در آستانه انقلاب۲۲ بهمن!

شعری از زنده یاد استاد محمد قهرمان شاعر توانمندی که سالها در خاموشی و خون دل سرود
 
 
آن تکّه خاک بی نشان را، خوانده ست دشمن لعنت آباد
گویم که قصری در بهشت است، با نازنینان، گلعذاران
با نام ِ مذهب دختران را، گادند و بیرحمانه کشتند
فتوی به دست آورده بودند، از آیت الله پاسداران
گفتند خون هم می گرفتند، زان کس که باید کشته می شد
مسکین اسیران چارپایند، وین خیل ِ نامَردان سواران 
 دور ِ توحّش را نمایش، با قطع پا و دست دادند
عصر حجر را زنده کردند، با سنگ و خشتِ سنگساران
ای مغزهاتان پاره‌ای گچ! وی قلبهاتان تکّه‌ای سنگ!
یارب شود دستانتان خشک، در سنگسار و سنگباران

قصیده
استاد محمد قهرمان 
 
 
تا چند باید کارها را، دیدن به دست نابکاران؟
همّت کنید ای کاردانان! دستی برون آرید، یاران!

بازیچه شد آزادی ما، آوازۀ ما رفت بر باد
از نکبت نعلین پوشان، از شومی عمّامه داران

آن روضه خوانانی که بودند، درماندۀ نان شب خود
امروز چیزی کم ندارند، در ثروت از دولتمداران

ما را به صبر انقلابی، کردند اوّل رهنمونی
صبری که خواهد کرد آخر، خون در دل ِ امّیدواران

از شیخ و ملا بار ِ دیگر، شد زنده رسم ِ برده داری
ما خلق ِ ایران بردگانیم، وین خیل ِ حاکم برده داران

با قاضیان دشمن حق – احکامشان صد من به یک غاز –
از قیدِ تن آزاد گشتند، زندانیان ما، هزاران

دیدند شب آن پُردلان را، کز بندها جَستند بیرون
دادند پشتِ خود به دیوار، آماده بهر ِ تیرباران

گودالها کندند کم عمق، امّا دراز و بی سر و بُن
آماده شد در دوردستان، آرامگاهِ بی مزاران

در گورهای دسته جمعی، بسیار مقتولان به خاک‌اند
در عین بی نام و نشانی، مشهور و صاحبْ‌اعتباران

داغ ِ جوانان دیدگان را، هر جمعه بینی جمع آنجا
این گُل زمین در چشم ِ آنان، دارد شکوهِ لاله زاران

آن تکّه خاک بی نشان را، خوانده ست دشمن لعنت آباد
گویم که قصری در بهشت است، با نازنینان، گلعذاران

با نام ِ مذهب دختران را، گادند و بیرحمانه کشتند
فتوی به دست آورده بودند، از آیت الله پاسداران

گفتند خون هم می گرفتند، زان کس که باید کشته می شد
مسکین اسیران چارپایند، وین خیل ِ نامَردان سواران

انواع و اقسام شکنجه – خواهی بگو تعزیر آن را –
می ریخت از دیوار و از در، بر فرق ِ زندانی چو باران

دور ِ توحّش را نمایش، با قطع پا و دست دادند
عصر حجر را زنده کردند، با سنگ و خشتِ سنگساران

ای مغزهاتان پاره‌ای گچ! وی قلبهاتان تکّه‌ای سنگ!
یارب شود دستانتان خشک، در سنگسار و سنگباران

بر جنگ نفرین می‌فرستم، جنگی که در آخر ازان شد
زیر زمین از کشتگان پُر، روی زمین از داغداران

پیری که جام زهر را خورد، شش سال اگر طولش نمی‌داد
می ماند صدها شهْر آباد، ویران نمی‌شد کشتزاران

کو جنگ تا پیروزی ما، با صد شعار ِ مفت ازین دست؟
کو تا به قدس و آن طرف‌تر، سیل ِ سپاهی رهسپاران؟

رو را تماشا کن که خود را، در جنگْ، فاتح می‌شمارند
حقّا که این دیوانگان را، نتوان شمرد از هوشیاران

زندانی بسیار داریم، در بند، با جُرم ِ سیاسی
هر روز خوابی تازه بینند، از بهر این ناسازگاران

امروز اگر مأیوس و ناکام، در ماتم و سوک‌اند مردم
بی‌شک رسد از راه فردا، عیدِ بزرگِ کامگاران

فصل زمستان چون شود طی، لبریز شور و مست از شوق
بلبل نواها می‌کند ساز، رنگین‌تر از گل در بهاران

ای بانگِ آزادی که ماندی، در زیر لب، یک عمر، پنهان
 زیباتر از هر نغمه بنشین، در گوش ِ جان ِ دوستداران 
-------------------------------
این شعر در زمان حیات استاد ارجمند با نام پندار نیکو سرشت در این ادرس منتشر شده بود
 http://www.asre-nou.net/1386/shahrivar/23/m-ghaside.html

منبع:پژواک ایران

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   نسخه‌ی چاپی  

فهرست مطالب  در سایت پژواک ایران