما اين عرصه سياست و جنگ قدرت است که در جهان امروز معانى فوق العاده دهشتناکى پيدا کرده است. مساله جدى است، حتى اگر مجاهد خود جدى نباشد. عواقب زمينى براى انسانهاى واقعى دارد، حتى اگر مجاهد خود در عالم روياهايش سير کند.نکته اساسى اينست که به حکم شرايط عينى اجتماعى و سياسى در ايران، به حکم مشخصات اين دوره تاريخى خاص و بالاخره از همه مهمتر به حکم خصوصيات خود سازمان مجاهدين و استراتژى مبارزاتى اش، قدرت دولتى براى اين سازمان يک ميوه ممنوعه است. اين شرايط، به قدرت رسيدن مجاهدين يا شوراى ملى مقاومتشان بعنوان “دولت ايران” را منتفى ميکنند. ببينيم چرا:

بعد از جمهورى اسلامى: مجاهد، قهرمان کدام داستان؟

در تبيين کليه نيروهاى سياسى اپوزيسيون ايران از سير اوضاع سياسى آتى ايران تا امروز يک فرض مشترک و بسيار مهم وجود داشته است که اکنون متاسفانه بايد بطور جدى زير سوال قرار داده شود. همه نيروها، از راست و چپ، و با هر سياست و استراتژى اى در صحنه مبارزه با رژيم موجود، روند آتى اوضاع را بصورت تغيير حکومت مرکزى در ايران و جايگزينى رژيم اسلامى با يک رژيم ديگر تصوير ميکنند. يکى اين را حاصل انقلاب توده مردم و ديگرى محصول کودتاى نظامى يا تغيير تدريجى رژيم موجود ميبيند، يکى حکومت آتى را چپ و آزاديخواه و ديگرى راست و مستبد تجسم ميکند، يکى يک نظام سياسى سکولار و مدرن و ديگرى حکومتى قومى يا مذهبى را انتظار ميکشد. اما بهرحال در تبيين همه اينها يک “دولت” جاى خود را نهايتا به “دولت” ديگرى ميدهد. در اين تبيين، بحران و کشمکش و انقلاب و کودتا و غيره بهررو حلقه اى است که ميان دو موقعيت “غير بحرانى” و “متعارف” قرار ميگيرد. در انتهاى اين پروسه، جامعه سر جايش است، دولت سر جايش است، زندگى اقتصادى سر جايش است. دولت دولت است، مردم مردمند و ايران ايران است. اما در پرتو موقعيت سياسى و اقتصادى ايران و رويدادهاى مهم بين المللى، اين فرض دارد بطور روزافزونى ناموجه ميشود. سير محتمل ديگرى دارد بتدريج طرح ميشود و آن اينست که روند فروپاشى جمهورى اسلامى به يک جنگ و کشمکش داخلى کشدار و کمابيش دائمى، ترکيب پيچيده اى از ملوک الطوايف نظامى، اشغال خارجى و تجزيه جغرافيايى و بعضا قومى کشور منجر گردد. سير اوضاع سياسى کشورهاى مختلف در دوره پس از پايان جنگ سرد، از يوگسلاوى و افغانستان، تا رواندا و سومالى و کشورهاى شوروى سابق نشان دهنده ابعاد باور نکردنى مشقاتى است که اين سناريوى دوم به توده ميليونى مردم تحميل ميکند. اگر سناريوى اول را سناريوى متعارف يا “سفيد” نام بگذاريم، اين سناريوى دوم تازه با ارفاق ميتواند “سياه” لقب بگيرد. اين يک کابوس واقعى است که امکان وقوع آن روز بروز بيشتر ميشود. شيوه برخورد نيروهاى سياسى به اين احتمال دوم، و بطور مشخص داشتن يک سياست روشن براى اجتناب از وقوع سناريوى سياه در جريان سرنگونى رژيم مرتج اسلامى، خود، مانند برنامه و اهداف اجتماعى احزاب، يک شاخص مهم ارزيابى آنهاست.بعلاوه، مهم اينست که طيف وسيع نيروها و جريانات سياسى چه در حکومت و در اپوزيسيون، هريک بنا بر مشخصات سياسى و سازمانى اش، جايگاهش در جامعه و در رابطه با طبقات اجتماعى، استراتژى و اهداف و روشهايش، با يکى از اين دو سناريو بيشتر تناسب دارد و وجود و فعاليتش به تحقق يکى از اين دو بيشتر خدمت ميکند. اگر دقت کنيم ميبينيم مجاهد فقط ميتواند شخصيتى، آنهم فرعى، در سناريوى دوم، يعنى سناريوى سياه، باشد.
استراتژى مجاهدين

استراتژى خود مجاهدين براى کسب قدرت و تشکيل دولت کودکانه و خيالى است. اين استراتژى يش از هر چيز ملهم از شيوه قدرت يابى خمينى است، با اين اشکال کوچک که تفاوتهاى بسيار مهمى که ميان تقريبا تمام فاکتورهاى دخيل در جريان سقوط رژيم سلطنت با شرايط امروز وجود دارد را يکسره نديده ميگيرد.مفهوم کليدى براى مجاهدين کلمه “آلترناتيو” است. اصل اساسى در استراتژى مجاهدين اينست که خود را، در هر بسته بندى تشکيلاتى که مناسب باشد، نظير شوراى ملى مقاومت و غيره، بعنوان آلترناتيو سياسى و عملى رژيم موجود تثبيت کند. “آلترناتيو” مقوله اى است که در برابر ايده ها و فرمولهاى قديمى نظير “سازماندهى و رهبرى انقلاب”، “کسب هژمونى”، “پيروزى نظامى” و غيره علم ميشود. مجاهدين قصد ندارند و قرار نيست شورش، انقلاب، جنبش رهائيبخش، کودتا و غيره اى را عليه رژيم اسلامى برپا کنند و بر اين مبنا به قدرت برسند. فرض اينست که خود مردم بهرحال از رژيم اسلامى به تنگ خواهند آمد، بحران سياسى و اقتصادى دير يا زود رژيم اسلامى را فلج ميکند و به سراشيب سقوط ميراند. وظيفه مجاهدين اينست که تا آن مقطع خود را بعنوان “آلترناتيو” طبيعى و بديهى رژيم در شرف سقوط به کرسى نشانده باشند. خود پروسه سرنگونى، قدرت را در اختيار جريان اصلى اپوزيسيون قرار خواهد داد. مجاهد نبايد کسى را شکست بدهد، بلکه بايد نفر اول در صف کانديداهاى تشکيل حکومت بعدى باشد. و اين البته مشابه پروسه اى است که خمينى و جريان اسلامى را بقدرت رساند. مسلمين جناح خمينى تا چند ماه قبل از قيام، جريان حاشيه اى در کل اپوزيسيون ضد سلطنتى بودند. سهمى جدى در براه اندازى انقلاب ٥٧ و از آن مشخص تر در مبارزات سياسى يک دوره قبل از آن نداشتند، اما به ترتيبى، که پائين تر به آن ميرسيم، توانستند شعارها و شخصيتها و جريانشان را به عنوان آلترناتيو رژيم شاه به کرسى بنشانند و حتى نتيجه قيامى را که خود تلاش کرده بودند مانع آن شوند، به کيسه خود بريزند.اما چطور ميتوان آلترناتيو شد؟ اين عنوان را چه مرجعى اعطاء ميکند؟ اعتبارنامه آدم را چه مقامى بايد تائيد کند؟ پاسخ مجاهد اساسا شبيه پاسخى است که جريان خمينى به مساله داد. قبله سياسى اصلى، غرب و دول غربى هستند. اين قدرتها هستند که بايد نهايتا جريان مدعى حکومت بعدى در ايران را با منافع دراز مدت و احتمالا بعضا حتى تاکتيکى خود سازگار بيابند. و همين ها هستند که از اين توان تبليغاتى، مادى، سياسى و ديپلوماتيک برخوردارند که جريانى را که تائيد ميکنند بعنوان يک آلترناتيو سياسى عرضه کنند و بشناسانند. رژيم خمينى محصول نشست گوادلوپ بود. آخوند نسبتا گمنامى، (در قياس با شهرت جريانات چريکى فدايى و مجاهد، حزب توده، جبهه ملى، روشنفکران ليبرال چپ و غيره) را از عراق به فرانسه بردند و زير نورافکن قرار دادند. انقلاب را اسلامى و مردم ايران را يکجا مريدان و مقلدان حضرت آيت الله معرفى کردند. به اشکال مختلف، تلويحا و صريحا، اعلام کردند که به حکومت اين جريان راضى اند و آن را آلترناتيو واقعى رژيم شاه ميدانند. به ارتش دست ساز و جبهه ملى مطيع شان فهماندند که بايد با آن کنار بيايند و بالاخره آدم فرستادند تا قدرت را از شاه تحويل بگيرد و قبل از هجوم مردم تحويل اينها بدهد. مجاهد اميدها و انتظارات مشابهى دارد. آلترناتيو شدن از نظر مجاهد يعنى دريافت اين بليط از دول غربى.اما اين استراتژى براى مجاهد يک بعد مهم داخل کشورى هم دارد. از نظر مجاهدين اولا، مردم ايران، و تجسم و تصور آنها از احزاب و جريانات سياسى در سرنوشت آتى قدرت، بهرحال نقشى بازى ميکنند و از اين مهمتر ثانيا، نفس به کرسى نشاندن خود در اروپا و آمريکا، مستلزم ارائه خود بعنوان يک نيروى فعال اپوزيسيون داخل کشورى، با يک پايه مادى در ميان مردم و اهرم هاى دخالت در داخل کشور است. اما به همين اعتبار، اين فعاليت “داخل کشورى” بايد پر سر و صدا و اساسا تبليغاتى، نمايشى و مطبوعات پسند باشد. اينکه مردم ايران خود چه برداشتى از اين سازمان دارند و چقدر در معرض فعاليت سياسى آن هستند، نسبت به اينکه همين مردم از زبان رسانه هاى غربى راجع به مجاهد چه ميشنوند فرعى است. به زعم مجاهد، باز همانطور که ظاهرا تجربه خمينى نشان داده است، تائيد آمريکا و فرانسه و انگلستان، خود موثرترين حربه در جلب افکار عمومى در خود ايران است. فعاليت رو به ايران مجاهد هم لاجرم بايد در اساس جهتگيرى و مضمونى خارج کشورى داشته باشد. خمينى براى مثال ميتوانست نشان بدهد که در خود ايران پايگاه دارد. ميتوانست نشان بدهد که هنوز تعصبات مذهبى و اقشار قابل تحريک توسط مذهب وجود دارند. ميتوانست نشان بدهد که شبکه وسيع مساجد و آخوندها و نماز جمعه ها ميتوانند بعنوان يک ماشين فعاليت سياسى بکار گرفته شوند. بعلاوه خود غرب توان بالقوه اسلام و سلسله مراتب دينى در کشورهاى خاورميانه را در براه اندازى حرکتهاى ارتجاعى و ضد کمونيستى به خوبى ميشناخت.براى آلترناتيو شدن، مجاهد نيز بايد اعتبار نامه داخل کشورى اش را تهيه کند. فعاليت مجاهد در خاک عراق و ژستهاى نظامى مختلفش قرار است به اين خدمت کند. خود مجاهد هم ميداند که چند گروهان متشکل از فک و فاميل ها و هواداران اعزامى از اروپا، با سيزده هليکوپتر و يازده تانک قرضى و غير قابل سرويس، در دنياى نظام امروز حتى براى فائق آمدن به نيروهاى وفادار به کدخداى اولين ده سر راه کفاف نميدهد. اما مجاهد اين را هم ميداند که اين دنياى اپوزيسيون هاى مسلح در جوار مرزها و سخن گفتن از “اشغال” و “تعرض” و “آتش بس” و غيره است، و اين ژستها براى ملاقات گرفتن در پايتختهاى اروپا و جلب کردن ژورناليستهاى نان به نرخ روز خور و جنجالى نويس، کارساز است. اين هدفى است که مجاهد در دوره هاى مختلف به اشکال گوناگون براى مثال با خارج کردن رامبويى بنى صدر و اعلام حمايت ارتش از خويش، با جلوه دادن خود بعنوان نيروى مورد حمايت خودمختارى طلبان در کردستان و احزاب متفرقه در اپوزيسيون ايران و با دست زدن به “عملياتهاى نظامى” و غيره دنبال کرده است. اين فعاليتها اساسا تبليغاتى – نمايشى است و هدف آن کمک به برسميت شناخته شدن مجاهد بعنوان نيروى اصلى اپوزيسيون و آلترناتيو حکومت از جانب دول و افکار عمومى در غرب است.

تضادها و تناقضات

مشکلات استراتژى مجاهدين و تناقضات آن با واقعيات عينى يکى و دو تا نيست. حقيقت اينست که اين استراتژى از بنياد بر يک تصور بچه مدرسه اى از دنياى سياست مبتنى است. بگذاريد به برخى از اين تناقضات فقط فهرست وار اشاره کنيم:١- دوره عوض شده است. دول غربى، که شايد براى چند دهه اول اواسط اين قرن آزادى عمل نسبتا وسيعى در شکل دادن به رژيمهاى سياسى برخى کشورهاى تحت سلطه داشتند، اکنون فاقد آنچنان اهرمهاى موثرى در عرصه سياسى حتى عقب مانده ترين و وابسته ترين کشورها هستند. خود عروج جمهورى اسلامى و جريان اسلامى در خاورميانه و شمال آفريقا نشان دهنده شروع تغيير روابط عملى ابرقدرتها با دول و جريانات بورژوايى در سطح محلى بود. از اشغال سفارت آمريکا در ايران تا قضاياى اخير سومالى و عراق و امروز هائيتى، نشان دهنده اين است که قدرتهاى غربى حتى در قبال خودى ترين، وابسته ترين و مرتجع ترين رژيمهاى بورژوايى در کشورهاى کوچک، توان مانور زيادى ندارند. دوران پس از جنگ سرد اين روند را به اوج رساند. امروز، بويژه در متن چرخشها و ابهامات عظيم بين المللى، کمابيش هر کانون و محفل بورژوايى، اعم از دولتى و غير دولتى، متقاعد شده است که با اعمال فشار، با استقامت بر مواضع خويش، با جا نزدن، و بعضا حتى با ماجراجويى و اعمال خشونت، ميتواند سهم بيشترى در تقسيم قدرت سياسى و اقتصادى در صحنه جهانى از ابر قدرتها طلب کند. مجاهد هنوز در دوره استعمار نو و آموزشهاى جبهه ملى و نهضت آزادى سير ميکند و تصور خود از سياست را از آن دوره ميگيرد. اما دنيا عوض شده است.رژيم شاه در زمره آخرين حکومتهاى کودتايى و فرمايشى آمريکا در مناطق نفوذش، لااقل خارج آمريکاى لاتين، بود. نفس انتقال حمايت آمريکا از شاه به خمينى براى بسته شدن پرونده رژيم سلطنت کافى بود. اما رژيم اسلامى در اين موقعيت نيست و مردم هم آن مردم نيستند. نه جمهورى اسلامى با آلترناتيو شدن فرضى مجاهد در انظار دول غربى، به تشتت کشيده ميشود و نه مردم، در دنياى امروز، نفس حمايت آمريکا و غرب از حزب و جريانى را مبنايى براى آلترناتيو ديدن آن ميشمارند. بخصوص تجربه نيکاراگوئه، آنگولا و افغانستان و عراق و حتى خود ايران، نشان ميدهد که غرب نيز بطور روزافزونى از اين نوع “آلترناتيو” هاى “مسلح” برون مرزى صرفا براى اعمال فشار و ايجاد اصلاحات و تعديلاتى در وضع موجود و رژيمهاى موجود استفاده ميکند. در يک کلمه مجاهد دير به بارگاه غرب رسيده است. حتى برسميت شناخته شدن مجاهدين بعنوان آلترناتيو غرب در مقابل جمهورى اسلامى، که بشدت نامحتمل است، آنها را چندان به تشکيل دولت بعدى در ايران نزديک نميکند.٢- مجاهد مشخصات يک آلترناتيو سياسى و دولتى را ندارد. مجاهد امروز (در تمايز با مجاهد دوران مشى چريکى) يک فرقه صرف است. يک جريان با ريشه اجتماعى که اعتراضات و اميال و آرمانهاى اقشار و بخشهايى از يک جامعه، ولو بخشهايى عتيق و حاشيه اى، را منعکس بکند نيست. حتى برخلاف انشعابات مذهبى، مشخصات عقيدتى اين فرقه و علل خروج آن از بستر رسمى مشخص نيست. اصول فکرى و سياسى اين جريان کاملا مواج و دلبخواهى است و بسته به مصالح فرقه در هر مقطع توسط قائد آن ابراز ميشود. اين جريان ميتواند بسته به نياز بعنوان يک جريان ميليتانت مذهبى با عکس خمينى، يا يک جريان ليبرال اسلامى با عکس طالقانى و يا يک جريان ناسيوناليستى با عکس مصدق ظاهر شود. براى مردم ايران نظام سياسى و اقتصادى و معيارهاى فرهنگى و ضوابط ادارى جامعه اى که مجاهدين زمام امورش را بدست گرفته باشند، قابل پيش بينى نيست. اينها پرچم چيزى و کارى را در دست ندارند. نماينده چيزى و کارى و اعتراضى و آرمانى در خود جامعه نيستند. تنها ابعاد ثابت و قابل مشاهده شخصيت سياسى اينها اينست که اولا، رهبرى آنها شيفته کسب قدرت دولتى است و ثانيا، مستقل از اينکه چقدر مذهب در تبليغات شان کمرنگ و پر رنگ باشد، از اسلام برخاسته اند و تربيت اسلامى دارند.حتى در اوج نئوکولونياليسم هم به تخت نشاندن يک فرقه فاقد هويت سياسى در يک کشور ٦٠ ميليونى غير ممکن بود. امروز به طريق اولى اين کار نشدنى است. تنها جريانات ريشه دار اجتماعى، جرياناتى که در بستر يک سنت بارزاتى و اعتراضى تعريف شده پا به حيات گذاشته اند ميتوانند در نقطه عطفهاى تاريخى بعنوان آلترناتيوهايى در برابر کل جامعه ظاهر بشوند. جامعه دارالمجانين نيست. اردوى پيشاهنگى و خوابگاه دانشجويى نيست. سنت سياسى دارد، حافظه تاريخى دارد و سياست در آن به بنيادهاى اقتصادى و طبقاتى جامعه مرتبط است.باز مقايسه جريان خمينى با مجاهد ميتواند گويا باشد. خمينى در متن سنتهاى سياسى ريشه دار اما بعقب رانده شده در ايران، مشروعه چى گرى و پان اسلاميسم، ظهور کرد. اينکه چنين جريانى يک نوبت تاريخى مجدد براى ابراز وجود يافت، مديون تقابل استراتژيکى در سطح جهان و معادلات جنگ سرد بود. اسلام خمينى در ظرفيتى جديد، بعنوان ابزارى نويافته در مقابله غرب با بلوک شرق و با رشد چپگرايى و کمونيسم کارگرى، به کار گرفته شد. جريان خمينى بر آنتى مدرنيسم و غرب ستيزى خرده بورژواى مستاصل يک کشور تحت سلطه آمريکا سوار شد. جريان اسلامى بطور واقعى در برابر الگوى جامعه پيشين، يک مدل قابل تشخيص از اقتصاد و سياست را قرار داد که عناصر مهمى در آن، از خودکفايى اقتصادى تا سياست خارجى غير متعهد، از حمله به مدرنيسم و فرهنگ غربى تا هژمونى طلبى در منطقه، با پلاتفرم سياسى بخش اعظم اپوزيسيون بورژوايى رژيم شاه، از راست آريايى پرست تا چپ خلقى، مشترک بود، و لذا بطور عينى کل اين اپوزيسيون را بدنبال خود کشيد. با جمهورى اسلامى، جامعه براى دوره اى از سر توهم، استيصال و نهايتا اجبار، به يک سنت سياسى کهنه در اپوزيسيون ايران فرصت داد تا در شرايط متفاوت و در اشکال استحاله يافته اى بعنوان يک آلترناتيو حکومتى عمل کند.اما مجاهد در اين عوالم نيست. يک سازمان بى ريشه غير اجتماعى و نمايشى است. مجاهد نه فقط فاقد يک سيماى تعريف شده سياسى، بلکه همچنين فاقد هرنوع مطلوبيت دورانى براى طبقات اجتماعى است.٣- مجاهد فاقد مشخصات عقيدتى و برنامه اى لازم براى نيل به قدرت است. نه فقط اين، بلکه اثباتا داراى ايدئولوژى مزاحم و نامناسبى است. اينکه در تقابل با استبداد سلطنتى و طرفدار غرب مردم بهرحال آلترناتيو اسلامى را بيازمايند، امرى قابل تصور بود. اما معلوم نيست چگونه قرار است مردمى که حکومت اسلامى را بزير ميکشند، مجددا يک آلترناتيو اسلامى ديگر را سر کار بگذارند. معنى اين حکم اين است که مجاهد نميتواند در همسوئى با مردم و يا توسط انقلاب مردم به قدرت برسد. بلکه بايد، اگر بخواهد و بتواند، عليه انقلاب قدرت را کسب کند. اسلاميت نهضت آزادى، براى مثال، براى اين جريان يک امتياز محسوب ميشود. زيرا آن را به يک کانديد واقعى کسب قدرت، در حالتى که رژيم اسلامى قرار باشد بتدريج و از درون تغيير کند، بدل ميکند. اما اسلاميت مجاهد تماما نقطه ضعف است، زيرا ميخواهد در شرايطى بقدرت برسد که مردم توانسته اند رژيم اسلامى را بزير بکشند. جامعه فقط تا آنجا به بقاء اسلام در حکومت گردن خواهند گذاشت که سرنگونى و بزير کشيدن رژيم اسلامى از دسترس آن دور باشد و مردم بهبود اوضاع را در استحاله رژيم فعلى دنبال کنند. اما قيام و سرنگونى رژيم اسلامى، به معناى محکوميت و انزواى هر نوع جريان منتسب به اسلام و اسلاميت در ايران خواهد بود. مجاهد به مثابه يک سازمان اسلامى و در عين حال خارج حکومت فعلى، نه در حالت استحاله رژيم و نه در حالت قيام و سرنگونى، آلترناتيو مورد توجه مردم نخواهد بود.٤- پروسه عملى به قدرت رسيدن مجاهد و تثبيت قدرت دولتى اش قابل تجسم نيست. مجاهد در اين مورد مطلقا ساکت است. معلوم نيست از طريق چه مکانيسم مادى و در پى چه سلسله حرکاتى مجاهد قدرت را کسب ميکند و مشروعيت و قانونيت آن را در کل کشور و در برابر موانع مهمى که وجود دارد، به کرسى مينشاند. اجازه بدهيد براى سهولت بحث فرض کنيم مجاهد به قدرت رسيده است و اينک خانم رجوى در کاخ رياست جمهورى سلطنت ميکند و آقاى رجوى چند کوچه بالاتر در ستاد مجاهدين به حکومت مشغول است. حال بگذاريد چند سوال ساده در مورد راهى که طى کرده اند مطرح کنيم. براى مثال:- مجاهد از طريق چه پروسه مشخصى به قدرت رسيده است؟ انقلاب مردمى، کودتاى نظامى، اشغال نظامى توسط نيروهاى برون مرزى و فتح تهران، يا چه؟ با توجه به طيف وسيع نيروها و جناحها و احزاب سياسى که همه داعيه قدرت خود را دارند، معلوم نيست که چرا هر يک از اين پروسه ها بايد مشخصا مجاهد را سر کار آورده باشد. مردم در چه پروسه اى مشروعيت مجاهدين و شوراى ملى مقاومت را قبول کردند. رهبران اعتصابها، اعتراضات خيابانى، تحصن ها و حتى قيام توده اى، آنهم در جامعه اى که عاقبت خامى و خوشباورى و توهمات “همه با هم” سال ٥٧ را به چشم ديده است، چگونه قانونيت دولت مجاهدين را به رسميت شناخته اند.- سرنگونى رژيم اسلامى، بر خلاف رژيم شاه، قطعا با تبخير آن و اعلام همبستگى بقاياى آن با رژيم جديد همراه نخواهد بود. جريان اسلامى در منطقه زنده است و بعلاوه امروزه دوره خانخانى نظامى حتى در قلب اروپا است. جناحهاى مختلف رژيم اسلامى هم اکنون بشدت مسلح اند و بصورت احزاب متشکل در درون يک دولت واحد عمل ميکنند. شکست جمهورى اسلامى طيفى از احزاب مسلح اسلامى از خود بجا ميگذارد که بايد يک به يک خنثى و از دور خارج شوند. حتى ضعيف ترين اينها از نظر کمى و تسليحاتى با نيروى مجاهدين قابل مقايسه نخواهد بود. مجاهد چگونه اينها را از صحنه حذف کرده است. چگونه بر اينها فائق آمده و کنترل دولت مجاهدين يا شوراى ملى مقاومت را بر سراسر کشور گسترده است؟- به سر چپ، کمونيستها و کل جرياناتى که امروز دارند به زبان خودشان ميگويند که براى حکومت اسلامى فرضى مجاهد مشروعيت قائل نخواهند بود چه آمده است؟ اينها چگونه از صحنه حذف شده اند و يا قانونيت و رسميت حکومت خانم و آقاى رجوى را پذيرفته اند؟ابهام و تناقض در استراتژى مجاهدين براى کسب قدرت فراوان است. برخى از اينها را خود سرانشان حس کرده اند. براى مثال، فهميده اند که اسلامى بودن يک نقطه ضعف جدى در عالم سياست ايران و در جامعه اى است که يک موج برگشت وسيع عليه مذهب و حکومت مذهبى را تجربه ميکند. مانورهاى اخير براى مدرن و نيمه سکولار جلوه دادن خويش قرار است به اين نقطه ضعف فائق بيايد. يا براى مثال حدسهايى زده اند که نميشود بعنوان يک فرقه معلق در فضا داعيه قدرت سياسى داشت. بايد به يک بستر مبارزاتى و اعتراضى در جامعه تعلق داشت. “تشيع سرخ علوى”، و “جامعه بى طبقه توحيدى” و آرمانهاى اقتصادى و سياسى مقدس بازار تهران و تجار ملى، به دوره قبل از پرواز تاريخى و استحاله سازمان تعلق دارند و سهمى در تعريف هويت امروزى سازمان ندارند. و حتى اگر ميداشتند، امروز ديگر بايد بطور قطع کنار گذاشته ميشدند. پس از تحقيقات زياد و آزمون خطاهاى مختلف بر آن شده اند که خود را ناسيوناليست مصدقى معرفى کنند. اين تمهيدات بچه گانه است زيرا تخيل خود را جاى واقعيت قرار ميدهد. اخلاقيات سازمان مجاهدين، نگرشش به حيات، به جامعه، به انسان، و حتى به خودش، رنگ غليظ مذهبى دارد، سازمان خاستگاه مذهبى داشته است، سر و لباس فعالين و سخنگويانش اسلامى است و هنوز حتى افعال و احوال شخصيه رهبرانش را با ارجاع به “سنت پيغمبر” توجيه ميکند. تا ده روز قبل ربطى به مصدق و جبهه ملى نداشته اند. جامعه و دنياى بيرون، به صرف عکس انداختن خانمى با چارقد زير پوستر مصدق، مجاهدين را با يک سازمان غير مذهبى، مدرنيست و متعلق به سنت ليبرال – ناسيوناليستى جبهه ملى و مصدق اشتباه نميگيرد. و تازه اگر ناسيوناليسم ليبرال شانس قدرت گيرى در ايران داشته باشد، که فعلا مورد بحث ما نيست، آنگاه نيروهايى در صحنه سياسى عملا اين حرکت را نمايندگى خواهند کرد و وزير و وکيل خواهند داد که تاريخا واقعا در اين سنت قرار داشته اند. بالماسکه را نميشود جاى زندگى به مردم قالب کرد.اين خوشخيالى ها و خودفريبى ها و اين نوع جايگزين کردن “افه” هاى نمايشى بجاى عمل سياسى واقعى، بى نياز از هيچ استدلال ديگرى، شانس نداشتن مجاهد در آينده سياسى ايران پس از جمهورى اسلامى را اثبات ميکند.
مجاهد و سناريوى سياه

اگر مجاهد در چهارچوب سناريوى اول، سناريوى “سفيد”، جايى ندارد، شانسش در سناريوى سياه چگونه است؟ امکان اينکه مجاهدين در متن هرج و مرج و جنگ داخلى، و اضمحلال ايران بعنوان يک جغرافياى سياسى و ادارى واحد، به قدرت برسند چقدر است؟واقعيت اينست که حضور در سناريوى دوم هنر زيادى نميخواهد. نه فقط مجاهد، و کليه احزاب و گروههاى سياسى که امروز وجود دارند و يا بخصوص ميتوانند با انفجار رژيم اسلامى از درون آن بوجود بيايند، بلکه هر جک و جانور و هر ماجراجويى که بتواند صد نفر را با تامين رزق شان، با تراشيدن هويت قومى و مذهبى خاص برايشان يا صاف و ساده با ارعاب و تحريکشان، دنبال خود بکشاند، در کابوس سياسى آينده ايران جايى خواهد يافت. در يک کشور بحران زده، در يک سرمايه دارى شکست خورده و به بن بست رسيده، زير هر سنگى، ته هر لجنى، يک “رئيس جمهور” و “نخست وزير” و “رهبر” و “امام” يافت ميشود.مجاهد برخى از شرايط شرکت در سناريوى دوم، سناريوى سياه، را فراهم کرده است. ميداند چگونه ميشود پول و حمايت اين يا آن دولت را بدست آورد، با بازار اسلحه دست دوم آشنايى دارد، هنر فرقه سازى را ياد گرفته، از سکتاريسم و سازمان پرستى درجه يکى برخوردار است و بخصوص نشان داده است که “اهل بقاء” است و انعطاف پذيرى و قدرت تطبيق با شرايط را دارد. اما با همه اينها، در چنان شرايطى مجاهد همچنان جزو بازيگران فرعى صحنه خواهد بود. مجاهد ميتواند در آن زمان رئيس جمهور هم داشته باشد. در واقع تنها در اين حالت است که روياى رياست جمهورى اينها ميتواند جامه عمل بپوشد، بعنوان بخشى از کابوس مردم. اما “رئيس جمهور رجوى” در آن حالت يکى از چندين و چند رئيس جمهور و نخست وزير و رهبر خود گمارده در کشور خواهد بود که با توپ و خمپاره به سر و کله هم ميزنند و شهر و خانه و کارخانه و بيمارستان و مدرسه مردم را روى سرشان خراب ميکنند.مجاهد، حتى برخلاف ترجيح سياسى آگاهانه اش، ماهيتا سازمانى متعلق به اين کابوس است. يکى از حالاتى که اتفاقا اين انفجار ميتواند رخ دهد و اين فاجعه آغاز شود، اينست که غرب بخواهد مجاهد و يا جريانى از اين نوع را با فشار و بند و بست و معرکه گيرى در تهران سر کار بياورد و به مردمى که رژيم اسلامى را بزير ميکشند تحميل کند. جامعه و نيروهاى سياسى مختلف آن در مقابل اين برنامه عکس العمل حاد نشان خواهند داد. از نقطه نظر ترقى خواهى در کشور، تلاش در تکرار سناريوى خمينى فراخوانى به ادامه مبارزه انقلابى است. از نظر ارتجاع سرنگون شده و شاخه هاى مختلف آن، سر کارآمدن يک حکومت فرقه اى مجاهدينى به معنى از نفس افتادن جنبش و انقلاب مردم و چراغ سبزى براى باقى ماندن در صحنه رقابت و اعاده قدرت خويش است. استراتژى مجاهد براى تشکيل دولت، شايد بر خلاف ميل خود آنها، تنها يکى از چاشنى هاى ممکن براى انفجار اوضاع و شروع کابوس جنگ داخلى و هرج و مرج در ايران است.
کدام آينده، کدام آلترناتيو؟

آيا اصولا سناريوى سياه قابل اجتناب است؟ کدام نيروها ميتوانند جامعه را از اين تنگنا عبور بدهند و يا حتى در صورت وقوع جنگ داخلى و هرج و مرج به سريعترين شکل به آن خاتمه بدهند؟ چه بايد کرد؟ توجه به نفس همين دوراهى اساسى در اوضاع سياسى آتى، براى هر نيروى سياسى در اپوزيسيون ايران ضرورى است. خيلى چيزها در فرداى ايران، و از جمله نفس زندگى و بقاء ميليونها انسان، به اين بستگى دارد که جريانات جدى در اپوزيسيون امروز چگونه به اين مساله نگاه ميکنند و تا چه حد نفس اجتناب از اين سناريوى سياه در جريان سرنگونى رژيم منحوس اسلامى يک محور تاکتيکهاى آنهاست. اين بهرحال بايد موضوع يک مقاله مستقل در شماره هاى بعد باشد. اما اينجا به اختصار به چند نکته ميتوان اشاره کرد.١- بنظر من سناريوى سياه اگرچه با توجه به داده هاى امروز محتمل تر است، هنوز قابل اجتناب است.٢- هر روند سياسى که در آن جريانات قومى، فرقه اى، مذهبى، سرکوبگر، غير سکولار و غير مدرن به قدرت نزديک شوند، روندى در جهت تحقق سناريوى سياه است. تنها يک دولت آزاد، مدرن، سکولار، مبتنى بر برسميت شناسى وسيعترين حقوق مدنى و رفاهى، مخالف هرنوع تبعيض در جامعه، و متعهد به فراهم آوردن يک چهارچوب سياسى و قانونى آزاد براى کشمکش جنبشها و نيروهاى اجتماعى، ميتواند تضمينى عليه کابوسى باشد که جامعه و مردم در ايران را تهديد ميکند. هر رگه اى از ارتجاع و عقب ماندگى در حکومت و يا در آلترناتو حکومتى اى که شکل ميگيرد وجود داشته باشد، مستقيما عاملى به نفع اوضاع سياه خواهد بود.٣- کدام نيروها ميتوانند اجزاء يک روند “متعارف” و “سفيد” باشند؟ طبقه کارگر و کمونيستها بايد ستون يک چنين آلترناتيوى باشند. اما دامنه نيروهاى اجتماعى اى که در چنين روندى ذينفع هستند، وسيع تر است. واقعيت اينست که تهديد واقعى از جانب نيروها و احزابى است که ريشه اى در اقتصاد سياسى سرمايه دارى ايران امروز ندارند. جريانات حاشيه اى، از نوع خود مجاهدين، که منافع محدود و غالبا فرقه اى را نمايندگى ميکنند و در حرکت و مصالح اجتماعى طبقات اصلى يک جامعه سرمايه دارى ريشه ندارند. جريانات اجتماعى واقعى که مسائل و منافعى ديرپاتر و بنيادى تر در مبارزه طبقاتى را نمايندگى ميکنند، همه در طى شدن يک روند “متعارف” ذينفعد. کمونيسم کارگرى، ليبراليسم، و رفرميسم چپى که اغلب سازمانهاى چپ سنتى را در بر ميگيرد، منطقا نيروهاى يک سير تحول “متعارف” هستند. بعلاوه، و اين نکته بسيار مهم است، يک نظام سياسى آزاد، مدرن و سکولار، خواست بخش بسيار وسيعى از مردم است. اين مهم ترين درسى است که مردم از زندگى در جمهورى اسلامى گرفته اند.همانطور که گفتم، اين مباحث بايد در مطلب ديگرى، مستقل از مجاهد و ماجراهايش، مورد بحث قرار بگيرد. تا آنجا که به مجاهد مربوط ميشود، بايد گفت اين جريان غير مسئول، نابالغ، کم سياسى و ماجراجوست. دروازه دولت و قدرت سياسى در ايران به روى آن باز نيست. خيرى به مردم نخواهد رساند، اما مانند همه جريانات مشابه بخصوص در دنياى پس از جنگ سرد، ميتواند مايه دردسر جدى آنها باشد. براى کسى که کمى به فردا فکر کند، نمايش امروز اينها ابدا بامزه نيست.
منصور حکمت
اولين بار در شهريور ١٣٧٣، سپتامبر ١٩٩٤، در شماره ١٥ انترناسيونال منتشر شد.
مجموعه آثار منصور حکمت جلد هشتم صفحات ١٨٧ تا ٢٠٠
انتشارات حزب کمونيست کارگرى ايران، چاپ اول نوامبر ١٩٩٧ سوئد ISBN 91-630-5761-1

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

منصور حکمت

فهرست مطالب منصور حکمت در سایت پژواک ایران