دختری که از ورشو تا تهران گریخت

 محمدعلی نیکپور به همراه همسرش خانم هلن استلماخ عکس از جواد آشتباری
 
پنجشنبه, 27 آوریل 2017شما در ایران وایر

طاهره تسليمى، شهروند خبرنگار

فرار از اردوگاه متفقین تصمیم مادرش بود و ماندن در ایران تصمیم «هلن»؛ دختر 10 ساله لهستانی که از میانه جنگ دوم بین الملل و از جهنم سیبری به ایران پناه آورد و تا پنجم اردیبهشت 1396 در آن ماند و خانه اش شد.
«هلن استلماخ» برای بسیاری از کسانی که این سال ها با زندگی و خاطراتش آشنا شده بودند، نماد مقاومت 29 هزار مهاجر لهستانی بود که از جنگ جهانی و اسارت در سیبری به ایران پناه آورده بودند.
او آخرین بازمانده لهستانی های آواره شده جنگ جهانی دوم بود که بعد از جنگ تصمیم گرفت به سرزمین مادری خود برنگردد و در ایران بماند. هلن همین جا با جوانی ایرانی ازدواج کرد و بچه دار شد. در همه سال های حضورش در ایران اما تلاش کرد تا خاطره لهستانی های مهاجر جنگ جهانی دوم و کمکی که ایرانی ها به آن ها کردند، فراموش نشود. هلن استلماخ یکی از کسانی بود که در راه اندازی «انجمن دوستی ایران و لهستان» و برپایی جلساتی برای یادآوری سفر ادیسه وار لهستانی های مهاجر از لهستان تا ایران تلاش های زیادی کرد. در نهایت نیز اردیبهشت 96 بعد از یک دوره طولانی بیماری، در بیمارستان «مصطفی خمینی» تهران درگذشت.

هلن متولد 1931 در «کراکو» بود از پدری اتریشی و مادری اوکراینی. پدربزرگش ملاک شناخته شده ای در کراکو بود که چهار  پسر و دو دختر داشت. پسر بزرگش  سرهنگ بود و خلبان شجاعی که در جنگ جهانی اول به دست آلمانی ها افتاد و در همان جا تیرباران شد. «کازیمیر»، پسر دومش هم نظامی بود و پیش از جنگ با زنی اوکراینی به اسم «امیلیا» ازدواج کرد و صاحب دختری به اسم هلن شد. کازیمیر پیش از اشغال کراکو به جبهه رفت. هم‏زمان با رفتن او به جنگ، روس ها لهستان را اشغال کردند .

حمله آلمان نازی به لهستان مانند شعله ای بود که به سرعت زبانه آتش آن تا آن سوی اقیانوس هند و ژاپن کشیده شد. این آغاز جنگ جهانی دوم بود. براساس قراردادی که میان «رایش سوم» و «استالین» به امضا رسید، لهستان به دو بخش تقسیم شد. ارتش شوروی که هنوز وارد جنگ با «هیتلر» نشده بود، تصمیم گرفت تا بخشی از لهستان را که در دست داشت تخلیه و نیروهای خودش را در آن‌ ساکن کند.

کازیمیر، پدر هلن در همان روزهای آغاز جنگ به جبهه رفت و اسیر شد. او در اسارت آلمانی ها بود و خانواده اش به اسارت روس ها در آمده بودند. هلن که در آن زمان حدود هفت سال داشت، در خاطراتش از سختی هایی نوشته است که در دوران اشغال روس ها دیده بود: «یک روز آن ها به زور وارد اتاق ما شده و مواد غذایی موجود را به تاراج بردند و با قنداق تفنگ مادرم را تهدید کردند. لوله تفنگ را به سوی من گرفتند و شیشه های عسل موجود در طاقچه را که هر روز به ما لبخند می زدند، بی‎رحمانه شکستند و محتویات آن را به زمین ریخته و خنده کنان رفتند.»

روزی هم سربازان روس ساکنان شهر را مجبور کرده بودند خانه هایشان را ترک کنند: «بچه ها، مادرها، سال‎خوردگان و جوانان به هم‎دیگر نگاه حسرت بار می انداختند. آن ها می باید خود را برای مردن و اسارت آماده می کردند. در آن لحظات تلخ و دردناک، آخرین نگاه ها را به در و دیوار خانه ای که برای ما شرف و اعتبار بود، می انداختیم و با همه خاطرات خود وداع می کردیم. اسباب بازی های من در گوشه ای از اتاق دور هم گرد آمده بودند و انگار از من می خواستند آن ها را تنها نگذارم و با خود ببرم. گل ها، درختچه ها و درخت های باغ به جای قطرات شبنم اشک می ریختند. باید آماده حرکت می شدیم.»

مردم آواره را به مدرسه ای نزدیک شهر می برند که خواهران روحانی آن را اداره می کردند. آن جا آخرین شب آرامش آن ها بوده است. صبح زود بار دیگر آن ها را سوار ماشین می کنند و می برند؛ به کجا؟ نمی دانستند. آیا دوباره باز می گشتند؟ این سوالی بود که هیچ کسی نمی توانست به آن فکر کند. آن ها در شبی تیره و سیاه از شب های سرد  سپتامبر 1939 راهی پر خطر را شروع کرده بودند و به مسیری می رفتند که بازگشتی نداشت. همه وسایلی که همراهشان بود، نان و پنیر و پتو و چند تکه لباس بود که در یک چمدان جمع کرده بودند.
طی کردن مسیر طولانی در کامیون و با پای پیاده، غذای کم و بیماری «تیفوس» جان خیلی ها را گرفت. آن ها را از کامیون سوار قطار باری مخصوص حمل حیوانات کرده بودند که سمت سیبری و کاتین می رفت. در این قطار، مرزها را پشت سر می گذاشتند و شاهد مرگ همراهان خود بودند. هلن تولد کودکی را دیده بود که لحظه ای بعد از تولد جان داد. او در مصاحبه ای گفته بود:«ما نام روزها و تاریخ را گم كرده بودیم و از پنجره تاریك و سیاه دود گرفته تنها نور و روشنایی را از بیرون می دیدیم.»

مرگ و بیماری و گرسنگی عادی ترین اتفاق های آن روزها بود. هلن و مادرش اما دوام آوردند و در نهایت به منطقه ای نظامی نزدیک سیبری رسیدند.

بر اساس اسناد تاریخی، ۲۲۰ هزار لهستانی در این زمان به وسیله قطار از کشورشان به شرق شوروی تبعید شدند. ۲۴۰ هزار نفر را نیز در ماه ژوئن به روسیه منتقل کردند؛ سفری مرگبار که بسیاری را در این راه دور و طولانی به کام مرگ کشاند. اما آن‌ها که زنده ماندند، به سرنوشتی دچار شدند که برخی از آن‌ها دعا می‌کردند کاش در همان راه مرده بودند؛ مانند هلن و مادرش. آن ها همراه گروهی از هم‎وطنان خود دو سال در  جهنم  سیبری، در اردوگاه نظامیِ کارِ اجباری بازداشت بودند. گرسنگی و کار سخت و شیوع بیماری های واگیردار زندگی را هر روز برای آن ها سخت تر می کرد؛ آن قدر که آرزوی مرگ می کردند. هلن در خاطراتش نوشته است: «آرزوی همه ما مرگ بود. دل‎مان می‎خواست قبل از مردن، یك وعده غذای گرم می‏خوردیم.»

در آن زمان، نزدیک به  115هزار لهستانی شامل 78 هزار غیرنظامی و 37 هزار نظامی در اردوگاه ها زندگی می کردند. بخشی از این تبعیدی‌ها به دست نیروهای «ارتش سرخ» کشته و در گورهای دسته جمعی در جنگل‌های سیاه دفن شدند. بخش دیگر را هم در «کالخوز»های سیبری غربی و حاشیه «دریای سفید» به کار اجباری گرفتند. شرایط سخت کار در جهنمی که « آلکساندر ایسائِویچ سولژنیستن»، برنده نوبل ادبیات از آن به عنوان «گولاک» نام برده است، برای لهستانی‌ها دشوار بود. آن‌هایی که با این شرایط زنده ماندند، از آن روزها به تلخی یاد می کنند.
«ایرنا یوه‌نیه‌ویچ» در کتاب «بچه‌های اصفهان» به یاد می‌آورد:«هرگاه مشکلی در زندگی‌ام پیش می‌آید، بلافاصله بخارا و سوفخوز در برابر چشمانم زنده می‌شوند.»
روزهایی که هیچ چیز جز میوه برای خوردن نداشتند و از خدا می‌خواستند تا روزی، آن روزشان را برساند.

برای آن ها که این راه سخت را دوام آوردند اما روزی جهنم به پایان رسید. آخر آگوست ۱۹۴۱ شوروی که در محاصره هیتلر افتاده بود، به فکر اتحاد با انگلستان و امریکا افتاد؛ اتحادی که یکی از تبعات آن، امضای موافقت‌نامه‌ای با دولت در تبعید لهستان برای بازگشت اسیران به کشورشان بود. بهترین راه برای انتقال آن‌ها و بردن سربازان لهستانی به جنگ، عبور از کشور همسایه جنوبی شوروی، یعنی ایران بود؛ سرزمینی که چند روز پیش از امضای آن موافقت‌نامه با وجود اعلام بی‌طرفی در جنگ،با حمله نظامی سه کشور متفق درگیر جنگ شده بود.

بر اساس اسناد رسمی، در بهمن ۱۳۲۰ فرمانداری رشت به وزارت کشور اعلام می‌کند که متفقین خواسته‌اند ارتش لهستان از ایران عبور کند؛ ارتشی که همراهش کودکان خردسال و زنان و کهن‏سالان بودند.

بنا به درخواست متفقین، قرار بود تا این گروه تنها از ایران عبور داده شوند. اما جدا از زمستان سخت، تعداد زیادی از این اسرا بیمار بودند و به همراه خود تیفوس و مالاریا و «پلاگرا» آورده بودند. تعدادی از آن‌ها در انزلی در اثر بیماری درگذشتند. شماری دیگر هم به تهران و سایر شهرها منتقل شدند. هلن به یاد می آورد زمانی که از آن ها خواستند وسایل‏شان را جمع کنند، کسی باورش نمی شد:«حقیقت داشت اما مگر نای رفتن و توشه سفر داشتیم؟ یك مشت مردم مفلوك، مریض و فقیر كه قدرت انتخاب مسیر را نداشتند.»

آن ها با سختی زیادی سوار کشتی شدند و بعد از مدت کمی به بندر انزلی رسیدند. کشتی تابوت دیگری برای لهستانی های بی پناه بوده است: «كشتی نبود بلكه یك تابوت دسته جمعی بود كه مرده‌ها و زنده‌ها به طور مساوی در آن روی هم می غلتیدند.»

اما انزلی برای آن ها که دو سال بود در جهنمی سرد زندگی کرده بودند، بهشتی بود که می شد بدون ترس و بیم در اسکله آن راه رفت.  ولی انگار سرنوشت آن مردم، نفرین شده بود چرا که یکی از اتوبوس هایی که آن ها را به سمت پایتخت ایران می برد، در راه به رودخانه افتاد و همه سرنشیانش مردند:«انگار ما فقط برای گریستن و درد كشیدن خلق شده بودیم.»
با همه سختی ها، آن ها امیدشان را از دست ندادند و 15 فروردین 1321 به تهران رسیدند؛ شهری اشغال شده اما بهتر از همه شهرهایی که آن ها در راه دیده بودند.

در تهران، لهستانی ها را در کمپ هایی قرنطینه کردند. هر کدام از این کمپ‌ها حدود 50 چادر داشت و در هر چادر، چهار تخت چوبی. هلن و مادرش را به همراه دو زن دیگر به کمپ «یوسف آباد» بردند و در آن جا در چادری اسکان دادند. 

سایه مرگ هنوز از سر این آوارگان دست برنداشته بود. تیفوس در میان آن ها گسترش پیدا کرده بود و دارو به اندازه کافی نبود. خیلی از ساکنان اردوگاه های تهران درگذشتند و در گورستان فرانسویان «دروازه دولاب» به خاک سپرده شدند. یکی از این افراد، زنی بود که به همراه پسرش در چادر آن ها زندگی می کرد. او در اثر بیماری ناشناخته ای فوت کرد و در این گورستان به خاک سپرده شد. پسر این زن به یتیم خانه اصفهان منتقل شد و ماند تا پدرش به دنبال او آمد و او را برد. حالا این پسر، یکی از تاجران مشهور لهستان است که هر سال برای دیدار گور مادرش به تهران می آید و به گورستانی می رود که نماد جنگ جهانی دوم در تهران است.  

ایران مکان موقتی برای این مهاجران بود و متفقین تصمیم گرفتند که آن ها را به کشور دیگری منتقل کنند. هلن در خاطراتش نوشته است: «برنامه‌ای تنظیم شده بود که کلیه اسرای لهستانی را از کمپ‌ها تحویل بگیرند، تقسیم‌بندی کنند و به کشورهای هند، نیوزیلند و آفریقای جنوبی بفرستند اما هیچ‌کس نمی‌دانست جزو کدام گروه است و به کدام کشور فرستاده می شود. ولی قطعی شده بود که باید از ایران برویم و این مساله در توافقی بین دولت‌ها و سازمان ملل متحد به تصویب رسیده بود. در واقع، کسانی که در جنگ پیروز شده بودند برای ما تصمیم می‌گرفتند و اسیران لهستانی را به هر جا می‌خواستند، می‌فرستادند.»

اما مادر هلن تصمیم گرفت که به همراه دخترش در ایران بماند. او معتقد بود اگر در ایران بمانند، روزی می توانند به ورشو بازگردند و دوباره خانواده دور هم جمع شوند. پس در یکی از روزهای 1943 آن دو با ماشینی که گوشت به کمپ می برد، فرار کردند. آن دو در خیابان های تهران سرگردان بودند؛ نه زبان بلد بودند، نه پول داشتند و نه جایی که بمانند. به سختی توانستند در هتل «سیروس» اتاقی بگیرند و کاری پیدا کنند. آن ها بعد از چندین بار تغییر جا، سرانجام تحت حمایت خانواده ای زردشتی قرار گرفتند و بالاخره روی آرامش را دیدند.

هلن و مادرش بعد از جنگ هم در ایران ماندند و مغازه پیراشکی فروشی در خیابان «شاه‌رضا» راه انداختند که به اسم مادرش، «امیلیا» نام گرفت. این کافه خیلی زود در منطقه شناخته شد و وضع زندگی‎شان را بهتر کرد. در این زمان خبر دار شدند که پدرش زنده است. در دیدار مجدد پدر، معلوم شد او ازدواج کرده است.

هلن استلماخ در ایران با «محمدعلی نیک پور» ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد. او خاطرات آوارگان لهستانی را به کمک همسرش در کتابی برای جهان تعریف کرد. در سال 2008 در مراسمی مدال افتخار دولت لهستان به خانم استلماخ تقدیم شد. او در حالی در ایران فوت کرد و قرار است در گورستان دروازه دولاب کنار هم‌سفرهایش از ورشو تا تهران به خاک سپرده شود که ایران را به عنوان سرزمینی که او و مادرش را از سایه جنگی شوم نجات داده بود، به عنوان خانه دوم یاد می کرد.

 

منبع:ایران وایر

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی