شیرین سمیعی ‏ نام کشور «پرس» و اسطوره «پرس» و «پرسه» ‏
شیرین سمیعی

«پِرسِه» پسر «زئوس» Zeus بود و «دانائه» Danaé دختر آکریزیوس پادشاه دارگوس. این پادشاه نخواست دخترش دانائه را بکشد، و برای این که پیش بینی ندای غیبی به حقیقت نپیوندد، دستور داد او را درون یک اتاق برنزی، در زیرزمین محبوس کنند مبادا که کسی به او نزدیک شود و او بچه ای به دنیا آورد، و نوه اش طبق آن پیش بینی، او را از تخت شاهی به زیر کشد. چنین پیشگویی هایی را در باره کورش و دیگران هم شنیده بودیم. باری به رغم تمام این پیشگیری ها، زئوس که از همه چیز باخبر بود، دختر زیبا را درون زیرزمین یافت و دلباخته اش شد. به صورت قطره بارانی طلایی از لای درزی به درون آن زیرزمین رخنه کرد و پسرش پِرسِه زاده شد.  

پادشاه پس از آگاهی از تولد پرسه، چون جرآت نکرد او را بکشد، نوزاد را با مادرش درون صندوق چوبینی نهاد و صندوق را در آب افکند. امواج و نسیم دریا صندوق را به کناره جزیره کوچک سریفوز رساندند که «پلی دکتس » پادشاهش بود. «دیکتیس» برادر پادشاه، صندوق را یافت و مادر و فرزند را نزد خود برد و از آنها نگهداری کرد. پرسه در خانه او پرورش یافت و جوانی شد زیبا و دلیر و هوشمند. در این میان، پادشاه «پلی دکتس» عشقش را به دانائه زیبا ابراز داشت، اما او نپذیرفت. شاه به خیال این که پرسه سد راه عشقش است، تصمیم گرفت او را دور کند و از آن جا براند. از پرسه خواست سر «گورگون»، عروس دریا (مدوز) را برایش بیاورد، کاری که امکان ناپذیر می نمود. اما خدایان حامی پرسه بودند و دو تن از آنان، «هرمس» و «آته نا» به یاری اش شتافتند. پرسه صاحب کلاه «هادس» شد که با به سر گذاشتنش ناپدید می شد، و هرمس هم کفش های بالدارش را به همراه شمشیری به او داد که برای بریدن سر عروس دریا تیز شده بود، افزون بر کیسه ای که سر جانور را پس از بریدن به درونش نهد. و پرسه به راهنمایی «آته نا» به سوی کشور گورگونز پرواز کرد. 

بر سر راهش سه پیرزن دید، سه «Grées» که تنها آن سه تن راه به گورگونز را می دانستند. این سه زن: پفردو، انیو و دینوو، یک چشم و یک دندان مشترک داشتند که به یکدیگر قرض می دادند. پرسه چشم آنها را دزدید، و زنان برای پس گرفتن آن ناچار شدند راه را نشانش بدهند. پرسه خودش را به کشور گورگونز رساند و «آته نا» باری دگر به یاری اش شتافت و به او گفت: باید جانور را بدون این که نگاهش کند، در خواب بکشد که اگر چنین نکند خودش تبدیل به سنگ خواهد شد. می بایست تصویر او را در سپرش ببیند و خودش را نبیند. پرسه گوش به دستور او، سر مهیب جانور را که به جای تار مو، مار بر سر داشت، برید و بدون آن که نگاهی بر آن افکند، درون کیسه جای داد. از قطره های خونی که از سر جانور می چکید، «پگاز» اسب بالدار و «کری زائور»، پسر «پوزیدون» زاده شدند. 

هنگام بازگشت، پرسه که از فراز آسمان حبشه می گذشت، اژدهای بی رحمی را که «پوزیدون» برای بلعیدن شاهزاده خانم «آندرومد»، دختر پادشاه حبشه فرستاده بود، کشت و با«آندرومد» ازدواج کرد، و به اتفاق به سریفوز رسیدند و دانست مادرش بخاطر این که مجبور به ازدواج با پادشاه نشود در دیری زندگی می کند. 

پرسه به دربار شاه رفت و در برابر او و درباریان کله جانور را از درون کیسه بیرون آورد و آنها هم با دیدنش جابجا تبدیل به سنگ شدند. پرسه پادشاهی را به «دیکتیس» مهربان، برادر پادشاه بخشید و خود بهمراه مادر و همسرش عازم «آرگوس» شد. در آنجا در مسابقه ای شرکت کرد. در این مسابقه صفحه ای پرتاب کرد که ناخواسته به سر پدربزرگش آکریزیوس خورد و او را کشت، و اینسان پیش بینی ندای غیبی دلف به حقیقت پیوست. 

پرسه ی قهرمان، غمزده از این رویداد، پادشاهی آرگوس را نپذیرفت و پادشاه Tirinthe شد. اما در روایت دیگری او به آسیا می رود و پسرش پِرس پادشاه کشوری به نام خودش پرس می شود، و این پادشاه نیای نژاد پرس و ایرانیان است. پدرش پرسه نیز پس از مرگش توسط خدایان در آسمان میان کهکشان ها جای می گیرد.

ما هم با خواندن سرگذشت این پدر و پسر دانستیم که چرا کشور ما نامش پرس شد! لابد ایرج و سام و تور هم از بازماندگان پرس بودند و ما همه با هم خویشاوندیم! و چه بهتر از این! باشد که با دانستن این داستان ها کمتر به سرو کول یکدیگر بزنیم!

*برگرفته از کتاب «مسافر» جلد دوم، نویسنده: شیرین سمیعی، ناشر: شرکت کتاب، لوس آنجلس 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب شیرین سمیعی در سایت پژواک ایران 

*ایران و یونان  [2018 Jul] 
*ایران و اسلام ‏ آخوند و موبد [2018 Jun] 
* مصدق روانت شاد / ‏ یادی از گذشته ‏ [2018 May] 
*ماردوشان عباپوش [2018 Apr] 
*ایران و استعمار سرخ و سیاه [2018 Mar] 
*شیرین سمیعی سالروز درگذشت دکتر مصدق  [2018 Mar] 
*گفتن و بازگفتن و آگاه کردن [2018 Feb] 
*عیادت پزشک از یک بیمار ‏ [2018 Jan] 
*روز تاریخی ۱۷ دی  [2018 Jan] 
*علمای شیعه [2017 Dec] 
*من و رئیسم (بخش دوم) [2017 Dec] 
*من و رئیسم (بخش اول) [2017 Nov] 
*‏«به‎ ‎سوی تمدن بزرگ»‏ ‎ [2017 Oct] 
*یادی از آن روزگاران  [2017 Oct] 
*پس از کودتای ۲۸ مرداد [2017 Sep] 
*۲۸ مرداد [2017 Aug] 
*اقامت در خارج از کشور [2017 Aug] 
*معجزه چادر خدیجه خانم [2017 Jul] 
*شاه می‌دانست بازگشتی در راه نیست* [2017 Jun] 
*چپ و راست در این مملکت بی معناست [2017 Jun] 
*شیرین سمیعی ‏ نام کشور «پرس» و اسطوره «پرس» و «پرسه» ‏ [2017 May] 
*از ویدا چه شنیدم [2017 Mar] 
*«یادها»ی ویدا و یادمانده‌های من از گذشته [2017 Mar] 
*نقد و معرفی کتاب شاهرخ فیروز «زیر سایه ی البرز» ‏ [2017 Mar] 
* دیداری با زنده یاد مهرانگیز دولتشاهی، اولین سفیر زن در تاریخ ایران [2017 Feb] 
*دنیای دیوانه ی دیوانه، ماجرای سفری به آمریکا که هنوز از ترامپ هم خبری نبود [2017 Jan] 
*به یاد هما ناطق ‏ ‏(به مناسبت نخستین سالگرد درگذشت او)‏ [2016 Dec] 
*غروبِ شوکتِ «جناب اشرف» احمد قوام السلطنه (نقدی بر تاریخنگاری ایدئولوژیک) [2016 Nov]