زندگی مخفی که به ما تحمیل شد، هرچند که چریک نبودیم!
منیژه حبشی

در تلاشی برای مبارزه با فراموشی آنچه بر نسل سوخته ما گذشت، چگونگی آغاز هواداری خود از سازمان مجاهدین و ماهیت صرفا ضد دیکتاتوری این هواداری  و همراهی را در مقاله مورخ ۲۷ خرداد ۹۵ مختصرا نوشتم (۱). حال سعی دارم همچنان به اختصار ولی برای بیان آنچه بر امثال ما گذشت به نکات دیگری اشاره کنم.
گفتم که چگونه با یک تلفن مجبور به ترک خانه شده و همراه دو فرزندمان بالاجبار از حاشیه سازمان مجاهدین بدرون آن پرتاب شدیم.
ما طبق نظر سازمان باید آپارتمانی اجاره میکردیم . اما سوال این بود که تا یافتن آن چه باید کرد؟ 
برای یک هفته در خانه برادرم سیروس (که یادش همیشه برایم گرامیست) ماندیم و بعد به خانه دوستانی رفتیم که در همان شب میهمان ما بودند . آنها با پذیرش ریسک حضور ما در خانه شان محبت بسیار زیاد و فراموش نکردنی به ما کردند .
بالاخره به سختی و با کمک یکی از دوستانم آپارتمانی در طبقه دوم یک خانه شمالی در نزدیکی میدان آزادی یافتیم و با کمک برادرم بهزاد و با خطر بسیار، بخشی از لوازم خانه مان را به آنجا انتقال دادیم. برادر بزرگترم که قاضی دادگستری بود حتی از پذیرش این اسباب در گاراژ خانه اش برای ۲۴ ساعت  امتناع کرد. جالب بود که چند روز قبلش هم او از ما میپرسید که به من بگویید مجاهدین با «عرق»  و « ورق»  و  «هایده» موافقند یانه !
بهرحال ترس جایی برای محبت و انسانیت حتی در میان بسیاری از افراد خانواده ها باقی  نگذاشته بود.
 
ما بمدت یکسال زندگی  مخفی در این آپارتمان پوششی برای چند تن از اعضای سازمان بودیم. دو فرزند ما هم در محرومیت کامل از هر شادی زندگی معمول بچه های همسن و سالشان ، عادیسازی بالایی برای این زندگی گمنام بودند. برادرم بهزاد و دوستی که از طریق او این آپارتمان را یافته بودیم تنها کسانی از طرف ما بودند که محل زندگی ما را میشناختند.
 
در این مدت از این مکان علاوه بر محل اختفاء اعضای سازمان ، برای جعل مدارک شناسایی برای افراد سازمان استفاده میشد و بوی تند و بد موادی که برای اینکار استفاده میشد را با عطر و اودکلن  باید خنثی میکردیم تا صاحبخانه ها که در طبقه پایین زندگی میکردند و مادر شان که زن مسن بیماری بود و همیشه بروی تخت و در مقابل پنجره مشرف به حیاط و درِ خانه دراز کشیده بود، بدگمان نشوند.
زندگی ما دیگر در کنترل خودمان نبود. با اعلام جنگ مسلحانه و اجبار ترک خانه و کار و زندگی ، در طی ۳ دقیقه، ما بی دفاع و ناگزیر بدرون روابطی کاملا ناشناخته پرتاب شده بودیم . اما با توجه به اینکه همچنان به سازمان باور داشتیم ، سعی در تطبیق خود با سازمان و ضوابط آن میکردیم . در عین اینکه اساسا راه دیگری ممکن نبود و ما و امثال ما امکانی هم برای محافظت از خود نداشتیم و نمیدانستیم که چه باید کرد و اساسا بدنبال راه دیگری هم نمیگشتیم.
ما  چریک نبودیم ولی باید در یک شرایط کاملا نظامی و پلیسی و بدون هیچ نوع آگاهی از ضرورتها و چگونگی این نوع مبارزه ، زندگی مخفی میکردیم.
دراین دوره پر خطر همسر یکی از مسئولان هم زایمان داشت و در بیمارستان بستری بود . نام مستعار این مسئول هوشنگ بود که فکر میکنم همان هادی روشن روان باشد . کمبود دارو باعث شده بود که داروخانه بیمارستانها نسخه دکترها را نمیپیچیدند و خانواده بیمار مسئول تهیه دارو بود. خرید داروهای نسخه او و سرزدن به او با من بود که درآن شرایط از ناصرخسرو و هر جای ممکن دیگر دانه به دانه داروهای او را تهیه و به او رساندم .
 
بعد از شهادت موسی و اشرف و ضربه اردیبهشت ۶۱ ،‌ سازمان تقریبا اکثر اعضای بالای خود را از دست داده بود ولی ما که اطلاعی از درون سازمان نداشتیم ، از چند و چون آن بی خبر بودیم.
در بحبوحه تور گستردن رژیم برای روفتن بازمانده های سازمان در تابستان ۶۱ ،  مسئولین تمامی نفرات را از خانه ما به پایگاههای دیگر منتقل کردند که مشخص بود معتقدند آپارتمان ما مسئله دار است.
 البته در این  مسئله دار بودن آپارتمان، همانطور که از عملکرد سازمان برمیآمد، امنیت ما و فرزندانمان  برای مسئولین مهم نبود و اعضاء خود را از آنجا منتقل کردند که متاسفانه ( از زاویه آن اعضاء) برعکس تصور مسئولان ، اکثرشان در درگیریها کشته شدند و ما ماندیم.
 
 در نبود سایر افراد سازمان که از آپارتمان تخلیه شده بودند ، من و همسرم که طبق نظر مسئولین باید همچنان دیده بانی میدادیم، دیدیم که مردی که ظاهرا گدایی میکرد، در کوچه میگردد ولی مستمرا به پنجره آپارتمان ما چشم میدوزد.
به همسرم گفتم که بهوای خرید بیرون رفته و با وی برخورد میکنم تا ببینم چیزی از رفتارش دستگیرم میشود یا نه.
به کوچه رفتم که در آن بعد از ظهر گرم نسبتا هم شلوغ بود و بچه ها و جوانها در آنجا به بازی و گفتگو مشغول بودند. به گدای کذائی که رسیدم پولی به دستش دادم و گفتم « آخه تو به این جوانی چرا گدایی میکنی ؟ برو کاری پیدا کن» . در پاسخ من گفت ای خانم، من تازه از دهات اصفهان به تهران آمده ام چطوری کار پیدا کنم؟
اما همین دو جمله کافی بود که بدانم او یک مامور است و آپارتمان ما را زیر نظر دارد.  زیرا همسر من اصفهانیست و من باسالها زندگی با اصفهانی ها  به خوبی لهجه اصفهانی را میشناختم. امکان ندارد که  یک روستایی تازه از اصفهان به تهران آمده باشد ولی بدون هیچ لهجه ای حرف بزند !
 
بهرحال شرایط بحرانی بود .  رژیم به خوبی میدانست سازمان محتاج جابجایی سریع افراد خود است و مسئولین سازمان میگفتند که گرفتن هر جای جدید و بخصوص اسباب کشی مانند یک عمل نظامی محسوب میشود.
مسئولین در آن شرایط به من گفتند که باید یک آپارتمان دیگر پیدا کنم و من با سعی بسیار و بلطایف الحیل آپارتمانی را در جاده قدیم شمیران و با فاصله ای کوتاه از  کمیته مبارزه با منکرات (اگر اسم کمیته را اشتباه نکنم) پیدا کردم و در  یکروز از خانه یکی از مسئولان که میخواستند تخلیه شود، باید اسبابها را بار زده و به محل جدید میبردم. خانه فوق درست در سرازیری خیابانی بود که به خانه موسی در آن حمله شد. گشتهای کمیته مرتب در آن حوالی میچرخیدند.
من با ظاهری بقول سران رژیم «طاغوتی» سعی کردم از دید گشتی‌های مستمر کمیته در آن منطقه، زن عادی و غیر مجاهد دیده شوم و موفق  شدم. با سختی بسیار اسباب کشی کرده و در خانه جدید که ظاهرا سازمان برای یکی از اعضاء بالای باقیمانده خود میخواست وارد شدیم.
اما فردای آنروز در نگاهی در روشنایی روز به آپارتمان تازه، در یکی از اطاقها آثار  عبور گلوله را بصورت سوراخهایی  بروی شیشه ها دیدیم. این شیشه ها نشان از یک درگیری در آنجا میداد که طبعا در هر لحظه بازگشت کمیته چی ها را به آنجا محتمل میساخت. پس اقامت در آنجا امکان نداشت.
من باید اینبار در ماموریت جدید نقش زن ترسوئی را بازی میکردم که با دیدن اثر گلوله ها بروی شیشه ها دچار ضعف اعصاب شده و خواب ندارد و باید که آپارتمان را پس بدهد. مسئولی که به آنجا آمد «برادر یاسر» یا همان (محمد طریقت منفرد) بود.
 سازمان از ما چون مهره هایی استفاده میکرد. میشد که بلافاصله آن خانه را ترک کرد ولی برای گرفتن پیش پرداخت باید ما خطر کرده و میماندیم و نقش بازی میکردیم تا پول را پس بگیریم و به آپارتمان قبلی بازگردیم. ریسک زندگی ما برای آنها مهم نبود . مدرک شناسایی من بنام اصلی خودم بود و هردو آپارتمان به نام من گرفته شده بود ولی شناسنامه  همسرم را تغییر داده بودند. من باید چند روز بعد میآمدم و اسبابهای آن خانه را هم دوباره با یکی دو نفر بار میزدیم و آنجا را تخلیه میکردیم و خانه را تحویل میدادیم.
ما به آپارتمان سابق بازگشتیم.
در این میان، خواهر همسرم بدلیل علاقه بسیار به بچه ها از ما خواست که بچه ها را برای یکی دو هفته به اصفهان ببرد تا هم بچه ها نفسی بکشند و هم آنها بچه ها را بیشتر ببینند. من در آنزمان موافق نبودم و از جدا کردن بچه ها نگران بودم ولی چون همسرم موافق بود و پسر بزرگم هم طبعا علاقمند بود، آنها را در یک ملاقات دو دقیقه ای به عمه شان تحویل دادم و برگشتم.
جالب اینجا بود که با بودن بچه ها در ماشین هیچوقت مورد بازرسی ماشین قرار نگرفتم ولی بعد از تحویل آنها در مسیر سربالائی عباس آباد به یوسف آباد به تور بازرسی خوردم . چون هیچ مورد مشکوکی در ماشین نداشتم فقط قرص سیانورم را بلعیدم که در حرکتی غافلگیرانه دهانم را چک نکنند ، بگفته سازمان در مواردی پاسداران با این عمل غافلگیرانه چند تنی را آچمز کرده بودند که طبعا موجب دستگیری هایی شده بود.
وقتی زمان تخلیه آپارتمان مورد دار رسید که محل گذر مستمر کمیته بود، من با لباس شیک و مرتب و روسری حریر نازک و ناخنهای لاک زده و در شکل و شمایل یک زن متمکن، دم در و کنار جوی آب و درخت کناریش نقش ویترین محافظ بچه هایی را داشتم که وسایل را بار میزدند. آنها که رفتند نفسی کشیدم و سوار اتومبیلم شدم که برگردم ولی در میانه راه لاستیک ماشین پنچر شد ! تا تعویض آن و برگشت به خانه مدتی از ساعتی که قرار بازگشت من بود تاخیر داشتم و امکان خبر دادن به همسرم هم نبود ( جای تلفن همراه در آنزمان بسیار خالی بود!).  به آپارتمان که رسیدم دیدم علامت سلامتی نیست. دو دل بودم  که داخل شوم یانه ؟  ولی نهایتا دیدم چاره ای جز برگشت به آنجا ندارم. کجا را داشتم که بروم؟
وارد که شدم دیدم همسرم در خانه نیست . ولی در آپارتمان نشانه غیرعادی هم ندیدم. لذا علامت سلامتی را سر جایش گذاشته و منتظر شدم. یکساعتی بعد همسرم هم با شک و تردید در را باز کرد و داخل شد و از دیدن همدیگر نفس راحتی کشیدیم. با تاخیر من او بتصور دستگیری من مدارک را از خانه جمع آوری کرده و در یک کیف دستی گذاشته و بیرون رفته  بود. او هم نمیدانست که چه باید بکند. بی هدف و غرق افکار دردناک  با یک کیف در دست در خیابانها سرگردان بود که به بهزاد برادرم در شهرآرا برخورد کرده و سوار ماشین او شده بود.  بعد از مدتی چرخیدن در خیابانها تصمیم میگیرند که به آپارتمان سر بزنند و ببینند تغییری هست یا نه؟ وقتی میرسند و علامت سلامتی را میبینند ، تصمیم میگیرند که او برگردد و ببیند آیا من برگشته ام یا...؟  
 
من و او نگران بودیم که چه خواهد شد.  چند روزی در همین اضطراب و بلاتکلیفی گذشت تا  ۱۵مرداد ۶۱  زمان اخبار شب وقتی که در مقابل تلویزیون اخبار را نگاه میکردیم  خانم گوینده خبر از حمله رژیم به چندین پایگاه مجاهدین بهمراه نشان دادن اجساد متلاشی کسانی که در آنجا بوده اند داد.
نهایتا هم لیست کسانی که جسدشان را شناسایی کرده بودند اعلام کرد . نفر ۱۴ لیست نام من بود : «منیژه حبشی عضو بخش حقوقی منافقین»!
من  خندیدم و همسرم بشدت نگران شد. او گفت در فرض دستگیری تو، رژیم دیگر به هیچ ملاحظه ای نیاز ندارد زیرا تو را از قبل کشته اعلام کرده است.
من به طبقه پایین رفتم تا ببینم آیا صاحبخانه تلویزیون میبیند یا نه چون اسم اصلی مرا میشناختند. خوشبختانه میهمان داشتند و سر و صدای فراوان بگوش میرسید. اما بهرحال میدانستیم که فردا در تمام روزنامه ها اسامی منتشر خواهد شد و آنها باخبر خواهند شد.  بهرحال در آنجا ماندن ریسک بالایی داشت.
بعد از تاملی بر آنچه شنیده بودیم تصمیم گرفتیم که آنجا را ترک کنیم . اما به کجا برویم؟
 ساعات سخت و سنگین بی پناهی که تا کسی نکشیده باشد درد آنرا دقیقا نخواهد فهمید.
 
 پدر و مادر دوستی که بوسیله او آپارتمان را گرفته بودیم در نزدیکی ما زندگی میکردند و دوست منهم در خانه خود تلفن نداشت. زمانه دیگری بود و امکان تماسهای ساده ای که نسل حاضر دارند بهیچوجه فراهم نبود. لذا فکر کردیم که از طریق مادر دوستم  به او خبر بدهیم که بیاید و ببینیم اگر میشود به خانه آنها برویم تا شاید بتوانیم بطریقی با سازمان تماس بگیریم و ببینیم چه باید بکنیم. زیرا ما که ردی از سازمان نداشتیم و با خروج از آن خانه ارتباط ما هم  با سازمان قطع میشد.
 با یک تلفن زندگی ما چون سیبی به هوا پرتاب شده بود و چرخ زنان برمیگشت و ما بهیچوجه کنترلی برآن نداشتیم.
دوست من و مادرش با های های گریه از همسرم استقبال کردند ولی در فرصتی همسرم از او خواست که بیرون بیاید و به او ماجرا را گفت و کمک خواست. 
گاه دوستی ها عمیق تر و صادقانه تر از همخونی های خانوادگیست. من هنوز چشم براه روزی هستم که بتوانم آنها را بیابم و سپاس و قدردانی خود را به آنها مجددا بگویم تا بدانند تا کجا همیشه بیادشان بوده و قدردان محبتشان بوده و خواهم بود.
ما سه هفته در خانه آنها مخفی بودیم و آنها که خانواده پر رفت و آمدی هم بودند با محبتی بی حد و اندازه در تمام این مدت خانه را خالی نگهداشتند. دراین میان برادرم بهزاد تنها کسی از خانواده بود که میدانست من زنده ام و ارتباط خودش هم که با مجاهدین بشکل یک هوادار همکاری میکرد  قطع شده بود و بدنبال وصل این ارتباط برای خودش و ما بود.
در اواخر سومین هفته، خانواده دوست من که به جشن ازدواجی در گیلان از ماهها قبل دعوت شده بودند، به ما دعوت را گفتند  ولی اعلام کردند که نمیخواهند بروند.  ما مخالف بودیم و اصرار داشتیم که بروند و میگفتیم که نرفتنشان بعد از سه هفته لغو هر برنامه دیدار، اساسا شک برانگیز خواهد بود.  آنها بعد از اصرار زیاد ما قبول کردند ولی از ما میخواستند که همانجا بمانیم و همه امکانات را برای ما آماده میکنند که هیچ نیازی به بیرون رفتن نداشته باشیم.
 اما باتوجه به سیستم آپارتمانی آن ساختمان، دیدیم ماندن ما در آنجا به تنهایی بسیار خطرناک است و حتی بدون روشن کردن چراغ و با حفظ سکوت کامل هم این خطر هست که بصدای کشیدن سیفون توالت همسایه که میداند آنها در سفرند بتصور حضور دزد در خانه به کمیته خبر بدهد.
 
دوباره یافتن یک سرپناه امن مسئله اول ما شد. تنها امکان ما همچنان دوستان یکرنگمان بودند.
به یکی از دو دوستی فکر کردم که از سال اول دانشگاه با هم یکدل و یگانه بودیم. ما سه نفر بودیم که بمثابه «سه تفنگدار» رمان الکساندر دوما همیشه باهم بودیم. از دانشگاه تا به همین امروز یعنی ۴۴ سال است که دوستی ما نه تنها رنگ نباخته بلکه ریشه هایش هرچه عمیقتر گشته است.
 
این دوست من و همسرش در یکی از شهرهای شمال زندگی میکردند و مانند ما دارای دو فرزند بودند که سنشان هم به سن فرزندان ما بسیار نزدیک بود. اما خانواده پدری او در تهران بودند. همسرم به در خانه آنها رفت. شانس یار ما بود، دوست من و همسرش برای دیدن خانواده به تهران آمده بودند. لذا با آنها سوار کرایه های راه شمال شدیم و بمدت یکهفته در خانه آنان بوده و از محبتهای بی اندازه و بی شائبه  آنها برخوردار بودیم .
بگذریم که برای ساکت نگهداشتن پسر دوستم که عادت داشت هرروز در دیدار با عمه ها و مادر بزرگش همه وقایع را تعریف کند، با تغییراتی که من در رنگ مو داده بودم به او «خاله ژیلا» ، خواهر «خاله منیژه»  معرفی شدم ! اما او با هوشیاری بسیارش شک داشت و میپرسید پس چرا عمو (همسر من) با این خاله ژیلا (ی نورسیده) آمده ؟
اما چون فرزندان ما با ما نبودند اجبارا میپذیرفت. هرچند ۴ ساعت راه را در درون ماشین کرایه تماما به من خیره مانده بود.
نکته عجیب در مورد او و فرزند دو سال و نیمه دوستم در تهران این بود که هردو برخلاف عادتشان،  کلمه ای از حضور ما به خانواده پدر و مادرشان نمیگفتند و این سوال برای همیشه در ذهن من ماند که این بچه ها چگونه حساسیت بالای حضور ما در خانه شان و غیر معمول بودن این حضور را درک کرده بودند؟
 
بعد از گذشت یکهفته به تهران برگشتیم و به خانه دوستم که از سفر برگشته بودند رفتیم. برادرم بهزاد همان شب با یکی از مسئولین که به «علی تلفن» معروف بود به خانه دوستم آمد و گفت که از طریق تشکیلات خارج کشور به سازمان وصل شده است.
علی تلفن به ما گفت که سازمان تصمیم گرفته ما را خارج کند. گفتیم بچه ها پیش ما نیستند و او گفت  برگرداندن آنها الان بسیار خطرناک است و بهیچوجه نباید با خانواده تماسی بگیریم و ترتیب خروج ما برای روز بعد داده شده است.
او به ما گفت که بهزاد هم با ما خواهد آمد. اما بهزاد پیشنهاد میکرد که بهتر است او دیرتر بیاید و تاکسی را که دارد بفروشد و بتواند پولش را به سازمان بدهد و حیف است که بدست رژیم بیفتد. من و همسرم شدیدا به او اصرار کردیم که نظر سازمان را قبول کند و فردا حتما بیاید و نهایتا او ظاهرا پذیرفت.
بلیط ما سه نفر را دادند و قرار شد برای پاکسازی و اطمینان از عدم تعقیب ما، دو سه ساعتی در شهر و حتی بازار ، با وجود شلوغیش، بچرخیم و بعد از اطمینان کامل از تعقیب نشدن به ترمینال غرب برویم و سوار اتوبوس به مقصد زنجان بشویم و گفتند که دو سه نفر دیگر از نفرات سازمان هم در همان اتوبوس خواهند بود.
ما بعد از اطمینان کامل از تحت تعقیب نبودن ، به ترمینال رفتیم و منتظر بهزاد شدیم. آرام آرام همه مسافرین آمده . ماشین پرشده بود ولی از بهزاد خبری نبود.
نگرانی دیوانه ام میکرد. دراین میان راننده قصد داشت راه بیفتد ومن با خواهش و تمنا از او میخواستم که چند دقیقه صبر کند تا همراه ما برسد. اما نهایتا بعد از حدود ۱۵ دقیقه معطلی، با غرغر کردن براه افتاد.
انبوهی از نگرانی و ترس از اینکه اتفاقی برای بهزاد افتاده باشد در سرم غوغا میکرد . چرا نیامد؟ آیا دستگیر شده؟ آیا فقط در شلوغی ترافیک مانده و سر وقت نرسیده ؟ دوباره دردسر عدم ارتباط و مشکل محل اختفاء و … بسراغش خواهد آمد؟ و سوالها و چرا های بی پایان و بی پاسخ.
 بعد از غروب به زنجان رسیدیم و پیاده شدیم. درست دو نفری که در صندلی پشتی ما نشسته بودند و ما حدس میزدیم که از بچه های سازمان باشند هم با ما پیاده شدند و مشخص شد که حدسمان درست بوده است.
بیاد ندارم که بعد از پیاده شدن چگونه به نفرات مسئولِ انتقالمان وصل شدیم ولی بیادم هست که همان برادر یاسر از مسئولین سازمان  ( محمد طریقت منفرد عضو هینت اجرایی و شورای مرکزی سازمان) را در آنجا دیدیم و من از او سراغ بهزاد را گرفتم که او گفت که نمیداند و بهزاد قرار بوده با ما بیاید. من از سرِ درد به او گفتم وقتی آمد باید بخاطر این بدقولی حسابی سرزنشش کنیم . او گفت گاهی هم این  اشتباهات  را خمینی تنبیه میکند…
 
در اتومبیلی که ما را به سمت خوی میبرد من و همسرم و یک برادر و خواهر دیگر ( به زبان سازمان) و برادر دیگری که رانندگی میکرد بودیم و به ما اطلاع دادند که در صورت برخورد با ایست بازرسی، اول سعی در برخورد عادی خواهیم کرد ولی اگر به بازرسی ماشین بکشد ضامن نارنجکهایمان را خواهیم کشید و همگی شهید خواهیم شد.
اما به خوی رسیدیم و شبی را در خانه ای که نمیدانم آیا خانه هواداران بود یا پایگاه خود سازمان ماندیم .بعد از ظهر فردای آنروز با اتومبیل به سمت کردستان براه افتادیم. به شب که رسیدیم در یک نقطه جاده از اتومبیل پیاده مان کردند و گفتند در منطقه ای که میرویم، همگی بصورت خمیده خمیده و بدون ایجاد هیچ سر و صدایی باید پیش برویم .
از بد شانسی شب مهتابی هم بود. گاه باید به اجبار در گودالهای جاده مدتی میماندیم و بعد دوباره بهمان شکل به پیش میرفتیم. در طی این راه، همچنان با توهم  نسبت به تحقق وعده بازگشت سریع سازمان به میهن و سرنگونی سریع خمینی، به همسرم گفتم ولی خوب شد در این شرایط بچه ها پیش ما نیستند.  چون پسر کوچک ما ۲ سال و ۹ ماهش بود و پسر بزرگمان ۶سال و نیمه بود. البته از همان مسیر زنان حامله یا خانواده هایی با بچه شیرخواره هم عبور داده شده بودند. چقدر طول کشید نمیدانم تا بالاخره نزدیکی سحر به جایی رسیدیم که به آن پایگاه مجاهدین در منطقه میگفتند.
ما را نزد محمود قجرعضدانلو که نمیدانم مسئول آنجا بود و یا بدلیل اینکه در تهران هم مسئول انجمن حقوقدانان مسلمان بود بردند. بعد از شوخی درباره اعلام خبر کشته شدن من، به ما گفت که ما را بزودی از مرز رد کرده و به ترکیه خواهند فرستاد.
دو سه هفته (دقیقش را بیاد ندارم)  که در آنجا بودیم من و همسرم همچنان چشم براه بهزاد بودیم و هر روز که نفرات جدید از راه میرسیدند خبر میگرفتیم که بدانیم آیا او هم دارد میآید و یا از او خبری هست؟ ولی هیچ کس خبری نداشت.
 بعد از مدتی به ما گفتند که شب هنگام براه خواهیم افتاد. قاچاقچیان محلی که با سازمان کار میکردند ، نفرات را از مرز رد میکردند. ما را سوار اسب کردند و بادگیری هم برای سرمای کوهستان در شب به ما دادند و براه افتادیم بعد از چند ساعتی به ما گفتند که از اسبها پیاده شویم و بی سرو صدا از تپه ای که در پیش ماست بالا برویم و از آنطرف تپه که پایین بیاییم وارد خاک ترکیه شده ایم و بعد از طی مسافتی اتومبیلی در انتظار ما خواهد بود که ما را به شهر وان ترکیه برساند.
جمعی که برای عبور انتخاب شده بودیم ۵ نفره بود . اسامی واقعی را که در سازمان نمیدانستیم و اسامی مستعار بود. درجمع ما یک پزشک بود و خانمش که مریض احوال هم بود. یک دانشجو بود که محسن مینامیدندش و من و همسرم. دو قاچاقچی هم ما را راهنمایی میکردند.
از تپه که سرازیر شدیم و به میانه سرازیری که رسیدیم شلیک پیاپی مسلسلها و برق گلوله ها که از هرطرف میبارید ما را غافلگیر کرد.
 داستان ویرانی زندگی من ادامه دارد.
۴ تیر ۹۴ برابر با ۲۵ ژوئن ۲۰۱۵
 
 
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
 http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70489.html                    `-۱                

منبع:پژواک ایران


منیژه حبشی

فهرست مطالب منیژه حبشی در سایت پژواک ایران 

*چرخه معیوب خشونت و قربانیان آن  [2019 Aug] 
*کودکان کار و حقوق نادیده گرفته شده آنها [2019 May] 
*مصادیق متضاد یک ماده قانون در حکومت اسلامی! «زین حسن تا آن حسن صد گز رسن» [2019 Feb] 
*پاشنه آشیل حکومت و دِینِ تاریخیِ اکثریت عظیمی ازمردانِ ایران [2018 Oct] 
*آیا مردمی با فرهنگِ مشابه یک حکومت، توانائی ساقط کردن آن را دارند؟ [2016 Sep] 
*نوری بر تاریکسرای رهبری مسعود رجوی بر مجاهدین خلق [2016 Apr] 
*در سوگ مردی مبارز و نمونه ای شگرف از عشق به زندگی و آزادی [2016 Jan] 
*نگاهی به تراژدی شيلر و سرنوشت ساير منتقدين رهبر و مردم فريبی علی مطهری! [2015 Dec] 
*رنگِ خونِ ما ، حکومت ایران و اصلاح طلبان آن  [2015 Nov] 
*شادی ضحاک غالب و مغلوب: « بميريد بميريد وزين مرگ نترسيد » ... [2015 Nov] 
*یادمانهای روزگار سپری شده نسلی سوخته (۱۰) [2015 Oct] 
*یادمانهای روزگار سپری شده نسلی سوخته(۹) [2015 Oct] 
*پرسشی و پاسخی؛ «آیا حقیقت نصفه نیمه، حقیقت است؟» [2015 Sep] 
*یادمانهای روزگار سپری شده نسلی سوخته (۸)-کوچ به عراق [2015 Sep] 
*و سرانجام دیوارِ سکوتِ رازِ دولتیِ نسل کشیِ سال ۶۷ ترک برداشت. [2015 Sep] 
*یادمانهایی از روزگار سپری شده نسلی سوخته (۷) [2015 Sep] 
*روزگار سپری شده نسلی سوخته (۶) [2015 Aug] 
*روزگار سپری شده نسلی سوخته-بخش پنجم [2015 Aug] 
*«عكس واره‌ای از فروغ جاويدان مجاهدين خلق» [2015 Jul] 
*یادمانهایی از روزگار سپری شده نسلی سوخته؛ بخش چهارم: کشف راه جدید برای بردن غیرقانونی افراد به فرانسه ! [2015 Jul] 
*یادمانهایی از روزگار سپری شده نسلی سوخته-3 [2015 Jul] 
*زندگی مخفی که به ما تحمیل شد، هرچند که چریک نبودیم! [2015 Jun] 
*۳۰ خرداد و آغاز مبارزه مسلحانه يک ضرورت و يا يک اشتباه مهلک؟ [2015 Jun] 
*محکوم کردن جنایت پاریس توسط ایران، همزمان با صدور حکم اعدام سهیل عربی به اتهام «سب نبی» [2015 Jan] 
*شهادتی کوتاه در مورد مواضع سعید شاهسوندی در مصاحبه با همنشین بهار [2014 Nov] 
*توقف جنایات هولناک اسیدپاشی های اخیر، دم خروس ادعای حکومتی نبودن این جنایات [2014 Oct] 
*آنرا که خانه نئین است، بازی نه اینست... [2014 Jul] 
*شادمانی عمیق من از لگدپراکنی و کتک کاری اردوغان و مشاورش در پاسخ به معترضین! [2014 May] 
*نور افکنی تابیده بر یکی از اصلی ترین دلایل شکست جنبش مردم در سال 88  [2014 Mar] 
*آقای رجوی مرگ مجاهدین در لیبرتی فقط بار مسئولیت خونهای به هدر داه تان را میافزاید [2013 Nov] 
*چند نکته در مورد نامه آقای ریحانی خطاب به آقای ایرج مصداقی [2013 Oct] 
*رهبری مجاهدین خلق و رها شدن اعضاء بی دفاع در اردوگاههای مرگ [2013 Sep]