دیداری با زنده یاد مهرانگیز دولتشاهی، اولین سفیر زن در تاریخ ایران
شیرین سمیعی

 

 مهرانگیز دولتشاهی

شهبانوی محبوب ما نیز به یاری یک فرانسوی، کتابی نوشت و منتشرکرد و این روزها در محفلها سخن ازکتاب اوست. 

بیشترین ایرانیان مقیم پاریس کتابش را خریده اند و اغلب شان هم چندین و چند جلد، که به دوستان هدیه کنند. یکی از دخترعموهای نازنین من هم که کتابش را خریده و خوانده است، کلی برایم از سبک و محتوایش تعریف کرد، هنگامیکه از او خواستم کتاب را به من به امانت دهد که نگاهی بر ٓان افکنم، تقاضایم را ردکرد وگفت: 

کتابهایی ست که باید همواره به همراه خود داشت و از خود دور نکرد، اتفاقا فلان روز با فلان کس هم همین صحبت بود و او هم عقیده داشت کتاب شهبانو در زمره ی یک چنین کتابهایی ست. 

با توکه تعارف ندارم، من این کتابم را به کسی قرض نمیدهم! 

من که کتاب از سروکولم بالا میرود و خانه ام خود کتابخانه ایست و جا برای کتاب اضافی ندارد، نخست باید بدانم کتاب به درد کار من می خورد یا نه، و فقط کتابهایی را که به ٓانها مراجعه می کنم، نگاه میدارم. 

راستش با مقالاتی که از شهبانو خوانده و صحبتهایی که در اطرافش شنیده بودم، گمان نمی بردم کتابش به کارمن یک نفر بیاید، و چون اصولا مخالف هرنوع پیشداوری هستم، پیش از هرگونه اظهارنظری باید آن را می دیدم و می خواندم. 

مطمئن بودم بنده ی خدایی در این میان پیدا خواهد شد که این کتاب به جانش بسته نباشد و ٓانرا به امانت به من دهد.

به دیدار خانم دولتشاهی رفتم، دیدم کتاب شهبانو را مجیدی برایش ٓاورده است و شهبانو هم پشتش را به دستخط مبارک خود مزین فرموده، وکلی از خانم تعریف نوشته است. 

جداً خوشحال شدم، چراکه از عشق خانم به او ٓاگاه بودم، میدانستم که از خواندن این سطور دلش شاد شده است. 

یکبار، درست به خاطر ندارم سر چه موضوعی، از شهبانو در حضور او انتقادی کرده بودم که سخت  برآشفته شد. کم مانده بود سر شهبانو با من دعواکند و میانه مان شکرٓاب شود! 

چون میداند سریع کتاب می خوانم و همیشه هم کتاب را به صاحبش باز می گردانم، کتاب شهبانو را نخوانده به من داد که ببرم، تند بخوانم و برایش پس آورم. 

من هم ٓان گرفتم و بردم و تند خواندم و برایش پس ٓاوردم؛ و اما نتوانستم این بار هم زبان سرخ خود ببندم. 

به اوگفتم: خانم جان، این شهبانو که این همه شعر و غزل پشت کتابش در مدح شما نوشته است، شعورش نرسید که دو کلمه هم درون کتاب از خدمات شما بنویسد و قدردانی کند؟! یا الاقل نامی از شما ببرد؟! بگذریم از تمام کارهایی که در طول عمرتان برای پیشرفت زنان انجام داده اید، تازه اگر هم هیچ کاری نکرده بودید، ناسلامتی اولین سفیر زن در تاریخ ایران هستید، و این خودِ شوهر تاجدارش بود که دست شما راگرفت و ٓاورد و به این مقام منصوب کرد. 

شماکه هیچ زمان عضو وزارت خارجه نبودید! مادر خودش هم که عضو انجمن راه نو شما بود. جداً این فراموشی و غفلت او حیرتٓ آور است! حال اگر دلتان خواست باز هم مرا به خاطر او دعوا کنید! 

 

بیچاره این بار پاسخی نداشت که به من دهد و به گفتن این که گویا از من نزد او بدگویی کرده اند، بسنده کرد. منهم در جوابش گفتم: شنونده باید عاقل باشد. عجیب است که او پس از این همه سال، هنوز هم شما را نشناخته است و گوش به حرفهای بیهوده دیگران میدهد! 

نمی فهمم چه بدگویی میتوانند از شمایی که اینقدر او را دوست می دارید و به مادرش نزدیک بودید، بکنند؟ 

در حضورتان نمی شود گفت بالای چشم فرح ابروست! 

گفت: از قراری که شنیده ام، به او گفته اند: کتاب مهین خواهرم را من نوشته ام! خوب، او هم درکتابش از پهلوی تعریف نکرده است.گفتم: خدا رحم کردکه شما این همه به کتاب خواهرتان ایراد دارید! اگر ازکتابش تعریف می کردید، چه می گفتند؟! و چه خوب شد که خواهرتان این شایعه را نشنید، اگر می شنید یقین از شدت عصبانیت دیوانه می شد و می گفت که شما خودتان ٓانرا پخش کرده اید! 

عجب دنیایی ست!

 

خانم دولتشاهی به من از نزدیکی اش با فریده خانم و دخترش گفته بود. حتی هنگامی که پس از جدایی از ثریا، به دنبال همسر شایسته ای برای شاه بودند، او به دو دختر اندیشیده بود. 

مادر یکی از این دختران نخواست نام دخترش برده شود، می اندیشید: فرزندشٓ آسیب پذیراست وتوان زندگی در دربار وداشتن بار مسؤلیت چنین مقامی را بر دوش خود نخواهد داشت. 

دومی، فریده دیبا مادر فرح بود و به این امر رضایت داد. 

خانم دولتشاهی هم اسم دخترش را به تیمسار نصیری داد و نصیری هم پشت گوش انداخت تا این که اردشیر زاهدی فرح را به شاه معرفی کرد و این ازدواج فرخنده سرگرفت. 

خانم دولتشاهی تعریف می کرد: هنگامی که همه جا صحبت از ازدواج شاه با فرح بود و موضوع علنی شده بود، شبی در باشگاه افسران، نصیری جلو ٓامد و از من پرسید: 

راستی ٓان دختر خانم دیبایی که اسمش را ٓاورده بودید، کجاست؟ 

خانم هم جوابش داده بود: همین جاست و همینی ست که قرار است با اعلیحضرت ازدواج کند! 

نصیری پکر،گفت: عجب! من فکر می کردم که شما دختر همسر ثقه الدوله دیبا را معرفی کرده اید، و چون چنین وصلتی را نمی پسندیدم و به صلاح اعلیحضرت نمی دانستم، اسمش را نیاوردم. 

 

زبان دوم خانم دولتشاهی ٓالمانیست و فرانسه را سریع نمی خواند. نظرم را درباره ی کتاب شهبانو پرسید و من هم صاف و پوست کنده نظرم را به او گفتم. پس از خواندنش دانستم که باز هم همان ٓاش است و همان کاسه، و هنوز حضرات از گذشته درس عبرت نگرفته اند. جالبست که می اندیشد مصدق تعلق به گذشته ها دارد و باید پرونده اش یکباره بسته شود، اما رضا شاه کبیر و محمدرضا شاه صغیر همچنان زنده اند و جاویدان، و باید که زنده و جاویدان در تاریخ ایران باقی بمانند.

 

شهبانوی محبوب ما گویا هنوز هم نمی داند که تاریخ را من و او نمی نویسیم! درکتابش چند کلامی هم از خانه ی مجلل مصدق در احمدٓاباد ٓاورده بود که بفهمی نفهمی، به زیر سایه ی شاه در چه محل با صفایی می زیست و کس کاری به کارش نداشت! 

جان کلام اینکه: دیگرچه مرگش بود وازاین دنیا چه می خواست؟! 

شهبانو تنها سرای مجللش دید وکاری به زنده به گوری او نداشت. اما خدا رحم کرد که

در خانه ی مخروبه ی مصدق امروز به روی دوست و دشمن باز است و همه می توانند بروند و این سرای مجلل را از نزدیک تماشاکنند! البته مقایسه ها نسبی ست. 

خدا می داند شهبانوی عزیز ما ٓانرا با چه خانه ای مقایسه کرده بود که اینچنین مجللش میدید!! 

 

پس از خواندن این سطور دانستم که خار مصدق همچنان در چشمان افراد این خاندان جلیل باقی مانده است و باقی خواهد ماند! 

کتابش به سه بخش تقسیم می شود: بخش اول، داستان ازدواج دختر چوپان با شاهزاده است که در باره اش به تفصیل، درگذشته ها، به ویژه در مجلات خارجی خوانده بودیم؛ بخش دوم در باره ی خواب خرگوشی شهبانوی محبوب در ایرانست که نه می دید و نه می شنید، ودر دنیای خیالی خودش می زیست؛ این بانو ٓانچنان از حقایق به دور بود که اصلا نفهمید چرا مردم ناگهان دیوانه شدند و به خیابانها ریختند! از دیدگاه او مملکت هیچ عیب و ایرادی نداشت و از ٓان بهتر ممکن نمی بود! نه انگار که در ٓان کشور می زیست و خود برخاسته از مردمش بود. حیرت آور است شهبانویی این سان از مرحله پرت باشد و از حقیقت به دور. 

این بخش ازکتابش داستان ماری ٓانتوانت و نان شیرینی اش را به یاد خواننده می آورد، در حالی که گذشته ی فرح شباهتی به گذشته ی ماری ٓانتوانت نداشت.

 بخش سوم که جالبترین و خواندنی ترین بخش کتاب است، حکایت از در به دری شاه بی تاج و تخت و همسرش می کند که سالها پیش، یک خبرنگار انگلیسی که با نزدیکان شاه مصاحبه کرده بود، شرحش را به تفصیل درکتابی ٓاورده بود. 

رویارویی شهبانوی ایران با حوادث، پس از این همه بلا و مصیبت، برای من قابل درک نبود و نیست. درکتابش نه نقدی بود و نه تحلیلی، و نه از ٓانچه که رفت، نتیجه ای. همچنان ٓارزویی در دیگ دل می پخت و می پنداشت با قلمش خواهد توانست آب های رفته را به جوی بازگرداند و پسرش را بر تخت سلطنت نشاند!

 

هنگام انقلاب، خاندان جلیل سلطنت ٓانچنان با فضاحت از ایران گریخت که کس گمان نمیبرد روزی دوباره افرادش مطرح شوند. 

اما از بخت نیکشان، حکومت اسلامی ٓانقدر جنایت و بیداد کرد و مصیبت به بار ٓاورد که این دارودسته باری دگر مطرح شدند، و امروز هم که مطرح شده اند، می بینیم ازگذشته درس عبرت نگرفته اند و از موقعیت شان بهره برداری درستی نمی کنند. درکتاب شهبانو ادامه ی همان داستانها را می خوانیم و همان طرز تفکر را مییابیم، و ایشان همچنان امیدوار است همان ٓاش را در همان کاسه، باری دگر بخورد ملت ایران دهد. 

اما ناگفته نماند که کتابش کتاب پرفروشی بود.عده ای آن را پسندیدند، ازجمله یک تن از دوستان محقق و یکی از دوستان نویسنده ی من. 

پاره ای نیز از خواندنش آن چنان منقلب شدند که بر حال زار شهبانو اشک ریختند، از جمله "ف" رفیق ما و اقایی از دوستان دوستی که شرحش را برایم ٓاورد.

 

منبع: کتاب مسافر، جلد یک، شیرین سمیعی 

تجدید انتشار: «احترام آزادی»

 

*زنده یاد مهرانگیز دولتشاهی از سوی پدر وابسته به قاجاریه و از سوی مادر وابسته به خانواده ی هدایت است و خواهر زاده صادق هدایت، و بنیانگذار جمعیت راه نو. از نخستین فعالان حقوق زن در ایران بود، سه دوره نماینده مجلس شورای ملی، و نخستین سفیر زن در ایران می بود. پس از انقلاب اسلامی در پاریس اقامت کرد و با همکاری محمد جعفر محجوب و فرخ غفاری و تنی چند، انجمن فرهنگی ایران را بنیاد نهاد.

 

منبع:پژواک ایران


فهرست مطالب شیرین سمیعی در سایت پژواک ایران